باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 26 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ميان شرق و غرب
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
نگاهی به تمدن غربی و شرقی


نوسان بين رمزپردازى و «واقعيت عينى‏»، انسان را به ياد نوسان بين شرق و غرب يا، به يك معنا، نوسان بين «ايمان‏» و «عقل استدلالى‏»، يا نوسان بين سنت و اصالت عقل استدلالى ماده‏گرايانه مى‏اندازد. اين سخن ممكن است نيازمند قيد و شرطها و حك و اصلاحهاى فراوانى باشد; [البته] بيشتر در سطح واقعيات انسانى، تا در سطح اصول.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: فريتيوف - شوان

مترجم: فروزان - راسخي

 
 
گفته‏اند كه عيبهاى مشخص غرب متجدد عبارتند از: اصالت عقل استدلالى (1) ، ماده‏گرايى (2) و احساسات‏گرايى (3) . به حكم اصالت عقل استدلالى، عقل استدلالى، به تنهايى، همه معرفت را پديد مى‏آورد; به حكم ماده‏گرايى، فقط ماده به زندگى معنا مى دهد; و اما احساسات گرايى كه بهتر ودقيق‏تر آن است كه از آن به روان‏شناسى‏گرايى (4) تعبير كنيم علاوه بر اين حقيقت كه نبايد يك برانگيزندگى خاص را با برانگيزندگى فى‏نفسه اشتباه كرد، نبايد با مبالغه در كاستيهاى غربيان بخواهيم نقايص شرقيان را دست كم بگيريم. به حكم روان‏شناسى‏گرايى، امور معنوى و عقلانى به امور نفسانى، و از اين رو، به نحوى به امور دون انسانى، تحويل مى‏شوند: اين، گرچه كاملا تناقض آميز است، سخن برخى از قائلان به اصالت عقل استدلالى مى‏باشد.
آنچه فهمش مهم است اين است كه اصالت عقل استدلالى «پوزيتيويستى‏» (5) غرب، حضور عنصرى معتبر را كه متعلق به عقل استدلالى هم هست نفى نمى‏كند; و اين يعنى عادت اعتماد بر عقل استدلالى در همه مواردى كه در آن، چنين كارى معمول است و بدين‏سان، عادت ملاحظه كردن سرشت اشياء، به جاى گردن نهادن به واكنشهاى غير ارادى مرسوم. اگر يك غربى «آزادانديش‏» باشد يا نباشد گرايش دارد كه «براى خود بينديشد»، كه برحسب مورد مى‏تواند درست‏يا نادرست‏باشد، اين امر معلول علل بعيدى است; نگرش غربى پيش از آن كه تحت تاثير ايمان‏گرايى (6) مسيحى واقع شود، خود را از طريق افلاطون و ارسطو نشان مى‏داد، و حتى پس از آن كه تحت تاثير اين ايمان‏گرايى واقع شد، و از همان آغاز، نيز نمى‏توانست از توسل به فيلسوفان يونانى اجتناب كند. در عين حال، اگر سرانجام، غرب نيازمند آن دين منجى‏گرا (7) و سوگناك (8) ، يعنى مسيحيت، بود بدين دليل است كه يك اروپايى متعارف، داراى شخصيتى فعال و ماجراجو بود، نه اهل تامل، مانند يك هندو; اما جبلت «آريايى‏» دير يا زود مى‏بايست دوباره ظاهر شود. رنسانس و اصالت عقل استدلالى متجددانه از همين امر سرچشمه مى‏گيرد. بى‏شك، مسيحيت عناصرى از باطن‏گرايى (9) در خود دارد كه اين دين را با همه مزاجهاى قومى سازگار مى‏كنند، اما ساختار ظاهرى‏اش يا جنبه اخلاقى‏اش، مى‏بايست‏با مزاج اساسى غربيان، خواه مديترانه‏اى خواه اسكانديناويايى، هماهنگ مى‏شد.
در اينجا، [بد نيست] شباهت عجيبى را ميان مسيحيت و آيين بودا خاطر نشان كنيم: اولى، بالطبع، پيامى سامى براى جهان آريايى بود; و دومى، نيز بالطبع، پيامى هندويى براى خاور دور.
سنت‏گرايان (10) نيز از سر رغبت، از كوپرنيك و گاليله كينه‏اى به دل دارند. چراكه آنان تصوير كتاب مقدس و بطلميوس از جهان، اين تاروپود از لحاظ معنوى ثمربخش، را كه از رمزپردازى (11) جهانى حاصل آمده بود، نابود كردند; سنت‏گرايان فراموش مى‏كنند كه انسان نمى‏تواند از كشف كردن منع شود و و قتى كشفى رخ داد، انسان نمى‏تواند از استخراج نتايج منطقى آن خوددارى كند.
ظهور خورشيدى كه در شرق طلوع و در غرب غروب مى‏كند، به هيچ وجه تصادفى نيست; اين در سرشت اشياء است و آنچه را كه انسان بدان نياز دارد در اختيار او مى‏گذارد; به يك معنا، ساختار عينى جهان فقط ساز و كار يك واقعيت رمز است كه خواست الهى آن را تقدير كرده و به خاطر انسان و در نتيجه، متناسب با اقتضائات سرشت اوست عالم طبيعت ضرورتا همه حقوقش را حفظ مى‏كند و اين امرى است كه مستلزم آن است كه اين عالم به نوبه خود رمزى باشد اما سنت‏گرايى است كه حرف آخر را مى‏زند: اولا، درك واقعيت عينى كافى نيست، انسان بايد آن را جذب هم بكند; وانگهى، چيزى هست كه علومى كه علوم «دقيقه‏» خوانده مى‏شوند به طور جدى، فاقد آنند،و آن معرفت مابعدطبيعى است; كه بدون آن، دقيقا پاره‏اى از واقعيات كه انسان «ابتدايى‏» آنها را درك نكرده بود قابل جذب نيستند و براى انسان، عامل عدم تعادل و انحطاط مى‏شوند، و وضعيت زيست محيطى و فرهنگى جهان امروز مؤيد اين امر است. در اينجا، نه تنها اخترشناسى يا فيزيك، بلكه همه علوم و از جمله پزشكى، مورد نظر است; ديگر كسى نمى‏داند به كجا مى‏رود.
در مفهوم قرون وسطايى «حقيقت دوگانه‏» (12) ، حقيقت الهياتى و حقيقت عقلانى، حكمتى نهفته بود. چراكه رمز هست و «واقعيت‏»، و رمز فهميده شده بى نهايت ارزشمندتر از واقعيت‏بد فهميده شده است. در نظر خدا، آنچه «حقيقى‏» است آن چيزى است كه به حق، كه هم مفارق از جهان است و هم سارى و جارى در آن، راه مى‏برد; ظهور خورشيد كه طلوع مى كند چيزى مقدس در خود دارد; چراكه راز وحى الهى را مى‏نماياند. رمز طبيعى صرفا يك تصوير نيست، بلكه جنبه‏اى عينى و ملموس از چيزى است كه آن رمز طبيعى حاكى از آن است و به اين معناست كه به نظر مى آيد خورشيد به ما مى‏گويد:ملكوت تو خواهد رسيد.
نوسان بين رمزپردازى و «واقعيت عينى‏»، انسان را به ياد نوسان بين شرق و غرب يا، به يك معنا، نوسان بين «ايمان‏» و «عقل استدلالى‏»، يا نوسان بين سنت و اصالت عقل استدلالى ماده‏گرايانه مى‏اندازد. اين سخن ممكن است نيازمند قيد و شرطها و حك و اصلاحهاى فراوانى باشد; [البته] بيشتر در سطح واقعيات انسانى، تا در سطح اصول.
در هند، مثل هر جاى ديگر در شرق، يكى از آثار و نتايج تركيب و تلفيق احساساتى بودن ايمان‏گرايانه با فريسى گرايى دقيق و سختگيرانه «كاتبان‏»، گونه‏اى عرف‏گرايى غير عقلانى بوده است كه به سختى با آرامش عقل شهودى (13) سازگار است، اما به وسيله آزادى نيمه نامحدود يا بگويم «ذات‏گرايى‏» (14) مردان و زنان يوگى متعادل شده است. به علاوه، در همه عوالم دينى، بويژه در چارچوب عرفان اسلامى، تا اندازه‏اى با اين نوع از جبران مواجه مى‏شويم.
غربيان، تحت تاثير تماس با تمدنهاى سنتى، شايد شيفته جنبه‏هايى از زبيايى و شكوه در انسانها و آثار هنرى شوند، اما شايد دردناكانه، از عرف‏گرايى‏اى هم كه احتمالا با خشونتهايى كاملا بيهوده از امور نامعقول سرباز نمى‏زند به شگفت‏آيند. منظورمان از واژه «خشونت‏» خشونتهاى كيفرى‏اى كه در هر جا رخ مى‏دهد، و نيز بدرفتاريهاى مستبدان بدگمان از جمله مستبدان قرن بيستم نيست. بلكه صرفا بربريت‏بى‏دليلى مورد نظر است كه كمابيش وارد آداب و رسومشان شده است. برخى از غربيان، شايد به خاطر عدم دركشان از ارزشهاى اساسى و عميق اين تمدنها مورد انتقاد قرار بگيرند، اما نمى‏توان آنان را به‏خاطر واكنشهاى منطقى‏شان در مواجهه با امور غير منطقى مورد سرزنش قرار داد.
چه بسا شرقيان فريب جهان غرب را بخورند، نه بدين خاطر كه زهر تجدد مسرى است، بلكه بدين خاطر كه آنان در اين جهان، ارزشهاى روانى واخلاقى‏اى را كشف مى‏كنند كه با آنها مانوس نبوده‏اند; و اين امر به علاوه، آنان را به دست كم گرفتن سرزمين آبا و اجدادى‏شان و به آرزوى اصلاح آن، در سطحى كه در آن دقيقا چيزى قابل اصلاح نيست، سوق مى‏دهد. استدلالى بودن غربيان كه غير مقدس، اما در سطح خود مؤثر است دليل برترى بى‏قيد و شرط آنان گرفته شده است. زيرا از عرف‏گرايى‏اى كه جهان شرق را پيچيده و كم ارزش مى‏كند آسيب نديده است، حال آن كه اين استدلالى بودن بدون معرفت مابعدطبيعى‏اى كه به نوبه خود، دليل وجود عقل (15) است، تاثير معنوى‏اى ندارد.
اين امكان كه آدمى به خود اجازه دهد كه به نحو پيشين فريب بخورد، يعنى نه فريب برترى مادى غرب را، بلكه فريب گونه‏اى استدلالى بودن خاص كاملا طبيعى انسان غربى را بخورد، پديده‏اى است كه در مورد شرقيان از نژاد سفيد به مراتب محتمل‏تر است تا شرقيان از نژاد زرد (16) ; با اين فرض كه كسى كه اهل خاور دور است‏خودش به صورت طبيعى استدلالى است و در نتيجه، از برخى جهات به عرف‏گرايى احساساتى نزديك تر است. اهل خاور دور مى‏تواند يك شرقى از نژاد سفيد را به دليل «خيال پرور بودن‏» سرزنش كند، حال آن كه يك سفيدپوست نيز، به نوبه خود، مى تواند يك زردپوست را به خاطر اين كه خيلى «چسبيده به زمين‏» است مورد سرزنش قرار دهد; و اين روش نسبتا رمزى و دست كم مى‏توان گفت تقريبى بيان تفاوت خاصى در ناحيه روان‏شناسى نژادى است. در اينجا مساله مساله برترى يا حقارت نيست، و درموضوعى چنين پيچيده وظريف، جستجوى راه حلى كه هم ساده و هم كاملا كافى و و افى باشد، آب در هاون كوبيدن است. به هرحال، در مقام سخن گفتن از انسانهاى زردپوست، بيش از هر چيز منظورمان چينيان و ژاپنيان بوده‏اند، بى‏آن‏كه انسانهاى مشابه، مثل كره‏اى‏ها، را نفى كنيم; مورد سيامى‏ها و مالايى‏ها بى‏شك متفاوت است، بويژه از آنجا كه آنان از لحاظ فرهنگى، يا به هند و يا به اسلام نزديكند.
به اصل موضوع برگرديم; مى‏توان گفت كه غرب متجدد «منحرف‏» شده است، حال آن كه شرق سنتى «رو به زوال‏» است; با اين حال، انسان غربى، به رغم و در برخى ازموارد، در نتيجه شيوه‏هاى غلط انداز موجود در محيط اطرافش، ويژگيهاى خاصى دارد; انسان شرقى، به نوبه خود، به رغم انحطاط اجتناب‏ناپذير جهانى كه از آن اوست، ناقل گنجينه‏هاى سنت‏خويش است. اين را هم مى‏توان گفت كه انسان غربى در سطح امور مشروط البته نسبتا معقول است، اما امر ذاتى را فراموش مى‏كند، حال آن كه انسان شرقى كمابيش در مورد امور عرضى نامعقول است، در عين حال كه تحت افسون امر مطلق زندگى مى‏كند; يا باز، مى‏توان گفت كه انسان غربى به ساز و كار اشياء مى‏نگرد، و انسان شرقى به مقاصدى كه خدا از اشياء دارد; به هر حال، به ياد بياوريم كه انسان آزاد آفريده شده است، وخود را از شاكله‏سازى (17) عجولانه و غيرواقع‏گرايانه برحذر بداريم. نگارنده اين سطور اروپايى‏اى است كه مابعدالطبيعه را از زمان نوجوانى‏اش، با شادمانى، پذيرفته است، بى‏آن كه هرگز در خود احساس يك بدعت «غربى‏» را داشته باشد كه برخلاف اقتضائات وظيفه‏اش باشد; آرامش انسان در خيرى است كه آن را خواسته است.
اگريك شرقى، به دليل سنت‏گرايى‏اش، همان انسان كاملا برترى مى‏بود كه بعضى تصور كرده‏اند، خود را با شورو شوقى اين چنين افراطى و به نوبه خود شگفت‏انگيز، متجددمآب نمى‏كرد; برعكس، اگر انسان غربى، به دليل تجددش، انسانى مى‏بود كه مى‏بايست دوباره از سرتاپا تربيت‏شود، مجذوب هنر و معنويت‏شرقى نمى‏شد، آن هم گاهى مبالغه‏آميزانه، اما غالبا همراه با قدرت تشخيص و حساسيت اشخاص سليم‏العقل كه مستعد آموختن هستند. اين مساله يا اين راه حل اصلاح غرب به دست‏شرق نيست، بلكه اصلاح كل جهان به دست‏حق فى نفسه است; و اين امر بدون دخالت‏حضرت اعلى، كه ما بايد در سطح خود در آن سهيم باشيم، ممكن نيست; زيرا «خدا به آنان كه به خود كمك مى‏كنند يارى مى‏رساند.»
اوضاع و احوال عمومى اى كه نبايد از آن غفلت كرد، اين است كه ما در «عصر آهن‏»، «عصر ظلمت‏»، كالى‏يوگا (18) ، يا حتى در پايان مخصوصا بى بركت آن عصرى هستيم. كه همه آموزه‏هاى سنتى پيش بينى كرده‏اند. حال، اين دوره بر تمام انسانها اثر مى‏گذارد، و عميقا هم اثر مى‏گذارد، به نحوى كه هيچ علتى براى اين فرض نيست كه انحطاط فقط در يك طرف است و كمال فقط در طرف ديگر.
اما حتى اگر شرق مشمول كالى‏يوگا نبود، ما نمى‏توانستيم از توجه به اين نكته اجتناب كنيم كه شرق يك واحد [يكپارچه] نيست، و اين سخن بدين معناست كه شرق از جهانهاى بسيار متفاوتى ساخته شده است. در اين صورت سؤالى كه مطرح مى‏شود اين است كه: كدام شرق گمان مى‏رود كه به كمك غرب بيايد، آن را دوباره تربيت كند و نجات دهد؟ ما در اينجا به طور ضمنى اشاره به عقيده‏اى مورد مناقشه داريم كه كاملا دور است از اين كه علت مقدس حكمت‏خالده (19) باشد.
در باب مساله استدلالى بدون غربيان، كه در بالا خاطرنشان كرديم، مطلب ذيل بايد مورد توجه واقع شود;« ذهن نقاد»، اگر بتوان چنين تعبيرى را به كار برد، در جهانى پديد آمد كه در آن هر چيزى مورد مناقشه قرار مى‏گرفت و عقل به طور مستمر به حالت دفاع از خود كشانده مى‏شد; حال آن كه شرق توانسته است در سايه امر مقدس و امر عرفى، و در امنيت جهانى دينى كه بدون شكاف و رخنه است دراز بكشد و بخوابد.
در غرب، رشته‏هاى علمى‏اى همچون «علم‏الاديان‏» و «نقادى متن‏»، خطاهاى اصولى‏شان هر چقدر باشد، با فرض وجود ادله مستند ابطال ناپذير، از علل تحفيف دهنده برخوردارند; به نحوى كه فرضيه‏هاى خاصى، على رغم نامعتبر بودن بافت [كلى]شان، معتبر مى‏توانند بود. به طور خلاصه، ما اصالت عقل استدلالى را رد مى‏كنيم، نه به دليل انتقادات احتمالا قابل قبول آن از دين بشرى شده; بلكه به دليل اين كه جوهره الهى پديده دين را نفى مى‏كند; نفيى كه اساسا مستلزم نفى شهود عقلانى، و بدين سان مستلزم نفى حضور جارى وسارى الهى است كه همان عقل كل است. خطاى بنيادين استدلالى بودن نظام يافته همين‏جا اين نكته را نيز بگوييم كه نسبت دادن اين ايدئولوژى به يونانيان بزرگ نادرست است‏به معناى گذاشتن استدلال جايزالخطا به جاى تعقل خطاناپذير است; گويا نيروى استدلال، تمامى عقل و حتى يگانه عقل است.
«حكمت الهى‏» (20) كهن، كه تا قرن نوزدهم به صورتى كم مايه اما معتبر ظاهر مى‏باشد، در شمار واكنشهاى موجود در مقابل اصالت عقل استدلالى، يا صرفا در شمار بقاياى نگرش فيثاغورثى، قابل ذكر است; از سويى با آشتى دادن «ايمان‏» و «معرفت‏»، و از سوى ديگر با عكس‏العمل نشان دادن در قبال شيطان‏گرايى (21) عقل استدلالى كه از كاركردهاى بهنجارش منحرف شده بود.
در شمار امورى كه من حيث‏المجموع خلاف امور پيش گفته‏اند، بايد از آن خودكشى عقل استدلالى يا «باطن‏گرايى ناشى از حماقت‏» كه همان اگزيستانسياليسم (22) در همه صورتهاى آن است‏ياد كنيم; اين خودكشى، گونه‏اى ناتوانى تفكر است كه در فلسفه، جا انداخته‏اند. اصالت عقل استدلالى پوزيتيويستى و مردم سالارانه بايد به اين خودكشى مى‏انجاميد.
غرب منظر معرفت «فلسفه‏» را از طريق فيثاغورث، افلاطون، ارسطو و افلوطين دارد; اگر در تحليل نهايى نيازمند مسيحيت‏بود، بدين دليل است كه منظر عشق را ، جز در راز هاى الهى،نمى‏شناخت; غرب نيازمند دينى بود كه عشق را به صورتى متناسب با مزاجش، ارائه كند. به ياد آوريم كه استدلالى بودن قدما جدا فاقد نوع دوستى بود، و استدلالى بودنى كه در روزگار خودمان مى‏شناسيم و به رسميت‏شناخته شده است من حيث‏المجموع، حتى در ميان بى ايمانان، استدلالى بودنى مسيحى شده، است.
هند، با ودانتاى شيوايى و شانكارايى، اوج حكمت‏خالده را نشان مى‏دهد; نيز طريق محبت را دارد، يعنى بهكتى و يشناوايى و كريشنايى را، به نحوى كه نيازى به پيامى دينى كه احتمالا از بيرون بيايد نداشت آن‏گونه كه اروپا داشت. بر اين بيفزاييم كه نبوغ هندو و به طور كلى نبوغ معنوى دو قطب دارد: تمييز و تامل; تامل است كه در اكثريت انسانها تفوق دارد; و در بهكتى، طريق محبت، به نحو پيشين برجسته تر است، حال آن كه تمييز كه در آگاهى از «هوهويت‏برين‏» به اوج خود مى‏رسد در جنانه، طريق معرفت، مى‏شكفد.
در باب همبودى «ايمان‏» و «عقل استدلالى‏»، اسلام به روشى دينى كه باطنى هم هست تعادلى را بين اين دو قطب نشان مى دهد، و اين به يك معنا، فلسفه وجودى اسلام است، كه دقيقا مستلزم يك گشودگى مابعدطبيعى به سوى عرفان است; «عارف بالله‏».
يك نمود مهم مشيت الهى، در سرزمين هند، مواجهه آيين هندو و اسلام است; و بدين سان مواجهه ساناتانادرمه [سنت مقدس]، كهن‏ترين وحى بزرگ، و اسلام، كه دور ظهورات كلمه الهى را ختم مى‏كند.
 
پى‏نوشتها:
× ماخذ مقاله:
Sophia, Vol.1, No.2, Winter 1995,pp. 13-21.
1. rationalism
2. materialism
3. sentimentalism
4. psychologism
5. positivistic
6. fideism
7. messianic
8. dramatic
9. esoterism
10. traditionalists
11. symbolism
12. double truth
13. intellect
14. essentialism
15. intelligence
16. (يادداشت مترجم انگليسى): منظور نويسنده از شرق، مانند همه نويسندگان اروپايى، همه مردم آسياست، نه فقط مردم زردپوست.
17.schematicism
18.yuga kali
19.perennis philosophia
20.theosophy
21.luciferianism
22.existentialism
 

    266 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تمدن شرق (17)
●   تمدن غرب (177)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:13/06/1386

تاريخ شمسی نشر:13/06/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب