باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 49 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
انديشه عرفاني
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نام گفت و گو شونده: محمد رضا - ريخته ‏گران

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

● پيدايش انديشه عرفاني را در عالم اسلامي به چه صورت مي‌بينيد؟ يك ديد تاريخ‌گرايانه به ما مي‌گويد كه انديشه عرفاني از تمدن‌هاي اطراف عالم اسلام در آن زمان تأثير پذیرفته و در واقع صورت تكامل‌يافته‌ آن انديشه‌هاست. مثل: تفكر هندي، تفكر زرتشتي در ايران باستان و تفكر مسيحي حاكم بر بيزانس. نظر شما در اين باره چيست؟

بناي اين قبيل سؤالات بر اين فكر استوار است كه اسلام یک چيز است و عرفان چيز ديگری. یعنی تفکیک بین اسلام و عرفان. سپس این سؤال را مي‌پرسند كه تفكر و انديشه عرفاني در عالم اسلام چگونه پديد آمد؟ صورت ديگر اين پرسش اين است كه عرفان را در زمره­ی فرقه‌ها و نحله‌هاي اسلامي تلقي مي‌كنند. در واقع آن را به عنوان سیر و سلوکی در نظر می­گیرند که از ابتدا در متن عالم اسلامي نبوده و به تفكيك و تباين از عالم اسلامي و فتوح مصطفوي (ص) پديد آمده است.

آن وقت مي‌پرسند كه چرا و از چه زماني پديد آمده است؟ حقيقت اين است که عرفان كه همان جنبه‌ي معنوي و ولایي پیامبر (ص) است و در واقع باطن رسالت ايشان است. يعني باطن رسالت هر نبي و رسولي، نبوت است و باطن نبوت هر پیامبری، ولايت است. بنابراين عرفان و ولايت همراه هر ديني است. هيچ ديني تحقق نمي‌پذیرد مگر اينكه بر مباني عرفاني استوار باشد.

البته گرچه ولايت، باطن نبوت و نبوت هم باطن رسالت است، ولی در طول تاريخ تحول يك دين، ممكن است توجه به معنويت و جنبه‌هاي آن مدتی بعد توسط پيامبران پديد بيايد. يعني نسبت به زمان ابلاغ و دعوت رسول، تأخر داشته باشند. اگر چنين امري را بپذيريم، آن وقت مي‌توان وجهي براي اين سؤال پيدا كرد. در غیر این صورت عرفان، باطن هر ديني است. هيچ ديني بي‌عرفان، يعني بدون پيوند معنوي و ملكوتي با عوالم مجرده پديد نمي‌آيد و همه‌ي اديان اين شأن را دارند.

اگر اين طور فكر كنيم، عرفان يكي از فرقه‌هاي مسلمين نخواهد بود، بلكه هر كدام از فرقه‌ها و ادیان، مي‌توانند جنبه­ی معنوي و جهت ملكوتي داشته باشند كه آن جنبه، عرفان است.

عرفان از اين نظر، با همه‌ي اديان ارتباط يكساني دارد. به اين معنا كه همه‌ي اديان در خود تفكر عرفاني دارند.

 

● يعني در اديان مختلف، عرفان مراتب مختلفی دارد؟

بله. داراي مراتب مختلفی است؛ يعني عرفان‌ها در اديان مختلف، هر كدام مظهر حقيقتي هستند. اين امر در بعضی موارد، فرآيند تطبيق ميان مباني عرفاني در اديان مختلف را دشوار مي‌كند.

بعضي عرفان‌ها، ناظر به حيثيت شرقيه وجودند و بعضي دیگر نیز ناظر به حيثيت غربيه وجود. يعني برخي عرفان‌ها متوجه مقام الاولند و برخي عرفان‌ها متوجه مقام الاخر. اما در عرفان اسلامي، مقام الاول و مقام الآخر با هم هستند.

چنانچه داريم، هو الاول و الاخر. بنابراين ضمن اينكه در هر ديني عرفان وجود دارد، به تفاوت مراتب عرفان در اديان مختلف نيز باید توجه داشته باشيم.

 

● اين مراتب از كجا پدید آمده­اند و آيا سير تشريعي اديان مختلف باعث به وجود آمدن اين اختلاف مراتب مي‌شود؟

به سيد نبي و فتوحي كه صاحب آن دين داشته، مربوط مي‌شوند. در فتوح مصطفوي، فتوحات انبيا مستتر است چنانچه فرمود: «اوتيتوا جوامع الكلم».

من داراي مقامي هستم كه جوامع الكلم به من داده شده است. همه‌ي انبياء از معنويت آن حضرت اقتباس نور مي‌كردند. گرچه ايشان به ظاهر آخر از همه آمدند ولي در حقيقت اولند. «كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين».

 

● آیا مي‌توان اينگونه برداشت كرد كه انديشه‌هاي عرفاني با انديشه‌هاي باطني در دين يكسان است؟

نه اين طور نيست. هر گونه تفكر باطني، تفكر عرفاني نیست. ممکن است در جوانبي، اصحاب تفكرات باطني به تفكر عرفاني نزديك ‌شوند، ولي عرفان غير از تفكر باطني است. مي‌توانيم وجه غالب اصحاب تفكر باطني را، التفات به شرق بدانيم. يعني كساني مثل اسماعيليه كه تفكري ناظر به شرق دارند. البته از اين حيث، تفكرشان با تفكر اسلامي تفاوت پيدا مي‌كند. تفكر عرفاني به انتقال سينه به سينه معتقد است. يعني اصل حقايق عرفاني، در كتب و دفاتر نيست؛ بلكه نفخه و دمي است كه سينه به سينه منتقل مي‌شود و سينه مردان خدا جاي آن دم است. همان حقيقت است كه حقيقت علم، نور و نورانيت است. ائمه‌ي معصومين هم در موارد زيادي به سينه اشاره مي‌كنند: «و اشاره الي صدره». بنابراين، ارتباط، ارتباط سينه‌ها و دل‌هاست.

اين كه فرموده: «اين دم كه به ما رسيده ز آدم داريم»، اشاره به این نکته دارد که ارتباط دل‌ها، شامل سلسله‌اي از آدم‌ها تا خاتم است. بنابراين اين حلقات سلسله‌وار و تسلسلي، هيچ گونه عامل خارجي را درون خود راه نمي‌دهند. درست مثل اين است كه بخواهيد يك حلقه آهني را در زنجيري كه مركب از حلقه‌هاست، وارد كنيد كه البته كار آساني نيست. بدين خاطر در تذكره‌ها و سلسله‌نامه‌هاي اولياء، اين حلقه‌ها و ترتيب و توالي آنها ذكر شده و تفكر كساني مثل اسماعيليه و ... بيرون اين حلقه‌ها مي‌ماند. همين جا به يك سؤال ديگر هم پاسخ داده مي‌شود كه تفكرات سنت‌هايي مثل سنت‌هاي هندي، مسيحي، بودايي كه مشهور و قول رايج است كه عرفان اسلامي از آنها تأثير پذيرفته، باطل مي‌شود.

 

● در عرفان اسلامي، سلسله‌ها و تقسيم‌بندي­های مختلفی ديده مي‌شود؛ عرفاني كه در ايران و خراسان وجود دارد، عرفاني كه در بغداد وجود دارد و سپس عرفان ابن عربي در اندلس؛ اين اختلاف­ها را ناشي از چه چیزی مي‌بييند؟

اسلام، تمدنی میانی است؛ شرقي و غربی نیست؛ فراخواننده به مقام لاشرقيه و لاغربيه است. چنانچه خداوند در سوره نور مي‌فرمايند: «الله نورالسموات و الارض» و بعد مي‌فرمايند: «كوكب‌ٌ دريُ يوقد من شجره مباركه زيتونة لا شرقيه و لا غربيه». حقیقت کل، نه شرقي و نه غربي است و از عرفان‌هاي كاملاً شرقي حوزه آسيا و معارف غربي مناطق غرب كاملاً ممتاز و متمايز است.

اما در باب عرفاي ايراني، نبايد صرفاً ايران سياسي را در نظر گرفت، بلكه بايد ايران فرهنگي را هم مدنظر قرار داد. ايران فرهنگي، ايران بزرگي است در قلب قاره آسيا كه از آسياي مركزي تا بلخ، مناطق جنوبي و خليج فارس، بغداد و حتي اسپانيا نیز گسترش يافته است. اگر ايران را به اين معنا در نظر بگيريم، حوزه‌اي كه مشخص كرديم به تعبير دقيق‌تر حوزه تمدن اسلامي است. درون اين تمدن اسلامي ايرانی که اقوام و طوایف آن به معنویت توجه کردند، قلمرو زبان فارسي است. در واقع، عرفان بيشتر در ميان اقوام و طوايف پارسي زبان و به بياني ايراني، بسط يافته است. تفكر عرفانی مورد پذيرش مردمان ايران فرهنگي قرار گرفت كه تا مناطقي از چين و حتی بعضي از شهرهاي عراق و هند هم گسترش ‌يافت.

اين مردم به جوانب و وجه عرفاني دين بيشتر التفات كردند و در واقع تفكرشان ذاتاً تفكر عرفاني است.

 

● آيا به خاطر پيشينه آنها نبود؟

بله. چون تفكر اجداد اين قوم، تفكر عرفاني بود. حتی پيامبر (ص) نیز در ضمن اشارات نبوي، به سلمان اشاره كرده‌اند و فرمودند، جانب معرفت و عرفان دينی در ميان پارسي‌زبانان رايج مي‌شود. در بعضی روايات ديني هم به جانب قدسي ‌زبان فارسي اشاراتي شده و آن را زبان بهشتي دانسته‌اند.

از مجموعه­ی اين اشارت­ها مشخص مي‌شود که اين قوم (قوم پارسي) تقدير و تأثیر خاصي در بسط معنويت اسلامي داشته‌اند.

 

● تقریباًً بين هنر‌هاي سنتي و عرفاني نسبت خاصی ديده مي‌شود و برداشت انسان سنتي هم از تمام شوون زندگي‌اش، تقريباً عرفاني است. شما رابطه تفكر عرفاني را با هنري كه در عالم اسلام وجود دارد به چه صورت مي‌بينيد و آیا این رابطه مستقيم بوده و مي‌توان حكمت هنر اسلامي را بر مبناي عرفان تقسيم­بندی كرد؟

هنر به معناي جديدش، اصلاً در تمدن اسلامي نبوده است. در واقع اگر ما به توسعي كه در «تخنه» يوناني‌هاست توجه كنيم، مي‌بينيم كه همه صنايع و فنون مثل نجاري، آهن‌گري، نقاشي، معماري و پزشكي را در برمي‌گيرد. حتي صناعات خمس كه برهان، خطابه، جدل، سفسطه و شعر هستند، ترجمه واژه‌ي يوناني «تخنه» هستند كه به آنها تخنه‌هاي پنج‌گانه مي‌گفتند. بنابراين تخنه از ديدگاه يوناني‌ها حوزه‌ي بسيار گسترده‌اي دارد. اين ديدگاه قديمي يونان كه به صدر تاريخ فلسفه آنها بازمي‌گردد، با تلقي بعضي جوامع شرقي از صنايع و فنون تطبيق مي‌كند و اصلاً به واسطه صنايع و فنون بود كه تمدني شکل می­گرفت. اما آن جوهر هنري كه دسته‌اي از تخنه‌هاي يوناني را به عنوان هنر و دسته‌اي دیگر را به عنوان غيرهنر از هم جدا مي‌كرده چه بوده است؟ در هر صورت بين نقاشي هنري و آهنگري تفاوت وجود دارد، گرچه هر دو تخنه هستند. آن چيست كه يك تخنه را به تخنه‌ي هنري تبدل مي‌كند؟

آن، Poesis است كه در عالم اسلام به شعر ترجمه شده است. يعني روح شعر كه در تخنه جاري مي‌شود. مقصود از شاعر كسي نيست كه غزل يا رباعي مي‌گويد؛ بلكه مقصود اين است كه حال شاعرانه دارد. پس كسي كه حال شاعرانه ندارد، اثرش هم هنري نیست؛ مثل آهنگر. بنابراين همه چيز به حال شاعرانه بازمي‌گردد. حال شاعرانه­ی تمدن ما، حال عارفانه است. يعني از ميان اصحاب صنايع و فنون، آن دسته از اشخاص كه اين حال در درون‌شان جاري است، كارشان نيز هنري است و كساني كه از اين حال بی­بهره هستند، اثرشان نیز غیرهنری است.

بنابراين رابطه­ی عمیق و وثیقی بين هنرها و عرفان‌ها در این تمدن وجود دارد. مثلاً وقتي به تذكره­ی خوش‌نويسان مسلمان مراجعه مي‌كنيم، بسياري از آنها را در القاب‌شان كلمه درويش را به كار ‌برده­اند، درويش عبدالصمد، درويش عبدالمجيد و يا وقتي به كتيبه‌خواني آثار معماري مي‌پردازيم، مي‌بينیم كه اكثر پديدآورندگان اين آثار، خودشان را با كلمه درويش معرفي كرده‌اند. آنجايي هم كه كلمه درويش را به كار نبرده­اند، مراد اين نيست كه با عرفان ارتباط نداشتند؛ زيرا فقط كلمه را ذكر نكرده‌اند.

اما اگر گفتيم در تجربه يوناني همه چيز به جوهر شعر برمي‌گردد كه ربطي به قصيده و غزل و رباعي ندارد، بلكه با حضور و جوهر شاعرانه مرتبط است كه آن هم ممكن است در يك معمار و نقاش باشد و همچنين اگر گفتيم اين حضور و جوهر در تمدن اسلامي، عرفان نام دارد، نتيجه اين خواهد بود كه شاعران تمدن ما، همان عرفا هستند و چنين نيز هست. با مراجعه‌اي به تاريخ درمي‌يابيم كه فهرست‌ شاعران ما تقريباً فهرست عارفان ماست. شاعران همه عارفند و عارفان نیز تقريباً از ذوق شعري بهره‌مند.

ضمن اينكه شاید بعضي از آنها هرگز شعر نسروده باشند، ولي باز هم اين پيوند وثيق ميان اين دو حوزه در تمدن اسلامی ديده مي‌شود. در هر صورت، چه از نظر فلسفي، چه از نظر تاريخي و چه از نظر كمي، درمي‌يابيم كه هنرها، صنايع و فنون در تمدن اسلامي بر پايه عرفان پديد آمده‌اند. پس عرفان، يك حوزه كه خاص اصحاب معرفت و در كنج ديرها و خانقاه‌ها محصور باشد، نيست؛ بلكه عرفان حقيقتي است كه تمدني بر پايه آن به وجود آمده است.

عرفان به مانند نخي است كه دانه‌هاي تسبيح را به هم پيوند مي‌دهد يا روح ساري و جاري در يك تمدن يا آن جوهر حيات است كه در رگ برگ‌ها، شاخه‌ها و ريشه‌هاي درخت وجود دارد و همه‌ي اينها هم به فتوح مصطفوي برمي‌گردد.

 

    251 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   عرفان اسلامی (135)
●   عرفان (182)
●   هنر سنتي (17)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :1

تاريخ ارسال:23/03/1384

تاريخ شمسی نشر:23/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب