•پروفسور ليفتون جنگ عراق تا چه حد امريكا را دگرگون كرده است؟
جامعه ما در اثر اين لشكركشي عميقاً متحول شده است. آنهم در جهت بنيادگرايي مخرب، سوءاستفاده نشود: من كشورم را دوست دارم، اما وطنپرستي به نظر من عبادت است از حفظ نگاه منتقدانه بر اين رژيم و سوءاستفادهاش از قدرت. به همين جهت فكر ميكنم كه روح امريكا در معرض تهديد خطر بزرگي است. ما در معرض تهديد از دست دادن اصول اساسيمان هستيم؛ اصولي كه اين سرزمين را براي بسياري از ما به كشوري با ويژگيهاي خاص درآورده است، ايمان به دموكراسي واقعي مثلاً و حالا به جاي آن تبديل ميشويم به جبار، بسياري از ممالك دنيا ما را به چشم خطرناكترين قدرت موجود ميبينند؛ قابل درك است.
•بر روح امريكا دقيقاً چه گذشت؟
بسياري از امريكاييها - سياستمداران و نيز مردم عادي - دچار چيزي شدهاند كه من آن را بيماري ابرقدرت مينامم. در اثر قدرت عظيم تكنيكي و نظامي امريكا، در رهبري ما، احساس قادر مطلق بودن به وجود آمده است كه همزمان با بنيادگرايي مسيحي جفت شده است. اين بيماري موجب بروز حالت روحي عجيبي ميشود. احساس توقع آسيبپذير بودن موجب توجيه اين مسأله است كه ما حق داريم به هر كسي كه تهديدي عليه اين آسيبپذيري باشد، حالا به هر دليل حمله كنيم.
•آيا بيماري ابرقدرت چيزي فراتر از غرور حاصل از قدرت است؟
عناصر جديدي دارد. برتري نظامي ما بسيار بالاتر از هر قدرتي است كه در تاريخ نصيب ابرقدرتي شده است. تفاوت امريكا با امپرطوري انگليس در آن است كه امريكا قصد ندارد در كشورهاي مختلف بماند و آنان را اداره كند. امريكا از راه دور و گاهي با حركت تند نظامي، مثل جنگ عراق، حكومت ميكند و در عين حال ادعاي قدرتش بلامنازع است. حتي ميتوانم بگويم امريكا ميخواهد خودش بر تاريخ حاكم باشد.
•با چه هدفي؟
هسته بيماري ابرقدرت جنگ دائمي براي كسب امنيت مطلق است. بسياري از افراطيگريهاي ما در جنگ عليه ترور از ديد ما از امنيت سرچشمه ميگيرد كه ما را به كشتن هر تروريستي! در دنيا وادار ميكند. دولت ما ناگزير شكست ميخورد، زيرا آسيبناپذيري وجود ندارد. نه براي جسم، نه براي روح و نه براي ملت و نه حتي براي تنها ابرقدرت دنيا، اما توهم جنگ در كسب آسيبناپذير شدن ما را وادار ميكند بر حوادث دنيا كنترل محكمتري اعمال كنيم و دنيا را به كوتهبيني فزايندهاي به خير و شر تقسيم كنيم. (مثل موشخرمايي كه مرتب در حال پا زدن است) در چرخ گردان گير كردهايم. ابرقدرت هزگز نميتواند آرام بگيرد.
•امريكا تا كي در اين حالت طاقت ميآورد؟
اين دولت شكست ميخورد، هم در سطح ملي، هم بينالمللي. سؤالي كه ميماند اين است كه تا آن موقع چه خساراتي بر دنيا و نيز بر خودمان وارد آورده است. اتفاقاتي كه اكنون در عراق ميافتد نشان ميدهد كه از لحظه پيروزي به بعد حفظ كنترل مطلق ناممكن است. امريكا در حكومت بر عراق و يا بناگذاشتن دموكراسي در آنجا مشكلات بزرگي دارد. همينجا مشكلات واقعي بيماري ابرقدرت خود را نشان ميدهد؛ ابرقدرت بالاتر از توانش وارد عمل ميشود.
•اين بيماري درمانپذير است؟
مطمئناً. هيچچيز غيرقابل تغيير نيست. اين ملت به تغيير جهت كامل قادر است. متعصبين بعيد است از مسير خود برگردند، اما ميتوان آنها را منزوي كرد. اينجا فشار بينالمللي كارساز است. مقاومت آلمان، فرانسه، روسيه و چين در سازمان ملل بينهايت مهم بود. اكنون شدت انزواي امريكا بيشتر از هر زماني در طول تاريخش است. بدين ترتيب شايد ابرقدرتي امريكا از اوج خود نيز گذشته است.
•درمان اين بيماري عدول امريكا از ادعاي رهبري دنيا است؟
خير، امريكا بايد قدرت خود را خوددارتر و عاقلانهتر به كار برد. اگر امريكا مرزهاي تواناييهاي خود را بشناسد، به نظر من نشانه بلوغ آن است. البته من شك دارم كه اين دولت به چنين كاري قادر باشد.
•قبول آسيبپذير بودن چرا براي امريكا تا اين اندازه مشكل است؟
ما آسيبپذير بودن را با شوك دردناك 11 سپتامبر دريافتيم. تا آن زمان امريكاييان در اعتقاد قوي به آسيبناپذير نبودنشان زندگي ميكردند. اين اعتقاد بعضاً از شرايط جغرافيايي و حفظ دو اقيانس (در دو طرف امريكا) سرچشمه ميگيرد. بخشي نيز از اين تصور سرچشمه ميگيرد كه امريكا كشوري است استثنايي كه در آن بروز بسياري از مشكلاتي كه كشورهاي ديگر دچارشان هستند، ممكن نيست.
•ابرقدرت زخمي لزوماً جنگجوست؟
جان به در بردگاني كه آسيبپذيري خود را قبول نميكنند، دنيا را دشمن خويش ميپندارند. من بازماندگان خشونت جهنمي اردوگاههاي آلمان نازي، هيروشيما و ويتنام را مورد مطالعه قرار دادهام و موارد اشتراكي پيدا كردهام. خطر مرگ ردپايي از خود برجا ميگذارد. برخي خود را لعن ميكنند، چرا جلوي اين اتفاق را نگرفتيم؟ چرا به كمك اين انسانها نرفتيم؟ برخي ديگر دچار حالتي ميشوند كه من آن را پينهبستن و شاخيشدن روح مينامم، به معني پائين آمدن توانايي و ضعف آمادگي در درك عواطف. يك انگيزه انساني نيز وجود دارد كه وادار ميكند معني حادثهاي را كه واقع شده، بجوييم، اما اين معني را در خود حادثه نميتوان يافت. در نتيجه بازماندگان و حادثهديدگان خودشان اين معني را ميتراشند و اين وظيفه را اغلب با جديت مرگ و زندگي دنبال ميكنند. بوش و مشاورانش اين وظيفه امريكاييان را در جستوجوي معني دادن (به حادثه 11 سپتامبر) به قبضه خود درآوردهاند و تفسير بسيار خشني از آن را به ديگران قبولاندهاند؛ جنگ عليه تروريسم.
•خود بوش بازمانده حساب ميشود؟
همه امريكاييان بازماندگان حادثه 11 سپتامبرند، حتي اگر جان همه ما مستقيماً در خطر نبوده باشد. پيش از حمله به امريكا، جورج بوش، رئيسجمهوري بود بيرنگ و جذبه كه حتي در پست خود جا نيفتاده بود. وقتي هم براي اين كار نميگذاشت. با واقعه 11 سپتامبر، بوش رسالت زندگياش را يافت كه آن را با سرسختي و قاطعيت دنبال ميكند. جنگ عليه ترور هدف زندگياش شده است. تقسيم دنيا به خير و شر بخشي از اين رسالت است. بنيادگرايي مذهبي او به معني مسيح نوظهور و بيماري ابرقدرت را هم به آن اضافه كنيد؛ ميشود خطرناكترين تركيبي كه اكنون دنيا با آن روبهروست.
•شما در بوش نيروي ديگري ديدهايد: شما در او گرايش به “خشونت مقدس” تشخيص داده ايد. منظورتان چيست؟
“خشونت مقدس” يعني آمادگي داشتن براي تخريب شديد به منظور خدمت به پاكسازي معنوي. دنيايي بايد از ميان برود تا دنيايي بهتر جايگزينش شود. من به اين نتيجه رسيدهام كه انسان تنها در صورتي ميتواند به كشتار دستهجمعي انسانهاي ديگر دست بزند كه به نام انجام وظيفه مطلق باشد. خشونت مقدس به اين خاطر تا اين حد خطرناك است كه مجرياش آن را رسالتي مقدس ميپندارد.
•پس خشونت مقدس كه بيشتر تخصص بنلادن ميشود؟
در مورد او كه واضح است. او ميخواهد تخريب كند تا دنيا را پاكسازي كند، تا امريكا را تضعيف كند، تا از شر كفار راحت شود. اين امر در مورد دولت بوش وضوح كمتري دارد. رهبران ما خود را منطقي و نگران دموكراسي دنيا نشان ميدهند، اما در اعمال و حركاتشان محتواي خشونت مقدس را ميتوان ديد.
•بيشتر توضيح دهيد.
بخشي از اين گرايش را در سخنانشان ميتوان ديد. بوش از “محور شر” و از نابود كردن “شر” در دنيا ميگويد. جنگ بوش عليه ترور در زمان و مكان محدود نيست، بيپايان است. هدفش به قول خودش نابودي هر تروريستي در جهان است. همه آنها كه مرده باشند، دنيا ديگر از شر “شر” رها شده است. خود اين البته مزخرف است: كسي كه دور دنيا براي تروريستكشي راه ميافتد و سياست جنگطلبي پيش ميگيرد، موجب بروز تروريستهاي بيشتري ميشود.
•اين به نظر شما بيشتر سخنان بيمارگونه رئيسجمهور است؟
البته، گرايشهاي مقدس مثلاً در سند استراتژيك امنيت ملي 2002 نيز خود را نشان ميدهد. اين سند خواهان سلطه مطلق امريكا بر تمام مناطق دنياست. هيچ كشوري حق ندارد سلطه ما را زير سؤال ببرد و يا حتي فكر برابري با ما را به ذهنش خطور دهد. اين بخشي از توهم كنترل دنيا و حتي تاريخ است. اين سند بسيار رك است. حمله به كشورهاي ديگر را در صورت لزوم به تنهايي به تأكيد درست ميداند. بر لزوم ايجاد دموكراسي در تمام دنيا تأكيد ميكند و بدين ترتيب نمايشگر نوع غيرمذهبي ايده تخريب دنيا به منظور نجات آن است.
•نمونههاي ديگر از خشونت مقدس در تاريخ وجود دارد؟
تاريخ سرشار از اين نمونههاست. ناسيونال سوسياليستها (نازيها) نيز يك جنبش مقدس غير مذهبي بودند. آنها سعي در پاكسازي بيولوژيك دنيا داشتند.
كمونيستها ميخواستند دنياي موجود بورژوازي را نابود كنند تا بر خرابههاي آن دنياي ايدهآل كمونيستي را بنا كنند. خيلي پيشتر از آنها جنگجويان صليبي وارد خاورميانه شدند تا كفار و مسلمانان و يهوديان را بكشند. خشونت مقدس گرايش عموم بشر است و ربطي به مذهب يا گروه مشخصي ندارد.
•علت گرايش بشر بدان چيست؟
خشونت مقدس بخشي از اسطوره جهاني تولد و تولد دوباره، تخريب و نوسازي و مرگ به مثابه راهي به جاودانگي است. اينها همه برميگردد به ابتداي تاريخ و اين بدين معني است كه ما آفريدگاني هستيم كه بر مرگ خويش واقفيم.
•عاملان اين نوع خشونت چه سودي از اين كار نصيبشان ميشود؟
خشونت مقدس دو نياز قوي بشري را اقناع ميكند؛ به آرزوي خدمت به اصل مطلق جلاي معنوي ميدهد. در خشونت مقدس، عامل خشونت نميميرد، او جزئي از رسالت الهي ميشود، خود را جاودانه ميكند. انسانها آفريدگاني هستند كه مدام در جستوجوي معني هستند.
•فرهنگي هم وجود دارد كه در مقابل اين بينش مصونيت داشته باشد؟
خير، شوكو آساهارا، رهبر فرقه آاوم كه عامل حمله با گاز سمي در متروي توكيو بود، بزرگ شده محيطي كاملاً آرام و بودايي بود. به نظر او اين حمله آغاز نوشدن معنوي بشريت بود. او خود را به داستان آرماگدون ربط ميدهد كه افراطيترين داستان خشونت مقدس است، داستان نهاييترين و تعيينكنندهترين جنگ بين خير و شر.
•شما كتابي درباره آساهارا نوشتهايد و در آن دربارة تفكر خشونت مقدس در سراسر دنيا هشدار دادهايد. به نظر خودتان اين پيشگويي 11 سپتامبر نبوده است؟
من طبيعتاً نميتوانستم اين واقعه را پيشگويي كنم، اما گفته بودم كه ما شاهد تركيبات مختلفي از جديدترين متعصبين با جديدترين سلاحها خواهيم بود كه از آساهارا موفقتر خواهند بود. اين نظريه همچنان پابرجاست.
•اگر ميخواستيد به دولت بوش روش درماني تجوير كنيد، چه نوع درماني تجويز ميكرديد؟
با بنلادن نميشود سر يك ميز نشست، چرا كه متعصب است، اما ميتوان او را منزوي كرد و با محيط پيرامون او رابطه برقرار نمود. چه فرد باشد، چه كشور. ما بايد به نيازهاي آنها احترام بگذاريم و آلترناتيوي به آنها عرضه كنيم، به منظور حفظ خودمان و آنها از عواقب پيوستنشان به خشونت مقدس. اين بهترين روش مقابله با تروريسم است. گاهي نيز زور لازم ميآيد كه بايد خودداري و در چارچوب بينالمللي اعمال شود.
•به زودي صدها هزار سرباز از عراق به خانه بر ميگردند. به نظر شما آنها ميتوانند دوباره وارد جامعه شوند؟
امريكا با سربازان از جنگبرگشته، به تناسب حمايت عمومي از آن جنگ رفتار ميكند. كسي كه در ويتنام بود با برخوردي سرد استقبال شد. فكر ميكنم اين جنگ از حمايتهايي برخوردار بود. بهرغم اين، مشكل اين است كه در اينجا هم افراد غيرنظامي را براي كشتن تربيت كردهاند، اما اينها به محض بازگشت، ديگر حق كشتن كسي را ندارند.
•دستكم چهار سرباز امريكايي پس از بازگشت از افغانستان، همسرانشان را كشتهاند.
افرادي كه در جنگ بودهاند و آگاهند كه غيرنظامي هم كشتهاند و يا - مثل افغانستان و حتي در عراق نيز - به اعمال فجيعي دست زدهاند، دچار حالات وحشتناكي ميشوند. بسياري از آنها كه از عراق برميگردند، با روان زخمي برميگردند، بسياري دچار ترسها و كابوسهايي خواهند بود، برخي ممكن است به عارضه گرايش به خشونت دچار شوند، حتي اعمال خشونت نسبت به نزديكترين كسانشان، اما اينها همه به نظر من مشكل كوچكتر ماست. مشكل بزرگتر، پينهبستن عواطف همه امريكائيان است؛ چه سرباز و چه غيرنظامي، توانايي همدردي با ديگران را از دست ميدهيم.
•اين هم از عوارض بيماري ابرقدرت است؟
بله، اين امر به سربازها القا ميشود ميتوانند بكشند، بدون اينكه خود متأثر و ناراحت شوند. حساسيتشان را در برابر فجايعي كه بر ديگران تحميل ميكنند، از دست ميدهند. تازه وقتي كه خود را در خدمت وظيفهاي الهي بدانند، اين مسأله شديدتر هم ميشود و اين دقيقاً همان چيزي است كه اين دولت ميخواهد به خورد مردم بدهد؛ يك ملت حساسيت خود را از دست ميدهد، دردها و نيازهاي ملل ديگر را كمتر و كمتر درك ميكند و به راحتي به خشونت رو ميآورد. به همين دليل است كه ميگويم من نگران روح امريكا هستم.
پروفسور ليفتون متشكريم.