جنگ جهانى دوم در اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله ارتش آلمان به كشور لهستان آغاز شد و در دوم ماه مه ۱۹۴۵ با سقوط شهر برلين پايان يافت. آدولف هيتلر در پناهگاه زيرزمينى خود قبل از اين كه به دست ارتش سرخ بيفتد خود را كشت. با مرگ هيتلر و ورود ارتش شوروى به برلين، جهان وارد فصل جديدى از دسته بندى هاى سياسى، نظامى و اقتصادى شد. دوران جنگ سرد، تشكيل پيمان هاى نظامى و اقتصادى و از همه مهم تر دوقطبى شدن جهان، همگى سرفصل هايى از اين شرايط بودند كه ناقوس مرگ فاشيسم را به صدا درآوردند. «فاشيسم»ى كه پيش از آن صداى پايش به وضوح شنيده مى شد، مى رفت تا جهان را درگير جنگى خانمان سوز كند اما در جهان سرمايه دارى آن زمان به دلايلى كه خواهيم گفت، آن را نشنيده گرفت. جنگى كه فقط كل تلفات انسانى آن پنجاه و دو ميليون و چهارصد و هشتاد هزار نفر بود؛ در اين ميان سهم روس ها بالغ بر بيست و پنج ميليون و ششصد نفر بود؛ رقمى نزديك به ده درصد جمعيت كل اتحاد شوروى يعنى يك دوم كل قربانيان اين جنگ.
تا اين زمان افكار عمومى جهان همواره اقدام تجاوزگرانه ارتش نازى ها را در توسعه و بسط فاشيسم و خوى تجاوز گرى و تسلط نژاد برتر محكوم كرده و مى كند. هنوز در كشور آلمان با گذشت بيش از نيم قرن از پايان جنگ، هيتلر و حزب او نازى، وجهه و مقبوليت سابق را پيدا نكرده است. تاريخ جنگ دوم جهانى حكايت وحشيگرى نازى ها و قتل عام انسانيت است، بازنگرى اين تاريخ بيانگر واقعه به پا خاستن ملت هاى جهان براى كسب آزادى از دست رفته خود و به دست آوردن حقوق اوليه شان است. تاريخ «نه» گفتن به خوى تجاوز و غارتگرى است ولى بهتر است گاهى وقت ها تاريخ را از دريچه ديگرى بنگريم. نقل تاريخ، هميشه جذابيت خاصى دارد اما چه بسا لازم است گاهى واقعيت هاى تاريخى را آن گونه كه هست براى داورى مردم و آيندگان به آنان اعلام كنيم تا مردم، اين داوران نهايى، كه همواره نظاره گر اعمال و كردار حكومت كنندگان هستند خودشان تصميم بگيرند و بدانند كه چه كسانى مى خواستند سرنوشت آيندگان را آن گونه كه مى خواهند رقم بزنند.
همان طور كه در تاريخ خوانده ايم، مى دانيم كه هيتلر براى اعاده حيثيت قوم ژرمن به پا خاست تا كينه هاى خفته ملت آلمان را بعد از پايان جنگ اول جهانى بيدار كند و حقارتى را كه به گفته او و همفكرانش بعد از پايان جنگ اول و معاهده ورساى دول متفق بر آنان تحميل كرده اند تلافى كند. هر چند نيروهاى متفقين عقيده داشتند آلمانى هاى تحقير شده ديگر هيچ گاه تهديدى براى جهان نخواهند بود.
ايدئولوژى حزب نازى كه شخص آدولف هيتلر در كتابش (نبرد من) تشريح مى كند، بيانگر انديشه هاى فوق العاده شوونيستى بود كه برترى قوم ژرمن ها را تبليغ مى كرد. هيتلر در اين كتاب مدعى مى شود كه آلمان ها فاقد فضاى حياتى هستند و نازى ها هم از احساسات مخالف عهدنامه ورساى و نارضايتى ناشى از تشديد استثمار و فقدان حقوق سياسى سود مى جستند و ادعا مى كردند كه فقط جنگ مى تواند خواسته ها و آرمان هاى آنان- يعنى ملت آلمان- را محقق سازد.
در اين ميان عميق تر شدن بحران عمومى سرمايه دارى كه جنگ جهانى اول و انقلاب شوروى (سال ۱۹۱۷) نشانه هاى آن بودند، بيش از پيش تضاد هاى جهان امپرياليستى را تشديد مى كرد، امپرياليسم جهانى هم اينك با يك نظام نوپا روبه رو بود كه روس ها به رهبرى لنين در شوروى تاسيس كرده بودند. هم اكنون نظام سرمايه دارى جهانى با قطب جديدى از قدرت روبه رو شده بود. شوروى ها در امور جهانى نفوذ قابل ملاحظه اى مى يافتند: «تضاد هاى جهان سرمايه دارى به خصوص طى بحران جهانى سال هاى ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ كه مهلك ترين تشنج اقتصادى در تاريخ سرمايه دارى بود، تشديد مى شد. اين بحران در ايالات متحده آمريكا آغاز شد و به ساير ممالك سرمايه دارى سرايت كرد: در سال ۱۹۳۳ ميزان توليد صنعتى به نسبت سال ۱۹۲۹ در آمريكا و بريتانياى كبير، آلمان و فرانسه به ترتيب ۶۴ ، ۸۸ ، ۶۵ و ۸۱ درصد تنزل كرد. اركان داد و ستد جهانى با ۶۵ درصد كاهش به لرزه درآمد. بيكارى عالمگير شد، عده بيكاران در آمريكا به ۱۳۷۰۰۰۰۰ نفر و در بريتانياى كبير به ۲۶۰۰۰۰۰ نفر رسيد.»۱
اين آمار و ارقام حكايت از بحران عميقى داشت كه در نظام جهانى سرمايه دارى به وقوع پيوسته بود و اين نظام را دچار تضاد هاى آشتى ناپذيرى مى كرد. پيشتر از آن در سال ۱۹۳۱ ژاپنى ها به مناطق شمال خاورى چين حمله كرده بودند و براى مقابله با تمركز سرمايه هاى فرانسوى، آمريكايى و انگليسى از آسيا راه خشونت و قهر را برگزيدند و بدين ترتيب تا قبل از شروع جنگ دوم جهانى كانون خطرى در خاور دور به وجود آمد. ن. اى. آينسيموف نويسنده و تاريخ نگار روس در اين باره مى نويسد: «در ميان كشور هاى اروپايى، آلمان بيش از همه صدمه ديد: بيكارى عالمگير و شديد بود، سقوط شديد سطح زندگى، ركود اقتصادى را به يك بحران سياسى مبدل نمود.»۲ به اين ترتيب انحصارات آلمان گام به گام و سرانجام در اوايل سال ۱۹۳۳ موفق شدند نازى ها را بر اريكه قدرت مستقر كنند و بى شك حكومت به دست مرتجع ترين و در عين حال متجاوز ترين محافل افتاد.
هيتلر در كتاب نبرد من اعلام مى كرد: «وقتى از خاك بيشتر در اروپا سخن مى گوييم، بايد اول و پيش از همه به روسيه و ممالك همجوار او بينديشيم.» رفته رفته با تسلط نازى ها دومين كانون خطر در قلب اروپا به وجود آمد و جهان هر لحظه به سوى جنگى خونين قدم برمى داشت. صداى پاى فاشيسم رساتر و واضح تر از هر زمانى به گوش مى رسيد. آيا وقوع جنگ اجتناب ناپذير بود؟ اين تحولات دور از چشم سران شوروى نماند. در كنگره هفدهم حزب كمونيست شوروى اعلام كرد: «تحولى نامطلوب از جانب نازيسم در جريان است و قابل پيش بينى است. فاشيسم كه اكنون كنار صحنه قرار دارد، خود را به زودى وارد صحنه مى كند و سعى دارد دست به تلاش پيگير براى رسيدن به نازيسم بزند و اين بدان معناست كه زمانى بحرانى براى انقلابى ها دارد فرامى رسد.» البته اين پيشگويى وى صرف نظر از مجادلات و گفت وگو ها و احياناً توافق هاى اوليه شوروى با آلمان مى تواند نشانگر احساس خطر روس ها از رقيب خود و پيشروى آلمان ها به اروپاى شرقى باشد. جايى كه بعد از پايان جنگ معلوم شد چقدر روس ها به حضور و فعاليت در آنجا علاقه مند بودند.
با تشريح اوضاع جهان و صف بندى نيرو هاى سياسى و نظامى و حتى پيشگويى و پيش بينى بعضى از رهبران كشور ها اين سئوال پيش مى آيد كه چرا جامعه جهانى تلاشى مضاعف براى جلوگيرى از اين جنگ به عمل نياورد؟ پاسخ به اين سئوال با تشريح علمى وضعيت بافت حكومت هاى كشور هاى متفقين و متحدين قابل بررسى است. اين كه چه كسانى تلاش مى كردند هيتلر را به راس قدرت برسانند. تصميمات پشت پرده كشور هاى امپرياليستى براى درگير كردن فاشيسم و كمونيسم و خلاصى از دست هر دو تا جايى كه از ديد محافل ادبى و ژورناليستى آن زمان فاشيسم و كمونيسم دو روى يك سكه قلمداد مى شدند. هر كدام از اينها علائم و گزاره هايى است كه مى تواند ما را به دست يافتن پاسخ نهايى رهنمون كند! سرمايه دارى انگليسى و فرانسوى در آن مقطع، حكومت شوروى همراه با جنبش هاى انقلابى داخلى خود را دشمنانى خطرناك تر از فاشيسم مى دانستند و از همين رو اميدوار بودند كه بتوانند از جنگ با كشور هاى فاشيستى اجتناب كنند و آنها را عليه شوروى سوق دهند تا از اين طريق بتوانند به كمال مطلوب برسند: انهدام شوروى توسط نيرو هايى جز خود آنها و در عين حال تضعيف رقباى سرمايه دارى خود يعنى ژاپن، آلمان و ايتاليا.
نكته جالب اين كه آينسيموف به سياست ايالات متحده آمريكا اشاره مى كند و مى نويسد: «سياست آمريكا براى حفظ صلح، سياستى بسيار خطرناك بود. به ياد بياوريم كه پس از جنگ جهانى اول انحصارات مالى ايالات متحده آمريكا همراه با فرانسه و انگلستان كمك هاى مالى عظيمى در تجديد حيات و توسعه صنايع سنگين آلمان صرف كردند و اين يكى از عوامل عمده اى بود كه به تجاوزگران آلمانى امكان تركتازى مى داد.»۳
با اين اوصاف آتش جنگ شعله ور شد. تشريح وضعيت كشور هاى درگير جنگ و اوضاع سياسى آنها، چيزى است كه چه بسا بار ها در كتاب هاى تاريخى به آن اشاره شده است. هيتلر با حمله به لهستان و اشغال آن كشور، حضور قهر آميز خود و آلمان ها را اعلام كرد. كشور هاى انگليس و فرانسه از ترس قوى تر شدن حريف بلافاصله به فاشيسم افسارگسيخته اعلان جنگ دادند و...
هم اينك با گذشت ۶۰ سال از پايان جنگ، پرسش هاى بى شمارى روبه روى بشريت قرار دارد: تاسيس كشورى به نام اسرائيل، سركوب يهوديان توسط آلمان نازى و كوچاندن يهودى ها به سرزمينى به نام ارض موعود ( فلسطين اشغالى ) نابودى و فروپاشى امپراتورى كمونيسم جهانى و... اينها همگى در زمره سئوالاتى قرار دارند كه پاسخ هاى متفاوتى به آنها داده شده است و بازبينى تاريخ هر كدام از آنها ما را به فضاى جديدى رهنمون مى سازد. فضايى توام با بازنگرى در رفتار به ظاهر صلح خواهانه امپرياليست ها كه به چيزى جز سركوب و استثمار بشريت نمى انديشيدند. آنها صداى پاى فاشيسم را شنيدند اما به زعم خود خواستار نابودى اردوگاه كمونيستى شدند، گو اين كه فاشيسم افسارگسيخته و عصيانگر «صلح و بشريت» را بيش از هر چيزى تهديد مى كرد.
پى نوشت ها:
۱- جنگ كبير ميهنى، جمعى از نويسندگان روس، ترجمه ابراهيم يونسى، نشر نو ،۱۳۶۱ ص ۱۱
۲ و ۳- همان، ص ۱۲