باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 2 آذر 1387 كاربران برخط 145 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فرافرهنگ‌گونگي، مفهومي مشكل‌آ‏فرين
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سال نامه - نيم سالنامه زيباشناخت

   ● نويسنده: جووانا - للي

مترجم: فرهاد - ساساني

 
 

پيش از هر چيز مايلم از سازمان‌دهندگان اين همايش عالي به خاطر دعوت از من در چنين مباحثه‌ي جالبي سپاسگزاري كنم.(1) در پرتو رابطه ي طولاني مدت اسلام و غرب، به مسأله‌ي زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي مي‌پردازم، ولي قصد دارم به وراي مرزهاي اسلام و غرب نيز نظر بيندازم و با مفهوم فرافرهنگ‌گونگي از ديدگاهي عام‌تر برخورد كنم. به طور خاص، خواهم گفت كه نه تنها فرافرهنگ‌گونگي امروزه مفهومي يكپارچه نيست، بلكه موضوعي مبهم و مشكل‌آفرين است.

طي چند سال گذشته، مسأله‌ي فرهنگ در تفكر پژوهشي و غيرپژوهشي اهميت روزافزوني يافته است. نوواژه‌هايي مانند «چند فرهنگ‌گرايي»، «بينافرهنگ‌گونگي»، «فرافرهنگ‌گونگي»، «تفاوت فرهنگي»، «هويت فرهنگي» و غيره ساخته شده يا دست كم احيا شده است. شخصاً اين پديده را واكنش به فرايند شتاب‌گيرنده‌ي جهاني شدن و ايدئولوژي اقتصادگرايانه‌اش(2) تفسير مي‌كنم كه ناگزير قوانين اقتصادي، خودشان را بر كل جامعه (يعني هم بر فرهنگ و هم بر سياست) تحميل مي‌كنند ـ چنان كه گويي قوانين عيني و طبيعي‌اند.

از منظر واژه‌نگاري، پيشوند «فراـ» در واژه‌ي فرافرهنگ‌گونگي يعني «در آن سو»، «از ميان»، «وراي» يا «از يك سو به سوي ديگر». پرسشي كه دوست دارم مطرح كنم اين است كه «آيا مفهوم فرهنگ خود مستلزم رفتن به آن سو، از ميان و ورا و تغيير شكل پيوسته‌ي خود در سراسر جريان تاريخ نيست؟» آيا عبارتي مانند «فرهنگ امروز فرافرهنگي است» صرفاً نوعي تكرار حشو نيست. پاسخ من به اين پرسش اين است كه واژه‌ي «‏فرافرهنگ‌گونگي» آينه‌اي است كه بحران فرهنگي ژرف همراه با جهاني شدن را بازتاب مي‌دهد. من معتقدم معناي فرافرهنگ‌گونگي را نبايد بديهي انگاشت زيرا امروزه به نگرش فرهنگ دوظرفيتي و گذرا اشاره دارد كه مي‌تواند در دو مسير ممكن متفاوت رشد كند. اين دو مسير هنوز كاملاً واگرا نشده‌اند، بلكه اغلب اوقات در نظريه‌هاي فلسفي و آثار هنري يكسان در كنار هم يافت مي‌شوند. براي روشن شدن مطلب، پنج حالتي را كه اين دو شق مي‌توانند داشته باشند برمي‌شمارم:

1ـ طبيعت يا فرهنگ؟

2ـ دنياي مك‌لوهاني(3) يا دنيايي چندمحوري؟

3ـ متافيزيك يا تاريخ؟

4ـ معجون‌ جادويي يا خلاقيت انتقادي؟

5ـ بنيادگرايي يا خاطره‌ي تاريخي؟

 

1ـ طبيعت يا فرهنگ؟

در جريان جهاني شدن، گسترش سرمايه در مقياسي جهاني به شكل واكنش، باعث شكل‌گيري همه نوع مقاومت فرهنگي محلي، به نام هويت‌هاي فرهنگي، زباني، ديني و قومي مي‌شود. به همين علت معتقدم مفهوم فرافرهنگ گونگي با دو جهت متفاوت توسعه روبه‌روست. جهت نخست فرهنگ را با طبيعت يكي مي‌گيرد، در حالي كه جهت دوم اين دو را از هم تفكيك مي‌كند.

 

طبيعت

از يك سو، فرهنگ‌ها را امروزه اغلب اوقات بسط ويژگي‌هاي جاودانه شبه‌طبيعي مردماني در نظر مي‌گيرند كه حاصل ميراثي وراثتي‌اند، نه دگرگوني‌ها و اختلاط‌هاي تاريخي. پسامدرنيسم «تاريخ» را به مجموعه‌اي از «قصه‌ها» (در فراسوي «روايت‌هاي كلان») فرو كاست. اهميت روزافزون ژنتيك، كه اين روزها ارتباط نزديكي با چند علم انساني و اجتماعي (مانند اخلاق، فلسفه، روان‌شناسي، اقتصاد و جنگ) پيدا كرده، با همگرايي مجدد روان‌كاوي و علوم عصب‌شناختي همراه شده است، در حالي كه به باور مردم، تاريخ خيلي هم نتيجه‌ي انتخاب‌هاي فردي و جمعي انسان‌ها نيست.

تا حدي شايد بتوان پسامدرنيسم را با قرون وسطا مقايسه كرد. تا جايي كه به زيبايي‌شناسي مربوط مي‌شود، زيبايي‌شناسي معاصر مجذوب زيبايي‌شناسي (موسيقي، منظومه‌ها، سنت‌هاي محلي، هنر مقدس، جادو و غيره) قرون وسطايي است. حوزه‌ي پسامدرن زيبايي‌شناسي پيوسته گسترش مي‌يابد اما حوزه‌ي قرون وسطايي زيبايي‌شناسي نيز بسيار گسترده‌تر از زيبايي‌شناسي پسامدرن بوده است. پژوهشگران قرون وسطا معتقد بودند طبيعت، فرهنگ و جامعه با قوانين الهي يكسان اداره مي‌شوند و زيبايي الهي را از زيبايي انساني متمايز نمي‌كردند (اكنون اساساً به قرون وسطاي مديترانه اشاره دارم كه در استيلاي متافيزيك ديني قرار داشت). براي مثال، شاعر بزرگ مسلمان هندي، امير خسرو دهلوي (1251 ـ 1325 م / 725 ـ 651 ه.ق)، نگارنده‌ي يكي از رساله‌هاي مهم فارسي در باب بلاغت [اعجاز]، در ديباچه‌ي كتابش مي‌نويسد:(4)

خدا نقاش «وجود» در آغاز آفرينش

كه گشود كتاب رنگين فلك را

زحكمت نوشت سرنوشت انسان را

و قلمش هر چه نويسد به اراده‌ي اوست.(5)

 

فرهنگ

از سوي ديگر، مفهوم فرافرهنگ‌گونگي كمك مي‌كند تا از چيزي كه به اعتقاد من خلط خطرناك طبيعت و فرهنگ است، اجتناب كنيم. شايد بتوان تمايز طبيعت ـ كه در حاكميت قوانين علمي است ـ و فرهنگ ـ كه بخشي از جامعه و ناشي از انتخاب‌هاي انساني است ـ را پيروزي اصلي تفكر مدرن دانست. اين پرسش كه آيا مدرنيسم تمام شده يا نه بستگي به تعريف خود مدرنيسم دارد. اگر فكر كنيم مدرنيسم با اين فكر آغاز مي‌شود كه در طول تاريخ بشر سرنوشت خويش را رقم مي‌زند، آن وقت مي‌توانيم بگوييم مدرنيسم هميشه در تحول است و هيچ گاه پايان نمي‌پذيرد.(6) با اين وجود، نمي‌توان پيروزي تفكر را هميشگي دانست و خلط طبيعت و فرهنگ نيز در دوران مدرن هنگام هر بحراني پديدار مي‌شود. به همين دليل، معتقدم زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي مي‌تواند با اين فكر به نظريه‌ي فرهنگ كمك كند كه فرهنگ‌ها جنبه‌هاي «شكل‌پذير» دگرگوني‌ها و اختلاط‌هاي پيوسته‌ي تاريخي‌اند كه فضاها و مرزهايشان بسيار گسترده‌تر از چارچوب‌هاي سياسي است.

از اين منظر، اگر نگاه ما به قرون وسطا فراتر از نگاه اسطوره‌اي و بنيادگرايانه باشد، مي‌تواند مرجعي پربار براي زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي ايجاد كند. اول به اين خاطر كه در شكل منطقه‌اي، همه‌ي تمدن‌هاي قرون وسطايي بزرگ واقعاً فرافرهنگي، بينافرهنگي، چندفرهنگي، چندقومي، چندزبانه و اغلب چندديني بوده‌اند. منظورم چين و هندوستان و تمدن‌هاي بيزانس، عربي ـ اسلامي(7) و عثماني و نيز دوره‌هاي طلايي تمدن‌هاي لاتين ـ ژرمني و آفريقايي سياه سوداني است. دوم به اين علت كه تمدن‌هاي بزرگ قرون وسطا داراي نظام همگاني و يكپارچه‌اي از دانش بودند كه نمي‌شد حوزه‌ي زيبايي‌شناسي را واقعاً از حوزه‌هاي الهيات و علم جدا كرد. ديدگاه زيبايي‌شناختي قرون وسطايي از دو جهت فرافرهنگي است. زيرا نه تنها از مرزهاي فرهنگ‌هاي مختلف، بلكه از مرزهاي رشته‌هاي گوناگون نيز مي‌گذرد. عرفان، با نگاه نوعي جهاني‌اش، يكي از بيان‌هاي چيزي است كه مي‌توانيم آن را فرافرهنگ‌گونگي قرون وسطايي بناميم. شاعر عارف بزرگ ايراني، جلال‌الدين رومي [مولوي] (1273 ـ 1207 م/ 627ـ 604ه.ق) كه انجمن اخوت «درويشان چرخان» را بنياد نهاد، مي‌گويد:

چه كنم مسلمانان گر خود را نشناسم؟

من نه گبرم، نه يهود و نه مسيحي، نه…

نه شرقي‌ام، نه غربي، نه خاكي، نه دريايي

نه از خاكم، نه از افلاكم(8)

در دوران نوين، فرافرهنگ‌گونگي به شكل‌هاي تازه‌اي درآمده است. از يك سو، تولد ملت‌هاي نوين كه قدرت‌هاي سياسي هويت‌شان را ابدي معرفي كردند اما در واقع اغلب تا حدي ساختگي بود، مفهوم فرافرهنگ‌گونگي را محدود كرد. هويت ملي اساساً با عوامل زباني و گاه «قومي» يكي انگاشته مي‌شد. تا جايي كه به زيبايي‌شناسي مربوط مي‌شود، مي‌توانيم بگوييم ادبيات نقشي اساسي در ايجاد ملت‌ها و آموزش شهروندان جوان داشته است. ولي از سوي ديگر، در دوران نوين نيز وقتي انديشمندان فرهيخته‌تر انقلاب فرانسه ادعا كردند كه هر كسي از هر اصل و نسبي مي‌تواند شهروند جمهوري فرانسه باشد اگر در خاك فرانسه زندگي و از قانون فرانسه تبعيت كند، مفهوم فرافرهنگ‌گونگي گسترش يافت.

من معتقدم امروز، وقتي ملت‌ها به واسطه‌ي اين كه جهاني‌سازي آنها را از استقلال اقتصادي و سياسي‌شان محروم مي‌كند دچار بحران هويت فرهنگي عميقي مي‌شوند، تعبير فرانسوي شهروندي مي‌تواند مصداقي روشن در اختيار بحث فرافرهنگ‌گونگي قرار دهد.

 

2ـ دنياي مك لوهاني يا دنياي چندمحوري؟

دومين جفت از اشكال ممكن فرافرهنگ‌گونگي مختلف را مي‌توان در «دنياي مك‌لوهاني يا دنياي چندمحوري؟» خلاصه كرد. جهاني‌سازي با تحولاتي سريع در رابطه‌ي فرهنگ و زمين همراه است. فرهنگ‌ها از چارچوب‌هاي تاريخي و ملي‌شان مي‌گسلند و فرافرهنگي، چندمليتي و حتي مجازي شده و از همه نوع مرز مادي در امتداد راه‌هاي الكترونيك شبكه‌ي جهان‌گستر مي‌گذرند. با اين وجود، در پس كلان‌شهرگرايي ظاهري، دنياي جهاني شده در حقيقت تحت استيلاي فرهنگ آمريكايي است، در حالي كه در سراسر دنيا بعد ملي پيشين فرهنگ به سوي ابعاد ملي محدودتر (قومي، محلي، ديني و غيره)، كه نسخه‌هاي پسامدرن دهكده يا ملك قرون وسطايي است، بازمي‌گردد. در اين موقعيت، از يك سو زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي دنياي مك‌لوهاني را گرامي مي‌دارد كه جمعيت آن را اكثريتي از ممتازان اجتماعي و اقليتي از مصرف‌كنندگان ـ نه شهروندان ـ تشكيل مي‌دهند كه معماري مراكز خريد متحدالشكل شانگهاي، بمبئي، رياض، نايروبي، لندن، نيويورك و بوينس آيرس را تحسين مي‌كنند و به يك جور موسيقي پاپ آمريكايي كه گاه با ريتم‌هاي محلي همراه مي‌شود گوش مي‌دهند. از سوي ديگر، زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي مي‌تواند همه‌ي راه‌هاي ديگر به سوي دنيايي چندمحوري را كشف كند كه در آن تكثرگرايي فرهنگي دست در دست جهاني‌گرايي انساني پيش مي‌رود.

 

3ـ متافيزيك يا تاريخ؟

جفت سوم از اشكال مختلف فرافرهنگ‌گونگي را مي‌توان، با اشاره‌اي خاص به زيبايي‌شناسي، «متافيزيك يا تاريخ» ناميد. ممكن است به نظر رسد عبارت «زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي» به هويتي متافيزيكي يا شرطي وراي فرهنگ اشاره دارد، ولي همين عبارت «زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي»، به شكلي مشخص، به سفر تاريخي بسياري از هنرمندان معاصر در گذر از مرزهاي زمان و مكان اشاره مي‌كند؛ همان كساني كه از ميهن‌شان تبعيد شده‌اند يا در كشور خودشان احساس غريبي كرده و پيوسته اشكال و نظريه‌هاي هنري تازه‌اي را مي‌جويند. اين دو گرايش اغلب در يك شخص يافت مي‌شود، مثلاً در مورد موسيقي آهنگ‌ساز و موسيقي‌دان سوري، ربيح ابوخليل كه تركيب شگفت‌آوري از موسيقي ستي (يعني كلاسيك) عربي و جاز به وجود مي‌آورد. برنار امه به شيوايي موسيقي ربيح ابوخليل را چنين توصيف مي‌كند:

«نه موسيقي سنتي عربي و نه جاز، به معناي خاص آن و نه موسيقي معاصر است […]. به لحاظ متافيزيكي بي‌وطن است، همان طور كه رواقيوني كه در پايان امپراتوري روم زندگي مي‌كردند و مي‌خواستند شهروند دنيا و دقيقاً ناكجا باشند، بي‌وطن بودند.»(9)

 

4ـ معجون جادويي يا خلاقيت انتقادي؟

چهارمين جفت از اشكال مختلف فرافرهنگ‌گونگي، با اشاره‌اي خاص به زيبايي‌شناسي، را مي‌توان «معجون جادويي يا خلاقيت انتقادي» ناميد. زيبايي‌شناسي معاصر از طيفي از مرزها ـ نه فقط مرزهاي سنت‌هاي فرهنگي گوناگون دنيا، بلكه مرز زبان‌ها، سبك‌ها و متن‌هاي هنري و زمان‌ها و مكان‌هاي گوناگون و مرزهاي هنر و ناهنر ـ مي‌گذرد. برخي كارگذاري‌هاي [اينستاليشن‌هاي] چندرسانه‌اي، اجراهاي هنري و نيز به اصطلاح «موسيقي جهاني» را مي‌توان آزمايشگاه‌هاي زنده‌ي زيبايي‌شناسي فرافرهنگ‌گونگي ناميد كه در عين حال از يك سو به تقليد پسامدرنيستي و از سوي ديگر به تركيب انتقادي پيچيده و خلاقانه‌ي هنري روي مي‌آورند. بارديگر، اين دو گرايش اغلب در كنار هم در يك اثر يا نظريه وجود دارند كه ممكن است نشانه‌ي اين باشد كه زيبايي‌شناسي دوران گذار را طي مي‌كند. با اشاره‌اي خاص به اصطلاحاً «موسيقي جهاني» مي‌توان روزگارمان را با روزگاران پيش از تولد بلوز يا جاز در آمريكا مقايسه كرد. بلوز پس از آزاد شدن بردگان آمريكايي در نيمه‌ي دوم سده‌ي نوزدهم در آمريكا رواج پيدا كرد و نتيجه‌ي مواجهه‌ي گام پنج‌پرده‌اي [پنتاتونيك] سياهان و گام هفت‌پرده‌اي [هپتاتونيك] اروپايي بود. جاز بعدها در نتيجه‌ي آميزش بلوز و رگ‌تايم (موسيقي آمريكايي سياهان براي پيانو) رواج يافت. مي‌توانيم بگوييم جاز گرايشي خاص به فرافرهنگ‌گونگي دارد زيرا از زمان پيدايشش، لحظه‌اي از گذر از مرزهاي همه‌ي سنت‌هاي موسيقايي ـ از موسيقي الكترونيك گرفته تا موسيقي‌هاي كلاسيك لاتين، عربي، هندي، ژاپني و آفريقايي ـ باز نمانده است.

 

5ـ بنيادگرايي يا خاطره‌ي تاريخي؟

پنجمين و آخرين جفت از اشكال مختلف فرافرهنگ‌گونگي كه مي‌خواهم توجه شما را به آن جلب كنم چنين خلاصه مي‌شود: «بنيادگرايي يا خاطره‌ي تاريخي». رابطه‌ي فرهنگ‌هاي معاصر و پيشنيه‌ي تاريخي‌شان نقش بزرگي در شكل‌دهي به زيبايي‌شناسي فرافرهنگي دارد. از يك سو، مي‌بينيم گذشته‌ي تاريخي فرهنگي آرماني مي‌شود چنان كه گويي يك عصر طلايي اسطوره‌اي بوده است كه مردم دوست دارند به آن بازگردند، و من اين نگرش را «بنيادگرايي» مي‌نامم كه از نظر ريشه‌شناختي يعني بازگشت به بنيادها. ولي گذشته‌ي تاريخي نيز موضوعي است براي چند تحليل و تفسير مجدد انتقادي و تاريخي كه هدف‌شان فهم بهتر اكنون است و من اين نگرش دوم را «خاطره‌ي تاريخي» مي‌نامم، يعني خاطره‌ي ما حالتي ايستا ندارد بلكه فرايندي پوياست. بار ديگر، هر دو نگرش اغلب در يك اثر هنري يا نظريه‌ي زيبايي‌شناختي جاي مي‌گيرند. براي مثال، در نقاشي روسي معاصر هيچ گاه تفسير مجدد شمايل‌نگاري روسي قرون وسطايي متوقف نمي‌شود؛ اين در حالي است كه نقاشي عربي معاصر غالباً خوش‌نويسي اسلامي قرون وسطايي را به كلي غيرمذهبي تفسير مي‌كند. همين مسأله در مجسمه‌سازي و نقاشي سياهان آفريقايي معاصر اتفاق مي‌افتد.

تا جايي كه به ادبيات عربي معاصر مربوط مي‌شود، حسرت گذشته‌ي قرون وسطايي (كه گذشته‌ي كلاسيك تمدن عربي ـ اسلامي است) اغلب مربوط به آشنامايه‌هاي ادبي جذاب مي‌شود تا نگرشي بنيادگرايانه. شاعر بزرگ لبناني نظار قباني كه چند سال پيش در سوريه درگذشت، مي‌گويد:

وطني به من دهيد كه مرا وادارد فراموش كنم

همه‌ي وطن‌ها را

به من زمان دهيد

تا برهانم خود را از اين نگاه اندلسي

از اين صداي اندلسي

از اين مرگ اندلسي

از اين دردي كه از همه سو مي‌آيد.(10)

9 سده‌ي پيش، در مقابل، حسرت غيراستعاري نمايان‌گر دلتنگي شاعر سيسيلي عرب، ابن حمديس بود كه با فتح سيسيل توسط نورمن‌ها از موطنش گريخت:

به ياد مي‌آورم سيسيلي كه خاطره‌اش درد به جانم مي‌اندازد […]

از بهشتي رانده شدم؛ چطور بگويم؟ […]

دلم براي وطنم تنگ شده […]

همچون شتر پير خسته‌اي كه ميل خانه كرده […]

امروز دشمنان از سرزميني مي‌گذرند كه ساكنانش زير زمين‌اند…(11)

حال، مهاجران شجاعي كه از كرانه‌هاي جنوبي و شرقي درياي مديترانه به آب مي‌زنند هر روز مي‌كوشند تا در اروپا به خشكي بيايند و هر روز برخي از آنها زندگي‌شان را در اين سفر از دست مي‌دهند. بيم آن مي‌رود كه سيسيل ـ بهشت كهن ابن‌حمديس ـ و اسپانيا ـ موطن شعري نظار قباني ـ به جهنم و سرزمين دشمن بيشتر تبعيديان و اخراج‌شدگان تبديل شود. ولي فرافرهنگ‌گونگي، با اشاره‌اي خاص به زيبايي‌شناسي، در مهاجرت مردمان و در اختلاط‌ فرهنگ‌ها شكوفا مي‌شود. به همين سبب معتقدم كه موفقيت خودِ تعبير فرافرهنگ‌گونگي اساساً بستگي دارد به توان بشر در بسط حق شهروندي به همه‌ي كساني كه در يك سرزمين زندگي مي‌كنند و در نتيجه به يك ملت تعلق دارند.

 

سعي كردم نشان دهم كه فرافرهنگ‌گونگي تعبيري مشكل‌دار است و هنوز در ميان گرايش‌هاي مختلف در نوسان است و پيوسته اين خطر وجود دارد كه طبيعت با فرهنگ، امپرياليسم (معناي واقعي جهاني‌سازي) با كلان‌شهرگرايي، متافيزيك با تاريخ، تقليد پسامدرنيستي با خلاقيت انتقادي، و بنيادگرايي با خاطره‌ي تاريخي اشتباه شود. يكي از دلايل اين ابهام احتمالاً اين است كه امروزه بعد فرهنگي اغلب جداي از ديگر ابعاد اجتماعي ـ يعني اقتصاد و سياست ـ انگاشته مي‌شود. به باور من، اگرچه رابطه‌ي همه‌ي ابعاد جامعه مكانيكي نيست، اما نمي‌توان آن را در تحليل‌هاي فرهنگي فراموش كرد.

در خاتمه، مي‌خواهم توجه شما را به تناقض بنياديني جلب كنم كه خاص جهاني شدن معاصر است: در حالي كه بازار كالا و به ويژه بازار سرمايه كاملاً آزاد شده، بازار كالا آزاد نشده است. ميليون‌ها دلار مي‌تواند اين سياره را ظرف چند ثانيه زيرورو كند، در حالي كه بيشتر مهاجراني كه از جنوب بي‌نهايت فقرزده‌ي دنيا مي‌آيند درهاي غرب را به روي خود بسته مي‌بينند. به باور من، فرافرهنگ‌گونگي هرگز واقعاً وجود نخواهد داشت مگر كارگران، روشنفكران و هنرمندان آزاد باشند تا از كشوري به كشور ديگر بروند و همه‌ي شهروندان و كشورها دسترسي يكسان به فرهنگ، دانش و فناوري داشته باشند. فرافرهنگ‌گونگي امروزه، به ويژه در ارتباط با زيبايي‌شناسي، يك استثنا است نه يك قاعده. به همين علت است كه فرافرهنگ‌گونگي را مفهوم گذراي مشكل‌داري متعلق به زمان بحران عميق فرهنگي مي‌دانم، ولي آن را چالشي براي آينده نيز مي‌دانم. فرافرهنگ‌گونگي واقعاً فقط زماني وجود خواهد داشت كه اين واژه ديگر لازم نباشد و صرفاً بتوانيم آن را «فرهنگ» يا «تمدن» بناميم.

 

پي‌نوشت‌ها:

* اين مقاله از منبع زير گرفته شده است:

Giovanna elli, “Transculturality: A Problematic Concept: Aesthetics between Islam and the West", in Grazia Marchiano and Raffaele Milani (eds.), Frontires of Transculturality in Contemporary Aesthetics, (Trauben, Turin, Italy, 2001), pp. 465 – 475.

http:// www 3. Unibo. it / transculturality/ files/ 39% 201elli. PDF

همچنين رجوع كنيد به:

1ـ مقاله‌ي كنوني در سال 2002 به صورت سخنراني در تورين ايتاليا ايراد شده و در سال 2001 در مجموعه مقالات همايش بين‌المللي دانشگاه بولونيا با عنوان «مرزهاي فرافرهنگ‌گونگي در زيبايي‌شناسي معاصر» به چاپ رسيده است. ـ م.

2ـ يعني بيگانگي اقتصاد از ايدئولوژي آن.

3ـ نويسنده در اين جا از نوواژه‌ي MacWorld استفاده مي‌كند كه به تعبير من، تركيبي است از Mac برگرفته از نام مك لوهان، نظريه‌پرداز «دهكده‌ي جهاني» ـ و به تعبيري جهان يك دست و «تك‌محوري» ـ و World به معناي دنيا. بنابراين، در كل آن را «دنياي مك‌لوهاني» ترجمه كردم كه مراد دنياي «تك‌محوري» در مقابل دنياي چندمحوري است. ـ م.

4ـ هندوستان مسلمان به تمدن اسلامي عظيم در قرون وسطا تعلق دارد كه مرزهايش از اقيانوس اطلس (مراكش) تا انتهاي اندونزي و مالزي گسترده بوده است. از اين منظر، مي‌توانيم بگوييم چيزي كه «قرون وسطاي مديترانه‌اي» مي‌ناميم تا مرزهاي شرقي اين قلمرو بوده است.

5ـ تلاش كردم تا اصل شعر فارسي اميرخسرو دهلوي را بيابم، اما ظاهراً نسخه‌ي خطي اين رساله در كتابخانه‌ي آستان قدس رضوي و فرهنگستان زبان است كه متأسفانه امكان دسترسي براي من وجود نداشت. حتي با پرسش از دوستان آشنا به شاعران پارسي‌گوي هند هم نتوانستم اين دو بيت را بيابم. در نتيجه صرفاً مجبور شدم ترجمه‌ي آن را بياورم. ـ م.

6ـ امين، 1997.

7ـ مسلماً اين تمدن را بايد صرفاً اسلامي ناميد چون ساكنان سرزمين اسلامي آن زمان تنها معدودي عرب و مردمان مسلمان فارس، ترك، كرد، لر، تركمن، بلوچ، هندي و حتي اروپايي بودند و همچنين بسياري از انديشمندان بزرگ و تأثيرگذار اين دوره ايراني و يا از اقوام ديگرند و صرفاً به زبان علمي آن دوران، كه زبان قرآن كريم نيز بوده، مي‌نوشتند. ـ م.

8ـ «نشاني ترجمه‌ي انگليسي]: مولوي، 1980، ص 63. متأسفانه با تمام تلاش و پرس‌وجويي كه كردم نتوانستم اصل شعر مولوي را بيابم. آنچه مشخص است اين دو بيت از ديوان شمس است. ـ م.

9ـ ابوخليل، 1996.

10ـ مارتينز مونتاوز، 1989، ص 14.

11ـ گابريل و اسكراتو، 1985، ص 737.

 

    199 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   طبیعت (46)
●   فرهنگ (393)
●   هويت فرهنگي (24)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:21/03/1384

تاريخ شمسی نشر:00/00/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب