۱- تفسيرهاى غيرتاريخى از تاريخ
نوع غيرتاريخى تفسير تاريخ، در چهار آموزه درباره معناى جهان-تاريخى بيان شده است: آموزه تائو در چين، آموزه برهما در هندوستان، آموزه يونانيِ طبيعت و آموزه زندگى در اروپاى پسين.
الف-تائو هم قانون جاويدانِ جهان و هم بيان گر هنجار و توان حيات انسان است. امپراتور در مقام پسر آسمان و ميانجى تائوى گيتى و زندگى تاريخى انسان، در امپراتورى خود به اين دو وحدت مى بخشد. تائو جاويدان و قانون تماميِ حركت هاست، ليكن خود از هر حركتى فراتر و از اين رو فراسوى تاريخ است. تا جايى كه به تاريخ مربوط است، گذشته مورد تكريم و ستايش است. امپراتورى هاى باستان و نويسندگان كلاسيك، در عرصه سياست و فرهنگ، در حكم الگوهايى براى آيندگان اند. زندگى را بيشتر گذشتگان معيّن و مقدّر كرده اند تا كسانى كه اكنون زندگى مى كنند. گذشته بر آينده غلبه دارد. حال پيامدى از گذشته است، ولى به هيچ وجه مقدّمه اى براى آينده نيست. در ادبيات چينى روايات جالبى از گذشته ارائه شده است، امّا هيچ انتظارى براى آينده وجود ندارد.
ب- در هندوستان، تجربه و انديشه برهمن همه چيزهايى را كه در مكان و زمان واقع اند _ از جمله خدايان، انسان ها و حيوانات _ از واقعيّت و معناى غايى خويش محروم كرده است. اين ها نيز بهره اى از واقعيّت دارند _ ولى فقط از منظر مايا (Maya)؛ اين ها صرفاً زاييده خيال نيستند، بلكه بر مُرتاضان عيان مى گردند، همان كسانى كه اصول برهمايى-آتمانى (Brahma-Atman) را در خويشتن و در جهان خود كشف كرده اند. بنابراين، هيچ رخدادى در زمان نمى تواند معناى غايى خود را كسب كند. تجسّدهاى خدايان و ظهور بوديستاواها (Bodhisattvas) پياپى تكرار شده و در آينده نيز تكرار خواهند شد. در ادبيات هندى روايت هاى تاريخى اندكى وجود دارد و اگر هم چيزى از سنخ انتظار تاريخى، براى مثال در ويشنويسم (Vishnuism)، وجود داشته باشد، خود را در قالب آموزه ادوار جهان بيان مى كند: نَفَس برهما به تناوب جهان را خلق و سپس در خود فرو مى برد. جهان ميان اين جذر و مدهاى كيهانى در چهار دوره يا يوگا (Yuga) گسترش و ادامه مى يابد. اين دوره ها از بهترين دوره آغاز مى شوند و در زوالى پيوسته به بدترين دوره مى انجامند. ما در آغاز چهارمين دوره، يعنى «كالى يوگا» (Kali Yuga) به سر مى بريم كه ضرورتاً يا به بازگشتى معجزه آسا به دوره اوّل منجر مى شود (كه در اين صورت كل فرآيند دوباره آغاز مى گردد) و يا بى درنگ به سوختن جهان مى انجامد و پس از آن دوباره با تكرار همين فرآيند روبه رو خواهيم بود. زمان (Kala، كه اغلب با اصل شر، يا Kali، يكى گرفته مى شود) نيروى زوال است، و نه پيشرفت و رستگارى. در اينجا رستگارى به معناى نجات و خلاصى از زمان، تاريخ و چرخه تكرار است؛ با اين وجود، اين رستگارى «از خلال» زمان و تاريخ رخ نمى دهد. در ميان تمام فرهنگ هاى بزرگ، هندوستان واجد كمترين آگاهى تاريخى است.
پ- در انديشه يونانى، «طبيعت» مقوله اى عقلانى است و هرآنچه را كه وجودش با رشد، با ضرورت ماهوى و نه مصنوعى، يا با انديشه و كنش مختارانه همراه باشد، در بر مى گيرد. طبيعت در حكم ضرورتى ساختارى است كه واقعيّت تجربى در آن شريك است. ليكن واقعيّت تجربى درون حدود و مرزهاى طبيعت مادّيِ خود شركت دارد، يا به عبارت ديگر، واقعيّت مادّى از تحقّق كامل طبيعت ذاتيِ واقعيّت تجربى جلوگيرى مى كند. نشانه كمال در طبيعت حركت دايرويِ چيزى است كه به خود باز مى گردد. خود «هستى» شكل يك كُره را دارد، تمام بخش هايش يكسان و كامل اند، و به هيچ كمال والاترى نيازمند نيستند. هستى بى حركت و ابدى است و هيچ پيدايش و زوالى در آن راه ندارد. در مقابل، چيزهاى زمان مند داراى تناقض اند، حركت هايى بى قاعده و بدون هيچ رابطه دايروى بين پايان و آغاز دارند و از اين رو با پيدايش و زوال، خود-ويرانگرى و مرگ همراه اند. تاريخ حركتى دايروى نيست و به همين خاطر نمى تواند مدّعى هيچ نقطه كمالى باشد. تاريخ نگارى يونان كبير پيدايش، اوج و زوال شهرها و ملّت ها را به ما نشان مى دهد، كه بى شك امروزه نسبت به تحليل هاى چينى براى مان مهم تر و جالب تر است. اين نگرش مى خواهد آينده را براساس تجربه هاى گذشتگان شكل دهد، كه نمونه اى از آن را در كتاب سياست ارسطو مى توان ديد. با اين حال، هيچ انتظارى براى آينده اى كامل تر در كار نيست.
ارسطو يونان را چونان كشورى توصيف مى كند كه «مركز» شمال و جنوب و شرق و غرب است. اين نكته نشان مى دهد كه او تلقّى اى از مركز مكان دارد، ولى از مركزى براى زمان سخنى به ميان نمى آورد. «زمان به زوال نزديك تر است تا به پيدايش»، ارسطو اين جمله را از فيثاغورث نقل مى كند. از نگاه او، زمان بى پايان است و خود را تا بى نهايت تكرار مى كند، درحالى كه مكان متناهى است و توان بالايى براى شكل پذيرى دارد، به عدم تناهى و بى كرانى (infinity) شكل مى بخشد و آن را به چالش مى كشد. آموزه دوره هاى چهارگانه، سوختن و زايش دوباره جهان، در مكتب رواقيّون بار ديگر پديدار مى گردد. در اينجا نيز مانند تصوّر هنديان، عصر كنونى بدترين دوره پنداشته مى شود. ليكن رواقيون ( خاصه رواقيّون رومى)، به جاى تسليم بى سروصدا به سرنوشت گريزناپذيرِ خود-ويرانگرى، مى كوشند تا جامعه و افراد را به مدد فعّاليت هاى اخلاقى و سياسى متحوّل كنند. در روم دوران آگوستوس، اين امر تا جايى پيش مى رود كه اميدهاى پيشگويانه درباره بازگشت به دوران طلايى به ميانجى امپراتور اثربخش مى شوند، و گرايشى نسبت به تفسيرى تاريخى از تاريخ، فقط براى مدّت كوتاهى، در جهان باستان گسترش مى يابد. هرچند كه يأس و سرخوردگى سياسى و فقدان گونه اى اميد متعالى، احساس تراژيك و غيرتاريخى را دوباره برقرار مى سازد. اين امر در آخرين محصول تفكر اصيل يونانى، يعنى نو-افلاطون گرايى، آشكار مى شود، كه در آن خط عمودى، بديل افقى را به كل نفى مى كند و جامعه به نفع روح فردى بى ارزش شمرده مى شود. تجلّى سطوح مختلف واقعيّت از احد غايى (the ultimate One) تا مادّه محض و بازگشت روح، با عبور از قلمروهاى مختلف، از مادّه تا احد، راستايى عمودى را براى انديشه و عمل تعيين مى كند كه به خط افقى و زمانِ جهت دارِ تاريخ هيچ ربطى ندارد. فراطبيعى گراييِ مرموز و عرفانيِ رايج در پايان فلسفه يونان همان قدر غيرتاريخى بود كه ناتوراليسم كلاسيك رايج در آغاز آن.
ت-طبيعت گرايى مدرن اروپايى كه پس از رنسانس گسترش يافت با سلف يونانى اش متفاوت است، چرا كه تحت تأثير مسيحيّت، بر عنصر دوگانه انگارانه و تراژيك انديشه يونانى فائق آمده است، انديشه اى مبنى بر قرار دادن روح انسان فراسوى تاريخ و زمان، به منظور جست وجوى رهايى از چرخه تراژيك، در «احد» نامتحرك. طبيعت گرايى مدرن يگانه انگارانه است و جهان را به سان يك وحدت و تماميّت توصيف مى كند؛ حال چه با واژگان رياضى (مثل اسپينوزا و لايبنيتس) چه با واژگان ارگانيك (مثل برونو و شافتسبرى) يا ديناميك (مثل نيچه و برگسون) يا جامعه شناختى (مثل اشپنگلر). از ديد همه اين افراد، آينده بر تحقق تمام امكاناتى دلالت دارد كه وضعيّت كنونى جهان متضمّن آن هاست. در اين روند ممكن است گوناگونى و تنوّعى نامحدود ديده شود، ممكن است با خودويرانگرى يا حركت دايروى يا تكرار بى پايان روبرو شويم؛ ليكن در هيچ كدام از اين ها مسير جهت دارِ تاريخ مسيرى قطعى نيست. ميليون ها سال زمانِ فيزيكى قادر است هر نوع معنايى را از مجموعِ دركل كوچكِ سال هاى تاريخى سلب مى كند. زمان در گونه رياضياتى اش سازنده بُعدى از مكان است. كسى كه فرمول جهان رياضى واره را بداند، در اصل از تمام آينده آگاه است. زمان، در شكل هاى ارگانيك و ديناميك اش در طبيعت گرايى مدرن، نيرويى تباه گر پنداشته مى شود. زندگى در جريان تاريخى و ارگانيك اش، پيچيده تر، خودآگاه تر و عقلانى تر مى شود. در اين حالت، زندگى نيروى حياتى اش را از دست داده، به سوى ويران كردن خود رهسپار مى شود. در پيشگويى اشپنگلر از زوال غرب، فرهنگ هاى بزرگ همچون درختانى اند كه كنار يكديگر كاشته شده اند. آن ها سر بر مى آورند، رشد مى كنند، زوال مى يابند و سرانجام نيز مانند درختان نابود مى شوند. هيچ تاريخ جهان شمولى وجود ندارد، تاريخ از دالان زندگى-و-مرگِ هر فرهنگى گذر مى كند، و «كنار و جوار» مكانى را بر «به سوى» اى زمانى چيره مى كند. بر اين اساس حتّا دورنماى تراژيك يونان باستان نيز در تقلاست تا از نو بازگردد. در ناسيوناليسم، ربّ النّوع هاى مكان عليه ارباب زمان طغيان مى كنند. ملّت، خاك، خون، و نژاد ايده رشد و توسعه اى جهان-تاريخى و غايتى جهان -تاريخى را به چالش مى كشند. توسعه اخير نشان مى دهد كه تفسير غيرتاريخى از تاريخ، حتّا اگر در كشورهاى مسيحى پديد آمده باشد، در مسيرى طولانى به شرك منتهى مى شود، چرا كه مسيحيّت ذاتاً تاريخى است و شرك ذاتاً غيرتاريخى.
ث-عناصر اصلى سرشت نماى گونه غيرتاريخى تفسير تاريخ، در همه شكل هايى كه با آن ها روبه رو شديم، به شرح زير است:
۱- طبيعت (يا فراطبيعت) والاترين مقوله در تفسير واقعيّت است. ۲- مكان بر زمان غالب است؛ زمان يا دايروى فرض مى شود و يا همچون چيزى كه تا بى نهايت خود را تكرار مى كند.۳- جهانِ زمان مند بهره كمترى از واقعيّت دارد و هيچ ارزش غـــايى اى در آن نيست. ۴- هستى راستين و خير غايى، ابـــــدى و ثابت اند و فراتـــــر از صيرورت، و كون و فساد. ۵-رستگارى همان خلاص شدن و رستن افراد از [خود] زمان و تاريخ است، نه رستگارى يك اجتماع از «طريق» زمان و تاريخ. ۶- تاريخ به منزله جريانى از تباهى تفسير مى شود كه به خود -ويرانگرى گريزناپذيرِ عصرى از تاريخ جهان مى انجامد.
۷- همبسته دينى تفسير غيرتاريخى از تاريخ، يا چندخداپرستى (يعنى باور به الوهيّت فضا هايى خاص) است و يا همه خداپرستى (يعنى باور به الوهيّت يك احد يا يكتاى متعالى كه مكان و نيز زمان را نفى مى كند).
۲- تفسيرهاى تاريخى از تاريخ
نخستين تفسير تاريخى از تاريخ را در دين زرتشت مى توان يافت، هرچند كه اين تفسير هنوز به عناصرى غيرتاريخى آميخته است. بعدها در دين انبياء يهود است كه تاريخ، اگرچه در نزاعى پيوسته با قوم پرستى دينيِ رقيب، توان و معناى كامل خود را تحقق مى بخشد. اين تفسير در مسيحيّت اصيل شالوده نهايى و دلالت جهان شمول خود را مى يابد. بعدها عناصر غيرتاريخى در تاريخ كليسا رسوخ كرده، شكل مدرسى (ecclesiastical) و محافظه كارانه اى از تفسير تاريخ را ايجاد مى كند. اين تفسير محافظه كارانه در سراسر تاريخ كليسا با تفسير انقلابى بدعت گذارانه از تاريخ در ستيز و تقابل بوده است. اين نزاع در شكل هاى اينجهانى اش نيز ادامه يافت، مانند كشمكش ميان محافظه كارى سياسى از يك سو، و راديكاليسم انقلابى يا ترقى گرايى سياسى، از سوى ديگر. اكنون شكل هاى گوناگون تفسير تاريخى از تاريخ را بررسى خواهيم كرد:
الف-اگرچه تقابل ميان نيروهاى ايزدى و اهريمنى را در بسيارى از اديان مى توان يافت، تنها در ايران باستان بود كه دينى دوگانه انگار رشد و گسترش يافت. اين امر شگفت انگيز است، نه فقط ازين رو كه، گذشته از سنّت يهودى-مسيحى، به نخستين و تنها تفسير تاريخى از تاريخ جولان مى دهد، بلكه همچنين بدين خاطر كه محدوده اى را كه ذهن انسان در آن توانايى تحمّل يك دوگانه انگارى غايى را دارد براى مان عيان مى سازد. با توجه به نكته اخير، واضح است كه پيروزى نهايى خير، برترى هستى شناختى آن بر اصل شر را پيش فرض مى گيرد. دوگانه انگارى كامل، وحدت ذهن انسان را نابود و به روان دوپارگى متافيزيكى خواهد انجاميد. تفسير ايران باستان از تاريخ ايده هايى را مطرح مى كند كه، از زمان زرتشت بدين سو، در تمام تفاسير تاريخى از تاريخ تكرار شده اند: نزاعى ميان دو اصل پويا، خداوند و شيطان [اهورامزدا و اهريمن، در دين زرتشت]؛ ايده زوال جهان، اينكه جهان دوره هاى چندهزارساله اى را مى گذراند، تا به نقطه عطف دوره يكى مانده به آخر برسد، آخرين دوره با پيدايش يك پيامبر همراه است؛ انتظار براى يك منجى الاهى كه تكليف نهايى را در نزاع تاريخى جهان معلوم خواهد كرد؛ پيروزى خير، پايان تاريخ، رستاخيز، دادرسى انفرادى، و نابودى شر. ولى ايده اى ديگر در اين دين ايرانى وجود دارد كه سرشت تاريخى آن را محدود مى كند _آموزه آفرينش دوگانه، خير و شر. اين بدين معناست كه شرّى در جهان وجود دارد كه چيرگى بر آن توسط جريان تاريخ ممكن نيست، بلكه تنها با انقراض مادّى تماميِ موجوداتى كه خود همان شر اند - حيوانات، گياهان و اشياى مادّى - بر آن مى توان غلبه كرد. خداى خير، پروردگار حاكم بر تاريخ نيست، زيرا كه او آفريننده كلِ طبيعت نيست. اين محدوديّت در نيروى ايزدى، رحمت الاهى (grace) را ناممكن مى كند. تنها خدايى رها از قيدوشرط مى تواند گناهان را ببخشايد. خداى مشروط ضرورتاً بايد از خودش دفاع كند. او در بندِ قانون ناشى سرشت ويژه خويش است.
ب- در يهوديّت، به گونه اى ديگر به اين مسئله پرداخته مى شود، و ازين رو بايد اين دين را به واقع عرصه تكوين يك آگاهى تاريخى جهان شمول در تاريخ جهان به حساب آورد. يكتاپرستى ويژه اى كه در ايده عدالت درمقام بارزه خداوند جهان شمول راستين ريشه دارد؛ ايمان به فرمانروايى نامحدود اين خداوند تا مطابق هدف و غايت خويش بر تاريخ حُكم براند؛ ايده نوعى آفرينش كه در ذات و اساس خود خير است و يك نوع بشر كه، اگرچه از وحدت و معصوميّت آغازين اش هبوط كرده، به خاطر تاريخ قوم برگزيده آمرزيده خواهد شد _همه اين ها زمينه اى را براى تفسيرى سراسر تاريخى از تاريخ فراهم مى كنند، كه در عهد عتيق نيز پرورانده شده است: لازمه بعثت ابراهيم، ترك خدايان مكان مندِ خانه پدرى، و پيروى از خداوند زمان و آينده است كه خداى همه اقوام و ملّت ها است؛ از نگاه يعقوب خروج از مصر به منزله رخداد بنيادين و مركز تاريخ، يادآور پيمان هايى ميان خداوند و قوم او است؛ بيمى پيشگويانه (prophetic) از اينكه خداوند حتّا قوم برگزيده اش را نيز ممكن است مجازات و ويران كند.[..] در اينجا واضح است كه خداوند خود را نه تنها «در» تاريخ بلكه نيز «از خلال» كليّت تاريخ منكشف مى كند. خدايانِ مكان مغلوب اند؛ تاريخ يك آغاز، يك ميان، و يك پايان دارد.
پ- با وجود تعلّق برخى عناصر معجزه گون به جهان بينى پيشگويانه، همچون صلح موعود در طبيعت، سهيم بودن همگان در موهبت روح القدس در آخرت، و پيروزى نهايى يكى از كوچكترين قوم ها بر امپراتورى هاى بزرگ، تفسير پيشگويانه از تاريخ خود را در قالب واژگانى بيان مى كند كه در محدوده هاى همين جهان، زمان و مكان، باقى مى مانند. آخرت بينى مذكور بر آن عناصر معجزه گون تأكيد مى كند، و بدين سان از تمام حدود مربوط به زمان و مكان برمى گذرد. اين تا حد زيادى زير نفوذ مستقيم تفسير ايران باستان از تاريخ روى مى دهد. كشمكش هاى تاريخى، كه در توصيف پيشگويانه آينده نيز در نظر گرفته مى شوند، جاى خود را به مبارزه هايى ميان نيروهاى برين _خداوند، شيطان، فرشتگان خير و شر- مى دهند. مسيحا، بيش ازپيش، به موجودى ايزدى و الاهى بدل مى شود، و از مقام پادشاهى تاريخى دست مى كشد؛ پايان جريان جهان از پايان تاريخ، كه تنها يكى از پيامدهاى پايان جريان جهان است، اهميت بيشترى. تفاسير پيشگويانه و آخرت بينانه [يا آخرالزّمانى: apocalyptic] از تاريخ در مكاشفات يوحنّا آميخته و توامان مى شوند. تاريخ به معنى دقيق كلمه به مقصد و انجام خود مى رسد و در پادشاهى هزاران ساله مسيح و حواريّون او تحقّق مى يابد، درحالى كه شيطان دست وپابسته مى شود ولى درنهايت مغلوب نمى گردد. پيروزى نهايى در فاجعه اى جهانى رخ مى دهد كه در آن نيروهاى ملكوتى بر نيروهاى شيطانى چيره مى شوند، و پادشاهى و ملكوت خداوند، با كنار هم نهادن و يكپارچه ساختن برگزيدگان همه اقوام، و از آن جمله طبيعتى جديد، براى هميشه برقرار مى گردد.
ت-تنش ميان اين دو شكل از تفسير تاريخيِ تاريخ _پيشگويانه و آخرت بينانه- امروزه براى تاريخ كليسا بسيار مهم شده است. شكل محافظه كارانه و مدرسى مورد نظر آگوستين، پيامدهاى خطرناك ايده پادشاهى هزاران ساله مسيح را حذف كرده، فرض مى كند كه اين مسئله در كليساى مسيحى _پيش از همه، در سلسله مراتب كليسا- متحقّق شده است. از اين منظر، تاريخِ پيش ازين به دوره آخر خود رسيده است. پيش از پايان تاريخ و طبيعت انتظار هيچ چيز واقعاً نويى را نمى توان داشت. بنابراين، هيچ نقد ريشه اى و راديكالى بر كليسا ممكن نيست. هيچ آرمان تاريخى اى دربرابر ما نيست كه نقد مورد نظر بخواهد به آن بپردازد. انتظار مرگ انفراديِ شخص جاى خود را به انتظار پايان تاريخ مى دهد. با حذف هزاره باورى، عنصرى غيرتاريخى به اين تفسير مسيحى از تاريخ رسوخ كرد. اين عنصر آن قدر قوى بود كه بتواند تكاپوى تاريخى و مبارزه براى عدالت اجتماعى را كمرنگ كرده، سرنوشت فرد را از آن كل جدا كند.
ث-در مقابل اين تفسير مُدرّسى از تاريخ، تفسير بدعت گذارانه مى كوشد آموزه پادشاهى هزاران ساله را با تكيه بر ايده مشهور «مرحله سوّم» دوباره بنيان گذارد، كه در آن تاريخ بر روى زمين متحقّق خواهد شد. پيشگويى يوشيم فلوريس نخستين تكانه را ايجاد كرد كه توسط فرانسيسى هاى افراطى دريافت و تشديد شد و بعدها در دوره پيشا-دين پيرايى و دين پيرايى ِتابوريت ها، آناباپتيست ها، و دهقانان انقلابى آن را دنبال كردند؛ اين امر در انقلاب انگلستان بسط يافت و درنهايت اينجهانى شد و در قالب آرمانشهرباورى بورژوايى و پرولتاريايى تغيير شكل پيدا كرد. در تمامى اين جنبش ها وجه بنيادين و سرنوشت ساز همان زمان آينده است. چيزى سراسر نو انتظار كشيده مى شود، چيزى كه گذشته و حال مهيّاگر آنند. نقطه عطف تاريخ نزديك است؛ مرحله پايانى به زودى آغاز خواهد شد؛ عدالت پيروز خواهد شد، حال يا تنها به مدد نيروى الاهى يا به ميانجى كنش هاى انقلابى بشر با هدايت خداوند. [...]
ج-كشيدن مرزى ميان اين دو نگرش درون كليسا و نگرش هاى متناظر بيرون كليسا آسان است. تقريباً در تمامى كشورهاى مسيحى مذهب، محافظه كارى كليسايى بنياد و شالوده محافظه كارى سياسى شده است. براى اين محافظه كارى امرى معمول است كه رخدادى مربوط به گذشته (كه دراصل سرشتى انقلابى داشته است) را همان رخداد نهايى اى به حساب آورد كه معناى تاريخ در آن به تمامى تجلّى پيدا كرده است. بنابراين، بايد از وضعيّتى كه اين رخداد ايجاد كرده است دربرابر انقلاب و پيشرفت راديكال محافظت و دفاع كرد. اين مسئله نه فقط در مورد فئوداليسم كهنه پروسى _مثالى عالى از محافظه كارى سياسى بر مبنايى لوترى- كه نيز درمورد آن دسته از پسران و دختران انقلاب آمريكا صحت دارد كه، به نام انقلابى در گذشته، مى كوشند تا ابد از هرگونه انقلابى در آينده جلوگيرى كنند _مثالى عالى از محافظه كارى سياسى در زمينه اى كالونيستى و فرقه گرا. در هر دو رويكرد، هر چيز اساسى اى در تاريخ محفوظ و بايگانى شده پنداشته مى شود. آينده فعليت نسبتاً بى اهميّت آن چيزى پنداشته مى شود كه هميشه به طور بالقوّه مفروض و در دسترس بوده است (مطابق الگوى رخدادهاى طبيعى). واضح است كه اين نگرش مى تواند به سادگى به شكلى از طبيعت محورى غيرتاريخى پس رفت كند _چنان كه در اروپاى سده ى نوزدهم اين اتّفاق افتاد.