باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 2 آذر 1387 كاربران برخط 145 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بازتاب‌هاي‌ انسان‌گرايي‌ رنسانس‌
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مرتضي - شيرودي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

* رنسانس‌ سرآغاز عصر جديدي‌ در تاريخ‌ غرب‌ است‌، از آن‌رو كه‌ هنرها، ادبيات‌ و... بعد از قرن‌ها فراموشي‌ و ميرايي‌، دوباره‌ جان‌ گرفت‌ و زنده‌ شد؛ البته‌ با محوريت‌ انسان‌ و جايگزيني‌ انسان‌ به‌ جاي‌ خدا و ماديت‌ به‌ جاي‌ معنويت‌. اين‌ دوره‌، با اصلاح‌ ديني‌ و سپس‌، استعمار مشرق زمين‌ و عصر روشنگري‌ و انقلاب‌ در اروپا ادامه‌ يافت‌ و به‌ سرعت‌، نه‌ اروپا و غرب‌ را، بلكه‌ تمام‌ دنيا را متأثر ساخت‌.

 

* بسياري‌ از الگوها و ارزش‌هاي‌ قرن‌ چهارده‌ ميلادي‌، به‌ درون‌ قرن‌ بعدي‌ هم‌كشيده‌ شد، ولي‌ تولد عناصر جديد در فرهنگ‌ قرن‌ پانزدهم‌، آن‌ را متمايز از درون ‌ركود قرون‌ وسطايي‌ قرن‌ چهارده‌ مي‌ساخت‌ و از اين‌رو، آن‌ را رنسانس‌ يا تجديد تولد مي‌نامند. رنسانس‌ از ايتالياي‌ 1350 آغاز و تا 1550، به‌ بقيه‌ی ممالك‌ اروپايي‌ دامن‌ خود را گستراند و در اين‌ دوره‌، مردم‌ ايتاليا باني‌ تجديد تمدن‌ كهن‌ يوناني‌ و رومي‌ شدند؛ لذا ايتالياي‌ قرن‌ چهارده‌ و پانزده‌، زادگاه‌ عصر جديد است‌ كه‌ اين‌ عصر از چند ويژگي‌ِ دين‌زدايي‌، دنياگرايي‌، به‌ويژه‌، فردمداري‌ برخوردار است‌. به‌گونه‌اي‌ كه‌ تصور مي‌شد، انسان‌ مي‌تواند هر چه‌ را اداره‌ كند و محقق‌سازد. البته‌ ابداع‌ چاپ‌ به‌ مفهوم‌ جديد (چاپ‌ فلزي‌ با سرعت‌ تكثير بيشتر) انديشه‌ی رنسانسي‌ را در اروپا منتشر ساخت‌.

مؤلفه‌هاي‌ اصلي‌ رنسانس‌، به‌ عرصه‌هاي‌ مختلف‌ اجتماعي‌ سرايت‌ كرد؛ از جمله‌: جايگاه‌ نجیبان و اشراف‌ زمين‌دار، تنزل‌ و طبقه‌ی متوسط‌ شهري‌ رشد قابل‌توجهي‌ يافت‌. نظام‌ ديپلماسي‌ تغييرات‌ جديدي‌ پيدا كرد، مانند ضرورت‌ اقامت‌ دائمي‌تر سفير در كشور محل‌ مأموريت‌. هنرمندان‌ عصر رنسانس‌، تقليد از طبيعت‌ را هدف‌ اصلي ‌خود قرار دادند. استفاده‌ از آهنگ‌هاي‌ غيرديني‌ و ترانه‌هاي‌ عاشقانه‌ی دسته‌جمعي ‌متداول‌ شد. دولت‌هاي‌ رنسانسي‌، دولت‌هاي‌ غيرمذهبي‌تر، غير متمركزتر و در ضديت‌ بيشتر با طبقه‌ی اشراف‌ و در تلاش‌ براي‌ كنترل‌ كليسا بودند. علي‌رغم‌ اين ‌تحولات‌، وضعيت‌ ايتالياي‌ قرن‌ شانزدهم‌ از نظر ماكياولي‌ چنان‌ وخيم ‌است‌ كه‌ او مي‌كوشد، شهريار قدرت‌مندي‌ را بسازد و به‌ عرصه‌ی سياست‌ بياورد كه ‌جراحات‌ (عقب‌ ماندگي‌هاي‌) ايتاليا را التيام‌ بخشد.

كليسا نيز تأثيرات‌ مهمي‌ از رنسانس‌ پذيرفت‌. شوراي‌ جهاني‌ كليسا در 1418، اصلاح‌ كليسا را به‌ تصويب‌ رساند. در خارج‌ از ساختار رسمي‌ كليسا، تلاش‌هاي ‌بسياري‌ از سوي‌ كشيشان‌ براي‌ آن‌چه‌ بدعت‌ ناميده‌ مي‌شد، آغاز گرديد. بدعت‌هايي‌ چون‌: ادعاي‌ پاپ‌ها به‌ اقتدار دنيوي‌ مبتني‌ بر دين‌، لزوم‌ زيارت‌ و حرمت‌گذاري‌ به‌ قدسيان‌، منع‌ ديني‌ مراجعه‌ی مستقيم‌ پيروان‌ مسيحي‌ به‌ انجيل‌ و نيز رنسانس‌، پرسش‌هاي‌ تازه‌اي‌ را در باب‌ سنت‌هاي‌ قرون‌ وسطايي ‌برانگيخت‌. انسان‌گرايان‌ از بازگشت‌ به‌ منابع‌ اوليه‌ مسيحيت‌ و انتقاد از رسوم‌ جاري ‌مذهبي‌ حمايت‌ مي‌كردند، البته‌ اين‌ حركت‌، بعد جاي‌ خود را به‌ رنسانس‌ مذهبي ‌عميق‌تري‌ داد كه‌ از آن‌ به‌ عصر اصلاح‌ ديني‌ ياد مي‌شود.

 

* كليساي‌ كاتوليك‌ در طول‌ همه­ی سال‌هاي‌ قرون‌ وسطا، به‌ تثبيت‌ موضع‌ خود پرداخت‌ و هم‌ بر همه‌ی امپراطوران‌ زمان‌ فائق‌ آمد و با دستگاه‌ تفتيش‌ عقايد، به ‌جنگ‌ عقل‌ و خرد رفت‌ و پيام‌ رستگاري‌ كليسايي‌ را به‌ اعماق شهرها و روستاها برد؟! اما در اواخر قرون‌ وسطا، به‌ علت‌ِ قدرت‌ گرفتن‌ دولت‌هاي‌ پادشاهي‌، نظام‌ پاپي‌ و كليسايي‌ اقتدار دنيوي‌ خود را به‌ ميزان‌ قابل ‌توجهي‌ از دست‌ داد. مشكلات‌ نهادي‌ كليساي‌ كاتوليك‌ سده‌هاي‌ چهاردهم‌ و پانزدهم‌، به‌خصوص‌، ناتواني‌ پاپ‌ها در دوره‌ی رنسانس‌ در عرضه‌ی رهبري‌ معنوي‌، بر حيات‌ مذهبي‌ تمام‌ قلمرو مسيحيت‌ تأثير نامطلوب‌ گذاشت‌. زنگ خطر بزرگ‌تر بر ضد اقتدار دستگاه‌ پاپ‌ و وحدت‌كليسا، در قرن‌ شانزدهم‌ و در ايامي‌ طنين‌انداز شد كه‌ نهضت‌ اصلاح‌ ديني‌، يك‌پارچگي‌ قلمرو مسيحيت‌ در قرون‌ وسطا را به‌ نحو جبران‌ناپذيري‌ از هم ‌گسست‌.

مارتين‌ لوتر (متوفي‌ 1546) و ژان‌ كالوِن‌ (متوفي‌ 1564) نهضت‌ اصلاح‌ ديني ‌(پروتستان‌) را عميق‌تر از همه‌ پي‌گرفتند. هدف‌ آنان‌، اصلاح‌ ديني‌ در قلمرو مسيحيت‌ بود. لوتر و پيروانش‌ كوشيدند تا با كسب‌ دانش‌ كلاسيك‌، محتواي‌ دانش‌ جديد را با محتواي‌ اخلاقي‌ مسيحيت‌ سازگار نمايند. آن‌ها در اسناد اوليه‌ی مسيحي‌، مذهب‌ ساده‌اي‌ را كشف‌ كردند و به‌ اين‌ نتيجه‌ دست‌ يافتند كه‌ مباحث‌ الهيات‌شناختي‌ پيچيده‌ی قرون‌ وسطا، موجب‌ تحريف‌ مسيحيت‌ شده‌ است‌. لوتري‌ها مايل ‌بودند كتاب‌ مقدس‌ به‌ زبان‌ روز ترجمه‌ شود تا آدم‌هاي‌ معمولي‌ هم‌ بتوانند آن‌ را بخوانند و حتي‌ دون‌پايه‌ترين‌ زنان‌ بتوانند انجيل‌ را مطالعه‌ نمايند. به‌ هر روي‌، عقيده‌ بر اين‌ بود كه‌ براي‌ تغيير جامعه‌ لازم‌ است‌، ابتدا انسان‌ تغيير كند. به‌ نظر مي‌رسد، اعتقاد به‌ كاربرد دانش‌ جديد به‌ منظور اصلاح‌ كليسا و جامعه‌، حلقه‌ی اتصال‌ و آرمان‌ مشترك‌ تمام‌ انسان‌گرايان‌ مسيحي‌ است‌.

اصلاح‌ ديني‌ پروتستاني‌ تأثيرات‌ عميقي‌ در بر داشت‌. مثلاً اين‌ اصلاح‌گري‌ در بسط‌ تعليم‌ و تربيت‌ جديد در اروپا و بقيه‌ی غرب‌، تأثير مهمي‌ نهاد. در عرصه‌ی شعائر ديني‌، پروتستان‌ها، شعائري‌ چون‌: آمرزش‌ گناهان‌ از سوي‌ پاپ‌ها، حرمت‌ به‌ بقاياي ‌قدسيان‌ و تجرد كشيشي‌ را از بين‌ بردند. انجمن‌ سيوعي‌ را در عرصه‌ی اصلاح‌ ديني ‌كاتوليكي‌ پديد آوردند، ولي‌ انشعاب‌ در پروتستان‌ كه‌ حاصل‌ متفاوت‌ بودن‌ تفسير انجيل‌ از سوي‌ ديگر خوانندگان‌ آن‌ بود، از شدت‌گذاري‌ آن‌ كاست‌. به‌ بيان‌ ديگر، گرچه‌ با صلح‌ آگسبورك‌ در سال‌ 1555، آيين‌ لوتري‌ در امپراتوري‌ روم‌ رسميت‌ يافت‌، ولي‌ پروتستان‌ در جذب‌ حاميان‌ جديد در خارج‌ از اسكانديناوي‌ توفيق‌ نيافت‌. در عوض‌، آيين‌ كالوني‌ كه‌ ديگر شكل‌ پروتستان‌ بود، توانست‌ خلاء فوق را پر كند.

 

* سال‌هاي‌ نيمه‌ی دوم‌ قرن‌ شانزده‌ و نيمه‌ی اول‌ قرن‌ هفده‌، فرصت‌هاي‌ تازه‌اي‌ در اختيار اروپا گذاشت‌ كه‌ از آن‌ جمله‌: اشتغال‌ و استعمار سرزمين‌هاي‌ غير اروپايي‌ و آغاز بهره‌برداري‌ مادي‌ از آن‌هاست‌ و از اين‌رو، ناحيه‌ی ساحلي‌ اقيانوس‌ اطلس‌ به ‌مركز فعاليت‌ بازرگاني‌ در آمد كه‌ ابتدا پرتغال‌ و اسپانيا و سپس‌ هلند و انگليس‌ را به ‌ثروت‌ و قدرت‌ رساند. اشغال‌ سرزمين‌ها، بر رقابت‌ بيشتر و تعميق‌ بحران‌ و بروز جنگ‌ ميان‌ دولت‌هاي‌ اروپايي‌ تأثير گذاشت‌، در عوض‌، توفيق‌ اروپاييان‌ در سلطه ‌بر اقوام‌ بومي‌، اعتقاد مردم‌ اروپا، مبني‌ بر برتري‌ ذاتي‌ تمدن‌ اروپايي‌ بر ديگران‌ را قوت‌ بخشيد. اين‌ تفكر، رابطه‌ی تمدن‌ مغرب‌ زمين‌ را با بقيه‌ دنيا رقم‌ زد.

نهضت‌ اصلاح‌ ديني‌ به‌ انشعاب‌ و بروز اختلاف‌ بين‌ كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها انجاميد كه‌ وقوع‌ جنگ‌هاي‌ مذهبي‌ و از دست‌ رفتن‌ يكپارچگي‌ ديني‌ را در بخش‌ اعظم‌ تاريخ‌ اروپاي‌ سال‌هاي‌ 1560 تا 1650 به‌ همراه‌ آورد. در واقع‌، مبارزه‌ بين‌آيين‌ كالوني‌ و كليساي‌ كاتوليك‌ در جذب‌ اذهان‌ و قلوب‌ اروپاييان‌، كانون‌ اصلي ‌جنگ‌هاي‌ مذهبي‌ قرن‌ شانزدهم‌ است‌. با اين‌حال‌، نيروهاي‌ سياسي‌، اجتماعي‌ و اقتصادي‌ هم‌ در اين‌ جنگ‌ها، نقش‌ مهمي‌ بازي‌ كردند. البته‌ از بين‌ جنگ‌هاي‌ مذهبي‌ سده‌ی شانزدهم‌، هيچ‌يك‌ حساس‌تر و مخرب‌تر از جنگ‌هاي‌ مذهبي‌ داخلي ‌فرانسه‌ (1598-1562) نبود؛ اما عاقبت‌ اروپايي‌ها به‌ اين‌ نتيجه‌ رسیدند كه ‌ناچارند واقعيت‌هاي‌ گوناگون‌ پرستش‌ خدا را بپذيرند و عزم‌ خود را در استعمار دول‌ت­های شرقي‌ به‌كار اندازند و يا آن‌ را تقويت‌ كنند.

در بخشي‌ از تاريخ‌ اروپاي‌ سال‌هاي‌ فوق، رونق‌ و در بخشي‌ ديگر، تورم‌ و ركود اقتصادي‌ اتفاق افتاد. علت‌ تورم‌ را اغلب‌ ناشي‌ از ورود فراوان‌ فلزات‌ گران‌بهاء از كشورهاي‌ مستعمره‌ دانسته‌اند، ولي‌ حادثه‌ی مهم‌ اين‌ سال‌ها، جنگ‌ سي‌ساله‌ است‌. اين‌ جنگ‌، آخرين‌ جنگ‌هاي‌ مذهبي‌ است‌ كه‌ بخش‌ زيادي‌ از آن‌ در آلمان‌ 1618 تا1648 روي‌ داد. البته‌ برخي‌ از مورخان‌ اين‌ جنگ‌ را قسمتي‌ از مبارزه‌ی بزرگ‌تر بر سر تصاحب‌ رهبري‌ اروپا مي‌دانند. همين‌ مورخان‌، جنگ‌ سي‌ساله‌ را صرف‌نظر از تشكيل‌ اتحاديه‌ی پروتستاني‌ (1608) و كاتوليكي‌ (1609)، به‌ چهار مرحله‌ی بوهمي‌ يا اسپانيايي‌ (25-1618)، دانماركي‌ (29-1626)، سوئدي‌ (35-1630) و فرانسوي ‌(48-1636) تقسيم‌ كرده‌اند. به‌ هر روي‌، جنگ‌ سي‌ساله‌ مهلك‌ترين‌جنگي‌ بود كه‌ اروپا بعد از جنگ‌هاي‌ صد سالة‌ 1453-1337 به‌ خود ديد و نيز به ‌دليل‌ تعدد ملل‌ درگير و نبردهاي‌ فراوان‌، بعضي‌ آن‌ را جنگ‌ جهاني‌ اول‌ ناميدند. جنگ‌هاي‌ سي‌ساله‌، سرانجام‌ با صلح‌ وستفاليا (1648) در آلمان‌ و صلح‌ پيرنه ‌(1659) بين‌ فرانسه‌ و اسپانيا به‌ پايان‌ رسيد.

 

* آراي‌ انديشمندان‌ سياسي‌ و دانشمندان‌ طبيعي‌ سده‌ی هفدهم‌ تنها بر بخشي‌ از نخبگان‌ تحصيل‌كرده‌ تأثير گذاشت‌، ولي‌ در قرن‌ هجدهم‌ چنين‌ آرايي‌، چنان‌ تأثير وسيعي‌ بر جامعه‌ی اروپايي‌ نهاد كه‌ به‌ همين‌ دليل‌ از آن‌ به‌ عصر روشنگري‌ نام ‌مي‌برند. در عصر جديد، مسيحيت‌ سنتي‌ كنار رفت‌ و دنياگرايي‌ افراطي‌ قوام ‌گرفت‌. البته‌ كنار نهادن‌ مسيحيت‌ سنتي‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ دنياگرايي‌، ريشه‌ در رنسانس‌ دارد، ولي‌ از آن‌ زمان‌ تا قرن‌ هجده‌ ميلادي‌، دنياگرايي‌، دامنه­ی‌ وسيعي ‌نيافت‌؛ اما از آن‌ به‌ بعد، ماده‌گرايي‌ جاي‌ پرستش‌ مذهبي‌ را گرفت‌.

روشنگري‌ چيست‌؟ ايمانوئل‌ كانت‌ (متوفي‌ 1804) در تعريف‌ آن‌ مي‌گويد: روشنگري‌، نهضت‌ متفكراني‌ بود كه‌ جرأت‌ مي‌كردند تا بينديشند و بدانند؛ درواقع‌ روشنگري‌ نهضتي‌ است‌ كه‌ از كاربرد روش‌ علمي‌ براي‌ فهم‌ تمام‌ جوانب‌ زندگي‌ حمايت‌ مي‌نمود و از مردم‌ مي‌خواست‌ تا خود را از قيد و بندهاي‌ گذشته ‌رها كنند، به‌ اميد اينكه به ‌سوي‌ جامعه‌اي‌ بهتر از آنچه‌ به‌ ارث‌ برده‌اند، گام‌ بردارند.

تغييرات‌ مهم‌ فكري‌ كه‌ در عصر و نهضت‌ روشنگري‌ در نيل‌ به‌ جامعه‌ی مطلوب‌تر اتفاق افتاد، عبارتند بودند از:

1 ـ اشاعه‌ی علم‌ تجربي‌: انديشمندان‌ قرن‌ هجده‌ برخلاف‌ گذشته‌، دانش‌ را از منابع‌ غير ديني‌ به‌ دست‌ مي‌آوردند.

2ـ شك‌گرايي‌ ديني‌: برخلاف‌ قرن‌ هفده‌، شك‌گرايي‌ نسبت‌ به‌ اصول‌ عقايد مسيحيت‌ عموميت‌ پيدا كرد.

نهضت‌ روشنگري‌، الهام‌ فكري‌ خود را از دو انگليسي‌: جان‌لاك‌ (متوفي‌ 1704) با انكار عقايد فطري‌ در انسان‌ و آيزاك‌ نيوتن‌ با طرح‌ قانون‌ تحرك‌ مي‌گيرد. در سطح‌ كشورها اين‌ نهضت‌ بيش‌ از هر چيز از فرهنگ‌ فرانسه‌ تأثير پذيرفته‌ است‌. از آن ‌رو كه اكثر رهبران‌ نهضت‌، فرانسوي‌ بودند و آنها به‌ زندگي‌ در اين‌ دنيا و راه‌هاي‌ پيشرفت‌ و كسب‌ سعادت‌ در آن‌ بدون‌ رويكرد به‌ دين‌، مي‌انديشند. نهضت ‌روشنگري‌، در طول‌ سده‌ی هجدهم‌ راه‌ تكامل‌ پيمود و هر نسل‌ آن‌ از نسل‌ قبلي‌، تندروتر شد، ولي‌ سه‌ تن‌ از آن‌ها بيش‌ از ديگران‌ در عرصه‌ی روشنگري‌ درخشيدند كه‌ عبارتند از: الف: منتسكيو (متوفي‌1755) با حمله‌ به‌ مذهب‌ سنتي‌، حمايت‌ از تساهل‌ مذهبي‌، محكوم‌ كردن‌ بردگي‌ و استفاده‌ از منطق‌ براي‌ آزاد كردن‌ انسان‌ از قيد تعصبات‌، خدمتي‌ بزرگ‌ به‌ عصر روشنگري‌ كرد. ب: ولتر (متوفي‌ 1778) بيشتر به‌ خاطر انتقاد از مذهب‌ سنتي‌ و دلبستگي‌ شديد به ‌آرمان‌هاي‌ تسامح‌ مذهبي‌ معروف‌ شده‌ است‌. اين‌ جمله‌ از اوست‌: خداوند به ‌كسي‌ محبت‌ نمي‌كند و به‌ دعاهاي‌ كسي‌ پاسخ‌ نمي‌دهد. ج: ديدرو (متوفي‌1784) مسيحيت‌ را به ‌خاطر تعصب‌ و بي‌منطقي‌اش‌ محكوم‌ مي‌كرد و از ميان‌ تمام‌ اديان‌، مسيحيت‌ را بدترين‌ آنها مي‌دانست‌ و در اين‌باره‌ نوشت‌: مسيحيت‌ در جزم‌انديشي‌، مهمل‌ترين‌ و ظالمانه‌ترين‌ دين‌ است‌. به‌ هر روي‌، او در انهدام‌ قدرت ‌سلطنت‌ و رواج‌ روح‌ استقلال‌ و تغيير روش‌ كلي‌ تفكر بسيار كوشيد و البته‌ بايد آدام ‌اسميت‌ (متوفي‌ 1790) را نيز به‌ اين‌ مجموعه‌ افزود كه‌ بر لسه‌فر يا آزادي ‌اقتصادي‌ (اقتصاد آزاد) پاي‌ فشرد و هم‌چنين‌، ژان‌ ژاك‌ روسو (متوفي‌ 1778) كه‌ به ‌ترويج‌ سنت‌ نقد از عقايد گذشته‌ پرداخت‌. به‌ اين‌ سان‌ سده‌ی هجدهم‌ نخستين‌ گام ‌اساسي‌ در حذف‌ كامل‌ پروردگار و نقش‌ وي‌ در اداره‌ی امور اجتماعي‌ بود.

 

* انقلاب‌ يا جنگ‌ داخلي‌ انگلستان‌ِ سده‌ی هفدهم‌، موضوع‌ مهم‌ و بحث‌انگيزي ‌است‌ به‌ اين‌ جهت‌، تاريخ‌نگاران‌ از جهات‌ متفاوت‌ به‌ آن‌ نگريسته‌اند و به‌ اين‌دليل‌ در تفسير آن‌ به‌ نتايج‌ متناقضي‌ رسيده‌اند. هسته‌ی اين‌ انقلاب‌، از مبارزه‌ ميان ‌پادشاه‌ و پارلمان‌ نشأت‌ گرفت‌ و جدال‌ بر سر تعيين‌ نقش‌ پادشاه‌ و پارلمان‌ در اداره‌ كردن‌ انگلستان‌ به ‌صورت‌ جنگ‌ مسلحانه‌ درآمد و مشكلات‌ اقتصادي‌ و بالاتر از همه‌، جدال‌ عميق‌ مذهبي‌، مبارزه‌ بر مسائل‌ سياسي‌ را پيچيده‌تر كرد.

به‌ ديگر بيان‌، در سال‌هاي‌ نخست‌ قرن‌ هفده‌، بين‌ شاه‌ و پارلمان‌، اختلافاتي‌ پديد آمد كه‌ هسته‌ی اصلي‌ آن‌، دفاع‌ پادشاه‌ از حق‌ الهي‌ سلطنت‌ از يك‌سو و مخالفت‌ مجلس‌ با اين‌ ايده‌ از سوي‌ ديگر بود. البته‌ رابطه­ی‌ صميمي‌ شاه‌ با كاتوليك‌ها، مجلس ‌را به‌ مخالفت‌ بيشتر با شاه‌ كشاند. يكي‌ از دلايل‌ اين‌ مخالفت‌، افشاي‌ قصد متعصبان‌ كاتوليك‌ در 1605 براي‌ انفجار مجلس‌ معروف‌ به‌ توطئه‌ی باروت‌ بود. به‌علاوه‌، مخالفت‌ شاه‌ با تغيير سيستم‌ اسقفي‌ كليسا با عقايد كالوني‌ها، هزينه‌ كردن ‌بخشي‌ از مالياتِ موسوم‌ به‌ پول‌ كشتي‌ در شهرهاي‌ دور از ساحل‌، ازدواج‌ شاه‌ با يك‌ شاهزاده­ی‌ كاتوليك‌ مذهب‌، به‌ اختلافات‌ دامن‌ زد؛ تا اينكه‌ مجلس‌ به‌ محدودكردن‌ قدرت‌ شاه‌ دست‌ زد. پادشاه‌ با تصميم‌ مجلس‌ به‌ مخالفت‌ برخاست‌ كه‌ حاصلش‌ آغاز جنگ‌ بين‌ هواداران‌ شاه‌ و مجلس‌ بود. سرانجام‌ اين‌ جنگ‌ به‌ نفع ‌ارتش‌ مردمي‌ِ هواخواه‌ پارلمان‌ به‌ رهبري‌ كرامول‌ به‌ پيروزي‌ رسيد. شاه‌ به‌ اسارت‌ درآمد و مجلس‌ رأي‌ به‌ اعدام‌ شاه‌ (چارلزاول‌) داد.

پس‌ از آن‌، مجلس‌، انگلستان‌ را به‌ صورت‌ جمهوري‌ مشترك‌المنافع‌ درآورد. كرامول‌ به‌ كمك‌ مجلس‌، قيام‌ كاتوليك‌هاي‌ ايرلند، اسكاتلندي‌هاي‌ مدافع‌ پسر چالزاول ‌را سركوب‌ كرد؛ ولي‌ مجلس‌، اندكي‌ بعد به‌ مخالفت‌ با ديكتاتوري‌هاي‌ كرامول‌ بلند شد. در نتيجه‌، كرامول‌ مجلس‌ را منحل‌ و كشور را به‌ يازده‌ ناحيه‌ تقسيم‌ كرد و حكومت‌ هر ناحيه‌ را به‌ اميري‌ از لشكر خود سپرد. كرامول‌ در 1658 درگذشت‌ و نظاميان‌ پس‌ از او نتوانستند بر حكومت‌ باقي‌ بمانند. لذا چارلز دوم‌ پسر چارلز اول‌ را به‌ سلطنت‌ آوردند. چارلز دوم‌ در 1672 به‌ موجب‌ اعلاميه­ی تسامح‌، قوانين ‌پارلمان‌ بر ضد كاتوليك‌ها را به‌ حالت‌ تعليق‌ درآورد. در عوض‌ مجلس‌، قانون‌ طرد را تصويب‌ كرد كه‌ بر پايه‌ی آن‌، شاهزاده‌ جميز تا زماني‌ كه‌ از آيين‌ كاتوليك‌ پيروي ‌مي‌كند، نمي‌تواند به‌ سلطنت‌ برسد.

در اوج‌ اختلاف‌ بين‌ مجلس‌ و شاه‌، شاهزاده‌ اورانژ به‌ پايتخت‌ لشكر كشيد و بدون ‌خون‌ريزي‌، جميز دوم‌ را خلع‌ كرد و مجلس‌ هم‌ با سپردن‌ سلطنت‌ به‌ ويليام ‌شاهزاده‌ اورانژي‌، او را مكلف‌ ساخت‌ كه‌ لايحه‌ی حقوقِ مصوب‌ 1689 مجلس‌ را به‌ اجرا بگذارد كه‌ شالوده‌ی سلطنت‌ مشروطه‌ را پي‌ريزي‌ مي‌كرد و اين‌ همان‌ انقلاب ‌انگليس ‌است‌.

 

* رنسانس‌، اصلاح‌ ديني‌، عصر روشنگري‌، تأسيس‌ دولت‌ ملت، انقلاب‌ انگليس‌ و تحولات‌ عمده‌، دوره‌اي‌ است‌ كه‌ از 1350 آغاز و تا اواخر قرن‌ هفدهم‌ پايان ‌پذيرفته‌ و البته‌ اين‌ تحولات‌ به‌ نوبه‌ی خود منشأ حوادث‌ ديگري‌ در عرصه‌هاي‌ مختلف‌ شده‌اند. آن‌چه‌ در اين‌ دوره‌ مهم‌تر مي‌نمايد، آغاز راه‌ جديدي‌ در غرب ‌است‌ كه‌ تاكنون‌ ادامه‌ يافته‌ كه‌ آن‌، علي‌رغم‌ دستاوردهاي‌ مثبت‌، بازتاب‌هاي‌ منفي‌ عميقي‌ را نيز بر جاي‌ نهاده‌ است‌. از آن‌ جمله‌، دور شدن‌ از خدا و جايگزيني‌ علم‌ به ‌جاي‌ آن‌.

 

    452 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   رنسانس (30)
●   روشنگري (28)
●   كليساي كاتوليك (22)
●   مدرنيسم (319)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:18/03/1384

تاريخ شمسی نشر:18/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب