آقاى دكتر معيدفر! در چند سال اخير بحث خيلى مهمى در محافل دولتى كشور مطرح شده كه مى شود اسمش را گذاشت حركت جدى به سوى توليد علم. وزارت علوم خيلى بر اين مسئله تاكيد كرده و سازمان هاى برنامه ريزى هم روى اين مسئله تاكيد دارند. دليلش ظاهراً اين است كه براى ارتقاى جايگاه ايران در مجامع بين المللى، حتى مجامع اقتصادى، يكى از معيارها همين معيار توليد علم است. به همين خاطر چند وقتى است كه انقلابى در حوزه توليد علم به راه افتاده است. در اين مدت علوم انسانى (كه بيشتر منظور علوم اجتماعى به معناى عام كلمه است) به شدت مورد انتقاد قرار گرفته اند كه: شما از علوم پايه و ساير رشته ها عقب هستيد و شايد اصلاً شماها باعث شده ايد كه كشور ما نتواند در جهان رتبه اى به دست بياورد. ۹۸ درصد توليد علمى كشور متعلق به رشته هاى مهندسى، فنى و علوم پايه است و فقط ۲ درصد در رشته هاى علوم انسانى توليد علمى داشته ايم. منظور از توليد علمى هم ظاهراً شمار مقالات منتشر شده در نشرياتى است كه در موسسه اطلاعات علمى (ISI) ثبت مى شوند. خب اين وضع تبعاتى براى علوم انسانى به دنبال داشته است از جمله مجبور كردن اساتيد حوزه علوم انسانى به اين كه در نشريات ISI مقاله بنويسند. دلم مى خواهد در اين گفت وگو راجع به همين صحبت كنيم كه چرا وضعيت علوم انسانى در كشور ما اينقدر ضعيف است. اين در حالى است كه بعد از انقلاب فرهنگى، به رغم برخى تلاش هايى كه مى شد، علوم انسانى ديرتر راه اندازى نشد و دانشگاه ها در علوم انسانى و علوم پايه همزمان فعاليت شان را شروع كردند.
مشكلى كه ما در حوزه علوم انسانى داشتيم اين بوده كه تقريباً در مديريت هاى كلان كشور اساساً يك نوع تقدم در بين علوم ديگر نسبت به علوم انسانى وجود داشته است. اين مشكل هميشه مورد اعتراض علوم انسانى بوده. حتى به كرات مشاهده مى شود كه در حوزه هاى تصميم گيرى فرهنگى _ اجتماعى كشور از مديريت هاى مرتبط با اين رشته ها برخوردار نيستيم و تقدم با مديريت هاى فنى بوده است. بنابراين بسيارى از رويكردها و تصميم گيرى ها متناسب با حوزه علوم انسانى نبوده است. اين تفوق تكنولوژيك تفوقى است كه شايد بگوييم در غرب هم تا حدى وجود داشته. دنياى معاصر دنيايى است كه از توسعه صنعتى و تحولات تكنولوژيك شروع شده بنابراين هميشه در تصميم گيرى ها و در مديريت ها اين تفوق احساس مى شود. اين وضعيت در غرب هم وجود داشته چون تقدم تكنولوژيك در غرب هم هست. شايد يكى از ايرادهايى هم كه بعضاً جامعه شناسان انتقادى از قرن ۱۹ به اين سمت داشتند همين بوده كه اساساً اين تفكر تكنولوژيك در همه حوزه ها حتى در حوزه علم و فرهنگ باعث شده كه جامعه انسانى به صورت يك ماشين ديده شود و انسان به عنوان موجودى تلقى شود كه حوزه نيازهاى مادى اش مد نظر است. خود شما در جريان هستيد كه از قرن ۱۹ اين انتقادات جدى از سوى ماركس و قبل از آن از سوى سوسياليست ها به تمدن جديد شده و خود مبناى يك حوزه بسيار جدى از تفكر جامعه شناسى است. بنابراين اين مشكل، مشكل مدرنيته است. مدرنيته اى كه يك فاصله جدى از بنيانگذاران اوليه اش كه جزء فيلسوفان و فلاسفه بزرگ بودند، گرفته و بعد از انقلاب صنعتى از مادر خود جدا شده است. بنابراين، اين يك بحث عمومى است كه شايد در كشور ما هم تحت تاثير همان فضا به علوم انسانى در قالب يك تفكر فن سالار نگاه شده و كسانى كه متعلق به حوزه هاى علوم دقيقه و فنى _ مهندسى و پزشكى بوده اند بر مقدرات كشور حاكميت پيدا كرده اند و عملاً با همان ديد و نگاه علوم انسانى را نگاه كردند و علوم انسانى آن طورى كه بايسته است فرصت ارائه خلاقيت ها و ديدگاه هاى زاينده خود را نداشته است. حداقل در غرب اين امكان وجود داشته كه در آغاز فلسفه بتواند نقش موثرى را ايفا كند. ولى در اينجا كه يك باره تحولات از حوزه ورود تكنولوژى انجام گرفته اين امكان حتى براى زايش علوم انسانى فراهم نشده است. يكى از دلايل ديگر اين قضيه را هم برخى از متفكران به اين برمى گردانند كه اساساً علوم انسانى علومى هستند كه چون پيوند وسيعى با فرهنگ، هويت و جامعه بومى دارند به همين دليل خاستگاه ها در تكوين شان خيلى مهم است. ايراد برخى اين است كه در غرب علم از همان مبانى پيشين خودش شروع به تحول مى كند. مثلاً در آنجا كليسا كه پيش از آن مبناى تفكر و تامل بود، تحولات از درون خود همانجا شروع مى شود و تداوم پيدا مى كند. ولى آنچه كه مهم است اين تفكر از خاستگاه هاى پيشين خود و در ادامه آن حركت مى كند. در صورتى كه بعضى معتقد هستند كه در ايران علوم جديد نه بر مبناى تفكرات قبلى كه در قالب يك ساختار كه درست نقطه مقابل آن جريان قبلى بوده، قرار گرفته است در حوزه هاى ديگر شايد خيلى خلأ و نقصى نباشد و اين تمايز بنيادين ساختارى مشكلى ايجاد نكند. چون آنها بر اساس فن استوار هستند ولى در علوم انسانى كه پيوند وسيعى با تفكر پيشين و جامعه وجود داشته اين تمايز جدى ساختار در شكل گيرى دانش جديد و قبلى مى تواند يك انقطاع را ايجاد كند. با اين گسست دانش انسانى صرفاً از زمانى كه تاسيس شده اند جنبه مصرفى پيدا كرده اند. در اين حوزه ها صرفاً آثارى ترجمه مى شده و بعد اين آثار به نحوى در كلاس ها و در جاهاى ديگر انتشار پيدا مى كرده است.
تا اينجا اگر درست فهميده باشم شما دو تا دليل ذكر كرديد. دليل اول اين است كه اساساً جامعه جديد فن سالار است و در ايران هم علم جديد به طور كلى وارداتى است و طبعاً فن اولويت داشته و علوم انسانى يك اضافه اى بوده است. دليل دوم هم اين است كه ما در ايران در زمينه علوم پايه و علوم فنى سابقه مدون و چندانى نداشتيم ولى در علوم انسانى سابقه مدونى در حوزه هاى علميه داشتيم. اما به خلاف نظر شما من به نظرم اين مسئله بايد كمك بسيار جدى اى مى كرده به رشد علوم انسانى و دست كم در اين زمينه ما بايد صاحب نظر باشيم. در حالى كه حتى در حوزه عرفان، اسلام شناسى و مثلاً ملاصدراشناسى هم بيشترين مقالاتى كه در دنيا توليد شده مال ما نيست، مال كشور هاى ديگر است. اينجا به نظر مى رسد كه باز نشان دهنده ضعف حوزه علوم انسانى ما است كه حتى در عرصه علوم حوزوى هم توليدات علمى متعلق به ما نيست.
من اين را اذعان مى كنم كه دانش قبلى دانشى نبود كه بتواند تداوم پيدا كند. بايستى تحولى در اين دانش اتفاق مى افتاد. اين تحول مستلزم اين بود كه به نحوى اين معارف و انديشه هاى جديد بيايد و از همان بستر قبلى خودش و در همان بستر ها كار را آغاز كند. اينكه آمده و در نقطه مقابل آن كارش را شروع كرده، نه موجب تحول در اين ساختار جديد شده و نه موجب تحول در ساختار قبلى شده است. چون آن ساختار قبلى نياز داشت كه با آن دانش جديد ارتباط برقرار كند تا بتواند متحول شود. به همين دليل است كه شما مى بينيد ما در وضعيت انديشه قبلى مانده ايم و در ساختار جديد هم نتوانستيم توليداتى داشته باشيم. ايرادى كه برخى مى گيرند اين است كه اگر اين قلمه بر روى تنه قبلى زده مى شد آن موقع مى توانست از اين تنه استفاده كند و هم اين تنه همچنان كاركردى داشته باشد و هم اين قلمه جديد كه بر روى اين درخت زده مى شد بتواند يك محصول تازه اى را ارائه كند كه متناسب با خواست و نياز جامعه است. به اعتقاد من پس از انقلاب، حوزه هاى علميه قبل از آن با توجه به ساختار دانشگاه يك نوع منعى را داشتند از جهت اينكه نزديك به دانشگاه شوند. از آن طرف دانشگاه ها هم تقريباً با كنارگذاشتن و با قديمى شناختن اين حوزه از معارف پيشين خيلى به اينجا نزديك نمى شدند. يكى از نتايجى كه مى تواند در آينده نتيجه خوبى باشد اين است كه پس از انقلاب همان طور كه فرصت هايى براى زنان در جامعه فراهم شد كه آن تابو را كه نسبت به غرب يا نسبت به ورود در عرصه اجتماعى خصوصاً در بخش سنتى وجود داشت، بشكنند و وارد اجتماع شوند و از آنجا فعاليت زنان به طور جدى آغاز شد. همين تحول در حوزه هاى علميه هم ايجاد شد. الان در حوزه هاى علميه موسسات متعددى هستند كه اينها به علوم جديد مى پردازند. خود من به اين حادثه نظر مثبت دارم و فكر مى كنم افرادى كه از آنجا آمده اند و توانسته اند اين دانش جديد را اخذ كنند و به نحوى توانسته اند مولد باشند. ما الان شخصيت هايى داريم كه محصول تعامل بين حوزه و دانشگاه هستند و توانستند تاثيرات بسيار مهمى را ايجاد كنند. حداقل اش اين است كه يك گام جلوتر بروند ولى به هر حال كسانى كه توانستند از اين دو فرصت بهره بردارى كنند در حوزه زايش و توليد علمى نيز توانستند نقش مهم ترى را ايفا كنند و گامى را به پيش ببرند. در مجموع حوزه هاى علمى هم در آن وضعيت قبلى زايش را از دست داده بودند. بنابراين براى زايش جديد مستلزم پيوند خوردن با دانش جديد بود. منتها آن دانش جديد وقتى وارد جامعه ما شد در واقع خودش را در مقابل آن ديد. اين تقابل نه موجب رشد اين بخش و نه بخش قبلى شد. بنابراين براى اينكه بتوانيم زمينه تغيير را ايجاد كنيم نزديك كردن ،اينجا يك امر ضرورى به حساب مى آيد.
دانش در دانشگاه هاى ما چون پيوند با شرايط جامعه ما و تحولات فرهنگى ما نبود خودش يك ماوراءالطبيعه بود. درست مثل ماوراءالطبيعه اى كه مثل قرون وسطى براى غرب بود كه به جاى اينكه به مسائل خودشان بپردازند به مسائلى كه مربوط به خودشان نبود، مى انديشيدند. علوم انسانى هم مباحثى را مطرح كرد كه چون نتوانست پيوند با جامعه خودش برقرار كند به همين دليل در حوزه ماوراءالطبيعه باقى ماند و موجب رشدى هم در اين زمينه نشد.
شما ظاهراً دلايل ديگرى را هم داريد كه اشاره كنيد؟
اينها دلايل كافى است كه در سطح كشور موجب عقب ماندگى علوم انسانى شده است. يك سرى دلايل ديگرى هم هست كه ما در سرنوشت علوم به طور اعم و علوم انسانى در غرب برمى شماريم. علم براى رشد و ترويج به چه چيز هايى نياز دارد؟ ما نمى توانيم دلايل عقب ماندگى علوم انسانى را در اصحاب اين دانش، جامعه شناسان، فيلسوفان و... بيابيم. اين دلايل در چارچوب علمى نمى گنجد. چون در حوزه هاى علمى شما اول دلايل ساختارى مى آوريد كه چرا اين افراد نتوانستند چنين كارى كنند. به عبارتى بايستى به ريشه هاى ساختارى كه خود اين افراد هم چرا به چنين رشدى نرسيدند برسيم. نه اينكه چون اين افراد رشد نكردند بنابراين حوزه علوم انسانى رشد پيدا نكرده است. من دلايل را در همان بحثى هم كه در آن مقاله آمده چنين حالتى ذكر مى كنم. اگر ما بدانيم براى رشد يك علم چه لوازمى لازم است، بايد ببينيم چقدر از اين لوازم در جامعه ما تحقق پيدا كرده است كه ما مى خواهيم. در حوزه هاى ديگر اين لوازم تا حدى تحقق پيدا كرده ولى در حوزه هاى علوم انسانى لوازم تحقق پيدا نكرده است.
يكى از آن لوازم، خصوصاً علوم اجتماعى ارتباط بسيار نزديكى با ساختارهاى اجتماعى و محيط اجتماعى دارند. علوم اجتماعى موضوع اش جامعه است، مردم است. يك بحثى است كه مى گويند جامعه شناسى علمى است كه اين علم در يك شرايط خاص متولد شد. اين شرايط متفاوت بود از شرايطى كه قبل از آن وجود داشت. قبل از آن جامعه شناسى نبود. تفكرات اجتماعى بود. جامعه شناسى محصول شرايط خاص يك جامعه است. جامعه اى كه از انقلاب اجتماعى- صنعتى بيرون آمده و ساختارهايش تغيير پيدا مى كند و مسائل اش دگرگون مى شود. اين شرايط جامعه شناسى را پديد مى آورد. ما اگر اين مسئله را مد نظر قرار بدهيم يكى از موانع جدى عدم توسعه يافتگى علوم انسانى ما اين است كه ببينيم علوم اجتماعى در چه شرايط اجتماعى قرار دارند. ما در ايران تا چه اندازه امكان دسترسى به اطلاعات به صورت كاملاً بى طرفانه داريم؟ من در حوزه مسائل اجتماعى سال ها است كه كار مى كنم. دانشجويان من مى خواهند در اين حوزه در موضوعات مختلف كار كنند. من هرچه مى خواهم اينها را به نحوى به اين سمت بكشانم كه براساس ديتاها، آمارها و اطلاعات تحليل هايشان را انجام بدهند، با خلأ روبه رو مى شوم. در جامعه اى مثل ما با ساختار سياسى- اجتماعى خاصى كه دارد دسترسى به اطلاعات يك امر بسيار دشوارى است.
من براى تحقيقات اجتماعى به آمار احتياج دارم به ارقام نسبتاً دقيق نياز دارم. بايد به سازمان هايى مراجعه كنم. در اين سازمان ها اطلاعاتى كه هست، گردآورى كنم. تا چه اندازه به دست آوردن اين اطلاعات براى من جامعه شناس امكان پذير است؟ من در حوزه مسائل اجتماعى هميشه با اين مشكل روبه رو بودم. در نتيجه مجبور شدم دانشجويانم را به اين سمت سوق بدهم كه ببينيد روزنامه ها چه مى گويند. آيا مى شود براساس چنين شواهدى ما پايه علمى را ايجاد كنيم؟ كتاب هايى كه در كشورهاى ديگر در مورد مسائل اجتماعى نوشته مى شود همه مبتنى بر آمار و ارقام است. من تا چه اندازه مى توانم بنويسم؟ براساس كدام اطلاعات بنويسم؟
در واقع اين اطلاعات در كشور ما بيش از حد محرمانه قلمداد مى شود.
بله. سرى بودن اطلاعات و به طور كلى ساختار سياسى- اجتماعى موانعى را در ارتباط با زايندگى و توليد ايجاد مى كند. اين يك بحث است. ما تا چه اندازه مى توانيم در اين زمينه اطلاعات توليد كنيم؟ اين بحث در زمينه هاى ديگر هم وجود دارد. يك فردى كه در حوزه علوم انسانى است در اين زمينه با محدوديت اطلاعات روبه رو است. فرض كنيد ما مى خواهيم تحليلى از وضعيت انقلاب ايران داشته باشيم. الان بسيارى از مقالات جدى، مقالاتى است كه در خارج از كشور توليد مى شود. چون در خارج از كشور امكان اينكه جامعه شناس بى طرفانه در ارتباط با تحليل و تحولات جامعه ايران حرف بزند فراهم تر است. در جامعه خودمان ما در صورتى مى توانيم وضعيت انقلاب را طورى كه شايسته است مورد تحليل و تجزيه قرار دهيم كه دو سه نسل از آن بگذرد و بعد از آن كه حساسيت هاى نظام سياسى- اجتماعى زايل شد ما بتوانيم راحت در اين زمينه بحث كنيم. بنابراين يكى از موانع مهم پيش روى علوم انسانى موانع ساختار سياسى- اجتماعى جامعه است. چنين موانعى در حوزه هاى علوم غيرانسانى وجود دارد يا نه.
اتفاقاً در همين زمينه است كه برخى مى گويند شما اگر از يك جامعه شناس انتظار داشته باشيد كه مقالات ISI بنويسد اين مقالات بخشى اش مقالات انتقادى است. تحليل از جامعه ايران است. آيا اگر بخواهيد مقاله اى با چنين ويژگى را بنويسيد آيا مى شود چاپ كرد؟ آيا اين اطلاعات فروشى نيست؟
مشابه اين را در بحث نظرسنجى هم داشتيم.
بله. در بحث نظرسنجى شاهد بوديم كه برخى از نظرها را نمى توانيم منتشر كنيم. نمى خواهم بگويم كه در آن طرف مرزها اين مسائل وجود ندارد. ولى به هر حال آنچه كه مهم است محدوديت هايى است كه وجود دارد و بسيار كمتر از آن چيزى است كه در جامعه ما وجود دارد. بحث ديگر اين است كه چقدر فرد براى تحقيقات و پژوهش هزينه هايى را بايد بپردازد. هرچقدر اين هزينه ها گزاف تر باشد به همان ميزان آن تحقيق با مشكل روبه رو است. يكى از هزينه ها، هزينه هاى روانى است. هزينه هايى كه يك محقق بايد براى نتايج تحقيق اش بپردازد. از آنجا كه اين هزينه ها هزينه هاى بسيار گرانى است، بنابراين خيلى از محققان شايد به دنبال تحليل مسائل مهم جامعه نيايند و مجبور شوند روى بحث هايى كه جنبه ثانوى دارد، بپردازند. جامعه شناسى روستايى در اين زمينه چيزهاى خوبى دارد. ولى مثلاً در زمينه انقلاب ما نسبت به چيزهايى كه در خارج توليد شده، در داخل خيلى كمتر داريم. در جامعه شناسى فرهنگى، ارزش ها و دين ما خلأ داريم و دليلش هم هزينه هاى جدى آن است كه بايد بپردازيم. وارد شدن به دانشگاه هم يكى از اشكالات است. اين ساختار اشكالات جدى دارد. شما مى دانيد در حوزه هاى علوم انسانى ما ورودى هاى نخبه را جذب نمى كنيم. از آنجا كه نظام كنكور ما اشكالات جدى دارد افراد همه به اين ميل پيدا مى كنند كه رشته پزشكى يا مهندسى را انتخاب كنند. بنابراين مى شود گفت سطح كسانى كه مى روند به حوزه هاى علوم پايه و علوم فنى مهندسى با سطح كسانى كه به حوزه هاى علوم انسانى وارد مى شوند بسيار متفاوت است. در غرب اينطور نيست. افراد براساس علايق شان انتخاب مى كنند. از نظر سطح استعداد، نخبگى فاصله افراد زياد نيست. ولى با اين نظام ورودى كنكور و اين سطح ارزش گذارى كه ما به حوزه هاى علوم دقيقه و فنى و پزشكى مى كنيم، مى بينيم كه از اقبال جامعه و دانش آموختگان قوى به علوم انسانى جلوگيرى مى كنيم. بنابراين افرادى كه انگيزه ندارند، علاقه ندارند و افرادى هستند كه شكست خورده اند به علوم انسانى گرايش پيدا مى كنند و تعداد بسيار محدودى داريم كه با انگيزه هاى خودشان به اين رشته آمده باشند. ما كسانى را داريم كه چند سال فنى خوانده اند و بعد به خاطر علاقه شان به گشتن به حوزه علوم اجتماعى و اينها موفق بوده اند و تعدادشان هم كم است. طبيعى است كه دانشگاه هاى ما كسانى كه كمترين ميزان انگيزه را دارند، براى كارهاى سطح پايين آماده كنند. مى دانيد كه براى رشد علم ارتباطات بسيار مهم است و اساساً محورى است. علم به قول ماكس وبر كار همه متفكران است. علم محصول يك نفر نيست. درست است كه ما يك نيوتن داريم، يك كانت داريم ولى اينها يك نفر نيستند. اينها محصول يك ارتباطات و ساختارى هستند كه در آن تعاملات انديشه افزايش پيدا مى كند. تا زمانى كه اين تراكم دانش و تعاملات علمى به وجود نيايد كانتى به وجود نمى آيد، ابوعلى سينايى به وجود نمى آيد.
همه انديشمندان در يك ساختار علمى و در يك تعاملات گسترش يافته رشد كرده اند و به وجود آمده اند. مثل داستان سيمرغ كه در مجموع اين اتفاق مى افتد ولى آنچه كه هست يك تعامل جدى است. ما در اين زمينه نقص هاى جدى داريم. ارتباطات علمى چه در درون و چه در بيرون حداقل است.
انجمن هاى علمى در علوم دقيقه و علوم ديگر زودتر شروع شده چون در آنجا مناقشات كمتر است ولى از آنجا كه در حوزه علوم انسانى به خاطر نظام سياسى- اجتماعى كه در كشور ما بوده و رويكردهاى ايدئولوژيكى كه وجود داشته مناقشات به حداكثر مى رسيده بنابراين امكان تعاملات علمى به حداقل مى رسد. با توجه به اينكه نظام هاى سياسى در اين حوزه خودشان را به طور جدى صاحب نظر مى دانستند با جهت گيرى هاى خاص خودشان عملاً دخالت كردند و اين مناقشات را دامن زدند. چه در نظام قبلى و چه در نظام فعلى ما مى بينيم كه نظام سياسى با مداخلات خودش اين مناقشات را گسترش داده است. اين ارتباطات در حوزه داخلى و بين المللى است. دانش امروز ديگر نظم نمى شناسد. چنانچه تعاملات كشورى مثل ايران با جهانيان بيرون خودش به حداقل برسد اين باعث ركود علمى مى شود. ما در سال هاى بعد از انقلاب تا مدتى اين ركود را به طور جدى داشتيم و به همين دليل در اين زمينه هم علوم انسانى ما با توجه به اينكه انقلاب ما انقلاب فرهنگى بود و همان اوايل هم بحث بود كه بايد به علوم انسانى نظارت شود و مورد توجه قرار بگيرد اين توجه خودش يك مانع بود. چون بر آن نظارت مى كردند. از اول هم بحث بود كه علوم انسانى ديرتر شروع شود. به هر حال درست است كه ديرتر شروع كردند ولى حوزه تعاملات ما با جهانيان بيرون كمتر شده و اين هم يك مشكل است. به هر حال روش هاى آموزشى ما هم در دانشگاه ها مشكلات جدى دارد.
علوم دقيقه و فنى حداقل به آزمايشگاه نياز دارند و در كنار كلاس درس مجهز هستند ولى علوم انسانى شيوه هاى آموزشى اش نقص هاى جدى داشته و تقريباً همين شكل كلاسيكى كه براى تدريس و انتقال مطالب وجود دارد بايد تغيير كند.
نظام مديريتى در حوزه علوم انسانى مشكلاتى را دارد كه عرض كردم و علوم انسانى بايد خواه ناخواه ارتباط نزديكى با محيط هاى بيرونى داشته باشد. فرض كنيد پزشكى ها در عين اينكه درس مى خوانند در بيمارستان هم هستند و فنى ها هم در واحدهاى صنعتى مشغول هستند. ولى علوم انسانى ما تا چقدر به اين مجهز است كه در حين فعاليت بتواند اين موقعيت ها را داشته باشد؟
و آخر مشكلى كه در مورد علوم انسانى وجود دارد و واقعاً بايد به آن توجه كرد و به نظر من خود اين مى تواند جواب سئوالى كه مطرح كرديد باشد. الگوى علوم انسانى يك فرق اساسى و جدى كه با علوم ديگر دارد در كاربرد آنها از مفاهيم است. علوم انسانى زبان خاص خودش را دارد اين علوم، علوم مفهوميزه هستند. علومى هستند كه بيشترين ابزار كارشان مفاهيم است. به همين دليل در يك اثر از علوم ديگر كمتر تاثير زبان را مى بينيد ولى در يك اثر علوم انسانى سرتاسر مفاهيم را مى بينيد. بنابراين زبان يك نقش اساسى و جدى در حوزه علوم انسانى دارد و عدم توجه به اين مسئله مى تواند مانع علوم انسانى شود و توجه درست نسبت به اين زبان باعث رشد علوم انسانى مى شود. اگر در زمينه نوآورى و خلاقيت در حوزه زبان و مفاهيم روى افراد كار كنيد اينها امكان توليد نوآورى در علوم انسانى افزايش پيدا مى كند و اگر اين خلاء وجود داشته باشد ما در اين زمينه مشكل خواهيم داشت. از آنجا كه در نظام مدرسه اى ما ميزان كارى كه در حوزه زبان و مفاهيم مى شود چه در زبان فارسى و چه در زبان انگليسى حداقل است. بنابراين در حوزه هاى غير علوم انسانى فرقى نمى كند چون ابزار اصلى اش زبان نيست ولى در حوزه علوم انسانى خلاء هايى كه فرد در دوران پيش دانشگاهى داشته باشد، در اينجا خودش را بروز مى دهد. بنابراين مى بينيد كه چگونه در اين حوزه عدم توانمندى دانشگاه نسبت به زبان خودى و هم انگليسى مانع از اين مى شود كه خلاقيت ها بروز پيدا كند. ذهن متفكر در حوزه علوم انسانى براساس همين مفاهيم است كه زاينده مى شود و خلاقيت پيدا مى كند و چون در اينجا در روى اين حوزه كمتر كار مى شود بنابراين در اين حوزه انتزاعى خلاقيت كمتر بروز پيدا مى كند. در حوزه هاى علوم انسانى يكى از مشكلات جدى نوشتن متن است. ما همين الان هم كه با دانشجويان سروكار پيدا مى كنيم مى بينيم كه آنها در مسائل اوليه مانده اند. حتى در لغات و موارد اوليه مانده اند. قدرت پردازش مفاهيم و گسترش آن را ندارند. بنابراين اين خودش يك نقص جدى است. در زبان انگليسى هم همين طور است. شما مى بينيد بسيارى از متون انگليسى كه از خارج مى آيد را با متون ديگر مقايسه كنيد مى بينيد تفاوت اساسى با هم دارند. در علوم انسانى مفاهيم بسيار متعدد و پيچ درپيچ و غامض و مشكل هستند كه در علوم ديگر اين طور نيست و با اين تعدد و تكثر سروكار نداريم. به همين دليل مى بينيم كه در اين زمينه حتى ما براى كشورهاى خارجى در علوم غيرانسانى راحت تر مقاله مى نويسيم ولى در علوم انسانى اين راحتى امكان پذير نيست و به همين دليل خود به خود اين مشكلى را كه بيان مى كنند چرا توليدات ما كم است به همين مسئله برمى گردد. روى زبان چه خودى و چه انگليسى به اندازه اى كه بايد سرمايه گذارى نكرده ايم.