باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 40 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
‌قرائتي‌ ليبرال‌ - مسيحي‌ از اسلام‌ «معنويت» بجاي‌ «دين»،
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: عباس‌ - يقيني‌

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

طرح‌ معنويت‌ بجاي‌ دين‌ را بايد روشي‌ مودبانه‌ براي‌ حذفي‌ غيرمودبانه‌ دانست. بيش‌ از يك‌ دهه‌ است‌ كه‌ اردوگاه‌ مترجمان‌ الاهيات‌ ليبرال‌ - مسيحي‌ در حوزه‌  فرهنگي‌ و سياسي‌ اسلامي‌ - شيعي‌ فعال‌ شده‌اند و اين‌ البته‌ با تاخيري‌ طولاني‌ نسبت‌ به‌ ترجمه‌ و انتشار همين‌ مفاهيم‌ در حوزه‌  گفتگوهاي‌ كلامي‌ - فرهنگي‌ جهان‌ اهل‌ سنت‌است. آنان‌ مي‌كوشند قرائتي‌ ليبرال‌ - پروتستان‌ و گاه‌ بودايي‌ از اسلام‌ و تشيع، ارائه‌ دهند حال‌ آنكه‌ دست‌كم‌ دو تفاوت‌ ديگر علاوه‌ بر تأخير زماني، ميان‌ اسلوب‌ طرح‌ مفاهيم‌ الاهيات‌ مسيحي‌ متاخر (كلام‌ جديد) در ايران‌ با جوامع‌ اهل‌ سنت(چون‌ شبه‌ قاره‌ هند و شمال‌ آفريقا) قابل‌ ذكر است. يكي‌ تفاوت‌ در زمينه‌ فكري‌ است‌ كه‌ اين‌ مفاهيم‌ تحت‌ عنوان‌ «كلام‌ جديد» در آن‌ بستر، عرضه‌ مي‌گردند، جهان‌ اهل‌ سنت‌غالباً‌ تحت‌ تاثير گرايش‌ اشعري‌ در كلام‌ قرار دارند كه‌ از جهاتي‌ در برابر كلام‌ مهاجم، فاقد قدرت‌ دفاع‌ عقلي‌ است‌ و از جهاتي‌ بخصوص‌ در باب‌ تفكيك‌ دين‌ از عقل، شباهتهايي‌ با الاهيات‌ پروتستاني‌ دارد اما جهان‌ شيعه‌ و ايران، درگير سنت‌بسيار مقتدر و ريشه‌دار الاهيات‌ عقلي‌ و كلامي‌ و فلسفي‌ است‌ كه‌ از هردو جهت‌ مزبور با الاهيات‌ مسيحي‌ جديد، ناسازگار است‌ گرچه‌ برخي‌ وجوه‌ ديگر الاهيات‌ پروتستان، به‌ برخي‌ عقايد اسلامي، نزديكتر از الاهيات‌ كاتوليك‌ است‌ كه‌ فعلاً‌ بدان‌ نمي‌پردازيم. (كلام‌ جديد، همان‌ كلام‌ مسيحي‌ پس‌ از انشعابات‌ پياپي‌ پروتستاني‌ و مواجهه‌ و ادغام‌ با فلسفه‌هاي‌ گوناگون‌ غربي‌ در حوزه‌ معرفت‌شناسي، انسانشناسي‌ و جهان‌شناسي‌ و... است.)

تفاوت‌ دوم‌ در انگيزه‌ و آثار سياسي‌ نشر كلام‌ مسيحي‌ متاخر در ايران‌ است‌ كه‌ به‌ نوعي‌ با نشر فرهنگ‌ و فلسفه‌هاي‌ غربي‌ و نيز با اهداف‌ سياسي‌ قدرتهاي‌ سياسي‌ غرب‌ در ايران‌ و جهان‌ اسلام‌ بنحو كاملا علني‌ گره‌ خورده‌ است. تلاشي‌ كه‌ در جهت‌ ترويج‌ شكاكيت‌ ديني، نسبي‌گرايي‌ اخلاقي‌ و شخصي‌ كردن‌ ارزشها، تفكيك‌ دين‌ از سياست‌ و دولت، پلوراليزم‌ افراطي‌ و مبارزه‌ با نقش‌ علما دين‌ و فقاهت‌ يا قوانين‌ ديني‌ مي‌شود همه‌ از حيث‌ تئوريك‌ از طريق‌ گسترش‌ همين‌ نوع‌ دينداري‌ متناسب‌ با جهان‌ مسيحي‌ ليبرال‌ و هم‌صدا با فرهنگ‌ غير اسلامي‌ غرب، قابل‌ ترويج‌ بوده‌ و شديدا تعقيب‌ مي‌گردد و بهترين‌ روش‌ فرهنگي‌ براي‌ مخالفت‌ با اصول‌ اساسي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ و فلسفه‌  سياسي‌ اسلام‌ و نهضت‌ جهاني‌ امام‌ خميني‌ و به‌ تعبير غرب، مبارزه‌ با بنيادگرايي‌ ديني‌ و اسلام‌ سياسي‌ و ايدئولوژي‌ انقلاب‌ ديني، گسترش‌ اين‌ نوع‌ از دين‌ و دينداري‌ است‌ كه‌ با نوعي‌ پوشش‌ رياكارانه‌ توسط‌ برخي‌ مفاهيم‌ متشابه‌ اسلامي‌ و بويژه‌ تحريف‌ در عرفان‌ اسلامي‌ صورت‌ مي‌گيرد. اين‌ جريان‌ از جمله‌ در دهه‌ اخير با تلاشها و رهبري‌ كساني‌ چون‌ آقايان‌ عبدالكريم‌ سروش‌ و محمد مجتهدشبستري‌ و گروهي‌ كه‌ نقش‌ مريد و مروج‌ آنان‌ را بازي‌ مي‌كنند و گاه‌ در نهادهاي‌ فرهنگي‌ و حكومتي‌ و سياسي‌ نيز حضور دارند، تعقيب‌ شده‌ است. اما تمركز كلام‌ شيعه‌ بر روي‌ دو مفهوم‌ «عقل» و «عدل» در حوزه‌  حكمت‌ نظري‌ و عملي‌ دين، كه‌ باعث‌ تفاوت‌ عمده‌اي‌ با كلام‌ اشعري‌ مي‌شود مانع‌ از پيشرفت‌ ريشه‌دار مفاهيم‌ مسيحي‌ - ليبرالي‌ غرب‌ در ايران‌ مي‌شود و همين‌ نكته‌ باريك‌ از چشم‌ مروجان‌ و مترجمان‌ اين‌ مفاهيم، پنهان‌ مانده‌ و يا نسبت‌ بدان‌ تجاهل‌ مي‌كنند.

عناصر فعال‌ در اين‌ گرايش، البته‌ از نقطه‌نظر دانش‌ ديني‌ و فلسفي‌ و نيز نوع‌ انگيزه‌هاي‌ شخصي‌ و ميزان‌ صراحت‌ لهجه‌ و مولفات‌ ديگر، يك‌ دست‌ نيستند و در جزئيات‌ عقايد و گرايشات‌ خود نيز با يكديگر تفاوتهايي‌ دارند اما علي‌الاصول‌ از اين‌ جهت‌ در اردوگاه‌ واحدي‌ قرار دارند و چنانچه‌ گفتيم‌ من‌ حيث‌المجموع، درصدد ترويج‌ گفتمان‌ «الاهيات‌ ليبرال‌ - مسيحي‌ جديد»، بويژه‌ آنچه‌ در مسيحيت‌ از نوع‌ آنگلوآمريكن، در نيم‌ قرن‌ اخير پرورش‌ يافته، مي‌باشند و همگي‌ نيز خود را «روشنفكر ديني» يا متعلق‌ به‌ جريان‌ «نوانديشي‌ ديني» يا «اصلاح‌ دين» مي‌خوانند. اين‌ اردوگاه‌ در شبيه‌سازي‌ اسلام‌ و تشيع‌ به‌ مسيحيت‌ ليبرال‌ محورهايي‌ كلي‌ از اين‌ قبيل‌ را در تغيير فرهنگ‌ ديني، تعقيب‌ مي‌كند تا تحت‌ عنوان‌ «قرائت‌ جديد از اسلام»، دين‌ جديدي‌ را با اين‌ اوصاف، القا كند:

1. القا مي‌كند كه‌ معارف‌ ديني، پشتوانه‌ عقلي‌ ندارند و حساب‌ دين‌ را از عقل‌ بكلي‌ بايد جدا كرد بنابراين‌ اسلام، هيچ‌ رجحان‌ عقلي‌ و استدلالي‌ بر هيچ‌ دين‌ و آيين‌ ديگري‌ حتي‌ اديان‌ بشري‌ ندارد و صرفاً‌ يك‌ انتخاب‌ شخصي‌ و سليقه‌اي‌ است‌ و اساسا دين، چنين‌ وصفي‌ دارد، اگر چه‌ بايد دانست‌ كه‌ اين‌ رويكرد، همه‌ اديان‌ را بشري‌ مي‌داند و الاهي‌بودن‌ اديان‌ را جز به‌ مفهوم‌ مجازي‌ نمي‌پذيرد.

2. معارف‌ اسلام، علاوه‌ بر آنكه‌ مستظهر به‌ عقل‌ نبوده‌ و مقداري‌ جزميات‌ سنتي‌ است، هيچ‌ مفاد قطعي‌ و ضروري‌ و ثابتي‌ نيز ندارد و هر تفسيري‌ از آنها مي‌توان‌ ارائه‌ كرد و سرتاسر متشابه‌ و مجمل‌ و غيرقابل‌ داوري‌ است‌ پس‌ امروز هم‌ مي‌توان‌ (و بايد) آن‌ را با فرهنگ‌ غرب‌ و ليبراليزم، تطبيق‌ داد و بر اين‌ اساس، تفسير كرد.

3. القأ مي‌كند كه‌ احكام‌ شريعت‌ بويژه‌ قوانين‌ اجتماعي‌ و حكومتي‌ اسلام‌ (فقه‌ سياسي، اقتصادي‌ و قضايي) نيز بايد كنار گذارده‌ شوند زيرا نه‌ ضرورت‌ ديني‌ دارند و نه‌ قابل‌ اجرا هستند. اسلام، هر نوع‌ ادعاي‌قانوني‌ در حوزه‌ «سياست» و «اقتصاد» و «حقوق» و «آموزش» را بايد ترك‌ كند و حداكثر مي‌تواند تقاضاي‌ اخلاقي‌ و شخصي‌ در اين‌ باب‌ داشته‌ باشد بنابراين، قوانين‌ اسلامي‌ در عرصه‌ جامعه‌ را بايد حذف‌ كرد و يك‌ «اسلام‌ منهاي‌ احكام» و «دين‌ بدون‌ قوانين‌ اجتماعي» را ترويج‌ كرد.

4. همچنين‌ در اين‌ رويكرد، حكومت‌ ديني، ولايت‌ فقيه، جمهوري‌ اسلامي، ارتباط‌ دين‌ و دولت، همه‌ و همه، منتفي‌ مي‌شوند و حكومت‌ لائيك‌ با پوشش‌ ديني، توجيه‌ شده‌ و نوعي‌ سكولاريزم‌ اسلامي! سازمان‌ مي‌يابد تا حذف‌ شريعت، توجيه‌ شرعي‌ شود.

5. بدين‌ ترتيب‌ پس‌ از آنكه‌ اسلام‌ از «حقانيت‌و صدق» در حوزه‌ عقايد و معارف‌ خويش‌ دست‌ شست‌ و به‌ اجمال‌ و ابهام‌ كامل، تن‌ در داد و غيرقابل‌ فهم‌ و داوري‌ شد و پس‌ از آنكه‌ اسلام‌ از احكام‌ عملي‌ و قوانين‌ اجتماعي‌ و بويژه‌ حكومت‌ نيز صرفنظر و عقب‌نشيني‌ كرد، سپس‌ به‌ سراغ‌ «اخلاق» و «عرفان» و «عباداتِ» اسلامي‌ مي‌آيند و از همه‌ آنها مفاهيمي‌ رقيق، بي‌خاصيت، نسبي‌ و غيراسلامي‌ و تحريف‌ شده، بدست‌ مي‌دهند تا با مفاهيم‌ احياناً‌ مشابه‌ در اديان‌ ديگر (حتي‌ اديان‌ غيرالاهي) كاملاً‌ شبيه‌ و مساوي‌ شود و عملاً‌ تفاوت‌ و مرجحي‌ ميان‌ اخلاق‌ و عرفان‌ و عبادات‌ اسلامي‌ با مفاهيم‌ بودايي‌و مسيحي‌ و... نماند. چنانچه‌ گفته‌ شد افرادي‌ كه‌ اين‌ مكتب‌ را در ايران‌ و در لفاف‌ الفاظ‌ اسلامي، ترويج‌ و تعقيب‌ مي‌كنند از همة‌ جهات‌ و در جزئيات‌ عقايد خود يك‌ دست‌ نيستند و تفاوتهايي‌ با يكديگر دارند اما سير كلي‌ و هدف‌ نهائي‌ آنان‌ يكي‌ است.

«معنويتي» كه‌ اين‌ رويكرد، قصد جايگزين‌ كردن‌ آن‌ بجاي‌ «معنويت‌ اسلامي» را دارد:

اولاً، مبتني‌ بر عقايد قرآني‌ و مربوط‌ به‌ معارف‌ اسلامي‌ همچون‌ توحيد و معاد و نبوت‌ نيست‌ و بلكه‌ در جهت‌ نفي‌ عقائد قرآني، سازماندهي‌ و تعريف‌ مي‌شود.

ثانياً، ارتباطي‌ با احكام‌ عملي‌ اسلام‌ ندارد بلكه‌ اين‌ معنويت، منافي‌ با شريعت‌ و قوانين‌ اسلام‌ نيز تعريف‌ شده‌ و واجب‌ و حرام‌ اسلام‌ را حتي‌ در نقطه‌ مقابل‌ اين‌ معنويت، تقرير مي‌كنند.

ثالثاً، اين‌ معنويت‌ كه‌ نقطه‌ مقابل‌ معارف‌ اسلام‌ و احكام‌ اسلام‌ باشد و در خدمت‌ سكولاريزم‌ و نفي‌ نظام‌ «حق‌ - تكليف» ديني‌ قرار گيرد، با «معنويت‌ اسلامي» هم‌ كاملاً‌ مباين‌ خواهد بود زيرا معنويت‌ اسلام، نه‌ گسسته‌ بلكه‌ پيوسته‌ با معارف‌ و احكام‌ اسلامي‌ است‌ و معنويت‌ اسلامي‌ نمي‌تواند با هر نوع‌ عقايدي‌ (حتي‌ شرك‌آميز و غيراسلامي) و با هر سنخ‌ قوانين‌ و رفتاري‌ (حتي‌ سكولاريستي) سازگار باشد. عرفان‌ اسلامي، نوعي‌ آگاهي، شهود، معرفت، كشف‌ و مكاشفه‌ و رؤ‌يت‌ (قلبي) است‌ و با عرفان‌ مسيحي‌ ليبرال، كه‌ براساس‌ شكاكيت‌ و جهل‌ و «لاادري‌گري» بنا شده‌ باشد، يكي‌ نيست. عرفان‌ اسلام، «حيرت‌ بعدالعلم» مي‌باشد نه‌ «حيرت‌ قبل‌العلم» كه‌ همان‌ شك‌ و جهل‌ و ظلمت‌ است.

عرفان‌ اسلام، نه‌ چون‌ عرفان‌ بودايي(به‌ خصوص‌ از نوع‌ مدرن‌ و غربي‌ شده‌ آن)، مسئوليت‌گريز و ضد‌اجتماع‌ است‌ و نه‌ چون‌ معنويت‌ از نوع‌ ليبرال‌ - پروتستان، آميخته‌ به‌ «شكاكيت» و «توجيه‌گر» سكولاريزم.

تفكيك‌ سكولاريستي‌ «ماده‌ از معني» و «دنيا از آخرت» و «معاش‌ از معاد» و «حق‌ از تكليف» و «عين‌ از ذهن» و «دانش‌ از ارزش» و «واقعيت‌ از حقيقت» و «عمل‌ از نظر»، آري‌ هيچيك‌ از اين‌ انقطاعات‌ و بريدگي‌ها در فرهنگ‌ اسلام‌ جايي‌ ندارد و معنويت‌ اسلام‌ نه‌ فقط‌ در محراب‌ بلكه‌ در صحنه‌ سياست‌ و اقتصاد و جهاد و حكومت‌ و خانواده‌ و كارخانه‌ و مزرعه‌ و دانشگاه، نيز همه‌جا حضور دارد.

يكي‌ از تاكتيكهاي‌ «رويكرد سكولاريستي‌ ظاهراً‌ معنويت‌گرا» كه‌ در ايران‌ نيز ترويج‌ مي‌شود، مواجهه‌ مغالطه‌گرانه‌ با دين‌ از چشم‌انداز «روانشناسي‌ باور» است.

مي‌دانيم‌ كه‌ در معرفت‌شناسي‌ اين‌ نوع‌ معنويت، اصل‌ بر «شكاكيت‌ اپيستمولوژيك» و انكار «براهين‌ عقلي» و نفي‌ «قطعيات» گذارده‌ شده‌ است‌ و حداكثر برخي‌ باورهاي‌ عرفي‌ و رايج‌ را تحت‌ عنوانCommon Sense مي‌پذيرند كه‌ آن‌ را نيز بيش‌ از آنكه‌ سهمي‌ از واقع‌نمايي‌ و حجيت‌ معرفت‌شناختي‌ برايش‌ قايل‌ باشند، از باب‌ اضطرار براي‌ دوام‌ زندگي‌ اجتماعي‌ پذيرفته‌اند و اصولاً‌ پذيرش‌ اين‌ مفاهيم‌ عرفي‌ پس‌ از انكار بديهيات‌ و برهانيات، معلوم‌ نيست‌ كه‌ چه‌ وجه‌ استدلالي‌ دارد و لذا حداكثر با عنوان‌ «هنجار» و عرف، از آن‌ دفاع‌ مي‌كنند. بر اين‌ مبنا، پذيرش‌ دين‌ و از جمله، اسلام‌ در نظر آقايان، منشأ منطقي‌ و عقلي‌ ندارد(1) بلكه‌ منشا ايمان‌ ديني، صرفاً‌ يك‌ اتوريته‌ است‌ و مسلماني‌ هم‌ تنها يك‌ باور ناشي‌ از اتوريته‌ و يك‌ پديده‌ روانشناختي‌ است‌ نه‌ معرفتي.(2) اين‌ نگاه‌ به‌ دين، وقتي‌ به‌ مشخصات‌ ديگري‌ كه‌ اشاره‌ خواهيم‌ كرد، ضميمه‌ شود بي‌شك‌ با «اثبات‌پذيري‌ حقانيت‌اسلام» و عقيده‌ به‌ «صدق» گزاره‌هاي‌ ديني‌ (آيات‌ و روايات)، يا با «كمال‌ و خاتميت‌ اسلام» و بسياري‌ مد‌عيات‌ مسلماني‌ ديگر، قابل‌ جمع‌ نيست‌ و حتماً‌ بايد در مفهوم‌ اسلام، دستكاري‌هاي‌ وسيعي‌ كرد تا همچنان‌ بتوان‌ بدان‌ پايبند ماند زيرا دست‌كم‌ هيچ‌ دليلي‌ بر ترجيح‌ آن‌ بر ساير ايمان‌ها و اديان‌ و معنويتها وجود ندارد و جالب‌ است‌ كه‌ مروجين‌ و مترجمين‌ اين‌ مطالب‌ به‌ لوازم‌ آن‌ ايده‌ها نيز ملتزم‌اند.(3)

آنان‌ تصريح‌ مي‌كنند كه‌ هيچيك‌ از باورهاي‌ اسلامي‌ با هيچ‌ استدلالي، اثبات‌ (و نيز ابطال) نمي‌شوند و مسلمين‌ تنها چون‌ مسلمان‌ مي‌باشند و به‌ پيامبرشان، علاقه‌ و اعتماد و تعبد دارند و در برابر اتوريته‌ او تسليم‌ شده‌اند، مد‌عاي‌ قرآن‌ و حديث‌ را باور مي‌كنند اما اين‌ مد‌عيات‌ هيچيك، عقلاني‌ بمعناي‌ مدلل‌ يا مستدل‌ نبوده‌ و نمي‌توانند باشند، چنانچه‌ مي‌توان‌ به‌ اتوريته‌ هر كسي‌ ديگري‌ هم‌ اعتماد كرد و ادعاي‌او را هم‌ پذيرفت. پس‌ اعتقادات‌ اسلامي‌ و بلكه‌ هر ديني، اصولاً‌ قابل‌ اثبات‌ نيستند و حتي‌ اگر چيزي‌ بنام‌ «بديهيات» و نيز قوانين‌ «منطق‌ صورت» و استدلال‌ برهاني‌ را هم‌ بپذيريم‌ (كه‌ غالباً‌ اين‌ آقايان‌ نمي‌پذيرند و با آنچه‌ اصطلاحاً‌ مبناگروي‌(Fundationalism)  مي‌نامند مخالفت‌ مي‌كنند و تابع‌ گرايشات‌ شكاكانه‌اند) باز هم‌ هيچ‌ استدلال‌ عقلي‌ بنفع‌ هيچ‌ يك‌ از عقايد اسلام‌ وجود ندارد.(4)

اين‌ عقيده‌ به‌ «اثبات‌ناپذيري« و شكاكيت، البته‌ منحصر در عقايد ديني‌ نيست‌ بلكه‌ اينان‌ تقريباً‌ در كليه‌  معارف‌ بشري‌ (اعم‌ از علمي‌ و فلسفي‌ و ديني‌ و...) شكاك‌ مي‌باشند و اگر مجبور شوند الگويي‌ (Pattern) براي‌ عقايد اثبات‌پذير را هم‌ بپذيرند، آن‌را حد‌اكثر در يكي‌ دو مورد از مفاهيم‌ رياضي، منحصر مي‌كنند و در وراي‌ آن، لاادري‌اند زيرا اساسا منكر كمترين‌ قدرت‌ عقل‌ براي‌ فهم‌ و سپس‌ اثبات‌ يا ابطال‌ مفاهيم‌اند. بنابراين‌ ما با يك‌ گرايش‌ كاملاً‌ عقل‌گريز در كليه‌ علوم‌ و معارف‌ عقلي‌ و تجربي‌ و نقلي... مواجهيم‌ كه‌ هر عقيده‌اي‌ را حتي‌ اگر بنفع‌ آن، برهان‌ عقلي‌ يا دليل‌ نقلي‌ (كه‌ مستحضر به‌ دليل‌ عقلي‌ باشد) اقامه‌ گردد باز هم‌ مشكوك‌ مي‌دانند و آن‌را حداكثر در حوزه‌ تعبد به‌ اتوريته‌ و يك‌ رفتار روانشناختي‌ به‌ رسميت‌ مي‌شناسند پس‌ نه‌تنها دين‌ يا اخلاق‌ يا معنويت‌ بلكه‌ همه‌ علوم‌ و فلسفه‌ ها و مكتب‌هاي‌ بشري‌ را نيز - جز در حوزه‌ برخي‌ مفاهيم‌ اوليه‌ رياضي‌ كه‌ معادل‌ بعضي‌ از مفاهيم‌ منطقي‌ هم‌ مي‌توانند بود - از اساس، مشمول‌ اين‌ مشكوكيت‌ و اثبات‌ناپذيري‌ مي‌دانند و البته‌ بطريق‌ اولي، دين‌ نيز مورد هدف‌ اين‌ نوع‌ از لاادري‌گري‌ افراطي‌ قرار مي‌گيرد و لذا تصريح‌ مي‌كنند كه‌ تقريباً‌ هيچ‌ اعتقادي‌ (ديني، فلسفي، علمي‌ و...) نداريم‌ كه‌ بنحو قطعي، قابل‌ اثبات‌ (يا ابطال) باشد و از اين‌ حيث، اعتقادات‌ ديني‌ نيز مثل‌ ساير اعتقاداتند.(5)

اين‌ تفكر البته‌ در جهان‌ فلسفه‌  و دين، تفكر ناشناخته‌اي‌ نيست‌ بلكه‌ جزء قديمي‌ترين‌ انواع‌ سفسطه‌ و شكاك‌ با سابقه‌اي‌ 2500 ساله‌ بوده‌ و امروزه‌ نيز نوعي‌ از آن، جريان‌ غالب‌ در معرفت‌شناسي‌ كنوني‌ غرب‌ و پارادايم‌ حاكم‌ بر معرفت‌ (ديني‌ و غيرديني) در آن‌ ديار است‌ و اساساً‌ «كلام‌ جديد» همان‌ كلام‌ مسيحي‌ متاخر بويژه‌ الهيات‌ ليبرال‌ - پروتستان‌ است‌ كه‌ دهه‌ها بلكه‌ بيشتر در ذيل‌ همين‌ پارادايم، تعريف‌ شده‌ و مي‌توان‌ اين‌ گرايش‌ را باز توليد همان‌ نوع‌ از «سوفيسم‌ ديني‌ شده» و رقيق‌ يونان‌ باستان‌ دانست.

از وقتي‌ كه‌ هيوم، در غرب‌ متاخر، مفاهيم‌ عقلي‌ را زير سوال‌برد و كانت، تحت‌ تاثير او به‌ قطع‌ رابطه‌ حكمت‌ عملي‌ با حكمت‌ نظري‌ و بلكه‌ تعطيل‌ حكمت‌ نظري‌ و ايجاد راهبندان‌ در مسير الاهيات‌ عقلي‌ پرداخت‌ و مفاهيم‌ عقلي‌ (ديني‌ و فلسفي‌ و...) را مشكوك‌ و اثبات‌ناپذير، اعلام‌ كرد، و سپس‌ جريانات‌ پوزيتويستي‌ و فلسفه‌ تحليلي‌ از راه‌ رسيدند و پس‌ از ضربه‌ كانت، تير خلاص‌ را به‌ مفاهيم‌ اخلاقي‌ و فلسفي‌ و ديني‌ و كلامي‌ زدند، ديگر در مسيحيت‌ غربي، «شك‌ و ايمان»، مخلوط‌ شد و عقيده‌ و يقين، بي‌معني‌ گشت‌ و تفكيك‌ كامل‌ «عقل» از «ايمان» توسط‌ فيدئيست‌ها جا افتاد و معنويت‌ و ايمان، حداكثر براساس‌ مباني‌ لرزاني‌ چون‌ فيدئيسم‌ اگزيستانسياليستي‌ از نوع‌ شبه‌مسيحي‌ آن‌ در غرب، ممكن‌ شد و نه‌ بيشتر.

اكيداً‌ بايد توجه‌ كرد كه‌ اين‌ «معنويت»، هيچ‌ مبناي‌ نظري‌ و عقلي‌ ندارد و مفاد آن‌ نيز مشكوك‌ و نامعلوم‌ و كاملاً‌ مجمل‌ و صددرصد ذهني‌ و شخصي‌ و سليقه‌اي‌ است‌ و گرچه‌ مثل‌ هر پديده‌ ديگري‌ آثار فردي‌ يا اجتماعي‌ دارد اما خود هرگز «آبجكتيو و اثبات‌پذير» بلكه‌ قابل‌ كمترين‌ دفاع‌ نظري‌ نيست‌ و مثل‌ هر ذوق‌ شخصي‌ ديگري‌ بوده‌ و تفاوتي‌ عقلي‌ با خرافات‌ ندارد. در اين‌ نگره، معنويت‌ اسلامي‌ با معنويت‌ بت‌پرستان‌ و آتش‌پرستان‌ و آلت‌پرستان‌ و شيطان‌پرستان، تفاوتي‌ از اين‌ حيث‌ ندارد زيرا صرفاً‌ يك‌ تجربه‌ آزاد شخصي‌ و رواني‌ است‌ نه‌ آن‌ ايمان‌ اسلامي‌ كه‌ مبتني‌ بر معارف‌ و عقايد اسلامي‌ و مرتبط‌ با قوانين‌ اسلام‌ و اخلاق‌ اسلامي‌ باشد.

اين‌ «تجربه» با هر نوع‌ برداشت‌ از مفاهيم‌ غيرمادي‌ و هر نوع‌ «ماورأ طبيعه‌گري» و هر عقايد و رفتاري‌ مي‌سازد و تجربه، تجربه‌ است‌ و معنويت، معنويت.

اين‌ گرايش‌ كه‌ عقايد علمي‌ و فلسفي‌ را نيز غيرقابل‌ اثبات‌ مي‌داند تصريح‌ مي‌كند كه‌ عقايد ديني‌ را غيرقابل‌ اثبات‌تر!!(6) مي‌داند كمتر و بدينوسيله‌ حتي‌ عدم‌ قابليت‌ اثبات‌ عقلي‌ را هم‌ مفهومي‌ نسبي‌ مي‌پندارد حال‌ آنكه‌ هر چيز، يا قابل‌ اثبات‌ هست‌ و يا نيست‌ و اثبات، ديگر «تر» و نا«تر» ندارد.

جا دادن‌ عقايد ديني‌ در ذيل‌ باورهاي‌ غيرعقلاني، چنانچه‌ گفتيم‌ خط‌ حاكم‌ بر دين‌شناسي‌ غرب‌ بلكه‌ معرفت‌شناسي‌ غرب‌ است‌ و نويسندة‌ مزبور - آقاي‌ مصطفي‌ ملكيان‌ - نيز در اين‌ باب‌ ضمن‌ استقبال‌ از اصل‌ مساله، از جمله‌ به‌ تقسيم‌بندي‌ مارتين‌ راكيچ، روانشناس‌ آمريكايي‌ استناد كرده‌ و عقايد اسلامي‌ را هم‌ در ذيل‌ تعبد روانشناختي‌ در برابر اتوريتة‌ محمد بن‌ عبدالله‌ (ص) تفسير كرده‌ است.(7) وي‌ همچنين‌ از نظريه‌ روانشناس‌ معروف‌ ديگر آمريكايي‌ يعني‌ ويليام‌ جيمز - در كتاب‌ «مختصر روانشناسي» - نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ به‌ ايمان‌ و معنويتي‌ بينديشيم‌ كه‌ توأم‌ با شكاكيت‌ و به‌ دور از يقين‌ (و به‌ تعبير وي، مطلق‌انگاري) باشد. بعبارت‌ ديگر، «يقين‌ كردن»، نوعي‌ تعصب‌ غريزي‌ و ناشي‌ از مطلق‌انگاري‌ است‌ و مانع‌ از آن‌ مي‌شود كه‌ فرد عقايد خويش‌ را در معرض‌ تغيير گذارده‌ و عقايد متناقضي‌ را بپذيرد اما اگر هميشه‌ حاضر به‌ تجربه‌هاي‌ ديگري‌ باشيم‌ و قطع‌ و يقين‌ را كنار بگذاريم‌ و معتقد نباشيم‌ كه‌ عقيدة‌ ما مطابق‌ با واقع‌ و صادق‌ است‌ و از حقانيت‌دين‌ خود، دست‌ برداريم، هميشه‌ پذيرنده(8) خواهيم‌ بود و شخصيتي‌Open  خواهيم‌ داشت‌ ولي‌ «يقين» با اين‌ احتمال‌ كه‌ شايد نظر ديگري‌ درست‌ باشد، ناسازگار است‌ و لذا مانع‌ از تجديدنظر و تجربه‌هاي‌ ديگر (تجربه‌ باوري) مي‌شود. ولي‌ اگر بپذيريم‌ كه‌ اساسا حقيقتي‌ در كار نيست‌ و بايد هركس، حقيقتِ‌ خود را بسازد و يك‌ معنويت‌ شخصي‌ براي‌ خود و براي‌ تسكين‌ رنجهاي‌ زندگي‌ خود و معني‌دار كردن‌ آن، توليد يا دست‌وپا كند و يا اگر بپذيريم‌ كه‌ حقيقتي‌ هست‌ ولي‌ قابل‌ دسترسي‌ هيچكس‌ نيست‌ و يا اگر تجربه‌باور باشيم‌ و بپذيريم‌ كه‌ حتي‌ در صورتي‌ كه‌ ممكن‌ باشد ما به‌ حقيقت‌ برسيم‌ اما هيچوقت‌ نمي‌توانيم‌ از اين‌ باب، مطمئن‌ و مطلع‌ باشيم‌ بلكه‌ همواره‌ بايد با ترديد، زيست‌ و معنويت‌ و ايمان‌ را نيز بر اين‌ مبني، بنا كرد آنگاه‌ ديگر تعصب‌ و مطلق‌انگاري‌ بوجود نمي‌آيد.

آقاي‌ مصطفي‌ ملكيان‌ همچنين‌ - و براساس‌ پيشگفته‌ -- مدعي‌ تفكيك‌ «ايمان» از «اعتقاد» مي‌شود كه‌ اين‌ نيز يك‌ ايده‌ فيدئيستي‌ و ناشي‌ از تفكيك‌ دين‌ از عقل‌ و انكار عقلاني‌ بودن‌ «دين» است‌ و كساني‌ چون‌ آلن‌واتس، ايدة‌ خود را بر آن‌ - در كتاب‌ «حكمت‌ بيقراري»(9) -- بنا كرده‌ و ايمان‌ و عقيده‌ را مغاير با يكديگر بلكه‌ كاملاً‌ بر خلاف‌ يكديگر دانسته‌ و گفته‌اند كه‌ عقايد، دست‌وپاگيرند ولي‌ اگر ايمان‌ و معنويت‌ را فاقد محتواي‌ نظري‌ و عقيدتي‌ كنيم‌ ديگر مزاحم‌ نيستند و آزادند(10) زيرا «اعتقاد»، حاوي‌ نوعي‌ خبر از «حقيقت» و گزاره‌هاي‌ ناظر به‌ «واقع» مي‌باشد و مد‌عي‌ كشفِ‌ چيزي‌ است‌ اما «ايمان» بمفهوم‌ يك‌ گرايش‌ شخصي‌ و نوعي‌ تجربه‌ معنوي‌ صرفا، مي‌تواند يك‌ حادثة‌ شخصي‌ و روانشناختي‌ باشد و هيچ‌ محتواي‌ معرفتي‌ نداشته‌ باشد و اصطلاحاً‌ غيرمعرفتبخش‌(Non Cognitive) باشد، آنگاه‌ هيچ‌ الزامي‌ و مشكلي!! و تزاحمي‌ با ايمان‌هاي‌ ديگر بوجود نمي‌آورد.!!

البته‌ صاحبان‌ اين‌ گرايش‌ در غرب‌ و طرفداران‌ و متاثرين‌ آن‌ در ايران‌ عملاً‌ اصلي‌ترين‌ اركان‌ اديان‌ الاهي‌ يعني‌ «عقايد ديني» (اصول‌ دين) را بدينوسيله‌ انكار مي‌كنند اما در ايران‌ براي‌ آنكه‌ صريحا چنين‌ نكرده‌ باشند و يا علنا اعتراف‌ به‌ شكاكيت‌ و لاادري‌گري‌ نكنند از مغالطات‌ شاعرانه‌ در اين‌ باب‌ بهره‌ مي‌گيرند. بعنوان‌ مثال‌ بجاي‌ آنكه‌ صادقانه‌ بگويند كه‌ به‌ نظر ما هيچ‌چيز، قطعي‌ نيست‌ و هيچ‌ دليل‌ اطمينان‌آوري‌ در هيچ‌ حوزه‌اي‌ - از جمله، «دين» - وجود ندارد و لذا به‌ هيچ‌چيز نمي‌توان‌ يقين‌ كرد و و نبايد معتقد بود، چنين‌ تعبير مي‌كنند كه‌ «بايد جهان‌ را آهسته‌آهسته‌ شناخت‌ و هر عقيده‌اي، منزلگاهي‌ در راه‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ است‌ و نبايد گفت‌ كه‌ حقيقت، اين‌ است.»

حال‌ آنكه‌ آنان‌ در واقع، معتقدند كه‌ حقيقت‌ و جهان، مطلقا شناختني‌ نيست، نه‌ به‌ آهستگي‌ و نه‌ به‌ غير آهستگي، و نيز معتقدند كه‌ راه‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت، مسدود يا مشكوك‌ است‌ و هيچ‌ منزلي‌ را نمي‌توان‌ مطمئن‌ بود كه‌ منزلي‌ در راه‌ رسيدن‌ و نزديكتر شدن‌ به‌ حقيقت‌ است.

اينان‌ تهمت‌ بزرگي‌ به‌ معتقدان‌ و اهل‌ يقين‌ مي‌زنند زيرا مؤ‌منانِ‌ معتقد، مدعي‌ «درك‌ كامل‌ از حقيقتِ‌ كامل» نيستند بلكه‌ مي‌گويند نبايد مدعي‌ «جهل‌ كامل» و «شكاكيت» شد و نبايد امكان‌ درك‌ حقيقت‌ - گرچه‌ مراتبي‌ از حقيقت‌ - را قاطعانه‌ رد كرد. در باب‌ اين‌ مغالطات‌ باز هم‌ سخن‌ خواهيم‌ گفت‌ و توضيح‌ خواهيم‌ داد كه‌ مي‌توان‌ به‌ ايمان‌ مستدل‌ و عقيدة‌ يقيني، پايبند بود و در عين‌ حال، اهل‌ لجاجت‌ و تعصب‌ نبوده‌ و آمادة‌ شنيدن‌ سخنان‌ ديگر نيز ماند و تكامل‌ در عقايد نيز امري‌ معني‌دار است. اما اكنون‌ ما صرفا در مقام‌ تبيين‌ و شفاف‌سازي‌ اين‌ گفتمان‌ مي‌باشيم‌ و نقد جد‌ي‌ آن‌ را به‌ موقعيت‌ ديگري‌ وا مي‌گذاريم.

اجمالا بايد دانست‌ كه‌ جريان‌ مزبور، نظام‌ اعتقادي‌ اسلام‌ را اولاً، دگماتيست‌ و منشأ خشونت‌ و ستيز با واقعيت‌ مي‌داند و معتقد است‌ كه‌ پيروان‌ اعتقادات‌ ديني‌ از آنجا كه‌ حاضر نيستند به‌ ايمان‌ شكاكانه!! (تلفيق‌ ايمان‌ و شك!!) تن‌ دهند، پس‌ حتماً‌ آرامش‌ رواني‌ ندارند چون‌ همواره‌ درصدد دفاع‌ از عقايد خود بوده‌ و بدان‌ وفادارند و حاضر نيستند از آن‌ دست‌ بكشند و در عين‌ حال، ديندار باشند!! ثانياً، اين‌ جريان، شاكي‌ است‌ كه‌ چرا اسلام‌ و ساير نظام‌هاي‌ عقيدتي‌ دگماتيك! انسانها را به‌ دو دستة‌ همفكر و غيرهمفكر (مؤ‌من‌ و كافر) تقسيم‌ مي‌كنند؟ اشكال‌  سوم، ايشان‌ به‌ نظام‌ عقيدتي‌ اسلام، آن‌ است‌ كه‌ چرا مسلمين‌ در كنار «منبع‌ مشروعيت‌ و معرفت» مورد اعتقاد خود - قرآن‌ و سنت‌ به‌ اتوريته‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ در مقابل‌ آن‌ تن‌ نداده‌ و تغييري‌ در عقايد اصلي‌ خود نمي‌دهند؟!(11)

آقايان‌ سپس‌ از آنچه‌ «نظامهاي‌ ديني‌ غيردگماتيك» مي‌نامند، دفاع‌ مي‌كنند كه‌ هيچيك‌ از اين‌ اشكالات‌ را ندارند زيرا بر هيچ‌ عقايد معيني، پافشاري‌ نمي‌كنند! و معذلك‌ «دين» يا «ايمان» و يا «معنويت» هستند!!(12)

در نتيجه‌ توصيه‌ مي‌شود كه‌ معنويت‌ يا ايمان، صرفاً‌ به‌ معناي‌ نوعي‌ رويكرد وجودي‌ و رواني‌ به‌ مفهوم‌ كاملاً‌ شخصي‌ و اگزيستانسياليستي‌ آن(13) و يك‌ تجربه‌ شخصي‌ و ذهني(14) تعريف‌ شود كه‌ برخلاف‌ ايمان‌ عقيدتي، نه‌ مبناي‌ معرفتي‌ و نه‌ لوازم‌ قانونمند فردي‌ و اجتماعي‌ (التزامات‌ رفتاري) ندارد و به‌اصطلاح، جزمي‌ و دگماتيك‌ نيست!! البته‌ هر تجربه‌ يا گرايش‌ شخصي‌ بلكه‌ هر باور متافيزيك‌ يا مذهبي‌ و ايماني، حتما تأثيرات‌ خودبخود در رفتار فردي‌ و حتي‌ اجتماعي‌ دارد اما اين‌ باور، نه‌ يك‌ عقيده‌ و يا آگاهي‌ (معرفت) است‌ تا قابل‌ اثبات‌ باشد و نه‌ با احكام‌ خاص‌ رفتاري، پيوسته‌ است‌ تا نيازي‌ به‌ شريعت‌ باشد بلكه‌ صرفاً‌ يك‌ اتفاق‌ روانشناختي‌ است‌ كه‌ مثل‌ هر حادثة‌ رواني‌ ديگر، بنحوي‌ ظهور مي‌كند و مهم‌ نيست‌ كه‌ به‌ چه‌ نحو!!

مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ در اين‌ نگاه، رفتارهاي‌ ديني، يا از نوع‌ مناسكي‌ و عبادي‌(Ritual)  هستند كه‌ صرفا سمبليك‌ و مقدمه‌ براي‌ ايجاد نوعي‌ اخلاق‌ - بلكه‌ دقيقتر بگوئيم‌ نوعي‌ «آداب» - در دنياي‌ انسانهاست‌ و يا مستقيماً‌ و بدون‌ وساطت‌ شعاير مذهبي، يك‌ رفتار اخلاقي‌Moral) )اند، پس‌ گوهر و اصل‌ دين‌ كه‌ در همة‌ اديان‌ آسماني‌ و غيرآسماني‌ اهميت‌ دارد، صرفا ايجاد نوعي‌ «اخلاق‌ معنوي» بسيار مبهم‌ و بي‌ريشه‌ خواهد بود كه‌ نه‌ به‌ عقايد خاص‌ و نه‌ به‌ احكام‌ خاص‌ (دگم‌ها) وابسته‌ نيست‌ و نبايد باشد و اسلام‌ و بوديزم‌ و مسيحيت‌ و...، در اين‌ خصوص‌ هيچ‌ ترجيحي‌ بر يكديگر ندارند چنانچه‌ عقايد گوناگون‌ (توحيد و تثليث‌ و شرك‌ و بت‌پرستي‌ يا اعتقاد به‌ معاد و تناسخ‌ و...) تفاوتي‌ با يكديگر ندارند، احكام‌ عملي‌ هم‌ در اين‌ ميان، اهميتي‌ ندارند و واجب‌ و حرام‌ شريعت، نيز چون‌ عقايد ديني، خارج‌ از ذات‌ دين‌ مي‌باشند و هيچيك‌ از اجزأ اصلي‌ دين‌ نيستند. بدون‌ همة‌ اين‌ امور دست‌وپاگير و تعصب‌آور و غيرعقلاني!! مي‌توان‌ به‌ معنويت‌ اخلاقي‌ رسيد و مهم‌ نيست‌ كه‌ در قالب‌ پرستش‌ چه‌ چيزي‌ و آيين‌ كدام‌ ديني!! بلكه‌ براي‌ هركس‌ به‌ حسب‌ ميل‌ و سليقه‌ و روحياتِ‌ شخصي‌ او، يكي‌ از اين‌ اديان، مناسبت‌تر است!!(15)

با اين‌ حساب‌ بطور مطلق‌ نمي‌توان‌ از «دين‌ حق» يا دين‌ برتر، سخن‌ گفت، همچنين‌ عمل‌ به‌ شريعت، هيچ‌ ضرورتي‌ براي‌ كسب‌ معنويت‌ يا اخلاق‌ عرفاني‌ ندارد بلكه‌ مي‌تواند مانع‌ آن‌ نيز باشد زيرا با اين‌ ملاك، تجربة‌ رواني‌ در برخي‌ تيپ‌ها، حتي‌ اگر تمام‌ عمر هم‌ مطيع‌ شريعت‌ باشند نمي‌تواند بوجود آيد و برخي‌ تيپ‌ها حتي‌ اگر در تمام‌ عمر با شريعت، مخالفت‌ كنند باز هم‌ تجربه‌ معنوي‌ را براحتي‌ دارند پس‌ عمل‌ به‌ شريعت، ضرورتي‌ ندارد بلكه‌ دست‌ و پاگير و مانع‌ تجربه‌ نيز هست‌ و البته‌ آنچه‌ به‌ تصريح‌ نويسنده، گوهر دين‌ است‌ همان‌ «حالات‌ اخلاقي» است‌ و نه‌ حتي‌ لزوما «تجربة‌ ديني». پس‌ مراد وي‌ از «ايمان‌ ديني»، تجربة‌ باصطلاح‌ عرفاني‌ يا ديني‌ هم‌ نيست‌ برخلاف‌ گرايشهاي‌ ديگري‌ در همين‌ اردوگاه‌ كه‌ گوهر دين‌ را تجربة‌ ديني‌ مي‌دانند و البته‌ اين‌ رويكردها در اصول‌ با يكديگر، مشتركند و از جمله‌ در اينكه‌ اعتبار معرفتي‌ و حجيت‌ و الزامي‌ به‌ قبول‌ عقايد ديني‌ و يا براي‌ عمل‌ به‌ احكام‌ ديني، قائل‌ نيستند و عرفان‌ به‌ مفهوم‌ اسلامي‌ آن‌ را نيز كه‌ نوعي‌ معرفت‌ (منتهي‌ شهودي‌ و قلبي) است‌ منكرند، همچنين‌ اخلاق‌ را بريده‌ از ريشة‌ نظري‌ آن‌ و مستقل‌ از مقدمات‌ و نتايج‌ و تعريف‌ اسلامي‌ آن، ميان‌ اسلام‌ و بوديزم‌ و... يكسان‌ و مساوي‌ مي‌دانند زيرا همه‌ براساس‌ شكاكيت‌ و لاادري‌گري‌ عقيدتي‌ و اباحي‌گري‌ فقهي‌ بنا شده‌اند. البته‌ براي‌ گريز از اعتراف‌ صريح‌ به‌ شكاكيت‌ و تن‌ ندادن‌ به‌ عواقب‌ نظري‌ اين‌ «لاادري‌گري‌ افراطي»، مي‌كوشند تا قبح‌ شكاكيت‌ را با افزودن‌ پسوندهاي‌ اختراعي‌ و جعل‌ اصطلاح، كمتر كنند چنانچه‌ نام‌ آن‌را «رئاليسم‌ انتقادي» و يا شكاكيت‌ استفهامي‌ يا استدلالي‌ و... مي‌نهند. اما بنظر مي‌رسد كه‌ نام‌ شكاكيت، مهم‌ نيست‌ بلكه‌ رسم‌ آن‌ است‌ كه‌ منشأ آثار مي‌شود و البته‌ بحث‌ ما در شكاكيت‌ و «شك‌ سازمان‌يافته» بمثابة‌ يك‌ ايدئولوژي‌ است‌ كه‌ وارد حوزه‌ اپيستمولوژي‌ ايشان‌ شده‌ و آن‌ را بطور كامل‌ تحت‌ اشغال‌ خود درآورده‌ است‌ والا‌ شك‌ بعنوان‌ يك‌ پديده‌ موردي‌ و در مسايل‌ پراكنده، امري‌ طبيعي‌ و قابل‌ درك‌ است‌ و البته‌ راه‌حل‌ منطقي‌ در حوزه‌ نظر و راه‌حل‌ اخلاقي‌ در حوزه‌  عمل‌ براي‌ اين‌ شك، وجود دارد و لا علاج‌ نيست. اما شك‌ سيستماتيك، نوعي‌ عقل‌ستيزي‌ و عقيده‌زدائي‌ و معرفت‌گريزي‌ است‌ و قطعاً‌ نه‌ تنها با منطق‌ بلكه‌ با ايمان‌ و ديانت‌ و معنويت‌ و حتي‌ با اخلاق، قابل‌ جمع‌ نيست‌ و اساسا علاج‌ نمي‌شود و اين‌ دقيقاً‌ همان‌ پديده‌ ضد معرفتي‌ است‌ كه‌ در دين‌سازي‌ جديد و قرائت‌ ويژه‌ آقايان‌ از دين‌ صورتبندي‌ و تئوريزه‌ مي‌شود. اين‌ ايمان‌ اصولاً‌ با نفي‌ معرفت‌ عقلي‌ و معرفت‌ ديني‌ آغاز مي‌شود ولي‌ «عرفان» هم‌ بهانه‌ است‌ زيرا عرفان‌ در اسلام، نوعي‌ معرفت‌ و آگاهي‌ است‌ كه‌ اتفاقا يقيني‌تر از معرفت‌ عقلي‌ و نقلي‌ است‌ و معرفت‌ حضوري‌ و شهودي‌ و عرفاني‌ كه‌ معتبرتر از معرفت‌ حصولي‌ و مفهومي‌ و بكله‌ پشتوانه‌ اعتبار آن‌ است‌ حتما نمي‌تواند مورد قبول‌ شك‌گرايان‌ و يقين‌ستيزان‌ معرفت‌ گريز باشد.

آنچه‌ اينان‌ مي‌خواهند به‌ ما بباورانند و خود به‌ آن‌ يقين‌ و عقيده‌ دارند!! اين‌ گزاره‌ است‌ كه: (مي‌توان‌ هيچ‌ عقيده‌اي‌ به‌ هيچ‌ گزارة‌ ديني‌ نداشت‌ و در همه‌چيز حتي‌ توحيد و مبدا و معاد، شك‌ داشت‌ و بلكه‌ منكر همه‌ چيز شد و معذلك‌ ديندار و مؤ‌من‌ بود. و مي‌توان‌ با همه‌ احكام‌ ديني‌ مخالفت‌ كرد و در عين‌ حال، الگوي‌ اخلاقي‌ شد و به‌ معنويت‌ و عرفان‌ رسيد).

آقاي‌ ملكيان‌ مي‌كوشد القأ كند كه‌ دست‌كم‌ در هفت‌ مورد مي‌توان‌ دين‌ و حتي‌ عقايد قطعي‌ و ضروري‌ ديني‌ را رد‌ كرد و در عين‌ حال، ديندار هم‌ بود.(16)

آن‌ هفت‌ مورد عبارتند از:

1. با ديدن‌ حوادث‌ تلخ‌ در زندگي‌ - چون‌ زلزله‌ - مي‌توان‌ خيرخواهي‌ يا عدالت‌ خدا را انكار و يا در آن‌ شك‌ كرد و اين‌ عقيده، منافاتي‌ با ايمان‌ ندارد زيرا «ايمان»، محتواي‌ عقيدتي‌ - مثلاً‌ عقيده‌ به‌ عدالت‌ يا خيرخواهي‌ خدا - ندارد، بلكه‌ در آن‌ يك‌ ايمان‌ بدون‌ موضوع‌ و متعلق‌ هم‌ كافي‌ است!! نبايد از مؤ‌من‌ پرسيد كه‌ به‌ چه‌ چيز ايمان‌ داري؟! به‌ هيچ!!

2. مي‌توان‌ معتقد بود كه‌ منشأ دين، اساساً‌ نه‌ يك‌ امر ماورائي‌ - مثل‌ خدا - بلكه‌ يك‌ امر بدني‌ (فيزيولوژيك) يا رواني‌ (پسيكولوژيك) است‌ يعني‌ مي‌توان‌ در منشا الاهي‌ و غيرمادي‌ دين، شك‌ كرد و اين‌ نيز منافاتي‌ با ايمان‌ و معنويت‌ و دينداري‌ ندارد. حتي‌ مي‌توان‌ پذيرفت‌ يا احتمال‌ داد كه‌ غده‌اي‌ در بدن‌ است‌ كه‌ اگر ترشح‌اش‌ زياد شود، آدم‌ ديندار يا ديندارتر مي‌شود و مي‌توان‌ احتمال‌ داد كه‌ منشأ دين، يك‌ امر جامعه‌شناختي، روانشناختي‌ يا زيست‌شناختي‌ - و نه‌ خداوند - است‌ و اين‌ شك، صدمه‌اي‌ به‌ ايمان‌ نمي‌زند چون‌ قرار شد كه‌ ايمان‌ ما از نوع‌ دگماتيك‌ و عقيدتي‌ (كه‌ قطعاً‌ منشأ الاهي‌ براي‌ دين، قائل‌ است‌ و همة‌ اين‌ احتمالات‌ را قاطعانه‌ رد‌ مي‌كند)، نباشد.

3. مي‌توان‌ مؤ‌من‌ و متدين‌ بود و در عين‌ حال‌ مثلا بخاطر عصبانيت‌ از رفتار زشت‌ يك‌ فرد مد‌عي‌ دينداري، در اصل‌ دين‌ و حقانيت‌آن‌ شك‌ كرد. اين‌ شك‌ هم‌ منافاتي‌ با ايمان‌ و دينداري‌ ندارد!!

4. كسانيكه‌ بخاطر منافع‌ شخصي‌ يا سود و ضرر مادي‌ به‌ ديني‌ گرويده‌اند اگر به‌ هر دليل‌ به‌ مطامع‌ خود نرسيدند و يا اگر كاركردي‌ را از دين، انتظار داشته‌اند ولي‌ انتظار آنان‌ از دين‌ با واقعيت، جور درنيامد، چنين‌ كساني‌ نيز مي‌توانند در دين، شك‌ كنند و اين‌ شك، صدمه‌اي‌ به‌ ديانت‌ آنان‌ نمي‌زند و همچنان‌ مي‌توان‌ آنان‌ را متدين‌ دانست‌ چون‌ ايمان‌ نبايد يك‌ دگم‌ باشد.

5. چون‌ فرهنگ‌ ديني‌ جامعه‌ در طول‌ تاريخ، تغييراتي‌ بخود مي‌بيند پس‌ مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ هيچ‌ چيز قطعي‌ نيست‌ و مرزي‌ ميان‌ «ضروريات‌ دين» و «بدعت‌ها» وجود ندارد، همه‌چيز مشكوك‌ و نسبي‌ و قابل‌ حذف‌ از دين‌ و يا قابل‌ اسناد به‌ دين‌ است‌ پس‌ هر عقيده‌اي‌ مي‌تواند به‌ يك‌ اندازه، ديني‌ يا غيرديني‌ دانسته‌ شود و فاصله‌اي‌ معرفتي‌ ميان‌ ارتدوكسي‌ها و هترودكسي‌ها وجود ندارد. مي‌توان‌ به‌ چنين‌ سيلان‌ و هرج‌ومرجي‌ معتقد بود و آرام‌آرام‌ در همة‌ عقايد ديني‌ شك‌ كرد و ضروريات‌ دين‌ را بدعت‌ دانست‌ و بدعتها را ضروري‌ دين‌ خواند و با اين‌ وجود، اين‌ هرج‌ و مرج‌ عقيدتي‌ نيز به‌ ايمان‌ آدمي‌ صدمه‌اي‌ نمي‌زند.

6. مي‌شود معتقد بود كه‌ هيچ‌ دليلي‌ بنفع‌ توحيد و نبوت‌ و معاد و... وجود ندارد و عقل، هيچ‌ حمايتي‌ از هيچيك‌ از اصول‌ دين‌ نمي‌كند. مي‌توان‌ در كليه‌  اصول‌ و عقايد ديني، شك‌ و يا آنها را انكار كرد و در عين‌ حال، متدين‌ و مسلمان‌ بود!!

7. حتي‌ مي‌توان‌ به‌ عقيده‌اي‌ برخلاف‌ عقايد اسلامي، معتقد شد و اين‌ نيز منافي‌ با مسلماني‌ نيست. شك‌ در وحي‌ بدليل‌ تعارض‌ يافته‌هاي‌ بشري‌ (كه‌ حتماً‌ عقلي‌ و قطعي‌ هم‌ نيستند زيرا قرار شد كه‌ هيچ‌ مفهوم‌ اثبات‌پذير عقلي، ممكن‌ نباشد) با دين، مزاحم‌ دين‌ و دينداري‌ نيست‌ يعني‌ مي‌توان‌ اين‌ عقيده‌ را پذيرفت‌ كه‌ حقايق‌ و واقعياتي‌ وجود دارند كه‌ دين‌ را نقض‌ مي‌كنند و در عين‌ حال، هم‌ به‌ آن‌ واقعيات‌ و هم‌ به‌ دين‌ (يعني‌ به‌ طرفين‌ يك‌ تناقض) مؤ‌من‌ بود!!

اين‌ هفت‌ مورد صريحاً‌ نام‌ برده‌ شده‌اند و سپس‌ نتيجه‌ گرفته‌ شده‌ است‌ كه‌ «مي‌توان‌ با چنين‌ اعتقاداتي، مؤ‌من‌ و ديندار هم‌ بود.»(17) مصاحبه‌كننده‌ -- ملكيان‌ -- تصريح‌ مي‌كند كه‌ خود قاطعانه!! معتقد است‌ كه‌ هيچيك‌ از عقايد اسلامي‌ عقلاً‌ اثبات‌ نمي‌شود و كليه‌  مفاد آيات‌ و روايات‌ و گزاره‌هاي‌ ديني‌ مشكوكند و مؤ‌منين‌ در قبول‌ يا عدم‌ قبول‌ آنها مخيرند زيرا هيچ‌ دليلي‌ بنفع‌ توحيد و مبدء و معاد و نبوت‌ و... وجود ندارد و اگر وي‌ در اهم‌ عقايد اسلامي، شك‌ دارد و در عين‌ حال، مي‌تواند خود را متدين‌ نيز بداند به‌ دو دليل‌ است:

1. چون‌ گزاره‌هاي‌ ديني‌ مطلقاً‌ قابل‌ اثبات‌ نيستند و دليل‌ عقلي‌ ندارند و لذا شك‌پذير بلكه‌ مشكوكند.

2. چون‌ شك، امر اختياري‌ نيست. منظور وي‌ آنست‌ كه‌ انسان‌ شك‌كننده، «مفعولِ‌ شك» است‌ نه‌ «فاعل‌ شك»، بنابراين‌ قابل‌ نهي‌ و عتاب‌ نيست.

درخصوص‌ دليل‌ دوم‌ وي‌ طي‌ مقال‌ ديگري‌ بايد بتفصيل‌ پاسخ‌ گفت‌ كه‌ فرد قرباني‌ شك‌ و جهل، اگر مستضعف‌ است، حكم‌ ديگري‌ غير از افراد لجباز و شكاك‌ دارد.

اما دليل‌ نخست‌ وي‌ در تجويز اين‌ شكوك‌ نيز، يك‌ «دور مصرح» است. اكنون‌ ما در مقام‌ توضيح‌ نظريه‌ ايشان‌ و تقرير صورت‌ مساله‌ هستيم‌ و نوبت‌ به‌ پاسخ‌ نرسيده‌ است. ابتدا بايد شفاف‌ شود كه‌ اين‌ نظريه‌ چيست. دوستان‌ تصريح‌ مي‌كنند كه‌ به‌ عقايد و احكام‌ اسلامي‌ در سه‌ مقام، نقد وارد مي‌شود و مؤ‌منين‌ در هر سه‌ مورد بايد اين‌ اشكالات‌ را بپذيرند و مقاومت‌ نكنند زيرا پذيرش‌ اين‌ سه‌ اشكال‌ بر اسلام‌ نيز منافاتي‌ با دينداري‌ ندارد:

اول) حال‌ كه‌ هيچ‌ استدلالي، اسلام‌ - و هيچ‌ دين‌ ديگري‌ را - تاييد نمي‌كند و مسلمين‌ تنها تسليم‌ اتوريتة‌ حضرت‌ محمد(ص) (و اهل‌بيت‌ ايشان‌ درمورد شيعه) شده‌اند، اين‌ اشكال‌ و نقد وارد است‌ كه‌ مسلمانان‌ چرا اتوريتة‌ ايشان‌ - و نه‌ كس‌ يا كسان‌ ديگري‌ - را پذيرفته‌اند؟ آيا اين‌ تسليم‌ و گرايش، به‌ حق‌ است‌ يا ناحق؟ اگر استحقاق‌ ايشان‌ براي‌ انتخاب‌ بدون‌ دليل‌ از ميان‌ هزاران‌ انتخاب‌ ديگر، زير سوال‌برود مسلمانان‌ استدلالي‌ در مقام‌ پاسخ‌ ندارند بلكه‌ صرفاً‌ چنين‌ گرايشي‌ در آنان‌ وجود دارد و اين‌ انتقاد را بايد پذيرفت‌ (يعني‌ دليلي‌ قطع‌آور بنفع‌ نبوت، امامت‌ يا ولايت‌ وجود ندارد).

دوم) حال‌ كه‌ مسلمانان‌ به‌ هر ترتيب، اسلام‌ و اتورتية‌ حضرت‌ محمد(ص) را پذيرفته‌ و تسليم‌ كتاب‌ و سنت‌شده‌اند، مساله‌ بعدي‌ آن‌ است‌ كه‌ بي‌نهايت‌ تفسيرها و فهم‌هاي‌ متضاد از سرتاسر آيات‌ و روايات‌ مي‌توان‌ داشت‌ كه‌ همگي‌ مشكوكند و هيچ‌ داوري‌ له‌ يا عليه‌ هيچيك‌ نمي‌توان‌ كرد و هر قرائتي‌ مي‌توان‌ از اسلام‌ داشت، همه‌چيز را مي‌توان‌ به‌ اسلام‌ نسبت‌ داد يا از آن‌ سلب‌ و نفي‌ كرد. شايد بتوان‌ درباره‌ سازگاري‌ نسبي‌ بيشتر يا كمتر برخي‌ تفاسير و قرائت‌ها داوري‌ كرد (و معلوم‌ نيست‌ كه‌ چرا بتوان؟!) ولي‌ متن‌ اسلام، بكلي‌ مبهم‌ و متشابه‌ و مجمل‌ است‌ و هيچ‌ دليل‌ نقلي‌ قطع‌آوري‌ هم‌ وجود ندارد (چنانچه‌ هيچ‌ دليل‌ عقلي‌ قطع‌آوري‌ در كار نيست).

آقاي‌ مصطفي‌ ملكيان‌ بجاي‌ «اصل‌ دين» و «فهم‌ دين»، با تقليد از پوپر كه‌ از «جهان‌ يك» و «جهان‌ دو» سخن‌ گفت، تعبير «اسلام‌ يك» و «اسلام‌ دو» را بكار مي‌برد و همان‌ بحث‌ قديمي‌ را تكرار مي‌كند كه‌ حتي‌ اگر بپذيريم‌ كه‌ اسلام‌ يك‌ (ذات‌ دين)، درست‌ و حقيقت‌ است‌ (كه‌ آن‌هم‌ صرفاً‌ يك‌ فرض‌ و مشكوك‌ و اثبات‌ناپذير است) ولي‌ «اسلام‌ دو» يعني‌ كليه‌ برداشت‌ها و شرح‌ و تفسيرهاي‌ علمأ دين‌ (قرائت‌ها) سرتاسر مشكوك‌ است‌ و هيچ‌ انطباق‌ قطعي‌ در هيچ‌ موردي‌ با «اسلام‌ يك» (خود دين) ندارد بنابراين‌ سراسر مفاهيم‌ و معارف‌ و احكام‌ اسلام، مشكوك‌ است‌ و هر قرائتي‌ از آنها مي‌توان‌ كرد و هيچ‌ قرائتي‌ هم‌ لزوماً‌ بر حق‌ نيست‌ و امكان‌ داوري‌ وجود ندارد!! يعني‌ هيچ‌ اندر هيچ.

بنظر ايشان‌ كاملاً‌ جا دارد كه‌ مسلمانان، اين‌ نقد و اشكال‌ را هم‌ بپذيرند و دست‌ از يقين‌ و اعتقاد بردارند و به‌ يك‌ معنويت‌ مجمل‌ و شك‌آلود، قناعت‌ كنند.

سوم) نقد سوم‌ آن‌ است‌ كه‌ وقتي‌ ببينيم‌ ميان‌ آنچه‌ از اسلام‌ قبول‌ كرده‌ايم‌ (بلادليل) و آنچه‌ با استدلال‌ به‌ آن‌ رسيده‌ايم، ناسازگاري‌ وجود دارد بالاخره‌ بايد ميان‌ دين‌ و آن‌ استدلال، يكي‌ را برگزيد و چنين‌ مواردي، وجود دارد. البته‌ اين‌ نقد سوم، با ادعاي‌پيشين‌ ايشان‌ تناقض‌ دارد كه‌ گفته‌ بود هيچ‌ دليلي‌ نه‌ له‌ و نه‌ عليه‌ دين‌ وجود ندارد پس‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ كه‌ ميان‌ دين‌ و آنچه‌ استدلالاً‌ پذيرفته‌ايم‌ ناسازگاري‌ باشد؟!

اين‌ سه‌ اشكال‌ در ذهن‌ ايشان‌ و دوستانشان‌ به‌ ترتيب‌ متوجه‌ هر ديني‌ و از جمله‌ اسلام‌ است‌ و نتيجة‌ آن، پيدايش‌ يك‌ دين‌ بدون‌ ادعاي‌عقيدتي، بدون‌ پشتوانه‌ عقلي، بدون‌ حكم‌ و برنامه، و حتي‌ بدون‌ توجيه‌ نظري‌ بنفع‌ اخلاق‌ است. محصول‌ اين‌ اسلام‌سازي‌ (بازسازي‌ اسلام)، يك‌ دين‌ سراسر مشكوك‌ و سيال‌ و فاقد قطعيات‌ عقلي‌ و نقلي‌ و بي‌دفاع‌ دربرابر استدلالهاي‌ مخالف‌ است‌ كه‌ براساس‌ نه‌ «يقين» بلكه‌ شك‌ كامل‌ و غير قابل‌ علاج‌ بنا شده‌ و جالب‌ است‌ كه‌ سؤ‌ال‌كننده‌ نشريه‌ مزبور نيز احتياطاً‌ براي‌ صراحت‌ بيشتر سؤ‌الي‌ طرح‌ مي‌كند و پاسخ‌ صريحي‌ هم‌ خوشبختانه‌ دريافت‌ مي‌كند:

«س) شما سياليت‌ را ركن‌ مقوم‌ ايمان‌ دانستيد و بنظر مي‌رسد كه‌ اين‌ سياليت‌ به‌ شك‌ و شك‌ ورزيدن‌ كاملاً‌ نزديك‌ است‌ يعني‌ با شك‌ ورزيدن‌ است‌ كه‌ به‌ سياليت‌ دست‌ مي‌يابيم‌ پس‌ آيا شك‌ در دل‌ ايمان‌ قرار نمي‌گيرد و شكاك‌ بودن‌ ارتباط‌ وثيقي‌ با مؤ‌من‌ بودن‌ پيدا نمي‌كند؟!»

ج) «بله. بنظر مي‌رسد سياليتي‌ را در مفهوم‌ ايمان‌ گنجانديم.»(18)

البته‌ آقاي‌ ملكيان‌ مي‌كوشد تا اين‌ «شكاكيت» را توجيه‌ و آن‌را «سياليت» نامگذاري‌ كند اما واقعيت‌ آن‌ است‌ كه‌ وي‌ عقايد اسلامي‌ را صريحاً‌ معادل‌ دگماتيزم، ناشي‌ از پيشداوري، در تقابل‌ با استدلال‌ و كاملاً‌ مشكوك‌ دانسته‌ و علاج‌ اين‌ اشكالات‌ را در ترك‌ اين‌ عقايد يعني‌ در شكاكيت‌ مي‌داند و ايمان‌ را با ترك‌ عقيده، ممكن‌ بلكه‌ ممكن‌تر مي‌خواند، يعني‌ بعقيده‌ ايشان، دين‌ و عقيدة‌ ديني‌ و شريعت‌ اساساً‌ به‌ ايمان‌ و اخلاق‌ و معنويت، صدمه‌ هم‌ مي‌زند!!

ملكيان‌ سپس‌ مي‌كوشد مضمون‌ عين‌ متن‌ قرآن‌ را همين‌ اسلام‌ مشكوك‌ بداند و بنظر مي‌رسد كه‌ لااقل‌ در اين‌ يك‌ مورد، «اسلام‌ دو»ي‌ ايشان‌ با مد‌عاي‌ «اسلام‌ يك»، مطابق‌ افتاده‌ است‌ بلكه‌ بايد گفت‌ كه‌ كوشيده‌ مي‌شود تا «اسلام‌ يك» با «اسلام‌ دو»ي‌ ايشان‌ مطابق‌ افتد. زيرا وي‌ مد‌عي‌ مي‌شود كه‌ قرآن‌ خود هم‌ پذيرفته‌ است‌ كه‌ «يقين، محال‌ است‌ و شك، كافي‌ است‌ و با شك‌ هم‌ ايمان، صدق‌ مي‌كند!!» آنجا كه‌ فرموده‌ است: «الذين‌ يظنون‌ انهم‌ ملاقوا ربهم» بقره/ 46 و يا: «فمن‌ كان‌ يرجوا لقأ ربه‌ فليعمل‌ عملاً‌ صالحاً» كهف/ 110 ايشان‌ لفظ‌ رجأ و ظن، را بطور قطعي‌ به‌ شك، تفسير مي‌كند و به‌ قرآن‌ نسبت‌ مي‌دهد كه‌ اصولاً‌ ارزش‌ مؤ‌من‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ همه‌ عقايد اسلامي، شك‌ داشته‌ و هيچ‌ عقيده‌اي‌ به‌ هيچ‌ مضمون‌ معرفتي‌ نورزد و به‌رغم‌ اين‌ شك‌ و بي‌اعتقادي، باز هم‌ از مقتضيات‌ ايماني‌اش‌ دست‌ برندارد.» مگر آنكه‌ امر اقوائي‌ از راه‌ برسد كه‌ آنوقت‌ مي‌تواند رودربايستي‌ و تعارف‌ را كنار گذارده‌ و رسماً‌ اسلام‌ و ايمان‌ را ترك‌ كند.(19)

وي‌ نه‌ آيات‌ بي‌شمار قرآن‌ را مي‌پذيرد كه‌ همگي‌ از مؤ‌منين، «يقين» مي‌طلبند و عقايد اسلامي‌ حتي‌ به‌ امور غيبي‌ را «لاريب‌ فيه» (غيرقابل‌ شك) مي‌خوانند و نه‌ به‌ رواياتي‌ كه‌ ظن‌ و رجأ را توضيح‌ داده‌اند رجوع‌ مي‌كند و نه‌ حتي‌ مفهوم‌ لغوي‌ ظن‌ و رجأ را مي‌شناسد بلكه‌ هردو اين‌ عبارات‌ را به‌ «شك»، ترجمه‌ كرده‌ و براي‌ شكاكيت‌ و رد‌ عقايد قرآني، مشروعيت‌ قرآني‌ دست‌وپا مي‌كند. و اصولا ايشان‌ كه‌ سراسر عقايد قرآني‌ و گزاره‌هاي‌ ديني‌ را خود، مشكوك‌ و بلادليل‌ مي‌داند معلوم‌ نيست‌ كه‌ ناگهان‌ چرا در اين‌ دو مورد، استدلال‌ قرآني‌ مي‌كند و هم‌ حجيت‌ گزارة‌ ديني‌ و هم‌ صراحت‌ و وضوح‌ و عدم‌ اجمال‌ آن‌را مي‌پذيرد و يك‌ قرائت‌ قطعي‌ از قرآن‌ آنهم‌ عليه‌ تصريحات‌ قرآن‌ ارائه‌ مي‌دهند؟!!

ادعاي‌ ملكيان‌ كاملاً‌ واضح‌ است‌ و حتي‌ به‌ سوال‌ صريح‌ مصاحبه‌چي‌ مجلة‌ مزبور، پاسخ‌ صريح‌تري‌ هم‌ مي‌دهد:

«س) بنظر مي‌آيد در توضيحات‌ قبلي‌تان‌ آمده‌ بود كه‌ نه‌ فقط‌ مؤ‌من، كسي‌ است‌ كه‌ در حالت‌ شك‌ هم‌ ايمان‌ بورزد بلكه‌ بنظر شما اساساً‌ مؤ‌من، كسي‌ است‌ كه‌ (در عقايد ديني‌ و احكام‌ دين‌ و...) شك‌ بورزد.

ج) بله، درست‌ است. اگر بيان‌ من‌ اين‌ نكته‌ را نرسانده‌ باشد به‌ همين‌ توضيحي‌ كه‌ شما گفتيد، اصلاح‌ مي‌كنم.»(20)

سؤ‌ال‌كننده‌ براي‌ آنكه‌ شيرفهم‌ شود، دوباره‌ مي‌پرسد:

«يعني‌ همانطور كه‌ شما فرموديد موتور بت‌شكني، شك‌ است‌ و مؤ‌من، اگر بت‌شكن‌ است‌ ديگر نبايد منتظر تشكيك‌ كفار در اسلام‌ بماند بلكه‌ بايد خودش‌ پذيرا(Receptive)  باشد و معطل‌ شبهات‌ ديگران‌ نماند و از درون‌ اسلام، شروع‌ به‌ شك‌ و رد‌ كرده‌ و عقايد اسلامي‌ را كنار بگذارد تا بت‌شكني‌ كرده‌ باشد.»

و جواب‌ مي‌شنود:

«درست‌ است‌ ما خودمان‌ بايد ابتكار عمل‌(Initiation)  را بدست‌ بگيريم‌ نه‌اينكه‌ منفعل‌ بنشينيم‌ تا ديگران‌ نقدي‌ را عليه‌ اسلام‌ مطرح‌ كنند چون‌ شك‌ كاملاً‌ با ايمان‌ ديني‌ سازگاري‌ دارد و نه‌ فقط‌ سازگاري‌ دارد بلكه‌ اصلاً‌ مؤ‌لفة‌ ايمان‌ ديني‌ است.»(21)

جمله‌ اخير وي‌ قضيه‌ را جالب‌تر مي‌كند زيرا نه‌تنها پذيرش‌ عقايد ديني‌ را شرط‌ لازم‌ ايمان‌ نمي‌داند بلكه‌ عدم‌ پذيرش‌ اين‌ عقايد را شرط‌ لازم‌ ايمان‌ و دينداري‌ مي‌خواند يعني‌ شكاكيت‌ و لاادري‌گري‌ نه‌تنها با ايمان‌ ديني، ناسازگار نخواهد بود بلكه‌ اساساً‌ شرط‌ و مؤ‌لفة‌ ايمان‌ ديني‌ مي‌شود!! اين‌ اد‌عا بسيار جالب‌ و كم‌سابقه‌ است‌ كه‌ نپذيرفتن‌ عقايد ديني‌ را مؤ‌لفه‌ و از اركان‌ ايمان‌ ديني‌ بدانيم‌ يعني‌ شكاكيت‌ را نه‌تنها جائز بلكه‌ لازم‌ بشماريم!!

آقاي‌ ملكيان‌ سپس‌ به‌ تابعيت‌ از فرويد (در كتاب‌ «آيندة‌ يك‌ پندار») اعلام‌ مي‌دارد كه‌ ارتداد و سرباز زدن‌ يك‌ مسلمان‌ از پذيرش‌ عقايد ديني، كاملاً‌ مجاز است‌ و نه‌ اشكال‌ معرفت‌شناختي، نه‌ اشكال‌ اخلاقي‌ و نه‌ اشكال‌ الاهياتي‌ ندارد زيرا نه‌ توهين‌ به‌ دين‌ و دينداران‌ است‌ (با آنكه‌ مرتد، همه‌ آنان‌ را بر باطل‌ مي‌شمارد) و نه‌ يك‌ خطاي‌ منطقي‌ است‌ (چون‌ عقايد ديني‌ اساساً‌ پشتوانه‌ عقلي‌ و منطقي‌ ندارند) و نه‌ گناه‌ و معصيت‌ است‌ زيرا ايمان‌ و معنويت، ربطي‌ به‌ عقايد ديني‌ و احكام‌ ديني‌ ندارد و بلكه‌ قوام‌ ايمان‌ به‌ شك‌ در عقايد و احكام‌ اسلامي‌ است!!

سپس‌ براي‌ تجويز ارتداد، باز به‌ قرآن‌ (كه‌ هروقت‌ لازم‌ باشد، حجت‌و شفاف‌ و معتبر و مفهوم‌ مي‌شود و در ساير اوقات، مجمل‌ و نامعتبر است!!) استناد مي‌كند كه‌ آري‌ خود قرآن‌ هم‌ قبول‌ دارد كه‌ از سنت‌آبأ و اجدادتان‌ پيروي‌ نكنيد (زخرف‌ / 23 و احزاب‌ / 67) پس‌ ما مسلمانان‌ هم‌ از اجداد مسلمانمان‌ نبايد پيروي‌ كنيم‌ بنابراين‌ حق‌ ارتداد، ثابت‌ مي‌شود!!

در واقع‌ ايشان‌ ادعا مي‌فرمايند كه‌ اعتبار اسلام‌ صرفاً‌ به‌ سنت‌ پدران‌ مستند مي‌شود والا‌ دليل‌ ديگري‌ بر حقانيت‌ اسلام‌ وجود ندارد، چه‌ رسد به‌ برتر بودن‌ اين‌ دين‌ و خاتميت‌ آن.

حال‌ كه‌ اصول‌ و فروع‌ دين‌ (عقايد و احكام)، همگي‌ غيرعقلاني‌ و پا در هوا و مشكوك‌ شد و شك‌ در اصول‌ و فروع‌ اسلام، نه‌تنها سازگار با ايمان‌ ديني‌ بلكه‌ مقوم‌ و مؤ‌لفة‌ آن‌ و بنابراين‌ ضروري‌ گشت، ببينيم‌ اين‌ آقاي‌ «ايمان‌ ديني» اساساً‌ چيست‌ و چگونه‌ بوجود مي‌آيد و اصلاً‌ چه‌ اهميتي‌ و چه‌ پشتوانه‌اي‌ دارد؟! اين‌ ايمان‌ ديني‌ كه‌ با ترديد در توحيد و نبوت‌ و معاد و انكار عقايد و احكام‌ ديني، آغاز مي‌شود و آن‌ را «رويكرد وجودي» مي‌خوانند، چيست؟!

«ايمان‌ ديني» آقايان، يك‌ اقتباس‌ تقليدي‌ از مفاهيم‌ اگزيستانسياليستي‌ مسيحي‌ است‌ كه‌ حتي‌ از سطح‌ «كي‌يركگاردي» خود نيز نازل‌تر است‌ زيرا به‌ قشري‌گري‌ فلسفه‌  تحليلي‌ و نوعي‌ پوزيتويزم‌ ليبرالي‌ نيز آغشته‌ شده‌ و لعابي‌ هم‌ از بوديزم‌ شرقي‌ برداشته‌ و سنخيتي‌ با تعريف‌ قرآني‌ و اسلامي‌ از «ايمان‌ و دينداري‌ و معنويت» ندارد بلكه‌ آن‌ را به‌ صراحت‌ نقض‌ مي‌كند. اولاً‌ اساس‌ اين‌ ايمان‌ كه‌ تلفيقي‌ از «حيرت‌ اگزيستانسياليستي» با «جمود فلسفه‌ تحليلي» است، بر «جهل» - (و نه‌ علم‌ و معرفت‌ و آگاهي‌ از عوالم‌ غيب‌ و شهود) - و بر «شك» و «ريب» - (نه‌ مباني‌ يقيني‌ و لاريب‌ فيه) - نهاده‌ شده‌ است. اين‌ ايمان، پوششي‌ مذهبي‌ يا عرفاني‌ است‌ كه‌ بر جهل‌ و شك‌ و لاادري‌گري‌ نهاده‌ مي‌شود و محصول‌ فلج‌ شدن‌ عقل‌ و انكار معرفت‌ و شهود است. وي‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ «ايمان‌ ديني» هيچ‌ مبنا و متكاي‌ قاطع‌ و روشني‌ - بويژه‌ عقلي‌ - ندارد و هركس‌ هر نوعش‌ را بخواهد مي‌تواند بپذيرد يا رد كند، هيچ‌ حجت‌ و راهنمائي‌ وجود ندارد، مي‌توان‌ به‌ فروشگاه‌ اديان‌ اصلاً‌ نيامد و يا مي‌توان‌ آمد و هر ايماني‌ را كه‌ با سليقه‌ و روحيات‌ شخصي‌ (نه‌ عقل‌ و نه...) مناسب‌تر يافت‌ برگزيد و يا كنار گذارد تا رنج‌ زندگي‌ را با آن‌ هموارتر و قابل‌ تحمل‌تر كند، مي‌توانيد هر قصه‌اي‌ از قصص‌ اديان‌ گوناگون‌ را براي‌ توجيه‌ و آرام‌ كردن‌ و سرگرم‌ نمودن‌ خود برگزينيد، چه‌ افسانه‌هاي‌ اسلامي‌ چه‌ بودايي‌ چه‌ سرخپوستي، چه&zwnj