باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 39 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
روشنفكر بى طبقه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: امير هوشنگ - افتخارى راد

منبع: روزنامه - شرق

 
 

1- آنتونيو گرامشى به دو نوع روشنفكرى قائل است؛ روشنفكران سنتى و روشنفكران ارگانيك. او معتقد است هر طبقه اجتماعى، روشنفكران خود را بازتوليد مى كند. پرسش اولى كه مطرح مى شود اين است كه منظور از «طبقه» چيست؟ به عبارتى طبقه در ايران چه مفهومى دارد؟ زيرا اين مفهوم باعث سوءتفاهم بسيارى مى شود. البته اين كار نياز به تفكر عميق ترى دارد كه در اين مختصر نمى گنجد. اما در هرحال ناچاريم كه مفاهيم و واژگان را دقيق تر به كار بريم و بهتر است آنها را با دست و دلبازى خرج نكنيم. بنابراين تلاش من در اين راستا است.

۲- طبقه: تبيين ماركس و وبر از طبقه، به لحاظ تاريخى بيشترين اعتبار را دارند. ماركس مى گويد سراسر تاريخ، جنگ طبقاتى است. از نظر او طبقه را شيوه توليد (mode of production)، ابزار توليد و مالكيت مى آفريند. هر چند شهره است كه ماركس، زيربناى طبقه را اقتصاد مى داند. اما به گفته انگلس، ماركس نيز اذعان دارد كه اقتصاد مهمترين عامل تعيين كننده است نه تنها عامل. در هر حال از نظر او طبقه، زير بناى مادى دارد. ماكس وبر تا اندازه اى با ماركس موافق است و از آنجا به بعد عوامل ديگرى را نيز دخيل مى داند. در واقع او به طبقه اجتماعى _ اقتصادى ((social- economic class معتقد است و به سه عامل اشاره دارد: اقتصادى، منزلت اجتماعى و قدرت (يا به عبارتى احزاب سياسى). از نظر او اين سه عامل تعيين كننده طبقه فرد هستند. امروزه با وجود نظريات پست مدرنى و پيچيدگى جوامع امروز عده اى نيز عوامل ظريف ترى را به ميان مى آورند ازجمله امر جنسيتى يكى از آنها است.

۳- اكنون به پرسش اول بازگرديم. آنچه در ايران مغفول مانده، تبيين و تفهيم «طبقه» است. اجازه دهيد از سوى ديگر به اين مسئله نگاه كنيم. وقتى ماركس نظريه اقتصاد- سياسى خود را تبيين كرد،  وجود جايگاه كاپيتاليسم در تفكرش، منطقى و درست بود. به عبارتى ماركس طبقه پرولتاريا را با نظريه پردازى در ارزش افزوده كشف كرد. بنابراين كاپيتاليسم و صنعتى شدن اروپا، امر مهمى براى ماركس به حساب مى آمد. ماركس همان طور كه خود به ديالكتيك تاريخى اعتقاد داشت، از دل كاپيتاليسم بيرون آمد. خود سرمايه دارى هم در آن زمان تبيين طبقه اش را از سوى ماركس درست مى پنداشت.

در ايران معاصر مهمترين منبع اقتصادى نفت است. در واقع مهمترين ابزار توليد و در يك صد سال گذشته عامل تعيين كننده بوده است. البته من نمى گويم تنها تحليل، تحليل طبقاتى ماركسى يا وبرى است. اما نمى توان انكار كرد كه توليد مادى يا اقتصادى از آن دست عواملى است كه خود را زودتر از عوامل ديگر آشكار مى كند. مسئله بر سر تقدم و تاخر زمانى اين عوامل است. بنابراين پرسش ديگرى پيش مى آيد: آيا نفت در ايران طبقه ساز بوده است؟ پاسخ به اين پرسش از آن رو اهميت دارد كه به جمله گرامشى ارتباط پيدا مى كند: «هر طبقه در جامعه روشنفكر خود را توليد مى كند.» اينها از نظر او روشنفكران ارگانيك هستند. شواهد امر نشان مى دهد كه نفت در ايران توان طبقه سازى نداشته است. بلكه بيشتر «خانواده سازى» كرده است كه دلال صفت هستند. البته نمى دانم كارگران نفتى طبقه به حساب مى آيند يا نه؟ رفتارهاى آنان كه چنين نشان نمى دهد. بايد توجه داشت آنچه را كه در غرب، طبقه مى گويند در كشورهايى چون ايران گونه اى ديگر است. آيا بايد آن را طبقه دانست يا واژه اى ديگر براى آن برگزيد؟ طبقه بورژوايى يا سرمايه دارى در غرب به طور دائم توليد كرده است. حكومت ها تحت تاثير طبقه در غرب تغيير يافته اند اما اگر ما در كشورهاى جنوب و توسعه نيافته چون ايران، به طبقه قائل باشيم پس چرا از دوره قاجار و ماقبل آن به اين سو ماهيت حكومت ها تحت تاثير اين «طبقه» فرضى تغيير نكرده است؟ مگر طبقه عامل دگرگونى نيست؟ هر چند كه بايد اذعان كرد ما داراى خصلت هاى بورژوايى شده ايم. مانند سراسر جهان كه اين خصلت ها را به خود گرفته است. اما اين لزوماً به معناى شكل گيرى طبقه، همچون شكل گيرى طبقه در غرب نيست. به عبارتى منشاء اين خصلت هاى بورژوايى در ايران وجود طبقه نيست. طبقه بايد بتواند توليد كند. توليد، بخش خصوصى را مى بالاند. آنچه در ايران باليده، خصلت هاى بورژوايى است. چرا؟ منشاء آن چيست؟ بايد توجه كرد محققينى كه مسائل ايران را تحليل طبقاتى مى كنند، اين تحليل چنان كه ماركس معتقد بود مبتنى بر عينيات در ايران نيست بلكه ناشى از منشاء طبقاتى است كه در غرب شكل گرفته است. از همين رو است كه ما خصلت هاى طبقاتى را به خود گرفته ايم و نه خود طبقه را. آنچه ما دريافت كرده ايم تشعشع يك انفجار بزرگ است.

از صدر مشروطه ما با سه دسته روشنفكر روبه رو هستيم. اين سه دسته بر اساس مواجهه سه پارادايم سنت- مدرنيته شكل گرفته اند كه بايد گفت هر سه شكست خورده اند. منظور از شكست، از بين رفتن نيست. زيرا در اين جهان چيزها دائماً از صورتى به صورتى ديگر درمى آيند و در چيزى ديگر منحل مى شوند. درك ماهيت اين «انحلال» البته از جمله وظايف متفكر است. چنان كه فى المثل نيچه در پايان قرن نوزده انحلال شكلى از مدرنيته و زوال آن را تشخيص داد. مى گويم شكلى از مدرنيته چون به قول اگنش هلر فيلسوف مجارى و يكى از بنيانگذاران مكتب بوداپست امروزه مى توان چشم انداز پست مدرن به مدرنيته داشت.

پس پروژه روشنفكرى بايد شكست خود را اعلام كند. انتخابات اخير ايران بر شكاف عميق بين آنها و مردم اشاره دارد. به طورى كه هر كدام با غفلت از ديگرى كار خود را انجام مى دهد. بى شك عده اى اين نكته را نمى پذيرند. باز تاكيد مى كنم منظور از بين رفتن نيست بلكه بايد اذعان كنند كه روشنفكرى صورتى ديگر بيابد، در عين حال كه همچنان نقش ويژه او همان نقش انتقادى است.

با توضيحات بالا شايد بتوان نتيجه گرفت كه عدم شكل گيرى طبقه، باعث شده است كه روشنفكر ارگانيك توليد نشود و از اين رو زبان مشتركى بين مردم و روشنفكر به وجود نيايد. شيوه شكل گيرى روشنفكرى در ايران به شيوه سنتى است. يعنى همان افراد آرمان خواهى كه در طول تاريخ در برابر ستمگرى ايستاده اند. پس ما همان روشنفكران سنتى هستيم. البته در اين ميان وجود دنياى متناقض طبعاً بر پريشانى روشنفكران كشورهاى توسعه نيافته تاثير گذاشته است. روشنفكر ارگانيك نمى تواند از طبقه اش منفك باشد. البته مسئله هژمونيك بودن روشنفكر نيز در جهان معاصر مسئله مهمى است كه فعلاً در اينجا از آن درمى گذريم.

در هر حال تا زمانى كه ما در ايران طبقه نداشته باشيم، روشنفكر به معناى گرامشى نخواهيم داشت.

بنابراين نمى توان توقع داشت كه نقش روشنفكر ارگانيك را بازى كرد و عموم با بيانيه روشنفكران از آنها پيروى كنند، در حالى كه فاقد منشاء شكل گيرى اين نوع روشنفكرى بود.

روشنفكران ايرانى هر چقدر هم كه پايبند به آزادى، عدالت و حرمت به آدمى باشند باز همچنان كه در اين يكصد ساله شاهد بوده ايم، با وجود ايثارگرى ها به نتيجه مطلوب دست نخواهيم يافت. بارها نوشته ام كه تنها راه دستيابى به دموكراسى، سياست عدم خشونت است. سياست عدم خشونت هم مفيد به حال حاكمان است و هم براى مردم سودمند است. هر چند در فرهنگ ما خشونت امرى جدى بوده است و انعطاف مردم در دوره هاى پيشين را نيابد به حساب عدم خشونت آنها بگذاريم. اما بايد تاكيد كنم در اين رابطه همچنان با پرسش هاى كهنه و جدى مواجه ايم: آيا تحليل ما بايد مبتنى بر طبقه باشد يا بايد به مفاهيم ديگرى بينديشيم؟ مسئله دولت _ ملت در ايران چگونه مطرح است؟ آيا ما در مرحله ملت سازى به سر مى بريم؟ آيا باز همان مسئله ملال انگيز سنت- مدرنيته در ميان است؟

 

    270 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   روشنفکری (179)

افراد مرتبط
●  گرامشی   آنتونيو(6)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:28/04/1384

تاريخ شمسی نشر:28/04/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب