باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 49 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
سرانجام غرور و نخوت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: ايرج - باباحاجى

منبع: روزنامه - شرق

 
 

در آن زمان شايعاتى بود كه قرار است هوشنگ نهاوندى به نخست وزيرى برسد، اما هويدا او را از كابينه كنار گذاشت و نام او به فراموشى سپرده شد. مقام رياست دفتر فرح پهلوى پست بالايى براى يك رجل سياسى نبود. نهاوندى از همان وقت كينه هويدا را به دل مى گيرد. طورى كه چاپ مقاله، انتخاب ازهارى و كارشكنى هاى دوره نخست وزيرى آموزگار را به هويدا نسبت مى دهد كه با اين كارها سعى مى كرده بى لياقتى همه آنها را در برابر دوران نخست وزيرى خود به رخ بكشد. زمانى كه شاه به دولت نظامى اجازه داد هويدا را به زندان بيندازد نهاوندى مى نويسد در حقيقت معلوم نيست كه شاه آگاهانه هويدا را به خاطر اشتباهاتش در ماجراى آن مقاله و چند مورد ديگر كه بعداً به او نسبت دادند تنبيه كرد. در آن زمان چند نفر از گروه مطالعاتى وضعيت كشور را به شاه گزارش داده بودند كه هويدا با ايجاد اتاق هاى اصناف بدنه اقتصادى كشور را به فساد كشيده و به قول معروف اين اتاق اصناف قانقارياى صنعت كشور شده است. نهاوندى در جاى ديگر درباره هويدا مى نويسد كه او چاپلوس ترين و متملق ترين فرد سياسى كشور بود، دوست نداشت در اين بابت كسى را بالاتر از خود ببيند. نهاوندى در مورد چاپ مقاله رشيدى مطلق اضافه مى كند، بعد از چاپ آن صداى اعتراضات در قم و تبريز به هوا رفت. گروه مطالعاتى بررسى مسائل ايران كه به پيشنهاد خود شاه در سال ۱۳۵۵ تشكيل شده بود، چاپ مقاله عليه آيت الله خمينى را يك اشتباه بزرگ سياسى قلمداد كرد. گروه مطالعاتى بررسى مسائل ايران متشكل از هزار تن از چهره هاى دانشگاهى، روشنفكران، قضات بلندپايه، بازرگانان و صاحبان صنايع بود كه در اين گروه عضويت داشتند. نهاوندى در بعضى جاها از خاطراتش با توضيح اين مسائل و وضعيت رخ داده به قسمت هايى اشاره مى كند كه با توجه به اين اتفاقات بعضى از روزها اوضاع آرام مى شد و طورى برآورد مى  شد كه انگار خبرى نيست. او در اين باره مى گويد: زندگى بسيار منظم شاه و دربار ادامه داشت. در قله قدرت هنوز هيچ كس درنيافته بود كه چه مى گذرد. هيچ تصميمى براى رويارويى با بحران گرفته نشده بود. هنوز آثار بيمارى مهلك شاه پديدار نشده بود. صبح زود بيدار مى شد، ده دقيقه اى ورزش مى كرد، سپس مطبوعات ايران و جهان را از نظر مى گذراند. بخش هايى از آنها را مى خواند. نيويورك تايمز، واشينگتن پست، لوموند، فيگارو و تايمز لندن مطبوعات خارجى بودند. سپس گزارش دستگاه هاى امنيتى را مى خواند. سر ساعت ۱۰ به دفترش مى رفت و بلافاصله رئيس كل تشريفات وارد مى شد. پيرامون برنامه هاى روزانه گفت وگو مى كردند و پس از او نوبت به وزير دربار اميرعباس هويدا مى رسيد، بعد از حل و فصل امور او نوبت به «شرفيابى ها» مى رسيد. هر مراجعه بسته به اهميتش كمابيش سى دقيقه به درازا مى كشيد، در آخرين ساعات نيمروز نوبت به وزير امور خارجه مى رسيد. اين ديدارها ساعت يك و ربع تمام مى شد، سپس شاه به كاخ مى رفت تا با همسرش ناهار بخورد. پس از غذا روى كاناپه اى دراز مى كشيد و به موسيقى ملايم يا كلاسيك گوش مى داد. ساعت ۳ بعدازظهر به دفترش بازمى گشت. ديدارهاى بعدى تا ساعت ۷ بعدازظهر طول مى كشيد. او معمولاً بين ساعت ۸ تا ۳۰/۸ شب شام مى خورد، سپس اگر مهمانى خانوادگى يا ضيافت رسمى نبود ترجيح مى داد براى استراحت و آرامش به تماشاى فيلم حادثه اى، كمدى يا تاريخى مشغول شود. نهاوندى در ادامه مى گويد كه بارها به او هشدار داده شده كه اوضاع وخيم است. براى عادى كردن وضع بهتر است با فسادهاى موجود برخورد شود. اما او باور نمى كند كه دوستان غربى او را در اوضاع بحرانى رها كنند. خود بزرگ بينى توهم آميزى كه بعد از سفر كارتر به اوج رسيده بود طورى كه در يك سخنرانى با اطمينان مى گويد كه هيچ كس نمى تواند مرا براندازد. من از پشتيبانى بزرگ ترين بخش ملت ايران، همه كارگران و هفتصد هزار ارتشى برخوردارم. ادعايى كه به يك سراب سوزنده تبديل شد و تمام روياهاى او را ويران كرد. نهاوندى در ادامه مى افزايد كه شاه به هيچ يك از توصيه ها توجه نمى كند. همچنان بر رفتار خود اصرار مى كند. رفتارى كه بعدها با انتخاب شريف امامى و ازهارى و بختيار مشخص مى شود كه چقدر با تضاد روبه رو است. تضادهايى كه پس از سخنرانى معروف «صداى انقلاب شما را شنيدم» به اوج رسيد و با آخرين روزهاى نخست وزيرى بختيار به سير قهقرايى افتاد و به نابودى رژيم پهلوى منجر شد. نهاوندى در ادامه خاطرات خود به آخرين راهكارها و نقشه هاى پيشنهادى براى نجات رژيم شاه اشاره مى كند، او در جايى نيز به ژنرال هويزر آمريكايى مى پردازد. ژنرالى كه به همراه سفير آمريكا ويليام سوليوان به ديدار شاه مى    رود و نتيجه آن ديدار اين مى شود كه شاه بعدها در جايى بگويد كه تنها دلمشغولى آن دو اين بود كه بدانند من در چه روزى و در چه ساعتى خواهم رفت و صد البته اين ديدار باعث مى  شود كه شخص محمدرضا پهلوى از روياهاى خود در مورد غرب و پشتيبانى اش بيرون بيايد، آمريكايى كه او خيال مى كرد هرگز رهايش نخواهد كرد. نهاوندى درباره هويزر مى نويسد: اردشير زاهدى وقتى متوجه شد هويزر در تهران است به شاه گفت: «اين آقا بدون دعوت و اجازه بلند شده و آمده اينجا، در صورتى كه هيچ كارى در اينجا ندارد، او را به اتهام ورود غيرقانونى به پايتخت دستگير و علناً بيرونش كنيد.» هوشنگ نهاوندى در ادامه به چند جلسه ديدار و گفت وگو مى پردازد و در نهايت به تصميم شاه براى خروج از ايران اشاره مى كند: تاريخ رفتن تعيين و همه چيز آماده شده بود. فرح پهلوى بر آن شد كه در خجير شكارگاه خاندان سلطنتى با دوستان نزديكش گردهمايى بدرود تشكيل دهد. اگرچه عده  اى از جهت امنيت اين مهمانى اعتراض داشتند اما به دستور شاه گارد حفاظت آن را بر عهده گرفت. فضاى مهمانى رنگ دلتنگى داشت ولى غم زده نبود. دو روز بعد از اين مهمانى در روز ۲۶ دى شاه ساعت ده صبح به دفتر كار خود رفت، چند سند و نامه امضا كرد. با چند نفر ديدار داشت و در نهايت بعد از خداحافظى با مقامات ادارى كاخ، پيشخدمت ها، محافظين شخصى، با دو فروند هلى كوپتر حامل وى و اعضاى خانواده و مقامات امنيتى راهى فرودگاه مهرآباد مى شود.

نهاوندى در توصيف آن روز مى نويسد: باد يخ زده اى بر نوار پرواز فرودگاه مى وزيد. به ملاحظات امنيتى از بيش از يك ساعت پيش از آن پرواز هواپيماها را متوقف كرده بودند. ماموران هدايت هوايى در اعتصاب بودند و افراد ارتشى به جاى آنها انجام وظيفه مى كردند. شاه چهره اى مات و تقريباً آماده براى گريستن داشت. همه در انتظار نخست وزير بودند. پانزده دقيقه بعد با هلى كوپتر آمد. شاه او را در تالار آشيانه به حضور پذيرفت و چند توصيه به او كرد. مخصوصاً سفارش كرد كه مراقب امنيت كسانى كه به او خدمت كرده و در كشور مانده بودند، باشد. بعد از اين گفت وگوى چند دقيقه اى در ميان درخواست و همهمه افسران رده بالاى حاضر در مراسم سوار بر هواپيماى سلطنتى، يك بوئينگ ۷۰۷ سفيد و آبى كه شاهين نام داشت شد و به همراه خانواده راهى آسوان در مصر شد. نهاوندى در ادامه از تعبير سياست آمريكا در قبال پذيرايى از شاه مى نويسد و اشاره مى  كند: تا قبل از آن قرار بود شاه طى يك سفر رسمى به آمريكا در آنجا طى يك ناهار يا شام ديدارى رسمى با كارتر داشته باشد. اما طى يك چرخش ۱۸۰ درجه لحن غربيان دگرگون شد. از نظر واشينگتن و هم پيمانان انگليسى و فرانسوى اش محمدرضا پهلوى ديگر فقط يك رئيس كشور پيشين سرگردان و آواره بود. ساليوان نيز به شاه در آخرين ديدار هشدار داده بود كه نمى تواند به گونه رسمى با كارتر ديدار داشته باشد و به همين خاطر شاه تصميم گرفت در آخرين لحظات به ديدار انور سادات در مصر برود. در فرودگاه آسوان زوج سلطنتى با احترام بسيارى از سوى سادات مورد استقبال قرار گرفتند. رئيس جمهور مصر در پاى پلكان به شاه نزديك شد و آن دو دست يكديگر را به گرمى فشردند و با هيجان و احساسات بسيار يكديگر را در آغوش گرفتند.

سادات به او گفت: «مطمئن باشيد كه اين كشور از آن شما است و ما برادران ملت شما هستيم.» و شاه چنان تحت تاثير قرار گرفته بود كه نزديك بود بگريد. زوج سادات بعد از انجام مراسم تشريفات و شليك ۲۱ گلوله توپ، زوج سلطنتى پهلوى را در هتل «اوبروى» در جزيره كوچكى در كنار نيل اسكان دادند و امكانات راحتى آنها را آماده كردند. شاه تصميم داشت به آمريكا برود. تلفن مرتب ميان آسوان و ايالات متحده در كار بود. چندين دوست در اين زمينه دخالت كردند. شاه و جرالد فورد دو بار با هم ديدار كردند. با سفير آمريكا در قاهره تماس گرفته شد كه با تماسى با مقامات كشورش تاريخى براى سفر به آمريكا تعيين كند. اما سفير در مهلتى چندساعته براى جواب اعلام مى نمايد: «دولت آمريكا متاسف است كه نمى تواند شاه را در خاك خودش بپذيرد.» شاه متوجه مى شود كه ديگر اميدى از آن سو نيست و از يك طرف نمى خواست در مصر بماند و مزاحم دوست وفادارش كه قرار بود به زودى به سفر رسمى خارج از كشور برود، شود. بنابراين دعوت سلطان حسن دوم شاه مراكش را قبول مى كند و راهى مراكش مى شود. ملك حسن با پادرميانى اردشير زاهدى قبول كرده بود شاه به خاطر دوستى به آنجا برود. وقتى بوئينگ بر باند فرودگاه مراكش نشست ملك حسن از او استقبال كرد ولى نه تشريفات نظامى در كار بود و نه دوربينى، حتى به مطبوعات محلى سفارش شده بود در اين باره سروصدايى نكنند. شاه و خانواده اش در كاخ جيران الكبير ساكن مى شوند. از همان روز اول به آنها فهمانده مى شود كه اين پذيرايى چندروزه است و مقامات مراكش انتظار رفتن او را مى كشند. روز هاى اقامت در مراكش با چند ديدار و مصاحبه سپرى مى شود و در همان كشور شاه به پيشنهاد ملك حسن تصميم مى گيرد خاطرات خود را بنويسد. كتابى كه با پادرميانى و معرفى شاه اردن به انتشارات «آلبن ميشل» كه «هانرى بونيه» مدير انتشارات آن را به خوبى مى شناخت سپرده شد.

بونيه به رباط احضار و به شاه معرفى مى شود و بدين ترتيب نگارش كتابى با عنوان «پاسخ به تاريخ» آغاز شد. روز هاى اقامت در مراكش با اين كتاب و چند تماس از تهران سپرى مى شود، ملك حسن نيز در پس ظاهرى مودبانه شتاب داشت كه شاه كشورش را ترك كند. شبكه روابط اردشير زاهدى دوباره به كار مى افتد. سوئيس عذر  خواهى مى كند. پاريس نيز درخواست را رد مى كند. شاه، انگليس را قبول نمى كند اگرچه پاسخ لندن نيز منفى است. در ميان اين سرگردانى ها، شاه طى ديدارى با كنت الكساندر دومرانش رئيس سازمان هاى اطلاعاتى فرانسه از غرب و هم پيمانانش گله مى  كند. آنها را مقصر سقوطش معرفى مى كند. توضيح اينكه اين صحبت و تحليل نيز از همان تضاد هاى روانى شاه سرچشمه مى گيرد چرا كه تا چند وقت پيش از اين اتفاقات آمريكا و غربيان را جزء دوستان خود مى پنداشت و همواره زمزمه مى كرد كه آنها از سلطنت او محافظت خواهند كرد. جالب است كه در سخنان خود با دومرانش اضافه مى كند كه تمام اين رفتار ها بعد از قرارداد او با ماته اى مدير كمپانى نفتى AGIP سرچشمه مى گيرد، همانجا كه غرب دريافت ديگر نمى تواند نفت ارزان تهيه كند.

شاه از دريچه عينك خود فقط و فقط خارج را مى ديد. تمام اتفاقات و وقايع را به آنجا منتسب مى كرد در حالى كه طبق روايت خود نهاوندى او چشمانش را به داخل بسته بود و از رفتار دولت و افزايش قيمت ها و رفتار هاى عجيب و غريب به بهانه جشن هاى هنر در باريون خبر نداشت. خيمه شب بازى هايى كه باعث تحريك احساسات مردم مسلمان گرديد و تومار حكومتش را برچيد. او هرگز نمى خواست باور كند كه ريشه اين انقلاب در جايى ديگر جان گرفت و رشد كرد. او تمام تقصيرات را به گردن خارجيان مى انداخت. در حالى كه در همان داخل ساواك سانسور شديدى را به جريان انداخته و با هر جنبده اى به نام خرابكار رفتار وحشيانه اى داشت. اين سيستم تمام صدا ها را خفه كرده و تنها نواى تملق را قبول مى كرد. نواى تملقى كه شاه را به حدى رساند كه دچار توهمش كرد. روز هاى اقامت در مراكش با پرواز به سوى باهاماس و بعد ها مكزيك به پايان رسيد. در ناسائو فردى به نام رابرت آرمايو به مسافرين اضافه شد. او مردى سى ساله، تكيده و خوش پوش بود. از آن پس او همه كاره شاه و فرح شد. بعد از چند روز اقامت در جزيره پاراديس باهاماس، شاه به دعوت لوپز پورتيو رئيس جمهور مكزيك در روز ۱۰ ژوئن ۱۹۷۹ با يك هواپيماى جت كوچك خصوصى به همراه خانواده اش وارد مكزيك شد. در ويلاى گل سرخ محل اقامت او در كوئرناواك شهرى در صد كيلومترى مكزيكو، ديويد راكفلر و جوزف ريد به ديدارش آمدند.

ريچارد نيكسون هم به ديدارش آمد و موجب خشنودى او شد. با اين آرامش نسبى كه شاه به دست آورد دوباره مشغول كتاب پاسخ به تاريخ شد. هوشنگ نهاوندى همچنين اشاره مى كند كه او و همسرش هم بعد از پيروزى انقلاب در همان روز هاى اقامت شاه در مكزيك از ايران خارج مى شوند. او همچنين مى نويسد كه بعد از رسيدن به فرانسه به درخواست شاه به ديدار او در مكزيك رفتم. او درباره ملاقات خود با شاه مى نويسد كه بعد از صرف غذا با هم قدم زديم. من درباره وقايع روز هاى اخير با او صحبت مى كردم كه به بختيار رسيديم. شاه به من گفت: آيا مصاحبه مرا چند روز بعد از ۲۸ مرداد با كيهان به ياد داريد؟ جواب دادم خير، من در آن زمان دانشجوى حقوق در فرانسه بودم.

شاه گفت: درست است، شما از من جوان تريد، در آن مصاحبه گفتم كه در ميان اطرافيان آن پيرمرد لجوج (هميشه مصدق را اينگونه معرفى مى كرد) به او خيانت مى كردند. «بختيار» نيز يكى از آنها بود. او براى انگليسى ها جاسوسى مى كرد. عقيده ام درباره او تغيير نكرده، او يك خائن است، ذاتش چنين است. به يكباره از او پرسيدم پس چرا او را به نخست وزيرى برگزيديد؟ جواب داد: او تنها آدمى بود كه آنقدر جاه طلبى داشت كه بپذيرد آخرين نخست وزير شاهنشاهى ايران باشد. همه كسانى كه براى نخست وزيرى پيش مى كشيدم شرط ترك نكردن ايران را پيشنهاد مى كردند. او تنها فردى بود كه گفت من بروم و در آخر نيز شاه اضافه كرد: يكى ديگر از اشتباهاتم اين بود كه به كسانى اعتماد كردم كه شايسته اش نبودند و چند صحبت ديگر كه با دعوت به صرف چاى و قهوه به اتمام رسيد. هوشنگ نهاوندى در ادامه خاطرات به بيمارى شاه اشاره مى كند كه بالاخره افشا شد. پزشكان جهت مداواى او سفر به آمريكا را توصيه مى كردند.

داستانى كه روز به روز بحرانى تر مى شود تا بالاخره كارتر بر اثر فشار ديگر مقامات تسليم مى شود و اجازه ورود شاه به خاك آمريكا را صادر مى كند. مسافرى كه از جلد شاهى به جلد بيمارى به نام ديويد نيوسام درمى آيد. «قرار بود ورودشان مخفيانه باشد بنابراين سرنشينان هواپيما را بى سروصدا پياده كردند و سوار بر اتومبيل هايى به سوى محل سكونت اشرف پهلوى در شرق نيويورك راندند، چندصد متر مانده به مقصد كسى به آنها خبر داد كه انبوهى عكاس، فيلمبردار، خبرنگار مطبوعات سراسر جهان در برابر خانه انتظار آنها را مى كشند. ناگزير مسير عوض شد و راه «نيويورك  هاسپيتال» را در پيش گرفتند. نام جعلى ديويد نيوسام كمكى به افشا نشدن قضيه نكرد. دقايقى بعد از ورود مخفيانه به بيمارستان وسايل ارتباط جمعى باخبر شدند و در برابر بيمارستان به صورت دائم بساط خودشان را پهن كردند.»

در همان روزها بعد از عمل جراحى توسط ژرژ فلاندرن و دكتر كلمن روز ۴ نوامبر سفارت آمريكا در تهران توسط دانشجويان تسخير شد و به اين ترتيب واشينگتن در بزرگترين بحران سياسى تاريخ معاصر آمريكا فرو رفت، وضعى كه سيل نفرت تازه اى عليه شاه را به وجود آورد. او هر روز در بيمارستان تفسيرهاى ضد خود را مى شنيد. با اين وضعيت او تصميم به خروج از آمريكا مى گيرد. مصر و رومانى پيشنهاد مى شود اما شاه به پاناما مى رود. در آنجا با مسئله استرداد به ايران روبه رو شده و به دعوت سادات با حالتى فرارگونه به مصر مى رود. در ورود به مصر در بيمارستان معادى قاهره بسترى مى شود و طى يك عمل جراحى، طحال او را خارج مى كنند. هوشنگ نهاوندى راوى خاطرات بار ديگر در مصر به ديدن شاه مى رود و دوباره با او به گفت وگو مى نشيند، گفت وگويى پيرامون سياست هاى قبل از انقلاب و خروج شاه از ايران و در ادامه نيز درباره صنعت نفت و ديگر صنايع بحث مى كنند و سرانجام مى نويسد در ديدار بعدى او ضعيف تر شده بود و در بيمارستان بسترى بود. از روز ۲۵ ژوئيه عفونت جديد و شديدى او را به حالت كما برد، اعضاى خانواده اش بر بالين او گرد آمدند و از روز ۲۶ ژوئيه اعضاى تيم پزشكى بر آن شد كه بگذارد طبيعت كار خود را انجام دهد و استفاده از هر وسيله و امكان دارويى متوقف شد تا اينكه روز يكشنبه ۲۷ ژوئيه صبح صداى چند نفس عميق به گوش رسيد سپس دمى فرو داد و كار پايان يافت. تمام لوله هاى امدادرسانى پزشكى را از بدن او خارج ساختند. دكتر پيرنيا حلقه ازدواج او را از انگشتش بيرون كشيد و به همسرش داد. پرستار مصرى چشمانش را بست. در ساعت ۱۰ صبح مرگ رسماً اعلام شد. جسد به سردخانه منتقل شد. هوشنگ نهاوندى در ادامه به خاكسپارى شاه در مصر مى پردازد.

مراسمى كه آخرين فصل خاطرات است خاطراتى كه در آن هيچ اشاره اى به فساد اعضاى دولت و دربار نمى شود و حتى در دوران بعد از سقوط نيز به تعريف و تمجيد منتهى مى شود. اينكه اين گروه روشنفكران پيشرو دربار خود را از اتفاقات افتاده تطهير مى كنند. همانطور كه در ديگر خاطرات چاپ شده نيز اين موضوع كراراً تكرار شده كه آنها مى خواستند كارى براى نجات كنند ، شاه به حرفشان توجه نكرده و آنها نيز با پافشارى بر اين موضوع خود را مبرا كرده اند، دقيقاً مثل حرف  هايى كه عبدالمجيد مجيدى،  عاليخانى، احسان  نراقى، خود هوشنگ نهاوندى و ديگر رجالى كه در اين سال ها خاطره نويسى كرده اند.

اين خاطرات هم برگى از دوران رژيمى بود كه تمام تكيه خود را به بيگانگان داده بود و نسبت به مردمش بى اعتنا بود. مردمى كه حتى در جشن عمومى سهمى نداشتند. جالب است كه بدانيم با گذشت ۲۵ سال از واقعه انقلاب هنوز اين آقايان دست از توهمات خود برنداشته و بدون اشاره به سيستم متكبرانه اى كه خود هم جزيى از آن بودند و موجب گرفتارى ها و سرخوردگى مردمى شدند به نقش هاى دايى جان ناپلئونى اشاره مى   كنند كه باعث به هم خوردن سيستم آنها شد. از دست هاى پنهانى حكايت مى  كنند كه از بيرون آمد و اين جريان را رهبرى كرد در حالى كه چنين نبود و مردمى خسته از دروغ و فساد و تبعيض و فاصله طبقاتى به ستوه آمد و در پى رهبرى امام خمينى تومار پادشاهى را براى هميشه برچيد. مردمى كه براى عظمت آنها جشن هاى دو هزار و پانصد ساله گرفته شد، اما خود آنها را به اين جشن ها راه ندادند و جالب است كه نهاوندى خاطرات خود را با اين روزها شروع مى كند، جشنى براى عظمت كه باعث سقوط مى شود. دم خروسى كه هيچ جا قابل پنهان كردن نيست.دربارى متملق رياكار كه شيفته فرهنگ غرب است، همان غربى كه در عاقبت كار آنها را نپذيرفت.

 

    201 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تاریخ معاصر ایران (239)
●   حكومت پهلوي (170)

افراد مرتبط
●  پهلوی   محمد رضا(45)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:13/04/1384

تاريخ شمسی نشر:13/04/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب