سلام بر روح بزرگ امامي كه به ما آموخت چگونه انبيا و اولياء را در ذهن تصوير و تصور كنيم، كه اگر او نبود درك بسياري از حقايق الهي براي نسل ما ممتنع و يا دشوار بود. امروز بر روح مطهر امامي كه ديوار حائل ميان مسجد و ميخانه و مدرسه و دارالحكومه را فرو ريخت و به تربيت چند صد شاگرد در حلقههاي درسياش اکتفا نكرد و به تربيت يك امت و نسل و بلكه نسلهاي بشري اقدام كرد درود می فرستیم. از اين پس در هر نقطهاي از عالم، از هر كسي و هر ملتي و هر جايي در راه عدالت و احكام الهي مجاهدت اجتماعي نماید امام در ثواب و اجرا آن شريك است.
قصد دارم به بررسي اجمالي چند نكته در فقه سياسي امام(ره) بپردازم. اين گونه تعبير كنم که پروژه27 ساله امام(ره)، از شروع قيام امام در سال 1342 تا تشكيل حكومت و تا عصر رحلت ايشان، يكي از معضلات بسيار مهم فقهي-اصولي و حتي كلامي و فلسفي را در صحنه عمل حل كرده است که به برخي از اين نكات مي پردازم.
امام(ره) از حد مصاديق احياگر دين، جامعه و حكومت ديني در دهههاي اخيراست. ایشان احياگر دين در عرصه اجتماعي و بلكه احياگر فكر ديني است. پیش از امام(ره) يعني در دورههايي كه ايشان قيام كردند، دين در بخش معتنابهي از امور زندگي ما نقش نداشت. به عبارتي اكثريت جامعه و جوانان و دانشگاهيان ما دغدغه دين نداشتند. در جامعه جوان ما فرهنگ مصرف، شهوت، سكس و مشروبات الكلي حاكم بود. امام(ره) تعبيري داشتند كه ميفرمايند كه قبل از انقلاب، تعداد مشروب فروشيها از تعداد كتابخانهها بيشتر بود. ما با اين بخش عظيم جامعه درگيري نداشتند و در مورد آن بحثي نمی کنيم و به سراغ بخشي خواهيم رفت كه به دين ميانديشند و دغدغه ديني را داشتند.
در جامعه ما، بین عوام و خواص سه نوع رويكرد ديني وجود داشت. به اين اعتبار كه رویکرد بخشی عوامي بود كه دين در بخش محدودي از احكام الهي و فردي مطرح بود. رویکرد دیگر، خواص بودند که اظهار ميكردند دغدغه ديني دارند و به دو گروه تقسيم ميشدند. گروهي كه از اسلام برداشتي داشتند که در عرفان با تعبير بودايي و عرفاني كه با LSD و مواد مخدر و تشكيل حلقههاي شعر، تمام ماهيت خود را بروز ميدهد و رويكرد دوم، يك اسلام اجتماعي چپ و خشن كه قسمي از حكومت عالم بشر بود و همه ماهيت اسلام را در اينكه چه استفاده ی ابزاري از اسلام، براي پيشبرد اهداف سياسي خود ميتواند بكند محدود ميكرد. اسلام در اين سطح، در يكي از اين دو فكر خلاصه ميشد.
اما امام(ره)با کنار نهادن دينِ ساکن در صومعه و خرابات و اسلامِ در حاشيه، در نظريه دينِ در صحنه، اسلام مسوول و داراي موضوع حكومتي و اجتماعي، اسلام تكليفگرا، عملگرا و معطوف به حكومت را مطرح كرد. امام(ره) اسلام محدود در بخشي از احكام فقهي، عبادي، فردي و مناسكي را جامع نميدانست. در واقع امام(ره) به هر سه گروه تفهيم كردند كه با اسلام برخورد گزينشي و ناقص كردهاند. اسلامي كه ابعاد مختلف كلامي و عرفانيِ آن از فقه و احكام گوناگون آن تفكيك شود، اسلام مثله و متلاشي شده است. برخورد گزينشي با نابترين حقيقت، در عوض استخراج راه حل از آن حقيقت، مشكلات جديدي به وجود ميآورد. حتي با قرآن كريم كه تنها دستاورد دست نخورده و خالص است، اگر برخورد گزينشي شود، اين قرآن به جاي اينكه شفا باشد خسارت خواهد بود.
لذا در دوره ی پیش از انقلاب، سه جريان مذکور به جهت برخورد و اصطكاك با اسلامِ جامعي كه امام(ره) مطرح كردند، او و شاگردانش را در برابر اتهامات متناقض قرار دادند. از يك طرف به خاطر تأكيد بر اصولگرايي و حفظ اصالت مرجع ديني، به تحجر متهم ميشدند و از طرفی دیگر به دليل تأكيدشان بر اصول اجتهاد و جامعيت دين و ضرورت حضور اجتماعي سياسي دين، به سیاسی بودن و اين كه آخوند نيستند متهم ميشدند.
عوام رفاه طلب وآسايش طلب كه همواره بخشهاي بي خطر دين را ميچسبند، همواره حتي حادترين عناصر مربوط به احكام وعقايد دين را طوري تراش ميدهند كه از آن هيچ بيرون نيايد و نياز به هيچ نوع خاطره نداشته باشد. تعبيري سيدالشهداء فرمودند كه زماني كه در مقام امتحان هستيد و می خواهید مرز بين دين داران و بيدينان مشخص شود و دين از زبان به عرصه عمل درآيد، دينداران چه كم هستند. امام(ره) در برابر كساني كه هر كدام بخشي از دين را كه برای شان خوش آمد بود و با منافعشان هماهنگ، اصل ميگرفتند و بقيه دين را كنار ميگذاشتند و عمل نميكردند، ايستاد و عنوان کرد: «اسلام همه ی اسلام است».
در دوره اي بين بعضي از روحانيون و روشنفكران مسلمان بحث بود و هر یك گروه ديگري را متهم ميكردند كه اسلامِ شما، اسلام زهد و فقاهت است و به سرنوشت مردم بی اهمیت است. اسلام شما درباره ی مسائل موجود چه موضعي دارد؟ در مقابل، طرف دیگر مطرح ميكردند كه شما به حقايق و معارف اسلامی، مابعدالطبيعه، توحيد، معاد و جن و ملك اعتقاد نداريد و كه شما با مفهوم عرفان ديني و دعا و ذكر و خلوت بيگانهايد. هر دو يكديگر را به درستي متهم ميكردند، براي اينكه هر كدام واجد بعدي از ابعاد دين و فاقد بعدي ديگر بودند. در همان دوران امام(ره) در نجف، اين خط بزرگ را حس كردند و در سخنرانيها و مباحثشان، به هر دو رويكرد تذكر دادند كه هر كدام بخشي از حقيقت را گرفتهايد و بخشي ديگر را رها نمودهايد و اين نوع برخورد به ضرر دين و دينداري است.
همواره شاهدیم که فقه و عرفان و عشق و عقل، حتی در متون مرجع ما با هم مشكل دارند. در حاليكه امام(ره) نشان داد كه فقه به معني حقيقي و عرفان به معناي حقيقي، نه تنها هيچ تضادي با هم ندارند كه اساساً در يك راستا و مكمل يكديگر هستند و هر كدام دو روي یک سكه اند . همين طور كه فقه بدون عرفان، فقهِ ديني نيست، عرفان بدون فقه هم دروغي بيش نيست. به ما تلقين ميكردند كه ميان عشق و عقل تضادي غیر قابل حل است. امام(ره) نشان داد كه عشق در لطيفترين ابعاد خود با عقلانيت در متعاليترين ابعاد آن، نه تنها قابل جمع که ملازم هم هستند. اين گونه نيست كه عاشق مجاهدي كه به استقبال شهادت ميرود عقلش معیوب است يا قادر به محاسبه نيست. اتفاقاً محاسبات او دقيقتر است. حركت امام حسين(ع) در عاشورا نه تنها عاشقانه بود بلكه عقلانيترين حركت هم بود. به اين دليل كه اگر عقلانيت را تعريف كنيم تعريف كمي به محاسبه سود و ضرر و بررسي نوع تعادل بين كفه هزينه و فايده می انجامد. اتفاقاً مجاهدي كه براي خدا به استقبال شهادت ميرود يك محاسبه عقلاني را در دقيقترين و در اوج معناي آن انجام ميدهد. اما تعريف ما از سود و زيان با تعريف یک ملحد از سود و زيان تفاوت دارد.
لذا چون تعاريف و معيارهايشان فرق ميكند، تصميمگيري متفاوت خواهد بود. با معيارهاي انسان هايي كه به ماوراء اين عالم معتقد نيستند، بسیاری از اعمال مؤمنان به خدا و موحدين، تصميماتی غير عقلاني خواهد بود لذا اتهام مجنون به مؤمنان ميزدند. مجنون يعني ديوانه، كسي كه محاسبه نميكند و قادر به محاسبه نیست. اين اتهامي بود كه نه تنها به انبياء الهي و اولياء خدا بلكه به امام(ره) و كساني كه به او لبيك گفتند و به او ايمان آوردند زده شد. تعبير مجنون، ناسزا به انبياء نبوده است بلكه نوعی تفسير از حركت انبياء و براي تصميمگيريهاي انبياء بوده است که صرفاً براساس محاسبات مادي نبوده است.
ذکر ميشود مؤمنين در مدينه در محاصره بودند و همه احزاب در مقابل آنها قرار داشتند. طبق محاسبات سياسي، آخر خط اسلام است. پيامبر(ص) خود داخل خندق بودند و در آن اوضاع كه بدترين حالت در محاسبات سياسي است، پيامبر اكرم(ص) فتح جهان بشريت و فتح شرق و غرب را می بينند و بشارت می دهند. در دوران محاصره مدینه و در بدترين شرايط، پيامبر به سران امپراطوری هاي روم و ايران نامه نوشتند و آنان را به اسلام دعوت كردند.هیچ كدام از این ها براساس معيارهاي عقلاني و مادي قابل محاسبه نيست که همه ضد محاسبه است.
امام(ص) در 27 سال از شروع حركت تا رحلت شان، بسياري از معضلات را حل كردند كه به بخشهايي از فقه سياسي ايشان ميپردازیم. البته اين نكته را نیز باید ذکر کرد که اين قرائت متحجرانه از دين تنها قرائتي نبود كه دين را علاناً از تأثير در سطح جامعه بشري ميانداخت. امروز قرائت ديگري - كه البته جديد نيست ولي جديد به نظر ميرسد - از دين ارائه ميشود كه نحوه مواجهاش با مسأله دين و تعابیرش مقداری تفاوت ميكند اما كاركردش همان است. رويكردي است كه از اسلام ميخواهد يك شِبهِ عرفان مدرن و يك دين فردي، متغير و نسبي بسازد كه در نهایت مفاد و امر و نهي آن معلوم نيست و حد و مرز معرفت، عقايد، اخلاق و احكام آن نامشخص است.
همين طور در برابر اسلام صرفاً اجتماعي و مادي به مفهوم ايدئولوژيك و ماركسيستي اسلامي كه ظاهراًً حريم فردي براي انسان قائل نيست. اسلامي كه به انسان و به تمدن سازي، نگاه مكانيكي دارد و به ابعاد بسيار ظريف و دقيق روح متعالي انسان توجهي ندارد. اسلامي كه از عوالم غيب، از معرفت و باطن انسان و از ملكوت زندگي به طور كلي غافل است. این نوع اسلام نیز در دهههاي آخر پیش از انقلاب، به يكي از معضلات انقلاب تبدیل شده بود كه گروه منافقين (مجاهدين خلق) نمونه بارز آن بود. گروهي كه حتي از معنويترين و ماوراءالطبيعيترين حقايق دين، يك تأويل بسيار سطحي و قشري ارائه میکرد.
گفته شد که ميان كساني كه به نام احياگران فكر ديني مطرح ميشوند چند فهرست قلابي وجود دارد كه بايد مراقب بود كه لابلاي آنها، اسم اشخاص درخشاني همچون سيدجمال و ديگراني مانند سِرسیداحمدخان که سید جمال او را خائن به قرآن میداند و امثال او جاسازي نشود. باید توجه نمود که امروز تأويلهاي غلطي از احياگري فكر ديني ارائه ميشود. در دهههاي اخير لابه لاي نام آن بزرگان، از معاصرينی مانند محمد عبده و نصر ابوحامد زيد در مصر و گرايشات ديگري كه نمونههاي سطح پايينتر و نازلتر آن ها را در ايران نیز به طور فعال داريم اسمهايي ميآورند که مطلقاً نبايد نام احياگران ديني بر اين جريانات گذاشت. چرا كه اين جریانات دقيقاً ملحق به يكي از سه شعبهاي هستند که بحث شد و برخوردهاي گزينشي، مغرضانه، از پيش سازمان داده شده و تحريفگرایانه و ناقص با دين دارند. به تعبير خودشان در غرب، وقتي ميخواهند در باب مفهوم، ماهيت، رسالت و كاركرد دين بحث كنند، عنوان می کنند از متن ديني باید پرسيد كه براي چه آمده است و ما هستیم كه حدود و قلمرو دين را مشخص ميكنيم نه شارع مقدس. يعني جاي معلم و شاگرد و تابع و متبوع عوض شود، به جاي خدا و رسول که به ما حكم ميكردند كه راه سعادت و کمال چيست، از اين به بعد ما به آنها ميآموزيم كه كدام بخش از دين قابل تبعيت است و كدام بخش نيست. انتظار از دین، انتظاری پيشيني و عصري بوده و تفسير دين براساس اين انتظار می باشد که نتیجه آن يعني برخورد گزينشي و ناقص با دين بوده است.
امروز براي اين كه بتوانند امثال اين چهرهها را در فهرست محيان تفكر ديني در عصر جديد، در كنار بزرگاني همچون امام(ره) قرار دهند، براي انحراف اذهان، نعل وارونه زدند و چهرههاي بسيار متحجر در سطح دنیای اسلام را هم در اين فهرستها آوردهاند. جريان حنبليگري و چهرهی جديد آن، طالبانگري در جهان اسلام كه جزء معروفترين پديدههايي هستنند كه در تاريخ معاصر به وجود آمدند و اگر درست مهار و تفسير نشوند، مهلكترين ضربات را به دين وارد میکنند .
در اين دوره، برخي حكومت شريعت و دين را اينگونه تفسير میكنند كه حكومت دين، صرفاً اجراي چند بخشنامه حقوقي و فقهي بدون توجه به معارف، كلام و عقايد ديني و بدون توجه به اخلاقيات و جامعيت احكام دين و مصالح انساني میباشد. واضح است كه يك چنین حكومت ديني، نه تنها در اين دوره قابل اجرا نیست بلكه در زمان خود انبياء هم قابل اجرا نبود. هيچ كدام از انبيايي كه به حكومت رسيدند از سليمان و داود (علیهما السلام) تا نبي اكرم(ص) هيچكدام به اين نحو حكومت نكردند. حضرت امير(ع) كه حركات و سكناتش، سكوتش، بخشنامههاي حكومتياش و جنگ و صلحش را حجت و جزء دين ميدانيم هیچ گاه اين گونه و با اين تفسیري كه جريان حنبليگري و طالبانگري از اسلام ارائه ميدهند حكومت نكردهاست.
جالب است كه جريان اسلام سكولاريزه شده در جهان اسلام تحت عنوان روشنفكري ديني و جریان فوقالذکر با هم يك سناريو را اجرا ميكنند و حمله به تئوري ولايت فقيه و تفکر امام(ره)، از دو بعد و جناح و به شکل گاز انبري صورت ميگيرد. يك لبهی اين قيچي، گرايشي است كه تحت عنوان اسلام مدرن، سكولار و اسلام منهاي فقه از آن یاد ميشود و لبه دوم قيچي، جرياني است كه عنوان میکند اسلام يعني اجراي بدون چون و چرا، بي محاسبه و بدون منفعت سنجيِ چند مادهی حقوقي كه در اسلام موجود است. اين دو، يك پروژه را در سطح جهان اسلام اجرا ميكنند و آن زير سؤال بردن تئوري ولايت مطلقه فقيه است كه امام(ره) مطرح نمود، كه از طرفی کاملا اصولگرا و از طرف دیگر به تماما مجتهد و نوانديش است و به تعبیر امام(ره) «فقه سنتي و پويا».
اين گروه تحت عنوان احياي فكر ديني مدعیند دوران فقه جواهري گذشته است. يكي از اين آقايان ميگفت كه آيات و روايات را به كامپيوتر داده ایم و جواب نداده است. منظور ایشان اين بود كه در 15 سال اخير، اسلام نشان داد كه نميتواند حكومت كند. رويكرد دوم عنوان میکند دين مقداري موعظه است و قدري عرفان است و به مسائل حکومتی كاري ندارد. حتي در داخل ايران مقالاتي مينويسند و در كرسيهاي دانشگاهي تدريس ميکنند و اساسا تئوري ولايت فقيه را بیاعتبار و مندرآوردي ميدانند كه امام(ره) از پیش خود درآورد. قبل از اينها و در عوايدالايام مرحوم نراقي اشاره كردند که ايشان(امامره) این تئوري را ساخته است، نبوغ شخصي امام(ره) است و ربطي به فقه شيعه و دين ندارد. اخيراً مقالهاي تحریر گشته كه مدعی شده است که در جهان شيعه چند نظريهی ولايت فقيه داريم كه محجورترين و ناقصترين آنها قرائت امام(ره) است كه قرائتی توتاليتر است.
اين افراد خود را وارد فهرست احياگران تفكر ديني ميكنند آنها نیز همين طور. به نامهايي كه در اين فهرست آوردند توجه كنيد که اصلاً چه نوع رابطهای با هم دارند. از طرفی سيدجمال الدين اسدآبادي و محييالدينبداني و از طرف دیگر سيداحمدخان را در کنار هم قرار دادهاند، در حالي كه سيدجمال در نوشتهای، سِرسيد احمد خان هنري را تكفير ميكند و او را خائن به قرآن مینامد. در این حال، هر دو در كنار هم احياگر فكر ديني اعلام ميشوند. اين فهرست به میزانی نامتناجس است كه اسمهایی از قبیل مرحوم شيخمحمد عبده و رشيد رضا - اعضای مجلهی المنار، که در دورهای تريبون سلفيگري در شمال آفريقا بود - تا مصطفي عبدالرزاق در اين فهرست یافت میشوند. از متحجرين نگاهها به دين، حتي از آن گرايشي كه تحت عنوان اخباريگري در جهان شيعه به وجود آمد و اصوليين و مجتهدين بزرگ شيعه امثال مرحوم استرآبادي با آنها معارضه كردند. حتی جرياناتي كه به محمدبن عبدالوهاب و وهابيگري ميرسد يا شاه ولي الله دهنوي در مالزي و خاور دور، سيد ميرعلي هندي و از طرف دیگر اخوانالمسلمين، حسنالبنا و مرحوم سيدقطب و از آن طرف ابوالعلاموجودي و پريشاني فهرست احياگران فكر ديني تا جایی است که در انتهای فهرست نام افرادی همچون محمد آركن، نصرابوحامدزيد و قاعدتا كمكم خانم تسليمهنسرين و آقاي سلمان رشدي هم اضافه خواهند شد. به بخشهاي متأخر اين فهرست بايد بسیار دقت کرد. بايد فرض كنيد صوفيان مجاهد شمال آفريقا - فرقه مهدي سوداني - را در كنار آثاري كه در دوران امين يا در كنار عبدالرحمن كواكبي منتشر ميشود قرار دهند. يا نوع تفسيرهاي غلطي كه راجع به جريان مشروطيت در ايران ميكنند. اگر در جريان رسالهنويسيهايي كه در دوران اخير در كشور ما انجام ميدهند باشید متوجه خواهید شد كه در داخل و خارج، صدها تاريخ جعلي براي اين انقلاب نوشتهاند، تاريخهایی به تمام معنا حنبلي و نه تنها تحريف که سراسر دروغ هستند. امروز در داخل كشور كتابهای تاريخي متعددي تحت عنوان تاريخنگاري منتشر ميشود و چهرهاي از نظام پهلوی ميسازند كه وقتي این کتابها را ميخوانیم در لزوم اصل انقلاب تردید می کنیم. از كثيفترين عناصر دربار پهلوي، چهرهی انسانهاي مصلح و خوبي كه گاهي ضعفهايي هم داشتهاند ارائه میدهند که ميخواستند كشور را مدرن كنند. این طور تصویر میکنند که به دلیل سنتي بودن، جامعه طاقت عمل مدرنيزاسيون نداشته و در این جریان به چند آخوند هم توهين شد که اين عِرق آخوندي با آن عدم تحمل جامعه سنتي در برابر روند مدرنيزاسيون دست به دست هم داد و در برابر موج بيش از حد سريع توسعه كه شاهنشاه آريامهر ميخواستهاست در اين كشور اجرا كند چالشی رخ داده و انقلاب حاصل شده است! اين تحلیل، محصول كتابهای مذکور است.
تأثير تهذيب نفس امام(ره) نه تنها در فتواهايي كه صادر میکرد و در موضعگيريهاي سياسي كه اتخاذ ميكرد بلکه در برقراري رابطه مستقيم عاطفي با تودههاي مردم كاملاً روشن است. البته اينها در قالب محاسبات جاري رجال سياسي در دنيا حرفهاي نامفهومي است.
در عمليات خيبر در جبهه، در يكي از خاكريزهاي بچههاي لشكر نصر مشهد، چند گردان محاصر بودند و محور در حال سقوط بود، هيچ كمكي هم به آنها نميشد و به عبارتی رابطه به كلي قطع شد. آخرين حرفي كه بيسيمچي گرداني كه بچههاي ما قتل عام شدنش را ميديدند، گفت این بود که من بايد فركانس را به هم بزنم، چون رسیدهاند و به بچهها تير خلاص ميزنند. به عنوان آخرين پيام گفت به آقا بگوييد از ما راضي باشد، بگوييد ما تا آخرين لحظه هيچ چيز نخواستيم جز رضايت ايشان.
امام(ره) به ما ميآموخت که شما مأمور به تكليفيد نه نتيجه؛ كاري كه بايد و صلاح است انجام دهيد، به حرفهايي كه به شما ميزنند توجه نكنيد. به چند مورد از درسهاي سياسي كه امام(ره) به ما آموخت اشاره ميكنم.
اول اصلاح ديدگاه غلطي كه در باب رابطهی دين و دنيا حتي در جهان اسلام وجود داشت. نگاه كليسا به رابطهی دين و دنيا با نگاه جريانهاي سكولار بعد از رنسانس ماهيتاً يكي است. يعني هر دو يك تعريف را از دين و دنيا و رابطه اين دو قبول كردند، ولو دو موضع گرفتند؛ يكي به موافقت و يكي به مخالفت. اما تصور هر دو از اينكه دين با دنيا، دنيا با معنا، ماده با آخرت و امر قدسي با امر عرضي چه نوع رابطهاي دارد دچار يك اشتباه شدند. برداشت كليسا و رويكرد سكولار از اين رابطه مانند هم است. در واقع این دو، در دو سر یک معادله قرار دارند. در حالي كه اساساً امام(ره) در اين دوران، صورت مسأله را عوض كرد و عنوان نمود اصلاً اين چنین رابطهای وجود ندارد. انبيا(س) به اين نوع رابطه دعوت نكردند.
اول اصلاح بزرگ؛ سه تفكيك بسيار خطرناك در معرفت شناسي و انسان شناسيِ تفكر غربي وجود دارد كه منشأ دينزدايي در جهان امروز شده است. يكي تفكيك امر قدسي از امر عرضي است که همان تفسيري كه جامعه شناسان دين، امثال ماكس وبر و دیگران مطرح ميكنند و بايد نقد شوند. ما اگر از گردنهی ماكس وبر و دوركيم عبور نكنيم نميتوانيم تمدن جديد بسازيم. لذا بايد نسبت به حرفهايي كه اين افراد بیان کردند موضع روشني بگيريم و به این سوال پاسخ دهیم که آيا در اين دوره تشكيل حكومت ديني، ديني كردن دنيا آن طور كه انبياء خواستند است يا دنيوي كردن دين و سكولاريزاسيون است؟ تفكيك دوم بين دانش و ارزش و احكام حقيقي و اعتباري و سومین، تفكيك حريم خصوصي از حريم اجتماعي است. اين سه خيانت بزرگ در انسان شناسي جديد در غرب موجب مثله شدن شخصيت انسان و دين گردید.
بايستي جايگاه تفكر دينی را در برابر نگاه نگاه غرب متأخر نسبت به دنيا بيان كنيم تا روشن شود تفكر اسلامي نه دنيا گريز و نه دنيا زده است. در مقام قلب و باطن اهل زهد است و در مقام ظاهر و عمل، اهل جماد، عمل صالح، كار، تلاش و نظم؛ و اينها با هم قابل جمعاند و بلكه لازمه هماند.
دوم اصلاح بزرگ امام(ره) مسالهی تفكيك دين از دولت بود كه اخص از تفكيك دين از ديانت است. امروز دوباره اين شُبهی قديمي را رايج كردهاند كه دين براي آخرت آمده است و نه دنيا. اگر كسي دقيقاً آخرت را بشناسد ميفهمد «الدنيا مزرعه الآخره»، و ميفهمد آخرت، باطن و ملكوت همين دنيا است. چطور ميشود دين براي يكي و نه براي ديگري آمده باشد؟
اصلاح سوم، حل رابطه فقه با عرفان است که يكي از قديميترين معضلات در تاريخ كلام مسيحي و جهان اسلام است. امروز هم نزاعهايي در آثار و منابع ما وجود دارد. عرفا، فقها را خشك مقدس و اهل ظاهر مینامند، فقها هم عنوان میکنند که شما در اعمال ظاهري اهل باطنيگري هستيد و در هر دو هم در بعضي مصاديق درست بوده است. يعني كساني داشتهايم كه به نام عرفان، شريعت را پست ميكردند و از طرف دیگر كساني به عنوان شريعت، باطل و اصل دين را كه معطوف به انسان سازي است فراموش ميكنند. يعني هدف را فداي وسيله میکردند، در حالي كه احكام دين رسائلياند در خدمت اهداف دين هستند و كسي نمیتواند مدعی شود که من اهداف دين را تأمين ميكنم و بدون توجه به اهداف هم، كسي نميتواند بگويد احكام دين را پياده ميكنم. هر دو همان اسلام گزينشي است كه دو خط بزرگ كه همان بدعت است را به وجود ميآورد.
بخصوص كه امروز عرفان و تصوف صوري و غاليگري، محملی جديدي براي رويکردهاي سکولاریستي شده است، كه با محمل عرفان و تحت پوشش دعوت به باطن، ريشه فقه و احكام شريعت را ميزنند و وقتي نزديك ميشويم عرفانی هم نمیبینیم. تاريخ تجربي هم نشان داده است عرفاني كه جداي از شريعت الهي و حتي با حسن نيت بخواهد اعمال شود، به انحراف كشیده میشود و نمونههاي بارزش را در برخی صوفيه و دراويش میبينيد كه چگونه دچار فسق و فجوري، مسائل و مشکلات جنسي و مواد مخدر هستند و چندی پيش نیز خبر خود كشي جمعي عدهاي از جوانان به اصطلاح اهل يكي از حلقههاي عرفان آمريكا را شنیدیم و البته سالها قبل اين مساله درابعاد بسیار وسيعتري در آمريكا اتفاق افتاده بود. فردی به نام جونز كه رهبر اين گروه بود و چهارصد و اندي نفر احساس كردند خودكشي راه وصول به خدا و ملكوت عالم است و دسته جمعي خودشان را كشتند. لذا وقتي احكام شرع كنار گذاشته شوند و كساني تحت عنوان عرفان، شريعت را حذف كنند و فقه و ولايت فقيه را كنار گذارند، عرفان آنها از قبيل عرفان والتراسويس و كساني مانند او خواهد بود.
حال سؤال این است كه نقش مكانيزمها و عقلِ علمي در مساله حاكميت ديني چيست؟ امام(ره) تفكيك قوا، پارلمان، انتخابات و راي گيري را از كجا آورد؟
اول انقلاب در تلوزیون مصاحبهای با مرحوم شهید مطهري انجام دادند فردی گفت جمهوري اسلامي يك پارادوكس است. بالاخره يا جمهوري يا اسلامي! جمهوري يعني آنچه مردم ميخواهند و اسلامي يعني آنچه اسلام ميخواهد. شهيد مطهري جوابي حكيمانه داد كه با تمام موجز بودنش، به تمام مسائل فكري و سياسي در اين زمينه جواب داد. ایشان فرمود جمهوريت فرم نظام و اسلاميت محتواي نظام است و فرق آن با جمهوري دموكراتيك اين است كه در آنجا هم فرمِ حقوقي و هم محتوا رها و تعليق شده است. اما در اينجا اين طور نيست و محتوا اسلامي است. البته - به عقيده بنده - اين پارلمان و جمهوري، با معنايي كه در جهان ليبرال دارد متفاوت است و تنها مشترك لفظي است. در حالي كه این واژه ها در اینجا بيشتر به شرايط الهي متصل هستند، در ذات تعريف خود در تفكر غربي به هیچ وجه اين نوع مشروطه بودن وجود ندارد. بنابراين نبايد سوء تفاهم شود و چون اين مفاهیم مربوط به عقل علمي است قابل تغيير است و خواهيم ديد كه آینده، ديگر روشهاي حكومتي در سطح جهان اجرا خواهد شد، چنانچه امروز از مدلهاي دهگانه دموكراسي صحبت ميشود. مدلهاي دموكراسي آنقدر زياد است كه ديگر نميتوان اسم واحد برای آنها گذاشت. امروز دموكراسي تودهاي، در غرب قابل ترديد است و دموكراسي عددي يعني قرباني شدن نخبگان پيش پاي عوام مطرح است. يعني بوعليسينا و یک فرد بی سواد، هر دو نظرشان يك ارزش دارد.
بسياري از اين روشها متغير است و امروز هم زير سؤال است. اساسا بايد در نحوه انتخابات و شرايطي كه ميگذاريم تأمل كنیم چرا که اينها وحي منزل نيستند. آنچه كه نبايد تغيير كند اهداف الهي و احكام ثابت شریعت الهي است تا بحث ولايت و وكالتي كه مطرح شد. البته در فقه و اصول شيعه و سني دنبال محملهايي براي توجيه مكانيزمهاي لائيك گشتند و براي اثبات دموكراسي لائيك، آن تعابير را هم تحريف كردند. مساله اجماع و شورا و اجتهاد در آثارشان به كرات آمده است، براي اينكه در ذيل اينها دموكراسي ليبرال را رایج كنند، در حالي كه چنین اجماعی در فقه و اصول اهل سنت نيست چه رسد به فقه شيعه كه اساسا براي اجماع مستقلاً موضوعيتي قايل نيست. حتي نگاه اهل سنت به اجماع غير از تفسيري است كه جريان مدرن روشنگرايي ديني در غرب ميكند و تفسير این افراد از اجتهاد و شورا غلط و تحريف شده است.
اما در رابطه با ولايت مطلقه فقيه باید گفت که متاسفانه این واژه قرباني شباهت لفظياش با حكومت مطلقه فردي شده است. در حالی که ولايت مطلقه فقيه هيچ ارتباطی با حكومت مطلقهی فردي ندارد. در تقسيم بندي حكومتها به مطلقه و مشروطه، نظام ولايت فقيه جزء رژيمهاي مطلقه و استبدادي نيست بلكه جزء رژيمهاي مشروطه است. منتها مشروط به شرايط الهي، قرآن، سنت و دين است و نه مشروط به آراء عمومي. چرا که آراء عمومي خطا ميكنند چنانكه در زمان امام علي(ع) و 12 معصوم خطا كردند. آراء عمومي در زمان اغلب انبياء(س) خطا كردند. لذا آراء عمومي مستقلاً حجت نيستند مگر این که مشروط به شرايط ديني باشند.
ولايت مطلقه فقيه به معناي حكومت فردي نيست. مطلقه فردي يعني آدرس حزبي، جامعالقوا و مسلط بر سرنوشت مردم که هر كاري كه بخواهد ميكند و هيچ كس نیز حق بازخواست ندارد. اين نظام سلطنت است و ولايت نيست. براي مشخص شدن موضوع از ولايت فقيه بالاتر ميرویم و به خود امام معصوم برميپردازیم. اما علي(ع) در نهجالبلاغه خطاب به مردم ميفرمايند جزء حقوق من به گردن شماست كه حكومت را نهي از منكر و امر به معروف كنيد. با اينكه معصوم است و حتی فكر گناه نیز نميتواند كند و خيالات ما به ذهنش نميرسد، معذالك ميگويد بر من و حكومت من نظارت كنيد. ولايت مطلقه فقيه فقط به اين معنا بود كه اساسا مطلقه قيد عقلي است. به اين معنا كه امام(ره) گفتند همه حكومتها عقلي هستند. مطلقه بودن اختيارات حكومت، به این معنا است که همه حكومتها، چه ديني و چه غيرديني، براي اجرای قوانين مدني در جامعه بسط ید داشته باشد.
مجدداً سلام و صلوات ميفرستيم بر روح مطهر امامي كه از حسينه جماران با نگاه و نوع موضعگيرهايهايش ميليونها انسان را هدايت كرد و ما را در صف ياران او در روز قيامت محشور فرمايد.