“تمدن كلاسيك ايران پس از اسلام” را ميتوان “تمدني موزائيكي” ناميد. بدينمعنا كه هويتهاي مختلف و متعدد فرهنگي و تاريخي [همانگونه كه در گفتار پيش نام برديم: هويت دورهي آغازين ايران باستان، هويت جاهلي ايران باستان پس از هخامنشيان، ميراث عرب جاهلي، ميراث سيطرة يونانيت و نيز ميراث باورهاي اسلامي و معارف قدسي شيعي] در كنار يكديگر و در بستر يك سلسله وقايع و حوادث اجتماعي و سياسي [از ظهور امارتهاي محلي در نواحي مختلف ايران گرفته تا وقايعي چون تهاجم ويرانگر مغولها و تيموريان، افزايش نفوذ فكري و فرهنگي تصوف، دگرگونيهاي اقتصادي و اجتماعي برخاسته از رويكرد سلجوقيان و پس از آن و ….] در عين حفظ برخي تفاوتها با يكديگر، صورتِ يك كليت پيچيده و پركشمكش را يافتهاند كه آن را در كل “تمدن كلاسيك ايران” ناميدهايم.
اين تمدن به لحاظ اقتصادي بر گونهاي نظام زمينداري و اقطاع متفاوت از فئوداليسم قرون وسطايِ غرب و به لحاظ سياسي برآميزهاي از تئوري سلطنت “شاه به عنوان سايهي خدا” [و به عنوان “مركز و مظهر اقتدار”] و در عين حال فاقد سلسله مراتب پيچيده و توانمندي براي اِعمال قدرت به صورت متمركز و نيرومند مبتني بود. يعني در نظر تئوري شاهِ نيرومند و بهرهمند از فرّهي قدرت الهي وجود داشت [اين مفهوم از شاه به جاهليت ايران باستان برميگردد و خواجه نظامالملك آن را وارد قلمرو انديشه سياسي تمدن كلاسيك ايراني كرد و با برخي ظواهر اسلامي مربوط به اهل سنت در مقولهي حكومت پيوند زد] اما در عمل در اكثر مقاطع اين شاهِ همهكاره قادر به اعمال قدرت متمركز و فراگير نبود. زيرا شرايط خاص جغرافيايي ايران و فقدان شبكههاي وسيع و مطمئن ارتباطي و نيز خودكفائي اقتصادهاي محلي، وجود ايلات جنگجوي مستقل از حكومت و نيز فقدان يك حكومتِ نيرومند مركزي در اغلب دورههاي تاريخ ايران موجب گرديده بود كه “شاهِ قدرقدرت قوي صولت” در عمل به حد يك امير محلي قادر و متملقپرور بدل گردد.
همچنين دوري از حقايق تعاليم شيعي و سيره و سامان ائمه (ع) در امر حكومتداري موجب شده بود كه اين اميران محلي مستبد و خودمحور در محدودهي امارت خود به هرزگاني ساديست و بيمار و منحرف بدل گردند [از سلطان محمود غزنوي و انواع انحرافات او و لشگر چاپلوسان دور و بَرَش گرفته تا فتحعليشاه قاجار و شخصيتهاي سنگدلي چون “نادر” ميتوان اين وضعيت را شاهد بود] و تاريخ ايام حكومت خود را بعضاً با مظالم و خشونتهاي ظالمانه رنگي تلخ و تاريك بزنند.
اما اين البته يك سويِ ماجراست. در تمدن كلاسيك ايران پس از اسلام از مقطع شكلگيري اين تمدن تا اواخر خوارزمشاهيان و سيطرهي مغولان جلوههاي زيبا و شكوهمندي از ظهور و بروز معارف حكمي و معنوي نيز وجود داشته است. از اين دوران ميراث مكتوب ارزشمندي در زمينههاي مختلف از “احصاءالعلوم” و “اشارات و تنبيهات” گرفته تا “منازل السائرين” و “مثنوي معنوي” و “گلستان سعدي” به جاي مانده است. كه نشان ميدهد در اين دوره جوششها و كوششهاي فرهنگي ارزشمند و پرارجي نيز وجود داشته است كه برگهايي طلايي از پويش معرفتي فرهنگ بشري را رقم زدهاند.
