باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 26 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اسپينوزا و سياست
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


متن حاضر سخنراني رامین جهانبگلو در تالار گفت و گوي  خانه ی هنرمندان ایران در تاریخ سه شنبه 15/10/1383 می باشد که توسط دفتر پژوهش های فرهنگی برگزار گردید.

 
   ● سخنران: رامين - جهانبگو

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

وقتی نويسنده‌اي مثل پوكاك در مورد لحظه­ی ماكياولي سخن مي‌گويد، پس مي‌توان به همان مقدار هم درباره­ی يك لحظه اسپينوزيست در فلسفه سياسي صحبت كرد و آن لحظه‌اي است كه مي‌توان از آن به عنوان سكولار شدن فلسفه سياسي در قرن 17 و 18 نام برد؛ در واقع لحظه­ی خروج از منطق الهي ـ سياسي است كه فلسفه و فلسفه­ی سياسي با آن درگير بوده است. اسپينوزا با سكولار كردن فلسفه سياسي، اجازه داده است كه ما به شكل‌گيري ذهنيت سياسي در عصر مدرن برسيم و مسأله اقتدار سياسي را بتوان براي اولين بار در چارچوب‌هاي سياسي مطرح كرد.

هگل در جلد سوم آثارش در مورد اسپينوزا مي‌گويد:

«اسپينوزا نقطه‌ي آزمون در تاريخ فلسفه است». يعني (به گفته هگل) مي‌توان گفت در فلسفه مدرن، هر كسي که اسپينوزيست نیست، اصلاً فيلسوف نيست. هگل معتقد است، پیرو اسپينوزا بودن، نقطه شروع هر فلسفه‌اي است.

او مي‌گويد: «خصلت و ويژگي بي‌نظير فلسفه­ی اسپينوزا، در شيوه­ی حركت فلسفي او از جوهر واحدي است كه جسم و ذهن را در برمي‌گيرد.» به قول هگل، تمامي تلاش و كوشش مهم و پراهميت اسپينوزا در توجه به موضوع وحدت و چشم‌پوشي از نكات جزيي است. البته از نظر هگل، آنچه نقطه قوت فلسفه اسپنيوزا است، نقطه‌ي ضعف آن نيز هست.

تنها نكته‌اي كه در فلسفه اسپينوزا فعليت يافته است، جوهر مطلق است. از نظر هگل ضعف و نارسايي نظام فلسفي اسپينوزا در اين است كه تمامي تفاوت‌ها را در يك جوهر خلاصه مي‌كند. در فضايي قرار مي‌دهد كه بقيه در ژرفناي نابودي قرار مي‌گيرند.

هگل باز اشاره مي‌كند که ضعف فلسفي اسپينوزا «وجه شرقي فلسفه يكساني» است. هگل خود را وجه غربي فلسفه يكساني مي‌داند. او مي‌گويد: وحدت عميق «يكساني ميان متناهي و نامتناهي در فلسفه اسپينوزا»، انعكاس سرزمين‌هاي شرقي است، (صفحه‌ 252، جلد 3، تاريخ فلسفه). البته وقتي هگل درباره­ی سرزمين‌هاي شرقي صحبت مي‌كند، ما را به تاريخ يهود ارجاع مي‌دهد. (اورشليم).

هگل فلسفه اسپينوزا را غيرتاريخي مي‌داند و معتقد است اسپينوزا نظريه تاريخی ندارد. اگر ما به تفسير اسپينزوا از كتاب مقدس توجه كنيم، مي‌بينيم او به كتاب مقدس نگاهي تاريخي دارد. به عبارتي، كتاب مقدس را با زمان و زبان انساني يكسان مي‌داند. اسپینوزا در رساله‌­ی الهي ـ سياسي مي‌گويد: «من مي‌خواهم از تاريخ مقدس به يك تاريخ دنيوي و غيرمقدس برسم».

مي‌توان گفت، اسپينوزا، مضامين مهدويت­‌گرايانه يا آخرالزماني را كه در الهيات توراتي ديده مي‌شود، تبديل به نظريه‌اي سكولار از زمان و به ويژه زمان‌مندي سياسي مي‌كند. در نگرش اسپينوزايي از زمان‌مندي سياسي سكولار، روند مدرنيته‌ در قالب حركت سيال و پوياي پيشرفت، ظاهر مي‌شود. در كتاب اخلاق و رساله­ی الهي ـ سياسي مي‌بينيم كه اسپینوزا مسأله پيشرفت را در قالب گذري از زندگي همراه با ترس و خرافات به يك زندگي متكي بر عقل خودمحتار مطرح مي‌كند. اين گذار براي او بسيار مهم است. از نظر او كنترل عواطف، هيجان­ها و هوس‌ها، به معناي يك عملكرد مثبت در زندگي فرد و زندگي جمعي ملت‌ها به حساب درمي‌آيد.

مي‌توان گفت، براي اسپينوزا اين گذر كه به صورت پيشرفت فكری و اخلاقي مطرح شده است، گذري از الهيات يهودي به «دولت جمهوري‌خواه دموكرات مدرن» است. از نظر او، دولت بايد جمهوري‌خواه، دموكرات و مدرن باشد.

در حقيقت ما با نظريه­ی سكولار شدن دولت و عبور از منطق الهي سياسي به منطق عرفي سياست روبه‌رو هستيم. اسپینوزا با خروج از منطق الهي سياسي، منطق موفقيت سياسي را جايگزين وعده انتخاب الهي مي‌کند. به عقیده­ی اسپينوزا در سياست وعده­ی انتخاب الهي مهم نيست. بلکه چيزي كه مهم است موفقيت سياسي است. اسپينوزا با این نظریه و با اين عمل، هر گونه حق ويژه را از قوم يهود به عنوان قوم برگزيده خداوند سلب مي‌كند. منطق الهي سياسي نزد او منطقي كودكانه است. چون فرهنگ سياسي را پيروي از آيين خرافات و فرهنگ ترس از خداوند به كار برده و مشابه مي‌داند. از نظر او ميراث منطق الهي ـ سياسي از معاصر بودن جوامع سياسي مدرن با منطق سياسي مدرن جلوگيري مي‌كند و رابطه­ی ميان اين دو سياست در جهان مدرن به رابطه‌اي نامتعادل تبديل مي‌شود. به قول اسپينوزا: «اين طبيعت نيست كه ملت‌ها را مي‌آفريند، بلكه افراد، خود توليدكننده ملت‌ها هستند».

به گفته‌ي او، اين حاكميت است كه دين را به صورت قوانين اجتماعي درمي‌آورد و نه بالعكس. در فصل 19 رساله‌ي الهي ـ سياسي نیز آمده است که: «اين حاكم است كه به تنهايي تعيين‌كننده رستگاري مردم و امنيت دولت است». پس اين حاكم است كه قابليت تفسير دين را دارد و حاكميت دولت، حاكميتی مطلق است؛ در غير اين صورت دولت اصلاً حاكم نخواهد بود و نیز دولت براي حفظ تعادل و توزان خود، بايد آزادي انديشه و بيان را در اختيار اعضاي اجتماع قرار دهد.

پس دیدگاه سياسي اسپينوزا، برقراری آشتي ميان اصل دموكراتيك و نگرش مطلق‌گرا از حاكميت است. براي اسپينوزا، نهایت هدف یک دولت، تحقق آزادي است. از اين رو، دولت عامل اصلي تمام كنش‌هايي است كه همراه قانون است. از ديد اسپينوزا، سياست قلمرو اساسي آزادي عقيده فرد است. اسپينوزا اعتقاد دارد قائل شدن تمایز ميان فضاي عمومي و خصوصي، نهاد یک ضروري دولت است، ولي اصل ضروري شكل‌گيري آن نيست. در حقيقت حاكميت دولت و آزادي فردي نبايد از يكديگر جدا باشند، زيرا در این صورت در تضاد با يكديگر قرار مي‌گيرند. هر چند كه تنش بين اين دو وجود دارد، ولی اگر اين تنش به تضاد تبديل شود، موجب از بين رفتن دولت مي‌شود. به قول اسپينوزا، آنجايي كه هر فردي مجبور مي‌شود همانند فرد ديگري فكر كند، نه تنها به جنون افراد مي‌رسيم، بلكه ساختار روابط اجتماعي هم دچار انحلال مي‌شوند. اين وضعيت زماني پيش مي‌آيد كه دولتي بخواند خودش را با دين برابر بداند يا اينكه قدرت‌ مدني تحت تسلط يك قدرت ديني قرار بگیرد.

اسپينوزا مي‌گويد: آنجايي كه كليسا خود را «دولتي در دولت» به حساب درآورده، نهاد دولت نابود خواهد شد. براي اسپینوزا دو مسأله بسیار اهميت دارد:

1ـ جدايي فلسفه از الهيات و 2ـ گسترش بهترين دولت. در بهترين دولت، آزادي انديشه امري بسيار مهم است. اسپينوزا نتيجه مي‌گيرد که پرسش از حد و آزادي، پرسشی اساساً سياسي است، نه خداشناختي. پس دولت بايد فضاي عقايد گوناگون را گسترش دهد. دولت از يك سو با ايجاد آزادي عقيده، شانس تصميم‌گيري عقلاني‌اش را گسترش مي‌دهد و از سوي ديگر، افراد با پيروي از اين دولت، موقعيت خودشان را مستحكم مي‌كنند.

پس دولت و فرد، هر يك به گونه‌اي، ديگری را تقوین مي‌كند. شرط وجودي تابعيت از دولت، شهروندي است. شهروندي از نظر اسپينوزا چيزي نيست جز كنشي كه دولت از طريق آن به صورت دموكراتيك، توليد و گسترش مي‌یابد. اسپينوزا كه مدافع دموكراسي است، چندان هم به فراست مردم معتقد نيست. به عبارتی معتقد است، اکثر مردم سریع تحت تأثير خرافات قرار مي‌گيرند. بنابراين از ديدگاه اسپينوزا هدف سياست، يافتن یک راه و توليد نهادهايي است كه از گسترش بي‌رويه­ی هيجانات و يا عواطف انساني جلوگيري مي‌كند و آنجا كه حكمرانان و افراد تابع، هر دو تحت تسلط عواطف يكسان قرار مي‌گيرند، دموكراسي تنها شیوه­ای از قوام سياسي است كه منافع هر دو گروه را تحت نظارت دولت قرار مي‌دهد. اسپينوزا به خلاف هابز، هدف زندگي سياسي را دستيابي به صلح و نبود پيكار و نزاع نمي‌داند، بلكه جمهوري دموكراتيك را تنها حاكميتي مي‌داند كه با خودمختاري فردي، همسان و همخوان است.

اسپينوزا مي‌گويد: «هدف دموكراسي چيزي نيست جز دور كردن انسان‌ها از عقل‌ستيزي اميال و قرار دادن آن در محدوده عقل.» اسپينوزا به نوعي هم به استقبال روسو رفته است و هم به كانت نظر دارد (دخالت عقل در حوزه عمومي) جامعه مدني از نظر اسپينوزا، نتيجه­ی قراردادي است كه موجب خروج عقلاني انسان‌ها از وضع طبيعي‌شان مي‌شود.

از اين رو هابز و اسپينوزا، هر دو مي‌كوشند بر مبناي آموزه­ی حق طبيعي، پايه و اساس دولت مدرن را فراهم آورند و آنجايي كه با هم تفاوت دارند، در شيوه­ی نتيجه‌گيري‌شان از حق طبيعي است. از نظر هابز، حق طبيعي، نتيجه­ی موقعيت و وضعيت افراد در وضع طبيعي است، نه وضعيتي كه خارج جامعه مدني باشد. هابز مي‌گويد: وضع طبيعي، وضع جنگ ميان همگان است. بنابراين هدف اصلي، رسيدن به صلح است. آنجايي كه برای هابز حق طبيعي، نتيجه­ی تحقيق درباره سرشت بشري است، براي اسپينوزا مفهوم حق طبيعي از طريق تجزيه و تحليل قدرت در طبيعت به دست مي‌آيد. از نظر اسپينوزا، حق طبيعي مساوي قدرت طبيعي است و قدرت طبيعي هم مساوي قدرت الهي است. البته بايد بين قدرت حاكم (سياسي) و قدرت انساني هم تفاوت قائل شد.

بحث توني نگري هم بر مبناي اين دو مفهوم است. توني نگري معتقد است اگر فلسفه‌اي به نام فلسفه­ی مقاومت در مقابل حاكميت داشته باشيم، آن فلسفه، فلسفه­­ی قدرت انسان‌هاست (قدرت انسان‌ها در مقابل قدرت سياسي حاكميت).

اسپينوزا برخلاف هابز معتقد است، انسان‌ها بايد حاكميتي مطلق ايجاد كنند، به خاطر اينكه انسان از نظر اسپينوزا در هر دولتي مي‌تواند آزاد باشد.

تا جايي كه عقل مي‌تواند ما را راهنمايي كند، ما هم مي‌توانيم آزاد باشيم. به همين دليل عقل همواره در جست‌وجوي صلح است. در نتيجه براي اسپينوزا ايجاد هر گونه نظم اجتماعي بدون تسلط و زور قوانين كه از قدرت نامحدود اميال انساني جلوگيري مي‌كند، امكان‌پذير نيست. ولي این بدان معنا نيست كه حاكميت از قدرتي مستبدانه براي كنترل زندگي افراد اجتماع استفاده کند. چون اسپينوزا معتقد است كه سرشت بشري قابليت اين را ندارد كه هميشه و به طور مطلق تحت تسلط قرار گيرد.

اسپينوزا به عبارتي با «سِنِكا» هم عقيده است كه: رژيم‌هاي خشن هميشه نابود مي‌شوند و رژيم‌هاي معتدل باقي مي‌مانند و مسأله آخر اين است كه افراد عقلاني چگونه خود را تحت نظارت يك اقتدار سياسي قرار مي‌دهند؟

اگر دارای عقل هستیم، پس چرا بايد تحت سلطه اقتدار سياسي قرار بگیریم؟ پاسخ اين است كه اسپينوزا مي‌گويد: عقل، هميشه انسان‌ها را به طرف امنيت و صلح دعوت مي‌كند، بنابراين عقل، صلح و صيانت ذات را با يكديگر آشتي مي‌دهد؛ هر چند كه عقلانيت امري بسيار كمياب و ناياب است. از نظر اسپينوزا، عقلانيت را نمي‌توان در هر كوچه و بازاري پيدا كرد؛ ولي آنجايي كه عقلانيت است، صيانت ذات و صلح هم ديده مي‌شود. حتي اگر عقل هم بر انسان حكم‌فرما نباشد، باز هم مي‌توان گفت صيانت ذات، خودش قانون كلي سرشت بشري است.

 

مسأله‌ي دموكراسي:

اسپينوزا به نوبه­ی خود، از ذهني مشترك و يكسان صحبت مي‌كند. يعني حقوق افراد را با قوانين عمومي يكسان مي‌داند. نكته­ی جالب در افکار و عقاید اسپينوزا اين است كه می­گوید، هيچ نابرابري ميان قدرت مردم و قدرت حاكم وجود ندارد. زيرا حاكميت، حق طبيعي فرد را نابود نمي‌كند. اشاره­ی او به آزادي منفي نيست، بلكه آزادي مثبت مد نظر اوست. مسأله­ی اسپينوزا، «دستيابي به آزادي به عنوان هدفي اخلاقي است. از اين رو دموكراسي از ديدگاه اسپينوزا، نهادي اجتماعي است كه بر اساس انتقال قدرت جمعي افراد به يك حاكميت صورت می­گیرد كه خود، تجلي اراده­ی جمعي آنهاست. كالبد سياسي هم از افراد جامعه­ی سياسي تشكيل شده است. يعني ساختار جامعه چيزي نيست جز مجموعه‌اي از كنش‌هاي مردم. از نظر اسپينوزا نه تنها قرارداد، بلكه توافقي هم در جامعه نياز است كه بايد به طور دائم تكرار شود؛ اين توافق يك اولويت هستي‌شناختي است، نه فقط اولويت بلکه ضرورتي منطقي نیز هست.

اين اولويت هستي‌شناختي به صورت يك كنش ارتباطي در ميان افراد جامعه تجلي پيدا مي‌كند. به عبارت ديگر، اگر مسأله­ی اصلي اسپينوزا، استفاده­ی هر چه بيشتر از عقل در حوزه­ی عمومي ‌باشد، مي‌توان گفت براي اسپينوزا، شناخت عقلاني يك پراكسيس سياسي است و فلسفه به منزله­ی بالاترين نوع شناخت به ما قابليت شكل دادن به اين پراكسيس سياسي و به ويژه كنش دموكراتيك را مي‌دهد.

اسپينوزا با خروج از منطق الهي ـ سياسي و سكولار كردن منطق سياست در عصر مدرن به ما اجازه­ی شكل‌گيري سوژه­ی سياسي و قابليت شكل دادن كنش دموكراتيك را مي‌دهد.

 

    230 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   دموكراسي (342)
●   فلسفه سیاست (84)

افراد مرتبط
●  اسپینوزا   باروخ(9)

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :1

تاريخ ارسال:10/03/1384

تاريخ شمسی نشر:10/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب