«کلود سيمون»، يکي از سردمداران «رمان نو» و برنده جايزه نوبل سال 1985 در سن 91 سالگي ديده از جهان فرو بست.
نويسنده «جاده فلاندر»، از بزرگترين نويسندگان فرانسوي معاصر، چهارشنبه در پاريس زندگي را بدرود گفت و مرگ وي پس از خاکسپاري اش اعلام شد.
وزير فرهنگ فرانسه ، سيمون را يکي از چهره هاي بزرگ رمان معاصر خواند و در مراسم بزرگداشت وي ، بسياري او را وارث بزرگ «مارسل پروست» معرفي کردند که به عنوان يکي از بزرگترين رمان نويسان در خاطره فردي و جمعي همگان نقش خواهد بست.
«فردي که در حوزه زبان فعاليت مي کند، همزمان خود مورد مطالعه زبان قرار مي گيرد.» سيمون با اين فرمول هنر رمان نويسي اش را تشريح مي کند.
او همچنين براي اين که درخصوص مقاصدش به عنوان راوي اشتباه نکنند مي گويد: «در زبان يوناني قديم کلمه «istoria» معادل تاريخ يا داستان ، يعني آنچه ما امروزه از اين کلمه برداشت مي کنيم نبود، بلکه به معناي تحقيق و پژوهش به کار برده مي شد».
انتشار کتاب «تاريخ» در انتشارات «مي نويي» نيز گوياي اين شيوه متن نويسي يا دقيق تر بگوييم متن سازي بود. همچنان که خود سيمون بعدها مي گويد: «با نوشتن کتاب تاريخ بود که براي نخستين بار توانستم ذهنيتي دقيق تر و شفاف تر از توانايي ها و پويايي دروني نوشتار داشته باشم و اين ذهنيت مرا رهنمون مي کرد تا بيشتر تسليم آنچه متن مي گفت و کشف مي کرد باشم ، تا آنچه خود مي خواستم در متن بياورم.
سيمون در ابتداي کتاب تاريخ ابياتي از ريکله آورده : «ما را در بر مي گيرد، مي سازيمش فرو مي افتد و قطعه قطعه مي شود، دوباره مي سازيمش و خود نيز فرو مي افتيم و قطعه قطعه مي شويم».
تصاوير گذشته در زمان حال نقش مي بندند و اين رفت و آمدي را به دنبال مي آورد که فقط نوشتار مي تواند آنها را از خلال پژوهشي نشانه شناختي نمايان کند و نتيجه آن که خواننده بيشتر از پيش درگير مي شود.
لوسي ين دالن باخ در نوشته اي که به سيمون اختصاص داده بود از او مي پرسد: «بديهي است که در کتاب تاريخ مي توانيم يک طرح زمانبندي شده يا حتي يک پيرنگ داستاني در نظر بگيريم ، اما آيا نوشتن داستان يا رماني که در برابر ديدگان ما شکل مي گيرد.
مهمتراز خود داستان نيست؟ يا بهتر است اين طور بپرسم آيا اين خودش يک داستان نيست؟»
و جواب نويسنده : «تکرار مي کنم ، هميشه ابهام هست و هميشه اين دو روي سکه وجود دارد».
سيمون هنگام صحبت از کارش از کلمه خرده کاري استفاده مي کرد. براي او اين کلمه مناسب ترين کلمه براي بها دادن به ويژگي فردي و تجربي اين کار مشقت آوري بود که شامل گردهم آوري و سازمان بخشيدن به تمام عناصر سازنده اين سيستم عظيم نشانه ها يعني رمان بود و در شرايط حاضر رمان نو، چرا که او يکي از رهبران اين جنبش سالهاي 60 50بود؛ جنبشي که تمايل داشت با تمريني روشنفکرانه ادبيات را از آن حالت تقدس دور سازد.
او و اکثر همراهانش از جمله بکت با انتخاب توصيف هاي عيني و طرد آناليزهاي روان شناسانه و روايت سنتي در کنار ژروم لن دن مدير انتشارات مي نويي به خرده کاري هايشان پرداختند تا آثاري بحث برانگيز را خلق کنند. آلن روب گريه ، ناتالي ساروت ، ميشل بوتور، کلود اولي ويه و روبر پنژه در کنار سيمون از چهره هاي نمادين اين گروه بودند.
روب گريه با معرفي خود به عنوان استاد بزرگ اين جهش رماني به موفقيت هاي زيادي دست يافت ، اما نبايد موريس بلانشو که راه را بر ديگران هموار ساخت و رلان بارت نيز غافل ماند.
در آن زمان که آکادمي سوئد در سال 1985جايزه نوبل ادبيات را به کلود سيمون به خاطر مجموع آثارش اختصاص مي داد در واقع قدرداني اي بود از همه اين بدعتگزاران رمان نو که جاي خود را در تاريخ ادبيات باز کرده بودند و آثارشان به همه زبانها ترجمه شده بود.
چرخ بخت اين بار به نفع نويسنده «جاده فلاندر» 1960چرخيده بود. پيروزي بين المللي اش او را ناگهان بر سر زبانها انداخت. همه مي خواستند اين شخصيت ناآشنا را بشناسند.
او نيز پرده از روي شخصيتش کنار کشيد. او عکاس شده بود تا گذشته سپري شده را ثبت کند. نقاش هنرمند شده بود با اين اميد شگفت انگيز که به نبوغ سزان يا وان گوگ و يا حتي پيکاسو بپيوندند و حالا او خود موضوع و انگيزه شده بود. او که ستايشگر کنراد، پروست ، جويس ، فالکنر و نويسندگان بزرگ روسي بخصوص داستايوفسکي و چخوف است با اين باور که «سفر به انتهاي شب» سلين مهمترين کتاب بين دو جنگ است ، مصمم شد تا نويسنده اي نوگرا شود. سال 1951بشدت بيمار مي شود.
بيماري سل دو سال او را اسير خود مي کند. کلود سيمون درباره رمانش که چيزي نمانده بود نام آن را «جاده فلاندر، توصيف جزيي يک فاجعه» بگذارد مي گويد: «حوادث دايم مورد بحث قرار مي گيرند و توسط پرسوناژهاي مختلف که هر کدام روايت خاص خودشان را دارند سوال برانگيز مي شوند.
پرسوناژها مدام از خود سوال مي کنند؛ از خود مي پرسند که آيا اشتباه نمي کنند، آيا حوادث همان طوري اتفاق افتاده اند که آنها تعريف کرده اند يا تصور مي کنند يا حتي همان طور که فکر مي کنند ديده اند. هر چيزي حرکت مي کند، هيچ چيز قطعي نيست ، هيچ چيز ثابت نيست و طبيعتا گفتار هم ناپايدار است. نمي توان در سال 1960با جمله استاندال اظهارنظر کرد.
اين طوري انگار داريد با کالسکه گردش مي کنيد همه چيز در اطراف ما در حرکت است.» کلود سيمون سرکش و گرفتار در تلاطم تاريخ و بازيگر تخريب ها و بازسازي هاي مداوم مي داند که آنچه ديروز حقيقي بوده ، امروز ديگر حقيقي نيست و اين که حتي شايد هيچ چيز حقيقي نيست. نام او در فهرست مشهور 121ديده مي شود.
او با امضاي اين بيانيه تاريخي عليه جنگ الجزاير، مشروعيت بعضي از رفتارها را مثل شکنجه رد مي کند. او به نتاپسال مي گفت: «درست به همين روش ، نوشتن (مطمئنا در حدي که به خلق اثر هنري مي انجامد) رد کردن فرمها و روابطي است که قبلا وضع شده ، به رسميت شناخته شده و به کارگرفته شده است...»
سيمون ساکن پاريس بود، اما هر سال ، چند ماهي را در خانه اش واقع در پي رنه شرقي مي گذراند. سيمون در آن چند ماه در تاکستانش به موکاري مي پرداخت.
در سپتامبر 1981، پس از چاپ رمانش «اقاقيا» که به خاطر تاثير جايزه نوبلش يکي از پرفروش ترين کتابها شده بود. مهمانش بودم.
چيزي که او را سخت مشعوف مي کرد: «روش نوشتن من مربوط به فرم جديدي از رمان است. آدمها هميشه با چيزهاي جديد مشکل دارند.
وقتي سروکله امپرسيونيست ها پيدا شد، مردم هياهويي به پا کردند اما امروزه آنها کاملا بلد هستند يک تابلوي کلودمونه را تفسير کنند. شخصا فکر نمي کنم چيزهاي پيچيده بنويسم و از هيچ کلمه يا عبارت مشکل هم استفاده نمي کنم.
مثل هر نويسنده ديگر من هم دوست دارم خواننده بيشتري داشته باشم. بي فايده است که براي هم داستان تعريف کنيم ، مي نويسيم تا بخوانند».
در سال 1981 وقتي رمان «les Georgiques» چاپ شد، ژروم لن دن از او چنين قدرداني کرد: «با افتخار به اين که حدود يک چهارم قرن ناشر او هستم ، مي خواستم در مورد کلود سيمون از استفاده اين صفات تمجيدي که به طور اجتناب ناپذيري به ذهنم خطور مي کنند پرهيز کنم ، اما وقتي به آثارش فکر مي کنم ، آثاري که به نظر من از بزرگترين هاي زمان ماست ، فقط به يک کلام بسنده مي کنم «عظمت » شايد به خاطر اين که بهتر از هر کلمه ديگر نشانگر آن ناگفته اي است که اين آثار در جامعه به يادگار گذاشته..».