«كلمه ارتداد تداعيكننده يك انتخاب است (در زبان فرانسه» «heresie» معادل واژه ارتداد است و اين در حالي است كه «haereo» در يوناني كهن به معناي انتخاب كردن ميباشد.) دو راه براي انحراف انسان از ايمان به مسيح متصور است؛ نخست اينكه نخواهد مسيح را بپذيرد و ديگر اين كه از آنچه به درستي وحي شده است، پيروي نكند؛ بلكه آن چه پندار و باور شخصياش به او ميگويد را بپذيرد؛ ارتداد نوعي عهد شكستن است». هشت قرن است كه «سنت توماس داكن» (از انديشمندان علم خداشناسي در قرن سيزدهم كه مهمترين كتابش «جامع خداشناسي نام دارد؛ م.) صراط مستقيم را نشان داده است (در متن كلمه “recta ratio” به كار برده شده كه ريشهاي لاتين دارد و در فرهنگ واژگان مذهبي مسيحي معادل «صراط مستقيم» مسلمانان است؛م) و اين يعني انديشه درست و مطابق با احكام جزمي كه در خدمت حقيقت است و به مشروعيت دادن به نظم موجود ميپردازد؛ بدين ترتيب او به سادگي تمام ذهن منتقد و شعور انساني را توشه راه ارتداد ميدانست.
مجموعه اظهاراتي كه در مورد ساختارهاي اتحاديه اروپايي انجام ميشود اين امكان را فراهم ميآورد تا وارثان «سنت توماس» را بشناسي؛ آنها تحليل نميكنند، هجوم ميآورند، از شدت نفرت به پرخاشگري روي ميآورند و اين چنين است كه هر كس طرح قانون اساسي اروپايي را نپذيرد، از ديدگاه آقاي «ميشل روكارد» (يكي از اعضاي معروف و باسابقه حزب سوسياليست فرانسه؛ م) شخصي متقلب و از ديدگاه آقاي «دانيل كوهن بنديت» (از اعضاي معروف حزب سبزها؛ م.) در پي دسيسهچيني است. آنها همچنين تلاش ميكنند تا مانع از هر گونه اظهارنظري در مورد مفاهيم مربوط به اتحاديه اروپا، به خصوص رابطه آن با جهانيسازي ليبرال شوند.
نبرد با دنيايی از بيعدالتي و ستم كه جهانيسازي نام دارد بايد با رد حقايق جديدي كه برملا شدهاند، با تقويت دوباره ذهنهاي منتقد و بهره بردن از منطق شخصي شروع كرد. «بوسوت» (از انديشمندان قرن هفدهم فرانسه؛ م) ميگفت: «نميتوان از نتايج متأثر شد در حالي كه به منشأ عادت كردهايم». نپذيرفتن جهان آن گونه كه هست بيش از هر چيز نيازمند دريافتن اين امر ميباشد كه فرضيه جهانيسازي تا چه حد ايدئولوژيك است، هيچ جبري در آن وجود ندارد و تنها انتخاب و مصالح انساني در شكل يافتن آن نقش دارند.
يك ايدئولوژي هر چه كه باشد خود را به عنوان حقيقت معرفي ميكند؛ ايدئولوژي كه پيروز شده باشد نيز به عنوان يك امر بديهي بر اكثريت مردم تحميل ميگردد. اين موضوع در مورد جهانيسازي بيش از هر چيز صدق ميكند؛ چرا كه امروزه نبرد بر عليه اين فرضيه تلاشي منسوخ و از پيش شكست خورده معرفي ميشود.
با وجود انبوهي از عروسكهاي دوستداشتني كه در برنامههاي تلويزيوني، جهاني از عشق و خوشبختي را شكل ميدهند؛ ميتوانيم چنين بيانديشيم كه قادريم تا جهانيسازي را با رنگهايي كه خود ميخواهيم تصوير كنيم. اين مسأله جديدي در تاريخ نيست. ساختارهاي بزرگ جزميانديش هميشه در دوران ظهور به منتقدانشان اجازه بحث ميدهند، بدون اين كه آنان را مرتد به حساب آورند، البته اين در زماني است كه مفاهيم اساسي اين ساختارها كه فرضيات پايهاي را مشروعيت ميبخشند به تدريج در حال تحميل شدن هستند. ولي در ادامه راه، سازوكار قدرت هر گونه پرسشي را پيش از مطرح شدن از بين ميبرد و به صورتي هم زمان، خود را از دست «منحرفين» خلاص می¬كند.
جهانيسازي يك اجبار نيست. بلكه متملقان آن هستند كه جهانيسازي را تقديس و آن را با بهره بردن از آرزوي ديرينه انسان براي رسيدن به مفهوم «شهروندي جهاني» به خصوص بر چپها تحميل كردهاند. اين نشريات خوشفكر هستند كه از تصور اجتنابناپذير بودن آن به عنوان چماق استفاده كردهاند. اين شبهه فيلسوفان مدرنيته هستند كه به خصوصيتهاي به غلط مثبت آن مشروعيت دادهاند.
به طور كلي جهانيسازي به عنوان نتيجه طبيعي دگرگوني تكنولوژيك و محدود بودن جهان معرفي شده است. اين در حالي است كه گويا فراموش ميشود كه در طول تاريخ تمدن انساني، انقلابهاي تكنولوژيك و كشفيات ديگري در جهت درك محدوديتهاي جهان ما، هيچ وقت به ديدگاهي جزمي از آينده منتهي نشدهاند. كاملاً برعكس، ميتوان به واقعه فوقالعادهاي اشاره كرد كه آن را «رنسانس» ناميدهايم و انقلاب علمي قابل توجهاي را ايجاد كرد، جرياني از مبادلات مهم بينالمللي به وجود آورد و به ظور نوعي فلسفه عقلگرايانه بر اساس ذات منتقد انساني و آزادي فردي منجر شد. بايد يادآور شد كه اين حادثه نتيجه يك برخورد بود؛ برخوردي كه هنوز در غرب بين ديدگاه مذهبي نظم اجتماعي و فلسفه يوناني ـ رومي وجود دارد؛ و عصر روشنگري (منظور از عصر روشنگري فاصله سالهاي 1715 تا 1789 است كه در انديشه غرب تغييرات بسياري ايجاد شد؛م). چيزي نبود جز لحظهاي از اين برخورد.
امروزه، نقد تفكرات انساني از سوي فيلسوفاني كه «پست مدرن» ناميده ميشوند و موج بيتفاوتي در زمينه اختيارات سياسي و در برابر اموري كه به دروغ اجتنابناپذير معرفي شدهاند، همگي در خدمت برداشتن موانع از سر راه قدرتهاي حاكم؛ به خصوص سرمايه و بازار هستند. جهانيسازي نوليبرال كه به ظاهر به عنوان تجلي يك تمايل انساني نوين معرفي شده است، در واقع چيزي نيست جز برآيند بيرحمانهترين فشارها.
بنابراين خواستن جهاني ديگر و توازني ديگر ميان نيروهاي اجتماعي، مبارزهاي ضروري است، ولي اين بدان معنا نيست كه حتماً بايد دست به دامن نوع ديگري از جهانيسازي شد؛ از اين روست كه تغييرات مفهومي كه به جايگزينی واژه «ضدجهانيسازي» با «فراجهانيسازي» گرديده را نميتوان بياهميت قلمداد كرد. آيا به نقد كشيدن نوعي كلينگري بايد منجر به كلينگري جديدي شود كه آشفتگيهاي ديگري را دربردارد؟
بدين ترتيب بايد بدون نگراني از متهم شدن به عقبنشيني يا درگير شدن با مرزهاي كهن، به ارتقاي انديشه ضدجهانيسازي پرداخت. عقيده جهان وطني (انترناسيوناليزم) در برابر جهانيسازي و حتي فراجهانيسازي، از آن رو كه وسيلهاي است در جهت پيوند بين جوامع مردمسالار، به عنوان ابزاري كارآمد براي مبارزه اجتماعي باقي ميماند. كهنهگرايي واقعي را بايد در آن ديدگاههاي جهاني شدهاي ديد كه از انسانها، مبارزاتشان و حقوقشان در «پيكره بزرگ و فشردهاي كه در آن بين اشخاص تفاوتي نيست، در فرايندي از نوع ذوب شدن در هم، با قرباني كردن عدهاي در جهت منافع اكثريت» صرفنظر ميكنند.
جهانيسازي با نابود كردن حكومتها، نقش مردم به عنوان بدنه سياسي حاكم را حذف ميكند؛ همچنين از سوي ديگر در پي ناديده گرفتن برخوردهاي سياسي است، چرا كه با چشمپوشي از مفهوم ملت به عنوان يك پيكره اجتماعي و بدون يافتن جايگزيني قابل قبول براي آن، تنها چهارچوب مناسبي را كه از طريق آن ميتوانستيم و ميتوانيم در مقابل برخوردهاي اجتماعي اعتراض كنيم را از بين ميبرد. جهانيسازي در پي از بين بردن مبارزات طبقاتي است.
فرضيه كلي جهانسازي، از هر نوعي كه باشد، منتهي به آرزوي ظهور يك فضاي حقوقی بينالمللي بدون حكومت، بدون هر گونه نشانهاي از مفهوم سرزمين و به عبارت ديگر بدون هر نوع حاكمي خواهد شد چرا كه مستقل از قابليتها و ظرفيتهاي جوامع است. بزرگترين مدافعان مشخص جهانيسازي دقيقاً همان كساني هستند كه به شديدترين طريق ممكن به متهم كردن حكومتها ميپردازند و در اين راه حكومت را تنها با مفهوم سركوبگرش تعريف مينمايند كه بهرهبرداري از اين تعريف، خود يك شگرد ايدئولوژيك كهنه در جهت انكار هر گونه مشروعيتي براي حق حاكميت مردمي است.
اگرچه تحليل حكومت فقط از جنبه تسلطي است كه اعمال ميكند، طبيعي است، فرضيههايي كه توسط افرادي همچون «توني نگري» و «ميكائيل هارت» (نويسندگان ايتاليايي كه آثاري در زمينه جهانيسازي و شبكههاي اطلاعاتي دارند؛م). بسط داده شدهاند، واقعيتهاي متناقضي كه يك ملت از خود بروز ميدهد را ناديده ميگيرند. با شبيهسازي حكومت با يك دستگاه ساده سركوبگر، آنان حكومت را عاري از هر گونه واقعيت اجتماعي ميدانند. آنها دولت را جز دستگاهي تماميتخواه نميبينند و مسيرهاي دموكراتيك را انكار ميكنند. فرضياتي كه از سوي آنها ارائه ميشود و حاكي از اين است كه «مفاهيم اجتماع، مردم و نژاد هيچ گاه اين قدر مهجور نشده بودند» در نهايت و در حالي كه كاملاً مشابه عقايد راستهاي افراطي است، حتي به كاريكاتوري از تصورات ساده دموكراتيك يك ملت نيز شباهت نميبرد.
از اين موضوع بدتر اين كه با حذف تعريف جمهوريخواهانه سياست مبتني بر بدنه اجتماع، به تعريفي دوباره از خلقها بر اساس حق خون ميپردازند. ولي چنين تعريفي اين برتري را دارد كه مشكلي براي جهانيسازي به وجود نميآورد؛ چرا كه با گرفتن همه حقوق سياسي از مردم، با محدود كردن فرهنگها به مباني عاميانه آنها، به فرمانبرداري سياسي جايگاهي تقريباً ذاتي ميدهد.
خير، حكومت تنها ابزاري براي سلطه نيست، بلكه همچنين وسيلهاي است براي همبستگي، براي بازپخش ثروت و نظارت. علاوه بر اين، حكومت بايد به عنوان تجلي حاكميت ملي و دموكراسي كه شهروند را به عنوان عنصر اساسي بدنه سياسي ميشناسد، شكل يابد.
همه ديدگاههاي جهاني شده با تظاهر به اين كه بياني طبيعي از تمايلات انسانگرايانه هستند، خود به تخريب اين مفهوم مشروعيت منجر ميشوند، چرا كه بشريت مورد نظر آنها مسخ و سياستزدايي شده است.
با جايگزيني حاكميت مردمي و انترناسيوناليزم با نهادهاي سياسي جدا شده از مردم با جايگزين كردن برخوردهاي دموكراتيك با واقعيتهاي ذاتي، اصولي جزمي را كه نابودكننده منطق انساني است، تحميل ميكنند. وقايع ناراحتكننده قرن بيستم به خوبي چنين لغزشي را به نمايش ميگذارند، ولي تاريخ همچنان در انتظار نگاشته شدن از ديدگاه چپي است كه از زمان مرگ «ژان ژورس» (سياستمدار، مورخ و فيلسوف چپگراي فرانسوي كه در سال 1914 درگذشت؛ م.)، اشتياق اين انسانگراي بزرگ براي تركيب مبارزه براي آزادي فردي و نبرد براي ترقي اجتماعي را فراموش كرده است؛ جداسازي اين دو هدف نتيجهاي جز بنبستهاي متعدد نميتوانست داشته باشد. ترقي اجتماعي در توهم ايجاد نخواهد شد بلكه براي رسيدن به آن نيازمند اختيار و آزادي انساني هستيم.