از اواخر قرن هفتم به بعد به ويژه با افزايش نفوذ “تصوف و نيز احياء ميراث قدسي تعاليم شيعي زمينههاي گونهاي خيزش و رستاخيز معنوي در تاريخ “تمدن كلاسيك ايران پس از اسلام” فراهم آمد كه موجب رسميت يافتن تعاليم حقهي شيعه به عنوان دين رسمي ايران و نيز گونهاي خيزش و رستاخيز سياسي در جامعهي ايراني در قالب دستگاه سلطنت صفويه گرديد. البته در اين نكته ترديدي نيست كه صفويه مصداق يك حكومت اسلامي و شيعي نبوده است. اما قدرتگيري صفويه موجب شد كه شرايط اجتماعي و سياسي براي فعال شدن پتانسيل بالقوه اما نيرومند برخاسته از تعاليم قدسي ائمه (ع) و حكمت انسي شيعه تدريجاً فراهم گردد. از اين دوره به بعد است كه نقش و نفوذ روحانيت شيعه در حيات اجتماعي ايران بيشتر ميگردد و رستاخيز فرهنگي بهرهگرفته از ميراث تعاليم شيعي و برخي ويژگيهاي ديگر تمدن كلاسيك ايران مانع از انقراض جامعهي ايراني و هضم شدن آن در امپرطوري تركانِ بيابانگرد عثماني و ديگر تهاجمهاي بيگانگان ميگردد.
در واقع صفويه تا حدودي و در محدودهاي نه چندان وسيع از امكان فعال شدن شور و شعور معنوي و ميراث معارف قدسي و شيعي را در جامعهي ما فراهم ساخت كه حاصل آن “ميرداماد” و “ملاصدرا” و “شيخ بهائي” و “سيدحيدر آملي” و ميراث عظيم فقهي شيعه بوده است و همين مواريث گرانقدر [اگرچه آميخته به بسياري از زوائدو خرافههاي نشأتگرفته از عرب جاهلي و ايران باستان و نفوذ اسرائيليات و يهودزدگيها و نيز عربزدگي ويرانگر يوناني بوده است] موجب حفظ و تداوم گونهاي هويت فرهنگي احياء شده و نيز نحوي سامان سياسي در تاريخ قرن دهم ق. به بعد ايران گرديد. هرچند كه دورشدن تدريجي حكام و سلاطين از مواريث اصيل شيعي و گسترش سيطرهي جهالت يوناني و يهوديزده و نيز ادامهي رويكرد استبدادي و تاراجگرانهي شاهان و حكام نسبت به مردم و غروبِ افق تفكر در ساحت تمدن كلاسيك ايران موجب شد كه از اواخر صفويه تمدن ما دوباره در سراشيبي انحطاط قرار گيرد و به گونهاي كه در دورانِ سلطنت قاجار گرفتار گونهاي ستروني فرهنگي و پريشاني سياسي گرديديم و همين امر ما را به طعمهاي ناتوان براي شكارگرانِ استعمارگرِ متجاوزي كه استيلاجويانه و غارتگرانه بر ما هجوم آورده بودند، بدل ساخت. با به تماميت رسيدن تمدن كلاسيك ما و سيطرهي تام و تمام استعمار غرب، تلخترين دورانِ تاريخ ما كه دورهي “بيهويتي” يا “هويت برزخي” است و آن را دورهي سيطرهي “غربزدگي شبهمدرن” ميناميم آغاز ميگردد.
در دورهي حاكميت شبهمدرنيته بر ايران [كه از مقطع مشروطه و بهويژه زمانِ به قدرت رسيدنِ قزاقِ مستبد و دستنشاندهي به نام “رضا ماكسيم” آغاز ميگردد] بحران هويت و مصائب و مشكلات ناشي از آن خود را نشان ميدهد. در اين دوره از تاريخِ قوم ما جامعهاي پديد ميآيد كه روزبهروز از مثراث هويت كلاسيك خود [با همهي خوب و بديهايش كه آميزهاي از معنويت گرانقدر قدسي شيعي مبتني بر كتاب و عترت و نيز انبوه خرافهها و آداب و رسوم غلط باورهاي مشركانهي جاهلي و عصبيتهاي حماقتآلود نژادي و اسرائيليات و مشهورات يونانيزده بود] دور و دورتر شده و در عين حال به تقليدي مضحك و سطحي و مبتذل از ظاهريترين مظاهر فرهنگ و تمدن مدرن غرب ميپردازد. محصول اين پروسه جامعهي گرفتار و اسير در وضعيت برزخياي است كه در معناي اصيل و تام كلمه شيعه و ديني نيست، در ساحت هويت و تمدن كلاسيك و سنتي ايران نيز قرار ندارد و در معناي عميق كلمه غربي و مدرن نيز نيست. بلكه گرفتار وضعيت برزخي و آشفتهاي است كه آن را وضعيت “غربزدگي شبهمدرن” ميناميم.
جامعه در چنين شرايطي گرفتار سرگيجه و بيهويتي و اضطراب و چندگانگي و فقدان انسجام و تعطيلي تفكر و احتضار ويرانگر و انبوهِ آفات و عوارض منفي و بحرانزايِ اجتماعي و سياسي و اقتصادي ميگردد.
انقلاب اسلامي به يك اعتبار كوششي بود كه ميراث معنويت شيعي و ديني ما و پاسداران و سخنگويان آن براي مقابله با اين وضعيت آشفته و پراضطراب و برزخي شبهمدرن و وابستگي و بردگي و استعمار ناشي از سلطهي امپرياليزم جهاني انجام دادند. البته در رويداد بزرگ و فراگير انقلاب اسلامي عناصر مختلفي از مواريث تمدني و حتي پارامترهاي موجود در جامعهي شبهمدرن در كنار رويكرد مبتني بر احياء تفكر اسلامي و شيعي حضور داشتند اما در يك نگاه منصفانه بايد گفت كه هژموني و رهبري و بيشترين نقش در خيزش و بسيج مردمي و پويايي مبارزاتي و شور انقلابي ضداستكباري و نيز زمينهها و بسترهاي اجتماعي و اجرائي جاري گرديدن اين اعتراض انقلابي با ميراث ناب انديشهي شيعي و روح و رويكرد مبارزاتي و ظلم و ستيز آن و نيز توان و قابليتها و نفوذ و اقتدار بالقوه و بالفعل روحانيت شيعه بوده است و بدون وجود نقش هژمونيك تفكر ديني و اسلام فقاهتي و انرژي عظيم برخاسته از ساختار روحانيت و نفوذ آن در اعمال جامعه به راستي هيچ قدرتي را توانِ ايستادن در برابر سيطرهي فراگير شبهمدرنيته و استيلاي سياسي و اقتصادي امپرياليزم و استبداد متمركز و جهنمي و سركوبگر رژيم دستنشاندهي آن نبود.
البته مقولهي نسبت انقلاب اسلام و غربزدگي شبهمدرن پس از پيروزي انقلاب و كشمكشها و ستيزها و كنشهاي منشأت گرفته از اين نيست كه جوهر باطني تاريخ ربعقرن اخير كشور ما را تشكيل ميدهد بايد در مجالي ديگر سخن گفت و موضوع مستقلي است. اميد كه خداوند توفيق اداي اين بحث را نصيب اين نويسنده گرداند.