نوشتار حاضر به يكى از مباحث روز مىپردازد. فمينيسم، جريانى است خزنده كه از متن تفكرات فلسفى و ايدئولوژى غرب برخاست و با طرح ايدهها و شعارهاى به ظاهر حق مدارانه درباره زنان، توانست به سرعت در سطح دنيا انتشار يابد و كشورهاى اسلامى را فرا بگيرد.
استكبار جهانى و صهيونيسم براى مقابله با اسلام و تضعيف پايههاى آن و كنترل جوامع اسلامى، با طرح بلند مدتى پا به عرصه گذاشته است و سعى دارد با نابودى نظام خانواده، عملاً اجتماع مسلمين را دچار تشتت و گسست نمايد، وحدت و وفاق ملى و مذهبى را از بين ببرد و در نهايت، به تسخير كامل كشورهاى اسلامى و استفاده از منابع غنىِ فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى مسلمانان بپردازد.
يكى از مهمترين حربههاى دشمن، دامن زدن به مسائل حقوقى زنان، به ويژه در جوامع اسلامى است. استكبار با آگاهى از سنتهاى قومى، قبيلهاى و مذهبى كشورهاى اسلامى و حساسيتهاى مسلمانان در مورد زن، به تبليغات مسموم و همه جانبه در سطح وسيع پرداخته؛ تا ضمن خشن و غير منصفانه جلوه دادن چهره اسلام نسبت به مسائل زنان ـ به ويژه حقوق اقتصادى از قبيل ارث، ديه و نفقه ـ به شبهه افكنى نسبت به آموزههاى مترقى اسلام بپردازد.
در اين مجال، وظيفه علما، روشنفكران، محققان و دين پژوهان، بسيار خطير و حياتى است. آنان مىبايست ضمن دفاع عقلايى از دين و آموزههاى دين و تبيين و به زبان روز در آوردن معارف دينى و اعتقادات اسلامى، نيازها و خلاءهاى فكرى جامعه، به ويژه قشر جوان، را بر طرف كنند و از آن سو، ضمن كنترل، بررسى و نقد ايدهها، تفكرات و فرهنگهاى صادراتى غرب، حقيقت و ماهيت واقعى آنها را بر ملا سازند؛ تا جوان مسلمان فريب ظاهر زيباى آنها را نخورد. كشورهاى صنعتى غربى در امر بسته بندى صنايع غذايى نسبت به ما چند گام جلوترند. آنها از اين تكنولوژى در بسته بندى عقايد خود نيز استفاده مىكنند. جريان فمينيسم يكى از صدها كالاى بسته بندى شدهاى است كه وارد كشورهاى اسلامى شد؛ اما بافت دينى و مذهبى اين كشورها اجازه فعاليت را به آن نداد. فمينيسم براى بقا و دوام خود از يك سو و ترويج و تكثير خود از سوى ديگر، قالب عوض نمود و در شكل و بستهبندى جديدى به نام «فمينيسم اسلامى» وارد كشورهاى اسلامى شد؛ تا با اسم اسلام، به مبارزه با اسلام بپردازد. هوشيارى، دقت، تبيين، تفسير و نقد منطقى تبليغ و ترويج فراگير، از لوازم كار پژوهشگران، استادان و مسئولان در راه مبارزه فرهنگى و عقلانى با اين پديده است. نيز غناى فرهنگ و تمدنِ مذهبى ـ ملى ما بهترين پشتوانه علمى و مهمترين منبع اين نوشتار براى نقد و بررسى و طرد اينگونه محصولات غربى است.
اين نوشتار در صدد آن است تا ضمن معرفى فمينيسم و نحلههاى آن و برنامهها و اهداف آن از يك سو و بيان ديدگاه متعالى اسلام، به ويژه درباره مسائل زنان، از سويى ديگر، ضمن دفاع از آموزهاى دينى، به نقد اهداف و آرمانهاى فمينيسم بپردازد و بيان كند كه اسلام و فمينيسم از لحاظ ايدئولوژى و جهانبينى، اصلاً با هم قابل قياس نيستند و بر فرض قياس، مانند دو قطب مخالفاند كه هيچگاه با هم تلفيق نمىشوند و مولودى به نام فمينيسم اسلامى را خلق نخواهند كرد.
فمینیسم چیست؟
فمينيسم، جنبشى سازمان يافته براى دست يابى به حقوق زنان و ايدئولوژىايى براى دگرگونى جامعه است؛ كه هدف آن، صرفا تحقق برابرى اجتماعى زنان نيست، بلكه رؤياى دفع انواع تبعيض و ستم نژادى را در سر مىپروراند.
همه گرايشهايى كه زير چتر گسترده اين جنبش گرد آمدهاند، در اين باورند كه زنان با بىعدالتى و نابرابرى روبهرو شدهاند؛ اما درباره علل ستم بر آنان، تحليلهاى مختلفى ارائه مىدهند و بر همين پايه، راهبردهاى متفاوتى نيز پيشنهاد مىكنند.
نخستين بار، واژه فمينيسم (Feminisme) در يك متن پزشكى به زبان فرانسه، براى تشريح گونهاى وقفه در رشد اندامها و خصايص جنسى بيماران مردى به كار رفت كه تصور مىشد از خصوصيات زنانه يافتن بدن خود در رنج بود. سپس الكساندر دوما، نويسنده فرانسوى، اين واژه را در جزوهاى با عنوان «مرد و زن»، درباره زناى محصنه و زنانى به كاربرد كه به گونهاى ظاهرا مردانه رفتار مىكردند.(1)
فمينيسم به عنوان يك اصطلاح سياسى، از سال 1837 م. وارد فرهنگِ فرانسه شد. اين واژه هر چند در ارائه چهرهاى كلى و منهاى مشخصههاى يك مكتب سياسى - اجتماعى، واژهاى گويا است؛ اما با دارا بودن اين كليت مفهومى، از مؤلفهها و شناسههاى معرفى يك تفكر خاص، تهى مىباشد. براى فهم معناى خاصِ اراده شده از فمينيسم، به پسوند آن نياز است و اين پسوندها هستند كه تعيين كننده نوع گسترش، مشخصهها و اهداف خاص آن مىباشند و بدين ترتيب است كه مثلاً فمينيسم راديكال از فمينيسم سوسياليست متمايز مىگردد.(2)
در مباحث آكادميك، فمينيسم به معناى اعم، شامل هر گونه مطالبات حقوقى و اجتماعى زنان است؛ اما آنچه امروز به عنوان فمينيسم مطرح مىشود، فمينيسم به معناى اخص است كه جنبشى كاملاً سياسى - ايدئولوژيكى و حمايت شده از كانونهاى خاص در جهان است.
بهتر آن است كه بگوييم فمينيسم قبل از آنكه يك مكتب و ايدئولوژى مستقل باشد، يك وجه اجتماعى براى احقاقِ حقوق زنِ مظلوم در اروپا و غرب است.
در دهه 1840 م.، جنبش حقوق زنان در ايالات متحده ظهور كرد و به فعاليت در جهت تبيين جايگاه زن در جامعه آمريكا پرداخت. دستاورد مهم اين فعاليتها، اعلاميه «احساسات» است كه خواهان رعايت اصول آزادى و برابرى در مورد زنان بود.
قبل از ظهور جنبشهاى مدافع حقوق زنان، نويسندگان زن درباره نابرابرىها و بى عدالتىهاى اجتماعى عليه زنان، مطالبى نوشته بودند. در واقع، آغازگرِ اين گونه جنبشها و منشأ پيدايش نهضت فمينيسم، همين نويسندگان بودند كه با تحولات فكرى و فرهنگى، زمينه خيزش زنان جهت احقاقِ مطالبات خود را فراهم نمودند. به عنوان نمونه، مىتوان به خانم مرى ولستن كرافت، نويسنده «احقاق حقوق زنان» و سيمون دو بوار، نويسنده «جنس دوم» اشاره نمود.
در يك جمعبندى كلى از تعريف فمينيسم، مىتوان گفت جنبشهاى فعالى از حقوق زنان، چه در جهان غرب و چه در كشورهاى اسلامى، در اعتراض به برخى نابرابرىهاى اجتماعى شكل گرفتند؛ اما با گذشت زمان، به جريانى فرهنگى تبديل شدند كه بر اساس انگارههاى مشخص اعتقادى، به تحليل نابرابرىهاى زنان و آرمانهاى زنانه پرداختند. امروزه، واژه فمينيسم به دفاع از حقوق زنان بر اساس آرمان برابرى طلبى اطلاق مىشود.(3)
بررسی علل پیدایش فمینیسم
شناخت فمينيسم، به عنوان مكتبى كه دفاع از حقوق زنانى را به همراه خود يدك مىكشد، نياز به بحث تاريخى و اجتماعى در فرهنگ و تاريخ غرب دارد كه اين نوشتار گنجايش آن را ندارد؛ اما براى بررسى علل پيدايش فمينيسم، ناچاريم مقوله زن و حقوق او را از منظر تاريخى، به طور خلاصه بيان كنيم.
در روم باستان، زنان از حقوق اجتماعى برخوردار نبودند و از ارث محروم بودند. پس از مرگ شوهر، زن مانند ساير اشياء، به ورثه منتقل مىشد. روميان با آنكه در قوانين و حقوق، پيشرفت كرده بودند؛ اما افكار عامه نسبت به زنان، متمايل به خشونت و سختگيرى بود.(4)
در دمكراسى آتن، زنان با بردگان و ولگردها برابر بودند و حق رأى و مالكيت اقتصادى نداشتند؛ به گونهاى كه به زنان اجازه خريد و فروش در اشياء گرانتر از بيست من جو نمىدادند.(5)
با سقوط امپراطورى روم، فضاى اجتماعى به تدريج تحت تأثير آموزههاى مسيحيت، تلطيف شد. قرون وسطى، دوران راحت باش براى زنِ اروپاى قديم بود. در قرنهاى ششم و هفتم ميلادى كه با گسترش تعاليم مسيحيت همراه بود، زنان حتى در ديرها و كليساها به اندازه مردان سهم داشتند و به رياست برخى ديرها هم نائل مىشدند. در واقع، مىتوان گفت مسيحيت نگاهى كرامت گونه به زن داشت؛ به طورى كه توانست نگاه جاهليت قبل از مسيحيت را نسبت به زن تغيير دهد؛ چون اين دين بر پايه زنى بزرگ به نام مريم عليهاالسلام بنا نهاده شده بود. اين، دليلى محكم است بر رد نظريهاى كه فمينيسم را زاييده آموزهاى مسيحيت مىداند.
در قرنهاى دهم و يازدهم ميلادى، زنان آرام آرام وارد مسائل سياسى، حكومتى و قضايى شدند. اين دوره، مقارن بود با ورود و نفوذ اسلام به اروپا كه رهآورد بزرگ اين نفوذ، افزايش حرمت حقوق زن در جامعه و فرهنگ اروپا مىباشد.
در سدههاى سيزدهم و چهاردهم ميلادى، ساختار اقتصادى و اجتماعى اروپا متحول شد و تضييقات حقوقى زنان و كاهش حرمت و كرامت زن اروپايى شكل گرفت. بيشترين دوران تهاجم به كرامت زن و حقوق مادى و معنوى او در غرب بعد از رنسانس بود؛ دورانى كه از آن به مرگ مدنى زن تعبير شده است. اوج اين تهاجمات در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم ميلادى بود. در اين دوران شاهد هستيم كه زنان خلاق در عرصه علم و هنر و ادبيات، مجبورند آثارشان را با نامهاى مردانه امضا كنند؛ مثلاً كشفيات مهم نجومى تيكو براهه، حاصل زحمات و تلاشهاى علمى خواهرش بود. در قرنهاى هفدهم و هيجدهم ميلادى، كه با تشديد سكولاريزاسيون در اخلاق و فرهنگ، تمركز ثروت، مبادلات بردگان و فقير شدن بخشى از بشريت همراه بود، شرافت انسان در اروپا، به ميزان توليد كالا و پس اندازهاى مادى او تنزل كرد. در اين بين، وضع زنان وخيمتر از مردان بود. تحولات رنسانس باعث خلق تفكرات الحادى و مادى، انسان مدارى، فردگرايى و اومانيسم در اروپا شد.
فرآيند اين تحولات، سبب خيزش زنان بود كه خواستار اعاده حيثيت و شرافت و حقوق تضييع شده خود بودند و اين، سر آغازى شد براى پيدايش فمينيسم در غرب.
نهضت فمينيسم شكل گرفت تا بيان كند كه زن در دنياى مدرن امروزى به بن بست رسيده است و براى رهايى او از اين بن بست بايد چارهاى انديشيد. زن غربى نيز فمينيسم را يگانه حامى حقوق و كرامت از دست رفته خود پنداشته، آن را نقدِ قوانين ناعادلانه، ساختار قدرت، فرهنگ، ارزشها و سنتهاى مردسالارانه جامعه مىداند.(6)
سير تاريخى پيدايش فمينيسم را مىتوان به دو بخش اساسى موسوم به موجهاى دوگانه تقسيم كرد.
موج اول فمينيسم، اشاره به جنبشهاى فمينيستى اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ميلادى داشت و محور فعاليتهاى آنها كسب حقوق مساوى براى زنان، به ويژه حق رأى، بود.
موج دوم در اواخر دهه 60 و تمامِ دهه 70 قرن بيستم ميلادى، اعتراض مجددى است به عدم تساوى زنان.
اين دو موج فمينيستى مدعى اند كه حوزهاى هستند با انديشهها، تاريخچه و كاركردهاى خاص خود؛ اما در عمل ما بين اين انديشهها و كاركردها هيچ وحدتى وجود ندارد.
بررسی علل تنوع مکاتب فمینیستی
در زمينه علل پيدايش مكاتب متعدد فمينيستى، به ويژه در شرايطى كه آنها حركت خود را در راستاى آزاد نمودن زن از ستم مردان مىدانند، بايد گفت: هر كدام از اين ديدگاهها و مكاتب به فراخور پيدايش و بالندگى خود، در دامن مكتبى خاص رنگ و بو و حال و هواى همان مكتب فكرى - فلسفى را اخذ نموده است؛ و اين كليت مورد اعتماد، به تناسب بستر رشد خود از عوامل و مسائل محيطى اش تأثير پذيرفته است.(7)
بنا به نظر دريك ويلفورد، بهتر است به جاى واژه فمينيست، از فمينيستها استفاده كرد؛ زيرا گرايشات فمينيستى به قدرى مختلفند كه نمىتوان آنها را در يك مفهوم واحد جمع آورى كرد.(8) از آنجا كه فمينيستها بر اساس آموزههاى مكاتب فكرى، فلسفى و سياسى، ديدگاههاى خود را ترويج مىدهند و علت فرودستى زنان را تحليل مىكنند؛ مىبايد علل پيدايش تنوع ديدگاههاى فمينيستى را در وابستگى جنبشهاى طرفدار حقوق زن به اين مكاتب بدانيم. از طرف ديگر، وجود و ظهور اين مكاتب مختلف فمينيستى بيانگر اين است كه فمينيسم به تنهايى يك مكتب و ايدئولوژى مستقل نيست، بلكه تنها جريانى تاريخى و اجتماعى است.
تمام فمينيستها معتقدند نژاد زن همواره تحت تبعيض مردان بوده است؛ به گونهاى كه عرصه فرهنگ و تاريخ را در نورديده و در اكثر نقاط جهان تأثير بهسزايى در عادات و رسوم مردم بر جاى گذاشته و فرودستى زنان در تمام زواياى فرهنگ ملل مختلف نمايان است. اين كلّيت مشكلى است كه تمام نحلههاى فمينيستى خود را متكفّل حل آن مىدانند؛ اما در مرحله ارائه طرح و برنامه براى حل اين مشكل دچار اختلافات فاحشى شدهاند، به طورى كه هيچ تعريف واحدى از فمينيسم ندارند.
خانم روژه كاوز ـ از فمينيستهاى مشهور ـ در اين خصوص مىگويد: «من خودم نفهميدم كه بالاخره فمينيسم چيست؟ تقريبا هيچ معنايى را به عنوان هويت اصلى تفكر فمينيسم در دنياى غرب نداريم؛ الاّ صرفا در همين حد كه زن به دليل هويت جنسىاش، گرفتار تبعيض در دنيا است و چه در نيازهاى مشخص زنانهاى و چه نيازهاى عام انسانى، همواره به خاطر جنسيتش ناديده گرفته شده است. در اين حد مىتوان توافق كرد؛ اما اين حد بسيار مبهم و كلى است و بعد از آن همه چيز در باب فمينيسم، غامض و اختلافى مىشود».(9)
با نگاهى دوباره به عمق گرايشات فمينيستها، مىتوان دريافت كه همگى آنان به نوعى معتقد به آرمان برابرىاند. خانم نيره توحيدى شما نويسنده «فمينيسم، دمكراسى و اسلامگرايى»، معتقد است مىتوان اصول و حداقل هايى را يافت كه مورد توافق همه بوده است. لذا تعريف او از فمينيسم چنين است: اعتقاد به برابرى حقوق، فرصتها، امكانات و منزلت اجتماعى زن و مرد و تلاش در جهت از بين بردن سلطه جويى جنسى و مرد سالارى و پايان بخشيدن به ستم، تبعيض و خشونت عليه زنان.
بنابراين، آنچه تمام فمينيستها بر آن اعتقاد دارند و نقطه اشتراك آنها مىباشد؛ در دو مسئله خلاصه مىشود:
اولاً، زنان به دليل جنيست خود گرفتار تبعيض هستند. ثانيا، اين تبعيض بايد رفع شود؛ كه لازمه آن، اصلاح نظام اقتصادى، اجتماعى و سياسى است.(10)
در نقطه مقابل، تمام فمينيسم، در دو مسئله اساسى با هم اختلاف نظر دارند؛ كه اين اختلاف، خود سبب تشكيل گروههاى متعدد فمينيستى شده است: علت فرودستى زنان و راه حل اصلاحِ وضعيت زنان.
مکتب های فمینیستی
1- فمينيسم ليبرال:
بنابراين مكتب، براى احقاق حقوق زنان، بايد در چارچوب حكومتهاى ليبرالى مبارزه كرد. بر اساس اين ديدگاه، حكومت بر درستى بنا شده، اما حقوق و امتيازاتى كه اعطا مىكند بايد به زنان همه تعميم يابد.
اعتقاد پيروان اين مكتب اين است كه نقشهاى جنسيتى و پيش داورىهاى تبعيضآميز، باورهاى پذيرفته شده درباره تفاوتهاى طبيعى در جنس و روابط اجتماعى است كه سر نوشت متفاوتى براى زن و مرد رقم مىزند. در نتيجه، ليبرالها مخالف نقشهاى كليشهاى(11) در خانواده و جامعه هستند.
ليبرالها اصل را بر آزادى عملكردها، لذت جويى و رضايت خود محورانه افراد قرار دادهاند و نسبت به نقش مادرى و همسرى در خانوادههاى سنتى، از آنرو كه محدود كننده تمايلات افراد خانواده است، بدبين هستند. از نظر آنان مىتوان با اصلاح قوانين و ساختار سياسى و اجتماعى، جامعهاى با اهداف تساوى طلبانه ساخت.
آرمان آنها تحقق جامعهاى دو جنسيتى است؛ جامعهاى كه اعضاى آن از نظر جنس مذكر يا مؤنث هستند، اما ويژگىهاى زنانه يا مردانه با اختلافات فاحش نشان نمىدهند. اينان معتقدند از راه تغيير قوانين و ايجاد فرصتهاى بيشتر آموزشى و اقتصادى و ورود زنان به حيطه امور اجتماعى، مىتوان به اين آرمان دست يافت.
2- فمينيسم ماركسيست:
محور اصلى توجه فمينيستهاى ماركسيست، توجه به نقش اختلافات طبقاتى و تحول ابزار توليد در وقوع تحولات فرهنگى و اجتماعى است. اين فمينيسم حاصل تلاش زنانى است كه ماركسيسم را گسترش دادند تا از عهده توضيحى قابل قبول براى فرودستى و بهره كشى از زنان در جوامع سرمايه دارى برآيند؛ هر چند كه خود معترفند نظريه ماركسيم در شكل اوليه خود، قادر به توضيح قابل قبولى در اين خصوصى نيست؛ زيرا حتى خودِ ماركس به جايگاه زنان در جامعه سرمايه دارى توجهى نداشت و اخلاقيات، عدالت و تساوى حقوق در نظر او مردود بود و تنها هدف وى رسيدن به توضيحى علمى براى بهره كشى نظام سرمايه دارى از طبقه كارگر به قصد سرنگون كردن اين نظام بود.(12)
به نظر ماركس، در جوامع اوليه بشرى، از ساختار خانوادگى كنونى خبرى نبود و مردم به صورت شبكههاى گسترده خويشاوندى به هم پيوند مىخوردند. با پيدايش مالكيت خصوصى و جايگزينى اقتصاد شبانى و كشاورزى، شكست تاريخى جنس زن رقم خورد. مردانِ مدعىِ مالكيت ابزار توليد شدند و نياز به نيروى كار آنان را واداشت تا همسران و فرزندان را به اطاعت خود وادارند. تفكرات ماركسيستى، اطاعت جنس زن از مرد را ريشهدار در مسائل اقتصادى مىداند و توجهى به ماهيت زيست شناختى زنان ندارد.
بعد از ماركس، انگلس دست به نوآورى در ديدگاهها و ايدئولوژى مكتب ماركسيسم زد؛ تا نظريهاى ارائه دهد كه نسبت به حقوق زنان موجّه باشد. در ديدگاه كلىِ ماركس و انگلس تفاوت چندانى نمىبينيم. به نظر آنان، خانواده اولين نهاد اجتماعى است كه تقسيم كار نابرابر در آن صورت مىپذيرد و بايد نابود گردد. ماركس مىگويد:«خانواده براى رفع نيازهاى نظام سرمايهدارى و مشخصا به دليل خواست مردان براى انتقال ميراث خود به وارثان مشروع شكل گرفت.»(13)
بنا بر نظر فمينيستهاى ماركسيست، تحولات اقتصادى منشأ فرودستى زنان و انقلاب صنعتى و نفى سرمايهدارى عامل رهايى زنانى از وضعيت كنونى مىباشد.
3- فمينيست راديكال:
فمينيست راديكال، جنبشى انقلابى براى رهايى زنان است. هواداران اين جنبش معتقدند كه هيچ حوزهاى از جامعه نيست كه مردان در آن دخالت نداشته باشند. در نتيجه، در هر جنبهاى از زندگى زنان كه اكنون طبيعى شمرده مىشود، بايد ترديد كرد و به دنبال راه هايى تازه براى جريان امور بود. هسته مركزى عقايد فمينيست راديكال اين است كه نابرابرىهاى جنسيتى محصول يك نظام مقتدر و مرد سالار و مهمترين شكل نابرابرى اجتماعى است.
سيمون دوبوار، از شخصيتهاى مشهور راديكال، مىگويد: هيچ انسانى زن يا مرد متولد نمىشود، بلكه هويت زنانه يا مردانه را در طول حيات خود كسب مىكند. تفاوتهاى فيزيولوژيك تنها زن و مرد را از لحاظ زيست شناختى متمايز مىكند و تفاوتهاى ذهنى و روحى و اختلافات در نگرشها و استعدادها، تماما محصول روابط اجتماعى و تاريخى است. بر اين اساس، به علت اين كه طبيعتِ ثابت بشرى وجود ندارد، تقسيم وظايف به زنانه و مردانه، خطاست.
راديكال فمينيستها علت فرودستى زنان را طبيعت پرخاشگرانه مردان مىدانند و معتقدند مردان از اين خصوصيت براى كنترل زنان بهره مىگيرند. مرى ديلى گزارش مستندى از فجايعى كه در آن مردان از پرخاشگرى براى مهار زنان سود جستهاند، را ارائه مىدهد. او با اشاره به رسم سوتى(14) در هند، بستن پاى نوزادان دختر در چين، ختنه دختران در برخى كشورهاى آفريقايى... اينها را نمونههايى از آزاررسانى مردان به زنان و استفاده از ابزار خشونت براى مهار آنان مىداند.(15)
اين گروه فمينيستى معتقدند كه نابرابرى زنان ريشههاى عميقى در فرهنگها و ذهنيتها دارد و انقلاب در قوانين تا زمانى كه در درون فرهنگِ موجود انجام شود، تنها مرحمى بر زخمهاى عميق جنس مؤنث است. اينان زنان را به خلق هويت تازهاى براى خود ترغيب مىكنند كه استوار بر پايه زنانگى حقيقى باشد و آنان را به بزرگداشت شكل تازهاى از خلاقيت زنانه فرا مىخوانند كه به خواهرى(16) و هويت خويش تكيه كنند.
آنان دو جنسيتى بودن را مردود مىدانند؛ چون معتقدند با ارزشترين خصلتها همان ويژگىهايى است كه به زنان اختصاص دارد. از نگاه آنان، زنان بايد جدا از مردان زندگى كنند؛ چون حتى در صميمانهترين روابط ميان زن و مرد، سلطه مردانه وجود دارد. «نيروى مذكر از طريق تداوم بخشيدن به نهادهايى چون پرورش كودك، كار خانگى، عشق و ازدواج و اعمال جنسى، تحكيم مىيابد.»(17)شولاميت فايرستون عامل فرودستى زنان در طول تاريخ را مسائل بيولوژيكى زنان، يعنى وضعيت خاص زايمان، عادت ماهيانه، پرورش كودك و... مىداند؛ اما مىگويد: تكنولوژى جديد، با ميسر ساختن لقاح بدون آميزش، پرورش جنين خارج از رحم و بزرگ كردن بچه خارج از خانواده، زنان را آزاد خواهد كرد. در اين روند، خانواده به عنوان واحدى براى توليد مثل و اقتصاد، از ميان خواهد رفت و جامعهاى آزاد از نقشهاى مبتنى بر جنسيت شكوفا خواهد شد.(18)
آرمان راديكال فمينيستها تحقق جامعهاى فاقد از جنسيت است، اما بسيارى از آنان پا را از اين هم فراتر گذاشته و صفات ارزشمند را صفات ويژه زنان دانستهاند. لذا آرمان انسانى آنان، آرمان زن است؛ اما نه زنى كه تحت سلطه نظام پدرسالارانه باشد. راديكالها براى رسيدن به اين آرمان، تنها انقلاب جنس مونث عليه مذكر را مؤثر مىداند. از اينرو، مبارزه سياسى سازماندهى شده عليه جنس مذكر، چه در حوزه عمومى(جامعه) و چه در حوزه خصوصى (خانواده)، را لازم مىدانند؛ زيرا معتقدند است فرهنگ، دانش و درك ذهنى زنان همواره از سوى مردان انكار شده و علم مردانه براى مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژىهايى كه زن را حقير و موظف به كار خانگى معرفى مىكند به كار رفته است.(19)
4- فمينيسم سوسياليستى:
اين گرايش تلفيقى از دو ديدگاهِ فمينيسم ماركسيسم و راديكال است كه معتقد است هم نظام جنسيتى پدر سالارانه و هم نظام سرمايه دارى در ستم عليه زنان نقش ايفا مىكنند. آنان جنسيت، نژاد، سن و مليت را عامل ستم بر زنان و فقدان آزادى زنان را محصول كنترلى مىدانند كه قلمروهاى عمومى و خصوصى بر آنان اعمال مىشود. به اعتقاد اين گروه، در تمامى جوامع، جنس مذكر بر جنس مونث رابطهاى سلطهآميز برقرار كرده است؛ اما اين رابطه در نظام سرمايه دارى به شكل سرمايه دارى پدرسالارانه درآمده كه عمق ظلم به زنان را نشان مىدهد.
آنان براى رهايى جنس زن، خواستار اصلاح نظام اقتصادى جامعه و حاكميت سوسياليسم و نيز اصلاح در ابعاد فرهنگى و روانكاوانه جامعه و رفع تقسيم كار جنسى در همه قلمروها هستند. از اين رو، مىتوان گفت فمينيسم سوسياليست، نظام اقتصادى و سلطه پدر سالارانه را عامل فرودستى زنان مىدانند و مبارزه طبقاتى و جنسيتى را راه حل وضعيت زنان.
5- فمينيسم فرامدرن(پست مدرنيسم):
از اواخر دهه 70 ميلادى، گروهى از فمينيستها به دفاع از خانواده، نقش مادرى و تفاوتهاى طبيعى زن و مرد پرداختند و به اصلاح ديدگاههاى قبلى خود اذعان نمودند.
آنان در اين زمينه كتابها و مقالات فراوانى نوشتند كه رنگ و بوى پشيمانى و تغيير در ديدگاههاى فمينيستى از آنها به مشام مىرسيد. فمينيستهايى كه قبلاً خانواده را بازداشتگاهى براى زنان مىدانستند، آن را جزء از شكلهاى ارتباطى كه در آن زنان مىتوانند نيازهاى عاطفى شان را برآورند، برشمردند.
الشتين در كتاب «مرد عمومى، زن خصوصى»، به تلاش فمينيستهاى راديكال براى سياسى كردن زندگى خصوصى حمله كرد و به دفاع از زندگى خصوصى و خانواده فرزند محور پرداخت و مادر بودن را فعاليتى غنى، چند رويه، پر زحمت و شادىآفرين دانست.(20)
نسبىگرايى، شاخصه اصلى ديدگاه فرامدرن است. از ديدگاه آنان، هر مكتب فكرى كه مدعى درك واقعيت در وجهى يكسان شود، هم گمراه كننده است و هم فريبنده. آنان تلاش براى ايجاد يك مكتب فمينيستى خاص را رد مىكنند؛ چون معتقدند روش زنان براى درك خويش چند گانه و متنوع است و هويت زن از طريق يك رشته عوامل ادراك مىشود كه بر يكديگر تأثير مىگذارند، مثل سن، قد، طبقه، نژاد و فرهنگ، كه هيچ تلاشى براى كشاندن اين عوامل تحت يك ايدئولوژى واحد ممكن نخواهد بود.
در اين ديدگاه، هر فرهنگى براى مشكلات جامعه خود پاسخهايى بومى دارد كه بايد تنها در محدوده همان فرهنگ مورد ارزيابى قرار گيرد. لذا زنان در شرايط و مناطق مختلف، راههاى متفاوتى براى مقابله با پدر سالارى بايستى بيابند. برخى از روشنفكران اين گروه بر حفظ ويژگىهاى زنانگى تأكيد دارند و معتقدند كه زن، نيازمند خانواده و برخوردارى از نعمت فرزند است.
پست مدرنيسم علت فرودستى زنان را وجود رفتارهايى مىداند كه از بدو تولد ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مىكند. از اين رو، جامعه مطلوب را جامعهاى مىداند دو جنسيتى كه تشابه حقوق زن و مرد در آن تأمين شده باشد.
6- فمينيسم اسلامى:
فمينيسم اسلامى اصطلاحى است كه در چند سال اخير، به ادبيات دفاع از حقوق زنان راه يافته و در برخى كشورهاى اسلامى بخشى از زنان را به خود جذب نموده است.
از اواخر قرن 19 ميلادى، انديشههاى زنگرايانه غربى توسط آثار مكتوب نويسندگان مسلمانِ آشنا به غرب، به كشورهاى اسلامى راه يافت. شايد كشور مصر اولين كشور اسلامى باشد كه انديشههاى فمينيستى به آن راه يافته باشد. از مهمترين آثار زنپژوهى اين دوره مىتوان به كتاب «المرأة والمرأة الجديدة»، نوشته قاسم امين، اشاره كرد. وى سعى نمود بر اساس ديدگاه تجددگرايانه، به تفسير و تأويل آموزههاى دينى بپردازد؛(21) كارى كه امروزه بسيارى از فمينيستهاى اسلامى به آن مشغولند؛ يعنى بخش مهمى از تلاش خود را صرف مبارزه درون دينى براى حاكميت نگاه زنگرايانه مىكند.
در ايران، انديشه دفاع از حقوق زنان همزمان با مشروطه مطرح شد. در ابتدا، نويسندگان ضرورت بهداشت زنان را به عنوان اولويت و حقوق زنان را در رتبه بعدى مطرح كردند. پديده فمينيسم اسلامى كه خود را داراى مبانى تئوريك خاصى مىداند و بر اساس يك جهانبينى تعريف شده به تحليل دين و آموزههاى مىپردازد، در ايران عمرى كمتر از دو دهه دارد و به دو دليل قوت گرفت: 1. بافت دينى و مذهبى جامعه كه نگرشى خاص درباره زن دارد؛ 2. نظام حكومت دينى كه به مقتضاى آن حقوق اسلامى مانند حقوق جزايى، مدنى و سياسى اعمال مىگردد؛ كه اجراى اين قوانين در نظام اجتماعى ما چالشهايى را بين نگرش سنتى و نوين درباره مسائل زنان به وجود آورده است.(22)بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، گروهى از ايرانيانِ مخالف نظام به غرب مهاجرت كردند. از ميان آنان، عدهاى سلطنت و عدهاى مخالف حكومت دينى بودند. در دهه 60، تعدادى از گروههاى چپ و ماركسيست به آنان ملحق شدند. در ابتدا، بيشتر فعاليت آنها مقابله سياسى با انقلاب اسلامى بود؛ اما به مرور و به تبع تحليلگران غرب، به اين نتيجه رسيدند كه بايد راهكارهاى فرهنگىِ بلند مدت را براى مقابله برگزينند. در اين زمان، مسئله حقوق زن در دنيا، به ويژه ايران، اهميت زيادى پيدا كرده بود. آنان حوزه مطالعات زنان را جذابتر ديدند و با اين حربه، در صدد يافتن جاى پايى در جامعه اسلامى برآمدند. از آن سو، جهان غرب نيز براى مقابله با بنياد گرايى اسلامى به اين نتيجه رسيده بود كه مىبايست به متزلزل كردن نظام خانواده و طرح الگويى جديد از روابط زن و مرد پرداخت.
اين گروه در ادامه فعاليت، آرام آرام به اين نتيجه رسيد كه به علت گرايشهاى شديد مذهبى در ايران، هيچ تحولى بدون در نظر گرفتن مذهب نمىتواند به وقوع بپيوندد. لذا در جستوجوى نظريهاى كه ويژگىهاى فمينيستى را در پوشش دينى توضيح دهد، به طرح فمينسيم اسلامى پرداختند. آنان فمينيسم اسلامى را حد واسطى ميان ديدگاه اصول گرا و فمينيسم غربى مىدانستند كه مىتوان توسط آن، به طرح شعارهاى تند لائيك در جامعه اسلامى پرداخت.
در داخل ايران هم فمينيستهايى بودند كه علاوه بر آشنايى با فرهنگ اسلامى، با فرهنگ غرب آشنا بودند. آنان به علت ضعف در باورهاى دينى و اعتقادات مذهبى و گرايش به آموزهاى فرهنگ غرب، به مرور دچار تضاد شدند و با بحران هويت مواجه گشتند. عدهاى از آنان به انكار باورهاى دينى پرداختند و با خرافى دانستن دين، مروج ديدگاههاى ماترياليستى شدند. عدهاى ديگر كه از باورهاى محكمترى برخوردار بودند، قوانين مدنى و جزايى نظام اسلامى را مورد انتقاد قرار مىدادند و براى خروج از بحران، تفسير متون دينى را به گونهاى هماهنگ با فرهنگ جديد پيشنهاد كردند.
حاصل عملكرد فمينيستهاى داخل، مشابه فعاليتهاى فمينيستهاى خارج كشور بود؛ به طورى كه مىتوان گفت فمينيسم اسلامى محصول مشترك روشنفكران داخل كشور و مخالفان نظام اسلامى در خارج كشور است.
برخى از تحليلگران، از گروه سومى نيز به عنوان عناصر تشكيل دهنده فمينيسم اسلامى ياد مىكنند كه شامل زنان متدين و انقلابى، روشنفكران و دانشگاهيان و حوزويان مىباشند. بيشتر آنان در حوزه عمل و اجرا با مسائل زنان آشنا شدند. از اين رو، آنان كمتر از پايگاه تئوريك به تحليل مىپردازند.
بسيارى از آنان خود را فمينيست نمىنامند، بلكه معتقدند بايد براى تضمين و ادامه نقش رهبرىِ اسلام، آن را با پيشرفتهاى زمانه هماهنگ ساخت. آنان از لحاظ گرايشات فكرى، بيشتر متمايل به نظريه تشابه حقوق زن و مرد هستند. اين افراد خود را تكليفگرا و شريعتمدار مىدانند و در بسيارى از مسائل به دنبال حكم فقيهى مىروند كه با ديدگاه آنان سازگارتر است. آنان كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان را ـ كه از مهمترين دستاوردهاى فمينيسم قرن بيستم به شمار مىرود ـ در كليت خود، سندى مترقيانه مىدانند كه تنها در موارد جزئى، نيازمند اصلاح است. آنان اعتقاد محكمى به اسلام دارند، اما اعتقادشان از مرحله ذهنيت به يك برنامه راهبردى تبديل نشده است. به همين دليل، آنان در حوزه انديشه و عمل، به يك تعارض دچار شدهاند.
فمينيست اسلامى معتقد است براى مقابله با سكولار كردن جامعه و اسلام، مىبايست به اسلامى كردن مجددِ جامعه دست زد؛ چون خطرِ اصلى غرب براى جامعه اسلامى، فرهنگى است؛ نه سياسى و اقتصادى. در اين ميان، زنان نقشى اساسى دارند؛ چون حاملان اصلى فرهنگ تلقى مىشوند. از اين رو، حجاب فقط نشانه حجب و حيا نيست؛ بلكه نماد دفاع از اسلام، حفاظت از كيان خانواده و هويت اسلامى جوامع مسلمان است.
فمينيست اسلامى در صدد حاضر نمودن زن در صحنه مسئوليتهاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى و ارائه الگويى از زن است كه ضمن حفظ حريم عفاف، مانند مردان حضورى فعال در عرصه مسئوليتهاى اجتماعى و سياسى پيدا كند. اين، آرمان و ايده آل طيف زنان مذهبى است؛ اما اين كه آيا واقعاً در عمل نيز بر اين خط مشى رفتار كردهاند يا نه، را بايد به ديده شك و ترديد نگريست.
بيشتر فمينيستهاى اسلامى مباحث و نظريات خود را بر نسبيت فرهنگى استوار مىكنند؛ بدين معنا كه هر جامعهاى براى حل مسائل و مشكلات خود، پاسخى بومى دارد كه بايد در قالب فضاى فرهنگى خود مورد قضاوت قرار گيرد. از اين لحاظ مىتوان گفت كه فمينيستهاى اسلامى، تا حدودى متأثر از نظريات پست مدرنيسم است.
فمينيستهاى اسلامى داخل نيز در طرح ديدگاههاى خود، به نوعى متأثر از جريات خارج هستند؛ به طورى كه مانند پل ارتباطى ميان گروههاى فمينيستى خارج كشور با جامعه زنان داخل عمل مىكنند.
فمينيست اسلامى، مرد سالارى را مسئله اساسى زنان در خانواده و اجتماع مىدانند؛ به سمت آرمانهاى تساوى طلبانه گام بر مىدارند؛ به تفاتهاى زن و مرد مسلمان در احكام اسلامى معترفند؛ مفاهيمى چون اومانيسم، سكولاريسم، حقوق بشر و تشابه زن و مرد را با تعابير متداول جهان غرب تشريح مىكنند و سعى دارند با ارائه برداشتهاى جديد از آيات قرآن، قرائتى از دين ارائه دهند كه به الگوهاى شناخته شده غرب نزديكتر باشد.
زیرشاخه های فمینیسم اسلامی
1- فمينيسم سياسى:
بيشتر متفكران غير مذهبى كه گرفتار محدوديتهاى دولت اسلامى بودند، متعلق به فمينيسم سياسى مىباشند. آنان شكست خوردههاى نظام سياسى موجود در ايران هستند كه معتقدند بايد شكست سياسى خود را با پيوستن به جنبشهاى بينالمللى جبران كنند.(23) بيشتر فعاليت اين گروه در خارج از كشور صورت مىگيرد. آنان بر اين باورند كه با قدرت گرفتن اسلامگرايان و اصولگرايان، در واقع دستاوردهاى آموزشى و اجتماعى دوران پس از استقلال زائل مىشود و زن از حوزه اجتماعى رانده و نقش او به شوهردارى و بچه دارى محدود مىشود. از اين رو، تأكيد بيش از اندازه بر روابط آزاد زن و مرد، آزادى زنان و انتقاد از خانواده بر اساس تئورىهايى است كه نظريه پردازان نظم نوين جهانى براى مهار پديده بنياد گرايى اسلامى پيشنهاد كردهاند.
2- فمينيسم متجددانه:
اين رويكرد سعى دارد با حفظ ماهيت و ساختار متجددانه فمينيسم، مسائل و معضلاتى را كه دامنگير زنان مسلمان ايران شده است، حل و فصل نمايد و با تغيير ارزشهاى سنتى و پيش فرضهاى حاكم بر نگرش به زن، به اين هدف برسد. برخى از اين نوانديشان در صدد ارائه فقهى پويا براى زنان هستند كه در آن مقتضيات زمان و مكان لحاظ شده باشد. آنان گرچه اجتهاد در فروع و دستيابى به نظريات جديد براى حل مسائل موجود در فقه زنان را ضرورى مىدانند، اما آن را كافى نمىدانند و معتقدند مشكل، در نهايت فقط از طريق اجتهاد در مبانى و دستيابى به منظرهاى جديد حل خواهد شد.(24)
حاميان فمينيسم متجددانه، دو گره زير مىباشند:
الف) فمينيسم سكولار
كه الزاماً اعتقادى به اسلام ندارند و سكولاريسم را تنها راه پيشرفت زنان مىدانند و رهايى آنان را در تحقق الگوها و ارزشهاى برآمده از فرهنگ غرب تلقى مىكنند؛ اما از آنجا كه هيچ تحولى در ايران بدون توجه به مذهب رخ نمىدهند نظريههاى فمينيستى خود را در پوشش دين بيان مىكنند. آنان در عين اظهار تدين، از قوانين مدنى و جزايى حاكم در باب مسائل زنان انتقاد مىكنند و استفاده ابزارى از دين مىنمايند. تكيه بر مباحث حقوقى زنان، درخواست تشابه حقوق زن و مرد، نگاه غرب گرايانه به زن و خانواده، از ويژگىهاى اين نگرش است. اين نگرش به علت نداشتن پشتوانههاى تئوريك، فاقد بينش لازم براى ارائه طرحهاى كلان در زمينه مسائل زنان است. لذا با برخوردهاى سلبى و مخالفت با قانون شخصى و مواد قانونى مربوط به اختلاف ديه، قصاص و ارث زنان، خود را در عرصه دفاع از حقوق زنان مطرح ساخته، براى خود هويتى دست و پا كردهاند.
ب) فمينيسم ايرانى - اسلامى؛
اين نگرش به مقتضاى ادله دينى، تقابل بين زن و مرد را مىپذيرد؛ اما برترى يكى بر ديگرى را نه. اين گروه مذهبى كه از درون نوانديشان دينى بيرون آمده است، به دليل زبان مشترك با حاكمان جامعه، توانايى آن را دارند كه در ارتباط با مسائل زنان، با حكومت به گفتمان بپردازد. در واقع، اين گروه بخشى از خواستههاى اجتماعى، سياسى و فرهنگىِ زن ايرانى را به زبان اسلامى ترجمه كرده و به مسئولان انتقال داده است.
مهم ترین اهداف جنبش فمینیستی
با اين كه فمينيسم جنبشِ فكرى يكپارچه نيست، اما همه فمينيستها مىكوشند نظريه هايى پديد آورند تا در پرتو آن، زنان موقعيت خود را بشناسند و براى رهايى خود بكوشند. محققان فمينيستى از اين نظر كه خواهان پايان ستم بر زنان هستند اشتراك نظر دارند. نظريههاى فمينيستى بايد ارزش هايى را مطرح كند كه از نظر اخلاقى مطلوب تلقى مىشوند؛ نظريههايى كه در ذات خود منسجم باشند، شواهد موجود آنها تاييد كند، از جامعيت و توانايى تبيين برخوردار باشند، اما تمامى ايدههاى فمينيستىِ موجود بر سر اين كه چه چيز را مىتوان شاهد آورد، چه چيز را بايد توضيح داد و كدام توضيح روشن گراست، اختلاف دارند.
با اين حال، مىتوان فمينيسم را جنبشى براى دستيابى به حقوق زنان و ايدئولوژى ايى براى دگرگونى جامعه دانست و هدف آن رفع انواع تبعيض و ستم نژادى و طبقاتى از جنس زن مىباشد. فمينيسم در مرحله فكر و طرح برنامه، اهداف زير را دنبال مىكند:
1- تلاش براى دريافت حقوق مساوى با مرد
اولين اعتراضات جامعه زنان، به ويژه زنان كارگر، به صورت يك حركت و نهضت فرهنگى، درخواست كسب دستمزد مساوى با مردان بود. آنان يكدست شدن دستمزدهاى زن و مرد را به عنوان نماد برابرى دو جنس مىشناختند. در موج اول، زنان بر اين باور بودند كه مىتوانند در چارچوب جامعه موجود، موقعيت خود را بهبود بخشند. شعار آنان رهايى و دستيابى به حقوق مساوى با مردان بود.(25)
حالت كلى بحث مربوط به حقوق اقتصادى زن در جامعه غرب، به ويژه با آن همه محدوديتهاى شديد اقتصادى و اجتماعى كه ريشه در دل تاريخ دارد، مىشود. اربابان كليسا در طى قرون متمادى، حق مالكيتى براى زنان قائل نبودند و پس از ازدواج زن، او را مطيع و خادم، و مرد را مالك و فرمانرواى او مىدانستند. فمينيست از اين نگاه، اعتراض و فريادى است به همه اين نابرابرىها، به ويژه به بىعدالتى اقتصادى. تنگنظرىهاى اقتصادى در مورد زنان چنان در فرهنگ غرب ريشه دار است كه حتى پس از اعتراضات وسيع زنان در سدههاى اخير، تا امروز ايده برابرى دستمزد زن و مرد هنوز به تحقق نرسيده است.
2- تلاش براى نفى تحقير زنان
از گذشتههاى دور، زنان به دليل منع از تحصيل و آموزش كه از طرف كليسا اعمال مىشد، در معاملات اقتصادى و ارزش بندىهاى اجتماعى، موجودى فرودست محسوب مىشدند. در بسيارى از موارد، منشأ تضييع حقوقِ زنان، نوعِ نگرشى بود كه زن را جنس دوم مىدانست.
در آيين زردشت، زنى كه كودك مرده به دنيا مىآورد تا سه شبانه روز نمىبايست چيزى را لمس مىكرد و پس از آن، بايد خود را با ادرار گاو شستوشو مىداد و مقدارى از آن را مىخورد تا پاك شود.(26)
در آيين يهود، پيكره حوّا را سرچشمه همه دردهاى بىدرمان و اندوههاى جانگداز بشريت معرفى مىكردند و اعتقاد داشتند زن نزد خدا، ذليل و در آفرينش، ناقص و در پاداش، زيانكار است. زن، مطيع محض شوهر بود. اختيار ازدواج با اولياى دختر بود و طلاق فقط روى ميل و هوس مرد صورت مىگرفت و اولاد اناث به فروش مىرفت.(27)
در آيين مسيحيت، تنها مريم عليهاالسلام را انسان داراى روح جاويد مىدانستند و بقيه زنان را برزخ ميان انسان و حيوان محسوب مىكردند. كشيشان در مجمع دينى فرانسه، در سال 586 ميلادى، پس از بحثهاى زيادى كه درباره ماهيت زن نمودند، گفتند زن انسان است اما براى خدمت مردان آفريده شده است.(28)
زن از پدر و شوهر ارث نمىبرد. زن فقط براى زاييدن و پرورش فرزند و اداره خانه مفيد بود.
در بيشتر نقاط آفريقا، ساختن عمارت، بافتن حصير، شخم زدن و آبيارى زمين از مشاغل زنان به شمار مىرفت. بيشتر فرزندان به صحبتهاى مادر اهميتى نمىدادند و براى كوچكترين مسئله، مادر را تا حد مرگ كتك مىزدند. عجيبتر اين است كه زن، اين وضعيت را عادلانه مىدانست.(29)
3- تاكيد بر عدم تقابل ميان زن و مرد
از جمله اهداف فمينيسم، آن است كه اصل تقابل زن و مرد را از بين ببرد، يعنى تلاش دارد زن و مرد را به مثابه انسان واحد مورد مطالعه قرار دهد، نه به عنوان دو جنس متقابل.
از اين منظر مىتوان فمينيسم را جريانى(30) ضد مردگرايانه قلمداد نمود كه معتقد است نبايد موضعگيرى صريحى راجع به زن صورت گيرد؛ چون موجب دامن زدن به تقابل بين زن و مرد مىشود و اين نقض غرض خواهد بود.
نفى تقابل بين زن و مرد غير از ادعاى تساوى حقوق زن و مرد است؛ زيرا در اين نگرش حتى اگر زن به حقوق اجتماعى برابر با مرد هم برسد هيچ تأثيرى به حال فمينيسم ضد مردگرايانه ندارد. طرفداران نظريه عدم تقابل، معتقدند هر انسانى قابليتهاى «دو جنس» را دارد؛ يعنى ويژگىهاى مذكر و مونث در هر انسانى وجود دارد. اين نظر، كاملاً با عقل سليم مخالف است؛ زيرا در بيشتر فرهنگها، تقابل دو جنس، هنجارى پذيرفته شده تلقى مىشود و انسان موجودى تك جنسى است؛ يعنى هر مردى فقط صفات مردانه دارد و هر زنى فقط صفات زنانه.
آنان معتقدند الگوهاى ارزشى و رفتارىِ متمايز ميان زن و مرد بايد متحول شود و انسانى بودن به جاى زن و مرد بودن هدف فرايند جامعهپذيرى قرار گيرد. به عبارتى، مىگويند زن و مرد با هم شباهت پيدا كنند؛ در حالى كه اين شباهت به طور يكسان و برابر، از خصوصيات زنانه و مردانه بهره نگرفته، بلكه از آنجا كه فرهنگ مردسالارانه، فرهنگ برتر است بيشتر اين زنان هستند كه شبيه مردان شدهاند. نتيجه اين نگرش بسيار وحشتناك است و نظام خانواده و به تبع آن، نظام اجتماعى را متزلزل مىكند. پديدههايى مثل همجنس بازى، دو جنسگرايى و گسست پيوندهاى خانوادگى، از جمله پيامدهاى اين نظريه است.
4- تاكيد بر عدم برترى مرد بر زن
از ديگر اهداف فمينيسم، اصل عدمِ برترى مرد بر زن است، كه نگرشى است منطقىتر از ساير اهداف فمينيستى؛ چون قائل به اصل تقابل بين زن و مرد هستند و حداقل، زن و مرد را از ناحيه آناتومى متفاوت مىدانند.
اين نگرش آنان متأثر از ديدگاههاى پست مدرن است كه معتقد است در هويت زنانه، چه از نظر زيستى و چه از نظر اجتماعى، قابليت مثبتى وجود دارد كه نقش مادرى، ظرفيت پرورش دهندگى و حس مسئوليت زنان را افزايش مىدهد. از اين رو آنان كليّتِ نظام خانواده را انكار نمىكنند؛ اما در عين حال، خواهان نقش مساوى زن و مرد در وظايف و مسئوليتهاى خانوادگى و اجتماعى هستند.
5- تلاش براى كسب برابرى حقوقى
كژ انديشى و ديد ظالمانه كليسا و سياستمداران غرب سبب شد تضييع حقوق منطقى زنان و تثبيت محروميتهاى آنان، صورت قانونى بگيرد. بود، اوج اين تبعيضها در مسائل خانواده ـ از قبيل ازدواج، طلاق و نفقه ـ نمود بيشترى داشت. به همين دليل، اعتراض تجمعات زنان به اين رويه معمول، سابقهاى طولانى دارد.
از زمان ظهور سيمون دوبوار و طرح نظريه مساوات زن و مرد ـ كه در چارچوب مكتب فلسفى اگزسيتانسياليسم مطرح شد ـ تشريح علمى و فيزيولوژيك براى اثبات برابرى دو جنس به يارى طلبيده شد.
مهمترين مطالبات اين ديدگاه را مىتوان در 8 خواسته بيان كرد:
1- حق رأى زنان
2- حذف روسپيگرى
3- به رسميت شناختن حقوق كودكان تك والدينى
4- آزادى سقط جنين
5- حق داشتن فرزند از مرد دلخواه
6- به رسميت شناختن آزادى لذت در مسائل جنسى
7- كشيش شدن زنان
8- به رسميت شناختن هم جنس گرايى.
برخى از درخواستهاى فمينيستى با اديان الهى و نظام خانواده از تعارض بود. از اينرو، خواستههاى آنان از همان ابتدا، با اعتراضات زيادى مواجه گرديد.
اصول ومبانی تفکرات فمینیسم اسلامی
در ابتدا، لازم است برداشت فمينيستهاى اسلامى را از جريان فمينيسم بيان كنيم.
به اعتقاد آنان، فمينيسم يك نهضت اجتماعى برابرى طلبانه براى زنان است؛ نه يك جريان ايدئولوژيك؛ و از آنجا كه فمينيسم فاقد گرايشات ايدئولوژيك نيست، مىتوان با حفظ هويت اسلامى هم فمينيسم بود و هم از حقوق و آزادىهاى زنان دفاع كرد.
آنان، فمينيسم غربى را مورد انتقاد قرار مىدهند و با تاكيد بر خانواده، به انتقاد از فردگرايى افراطى فمينيست غربى پرداختند و ارائه راهبردهاى واحد براى تمامى زنان جهان را، با توجه به شرايط فرهنگى و منطقهاى، غير ممكن دانستند.
برداشت از دين
فمينيسم اسلامى مىكوشد تا در چارچوب آموزههاى دينى، به دفاع از حقوق زنان بپردازد. برخى، فمينيسم اسلامى را به روشها و رفتارهايى در زمينه مساوات و عدالت جنسى در قالب ارزشهاى اسلامى تفسير كردهاند.
به طور كلى، طرفداران فمينيسم اسلامى، به ويژه فمينيستهاى خارج از كشور، به دين قائل به جدايى دين از سياست هستند برخى از آنان به صراحت به جدايى دين از سياست اشاره نكردهاند، اما به قرائتى نوانديشانه از دين پرداختهاند كه هم سويى با فرهنگ جديد را تا حدود زيادى تضمين نمايد. قرائت آنان از دين، امور اجتماعى را جايگاه جولان عقلا و امرى عرفى مىداند.
از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه پسوند اسلامى پس از نام فمينيسم، قيدى چندان محدود كننده در محتوا نيست؛ يعنى اسلامى بودن فمينيسم به معناى آن نيست كه نحلههاى فمينيستى همه آرمانها و راه كارهاى خود را از اسلام گرفته است، بلكه نشانگر پىگيرى اهداف فمينيستى كه آرمانهاى فمينيستى و راهكارهاى مورد نظر خود را با ادبياتى كم و بيش دينى پى مىگيرد، نه آن كه دين را پالايشگاه انديشه بشرى بداند. اين طيف كه تصريح به سكولاريسم نمىكنند، تحول در احكام شريعت را لازمه پويايى مىدانند و معتقدند بايد نگاه خود را از احكام شرعى به اهداف دينى معطوف بداريم و بر اساس آن، به تفسير مجدد آموزههاى دينى بپردازيم.
برداشت از تساوى
تساوى مورد نظر فمينيستهاى اسلامى، دقيقاً همان مفهوم تشابه و برابرى است. آنان در موضعگيرى خود، براى برداشتن مرزهاى جنسيتى گام برمىدارند. يعنى تساوى به همان معنايى كه ميان دو انسان از يك جنس مطرح است، بايد به همان معنا براى زن و مرد مطرح شود. برخى فمينيستهاى اسلامى تصريح كردهاند كه تفاوتهاى تكوينى ميان زن و مرد نبايد به تفاوتهاى تشريعى و حقوقى ميان آنان منجر شود. (31)
بايد گفت تساوى به معناى بالا، نه تنها پايگاه دينى ندارد، بلكه بر خلاف آموزههاى روشن دينى است. آنچه دين بر آن اصرار دارد، اقامه عدل است و اينكه زن مثل مرد، انسانى است كه استعداد برخوردارى از كمالات انسانى را داراست. خداوند بر اساس حكمت، براى سامان دهى به امور اجتماعى، تفاوتهايى را براى زن و مرد، طبق آفرينش در نظر گرفته است و انتظارات مختلفى از اين دو جنس دارد. بر اين اساس، خداوند تكاليف مختلفى براى آن دو لحاظ كرده است. به هر حال، آنچه مىتوان از پايگاه دينى بر آن صحه گذاشت، تناسب و تعادل است؛ نه تشابه.
فمينيستهاى اسلامى داخل كشور، خواهان زنسالارى يا تشابه در تمام عرصهها نيستند. به همين دليل، آنان بر موقعيت والاى زن در خانه تاكيد كردهاند. به عقيده آنان، هدف جنبش زنان بايد تقريب نقشها و ارج گذارى برابر به وظايف متفاوت زن و مرد باشد. (32)
برداشت از آزادى
آزادى، مفهومى است كه بيشتر فمينيستهاى اسلامىِ تندرو به آن پاى مىفشارند. از نظر آنان، آزادى پيوندى عميق با فردگرايى به مفهوم غربى دارد و برآمده از فرهنگ ليبرالى غرب است. در اين ديدگاه، انسانها آزادند آنچه را متمايلاند انجام دهند تا جايى كه آزادى ديگران خدشهدار نكند؛ اما تأكيد فمينيستهاى اسلامى بر حفظ ارزشهاى معنوى، آنان را از ديدگاههاى ليبراليستى جدا مىكند. از نظر آنان، خروج زن از خانه به اذن شوهر، هم به دليل محدود كردن آزادى زن، مردود است و هم به دليل آن كه بر اساس جنسيت و تبعيض گونه است. (33)
بحث آزادى را در ميان فمينيستهاى داخلى، بيشتر از نگاه آنان به حجاب اختيارى و ضرورت اصلاح روابط خانوادگى مىتوان شناخت والا در بحث تئوريك، آنان به مفهوم درستى از آزادى نپرداختهاند.
به نظر ما، احكامى كه به ظاهر محدود كننده به نظر مىرسند، در واقع در پى توسعه آزادىهاى بشرى است. مثلا حجاب يكى از راههايى است كه انديشهها را از غرق شدن در موانع رشد باز مىدارد و آن را درگيرِ مسائل اصلى جامعه مىكند.
برداشت از خانواده
فمينيست اسلامى، بر حفظ خانواده و نقش مادرى و همسرى زن در آن، تاكيد مىورزد و به همين دليل، مخالفت خود را با همجنسگرايى اعلام مىدارد. از اين نگاه نهاد خانواده و مادرى در ذات خود مشكلزا نيست. طرفداران اين نظر از خانواده سنتى كه مبتنى بر سلسله مراتب و سرپرستى مرد است، انتقاد مىكنند. آرمان آنان خانوادهاى بر اساس برابرى نقشها و نفى سرپرستى مرد است. آنان دمكراسى در خانواده را جايگزين مناسبى براى سرپرستى مرد مىدانند.
نقد فمینیسم اسلامی
فمينيسم، حتى در بهترين نوع برداشت (فمينيسم اسلامى)، در موارد زيادى با اصول اسلامى همخوانى ندارد و از نظر جامعه ما مطرود است.
مشكل زنان در جوامع اسلامى، به ويژه ايران، از يك طرف به فرهنگ اجتماعى و سنت ناصواب و عدم اجراى صحيح قوانينى اسلام بر مىگردد و از سوى ديگر، به سبب عدم شناخت زنان از حقوق اجتماعى و اسلامى خودشان است. زنان به دليل اين كه ابزار و امكانات لازم براى اجراى قوانين را در دست ندارند، دچار محروميت و ظلم مىگردند. اين بدين معنا نيست كه زن مسلمان براى احقاق حقوق خود به فمينيسم پناه ببرد؛ چون اسلام از نظر محتوا و اصول، غنى است و براى حفظ و صيانت زن، نيازى به فمينيسم نمىبيند.
فمينيسم، حتى فمينيسم اسلامى، با وضعيت اعتقادى و فرهنگى زن مسلمان سنخيتى ندارد و نمىتواند به دفاع از حقوق آنان بپردازد. فمينيستهاى اسلامى بجاى كشف و حل مسائل و معضلات جامعه زنان، به دنبال مسئلهسازى و ايجاد شبهه براى زن مسلمان هستند.
فمينيسم اسلامى به عنوان يك جنبش، به طور كلى از دو ناحيه رنج مىبرد و نمىتواند پاسخگوى نيازمندىهاى زنان مسلمان باشد:
1. از لحاظ بينش و ايدئولوژى و بنيه علمى ضعيف است؛
2. از يك مكانيسم مناسب براى موضعشناسى مسائل جديد محروم است.
از اين رو يا فقط به ذكر كليات اكتفا مىكند يا به طور منفعلانه، سخنان ديگران را تكرار مىكند.
گرايش عمومى طرفداران فمينيسم اسلامى، به ويژه در ايران، حاكى از آن است كه بيشتر آنان از شرايط اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى ايران و گروههاى متعدد زنان، شناخت درستى ندارند. فمينيستهاى اسلامى كه با شعار دفاع از حقوق زن مسلمان، به ميدان آمدهاند بايد متوجه باشند كه در بررسى مسائل حقوقى زنان، طرح مسائل و مشكلات آنان، چاره جويى و حل آنها، نبايد خرده فرهنگهاى قومى، زبانى و مذهبى را ناديده بگيرند. درست است كه فمينيسم به عنوان يك پديده، در جوامع اسلامى، كم و بيش ظهور كرده و توانسته است تا حدودى ديدگاه جامعه را نسبت به مسائل زنان به خود معطوف سازد؛ اما بايد توجه كرد كه دامنه اين فعاليتها تا آنجا نتيجهبخش خواهد بود كه به بافت مذهبى و اعتقادى جامعه آسيبى نرساند. از آنجا كه فمينيسم اسلامى، از لحاظ بينش و پشتوانه علمى، وابسته به غرب است و به وسيله روشنفكران غربى طرحريزى شده است، بعيد به نظر مىرسد كه بتواند در جوامع اسلامى نتيجه بگيرد.
فمينيسم و اسلام دو قطب مخالفند و از تلفيق آنها، هرگز فمينيسم اسلامى به وجود نمىآيد.