باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 30 مرداد 1387 كاربران برخط 72 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
زندقه و متافيزيك و اخلاق
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محمد - مددپور

منبع: کتاب - ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان

 
 

متافيزيك و اخلاق يوناني و زندقه

به نام خداي پريروز و پس‌فردا. متافيزيك در يونان ظهور پيدا مي‌كند و بعد بنا بر پيش‌بيني قرآن به اسلام مي‌آيد. بايد هم به اسلام بيايد. اخلاق يوناني مي‌آيد، يعني شرك، يعني زندقه، يعني ژانتيويته، يعني پاگانيسم، يعني امپرياليسم كه در اسلام با خلافت مي‌آيد و با حكومت‌ها هر روز هم بدتر مي‌شود؛ مي‌آيد تا دوره جديد. مي‌آيد تا دوره سلاطين صفوي، همراه اين امپرياليسم فلسفه هم مي‌آيد. ائمه اطهار نه فيلسوف به معني امروزي لفظ بودند، بلكه فلسفه مي‌دانستند و زندقه يوناني را مي‌شناختند. براي اينكه در جلوي دهريه و زنادقه دربيايند.

متافيزيك بعداً ترجمه مي‌شود و بوعلي سينا مي‌آيد. بوعلي سينا براي من زنديق است ولي زندقه‌زدگي او خودبنیادانه نيست. بوعلي هنوز در مقابل كتاب آسماني خشيت دارد، باز متافيزيك مي‌آيد تا ملاصدرا دو جهت و جريان است: يكي بي‌تقوايي و ديگري تقوا است، بي‌تقوايي فلسفه ملاصدرا است، در فلسفه ملاصدرا تقواي قرآني فراموش شده، فلسفه بارش شده است. قرآن وراي متافيزيك است، وراي فلسفه است، وراي مابعدالطبيعه است، از آنجا وراي مافي‌الطبيعه و ماقبل‌الطبيعه و علم به معني متعارف. وقتي كه متافيزيك در غرب تمام شد فلسفه تاريخ نيز تمام مي‌شود و ذكر و فكر خودبنيادانه كه به پايان رسيد، علم جايش را گرفت.

 

علم جديد و قرآن

اين علم خودبنيادانه عبارت است از سيستم و دستگاه كساني مانند بازرگان، كه به علم مي‌رود و با علم حصولي خودبنیادانه آخرالزمان قرآن را ثابت مي‌كند و اين علم جديد را مي‌برد به قرآن و مي‌گويد اين همان علمي است كه در قرآن آمده است. اخلاقيت يعني عادت، از اينجا است كه مي‌گويم بايد از اخلاق‌زدايي دفاع كرد. پس كتاب‌هاي اينها پر است از اين تعبيرات آخرالزماني. اي آقا قرآن عالم است و قرآن علمش همان است كه علماي امروز مي‌گويند!! قرآن مي‌گويد زمين دور خورشيد مي‌گردد. راجع به اتم صحبت كرده، اتم را شكافته است، يكي دو تا نيست. تفسير اومانيست كرده، يعني قرآن همان اومانيسم است، يعني قرآن گفته اين انسان است كه طاغوت است، العياذ بالله. اين انسان است خدا نيست. او فقط ناسوت را مي‌بيند و بالاخره ناسوت جاي لاهوت را مي‌گيرد. بالاخره انسان ناسوتي است، گرچه اصل ذاتش متعالي از اوست كه آن هم لاهوتي است، البته الله نيست.

 

ناس و الله در تفسير اومانيسی قرآن

اصل ذات انسان بازگشتش به «ساحت اقدس بقيه‌الله» است كه هنوز من نتوانسته‌ام بگويم ماهيت به معني «بقيه‌الله» چيست. چرا عرب‌ها به اين اومانيسم مي‌گويند مذهب انسي و انسيه. حق مطلب اين است كه بشر امروز ناس هم نيست، شتابناك به سوي «قرده خاسئه» جلو مي‌رود و نسناس شده است، اصلاً اين حرف‌ها نسناس‌انگاري است، نسناس‌گرايي است. ناس قرآن كجاست؟ ناس قرآن بشري است كه ريشه‌اش با پيغمبر اسلام يكي است، ناس قرآن و اسلام را با نسناس چه نسبت؟ اين مطالب آخرالزماني خيلي مفصل است. استشهاد آنچه امروز درباره‌ي وحي و نبوت در ايران مي‌گويند غربي است، در آثار گوستاو لوبون و ترجمه‌هاي مصري‌ها و بالاخره اصالت ناسوت و حلول و اتحاد است و تعالي نيست.

 

تعالي

در تاريخ غرب از آن «تعالي» كه اساس دين است خبري نيست. تاريخ غرب تاريخ حلول و اتحاد است. در اين آخرالزمان تاريخ مسأله «ترانساندانس» مطرح شده است.

براي بحث‌هاي حكمي، در اينجا به سوره قرآن مي‌پردازم: «قل هو الله احد، الله الصمد، لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد». صمد قدر مسلم معنايش به يوناني «سوموم» است كه «سوموم دئوس» گفته‌اند. سابقاً در فلسفه «سوموم» براي اشاره به اثر «وجود متعالي» بوده كه تركيبات زيادي دارد. سوموم همان همايون است. سوميته يعني همايوني، اكسلاس هم گفته‌اند. اين سوموم مي‌رود به صمد يعني خداي متعالي، يعني الله متعالي. از اين جهت تعالي در چهار صد سال تاريخ غرب رفته است و آنچه غربيان و مستشرقين درباره تعالي اسلام مي‌گويند، اشاره به همين سوره مباركه توحيد نيست، صمدانيت الله مطرح نيست. حوالت چنين است و اصلاً هگل با صمدانيت رسماً به مخالفت برمي‌خيزد و اين فكر تعالي را مربوط به دوره‌اي مي‌داند كه در آن دوره هنوز «آگاهي» نبود. هگل مي‌خواهد خدا را با انسان در حلول و اتحاد و ناسوت آشتي دهد، ببينيد تاريخ مغرب چه تاريخي است. تاريخ مغرب تاريخ حقيقت خودبنيادي است و تاريخ پس‌فردا، تاريخ حقيقت پس‌فردا، يعني حقيقت علي‌ابن‌ابي‌طالب است. اشاره كردم به شما، به «زمره حضور»، حضور پس‌فردا. حضور در اين جا جمع است يعني حاضرين. زمره حضور يعني در ميان امت‌هاي حاضرين و نخواستم تملق بگويم. چون معمولاً ممكن است خطابه سر بدهند و من يادم مي‌آيد كه با زبان تلخي كه دارم و با اشاراتي كه دارم در ميان جمعي مي‌گفتم، در زمره حضور مطلبي را مي‌گويم و آنها مي‌دانستند كه در زمره حضور چه معني دارد. ولي براي شما جوانان چنين نيست.

 

يهوديت، ماسونيت و صهيونيت و دروغ‌زدگي در سخنراني نويسندگان فلسفي

امروز بسياري از نويسندگان فلسفي در راديو سخنراني مي‌كنند. بنده معتقدم ايشان سر و ته سپرده به يهوديت و ماسونيت و صهيونيتند و همواره هم دارند بلندگوي اينها مي‌شوند. چون آدمي ضعيف‌النفس‌ و خفيف‌العقل و ترسو و حسابگرند. اينها كساني‌اند كه دفاع از اين سه گروه مي‌كنند ومن مي‌دانم دانسته حالا شما بيشتر از اينها مي‌فهميد. يكي از اينها در سخنراني‌اش ابتدا شروع كرد گفت: اول «ملكم خان» آمد. يكي از او سؤال كرد چه اشكالي در قانون هست؟ گفت اجرا نشد، پس فراماسون دفاع شد. بعد آمد به مليت و شروع كرد به سازشكاري، بعد آمد به نهضت مشروطه و دفاع از اينكه يهوديت و ماسونيت درست، مشروطه نادرست عمل شده است. بعد اينكه به قول خودش در مشروطه علما اكثريت داشتند گرچه ممكن است بعضي‌ها اهل ماسون باشند.

به هر صورت دفاع از سيدجمال افغاني، سيد جمالي كه اعم از اينكه فراماسون باشد يا نه، با آنها دوست و رفيق بود در انجمن‌ها و جماعت‌ها. بعد دفاع از او مي‌كند، سيدجمالي كه چندين كتاب از طرف فراماسون‌ها درباره‌ي او نوشته شده، نگاه كنيد ببينيد سيدجمال را چه كسي بزرگ كرده است، همين ماسون‌ها.

زماني بود كه تاريخ دوره‌اي از اسلام در استبداد تمام شده بود. پس از استبداد، با مشروطه استبداد مضاعف آمد. مي‌گويند سيدجمال و ديگران بااستبداد مخالفت كردند. بسيار خوب بعد آمد به حرف آل احمد كه از من گرفته بود و از آن مرد دفاع مي‌كند كه با مشروطه مخالفت كرده بود، آن هم رفت، پس مشروطه درست بود. مشروطه آمد كه با استبداد بجنگند. حال آمد تملق بگويد، گفت اين انقلاب دنباله‌ي همان است كه به جمهوري رسيده است، بالاخره همه چيز مخالفت با استبداد است. براي چه؟

اثبات اينكه غرب شروع مي‌شود و اثبات مثلث ماسونيت و يهوديت و صهيونيت، كه آن دو باطن اين سومي است و با اين سومي تاريخ تمام مي‌شود. اگر يهوديت و ماسونيت نبود، صهيونيت هم نبود. صهيونيت‌زدايي امروز هم‌سنخ ماسونيت‌زدايي است. ايشان دانسته به اعتقادم پشتيبان آنهاست و با آنها رفت قم كه امام محل سگ هم به آنها نگذاشت. انسان وقتي كه نفس اماره و سياست غربي به سراغش آمد واقعاً دروغ مي‌گويد. در جهان امروز همه دروغ مي‌گويند. خانواده‌هاي قديمي كمتر دروغ مي‌گفتند. بيشتر راست مي‌گفتند. امروز مشكل اخبار درست جهان را پيدا كنيد. اكثراً دروغ است، دانسته دروغ مي‌گويند: «الذين كذبوا باياتنا سنستدرجهم من حيث لايعلمون». جهان امروز دروغ‌زده است، شيطان و اهريمن و ابليس آخرالزمان زده است. بشر امروز دروغ‌زده است بي‌آنكه بداند. به اصطلاح رفتارش و گفتارش و پندارش، يعني كنش و گوش و منش او، هر سه، بدون آنكه خودش بداند مجري بدبيني اهريمنانه، مجري هفتاد حجاب الله پس فرداست.

 

حق و باطل و بايد و نبايد در سخنراني سروش

حال بياييم به سخنراني يك آقاي ديگر. اين آقا اول آمد به تميز حق و باطل، حق چيست و باطل چيست؟ انسان معمولي نمي‌تواند، اين بنده‌ام كه مي‌توانم، زيرا كه سوادم بيشتر از كارل پوپر است، منظور از سواد خودآگاهي است. اينها جوانند كارل پوپر به ايشان زده و حوالت تاريخي خودبنیاد. او مقداري در اين باره كه ارتجاع چيست و ترقي چيست بافت. حالا تاريخ‌پرستي غلط است، از آنجا كه كارل پوپر كتابي نوشته به نام «بينوايي تاريخ». او مي‌گويد در تاريخ‌نگاري يكي هيستوريست و يكي هيستوريسيست‌ هست كه اولي، يعني عقل ممسوخ پتياره خرد خود او درست است و تاريخ غير آنچه كه او مي‌گويد باطل است، به نهايت نيست‌انگاري و خودبنیادي مي‌برد. در او ديگر اثري از پرسش از ماهيات اشياء نيست، در هيستوريسيسم پرسش از ماهيت مي‌شود و اين در نظر پوپر نادرست است و اين جوانك مي‌گفت اين يعني تاريخ‌پرستي است ولي از طرف ديگر كارل پوپر بحث مرتبي دارد، آلبر ماله و ديگران كه علم تاريخ را مي‌نويسند بايد مطابق نظر پوپر بنويسند و حق ديگري ندارند!!

مورخين عده‌اي اهل علم رجال‌‌اند، مانند كساني كه در اسلام و در تاريخ اسلام در باب رجال مي‌نويسند. در نظر پوپر ايشان تاريخ‌شان بي‌جهت است، ايشان بايد بيايند پيش او علم رجال بنويسند. چون اينها اعتقاد به اسم داشتند، اعتقاد به ماهيت داشتند، ماهيت غلط است. اينها همه هوليست‌اند، اينها همه قائل به كل مطلق‌اند. من وقت شما را عزيزتر از آن مي‌دانم كه برگردم و بگويم كه اين كارل پوپر چه ياوه‌هايي گفته است. حال به ذهنش افتاد. «بايد» و «نبايد» و ارزش، يكي از حرف‌هاي كارل پوپر اين است. اصلاً ارزشي كه با پوپر آمده فتواي باطن و اسلاميت انسان مي‌رود و جايش را ناس و نسناسيت مي‌گيرد. براي مسائل اخلاقي در نظر پوپر، يك مرحله ارزشيابي صورت مي‌گيرد. پس بايستن و بايد يك مرتبه حقيقت‌يابي و واقعيت‌يابي است كه اين كار عالم است. بعد آمد به آيات قرآن و توهين به آيات قرآني. يكي از حرف‌هاي بي‌سروته كه ناشي از عقل ممسوخ پتياره خرد آخرالزمان تاريخ اين فرقه يهودي است، اين مطلب است، ببينيد حد و تكليف را چه كسي بايد تعيين كند. تكليف بازگشتش به بايد است و حدش را كه مي‌توان انجام داد يا نه، علم ايشان بايد معين كند، چه چيزي ممكن است بگوييم كه بايد انجام گيرد و بگوييم كه برويم به منطق ايشان، ببينيم چه ممكن است نتواند و نشود كه انجام بگيرد. پس حق و وسع انسان را چه كسي تعيين مي‌كند. عالم بايد تعيين كند، آن هم علم ايشان. يكي از حرف‌هاي كارل پوپر اين است كه بايد رفت به منطق. اما منطقي كه مي‌گويد غير از منطق ارسطو و بوعلي‌سيناست. منطق ارسطو و بوعلي‌سينا هنوز خودبنياد نيست. بعد اين برهان را به قرآن مي‌برد: «قل هاتوا برهانكم». اول منطق درايي كارل پوپر و در مرتبه‌ي بعد برهان قرآن. بعد گفت طبق منطق، خطابه و شعر بي‌معني است. چرا؟ كارل پوپر گفته در مرحله علم بايد تمثيل و تشبيه كنار برود؟

 

هنر و متشابهات

اي آقا بالاترين مقام انسان در متشابهات است. بالاترين كمال انسان تفكر سمبوليك است. الان غربي‌ها شروع كرده‌اند در باب سمبوليسم قرون وسطي مي‌نويسند، كه ما آنها را از ياد برده‌ايم. با سمبوليسم و متشابهات است كه انسان از عالم ماده كنده مي‌شود و به سوي خدا مي‌رود. در قرون وسطي و اسلام تمام حرف‌ها شعري است.

بعد از اين مقدمات و نتايج، سروش با بي‌معنايي رفت به شعر و حالا كه به انبياء و اولياء توهين كرده مي‌آيد به شعر حافظ و مي‌خواند، آخر خيره سر تو كه مي‌گفتي شعر بيخود است. چرا شعر حافظ و مولانا را مي‌خواني و مسخ مي‌كني؟ چرا توهين به كلمات حافظ مي‌كني كه در حد اعجاز است، به گفته جامي. جهالت را بنگريد به نام خرد و منطق درايي آخرالزمان غربي. حالا شما منطق بدراييد، ديالك‌تيك بدرآييد، اينها همه سر و ته يك كرباسند. كفر را مطلق مي‌كنند و بعد مي‌رود به آيات قرآن و چقدر امروز مي‌روند به قرآن و اثبات نسناس، به جاي الله كه بعضي‌هايتان مي‌دانيد.

 

تكليف و اخلاق اصيل و خوف اجلال و ترس آگاهي و مراحل آن

در اينجا به اين نكته مي‌رسد كه مي‌خواهد بگويد تكليف و وسع چيست. آيه‌اي كه تكليف اصيل انساني را مي‌گويد نمي‌تواند بدون خشيت باشد، خشيت نوعي آزرم است، يكي از مراحل خوف است، كه پنج مرحله دارد، اينها همه از مراتب خوف اجلال‌اند و عمل اصيل انساني اخلاقي نمي‌تواند مستقل از خشيت باشد و تكليف مسلماني كه انجام مي‌دهد. آيه را مي‌خواهم بخوانم: «الذين يخشون ربهم بالغيب و هم من الساعه مشفقون». اشفاق هم مرحله‌اي است از ترس‌آگاهي، چنانچه خشيت نيز مرحله‌اي از خوف اجلال است و اين مراتب عبارت است از خشيت و اشفاق و آيه‌ي ديگر مي‌فرمايد: «ان الذين هم من خشيه ربهم مشفقون و الذين هم بايات ربهم مؤمنون والذين هم بربهم راجعون و الذين يؤتون ما آتوا و قلوبهم وجله انهم الي ربهم راجعون». «اولئك يسارعون في الخيرات و هم لها سابقون».

خيرات يعني كارهاي نيك و عمل نيك، به يك معني اخلاق، يك در قرآن به صورت اين كلمه نيامده است. «وجلت» از مراتب ترس‌آگاهي و خوف اجلال است. اين مراتب عبارت است از خشيت، اشفاق، وجل، رهبت و هيبت و حيرت. هيبت يعني تسبيح. اينجا از اشفاق و خشيت ذكري به ميان آمد. «وجل» يعني ترس‌آگاهي هم آمده است: «ولا نکلف نفساً الا و سعها ولدنیا کتاب ینطق بالحق و هم لا یظلمون بل قلوبهم في غمره من هذا و لهم اعمال من دون ذلك هم لها غافلون» غمره به فرانسه «ايمره» است و به كسي كه خودبين باشد «ايمرازيسيون» مي‌گويند. در ريايي كه انسان غوطه‌ور باشد، اين را مي‌گويند غمره كه معني غفلت دارد. كساني هستند منغمر در خودبيني و خودرايي و خودبنيادي و عمل انجام مي‌دهند و اين عبارت است از «بايستن»ي كه پوپر مي‌گويد. اين آقا مي‌گفت مثل اينكه من آخرش را گوش دادم كه مي‌گفت خدا شش بار اين آيه را در قرآن تكرار كرده كه ما انسان را تكليف بارش نمي‌كنيم مگر در حدي كه بتواند و وسعش باشد. يعني، احكامي كه در قرآن آمده مخصوصاً در محكمات چكار بكن چه كار نكن، ارثت را چنين و چنان تقسيم كن. امر به اعمال شده كه مي‌تواند انجام دهد و اعمالي را نهي شده كه مي‌تواند بجاي نياورد.

حال اينكه اعمال ما چه در قرآن آمده يا نيامده باشد، آيا از خودمان است يا نيست، اشاعره از فاعليت خدا و كسب بنده دفاع مي‌كردند به جاي فاعليت خود. حالا اي آقا وسع ما را كه بايد تشخيص دهد؟ قرآن امر كرده كه من عملي را به تو واگذار نكرده‌ام كه تو نتواني به جاي آوري. طاعت، طاعت از اولي‌الامر، از رسول و از خدا در وسع ماست. حال اگر بخواهيد اجتهادي در آن بكنيد خوب كار فقهاست و كار علماي دين است. حال مطلب چيست؟ اينها يك مسائلي است كه بچگانه به گوشش خورده مي‌رود به قرآن و تفسير بايد و نبايد مي‌كند.

 

بايد و نبايد پوپر

اينجا من ترانس والائم، حاكي و رائم، نمي‌تواند حرف‌هاي مرا بفهمد سن من، مطالعات من، ايمان من، پاكي من و صفايم نسبت به آنها بيشتر است، حالا چه كنم. يكي از حرف‌هاي اين مرد خيره‌سر كه نوكر حلقه‌به گوش امپرياليسم است، يعني پوپر كه مي‌گويد بايد و نبايد از كه بايد صادر شود و كدام در زمان خود درستند و كدام درست نيستند. اينها را بايد ملايزقل تعيين كند!! يعني آقا من تكليفم در زندگي چيست؟ ملايزقل يهودي بايد بگويد كه آيا اين شدني است يا نه. حالا ملايزقل و ملايزقل زده‌ها بايد بروند راديو و براي شما حرف بزنند. چه خبر است؟ توطئه و دسيسه‌اي است؟ يا هنوز غربزدگي موجود است و در هر دو اخلاق غربزده است و هم عادات غربزده و همه دست‌هاي نهاني است كه با همند؟ اين چه كساني‌اند كه مي‌آيند فلاني را معاون مي‌كنند و آن يكي را مي‌گذراند تو راديو؟ دست قهر الهي و دست‌هاي بدمنشان بدكنش و بدگوش؟ چونكه اينها همه عقل‌شان خودبنياد و خودبين است و خودرايي آخرالزمان تمام وجودشان را گرفته، ارتباطي به كلام‌الله ندارد به خصوص در آن مراحل ششگانه خوف و وجل و خشيت، اشفاق، رهبت و هيبت. مسلمان امروز چطور مي‌تواند دفاع از اسلام كند، بدون اينكه اين مراحل دراش نباشد، ترس‌آگاه نباشد. مسلمان امروزي و طرفدار امام خميني چگونه مي‌تواند دفاع از اسلام كند بدون اينكه اين مراحل در او باشد. اين عبارت است از «حالي» كه من به آن گفتم «احوال و مقامات». مقامات ما كه بر اخلاقيت خودبنياد غربي و پوپرها مبتني است! حالا بايد امثال اينها بيايند دستور بدهند. بايد يكي بيايد و يكي دو تا از كتاب‌هاي پوپر را بخواند و بعد برود به قرآن. چرا من مي‌گويم؟ چون مي‌دانم. غرب ديگر نمي‌تواند كاري بكند، حتي اگر بمباران كند. چه مي‌شود چه مانعي دارد؟ «پس‌فردا» شرط است، براي ظهور امام، براي تمام بشر، امام موعود، مهدي منتظر، ظهور انسان ترس‌آگاه با حسابگري سرش نمي‌شود. در انسان ترس‌آگاه با حسابگري عقل ممسوخ آخرالزمان خودبنياد امكان ندارد، مسلم شما نمي‌خواهيد.

 

وجدان و فتواي باطل

شما اين آيه را بخوانيد. شما كلمه «وسع» را در نظر بگيريد و تفاسيري كه شده است. همه ما مكلفيم به امر به معروف و نهي از منكر. آقا فتواي باطن غير از وجدان است. وجدان هم از غربي و غيرغربي ترجمه‌ي مشروطه است. هر جا وجدان است امر به معروف و نهي از منكر نيست و هر جا فتواي غربي و وجدان است فتواي حقيقي نيست و هر جا امر به معروف و نهي از منكر است آنجا وجدان نيست.

عرب‌ها بعضي اوقات به وجدان گفته‌اند شعور، وقتي كه وجدان ژان ژاك روسو آمد فتواي باطن اسلام رفت و وجدان يا نداي وجدان روسوها و پوپرها نداي نفس اماره است، غير از نداي سرسويداي انسان است. غير از فتواي باطن انسان است كه مي‌گويد بكن يا نكن (به طور مطلق) و آنچه فتواي باطن بگويد مي‌تواند انجام دهد. فتواي باطن نمي‌گويد كه الان هو مي‌كشيم ماه به دستم مي‌آيد، آن عقل نيوشاي انسان درست است. اين عقل هر عملي را دستور دهد شدني است. يكي از حرف‌هايي كه برگسون با همه غربزدگي و حلول و اتحادش مي‌گويد، اين است، كه عارفان شدني و نشدني را به صرافت طبع تشخيص مي‌دهند. عارف حقيقي نه تنها از اين عقل امروزي بلكه از عقل بوعلي‌سينا هم گذشته است. چنانكه امام خميني هم فرمودند اين عقل استدلالي كوراني است كه عصا دستشان گرفته‌اند و راه مي‌روند. عقل فراروي انسان هست كه امروز از آن خبري نيست. حالا عقل بوعلي را كه هيچ، چه رسد به عقول امروزي كه بخواهند بگويند حق چيست و باطل كدام است، كتاب‌هاي اين آقا را بخوانيد. اصلاً، «حقيقت اصيل» يعني «تجلي» كه امام خميني اشارت كردند به آن، چيز ديگري است و «مطابق واقع» همان حقيقت حصولي است. در حقيقت حضوري اصلاً مطابقت نيست، اصلاً انكشاف است.

 

حقيقت و واقعيت و ايدئولوژي و عقل

يكي از مطالبي كه اين آقا گفت اين بود كه: ايدئولوژي درست است تا آنجا كه مطابق واقعيات باشد. كدام واقعيات؟ اي آقاي اين واقعي كه امروز از آن سخن مي‌گوييد چيست. اي آقا اين واقع‌بيني به نظر من حقيقت اهريمني آخرالزمان است كه انكشافي است، ولي چنان در كثرت واقع گم شده‌ايم كه ديگر نمي‌توانيم برگرديم و به آن حقيقت پس‌فردا برويم، به آن كلماتي كه به علي‌ابن‌ابي‌طالب منسوب است. بنده اين مطلب را در باب ايدئولوژي مي‌دانم. آمد به ايدئولوژي و سرانجام به ايدئولوژي قرآني و اسلامي. من نمي‌گويم ايدئولوژي غلط است، در غرب ايدئولوژي با تمام شدن جهان‌بيني شروع مي‌شود و ايدئولوژي در عمل است، اما عملي كه نمي‌توان گفت عمل علي‌ابن‌ابي‌طالب است. يعني بگوييم ايدئولوژي علي.(1)

 

جمعيت فرقان

حالا مي‌آيم به مسأله فرقان. آقا اينها همه سر و ته يك كرباسند. جمعيت فرقان ترور مي‌كرد، اينها يعني امثال سروش هم ترور مي‌كنند. اين سروش‌ها حقيقت اسلام را ترور مي‌كنند، حقيقت ديانت اسلام را ترور مي‌كنند. به تدريج مردم صادق كم مي‌شوند و شيطان به جانشان مي‌افتد.

 

بني‌صدر و رياست جمهوري

اينهايي كه مي‌خواهند رئيس جمهور بشوند نفس اماره‌شان است كه چنين مي‌خواهد. ديگر محال است كه به مشروطه برگرديم. گرچه پنج قدم با رياست جمهوري بني‌صدر عقب برويم. با تمام توطئه‌هايي كه در غرب هست و روزنامه‌هاي غرب از او مرتب در حال دروغ گفتن‌اند. او براي رئيس جمهور شدن بيشتر از كارتر دروغ مي‌گويد. او به آمريكا تشبه مي‌ورزد. تئوري‌هايش تئوري‌هايش را بخوانيد چند وقت پيش در روزنامه‌اش نوشته بود آقاي خميني چرا مرا پس زد و صد نفر را حذف كرد، حالا وضع آن صد نفر هم كه معلوم بود چه كساني‌اند. آنها وابسته بودند و بعد مي‌آيد به «سانسور» و «تعميم امامت» و دولت.

 

سانسور و تعميم امامت بني‌صدر

ايشان همه شما را امام خواهد كرد!! كدام امام، امام پيشاهنگ!! سانسور هم خواهد رفت و امام زمان برمي‌گردد، خوب به او رأي بدهيد. اصلاً همه امام مي‌شويم و سانسور مي‌رود!! جامعه بدون طبقات مي‌آيد!! سلسه مراتب نيز از ميان مي‌رود! خوب امام كه احتياج به سانسور ندارد! يعني او نفس اماره مطلق است!!(2) اينها را مي‌گويد تا رئيس جمهور شود.

اي آقا اين انسان است كه بايد سانسور كند. كلمه سانسور مترادف «سنسورا»ي لاتيني است و به فرانسه مي‌شود سانسور و در فارسي مي‌شود كنكاش، كه با سانسور همريشه و هم‌معني است. انسان نفس لوامه دارد و ذات انسان در كشاكش است، برخلاف فرشته و حيوان، كشاكشي بينابيني پيدا مي‌كند، انسان حد وسطي است، بنده نفس لوامه را به «خودكنكاشگر» ترجمه مي‌كنم. اين خود كنكاشگر، نفس اماره را در جهت و سير به سوي نفس مطمئنه سانسور مي‌كند. حالا همه شديم امام، آن هم با علم حصولي و حضوري بدون حال، بدون درد معنوي و دردمندي، بدون ترس و خوف!! خوب روشن است كه اين فرد به منابع و مبدأ اسفل وسافل ارتباط دارد و با ولايت فقيه هم مخالف است، چون اين ايده با جامعه‌شناسي غربي جور درنمي‌آيد.

 

ساحت اقدس و ولايت

گفتم ولايت بايد ولايت باطنش باشد و هر چه جلوتر مي‌رويد بايد بكوشيد وَلايت را باطن وٍلايت كنيد. جمهوري اسلامي اصيل يعني همين، وِلايت پس‌فرداي امام زمان يعني وِلايت بقيه‌الله و ظهور بقيه‌الله، فعلاً مستور است. واقعيت به معني ظهور عام خارجي ندارد هر چند حضور دارد، و در مكمن غيب ساحت اقدس نهان است، نسبتي هم دارد. اين ولايت است كه پس‌‏فردا ظهور پيدا مي‌كند، واقعيت انقلاب پيدا مي‌كند و واقعيت اصيل توحيدي پس‌فردايي اسلامي مي‌آيد. اسلام به معني اصيل لفظ، اسلام ابراهيمي، ساحت قدس و اسلام به معني قدس بازبرمي‌گردد، به اينكه اشموق گورش را گم كند.

جهان جهان اشموقي است، خواهش مي‌كنم اين كتاب بني‌صدر و امثال او را بخوانيد، اگر ساحت اقدس و مقدس را در او پيدا كرديد به من اطلاع دهيد، چرا چون كار يهودي است. چون خداخواسته كه اسم و فعل و حرف او يهوديت و ماسونيت و صهيونيت باشد و مدارش بر اسلام‌زداري و بر ضد اسلام. ضد و زدار هم‌ريشه‌اند. اسلام‌زداري و مقدس‌زداري و احرازداري است و اشوزداري. يعني اين عبارت از اشموق است يعني منطق درايي است و ديالكتيك درايي است كه امروز دو دسته‌اند.

 

دسته‌هاي ديالكتيسين

امروز دو دسته‌اند كه در مقابل يكديگر صف كشيده‌اند. يك دسته معدودي‌اند كه مخالف ديالكتيك‌اند به نام منطق، اينها بدتر از آنهايي هستند كه مدافع ديالكتيك‌اند. براي اينكه در ديالكتيك جدال هست بر ضد وضع موجود. هستند ديالكتیک­‌هايي كه به آنها تئولوژي ديالكتيك مي‌گويند. آنها از ديالكتيك‌ هگلي گذشته‌اند، نه اينكه برگردند به منطق ارسطو يا منطق پوپر. اينها ديالكتيك را به معني ديگري پشت سر مي‌گذارند. حالا، حتي كي‌يركگور را برده‌اند به اين ديالكتيك، كه با هگل مخالفت مي‌كند، از اينجا بعضي دسته‌ها را تشكيل مي‌دهند به نام تئولوژي ديالكتيك مثل ديالكتيك كارما و هولتزمان، اما نه مانند ديالكتيك‌هاي فرقاني يا ديالكتيك‌هاي معمولي نسناسي، آنها كه الله راناس و ناس را نسناس نمي‌گويند.

عده‌اي خواسته‌اند به نام كليسا و با منطق ابن‌سينا و سن‌توما با ديالكتيك مخالفت كنند، حتي با ديالكتيك پروتستان، كليساي پروتستان به مراتب بهتر از كليساي كاتوليك است. كارمايي كه نام بردم پروتستان است. در كليساي كاتوليك به نام ارسطو و سن توما با ديالكتيك مخالفند، مي‌روند به تقابل‌هاي چهارگانه. اسمش را مي‌گويند اناليتيك در مقابل ديالكتيك. حالا ايشان اگر اين لفظ انالیتيك كه به گوشش بخورد و نداند از ماست مي‌رود مخالف ديالكتيك مي‌شود. آن هم به نام اناليتيك قرآني نه اناليتيك ارسطويي و ابن‌سينايي. اينها را مي‌گويند اناليتيك. يكي از اين كاتوليك‌ها كتابي را نوشته است به نام ديالكتيك هگل و اناليتيك سن توما كه ياوه است.

حال مي‌آييم به ديالكتيك، ديالكتيك ماركس خودبنيادانه است. با اين ديالكتيك يك تزلزلي در ديالكتيك هگل پيدا مي‌شود، اما به هر صورت نفس مطمئنه در آن نيست. با ماركسيسم مي‌توان به مبارزه طبقه مستضعف و مستكبر توجه پيدا كرد و از ديالكتيك ماركسيستي هم گذشت. حالا ببينيم آنها كه با ديالكتيك مخالفند كيستند؟ بنده كمتر كسي را ديده‌ام كه با ديالكتيك ماركس مخالفت كند و مدافع انالیتيك بورژوازي غربي نباشد، يعني دفاع از همان سرمايه‌داري وابسته غرب نكند. يك عده ديالكتيك را قبول مي‌كنند ولي در آن اخلال مي‌كنند، مثل آدرنو و گورويچ و عده‌اي هستند اين ديالكتيك را مي‌برند سوبژكتيو مي‌كنند. گورويچ ديالكتيك‌اش اصلاً ديالكتيك نيست، او اصلاً سواد ندارد و اصلاً «حال» در كتاب‌هايش نيست. بني‌صدر اصلاً ديالكتيك را براي شما مطرح نكرده. برويد اين كتاب ياوه را بخوانيد به قدري بي‌سواد است كه اپوزيسيون را كه تقابل است به «تضاد» معني كرده است. معلوم است كه پنجاه صفحه درس نخوانده و آمده يك عده را دنبال خودش كشيده و اصلاً اسفار را نمي‌فهمد و برداشته و ترجمه‌اش را آورده و مولوي را با تفسير يك آقايي، حالا من آن چند بيت از مولانا را تفسير مي‌دهم.

 

اقبال لاهوري و تاريخ‌سازي

از همه بدتر مدي كه امروز روي كار آمده، دكتر اقبال لاهوري است. آقا اگر اين لاهوري اگر يك چشمش متافيزيك زده بود و كور، يك چشم ديگرش را برگسون كور كرده است. حوالت را بنگريد، حالا آمده متافيزيك نوشته، تصوف اصيل كه متافيزيك نيست. اگر محي‌الدين ابن عربي تا آنجا كه متافيزيك در او آمده است، من ردش مي‌كنم. حكمت معنوي و تصوف اصيل وراي متافيزيك است. مولانا را ببينيد كه چطور به متافيزيك و فلسفه حمله كرده است. حال چه بوده اين برگسون و تصوف حلول و اتحاد آخرالزمان. او با اقبال در شعر او آمده و موج و دريا آمده، بدون آنكه برگسون را بفهمد بعد مي‌آيد به تاريخ‌آفريني و غرورآفريني و اين غربي‌ها هستند كه فهميده‌اند تاريخ‌آفريني بي‌معني است، بگذاريد پوپرها تاريخ بيافرينند. اينها همان دنباله غرب‌اند كه اسم تصوف و قرآن را برويش مي‌گذارند، آخر چقدر مي‌گويند تاريخ‌ساز، مفوضه كه معتقدند به تفويض يعني معتزله هيچ وقت نگفته‌اند تاريخ بيافرينيم.

 

ناسيون

حالا بياييد و بگوييد لفظ؛ لفظ و معني كه از هم جدا نيستند، با هم‌اند. چطور لفظ و معني با هم نباشند؟ شما زبان را از ياد برده‌ايد و يادتان رفته كه بپرسيد زبان چيست؟ و بالنتيجه كلام الله چيست. صورت و معني و شكل و محتوي يكي نيست. صورت ظاهر باطن است و معني، باطن ظاهر. بنده با لفظي برخورد كرده‌ام كه ناسيون است كه به آن ملت مي‌گويند. واقعاً جهان امروز با قوم «عادون» دارد تمام مي‌شود و قوم آدون را گفته‌اند قوم امروز، اين قوم آدون را نگاه كنيد كه در  غرب كارش به كجا كشيده به قوم لوط و قوم سپيان از دو طرف، ملت چه ارتباطي با ناسيون دارد و بارها گفته‌ام ملت غير از ناسيون است. چنانچه امت غير از سوسيته است. ناسيون مال غرب است و در آن صحبت از قوم است نه ملت.

 

برهان عقلي و جاني

حالا هر كه مي‌آيد مي‌گويد برهان بياوريد و روايتي مي‌آورند. سابقاً مي‌گفتند علم و حالا مي‌گويند برهان، اين راديو بايد خجالت بكشد، اين جوانان تا آنجا كه مسلمانند بايد آزرم پيدا كنند. آن وقتي كه برهان پوپر بيايد، آنگاه امر به منكر و نهي از معروف مي‌آيد. اين ديگر چيست؟ دست‌هايي نهان در كاراست. همان طوري كه امام خميني همواره فرموده‌اند.

در مثنوي داستاني هست. يك مسلمان و در مقابل او يك دهري هست، او اهل متافيزيك است و فيلسوف. آنها با هم در باب حدوث و قدم بحث مي‌كنند. فيلسوف درباره‌ي قدم عالم مي‌بافد و مسلمان از حدوث دفاع مي‌كند. آن دهري اصلاً متافيزيكي است. اصلاً متافيزيك امروز يعني اصالت روزگار فاني و زمان فاني و دهر. اهل متافيزيك مي‌روند به حركت جوهري و زمان فاني را اثبات مي‌كنند.

امروز اصالت زمان فاني يعني دهر را كه در اسلام اين همه ائمه اطهار با آن مبارزه كرده‌اند، دائماً ستایش مي‌كنند. البته آن دهر دوره‌ي اسلام غير از دهر امروز بود.

دهر امروز وحشتناك است. زمان فاني كه دهر است به سراغ همه آمده است. در داستان مثنوي دهري مي‌آيد و حجت و برهان مي‌خواهد و چنين مي‌گويد:

گفت بي‌برهان نخواهم من شنيد              آنچه گويي آن به تقليدي گزيد

هين بياور حجت و برهان كه من                  نشنوم بي‌حجت اين را در زمن

يكي آمده بود به من گفت برهان و حجت بياور، تحت تأثير آن برهان زده‌ها بود. مسلمان در جواب مي‌گويد:

گفت حجت در درون جانم است                  در درون جان نهان برهانم است

گفت يارا در درونم حجتي است                  بر حدوث آسمانم آيتي است

مر يقين دان را كه در آتش رود                    همچو حال و سر عشق عاشقان

من يقين دانم نشانش آن بود                    در زبان مي‌نايد آن حجت بدان

نيست پيدا سر و گفت‌وگوي من                جز كه زردي و نزاري روي من

اشك خون بر رخ روانه مي‌رود                   حجت حسن و جمالش مي‌شود

پس از آنكه فلسفي حجت جاني را نمي‌پذيرد، مسلمان مي‌گويد بياييم در آتش فرو رويم، كه آخرين وسيله امتحان و محك برهان ماست و نقد و قلب نهان را آتش آشكار مي‌كند                    

آب و آتش آمد اي جان امتحان                  نقد و قلبي را كه آن باشد نهان              

تا من و تو هر دو در آتش رويم                  حجت باقي حيرانان شويم

و سرانجام فلسفي مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود و متقي‌تر و تازه بيرون مي‌آيد و چنين است كه:

عام و خاص از حالشان عالم شوند           از گمان و شك سوي ايقان روند

در آخر مولانا مي‌گويد:

حجت منكر همين آمد كه من                    غير اين ظاهر نمي‌بينم وطن

هيچ ننديشد كه هر جا ظاهري است         آن زحكمت‌هاي پنهان مخبري است

فايده هر ظاهري خود باطن است               همچو نفع اندر دواها كامن است

اين تفاوت حق نهاد اندر زمان                      تا بدانند اهل عرفان در جهان

او مي‌گويد در ظاهر كركس كه عمر بيشتري دارد براي كبوتران «باقي» به نظر مي‌رسد، زيرا كه آنها از جهل خويش ظاهربين شدند و از كوري پس و پيش خود را نمي‌بينند و بعد مطالبي در ظاهر و باطن دارد كه نقاش نقش ظاهر را بهر نقش غايب مي‌كشد و اين از عقل مطبوع ظاهربين است كه حجت مي‌خواهد و سر و باطن را نمي‌بيند. آن برهاني كه در قرآن آمده آن برهاني است كه در درون جان هر مسلماني است، آن فتواي باطن هر كسي است. آن سر سويداي انسان است نه وجدان غربي، نه عقل ممسوخ غربي و نه پتياره خرد. بني‌صدر مظهر اين عقل است. دقت كنيد به من ربطي ندارد و شكست و خذلان كه موفقيت بر عليه نفس اماره است، اساسي است. شما را به گذر از وجدان فردي و جمعي براي پس‌فردا وامي‌گذارم.

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ غربزدگي 150 ساله در ترجمه الفاظ فلسفي غرب و جمع آن با دين موجب شده كه كلماتي جايگزين كلمات اصيل ديني شود، جهان‌بيني و ايدئولوژي از اين كلمات است. روشنفكران ديني و اشخاص متجدد اين وضع پريشان را در آثار خود پريشان‌تر كرده‌اند. سابقاً به جاي اين دو كلمه كلماتي مانند ديانت و معرفت و طاعت و غيره به كار مي‌رفت كه ريشه قرآني داشت.

2ـ اين عبارت از سوي استاد به تعريض ايراد شده است. اين مطالب بعد از طرح تعميم امامت بني‌صدر است. امامت در نظر او قابل تعميم است، در حالي كه از نظر استاد اين توهين به شأن قدسي امامت معصوم است كه جز گزيدگي الهي به ظهور نمي‌آيد.

 

    205 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اخلاق (176)
●   حقیقت (26)
●   متافيزيك (36)

افراد مرتبط
●  فرديد   سيد احمد(44)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:17/03/1384

تاريخ شمسی نشر:12/06/1386
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب