باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 31 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
بوطيقا و نشانه‌شناسي پراگي
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: احمد - پاكت‌چي

منبع: سال نامه - نيم سالنامه زيباشناخت - تاريخ شمسی نشر 00/00/1384

 
 

در حد فاصل سال‌هاي 1939 ـ 1926 م، مكتبي در علوم انساني در پراگ فعال شد كه متواضعانه نام «حلقه‌ي زبان‌شناسي پراگ» به خود گرفت. در تاريخ زبان‌شناسي، از اين مكتب به گونه‌اي ياد مي‌شود كه گويي تنها حلقه‌اي براي پرورش انديشه‌هاي فرديناند دو سوسور بوده است؛ اما به واقع، اين حلقه حوزه‌ي مطالعه‌اي گسترده‌تر از زبان‌شناسي داشت و در مباني نيز، حركتي پرارزش‌تر از آن بود كه تنها پانوشتي بر آموزه‌هاي سوسور تلقي شود.


با وجود آن كه در دوره‌هاي پسين، بيشتر واج‌شناسي حلقه‌ي پراگ در تاريخ علوم انساني به ياد ماند، بوطيقا و نشانه‌شناسي نيز از جمله علاقه‌هاي اساسي حلقه بود كه گام‌هاي مؤثري در راستاي آن برداشته شده بود. گفته مي‌شود كه آثار حلقه‌ي پراگ درباره‌ي نظريه‌ي ادبي، پلي ميان صورت‌گرايي روسي و ساخت‌گرايي جديد است كه دستاورد مهم آن ـ نسبت به صورت‌گرايي روسي ـ توجه به عناصر فرامتني است (ارليخ، ص 154). با وجود درستي اين سخن، بايد توجه داشت كه اين داوري درباره‌ي نظريه‌ي ادبي پراگ به عنوان يكي از حوزه‌هاي مورد علاقه‌ي حلقه، از دقت كافي برخوردار نيست.


در واقع حلقه‌ي زبان‌شناسي پراگ، حلقه‌اي براي مطالعه‌ي حوزه‌هاي مختلف علوم انساني است كه از مباني مشتركي برخوردار است. بنيادهاي انديشه‌ي پراگي مانند نقش‌گرايي، مطالعه‌ي هم‌زماني پويا و برخي نظريه‌هاي خاص مانند نظريه‌ي نشان‌داري در حوزه‌ي بوطيقا و نشانه‌شناسي نیز مبنا بوده است.


در ميان شخصيت‌هاي برجسته‌ي حلقه‌ي پراگ، به خصوص دو تن از آنان، يان موكارژوفسكي و رومن ياكوبسن در تاريخ بوطيقا و نشانه‌شناسي نامي ماندگار از خود باقي گذارده‌اند. اين واقعيت كه ياكوبسن و عضو جوان‌تر حلقه، رنه ولك، بخش مهمي از ديدگاه‌هاي خود را مدت‌ها پس از پاشيدگي حلقه‌ي پراگ و در سال‌هاي حيات خود در آمريكا انتشار داده‌اند، اين تصور را پديد مي‌آورد كه ديدگاه‌هاي ياكوبسن و ولك انديشه‌هايي متأخرند كه كمتر در دوره‌ي درخشش حلقه‌ي پراگ زمينه داشته‌اند. به طور كلي جابه‌جايي‌هاي پي در پي در اثر جنگ، تشكيل اردوگاه‌هاي سياسي پس از جنگ و محدوديت‌هاي موجود براي انتشار نظريه‌ها در اردوگاه شرق، زمينه‌ساز آن بوده است تا بسياري از واقعيت‌ها در پس پرده‌اي از ابهام باقي ماند. از جمله شخصيت‌هاي كليدي در حلقه‌ي پراگ يان ريپكا (1968 ـ 1886م) است كه در سطح جهاني بيشتر به عنوان يك خاورشناس و به سبب مطالعاتش در ادبيات فارسي و تركي شهرت يافته است. ريپكا كه پس از استقرار حكومت ماركسيست در چك به فعاليت علمي خود ادامه داده، به سبب ملاحظات سياسي سعي بر آن داشته كه در نوشته‌هايش نامي از انديشمندان حلقه‌ي پراگ به ميان نياورد. بدين ترتيب، ارتباط ميان نوشته‌هاي ريپكا با بنيادهاي انديشه‌ي حلقه‌ي پراگ را نه از طريق ارجاعات صريح به صاحبان انديشه، كه از طريق تحليل و بازشناسي انديشه‌هاي بدون ارجاع بايد جست‌وجو كرد. با وجود آن كه درباره‌ي شخصيت علمي ريپكا نوشته‌هاي متعددي منتشر شده است (مانند: بچكا، 1969؛ تاور، 1970)، جايگاه او به عنوان گسترش دهنده‌ي انديشه‌هاي بوطيقايي حلقه‌ي پراگ مورد توجه قرار نگرفته است.


در ميان پرسش‌هاي متعددي كه درباره‌ي نظريه‌ي ادبي مكتب پراگ مطرح است، دو پرسش در مقاله‌ي حاضر مورد پي‌جويي قرار خواهد گرفت: «يان ريپكا تا چه حد ازديدگاه‌هاي حلقه‌ي پراگ، به خصوص موكارژوفسكي، بهره گرفته است؟» و ديگر آن كه «چه گام‌هايي براي توسعه‌ي نظرات موكارژوفسكي توسط ريپكا برداشته شده است؟» در اينجا مهم‌ترين اثر ريپكا، تاريخ ادبيات فارسي نو، مبناي مطالعه قرار گرفته و كوشش شده است تا بر اساس داده‌هاي آن كتاب، موادي براي پاسخ دادن به اين دو پرسش فراهم آيد.


 


زمينه‌هاي نظري در حلقه‌ي پراگ


فارغ از آنچه درباره‌ي بنيادهاي انديشه‌ي پراگي ـ شامل نقش‌گرايي، مطالعه‌ي هم‌زماني پويا و نشان‌داري ـ گفته شد، يكي از مباني اساسي در نظريه‌ي بوطيقايي پراگ، جداسازي زبان روزمره از زبان شاعرانه است كه با وجود تفاوت‌هايي در پرداخت، ميان نظريه‌پردازان مختلف حلقه مشترك بود.


ويليام ماتسيوس (1945 ـ 1882) كه در طي سال‌هاي فعاليت حلقه، رياست آن را بر عهده داشت، در دوره‌ي فعاليت علمي خود پيش از پاي‌گيري حلقه، به نكته‌اي توجه كرده بود كه بعدها زمينه‌ي بسط نظريه‌ي مشترك قرار گرفت. ماتسيوس در مقاله‌اي كه در 1911 م منتشر ساخت، ميان جمله‌هاي با پرداخت هنري و پرداخت عادي تفاوتي زبان‌شناختي قائل شد. بازگشتي ديگر به مبحث رابطه ميان زبان و هنر كلامي در كتابي بود كه بعدها با نام زبان، فرهنگ و هنر كلامي از او انتشار يافت. گفتني است ياكوبينسكي، انديشمند صورت‌گراي مكتب پترزبورگ نيز در سال 1919 ميان نظام «زبان عملي» كه در آن عناصر زباني داراي ارزش‌هاي مستقل نيستند و تنها ابزاري براي ارتباط محسوب مي‌شوند و «زبان ادبي» تفاوت گذاشت (اشكلوفسكي، ص 8؛ ماركيويچ، ص 192؛ پاچپتسوف، ص 111). بسط اين ديدگاه‌ها با وجود تفاوت در ظرافت‌ها، در آثار انديشمندان حلقه ـ مانند ياكوبسن، موكارژوفسكي و ولك ـ ديده مي‌شود. از جمله بايد به مجموعه‌اي پژوهشي درباره‌ي آثار كارل هينك ماخا، شاعر قرن نوزدهم چك اشاره كرد (چاپ 1928م) كه در آن ويژگي‌هاي فرامتني و به خصوص زمينه‌هاي اجتماعي و تاريخي در بررسي «نشانه‌هاي متن» مورد توجه قرار گرفته است. اين پژوهش حاصل مشاركت كساني چون ياكوبسن، موكارژوفسكي و ولك بوده است (ارليخ، ص 161).


ياكوبسن انديشمند‌ي پرورش‌يافته در «حلقه‌ي زبا‌ن‌شناسي مسكو» ـ از حلقه‌هاي اصلي صورت‌گرايان روسي ـ است كه به خصوص از 1928 م در همراهي با محافل علمي چك، تحولي در افكار خود بروز داد. با وجود آن كه ياكوبسن در دوره‌ي زندگي در پراگ ساخت‌گرايي را به عنوان مبناي فكري خود پسنديد، اما همان گونه كه برخي از ناقدانش اشاره كرده‌اند، انديشه‌هاي برخاسته از محافل صورت‌گراي روس بر افكار او تأثيري ژرف نهاده است. جداسازي زبان روزمره از زبان شاعرانه در انديشه‌ي ياكوبسن هم ديده مي‌شود. بدون آن كه ناچار باشيم داوري كنيم كه در اين باره تا چه حد از انديشمندان چك، مانند ماتسيوس، تأثير پذيرفته است. ياكوبسن در پرداخت خود از اين نظريه، شعر را «كاركرد زيباشناختي» و آن را «حمله‌اي سازمان‌يافته و آگاهانه به زبان روزمره» انگاشته است (ارليخ، ص 94).


نظريه‌ي وجه غالب که ياكوبسن در سال‌ 1935 م در قالب مقاله‌اي ارائه كرد، كوشش در جهت بازخواني و بسط ديدگاهي برگرفته از محافل صورت‌گراي روس بود كه توسط ياكوبسن به حلقه‌ي پراگ ارائه شد. وجه غالب در پرداخت ياكوبسن، ناظر به رابطه‌ي بدون گسست آوا و معنا در آثار ادبي بود كه درون كليتي تجزيه‌ناپذير از ادبيات معنا مي‌يافت. اين خوانش به نحو درخور ملاحظه‌اي قابل مقايسه با تصويري است كه باختين از رابطه ميان صورت و جوهر در آثار ادبي ارائه داده است (تودوروف، 1981).


آنچه در حوزه‌ي بوطيقا و نشانه‌شناسي بيشترين شهرت را نصيب ياكوبسن ساخت، نظريه‌ي ارتباط و الگوي ارتباطي شش وجهي اوست (ياكوبسن، 1960). انتشار اين نظريه در اثري با عنوان «زبان‌شناسي و بوطيقا» در سال 1960 م نبايد از مقوله‌ي تأخير در انتشار نظريات كهنه تلقي شود، بلكه اشاراتي كه ياكوبسن درباره‌ي خاستگاه برخي از اجزاء نظريه‌اش به دست داده است، نشان مي‌دهد كه الگوي ارتباطي ياكوبسن حاصل دوره‌اي متأخر از انديشه‌ي او پس از ترك پراگ بوده است. اثر مشهور او با عنوان «شعر دستور و دستور شعر» نيز در راستاي نظريه‌اي نشانه‌شناختي در باب اثر ادبي است كه در زماني نزديك به الگوي ارتباطي وي شكل گرفته است (ياكوبسن، 1983).


رنه ولك، كه در دوره‌ي زندگي در آمريكا در شمار مروجان نقد نو محسوب مي‌شد و بيشترين آثارش را درباره‌ي شيوه‌هاي نقد ادبي و تاريخ نقد ادبي به نگارش درآورد، از ديگر شخصيت‌هاي درخور توجه در حلقه‌ي پراگ بوده است (فيتس، 1978). او كه در زمان تشكيل حلقه در سال 1926 م، از مؤسسان جوان حلقه بود، پيش از مهاجرت به آمريكا در سال 1939م، كمتر دست يه تأليف زده است به هر روي بر اساس آنچه در آثار پسین او نقش بسته، تا اندازه‌اي مي‌توان گرايش‌هاي او در دوره‌ي درخشش حلقه‌ي پراگ را برآورد كرد. در اين باره، به خصوص بايد به كتاب او با عنوان «رويارويي‌ها»(1) (انتشار در 1965 م) اشاره كرد كه در آن به مطالعه درباره‌ي روابط فكري و ادبي ميان آلمان، انگلستان و ايالات متحده در طي قرن نوزدهم پرداخته است.


 


ديدگاه‌هاي زمينه‌اي موكارژوفسكي در بوطيقا و نشانه‌شناسي


يان موكارژوفسكي (1975 ـ 1891م) برجسته‌ترين شخصيت حلقه‌ي پراگ در حوزه‌ي بوطيقا و نشانه‌شناسي است كه كشور خود را ترك نكرده و پس از پاشيدگي حلقه، با وجود محدوديت‌ها، آموزش‌هاي حلقه را دوام بخشيده است. اگر نظريه‌ي ياكوبسن بر پايه‌ي رابطه‌ي زبان و بوطيقا شكل گرفته، برجسته‌ترين ويژگي نظريه‌ي ادبي موكارژوفسكي، بسط ديدگاه «روش بيان» بوده است. موكارژوفسكي تحت تأثير انديشه‌ي كاسيرر، بر آن بود كه بوطيقا از سطوحي جزء جنبه‌هاي زبان‌شناسي است (احمدي، ص 123).


در سخن از نظريه‌ي بوطيقايي موكارژوفسكي، نخست بايد گفت او در مقاله‌اي با عنوان «زبان معيار و زبان شاعرانه»، انديشه‌ي اشاره شده از ماتسيوس را دست‌مايه‌ي پرداخت نظريه‌اي بسط يافته قرار داد. او به روشني ميان زبان روزمره و زبان شاعرانه تفاوت قائل شد و بر اين اصل تأكيد ورزيد كه «زبان شاعرانه بيش از آن كه بر ارتباطات و رجوع به واقعيت تمركز داشته باشد، بر خود زبان متمركز است» (موكارژوفسكي، 1964 الف). موكارژوفسكي در برآورد خود از شعر، آن را «حاصل تعامل توقف‌ناپذير و دائماً نوشونده‌ي اثر زيبايي‌شناختي ساختاريافته و ساختارنيافته» دانسته است (موكارژوفسكي، 1964 ب). اين برآورد به شدت از ديدگاه‌هاي مكتب پراگ درباره‌ي مطالعه‌ي هم زماني پويا و نه ايستا، ريشه گرفته است.


ويژگي ديگر در نظريه‌ي موكارژوفسكي آن است كه وي با دست‌مايه قرار دادن ديدگاه‌هاي عمومي حلقه‌ي پراگ درباره‌ي جمع ميان ساخت‌گرايي و نقش‌گرايي، جايگاه نشانه را در آثار هنري مورد توجه قرار داد و ديدگاه‌هاي خود در اين باره را در مقاله‌اي با عنوان «ساختار، نشانه و نقش»(2) ارائه كرد. او باور داشت كه «اثر هنري چيزي جز داده‌هاي نشانه‌شناختي نيست» و اين نظريه را در «كاركرد زيبايي‌شناختي» تبيين كرد (موكارژوفسكي، 1936). در اينجا موكارژوفسكي با دور شدن از ساخت‌گرايي مطلق‌نگر، اهميت بررسي عناصر خارج از متن را به گونه‌اي پذيرا گشته بود.


كتاب فلسفه‌ي اشكال نمادين، اثر ارنست كاسيرر (چاپ برلين، 1931 ـ 1923م)، با اين انديشه‌ي محوري كه «زبان گرچه نظام مركزي و اولي نمادهاست، اما تنها نظام نيست»، در گفت‌وگوهاي حلقه پراگ بسيار تأثيرگذار بود، اما تأثير ژرف‌تر آن در انديشه‌ي موكارژوفسكي ديده مي‌شود. موكارژوفسكي در راستاي انديشيدن به نظام‌هاي نمادين ديگري به جز زبان، نظريه‌ي ادبي را از «سطوحي فراي جنبه‌هاي زبان‌شناختي» وابسته به علم نشانه‌ها دانست كه آن را سماسيولوژي مي‌ناميد (موكاروژفسكي، 1976؛ ارليخ، ص 159).


بر اساس ديگاهي كه موكارژوفسكي در كتاب خود، پژوهش‌هايي درباره‌ي زيبايي‌شناسي (چاپ 1966م)، ارائه كرد، «در اصل، تمايزي ميان زبان و اثر هنري نيست. اثر هنري مانند زبان ماهيتي نشانه‌اي دارد و تمايز آن از بيان، از همين روست». با اين حال موكارژوفسكي بر اين نكته تأكيد دارد كه نشانه‌هاي بنيادين اثر هنري نمادين نيستند، بلكه نشانه‌هايي زباني‌اند. بدين معنا كه جانشين موضوع نمي‌شوند، بلكه بر اساس قرارداد بر آن دلالت مي‌كنند (احمدي، 123). در مقايسه ميان ديدگاه‌هاي موكارژوفسكي و ياكوبسن، بايد گفت برخلاف ياكوبسن كه بوطيقا را حتي در دوره‌ي حضورش در آمريكا جزء جدايي‌ناپذير زبان‌شناسي مي‌دانست (ياكوبسن، 1987)، موكارژوفسكي بر اين امر تكيه داشت كه هنر كلامي، نظامي نشانه‌اي در عرض زبان و نه در طول آن است.


رويكرد موكارژوفسكي به رابطه‌ي اثر هنري با عناصر خارج از متن، زمينه‌ي بروز سنت اروپاي شرقي در نقد جامعه‌شناختي را فراهم آورده و در همين راستا، موكاروژفسكي در نظريه‌ي ادبي ـ هنري خود اموري چون كاركرد زيبايي‌شناختي، هنجار و ارزش را واقعيت‌هايي اجتماعي انگاشته است (موكارژوفسكي، 1936). او در همين راستا، اثر هنري را به منزله‌ي يك شيء زيبايي‌شناختي دانسته كه «در آگاهي جمعي جامعه مي‌زيد» (موكارژوفسكي، 1976). ديدگاه‌هاي موكارژوفسكي در بوطيقا و نشانه‌شناسي بيرون از حوزه‌ي پراگ، به ويژه از خلال بازتاب‌هاي آن در آينه‌ي مكتب بوداپست از يك سو و نقش آن به عنوان زمينه‌ي مكتب تارتواز ديگر سوء قابل پي‌جويي است.


درباره‌ي رابطه ميان اثر هنري و جهان پيرامون، موكارژوفسكي بر آن است كه هر اثر هنري را مي‌توان به سان كنشي ارتباطي در نظر گرفت كه حاكي از موردي مشخص و خاص است و اين زمينه‌ي پيوند هنر با موقعيت اجتماعي و تاريخي است (موكارژوفسكي، 1936). او در رساله‌اي با عنوان «ساخت‌گرايي و زيبايي‌شناسي» كه در 1946 م انتشار يافت و از دستاوردهاي دوره‌ي پس از جنگ بود، برآيندي از ديدگاه‌هاي خود در زمينه‌ي روابط اثر هنري با بيرون متن را ارائه داد. بر اساس داده‌هاي اين كتاب، در اثر هنري و مناسبات آن با جهان بيرون همه چيز در چارچوب نشانه‌اي و معناي نشانه‌ها جاي مي‌گيرد و بر همين پايه، زيبايي‌شناسي را بخشي از علم نشانه‌ها مي‌دانست (ارليخ، ص 159).


 


برآورد نظريات حلقه‌ي پراگ نزد ريپكا


يان ريپكا، دانشور ادبيات و خاورشناس چك، فعاليت علمي خود را از دهه‌ي 20 آغاز كرد و حاصل آن نوشته‌هايي زندگي‌نامه‌اي ـ تحليلي درباره‌ي دو شاعر ترك بود ـ ثابت (چاپ 1924 م) و باقي (چاپ 1926 م).


در 1926 م، هنگام تشكيل حلقه‌ي پراگ در شمار اعضاي نخستين آن بود و همان زمان نيز به عنوان يك خاورشناس در محافل حلقه شركت مي‌كرد (ماتسيوس، 1982، ص 441؛ دولزل، 1997م). هم زمان با درخشش حلقه‌ي پراگ، ريپكا به پژوهش‌هاي ادبي شرقي اشتغال داشت و از نتايج آن، كار مشتركش با ريتر در تحقيق هفت پيكر نظامي (1934 م) و مقاله‌اي به عنوان «از ادبيات نوين ايران» بود (ريپكا، 1935). كاربرد تعبير Belletristik به عنوان معادلي براي اصطلاح چكي Slovesnost در عنوان اثر اخير، نشان از پاي‌بندي ريپكا به اصطلاح سنتي دارد كه از سوي حلقه‌ي پراگ مورد توجه قرار داشت.(3)


در دوره‌ي پس از پاشيدگي حلقه، ريپكا به تحقيقات خود ادامه داد و آثاري درباره‌ي ادبيات ايران، پيرامون ليبي (1943م)، پروين اعتصامي (همان سال)، زائران و سفرنامه‌نويسان ايراني (1947م) و فرخي (1947م) و جز آن تأليف كرد (براي فهرستي از آثار، پيرسون 1998 م، ذيل نام). در آثار پسين او توجه به تاريخ بروزی افزون يافته و شاخص آن مقاله‌اي درباره‌ي سقوط نظام‌الملك است (ريپكا، 1953). اثر ماندگار ريپكا كه موضوع بررسي حاضر قرار گرفته، تاريخ ادبيات فارسي است كه در 1956 م به زبان چكي انتشار يافته و با تجديد نظري، تحرير آلماني آن در 1959 م به چاپ رسيده است.


ريپكا در تاريخ ادبيات فارسي برخلاف آثار مشابه از ديگر نويسندگان اروپايي با عنوان «تاريخ ادبيات فارسي»، موضوع مطالعه‌ي خود را «هنر كلامي» قرار داده و بدين ترتيب به سنت حلقه پاي‌بند مانده است. او چنان كه در مقدمه‌ي اثر خود اشاره كرده، نه مطلق متون پديد آمده به زبان فارسي، بلكه تنها آثاري را موضوع مطالعه‌ي خود قرار داده است كه داراي ارزش بوطيقايي بوده‌اند. از همين رو كتاب تاريخ ادبيات او، تاريخ موضوعات وقايع بوطيقايي در حوزه‌ي زبان فارسي است و ضرورت اقتضا داشته تا او پيش از ورود به سخن، به تحرير موضوع مورد بحث خود پردازد.


ريپكا در اين اثر بيشترين تأثير را از نظريات موكارژوفسكي پذيرفته و در تعميم اين نظريه و پاسخ‌گويي آن به ادبيات خاور زمين ژرف‌نگري‌هايي داشته است كه در ادامه مورد بررسي قرار گرفته است. موارد تأثيرپذيري از ياكوبسن در كتاب ريپكا به سختي قابل پي‌جويي است و از آن ميان، يادكرد ريپكا درباره‌ي «فزوني نظم بر نثر» در شعر فارسي، هر چند گذرا و كوتاه (ص. 75/153)(3)، احتمالاً اشاره‌اي به نظريه‌ي وجه غالب ياكوبسن است. او در جايي ديگر نيز اشاره دارد كه شعر ـ و نه نثر ـ شاخص آثار مكتوب فارسي است (ص 66/137).


آنچه در تحقيقات ريپكا اهميتي درخشان يافته و دست‌مايه‌ي آن در افكار موكارژوفسكي ديده مي‌شود، اهتمام به زمينه‌هاي اجتماعي و تاريخي ادبيات و توجه ويژه به رابطه ميان ادبيات و فرهنگ است كه مجموع رويكردهاي متنوعي را در اثر او پديد آورده است. شايد بتوان مجموع مطالعات زيربنايي ريپكا در نظريه‌ي ادبي را در سه بخش فرهنگي ـ اجتماعي، سياسي ـ اجتماعي و تبادل ميان فرهنگي طبقه‌بندي كرد و در هر مورد توجه داشت كه وي گاه مسائل را از نقطه‌نظر بنيادهاي تاريخي و گاه رخدادهاي انگيخته از تحولات خاص مطالعه كرده است. مبناي ريپكا در مطالعه‌ي تاريخي پديده‌هاي فرهنگي، گونه‌اي ساخت‌گرايي تاريخي است.


 


بنيادها و رخدادهاي ادبي


ريپكا بحث خود پيرامون تاريخ ادبيات فارسي را با سخن از استيلاي عرب بر ايران و در تقابل با آن مداومت فرهنگ باستاني آغاز كرده است. ريپكا اين نظر را كه ستاره‌ي ادبيات كهن ايران پيش از طلوع ادبيات جديد در دوره‌ي اسلامي افول كرده و در اين ميان گسيختگي حاصل شده بود را اشتباهي بزرگ خوانده است (ص 109/ 213). او در خلال مباحث خود، به گزاره‌اي برخاسته از ديدگاه‌هاي ساخت‌گراي مكتب پراگ اشاره كرده، مي‌گويد: «بايد در نظر داشت كه ملت، يعني قاطبه‌ي مردم، اختصاصات خود را حفظ كرده به شيوه ي خاص خود به زندگي ادامه می­داده، زيرا جامعه حتي يك لحظه هم از زبان مادري خود غافل نماند» (همان)؛ اين گزاره‌اي است كه بيش از آن كه خبري تاريخي باشد، نتيجه‌گيريي مبتني بر مباني ساخت‌گرايي است.


ريپكا مسير سنت‌هاي ادبي ايران را در طي قرون چنين دنبال كرده است: «سنت‌هاي كهن ادبي از دست نرفت و به موجوديت خود ادامه داد. پاره‌اي از اصطلاحات شاعرانه كه مورد استقبال گزنفون قرار گرفته از دوران باستاني هخامنشي گذشته و با طي دوره‌ي ساسانيان تا دوران شيوه‌هاي مرسوم در فارسي دري و عصر جديد ادامه مي‌يابد» (همان). به روشني مي‌توان دريافت كه ساختار حاكم بر هنر كلامي، خود برخاسته از ساختاري كلان بود كه زبان و بوطيقا را دربرمي‌گرفت و بوطيقا تابعي جدايي‌ناپذير از زبان محسوب نمي‌گشت. در نگاه تاريخي ريپكا كاملاً امكان‌پذير بود كه بوطيقاي ايراني حتي فراتر از زباني ايراني محافظت شود و امكان ظهور يابد و سپس به پايگاه اصلي خود در مهد فرهنگ ايراني بازگردد. ريپكا در عبارتي چنين آورده است: «تنوع ادبيات فارسي در اين دوره (آغاز عصر اسلامي) بر وسعت دامنه‌ي وظايف مورخ ادبي بيش از حد مي‌افزايد. زيرا وي به ناچار بايد گذشته از محصول‌هاي ادبي عاميانه، نه تنها به تعقيب خط سير و تحقيق در پيدايش و شكوفايي ادبيات واقعي فارسي دري بپردازد، بلكه مؤلفات ايرانيان را در ادبيات تازي نيز به حساب آورد. خاصه كه اين آثار لااقل وقتي كه امروز به عقب مي‌نگريم، بخش مهمي از اقتراحات ادبي ايران را تشكيل می­دهد». (ص 110/215). اوج ديدگاه‌هاي ساخت‌گرايي ريپكا در برخورد با تاريخ بوطيقاي ايراني، در استدلال‌هاي او درباره‌ي دوام سنت بوطيقا نهفته است. او آنگاه كه از وجود شعر در فارسي ميانه سخن آورده، استدلالي را ارائه مي‌كند كه جز در قالب ساخت‌گرايي تاريخي در برخورد با بوطيقا قابل درك نيست. او در بخشي از سخن خود مي‌گويد: «حتي به فرض آن كه در نظر اول از خرده‌ريزهاي به جاي مانده از ويراني‌ها چنين برمي‌آمد كه جز نثرهاي اندرزي چيزي در ميان نبوده، باز هم حقيقت جز آن است. زيرا ادبيات هيچ ملتي نمي‌تواند عاري از شعر باشد».(ص 110/215).


او در ديگر مواضع از كتاب خود باز به همين مبناي ساخت‌گراي خود بازگشته و از جمله در فصلي كه با عنوان «تسلسل بلاانقطاع ادبيات، مؤلفان ايراني در ادبيات تازي» گشوده، چنين آورده است: «نه پيش از مبدأ تاريخ كه مقصود از آن در اينجا تهاجم تازيان است و نه از دوران پس از آن اخبار و روايات زيادي نمانده و آنچه در دست است، به مراتب كمتر از اندازه‌ي مطلوب است. با اين همه كمترين ترديدي در پيوستگي اين دو مرحله روا نيست، زيرا ارتباط شعر فارسي دري با شعر فارسي ميانه بلافصل است و بين آن دو هيچ گونه انقطاعي وجود ندارد و به فرض هم كه از موجوديت شعر فارسي هيچ گونه خبري در دست نمي‌داشتيم ناگزير بوديم كه تعبداً آن را بپذيريم. زيرا كمترين تأمل، بر اين احتمال كه قريحه‌ي شاعري ـ كه ايرانيان پيش از قبول اسلام از خود نشان مي‌دهند ـ به طور ناگهاني و فقط در اسلام و بر اثر عنايات تازيان پديد آمده، قلم بطلان مي‌كشد (ص 115/223).


در پايان سخن از بنيادهاي ادبي نزد ريپكا، بايد به مقايسه‌اي اشاره كرد كه وي ميان ويژگي‌هاي حاكم بر شعر فارسي با شعر غربي انجام داده است. وي بحثي را كه تحت عنوان صورت دروني شعر گشوده، اين گونه آغاز كرده است كه صورت دروني شعر داراي دو بعد است: انديشه‌اي كه در شعر نهفته است و ديگر نكات دقيق فصاحت و بلاغت كه در آن ديده شده است. حاصل سخن ريپكا در اين باره آن است كه در شعر فارسي ظرايف بلاغي بيش از شعر غربي و در غرب احساس بيش از خرد و دانش شعر فارسي امكان ظهور يافته است، اگرچه هيچ يك را نمي‌توان فارغ از اين دو ويژگي شعر دانست (ص، 85/167). در پي همين بحث است كه ريپكا فصلي را با عنوان تزئينات خاص ادب فارسي و افراط در صناعات ادبي گشوده است. در اينجا همچنين بايد به نظريه‌اي از ريپكا اشاره كرد، مبني بر اين كه صورت يكي از اصلي‌ترين ابزارهايي است كه با درك آن، شعر نو فارسي قابل درك‌تر مي‌شود (ريپكا، 1959).


 


بنيادها و رخدادهاي فرهنگي ـ اجتماعي


بخش مهمي از مباحث ريپكا در مقدمه‌ي «تاريخ ادبيات فارسي» را مباحثي تشكيل مي‌دهد كه ناظر به بنيادهاي فرهنگي ـ اجتماعي و تأثير مفروض آن بر ادبيات است. در اين ميان بيش از همه، مسأله‌ي مذهب توجه ريپكا را به خود جلب كرده و او با عناوين گوناگون، تأثير روي آوردن به دين اسلام، تشيع و تصوف را بر ادب فارسي مطالعه كرده است (صص. 62/130، 63/131، 66/136، 67/138، 72،148). همچنين، مسأله‌ي مليت و احساسات ملي‌ ديگر ويژگي فرهنگي مورد توجه ريپكاست كه تأثير آن در ادب فارسي را دنبال كرده است (ص 61/128).


ريپكا در نوشته‌ي خود اصلي را بدين مضمون مطرح مي‌كند كه «در طول زمان، مباني و اوضاع و احوال اجتماعي دستخوش دگرگوني‌هايي شده كه ادبيات از آن متأثر بوده است» (ص 74/151) و در عمل نتايجي را بر اين اصل خود مترتب ساخته است. او گاه به طور كلي از تأثير استبداد و فئوداليسم بر ادبيات فارسي سخن آورده (ص 69/141) و گاه به طور مشخص برخي ويژگي‌هاي ادب فارسي را با بعضي بنيادهاي اجتماعي پيوند زده است. از جمله اين كه يادآورد مي‌شود مبهم و ترس‌آور بودن شرايط زندگي ايرانيان در مقاطع گوناگون تاريخ، در حوزه‌ي ادبيات موجب گشته تا شوخ‌طبعي امكان ظهور نيابد (ص 68/140). ريپكا در اشاره به ابهام بيش از حد انتظار در اشعار فارسي و در مقام تحليل چرايي اين ابهام، يادآور شده است كه با وجود گرايش به تكلف و نزاكت، «در غالب موارد انگيزه‌اي جز ترس در كار نيست» (ص 70/143). او به همين سان، به معرفي برخي ويژگي‌ها پرداخته كه بر اساس دريافت‌هاي خود، آنها را ويژگي‌هاي ادبي ـ اجتماعي ايرانيان مي‌شمرده است. از آن ميان برخي ويژگي‌هاي مضموني ادبيات فارسي است، مانند: قابليت تطبيق و سازگاري با شرايط (ص 64/132)، قابليت شاخص در جذب فرهنگ‌ها و گفت‌وگوي فرهنگي در ادبيات (ص 64/133)، روحيه‌ي مبالغه (ص 69/142) و روحيه‌ي محافظه‌كاري (ص 71/146)؛ و برخي ويژگي‌هاي صوري ادبيات فارسي است كه بارزترين نمونه‌هاي آن، نقش شعر در پايداري فرهنگ ايراني (ص 65/135) و افراط در پاي‌بندي به صورت، به عنوان نمودي از تناسب نظام اجتماعي و نظام ادبي است (ص 84/165).


او در اظهارنظري ديگر درباره‌ي تنوع موجود در هنر كلامي نقاط مختلف ايران، با تكيه بر پهناوري سرزمين ايران و فواصل دور ساكنان اين سرزمين بر آن است كه آنان «نمي‌توانند چنان متجانس باشند كه استعدادهاي جسماني و رواني‌شان نيز يكسان باشد». از همين رو معتقد است كه نمي‌توان در ادبيات ايران، ويژگي‌هاي بومي هر ناحيه را ناديده گرفت و با همه‌ي تجانسي كه بر كليت ادبيات فارسي حكمفرماست، در نواحي مختلف تفاوت‌هايي در سبك ادبي ديده مي‌شود (ص 62/129). فارغ از ساخت‌گرايي در بوطيقا، ديدگاه ساخت‌گراي ريپكا در برخورد با تاريخ كه در سراسر كتاب نقش بسته و گاه با ديالكتيك تاريخي نزديك گشته است، نشان از تأثيري دارد كه ريپكا از انديشه‌هاي فلسفه­ي تاريخ ديالكتيكي در عصر خود گرفته است. با اين حال تأثير روشني از ماركسيسم در كتاب او ديده نمي‌شود و تنها در يك مورد ـ و شايد به ناچار ـ نام ماركس از سوي او برده شده است (ص 62/130). درك بهتر تحليل‌هاي ريپكا در ارتباط با بنيادها و رخدادهاي فرهنگي ـ اجتماعي، در گرو مقايسه‌ي ديدگاه‌هاي او با ديدگاه‌هاي مكتب بوداپست، به خصوص گئورگ لوكاچ، ديدگاه‌هاي مكتب تارتو، به خصوص يوري لوتمان و ديگر نظريات بوطيقاي ساخت‌گرا در شرق اروپاست.


 


ژرف‌نگري در تعميم نظريه‌ي روش بيان


ريپكا نخست از نقطه نظر يك نقاد غربي با مبنا قرار دادن نظريه‌ي بيان، اين انتظار را مطرح كرده است كه هنجارشكني به عنوان پديده‌اي تكرارشونده در ادب فارسي به چشم مي‌آيد، اما آنچه او در عمل دريافته و آن را يك ويژگي عمومي در ادبيات مشرق انگاشته، اصراري بر حفظ سنت‌ها و پرهيز از هنجارشكني است. او يادآور مي‌شود كه شرقيان خود به اين محافظه‌كاري اذعان دارند، اما «آن را جمود، ركود و يكنواختي ادبيات تلقي نكرده، بلكه يك خصيصه‌ي ذاتي‌اش مي‌دانند و آگاهانه در آن مداومت مي‌ورزند» (ص 73/149).


ريپكا به يك نتيجه‌گيري مهم در بحث خود مي‌رسد و آن اين است كه «مفهوم ابداع و خلاقيت در شرق و غرب يكسان نيست. در ادب غرب، نوعي تازگي و بكر بودن معاني ضرورت حتمي است، ولي در شرق تغيير شيوه‌ي بيان، غور بيشتر در مضامين كهنه، تلطيف تصور و بيان و نظاير آن كافي است. خلاصه آن كه در شرق توجه بيشتر به چگونگي معطوف است تا به ماهيت، تلطيف مورد نظر است نه تنوع» (همان).


ريپكا در بخش ديگري از سخن خود، گام را فراتر نهاده و به علت‌يابي اين ويژگي در ادبيات شرق برخاسته است. او در اين باره مي‌گويد: «اين نكته كه تئوري‌هاي ادبي ملت‌هاي مسلمان در پي ابداعات شعري دامنه‌دارتر و پيشرفته‌تري نيست، علل ديني دارد و آن اين است كه با معتقدات مربوط به ‎آفرينش كه بنابر آن همه چيز از عدم به وجود آمده، تناقضي پيش نيايد (ص 66/137). هر چند از نقطه نظر شناخت مباني دين اسلام، دلايلي وجود ندارد كه بتواند مؤيد ديدگاه‌ ريپكا بوده باشد، اما جست‌وجوي او به دنبال چنين علتي حاكي از مباني او در نظريه‌ي ادبي است.


مبحثي ديگر كه ريپكا درباره‌ي «عشق و بيان آن» گشوده، صحنه‌اي ديگر از بسط نظريه‌ي ادبي پراگ در باب روش بيان است. وي در سخن از جايگاه عشق و شراب در ادب فارسي و در پي‌جويي از رابطه‌ي ميان صورت ادبي و معناي آن، مي‌گويد: «به طور كلي در شعر و ادب فارسي بيان صريح معاني، از هر مقوله كه باشد، در برابر پوشيده داشتن آن در زير پرده‌ي كنايات كاملاً عقب‌نشيني مي‌كند. معمولاً روشن ينست كه يك غزل يا صورت‌هاي مشابه آن به چه مناسبت سروده شده است، صرف‌نظر از موارد استثنايي و بسيار نادر، نمي‌توان از محتويات آن بدين نكته پي برد». او در ادامه‌ي سخن از كاربردهاي عشق و شراب، بر آن است كه «در اينجا نيز نشانه‌اي از يك نوع نادرستي در گفتار، بيان مفاهيم ناگوار به صورتي شايسته‌تر، كتمان حقايق تلخ و حتي تعبير كاملاً برعكس آن، محتملاً تمايلي هم به تملف در بيان و رعايت نزاكتي كه سنتي كهن دارد، به چشم مي‌خورد» (ص 69/143). او بر اين نكته نيز تأكيد كرده كه در كاربرد استعارات، علاوه بر اين كه افزوني ابهام حاصل مي‌شود، قدرت تأثير معاني نيز افزايش مي‌يابد و اين نكته‌اي است كه شاعران ايراني تا امروز با آگاهي از آن بهره جسته‌اند (ص 70/144).


ريپكا همچنين به اين نكته توجه دارد كه كاربرد تكرارشونده‌ي قالب‌هاي ادبي و به خصوص حمايت تصوف نسبت به طيفي از اين كاربردها، چگونه يك نظام نشانه‌اي خاص را در ادب فارسي پديد آورده است و اين نظام نشانه‌اي، به خصوص به غزل جنبه‌اي انتزاعي بخشيده كه با شيوه‌ي تخيل و روحيه‌ي ايراني سازگاري بسياري داشته است (همان).


 


پينوشتها:


 1- Confrontations: Studies in the Intellectual and Literary Relations between Germany, England, and the United States during the Nineteenth Century.


2- Mukarovsky, Jan. Structure, Sign and Function.


3ـ اصطلاح Slovesnost تعبيري است كه به تكرار در نوشته‌هاي حلقه‌ي پراگ به كار رفته و در عنوان نشريه‌ي Slovo a Slovesnost، ارگان حلقه‌ي پراگ، جاي گرفته است.


4ـ ارجاعاتي كه در آنها دو صفحه با مميز جدا شده است مربوط به تاريخ ادبيات فارسي نو، از ريپكاست. عدد سمت راست مميز نشانگر شماره صفحه در متن چكي و عدد سمت چپ نشانگر شماره صفحه در ترجمه‌ي فارسي كتاب است.


 


منابع


ترجمه‌ي فارسي برخي از مآخذ ياد شده عبارت‌اند از:


اشكلوفسكی، ويكتور. «هنر به مثابه فن»، ترجمه‌ي فرهاد ساساني، ضمن ساخت‌گرايي، پساساخت‌گرايي و مطالعات ادبي، به كوشش فرزان سجودي، تهران، حوزه‌ي هنري، 1380، صص 80ـ 49.


تودوروف، تزوتان، منطق گفت‌وگويي ميخاييل باختين، ترجمه‌ي داريوش كريمي، تهران، نشر مركز، 1377.


ريپكا، يان. تاريخ ادبيات ايران، ترجمه‌ي عيسي شهابي، تهران، 1354.


موكارژوفسكي، يان. «نقش زيبايي‌آ‏فريني، هنجار، ارزش، به مثابه واقعيت‌هاي اجتماعي»، ترجمه‌ي بهروز محمودي بختياري، ياكوبسن، رومن. «زبان‌شناسي و شعرشناسي»، ترجمه‌ي كوروش صفوي، ضمن گفتارهايي در زبان‌شناسي، تهران، هرمس، 1379، صص 105 ـ 89.


ياكوبسن، رومن. «وجه غالب»، ترجمه‌ي بهروز محمودي بختياري، ضمن ساخت‌گرايي، پساساخت‌گرايي و مطالعات ادبي، به كوشش فرزان سجودي، تهران، حوزه‌ي هنري، 1380، صص 113 ـ 107.

 

    299 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   حلقه پراگ 

افراد و مشاهير
●  ريپكا   يان
●  موكارژوفسكي   يان

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:26/04/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب