باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 28 اسفند 1388 كاربران برخط 129 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
دريدا و كانت
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سال نامه - نيم سالنامه زيباشناخت - تاريخ شمسی نشر 00/00/1383

   ● نويسنده: دي.ان. - رادويك

مترجم: شهاب‌الدين - اميرخاني

 
 

مطالعات ژاك دريدا در مورد امانوئل كانت تا حد زيادي محدود به دو نوشته در كتاب مهم اوست. بخشي با عنوان مفهوم پاررگون (به معني قاب و تزئين) در كتاب حقيقت در نقاشي و مقاله‌ي اكونوميمسيس (محاكات ارزشي). هر دو آنها به تحليل داوري زيبايي‌شناختي به صورتي كه در نقد قوه‌ي داوري بيان شده مي‌پردازند. (از اين به بعد محاكات را در ترجمه به معناي خاص ميمسيس به كار مي‌بريم، نه به معني عام تقليد. ـ م). استدلال‌هاي دريدا را مي‌توان در پس‌زمينه‌ي وسيع‌تري نيز مورد توجه قرار داد. فلسفه‌ي كانت به طور كلي و مسأله‌ي حكم به طور خاص، مسائل اصلي فلسفه‌ي فرانسوي در دهه‌ي 1980 و 1990 بود. دريدا در درجه‌ي نخست از تحليل كانتي داوري زيبايي‌شناختي، سه موضوع را مورد توجه قرار مي‌دهد: ابتدا خودمختاري زيبايي‌شناسي به عنوان فعاليتي دروني شده و ذهني و به نحوي در برابر عمل اجتماعي و اشتراكي. دوم، ارزش و خودشناسايي هنر خودمختار به صورتي آزاد از ارزش پولي و دست آخر، طريقي كه تصور كانت از اهداف و فعاليت‌هاي هنر، به نحو برنامه‌ريزي شده، ناتواني فلسفه‌ي روشن‌گري را براي پر كردن يا حل كردن تمايز بين ذهن و طبيعت، ذهن و عين، را سربسته مي‌گذارد. دريدا اين مطالب را از طريق سه صورت يا شكل بررسي مي‌كند: پاررگون به معني قاب و تزئين، اكونوميمسيس به معني محاكات ارزشي و نمونه‌وارگي.


دريدا در كتاب حقيقت در نقاشي در بحث در مورد قاب در پي اين است كه چگونه ساحت پژوهش زيبايي‌شناختي در فلسفه‌ي كانت ظاهر مي‌شود. يعني چگونه زيبايي‌شناسي مي‌كوشد خودش را تعريف كند، تا مرزهاي خودش را مجزا كرده و فعاليت‌ها و غايات‌ متمايزي را به خودش نسبت بدهد. براي كانت پاررگا شامل همه‌ي چيزهايي مي‌شود كه به اثر هنري پيوسته‌اند اما جزيي از صورت يا معناي ذاتي آن نيستند. مانند قاب نقاشي، سرستون‌هاي قصر، يا تزئينات پارچه‌اي روي تنديس‌ها؛ اينها تزئيني و آرايشي‌اند و ضميمه شده يا تكميل كننده‌ي زيبايي ذاتي اثر هنري‌اند. پاررگا اثر را توسعه مي‌دهد اما جزيي از آن نيست. آنها با اثر همانند هستند بدون اين كه اين همان باشند و متعلق به اثر هستند در حالي كه نسبت به آن ثانويه و فرعي‌اند. بدين ترتيب پرسش از پاررگون، سرآغاز يك دسته تقسيم‌بندي‌هاست كه براي كانت معرف ابژه‌ي حقيقي داوري ذوق از طريق يك فرايند دروني شدن فزاينده است.


پاررگون هم به لحاظ مفهومي و هم به لحاظ حقيقي با ايده‌ي قاب و بنابراين با خصوصيت هستي‌شناختي زيبايي‌شناسي، مربوط است. اما پارادوكس تحليل كانت، اين است كه راه حل او براي تشخيص احكام زيبايي‌شناختي ايجادكننده‌ي تعارضي است كه براي پاسخگويي طرح شده است. اصرار بر قاب گرفتن، تعريف كردن و خودشناسايي هنر از يك سو و وضوح و دقت احكام زيبايي‌شناختي از سوي ديگر، چيزي است كه در واقع تقسيمات بين ابژه و سوژه، درون و بيرون، ذهن و طبيعت را ايجاد مي‌كند كه نقد سوم مدعي حل آن در نظام استعلايي كانت است. قاب در حالي كه بر يك «درون» احاطه يافته و از آن محافظت مي‌كند، يك «بيرون» را ايجاد مي‌كند كه اثر مي‌بايست با آن ارتباط برقرار كند. اگر نقد سوم بايد جريان غايت‌شناختي اش را به اتمام برساند، اين بيرون‌بودگي نيز بايد محدود و مقيد باشد ـ فرايندي كه بيرون جديدي را خلق مي‌كند، يعني ضرورت تازه‌اي براي قاب‌گرفتگي ايجاد مي‌كندو همين طور الي آخر، بدون انتها.


همچنين دريدا تأكيد مي‌كند كه نقد سوم بايستي هنر را به عنوان حد وسطي كه تضاد بين ذهن و طبيعت، پديدار دروني و پديدار بيروني، برون‌ذات و درون‌ذات و ازاين دست را پر مي‌كند تعيين كند. كانت دو جهان مجزا وضع مي‌كند كه به نحوي مطلق توسط مفاهيم ذيل تقسيم شده‌اند: ذهن/ عين، طبيعت/ ذهن، دروني/ بيروني، درون‌ذات/ برون‌ذات، محسوس/ فرامحسوس، فهم يا مفهوم طبيعي / اختيار يا عقل. با اين حال به وسيله‌ي عقل محض يعني مفاهيم معين، پيوند و ارتباطي برقرار نمي‌شود، زيرا اين كار احكام زيبايي‌شناختي و علمي را در يك سطح قرار مي‌دهد. به علاوه قضاوت زيبايي‌شناختي است كه بايد اين عوالم گسسته را به هم متصل كند، از يك سو به وسيله‌ي ساختارهاي استدلالي مثال و از سوي ديگر با منطق همانندي بدون اين‌هماني كه در قياس‌هاي متعلق به الگوي گفتار ريشه دارد.


همچنين حكم بايستي كلي باشد. اين كليت برمي‌گردد به تأكيد مشهور كانت بر بي‌طرفي و بي‌غرضي احكام زيبايي‌شناختي كه به واسطه‌ي اختيار و لذت‌ غيرشناختي تعريف مي‌شود: رضايت خاطر به ابژه‌ي ذوق محض اختصاص دارد. در اينجا اختيار به عنوان ساحت مفهوم فراحسي، به ويژه در تلاش كانت براي يكپارچه كردن نظام فلسفي‌اش اهميت دارد. اين بحث، نخست اشاره مي‌كند كه احكام زيبايي‌شناختي از همه‌ي احتياجات ممكن يا هيجانات فطري، به ويژه از نوع اقتصادي آن آزادند. در وجود ناظر بايد فقدان مطلق علاقه‌ باشد، در غير اين صورت حكم‌كننده (منتقد ـ داور) نمي‌تواند هنگامي كه به ابژه مي‌پردازد با اختيار كامل عمل كند و همين طور هم هست، يعني در غير اين صورت قضاوت او نمي‌تواند از اصول ذهني‌اش فراتر برود و ادعاي ارتباط‌پذيري عمومي و كلي را كند.


با اين حال در تحليل حكم، پرسش از ارزش اهميت فوق‌العاده‌اي دارد. دريدا اين انديشه را با ابداع واژه‌ي محاكات ارزشي بيان كرده است. اين مفهوم صرفاً پرسشي در مورد به هم پيوستگي زيبايي‌شناسي (محاكات به عنوان فرايند تقليد در ارتباط با طبيعت) و اقتصاد نيست تا تابعيت هنر نسبت به ايدئولوژي يا اتكاي شديد هنر را بر آن نشان دهد، بلكه ارزش هم در خودشناسايي هنر، همان طور كه در منطق پاررگون صورت‌بندي شد، خلق مي‌شود و هم در سلسله مراتبي كه به ارزش نسبي وسائط و عملكردهاي مختلف در ارتباط با تعريف اختيار و عقل توسط گفتار صحه مي‌گذارد خلق مي‌شود.


پس مفهوم محاكات نقش ويژه‌اي در نقد سوم دارد. اين مفهوم نه تنها به وسيله‌ي منطق همانندي يا تقليد، بلكه به وسيله‌ي منطق قياس هم به كار گرفته شده است. نظريه‌ي كانتي محاكات (ميمسيس) به تقدم زيبايي در طبيعت حكم مي‌كند و زيبايي در هنر را مشتق از ارتباطش با طبيعت مي‌داند. اين منطق نسخه‌برداري نيست، بلكه فن بيان توليد و بازتوليد است. محاكات در يافتن زمينه‌ي مشترك بين هنر، طبيعت و قريحه (نبوغ)، مستلزم منطق فعاليت‌هاي هم‌سطح است، نه يك نوع انعكاس آئينه‌وار. بنابراين هنر، هنرمند و استادكار آزاد و مزدور از هم متمايزند. همانند اختلاف بين تخيل بازتوليدكننده و تخيل توليدكننده يا خلاق، كه دومي سرچشمه‌اي مبتكر، خودجوش و بازي‌گوش است. در نظر دريدا ارزش بازي‌گوشي در كانت، تعريف‌كننده‌ي صورتي از سودمندي است كه ناب‌تر آزادتر و انساني‌تر است، درست برخلاف رنج كه هدف‌گيري شده به سوي غايتي است، ناخوشايند و قابل معاوضه با حقوق و مواجب است. بنابراين تخيل بازتوليدكننده يك واقع‌گرايي عوامانه است (يعني بازتوليد با صورتي مشابه). در مقابل تخيل خلاق و توليدكننده، صرف‌نظر از اينكه به عمل خلق كردن مي‌پردازد يا در مورد اعيان زيبایی­شناختي قضاوت مي‌كند، صفت مشخصه‌اش متناقض‌نمايي است كه اطاعت آزادانه از قانون را به تخيل مختارانه نسبت مي‌دهد. شباهت اگر در خدمت هدف، قصد يا غايتي باشد، حدود آزادي تخيل را كاهش مي‌دهد و شباهت بين علامت و مدلول به نحوي گسترده اين محدوديت را ايجاد مي‌كند. از سوي ديگر، بدون «تبعيت از قانون» بنيادي، هيچ مبنايي براي يكپارچه كردن فاهمه، قضاوت اخلاقي و قضاوت قواي ذوق وجود ندارد و نه حتي زباني هست كه بتوان آنها را به هم مرتبط كرد. به وسيله‌ي فرايند قياس، حس «تبعيت از قانون» بدون قانون و قصدمندي بدون قصد، كه دامنه‌ي اصلي آن همان طبيعت است، همه‌ي ارجاعات نقد سوم به بازنمود، دلالت يا زبان را روشن و كاربردي مي‌كند.


طبيعت آنچه را ديوانه‌وار آزاد است در ايجاد هنر، از طريق (ساكت و غيرمفهومي) تلقين يا القاي قواعد بر قريحه، محدود مي‌كند. به همين نحو صورت‌هاي قياس مشتق شده از محاكات همه‌ي تقابل‌هاي مذكور كه نظام فلسفي كانت را تقسيم‌بندي مي‌كرد محو مي‌كند: ذهن/ طبيعت، سوژه/ابژه، فرامحسوس/محسوس. اين فرايند كاربردي كردن، نقش اقتصاد را نيز در آفرينش هنري كنار مي‌گذارد. زيبايي‌شناسي به واسطه‌ي قياس از روي طبيعت، اما كاملاً جدا از آن، به يك اختيار آرماني براي نوع انسان دلالت مي‌كند كه مي‌توان آن را به صورت سودمندي غيرقابل مبادله فهميد. پس هنر به واسطه‌ي محاكات از طبيعت، به اين معني كه علائم مشهود آن را بازآفريني كند، تقليد نمي‌كند، بلكه بايد با آزادي كامل شبیه طبيعت بيافريند.


ضرورت حكم زيبايي‌شناختي مقيد به صورت‌هاي سخن گفتن است. دريدا مي‌نويسد: ما با اين مثال مأنويسم؛ من جلوِ قصری ايستاده‌ام. كسي از من مي‌پرسد كه آيا فكر مي‌كنم زيباست، يا اين كه آيا مي‌توانم بگويم اين زيباست، اين پرسش از حكم است. پرسش از حكمي با اعتبار كلي و بنابراين همه چيز بايد به صورت گزاره، پرسش و پاسخ باشد. اگرچه تأثير زيبايي‌شناختي قابل كاهش نيست، حكم اين اقتضا را دارد كه بگويم [تا حدي] اين «زيبا»ست يا اين «زيبا» نيست (پاررگون، ص 2). حكم خودش را به صورت جملات، پرسش‌ها و پاسخ‌ها صورت‌بندي مي‌كند. اين نوع گفت‌وگوست، ولي از چه نوع؟ براساس يك سري تقسيمات: تقسيم طرف‌هاي محاوره درگير با زيبايي‌شناسي، سوژه (تماشاچي) و ابژه (قصر) و بين سوژه‌ي فلسفي كه دروناً به قوايش تقسيم شده و رشته‌اي از واژگان به هم بافته شده، ارتباط عام و كلي در فضاي گزاره‌اي مي‌بايست بين اجزاي جداگانه و از لحاظ فيزيكي گسسته، آزادانه اتفاق بيفتد. سرانجام همه چيز بازمي‌گردد به قدرت لوگوس كه زندگي را مورد قضاوت قرار مي‌دهد و بين قوايش هماهنگي به وجود مي‌آورد.


در اينجا دريدا دوباره بر اين نكته تأكيد مي‌كند كه چگونه يك غايت‌شناسي الهي ـ در واقع فرايندي از ماهيت‌هاي الهياتي هستي‌شناسانه ـ متضمن منطق محاكات ارزشي است و هويت فعل انساني را به وسيله‌ي فعل الهي تضمين مي‌كند، به نحوي كه قبلاً نيز در سلسله مراتب ارزش‌ها روشن شد و هويت به وسيله‌ي مخالفت‌ آزادانه با مزدوري اثبات شد. هنرمند در فعل خودش فعاليت يك ذهن الهي را ايجاد مي‌كند. محاكات ارزشي هيأت نبوغ يا قريحه را به عنوان تمثل يا نمونه‌وارگي يك فاعل الهي، در جايي كه هنرمند دست به آفرينش مي‌زند تضمين مي‌كند (بدون استفاده از مفاهيمي مانند «سودمندي محض» و «آزادي تخيل») ـ به طريقي مشابه با روشي كه خداوند آثارش را در طبيعت خلق مي‌كند. براي كانت هنرهاي زيبا، هنر نبوغ است و نبوغ موهبت طبيعت است، يعني اعطاي موهبت سودمند اختيار از سوي طبيعت و آن طبيعتي را كه به نبوغ مي‌دهد. نبوغ به شكل «قواعد غيرمفهومي» به هنر مي‌دهد. در اين كار، نبوغ بر اختيار تكيه مي‌كند ولي به همان شكل كل محاكات ارزشي را هم  توضيح مي‌دهد (محاكات ارزشي، ص 10). پس سرمنشأ قياس واژه‌ي خداست: در نقد سوم همه چيز به لوگوس به عنوان منشأ بازمي‌گردد. به همين دليل دريدا مي‌گويد: «منشأ قياس» كه قياس از آن برآمده و به آن بازمي‌گردد لوگوس، عقل و كلام است، منشأ همان دهان و روزنه است (محاكات ارزشي، ص 13). اين گفتماني در باب / از زيبايي‌شناسي است كه نهایتاً به وسيله‌ي عقل‌محوري، به كار گرفته شده است.


همان غايت‌شناسي الهي كه تلاش و ذهنيت هنري را طبقه‌بندي و جهت‌دهي مي‌كند، سلسله مراتبي را درون هنرهاي زيبا سازماندهي مي‌كند. به اين ترتيب امتياز ويژه‌اي كه كانت به مثال‌هاي شفاهي مي‌دهد (نمونه‌وارگي نقد قوه‌ي داوري)، كاربرد قاطع محاكات را در جايي كه كانت مي‌كوشد متناقض‌نماي ذهن و عين را در نظام فلسفي‌اش حل كند، تضمين مي‌كند. تصور كانتي قضاوت‌هاي محض ذوقي، متكي است بر رد حساسيت تجربي و انصراف از بدن فيزيكي. بنابراين شگفت‌آور است كه چگونه مركزيت دهان در نقد قوه‌ي داوري شكل گرفته است. مهم‌تر از همه اين كه كانت در بخش درباره‌ي «تقسيمات هنرهاي زيبا» سلسله مراتبي از هنرها را سامان مي‌دهد و با تكيه بر ارزش زيبايي‌شناختي (ذوق يا تنفر)، آنها را با توجه به سازماندهي گوياي بدن انسان تعريف مي‌كند. از نظر دريدا چرخه‌ي متشكل از دهان و جريان يافتن معاشرتي بدون آلايش در ارتباط محاوره‌اي يك منطق پاررگوني از سوژه را در كانت سازماندهي مي‌كند. درست مانند يك «قاب» نقاشي كه هم از خلوص ذاتي هنر محافظت مي‌كند و هم باب ارتباط با بيرون را باز مي‌كند، دهان نيز مبناي يك مرز برجسته بين درون‌بودگي سوژه و خارج است و بايد از آنجا با ديگران ارتباط پيدا كند و برايشان به نمايش درآيد، از سوي كسي كه ناب‌ترين صورت هيجاناتش گفتار است.


به همين دليل در نقد سوم، شعر عالي‌ترين هنر است. زيرا «هنري است كه كم‌ترين تقليد را دارد و بنابراين به قوي‌ترين شكل خلاقيت الهي را متمثل مي‌كند. شعر با آزاد كردن خلاقيت ايجاد مي‌شود: بازي‌گوش‌تر است، زيرا صورت‌هاي طبيعت محسوس خارجي بيش از حد به محدودشدن‌اش منجر نمي‌شود». (محاكمات ارزشي، ص 17). طبق اين برداشت، قريحه‌ي شعر عالي‌ترين صورت ذهنيت زيبايي‌شناختي است. زيرا در ارتباط قياسي‌اش با لوگوس الهي، آزادترين و اعطاكننده‌ي بيشترين آزادي به قواي تخيل افراد است. در نظر كانت، شعر با آزاد كردن ما از حدود بيروني، ظهور زباني را به توپري انديشه مقيد مي‌كند، انديشه‌اي كه راه ظهور ايده‌ها را بر روي انديشه مي‌گشايد، به طريقي كه هنر ديگري نمي‌تواند چنين كاري را انجام بدهد.


بنابراين دريدا به درستي تأكيد مي‌كند كه كانت نظريه‌ي ارزش را از دلبخواهي بودن دلالت‌­هاي آوايي، يعني از تفاوتش با توجه به طبيعت محسوس خارجي بيرون مي‌كشد. تفاوت غيرفيزيكي است و درون‌بودگي دلالت‌گرهاي آوايي آن را با قلمرو اختيار هم‌راستا مي‌كند. ماهيت اين اختيار در همه‌ي موارد با يك دروني كردن عميق تعيین مي‌شود، يك عقب‌نشيني از علائم طبيعي خارجي به سوي خودمختاري محض ذهني كه معيار آن ساختار بر خود تأثيرگذار عقل‌محوري است. چرخه‌ي گفتاري از طريق سه قلمرو خودمختار ديگر پا به ميدان مي‌گذارد: طبيعت (خدا)، هنر (شعر) و فلسفه (حكم). لذت غيرمفهومي ـ كه ذاتي حكم ذوقي محض است ـ با بازي اختيار، به عنوان «تبعيت از قانون بدون قانون و هماهنگي قواي ذهني تخيل بدون وجود هماهنگي عيني» مربوط است (كانت، نقد قوه‌ي داوري، ص 92). در جريان دروني كردن كمال‌گرايي كه در آن همه چيز از جمله امور خارجي و عرضي، تجربي و جسماني، به امور ذهني دروني و روحاني فروكاسته مي‌شود.


به اين دليل دريدا مي‌گويد كه رضايت خاطر، تأثير لذت خاص هنر به تعبير كانتي، به صورت يك گفت‌وگوي بر خود تأثيرگذار است كه دروني شده و خودتأييدكننده است. در درباره‌ي گراماتولوژي دور يا چرخه‌ي بر خود تأثيرگذار به عنوان يك جريان خودآفرين و خودتأييدگر مورد انتقاد قرار گرفته كه عقل و توپري هستي را با ويژگي زمان‌مندي سخن تعريف مي‌كند. انديشيدن، يا دست كم انديشه‌ي محض فلسفه، به عنوان «شنيدن صداي خويشتن» تصور شده، عبارتي كه دريدا در مورد نقد قوه‌ي داوري تكرارش مي‌كند. اصالت نسبي و تنوع گفتار شعري، ظرفيیت آن براي محاكات بدون شباهت، ارتباط ناگسستني بين دهان و گوش، نبودن جانشيني براي شنيدن، پيوستگي گفتار با درون‌بودگي، با مفاهيم و با حس دروني، اين استدلال كه جايگاه لوگوس در نظام كانتي يك قياس در زمره‌ي بقيه‌ي قياس‌ها نيست. دريدا مي‌نويسد دلالت‌كننده‌ي زباني آن است كه «هر قياسي را شكل مي‌دهد، اما خودش از آنجا كه زمينه‌ي قياس است قياسي نيست بلكه لوگوس قياسي است كه همه چيز به سوي آن بازمي‌گردد اما خودش بدون نظام، خارج از نظامي كه آن را به عنوان غايت و مبدأ به كار مي‌گيرد، به عنوان مصب و سرچشمه‌اش مي‌ماند» (محاكات ارزشي، ص 19).


درست همان طور كه زيبايي، اگر به واسطه‌ي قياس، يا شعري از طبيعت نباشد وجود ندارد، يك گفتمان نمي‌تواند از امر زيبا پديد بيايد مگر اين كه امر زيبا خودش استدلالي باشد. به همين دليل زباني بودن شعر خالص‌ترين اتكا را به زباني بودن حكم زيبايي‌شناسانه دارد. نه تنها به اين دليل كه آنها ناب‌ترين امور دروني و بر خودتأثيرگذار هستند، بلكه به اين دليل كه هنر و حكم در چارچوب واحدي با هم مشترك‌اند، يعني حلقه‌ي دهان. حكم به منظور اين كه حوزه‌ي غيرمفهومي زيبايي را پر كند و آن را به ساحت فلسفه بازگرداند. بايد درباره‌ي امر زيبا سخن بگويد يا آن را بيان كند، حتي اگر امر زيبا از مفهومش خالي شود. دور برخود تأثيرگذار كه حكم محض ذوق را ايجاد مي‌كند به فاهمه‌ي كانت اطلاع مي‌دهد كه چگونه خدا نظمش را در طبيعت شكل داد، چگونه موهبت طبيعي خلاقيت به نبوغ يا قريحه القاء و تلقین شد، چگونه قريحه هديه‌ي صورت را به زبان شعر بخشيد و در بازگشت چگونه يك حكم ذوقي محض به وسيله‌ي غور و تأمل در صورت‌هاي زيبايي شعري يا طبيعت زاييده شد.


در اينجا همانند پاررگا، پيوندي ذاتي بين چرخه‌ي دهان و ارتباطش با نمونه‌وارگي از يك سو و قاب و امضاء از سوي ديگر وجود دارد. درست همان طوركه نگارش و حك امضاء، حضور يك تأييدكننده‌ي خارجي را درون درون‌بودگي محض زيبايي‌شناسي كه محصور به چارچوب شده تضمين مي‌كند، شكل دهان و چرخه‌ي بين گفتن و شنيدن وجود معبر بين ذهن و طبيعت، درون و بيرون، سوژه و ابژه را تضمين مي‌كند، در حالي كه بر خود تأثير گذاردن و بر ديگری تأثير گذاردن به سوي و فراسوي پرواز ديگري بر بال‌هاي سخن پرواز مي‌كند.


بنابراين پاررگون يك منطق مابعدالطبيعي «عدم قطعيت هدايت شده» است يا نوسان دائمي بين درون و بيرون، درون ذات و برون‌ذات، سوژه و ابژه، واكنشي و جازم، جزيي و كلي، مفهومي و غيرمفهومي، ذهن و طبيعت. به طور خلاصه پرسش هستي‌شناسانه‌ي «چيست»؟ پرسشي كه مي‌خواهد وجود بي‌كم و كاست هنر و ذهنيت زيبايي‌شناختي را تعريف كند، به شكل تناقض‌آميزي به پرسش‌هاي گوناگوني كه در مورد بيرون طرح مي‌شود مبتلاست و به آن متوسل مي‌شود. اين عدم قطعيت، در واقع غير یقيني بودن هستي‌شناخت ايده‌هاي فعلي زيبايي‌شناسي است. قاب، احضاريه‌اي هستي‌شناختي است تا حضوري را اعلام كند و فضايي را شكل بدهد كه در غيراين صورت احتمال دارد در فضايي معماگونه حل شود. حلقه در اينجا معطوف به صورت بخشيدن به چيزي است كه به نحوي دچار فقدان مركز است و تدارك مفهومي براي حفره‌ي نامفهوم ديگري از فضاست. طور ديگري نيز مي‌توان اين را گفت: زيبايي‌شناسي يك مفهوم خيالي است، اما بيش از طريق كانتي به روان‌كاوي تعلق دارد.


دريدا براي تقويت يك تخيل رو به افول به دليل حضور و خودمختاري، با منع و مسدود كردن قاطعانه‌ي هر گونه معناي اجتماعي، شامل معاني اقتصادي و سياسي، اثر را با هيأت محاكات ارزشي از قلمرو تاريخ جدا مي‌كند. پاررگون در حالي كه نشان‌دهنده‌ي منشأ و چارچوب و حصاري است كه ضرورت هستي‌شناختي زيبايي‌شناسي نشان مي‌دهد، هم‌زمان مركز توخالي‌اش را به نمايش مي‌گذارد، در واقع فقدان مركز به صورت يك حفره‌ي هستي‌شناختي را هويدا مي‌كند. بدين شيوه نقد تبارشناسانه‌ي دريدا، وسعت و پيچيدگي آنچه را كه بايد در انديشه‌ي زيبايي‌شناسي مورد ساختارزدايي قرار بگيرد روشن مي‌كند. آنچه بيشترين اهميت را دارد فهميدن اين است كه چگونه فلسفه مسأله‌ي خود تعريف‌كنندگي هنر را ايجاد كرده، همان طور كه مسأله‌ي خودمختاري هنرهاي زيبا و معاني زيبايي‌شناختي را، به عنوان پاسخي به عدم قطعيت شديد يا تصميم‌ناپذيري همه‌ي پرسش‌ها ايجاد كرده است.

 

    402 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   زیباشناسی 

افراد و مشاهير
●  دريدا   ژاك
●  كانت   امانوئل

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:25/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب