باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 30 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نگاهي به انديشه هاي رنه دکارت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


محمد بقايي (ماکان) ، مترجم پرکار سالهاي اخير کتابي در دست چاپ دارد تحت عنوان «شرح فلسفه و آثار دکارت». به انگيزه تاليف اين کتاب که انتشارات اقبال آن را منتشر مي کند، گفتگويي داشته ايم با ماکان در شناخت بيشتر اين فيلسوف بحث انگيز ، با سوالاتي که مباحث اصلي کتاب مذکور بربنياد آنهاست.
 
   ● نام گفت و گو شونده: محمد - بقایی ماکان

منبع: سایت های خبری - جام جم آن لاین

 
 

●نخستين پرسشي که با نام دکارت به ذهن مي رسد اين است که او کشف حقيقت را بر بنياد شک قرار مي دهد و از سوي ديگر يک کاتوليک تمام عيار است و قائل به وجود خدا و جهان خارجي.چنين تفکري چگونه قابل توجيه است؟

البته او پيش از آن که قائل به وجود خدا و کائنات باشد ، قائل به وجود خود بود. يعني معتقد بود که خداشناسي در خودشناسي است ؛ همين که مي گوييم خود را بشناس تا خداي خود را بشناسي (من عرف نفسه فقد عرف ربه).

دکارت سعي مي کرد فقط از طريق عقل و بدون توسل به شواهد حسي يا عملي به کشف حقايق نائل آيد. روش تشکيک البته در پيش از دکارت هم معمول بود و مبدع آن در واقع آگوستين است.

به نظر وي براي آن که بتوانيم حقيقتي را کشف کنيم ، ابتدا بايد ذهن خود را از هر عقيده اي پاک کنيم ؛ يعني ذهن خويش را به يک لوح سفيد تبديل کنيم و سپس آنچه را که براساس عقل تعيين کرده ايم ، بر آن بينگاريم.

از همين رو شک کلي را مطرح مي سازد، يعني بدون استثناء درباره همه چيز شک مي کند. البته «شک» در اصطلاح شناسي دکارت يعني «انديشه» ، اين که او مي گويد «شک مي کنم» يعني «مي انديشم» و چون «مي انديشم» پس وجود دارم.

دکارت سپس به دنبال مسبب وجود خودش مي رود و نتيجه مي گيرد که قطعا موجودي بزرگتر، کامل تر، آگاه تر و داناتر از وي بايد وجود داشته باشد و آن خداست که خالق وجودهاي کهتر است.

درباره وجود کائنات نيز به همين استدلال متوسل مي شود و مي گويد: ادراکات حسي ، حکايت از وجود اشياي خارجي دارند که همان جهان مادي محسوس است.

 

●او که در همه چيز شک مي کرده ، چگونه است که در حواس خود شک نداشته؟

زيرا به عقيده وي حواس آدمي از سوي خدا اعطا شده و انسان چاره اي ندارد که به آنها اعتماد کند؛ زيرا اگر جز اين باشد، معنايش اين است که خدا انسان را فريب مي دهد. ولي خدا موجودي کامل و بري از هر عيبي است و چون چنين است نمي تواند فريبکار باشد. پس جهان خارجي که ما با حواس ادراک مي کنيم وجود دارد. بنابراين مي بينيد که دکارت اگرچه کشف حقيقت وجود خويش ، خدا و جهان را بر پايه شک کلي مي نهد ولي سرانجام ، آنها را از طريق عقل ثابت مي کند. به نظر وي هيچ چيز را نبايد حقيقت مسلم شمرد؛ مگر آن که عقل بر آن مهر تاييد بزند.

يعني به اين ترتيب دکارت شناخت حقيقت را از طريق خدا مي جويد و به اصل ديگري معتقد نيست؟

اگر چنين است ، پس بايد او را فيلسوفي الهي دانست.

اگر هم او را فيلسوفي الهي بدانيم پر بيراه نرفته ايم.

البته دکارت به رغم آن که کاتوليک مومني بود و هيچ دوست نمي داشت که خود را از کليساي رم منفک کند. ولي نمي توان او را در شمار فلاسفه الهي جاي داد. حقيقت اين است که گرچه خدا در ذهن وي مرتبه اي والا و در صدر انديشه اش جاي دارد؛ ولي او را در فلسفه اش به عنوان يک اصل تبيين کننده براي شناخت حقيقت رها مي سازد و بنياد فلسفه خود را فقط بر 2 اصل قرار مي دهد که عبارتند از «ذهن» و «جهان». يعني انسان و طبيعت.

نه ، نه ، اصلا به اين معنا که برخي مي پندارند نيست.

شايد بتوان گفت «ذهن» و «ماده» ، جهان مورد نظر دکارت همين جهان مادي است.

دکارت وقتي سخن از انسان مي گويد مقصودش همه وجود آدمي نيست ، بلکه فقط انسان را در نظر دارد. بنابراين «انسان» در فلسفه دکارت مترداف «ذهن» به کار مي رود. البته همين موضوع ساده انقلاب تمام عياري در دنياي فلسفه پديد آورد که لابد نه حتما خود دکارت هم آن را پيش بيني نمي کرد. پس از دکارت ، فلسفه متوجه باطن انسان شد، به گونه اي که حقيقت را در نفس آدمي مي جويد که محتمل است آنچه را که مي جويد در اين طريق نيز نيابد. فلاسفه بعد از دکارت در واقع روانشناسان غير حرفه اي شده اند. اين امر سر در تقسيم ذهن و ماده دارد که از انديشه دکارت تراويده ، او بود که خشت اول اين بنا را نهاد؛ فرضيه اي که وي در باب جدايي ذهن و ماده مطرح کرد هرگز تا زمان وي به ذهن کسي خطور نکرده بود. انديشه اي که اثراتي عظيم در پي داشته است.

 

●اين تاثيرات عظيم به طور خلاصه و به بيان ساده چه بوده است؟

شکي نيست که هر انديشه تازه اي پاره اي از مسائل را مي گشايد ولي در عين حال مجهولات جديد نيز مي آفريند. بنابراين، هنگامي که آگاهي و معرفت فزوني مي گيرد، آدمي به معلوماتي بيشتر نياز پيدا مي کند، اين روندي است که هرگز نهايتي ندارد. از آن جمله است دانش جديد روان شناسي که با طرح ظرايف ذهن بشر، آن را تا حد مسائل جهان مادي اهميت داده است.

تن آدمي يا به قولي عالم صغير پاره اي از اين جهان مادي (عالم کبير) است ، يعني نخستين منزلي که ذهن (روان) و ماده با هم تلاقي مي کنند. ولي بعد از آن چه رابطه اي با هم دارند؟ آيا اين دو با هم برابرند و هيچ تلاقي و پيوندي با هم ندارند؟ آيا ذهن از ماده نشات مي يابد يا ماده از ذهن؟ هر فيلسوفي پس از دکارت يکي از اين نظرات را پذيرفته و به دفاع از آن پرداخته که البته همچنان به قوت خود باقي و مورد بحث است.

فلاسفه موضوع خاص خود، يعني ذهن را برگزيدند و به نقادي آن پرداختند و دانشمندان به ماده روي آوردند و در تحقيقات خود به موفقيت هاي جديد و چشمگير دست يافتند. اين امر سبب تحولات گوناگون شد، يکي از آنها اين بود که پيوستگي ميان علم و فلسفه که بيشتر - في المثل به صورتي که در دوره اعتلاي فرهنگ يونان در سده هاي پنجم و چهارم پيش از ميلاد - وجود داشته از ميان رفت.

به اين ترتيب فلسفه درونگرا شد و به مسائل باطني انسان رو کرد. دکارت باعث شد که فلاسفه پس از او توجه خود را به ذهن يا به ضمير آگاه و هشيار آدمي معطوف سازند. بعد مباحثي تازه در اين زمينه مطرح شد، از جمله اين که ذهن خودآگاه حکايت از همه ذهن ندارد، اين موضوع مهمي است که فرويد، روانپزشک اتريشي بعدها تلاش بسيار کرد تا آن را به نوعي ديگر بازگويد و سرچشمه انديشه ها و رفتار انسان را ناشي از ضمير ناخودآگاه بداند. ذهن ناخودآگاه در هر زماني بيش از ذهن خودآگاه داراي محفوظات است.

اين همان چيزي است که غالبا از آن به عنوان «حافظه» نام مي بريم.

رشته اين بحث البته بسيار طولاني است و سر از روان شناسي يونگ هم در مي آورد؛ ولي غرض اين است که ريشه همه اين تحولات از انديشه دکارت تراوش کرده است.

بنابراين نتيجه مي گيريم که دکارت شناخت حقيقت را فقط منوط به عقل مي دانست.

 

●آيا براساس اين نظر، يعني براي پي بردن به حقيقت ، تنها به عقل اتکاء کردن ايرادي وارد نيست؟

بي گمان چنين است.

دستگاه فلسفي دکارت آنقدر ظريف و تاثيرش چندان قوي بود که قرنها گذشت و کسي به فکرش گذر نکرد که واقعيت را نمي توان دقيقا بدان گونه که مورد نظر اوست ، تقسيم کرد. حتي اين خيال را هم به خود راه نداد که شايد تقسيم بندي دکارت نادرست و گمراه کننده باشد. وقتي به بررسي اين موضوع مي پردازيم ، يعني درباره ذهن بشر خاکي صحبت مي کنيم و از آن سو گستردگي ماده را در همه کائنات در نظر مي آوريم ، نمي توانيم بپذيريم که اين تقسيم بندي بر بنياد تساوي باشد. بعلاوه دلايل تجربي و آزمايشات علمي ثابت کرده اند که ذهن نوعي ماده بسيار پيچيده است که مغز و دستگاه مرکزي اعصاب را به هم مي آميزد. البته طبيعي است که دکارت از اين مسائل چيزي نمي دانست و آنچه را هم که در خصوص اين تقسيم بندي گفت صرفا براساس تصور بوده است.

اگر بپذيريم که اين فيلسوف با تفکر خاص خود رغبتي به تجربه حسي نشان نمي داد بلکه هر آنچه را که مي شناسيم حاصل استنباط ذهني و مبتني بر دريافت هاي عقلي بشر مي دانست ، مي توانيم دريابيم که اين تصور چندان هم بي بنياد نيست.

به عقيده او حقيقت آن چيزي است که در نزد عقل روشن و متمايز باشد. بنابراين هر آنچه براي عقل مبهم و نامعلوم باشد، کذب است.

البته بسيار هم پيش آمده که بشر نتوانسته از طريق ذهن خود به دانش و آگاهي دست يابد، از اين رو بر خلاف قول دکارت نمي توان ذهن را منبع اصلي کسب معرفت دانست.

اگر در اين مساله اندکي تامل کنيم ، درخواهيم يافت که ذهن بشر گذشته از فعاليت صرفا فکري - که بيانگر چيزي از جهان خارج نيست - هرگز کاري جز انديشيدن به مسائل واقعي و يا خيالي ندارد، مظروفي است از انديشه و پندار و تازه زمينه خيال و گمان نيز اول از جهان خارجي حاصل مي شود. فرض کنيد وقتي يک صندلي را در ذهن خود تصور مي کنيد از آن سبب است که آن را در جهان واقع آزموده ايد. حتي وقتي اسب بالدار را در خيال مجسم مي کنيم براي آن است که اسب و بال را جداگانه در دنياي خارج ديده ايم.

بنابراين پندار نادرستي که از پيوستن اسب و بال براي خود به وجود مي آوريم ، صرفا حاصل ذهن ما از جهان خارجي است.

البته بعد کانت توجه بيشتري به اين امر کرد و آن را بسط داد.

ولي با همه اين احوال به نظر مي رسد که او فيلسوفي انقلابي و با افکار و آرايي ظريف و قابل تامل است.

البته چنين است ، در فلسفه او نکته هاي متعدد و کاملا بديع وجود دارد که جز با تحقيق و تدقيق در انديشه هاي او نمي توان بدانها راه يافت.

يکي از آنها توجه او به واقعيت امور است که به نظر وي کشف آنها بستگي به ميزان دريافت ادراک کننده دارد؛ يعني آنچه ما از آن برداشت و دريافت مي کنيم ، به ميزان انديشه اي است که بر آن مي گماريم.

يعني به قول حافظ «به قدر دانش خود هر کسي کند ادراک».
 

    772 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   شكاكيت (7)

افراد مرتبط
●  دكارت   رنه(28)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:27/03/1382

تاريخ شمسی نشر:27/03/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب