باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 2 آذر 1387 كاربران برخط 161 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نبرد آرمان ها
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: روح الله - فروزش

منبع: سایت های خبری - شبکه خبر دانشجو

 
 

مناسبات ايران و امريكا هرگز شكل سالم و متعادلي نداشته است. اين حكم نه تنها در مورد دوران پس از انقلاب اسلامي ايران، بلكه در مورد مناسبات پيش از انقلاب اسلامي هم صادق است. با نگاهي به رخدادهاي قبل از پيروزي انقلاب در مي يابيم كه از هنگام كودتاي 28 مرداد 1332، ايالات متحده، حاكم علي الاطلاق سرنوشت و مقدرات ملت ايران بوده و رژيم شاه نيز سر سپرده‌ترين دولت جهان سومي به امريكا به حساب مي آمد. در حالي كه اين سرسپردگي نه تنها كمكي به پيشرفت و ترقي و توسعه ايران و ملت ايران نكرد بلكه با غارت منابع خدادادي و ثروت هاي اين كشور از سوي امريكا، انرژي متراكمي از خشم و عصبانيت در دل ايرانيان به وجود آمد و در سال 57 با فروپاشاندن حكومت پهلوي دوم، ظهور و بروز يافت.

در دوران پس از انقلاب اسلامي نيز مناسبات ايران و امريكا هيچگاه به هنجار نبود. جنگ لفظي ايران و امريكا در 26 سال گذشته چنان دايمي، گسترده و روزمره بوده است كه اثبات آن محتاج هيچ استدلال و برهاني نيست.

در دوران گذشته، ايالات متحده، اهداف گوناگوني از سلطه بر ايران داشت كه مهمترين آنها جنبه ژئوپولتيك ايران است. ايران در جايي قرار گرفته بود كه در توازن استراتژيك ميان دو ابرقدرت شرق و غرب، يعني امريكا و شوروي اهميت حياتي داشت. درذهن استراتژيست هاي امريكايي و روسي تصور ايران وابسته به بلوك مخالف يك كابوس، و تصور ايران مستقل اصولا غير ممكن بود. از اينرو براي امريكايي‌ها تنها گزينه ممكن براي پرهيز از اين واقعه سلطه بر ايران بود.

اما امروز داستان متفاوت از گذشته است. ايران كشوري قايم به ذات است و مردم آن با وجود همه كاستي ها و كمبودها در راهي كه خود برگزيده اند، پيش مي روند. ساختار سياسي و بلوك بندي هاي دوران جنگ سرد از ميان رفته و نظام جديدي در راه است كه مختصات آن دقيقا معلوم نيست. اما يك واقعيت هنوز پا برجاست ؛ امريكا هنوز هم بزرگترين دشمن ايران است. چرا؟

مطابق دكترين نظم نوين جهاني، ايالات متحده پس از فروپاشي نظام دو قطبي، جهان را تابع يك نظم سلسله مراتبي فرض مي كند كه در آن، امريكا تنها ابرقدرت جهاني تلقي مي شود و ساير كشورها به قدرت‌هاي بزرگ، متوسط، كوچك و ذره اي تقسيم مي گردند. برداشت امريكا از نظم جهاني، برداشتي مبتني بر يكجانبه گرايي است. يعني امريكايي‌ها دست كم در اعمالشان ميل به وابسته نبودن به ديگران و استقلال عمل يكجانبه دارند و بر اين باورند كه امريكا مي تواند خود را تنها كشوري بداند كه شايسته ايجاد نظم جهاني است.

در اين نظم جديد جهاني، امريكا مي خواهد دنيايي را پايه گذاري كند كه در آن ارزش‌ها، هنجارها و نمادهاي فرهنگي و سياسي و اجتماعي غرب، حاكميتي بلامنازع داشته باشد.

اگر امريكا در دهه 1990 ميلادي تكميل فرايند فروپاشي شوروي و بلوك شرق و كنترل و نظارت بر پيامدهاي آن را در دستور كار خود قرار بود، اينك و در آغاز قرن جديد، ايالات متحده خود را براي سيطره تمام عيار بر جهان آماده مي كند. آرماني كه انسان را به ياد بلند پروازي هاي امپراتوري‌هاي قرون گذشته مي اندازد كه هر كدام با آرزوي برتري و سلطه بر جهان مدتي به قتل و غارت و چپاول مواريث گرانبهاي بشريت گذراندند و آخرالامر هيچكدام نتوانستند تسلطي مطلق و همه جانبه بر تمامي جهان داشته باشند.

به نظر مي رسد خواست امروز امريكايي‌ها بسيار فراتر از آرزوي امپراتورهاي قديمي است. امريكايي‌ها خواستار جهاني هستند كه در آن نه فقط از لحاظ نظامي و امنيتي، هژموني، برتري مطلق داشته باشند، بلكه فرهنگ و سياست و اقتصاد و حتي ارزش هاي امريكايي در آن معيار عمومي جهت‌گيري‌ها و سياست گذاري‌ها و ارزش گذاري ها براي همه ملت ها و دولت ها باشد. به درستي كه اين نگرش را بايد كامل ترين صورت تماميت خواهي امپرياليستي دانست كه در گستره اي وسيع جهان ناامن و نابسامان كنوني، در ذهن استراتژيست هاي نومحافظه كار امريكا شكل گرفته و تدوين شده است.

امريكا از آنجا كه خود را در قدرت هژمون مي بيند، سعي مي كند نظم مورد نظر خود را به ديگران ديكته كند و در اين مسير از تمام امكانات و توانمندي‌هاي خود بهره مي برد. اشغال افغانستان و عراق نمونه هاي عيني راهبرد امريكا براي تغيير چهره جهان است. در آغاز دوره دوم رياست جمهوري جورج بوش پسر، به نظر مي رسد كه طراحان اين راهبرد طرح خود را يك گام به پيش رانده اند. آنها چنين مي انديشند كه زمان اعمال تغييرات عميق و گسترده تر در منطقه خاورميانه فرا رسيده است.

پيروزي دوباره بوش در انتخابات امريكا، برگزاري نسبتا آرام و موفقيت آميز انتخابات در عراق و افغانستان، فوت ياسر عرفات و روي كار آمدن ابومازن، وقوع شبه انقلاب‌هاي مخملي در گرجستان و اوكراين و بالاخره پايان ركود اقتصادي و ظهور نشانه هاي آغاز رشد اقتصادي در ايالات متحده، نومحافظه كاران را به پيگيري جسورانه تر راهبرد كلان جهاني خود مصمم تر ساخته است.

شكي نيست كه خاورميانه نقطه كليدي و تعيين كننده و در عين حال، كانون اين تغييرات به حساب مي آيد. و از اين رو اين منطقه مركز و محور تغيير برنامه امريكاست. زيرا اولا اسراييل به عنوان نزديكترين متحد سياسي، نظامي و امنيتي امريكا در جهان، در خاورميانه قرار دارد . حمايت و صيانت از كيان صهيونيستي، هدف بزرگ سياست منطقه اي امريكاست كه اهميت آن با هيچ هدف ديگري قابل مقايسه نيست. در ثاني خاورميانه و خليج فارس بزرگترين و مهمترين جايگاه توليد و صدور نفت به اقصي نقاط جهان از جمله اروپا و شرق آسيا و روسيه و چين است و امريكا مي خواهد يكبار و براي هميشه تسلط خود را بر جريان نفت منطقه تثبيت كند و ثالثا خاورميانه، جايگاه و خاستگاه عمده اسلام بوده و اين موضوع كه امروزه اسلام به عنوان عمده ترين نيروي محركه حركت هاي سياسي پرجوش و خروش مسلمانان عليه سلطه امريكا و اسراييل در منطقه مبدل شده است در نگرش امريكايي‌ها به صورت تهديدي عظيم و دهشتناك براي تمدن مسيحي – يهودي تعبير مي شود.

بنابراين براي نظر نظريه پردازان نومحافظه كار امريكا، كنترل جهان آينده با كنترل خاورميانه آغاز مي شود و با تداوم اين كنترل ديگر اهداف امريكا تحقق خواهد يافت. سناريويي كه آنان براي رسيدن به اين مهم يعني كنترل خاورميانه طرح ريزي كرده اند به قرار زير است:

الف – سقوط كليه حكومت هاي كنوني حاكم بر كشورهاي عربي و اسلامي خاورميانه و شكل گيري نظام هايي جديد با گرايش ليبرال و ساختار دموكراتيك مبتني بر ارزش هاي سياسي و فرهنگي غرب كه دين و دولت در آنها جدا از هم خواهد بود.

ب- يك نظام امنيت دسته جمعي براي حفظ امنيت منطقه اي و تضمين سلطه امريكا و برتري اسراييل در منطقه برقرار خواهد شد.

ج- نظام هاي اقتصادي اين كشورها بايد مبتني بر بازار آزاد رقابتي و مطابق با الگوهاي سازمان تجارت جهاني باشد.

د- الگوهاي آموزشي، اخلاقي، فرهنگي و اجتماعي غرب در كشورها در دراز مدت به الگوي غالب و مسلط مبدل خواهد شد.

حال بايد ديد كه رابطه اين مباحث با مساله رابطه ايران و ايالات متحده در چيست؟

پاسخ ساده و روشن است ؛ جمهوري اسلامي مهمترين و عمده ترين مانع بر سر راه تحقق اين اهداف است، مانعي كه ايالات متحده نمي تواند آن را تحمل كند، بدان اعتماد كند و اعتماد آن را جلب نمايد و يا همچون عراق و افغانستان تكليف آن را با يك حمله نظامي يك سره كند.

از اين رو دو راه بيشتر پيش روي ايالات متحده نيست؛ يا اينكه از طرح خاورميانه بزرگ خود دست بكشد و يا اينكه سياستي قهرآميز ولي در عين حال غير نظامي در برابر ايران اتخاذ كند به اين اميد كه بتواند مقاومت او را در دراز مدت از بين ببرد. روشي بي رحمانه، غير انساني و ظالمانه كه در عرف ديپلماتيك مسالمت آميز خوانده مي شود.

امريكا در سال هاي اخير انواع اتهامات قابل تصور از نقض حقوق بشر و حمايت از تروريسم گرفته تا تلاش براي دست يابي به سلاح هاي كشتار جمعي را به ايران نسبت داده تا بتواند زمينه و مشروعيت بين المللي لازم را براي اعمال فشار سياسي و اقتصادي از بيرون به منظور تسهيل تغييرات سياسي از درون فراهم سازد. بنابراين هيچكدام از اتهامات فوق في نفسه موضوعيت نداشته و قائم به ذات نيست بلكه مقدمه اي است براي كاري ديگر كه همان از ميان برداشتن سدي بزرگ به نام جمهوري اسلامي ايران در مسير بلند پروازي‌هاي اسطوره اي خويش است. از اين‌رو هر گونه تلاشي براي زدودن اين اتهامات از دامن جمهوري اسلامي نزد مقامات امريكايي فاقد ارزش و بي اعتبار است.

لذا روابط ايران و امريكا ترجمان نبردي است ميان آرزوهاي بلندپروازانه و اسطوره اي همچون سلطه بي كران امريكا و آرمان تاريخي استقلال خواهي و عزت مندي ملت آزاده ايران و از اين‌رو هيچگاه قابل تقليل به سطح مناسبات عادي و مهم ميان دو كشور نيست.

 

    101 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   رابطه ايران و آمريكا (100)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:11/03/1384

تاريخ شمسی نشر:11/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب