باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 20 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
احمد  قوام السلطنه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ




احمد قوام: معروف به «قوام السلطنه» در 1252 ش در تهران متولد شد. پدرش ميرزا ابراهيم معتمد السلطنه از رجال دوره ناصري و جدش قوام الدوله وزير دفتر استيفا بود. مادرش طاووس خانم دختر ميرزا محمدخان مجدالملك سينكي صاحب رساله مجديه و پدر ميرزا علي خان امين الدوله است. قوام تحصيلات مقدماتي را به اتفاق برادرش حسن وثوق نزد معلمين خصوصي فرا گرفت، سپس در زمينه ادبيات فارسي و صرف و نحو عربي، عروض و قافيه و معاني بيان و رياضيات قديم ادامه تحصيل داد و مدتي نيز در مدرسه مروي به آموزش فلسفه و حكمت اشتغال ورزيد. تلاش او در حسن خط موجب شد كه در عداد خطاطان درجة اول روز قرار بگيرد.
قوام وقتي به سن رشد رسيد، معتمدالسلطنه شمه‌اي از تحصيلات او و نمونه‌اي از خط او را نزد ناصرالدين شاه برد و براي فرزند خود تقاضاي شغل و لقب نمود. شاه وقتي از حسن خط و شيوه نگارش اين جوان واقف شد، او را جزء پيشخدمتان مخصوص قرار داد و ملقب به عنوان دبير حضور كرد.
در سال 1314 هـ . ق ميرزاعلي خان امين الدوله دائي او با پيشكاري وليعهد به آذربايجان رفت و ميرزا احمد دبير حضور را نيز به عنوان منشي و رئيس دفتر مخصوص با خود به مأموريت برد. چند ماهي پس از اين مأموريت، امين الدوله به تهران احضار شد و به جاي ميرزا علي اصغر خان امين السلطان به صدرات رسيد و قوام را منشي و رئيس دفتر خود نمود.
عبدالله مستوفي در تاريخ قاجار درباره اين سمت دبير حضور چنين مي‌نويسد:
«منشي‌گري صدراعظم در اين ايام هم مثل سابق زيبائي خط و انشاء و امانت و صحت و پشتكار و هوش و فراستي لازم داشت كه درهمه يافت نمي‌شد زيرا هنوز هم نوشتن نامه به طور مرتجل و بدون پيش‌نويس و قلم‌خوردگي از لوازم كار به شمار مي‌آمد. عهد كردن اين كار زيردست نويسنده دقيق و صاحب خطي مانند امين الدوله كار هر بافنده و حلاج نبود و آقاي دبير حضور تمام مزاياي شغل را از زيبائي خط و انشاء مرتجل و امانت و پشتكار حائز بود.»
ميرزا احمدخان دبير حضور مادام كه امين الدوله صدراعظم بود، در آن سمت حساس قرار داشت. پس از كناره‌گيري امين‌الدوله ، راه اروپا را پيش گرفت و متناوباً قريب 3 سال در اروپا به تكميل تحصيلات و آموزش زبان‌هاي خارجي اشتغال ورزيد. در 1322 هـ .ق عين‌الدوله صدراعظم شد، دبير حضور را به تهران فرا خواند و به او مقام و عنوان وزير رسائل داد. اين سمت در آن ايام در حقيقت معاونت اجرائي و اداري نخست‌وزير بود. در سفر سوم مظفرالدين شاه به اروپا در زمره همراهان قرار گرفت. پس از بازگشت به تهران، با دريافت لقب وزير حضور، رئيس دفتر مخصوص مظفرالدين شاه شد. او در اين سمت توانست اعتماد شاه را نسبت به خود جلب كند. قوام در اثر توقف طولاني در اروپا و مطالعه در نوع حكومت‌ها به حكومت قانون و مشروطيت دلبستگي داشت و از اين رو از سنگر دفتر مخصوص، شاه را تشويق به اعطاي مشروطيت مي‌نمود. اقدامات قوام و اعلم الدوله ثقفي پزشك مخصوص در اين باره قابل تقديس است. قوام فرمان مشروطيت را به خط زيباي خود نوشت و آن را براي امضاء نزد مظفرالدين شاه برد و در اثر اصرار سرانجام فرمان را به توشيح رسانيد.
قوام در 1324 پس از فوت نريمان خان قوام السلطنه وزير مختار ايران در اتريش با اهداء 25 هزار اشرفي براي خود از شاه لقب قوام السلطنه گرفت.
قوام از تاريخ صدور فرمان مشروطيت تا فتح تهران، كار دولتي نداشت و گاهي به عنوان ميانجي بين مشروطه‌خواهان و مستبدين مي‌شد و يا بعضي تندروي‌ها را تعديل مي‌كرد.
پس از خلع محمدعلي ميرزا و اداره كشور وسيله سپهسالار و سردار اسعد از طرف سردار اسعد به معاونت وزارت داخله منصوب شد. ظاهراً مقاوم وزارت با سردار بود ولي او عملاً هيچگونه مداخله‌اي در كارها نداشت. قوام سازماني بر اساس كشورهاي اروپائي براي وزارت داخله پي‌ريزي كرد و مسئوليت‌ها را مشخص نمود و براي احراز مشاغل ضوابطي تعيين نمود. در مرداد 1289 در كابينه اول مستوفي‌الممالك، وزارت جنگ را احراز كرد. قوام السلطنه در اين سمت توانست لايحه خلع سلاح مجاهدين را از تصويب مجلس بگذراند. همچنين از خودسري‌هاي بختياري‌ها و تروريست‌ها جلوگيري كند. ستارخان و فدائيان او كه مسلح و غالباً موجب بروز حوادث ناگواري در شهر مي‌شدند، خلع سلاح شدند. در زد و خوردي كه بين قواي دولتي و فدائيان ستارخان در پارك اتابك به وقوع پيوست، ستارخان گلوله خورد. قوام در همين سمت قيمتي براي سلاح مردم تعيين كرد و با قيمتي مناسب آنها را خريد و تحويل انبار مهمات وزارت جنگ داد.
در 1290 ش در كابينه دوم محمدولي خان سپهدار تنكابني به وزارت عدليه منصوب شد و در مرداد همان سال در هيئت دولت صمصام السلطنه بختياري به وزارت داخله رسيد و در هر سه ترميم كابينه در وزارت داخله باقي ماند. در 1291 در كابينه محمدعلي خان علاءالسلطنه وزارت ماليه را عهده‌دار گرديد. در 1296 در نخست‌وزيري دوم علاءالسلطنه وزير داخله شد. در كابينه سلطان عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله همچنان مقام وزارت داخله را حفظ كرد.
در 1296 قوام السلطنه به جاي كامران ميرزا قاجار به ايالت خراسان منصوب شد. پس از ورود به مشهد، خود را فرمانرواي كل ايالت خراسان و سيستان خواند. در اين مأموريت، قوام السلطنه اقدامات چشمگيري براي ايجاد امنيت از طريق تقويت ژاندارمري و شهرباني به عمل آورد و اعتباراتي از مركز براي تهيه تفنگ و مهمات ديگر تحصيل نمود. ياغيان و طاغيان را سر جاي خود نشاند و به اين استان پهناور امنيت نسبي بخشيد. در همين ايام موجبات انتقال كلنل محمدتقي خان پسان را براي رياست ژاندارمري خراسان فراهم نمود و ساز و برگي مناسب و درخور يك واحد نظامي قوي براي او تدارك ديد و از هر جهت كلنل را مورد تأييد و تشويق قرار داد.
قوام السلطنه تا پايان 1299 در استان خراسان مستقر بود. بعد از كودتاي 1299 و نخست‌وزيري سيد ضياءالدين طباطبائي و صدور ابلاغ اعلاميه‌هاي تازه نخست‌وزير از مركز توضيح بيشتري خواست ولي سيد ضياء كه از او بيم داشت، دستور توقيف او را به كلنل محمد تقي خان پسيان داد. روز سيزده نوروز 1300 هنگامي كه قوام با كالسكه مخصوص خود از باغ ملك آباد عازم شهر بود، در مقابل ژاندارمري توسط ماژور اسمعيل خان بهادر معاون كلنل دستگير و زنداني شد و كلنل عهدشكني خود را نسبت به ولي نعمت خود كه سوگند وفاداري به او خورده بود شكست. كلنل پس از دستگيري قوام، اموالش را مصادره كرد و او را تحت الحفظ با گاري پستي به تهران فرستاد و تحويل زندان قصر داد.
در خرداد 1300 سيد ضياءالدين از رياست دولت معزول و به اروپا تبعيد شد و شهاب الدوله شمس ملك آراء رئيس تشريفات سلطان احمدشاه فرمان نخست‌وزيري قوام السلطنه را در زندان قصر به او ابلاغ كرد.
قوام در چهاردهم خرداد رئيس‌الوزراء شد. در همين كابينه براي جلوگيري از تندروي‌هاي سردارسپه، مصدق السلطنه را به وزارت ماليه معرفي كرد و از مجلس براي او اختيارات گرفت و در تمام مدت نخست‌وزيري، وزارت داخله را خود متصدي گرديد. قوام پس از نه ماه زمامداري و يك سلسله اقدامات بنيادي، در بهمن ماه همان سال جاي خود را به مشيرالدوله داد ولي مشيرالدوله بيش از چهار ماه نتوانست دولت را اداره كند و كنار رفت و مجلس بار ديگر قوام السلطنه را به رياست الوزرائي برگزيد. قوام در اين دوره از نخست‌وزيري مورد تأييد مدرس و اصلاح طلبان بود. در اين دوره، قوام لايحه تشكيل بانك ملي و استخدام مستشاران آمريكائي را براي امور مالي تقديم مجلس كرد. نخست‌وزيري دوم قوام‌السلطنه، حدود هشت ماه طول كشيد و مستوفي جانشين او شد.
قوام در 1302 ظاهراً به جرم توطئه‌اي عليه وزير جنگ تحت تعقيب قرار گرفت و مدتي توقيف بود تا در اثر وساطت عده‌اي ، از زندان آزاد و رهسپار اروپا گرديد و سال ها به صورت انزوا و تبعيد در اروپا به سر مي‌برد تا اينكه در اثر وساطت وثوق الدوله و ذكاءالملك فروغي، به تهران آمد و دور از كارهاي سياسي در لاهيجان به كشاورزي مشغول شد. بعد از شهريور 1320 بار ديگر قوام وارد صحنه سياست شد و خود را كانديداي نخست‌وزيري كرد. فروغي براي رهائي از تحريكات قوام، او را به عضويت كابينه دعوت نمود ولي قوام نپذيرفت و همچنان در كمين نخست وزيري نشت. قوام، محمدرضا پهلوي را جز يك بار در دوران خردسالي نديده بود. در 1301 كه قوام السلطنه نخست‌وزير و سردار سپه وزير جنگ بود، رضاخان از رئيس الوزراء و وزيران براي صرف ناهار در منزل ييلاقي خود كه بعدها سعدآباد ناميده شد، دعوتي به عمل مي‌آورد. در آن روز سردار سپه فرزند سه ساله خود را در نزد قوام السلطنه مي‌برد و قوام نيز بر حسب رويه رجال و متعينين، كودك را در آغوش گرفته مشتي اشرفي طلا در جيب او مي‌ريزد. ديگر از آن تاريخ به بعد، شاه جديد را نديده بود. توسط شكوه الملك پسر عموي خود تقاضاي ملاقات مي‌كند. شاه او را مي‌پذيرد و قوام وقتي وارد اتاق شاه مي‌شود، بدون رعايت تشريفات مي‌گويد آه چقدر بزرگ شده‌اي. شاه از اين جمله كه جنبه تحقير در آن نهفته بود، از قوام نفرت پيدا مي‌كند و هميشه انزجار خود را ابراز مي‌كند. در اين ملاقات، شاه از قوام خواهش مي‌كند كابينه را تقويت كند. قوام با صدور اعلاميه‌اي شايعه نخست‌وزيري خود را تكذيب مي‌نمايد.
در مرداد 1321 مجلس سيزدهم به نخست‌وزيري قوام رأي اعتماد مي‌دهد و شاه ناچار فرمان نخست‌وزيري او را صادر مي‌كند. اشغال ايران از طرف متفقين قحطي و كمبود مواد غذائي، تورم شديد اقتصادي و بيكاري، دولت قوام را با مشكلات بزرگي روبرو ساخت. با وجودي كه از تني از رجال صدر مشروطيت در كابينه خود دعوت كرد، مع الوصف نتوانست به اوضاع كشور سر و صورتي بدهد. در 17 آذر همان سال مردم شورش كردند، به داخل مجلس ريختند، عده‌اي از نمايندگان را مجروح ساختند، دكاكين به غارت رفت، ساختمان‌ها به آتش كشيده شد و حتي خانه قوام السلطنه را آتش زدند و حكومت نظامي تمام مطبوعات را منحل كرد و مديران آنها را به زندان انداخت، فقط نشريه‌اي به نام اخبار روز از طرف دولت منتشر مي‌شد كه حاوي اخبار جاري روز بود. قوام در محيط اختناق و خفقاني كه به وجود آورده بود، نتوانست ادامه حكومت دهد، ناچار از كار كنار گرفت و مجدداً صندلي صدارت را به سهيلي داد. مجلس چهاردهم در روزهاي آخر عمر خود به فكر تعيين نخست‌وزير مقتدري افتاد كه بتواند بر مشكلات فائق آيد. ماجراي آذربايجان و خراسان و فارس و اصفهان هر كدام در نوع خود مشكل بزرگي بودند. اوضاع درهم ريخته كردستان و تهديد قاضي محمد به استقلال، خود داستاني مفصل بود. در آن ايام مؤتمن الملك ذخيره سياسي كشور و قوام السلطنه رجل استخواندار، كانديداي نخست‌وزيري بودند. پس از اخذ رأي، آراء آنها برابري مي‌كرد و هر كدام پنجاه رأي موافق داشتند. سيد محمد صادق طباطبائي رئيس مجلس، در رأي شركت كرد و به نفع قوام رأي خود را در گلدان انداخت و بدين ترتيب با يك رأي اضافي، قوام بر رقيب خود مؤتمن الملك فائق آمد و زمام امور را در دست گرفت. قوام، دو تن از نخست‌وزيران سابق يعني سهام السلطان بيات و دكتر احمد متين دفتري را به كابينه برد ولي مجلس مخصوصاً فراكسيون حزب توده، با عضويت متين دفتري به شدت مخالفت كردند و قوام ناچار از او صرفنظر كرد و دولت و كشور را به دست سهام السلطان بيات سپرد و خود با هيئتي از كارشناسان سياسي و اقتصادي و مطبوعاتي عازم مسكو شد تا قضيه آذربايجان را حل كند. قريب ده روز در مسكو به سر برد. در نخستين روزهاي اقامت خود به هيچ‌وجه توفيقي در كار به دست نياورد، حتي مقامات رسمي شوروي از مذاكره با او خودداري كردند. قوام در مسكو تصميم به استعفا گرفت كه از همان جا به اروپا برود ولي همكاران او را به مقامات بيشتري ترغيب كردند و مراتب را تلگرافي از مؤتمن‌الملك مشورت نمودند. مؤتمن الملك پاسخ داد قدري تأمل كنيد. قوام چند روز توقف خود را در مسكو ادامه داد تا اينكه استالين آمادگي خود را براي مذاكره با قوام اعلام نمود و قرار شد قوام به ديدار استالين برود. قوام اين ملاقات را نپذيرفت و پيغام فرستاد كه او در رأس هيئتي به مسكو آمده و اگر ملاقاتي مي‌شود بايستي كليه اعضاء هيئت او حضور داشته باشند. استالين ناگزير پيشنهاد قوام را پذيرفت و روز بعد قوام السلطنه و هيئت او وارد اتاق كار استالين شدند. قوام در صندلي مقابل ميز استالين قرار گرفت و بقية اعضاء در روي مبل‌هاي سالن نشستند. در اين موقع استالين سيگاري از روي ميز برداشته و پس از روشن كردن سيگار، مشغول كشيدن سيگار مي‌شود بدون اينكه به قوام سيگار تعارف كند. قوام بلافاصله از جعبه سيگار خود سيگاري بر لب مي‌نهد و ظاهراً به دنبال فندك در جيب‌هاي خود مي‌گردد. استالين فندك خود را روشن كرده سيگار قوام را آتش مي‌زند. مذاكرات قوام و استالين رضايت‌بخش بود و قوام با وعده واگذاري نفت شمال به روس‌ها در صورت تصويب مجلس شوراي ملي، موضوع تخليه ايران و خودمختاري آذربايجان را با رهبر شوروي توافق مي‌كند. او پس از مراجعه از شوروي چندي بعد كابينه خود را ترميم كرده و سه تن از اعضاء حزب توده را داخل كابينه نمود و حزبي به نام دموكرات ايران تأسيس كرد. شاه را موظف كرد در حدود قانون اساسي سلطنت كند و در امر حكومت مداخله ننمايد. حتي قسمتي از اختيارات قانوني شاه را محدود نمود مثلاً در فراميني كه شاه صادر مي‌كرد، هميشه نوشته مي‌شد پيشنهاد نخست‌وزير، قوام دستور داد تمام فرامين دربار را تعويض نمايند و به جاي پيشنهاد «تصويب و موافقت‌ قوام‌السلطنه» را افزود. به هيچ‌وجه به توصيه‌هاي شاه و خاندان پهلوي ترتيب اثر نمي‌داد، در مجالس رسمي و بازديدها گاهي ديرتر از شاه حضور مي‌يافت و زماني جلوتر از او حركت مي‌كرد. پس از حل مسئله آذربايجان و فارس و كردستان، شاه خدمات او را صادقانه ستود و به او عنوان و لقب جناب اشرف كه قبلاً از طرف سلطان احمدشاه هم داده شده بود، اعطاء كرد. قوام قريب بيست ماه بلامنازع حكومت كرد تا سرانجام در اثر فشار افكار عمومي انتخابات دوره پانزدهم را با دخالت كامل حزب دموكرات ايران انجام داد و ظاهراً تمام سرسپردگان خود را به مجلس فرستاد و در آن مجلس فراكسيوني به نام دموكرات ايران با اكثريت قاطع تشكيل شد. ليدر فراكسيون ملك‌الشعراي بهار بود. شاه پس از حل قضية آذربايجان از محبوبيتي كه براي او در بين عامه فراهم شده بود، رشك مي‌برد و مي‌خواست اعاده امنيت در كشور و ساير اصلاحات توسط او انجام گيرد، لذا در مقام مبارزة پنهاني با قوام برآمد. ابتدا وزراي نظامي را تحريك كرد كه با قوام سرشاخ شوند. قوام هر دو آنها را كه سپهبد احمدي و سرلشكر آق اولي بودند، از كابينه خارج ساخت. بعد عده‌اي از وزراء را پنهاني تحريك كرد و آنها به حالت اجتماع استعفا دادند و قوام ضرورتي براي رأي اعتماد نمي‌ديد، مع‌الوصف به اتفاق تنها وزير كابينه سيد جلال‌الدين تهراني كه مستعفي نشده بود، به مجلس رفت و نطق مفصلي ايراد كرد و تقاضاي رأي اعتماد نمود. سردار فاخر كه چشم به مقام قوام دوخته بود و با شاه سر و سرّي داشت، موجبات سقوط قوام را فراهم نمود و مآلاً اكثريت به او رأي عدم اعتماد دادند و نخست‌وزيري او در آذر 1326 ساقط شد. پس از چند روز راه اروپا را پيش گرفت. از آن همه افراد حزب و دوستان و آشنايان، تنها يك نفر در فرودگاه او را بدرقه كرد، آن هم سيد جلال‌الدين تهراني بود.
شاه پس از سقوط قوام ساكت ننشست و به وسيلة ايادي خود مشغول پرونده‌سازي شد تا خدمات قوام را از ذهن مردم خارج كند و خود را قهرمان ملي قلمداد نمايد. اعلام جرم‌هاي متعدد در مجلس و دادگستري به جريان افتاد ولي چون هيچ‌كدام محتوا نداشت، به جائي نرسيد. قوام مدت‌ها در اروپا باقي ماند تا اينكه شاه تصميم گرفت به قانون اساسي شبيخون بزند و چند اصل آن را به نفع خود تغيير داده، اختيار انحلال مجلسين را براي خود بگيرد، لذا دستور مجلس مؤسسان صادر شد. قوام‌السلطنه از اروپا عريضة سرگشاده‌اي براي شاه نوشت و مدلل ساخت كه تغيير قانون اساسي نه به مصلحت شاه و نه ملت است، اين خون‌بهاي پدران را نبايد ملعبه نمود و راهي براي تغيير آن باز كرد. شاه از نامه قوام برآشفت، جوابيه‌اي تهيه و به امضاي حكيم‌الملك وزير دربار براي قوام فرستاد و تمام مفاسد كشور را متوجه زمامداري قوام السلطنه ساخت. قوام پس از چندي، پاسخي به نامة شاه داد. اين نامه را فقط روزنامة داريا به مديريت حسن ارسنجاني انتشار داد. از نظر ضبط در تاريخ، نامة قوام عيناً در زير به نظر مي‌رسد. ضمناً شاه عنوان و لقب جناب اشرف را نيز از او سلب نمود.
در جواب عريضة سرگشاده كه چندي قبل به حضور همايوني عرض كرده بودم نامه‌اي به امضاي جناب آقاي حكيم الملك به اينجانب رسيد كه تاريخ آن 19 فروردين بود و در روزهاي آخرين فروردين كه به دستور طبيب در جنوب فرانسه بودم به اينجانب ابلاغ گرديد. در آن موقع به شهادت جمعي از آقايان قريب بيست روز بيمار و بستري بودم و بعد هم برحسب وقتي كه از جراح متخصص اذن گرفته بودم بايستي روز 27 ماه مه (16 ارديبهشت) براي عمل جراحي به لندن مي‌رفتم – اين بود كه پس از رفع كسالت براي ويزاي گذرنامه به پاريس آمدم و روز 16 ارديبهشت وارد لندن شدم. بديهي است در جريان عمل جراحي امكان خواندن و نوشتن و فرصت ايراد جواب غيرمقدور بود. اكنون كه از بيمارستان بيرون آمده با حال ضعف و نقاهت تحت نظر طبيب و جراح در لندن اقامت دارم و فرصت محدودي براي مطالعه جرايد تهران حاصل است با كمال تعجب ضمن شايعات جرايد در روزنامه‌ اطلاعات ملاحظه شد كه اينجانب نامه‌اي به علياحضرت ملكه مادر به طهران فرستاده و تقاضا كرده‌ام اجازه داده شود و به طهران مراجعت نمايم و نيز به وسيله مقربين بارگاه همايوني خواسته‌ام تقاضاي عفو و اغماض كرده باشم. اين نوع انتشارات سبب شد كه با حال كسالت اولاً شايعات مزبور را تكذيب كنم، زيرا در خودگناه و خطائي نمي‌بينم كه مورد عفو و اغماض ملوكانه واقع شوم و بنابراين هر وقت طبيب اجازه دهد به وطن عزيز خود مراجعت خواهم كرد و ثانياً چنانچه آقاي ابراهيم حكيمي را بي جواب مي‌گذاشتم مثل اين بود كه مندرجات آن را تصديق كرده باشم و از مدلول جواب واضح بود كه آنچه را شرح داده‌اند بر حسب ابتكار شخص ايشان نبوده، چه عمري است با ايشان رفاقت و خصوصيت داشته‌ام و در تما اين مدت كلمه‌اي برخلاف نزاكت و احترام از ايشان نسبت به خود نشنيده‌ا. پس مسلم است كه آنچه را ايشان امضاء نموده‌اند ابلاغ فرمايشات همايوني بوده. بنابراين روي سخن و عرض جواب به پيشگاه ملوكانه است نه به جناب ابراهيم حكيمي و چون در خاتمه نامه ابلاغ نموده‌اند كه حسب‌الامر در آتيه از عرض عرايض به حضور همايوني خودداري شود ناچار جواب تقريرات را به وسيله رجال خيرخواه و جرايد به عرض برسانم تا برخلاف اراده مبارك عمل و اقدامي نكرده باشم.
آنچه را در عريضه سرگشاده به عرض رسانده‌ام تنها عقيده فدوي نبوده بلكه نظر علماي اعلام و متفكرين عاليمقام و وطن‌پرستان ايران بوده است كه جز خير و سعادت مملكت و صلاح شخص شخيص سلطنت نظري نداشته‌اند و جاي بسي تأسف است كه عرايض خيرخواهانه به جاي حسن قبول توليد ملال و كدورت نموده تا حدي كه قسمت اعظم مشكلات موجود را نتيجه دوران زمامداري فدوي دانسته‌اند.
اعليحضرت همايوني اگر اندكي صرف وقت فرموده به تاريخ قرن اخير ايران مراجعه فرمايند توجه خواهند فرمود كه دوران زمامداري فدوي از جهاتي مشكل‌ترين و هولناكترين ازمنه تاريخ ايران بوده و اگر فدوي به وظيفه وطن‌پرستي جرأت نموده قبول مسئوليت كرده‌ام و مصدر خدمت بوده يا مرتكب خيانت گرديده‌ام تاريخ ايران و بلكه تاريخ دنيا قضاوت آن را كرده و يا خواهد كرد و جاي تعجب و تأسف است كه اعليحضرت مراجعه فرمايند توجه خواهند فرمود كه دوران زمامداري فدوي از جهاتي مشكل‌ترين و هولناكترين ازمنه تاريخ ايران بوده و اگر فدوي به وظيفه وطن‌پرستي جرأت نموده قبول مسئوليت كرده‌ام و مصدر خدمت بوده يا مرتكب خيانت گرديده‌ام تاريخ ايران و بلكه تاريخ دنيا قضاوت آن را كرده و يا خواهد كرد و جاي تعجب و تأسف است كه اعليحضرت كه حامي و نگهبان مقام و احترام خدمتگزاران كشور هستند به جاي تشويق و تقدير مي‌فرمايند زندگاني پليد خود را بايد در گوشه زندان سپري نمايم در صورتي كه اگر جسارتي كرده‌ام از اين نظر بوده است كه چون مملكت را مشروطه و اعليحضرت را متجدد و شاهنشاه دموكرات مي‌دانستم لازم ديدم نظريات عموم را در كمال سادگي و صراحت براي خير مملكت و صلاح شخص اعليحضرت به عرض برسانم لكن از جوابي كه امر به صدور فرموده‌اند جا دارد تصور شود كه اوضاع امروز با هفتصد سال قبل فرقي نكرده است چنانكه شيخ سعدي گويد «از تلون طبع پادشاهان بر حذر بايد بود كه وقتي به سلامي برنجد و ديگر وقت به دشنامي خلعت دهند» مي‌فرمايند اگر فدوي فراموش كرده يا تظاهر به فراموشي مي‌نمايم عواقب سوءسياست و خيانت‌ورزي فدوي به اين كيفيت تجلي مي‌نمود كه اگر تفضّل خداوند و غيرت ملي افراد آذربايجاني همراهي نمي‌كرد و فداكاري‌هاي ارتش دلير اين كشور تحت فرماندهي مستقيم اعليحضرت نبود حال نام آذربايجان از تاريخ كشور زدوده شده بود.
اگرچه عــرض ادب پيش يار بي‌ادبي است
زبان خمـوش وليكن دهان پر از عربي است
پـــــري نهفته رخ و ديو در كرشمه حسن
بسوخت عقل زحيرت كه اين چه بلعجبيست
هزار عقـــــل و ادب داشتم من اي خواجه
كنون كه مســت و خرابم صلاح بي‌ادبيست
افسوس و هزار افسوس كه نتيجه جانبازي‌ها و فداكاري‌هاي فدوي را با كمال بي‌رحمي و بي‌انضباطي تلقي فرموده‌اند پس ناچارم بر خلاف مسلك و رويه خود كه هيچوقت دعوي حسن خدمت نكرده‌ام و هر خدمتي را وظيفه ملي و وطن‌پرستي خود دانسته‌ام در اين مورد با كمال جسارت و با رقت قلب و سوز دل به عرض برسانم كه به خداي لايزال قسم روزي كه تقديرنامه اعليحضرت به خط مبارك به افتخار فدوي رسيد كه ضمن تحسين و ستايش فرموده بودند سهم مهم اصلاح امور آذربايجان به وسيله فدوي انجام يافته است متحير بودم كه چگونه افتخار ضبط و قبول آن را حائز شوم زيرا غير از خود براي احدي در انجام امور آذربايجان سهم و حقي قائل نبودم و فقط نتيجه تدبير و سياست اين فدوي بود كه به حمدالله مشكل آذربايجان حل شد و اهالي رشيد و غيرتمند آذربايجان با سياست فدوي ياري و همكاري نمودند و بعد كه بحمدالله اعليحضرت با جاه و جلال تشريف‌فرماي آذربايجان شدند- و بر خلاف انتظار اعليحضرت در بعضي نقاط استفاده جوئي و غارتگري شدند- و بر خلاف انتظار اعليحضرت در بعضي نقاط استفاده جوئي و غارتگري شروع شد- با تلگراف رمز عرض كردم اگر نتيجه زحمات و اقدامات اين است، از اين تاريخ فدوي مسئول امور آذربايجان نيستم و اي كاش به جاي اين تهمت‌ها و بي‌انصافي‌ها كه بر خود اهالي آذربايجان معلوم است در آبادي و عمران و رفع خرابي‌ها و خسارت‌ها توجه بيشتري مبذول شده بود كه اهالي رنجيده و فلك زده آنجا به اطراف و اكناف پراكنده نمي‌شدند، مال و حشم خود را براي معاش يوميه به ثمن بخس نمي‌فروختند و امروز بعد از چهار سال آذربايجان به صورت بهتر و آبرومندتري عرض اندام مي‌نمود.
جناب آقاي ابراهيم حكيمي با اطاعت امر ملوكانه انواع تهمت و افترا را نسبت به اين فدايي ملت و مملكت ابلاغ نموده‌اند پس چرا تكميل و تصريح ننموده‌اند كه تعهدات شوم اينجانب در مسكو چه بود يا اينكه گزارش مسافرت خود را به تفصيل در مجلس شوراي ملي قرائت كردم نقشه تجزيه آذربايجان چگونه طرح شده و كي و چه وقت در مجلس شوراي ملي لزوم تغيير قانون اساسي را پينشهاد كرده‌ام و اگر همه وقتي اشاراتي كرده باشم راجع به تفسير بعضي از مواد قانون اساسي بوده است نه تغيير آن. آنهم به اين نظر بوده است كه حدود مسئوليت وزراء دستخوش پاره‌اي مداخلات غيرقانوني نشود و امور حكومت من جميع الجهات به وسيلة وزراء و تحت نظارت دقيق مجلس اداره شود و اينكه مي‌فرمايند دو نفر از وزراي كابينه را براي تغيير قانون اساسي مأمور نموده‌ام بر حسب و امر و فرمايش همايوني بوده است كه خواستم به عرض برسانند راهي براي تغيير قانون اساسي پيش‌بيني نشده است. آيا تمام اين مقدمات دليل نمي‌شود كه به ترتيبي كه به همه معلوم است جمعي را به نام مجلس مؤسسان دعوت نموده قانون اساسي را تغيير دهند يعني همان قانون اساسي كه اعليحضرت موقع قبول سلطنت حفظ و صيانت آن را تعهد نموده و سوگند ياد فرموده و كلام‌الله مجيد را شاهد و ناظر قرار داده‌اند و مرحوم فروغي رئيس دولت وقت تصريح نموده كه اعليحضرت همايوني طبق قانون اساسي موجود سلطنت خواهند فرمود و اما اينكه مي‌فرمايند در كابينه اول خود از مقام سلطنت انحلال مجلس را درخواست نموده‌ام اولاً در آن موقع اكثريت مجلس طرفدار فدوي بوده است ثانياً البته در نظر مبارك هست كه يك روز فرمودند فلان نمايندة خارجي عرض كرده است فدوي دعوي انحلال مجلس را كرده‌ام و فرمودند اگر اينطور باشد پس من چه كاره هستم فدوي عرض آن شخص را تكذيب كردم و به عرض رساندم نه اعليحضرت همايوني و نه رئيس دولت هيچكدام حق انحلال مجلس را ندارند و با اصرار تمام استدعا نمودم آن شخص را بخواهند و با حضور فدوي مواجهه نمايند تا صحت و سقم مطلب معلوم شود و با اينكه دو مرتبه عرض خود را تجديد كردم اقدامي نفرمودند و استدعاي فدوي به دفع‌الوقت گذشت. در نامه مزبور نوشته شده است اصلاح و تكميل قانون اساسي با توجه به سنت طبيعي يعني اصل تكامل و ارتقاء صورت گرفته فدوي باهوش و ذكاوت فوق‌العاده اعليحضرت چگونه قبول كنم كه اعليحضرت همايوني چنين فرمايشي را فرموده باشند زيرا قانون تكامل و ارتقاء را نمي‌توان بدين طريق تأويل نمود كه حقوقي را كه بيش از چهل سال قبل ملت ايران دارا بوده اكنون كه افكار عموم ملل روشن‌تر و مباني آزادي در همه جا محكم‌تر و كاملتر شده و براي مردم دنيا در تمام ممالك حقوق بيشتري شناخته شده است حقوق مردم ايران را به عنوان اصل تكامل و ارتقاء يعني به طور معكوس لغو كرده و قانون اساسي كشور را به نفع قوه مجريه تغير داد و ملت ايران را از حق مشروع و مسلم خود محروم نمايد.
امر فرموده‌اند در عريضه سرگشاده حقوق و حدود مقام سلطنت را بي‌پايه و مايه و بي‌ادبانه و جسورانه تلقي نموده و اگر اين حقوق تشريفاتي مي بود اكنون بنيان نظام كشور از بيخ و بن بركنده شده بود. فدوي آنچه را به عرض رسانده‌ام معمول ممالك مشروطه دنيا و مدلول قانون اساسي ايران بوده است و چنانچه عده‌اي از قضات محترم و عالي مقام كشور و متخصصين خارجي را مأمور مي‌فرمودند كه عرايض فدوي را با قانون اساسي موجود تطبيق نمايند صحت و سقم عرايض فدوي را با قانون اساسي موجود تطبيق نمايند صحت و سقم عرايض فدوي معلوم مي‌شد و نظري جز اين نداشته‌ام كه اعليحضرت سال‌هاي فراوان با كمال محبوبيت بر اريكة سلطنت برقرار باشند و مقام شامخ سلطنت را آلوده امور حكومت نفرمايند و به معمول سلاطين مشروطه و قانون اساسي ايران از مسئوليت و طرفيت با مردم مصون و محفوظ مانند. مي‌فرمايند ضرورت پاره‌اي اصلاحات از قبيل تمديد مدت مجلس براي جلوگيري از تشنج انتخاباتي كه هر دو سال بيانگر كشور مي‌شود و با افزايش عده نمايندگان مجلس براي تقويت بنيان حكومت ملي به حدي روشن است كه محتاج به توضيح نيست. خاطر مبارك مستحضر است كه در قانون اساسي موجود عدة نمايندگان تا دويست نفر پيش‌بيني شده است و براي تمديد مدت مجلس نيز هر وقت از طرف ملت تقاضاهاي تمديد شد و آزادي‌خواهان و صلحاي قوم تقاضاي مجلس مؤسسان نمودند و مجلس مؤسسان در كمال آزادي و بي‌مداخله مأمورين دولت تشكيل يافت راجع به تمديد مجلس نيز تصميم ملت معلوم خواهد شد.
مي‌فرمايند كه در دورة زمامداري فدوي حبس و زجر عناصر آزادي‌خواه به حدي بود كه عده‌اي از آنان در توقيفگاه درگذشتند و پاره‌اي ديگر نزديك به اين خطر گرديده بودند. خوب بود يكي از آنان را كه در توقيفگاه درگذشته بودند معلوم فرموده بودند به علاوه ايام زمامداري فدوي به حدي با پيشامدهاي هولناك مصادف بود كه ناچار از بعضي از دوستان عزيز و حتي منسبوبين خود با كمال احترام در عمارت شهرباني پذيرائي نمودم ليكن بر خاطر مبارك پوشيده نيست كه بعد از فدوي هر امري كه واقع شد اشخاص محترم و آزادي‌خواه را به حبس و زجر محكوم و در محبس شهرباني زنداني نمودند و روحاني بزرگواري را مانند آيت‌الله كاشاني كه چندي در قزوين با كمال احترام و آزادي مهمان فدوي بودند و با اينكه خودشان ميل به توقف فرمودند، تا زنده‌ام از وجود محترمشان خجل و شرمنده‌ام شبانه به آن طرز فجيع گرفتار و از هيچ نوع بي‌احترامي و اسائه ادب به شخص ايشان و مقام روحانيت فروگذار نكردند و ايشان را بدون هيچ دليل و مدرك گرفتار و تبعيد و در قلعة فلك‌الافلاك زنداني نمودند و بطرزي شرم‌آور از وطن مألوف اخراج و تبعيد كردند و چنين فاجعة بي‌سابقه‌اي را به جامعه و روحانيت وارد ساختند. فدوي عرض نمي‌كنم اين جنايت به امر و دستور اعليحضرت همايوني واقع شده بلكه يقين دارم خاطر مبارك از وقوع ان مكدّر و متأثر است لكن عرض مي‌كنم بعد از اطلاع چرا مجرم و مسبب را تنبيه و تعزير نفرموده از خدمت اخراج ننموده‌اند.
مي‌فرمايند مردم به خوبي واقف هستند چه كساني در مدت حكومت خود ميليون‌ها اندوخته ذخيره كرده و چه اشخاصي نيز ميليون‌ها در راه رفاه عموم صرف نموده‌اند و در جاي ديگر اشاره به جوازفروشي و رشوه‌خواري فرموده‌اند. اولاً اگر اعليحضرت در تمام اوقات حكومت فدوي چه قبل از سلطنت اعليحضرت و چه بعد معلوم فرمودند كه فدوي اهل رشوه و استفاده بوده‌ام يا اندوخته و ذخيره‌اي در بانك‌هاي داخله و يا خارجه دارم تمام دارائي خود را به دولت تقديم مي‌كنم. ثانياً راجع به موضوع جواز چنانكه مكرر به عرض رسانده‌ام در محافل عمومي اظهار داشته و در مجلس شوراي ملي به دفعات تصريح كرده‌ام فدوي چيزي از كسي نخواسته‌‌ام مقداري برنج و غيره اضافه بر احتياجات كشور بود كه اگر خارج نمي‌شد مي‌پوسيد و ضرر آن به رعيت و ملاك مي‌رسيد و از طرفي براي آسايش مردم و رفع نگراني‌ها حزب دموكرات ايران تشكيل شده بود و لازم بود با عجله و شتاب پيشرفت كند اين بود كه خود مردم براي سرعت جريان و پيشرفت حزب دموكرات ايران و هم براي صرفه دولت و صرفه رعيت و ملاك و پيشرفت امور آذربايجان براي مقداري برنج و جو با تصويب هيئت وزراء اجازة صدور گرفته و ارز آن را به دولت پرداختند و هدايائي نيز به حزب دموكرات ايران دادند و اينكه مي‌فرمايند چه اشخاصي ميليون‌ها در راه رفاه عمومي صرف نموده‌اند اين قسمت را هم مردم خوب مي‌دانند كه اين ميليون‌ها را خود دارا بوده‌اند يا از اموال و املاك مردم فقير و غني اين مملكت اندوخته و بعد كه حفظ آن اموال غيرمقدور شد مقداري از آن را به چه مصارفي رسانده‌اند.
در خاتمه عرض مي‌كنم كه اعليحضرت همايوني البته عرايض مكرر فدوي را فراموش نفرموده‌اند كه فدوي با وضع حاضر داوطلب هيچ نوع منصب و مقامي نبوده‌ام و آنچه را با كمال وضوح و خلوص به عرض رسانده‌ام در راه خير و مملكت و صلاح شخص اعليحضرت بوده و باز هم عرض مي‌كنم كه دوام و بقاي سلطنت، و موفقيت، در حفظ و حراست حقوق ملت و احترام به افكار عامه است و در اين موقع انتظار عموم از پيشگام مبارك اين است كه حقوق ملت طبق قانون اساسي موجود محفوظ بماند و امور كشور به مبعوثين ملت و وزراي مسئول واگذار شود و دولت‌ها مانند هميشه با رأي تمايل مجلس انتخاب شوند و اعليحضرت همايوني طبق روح قانون اساسي سلطنت فرمايند و آنچه بر خلاف اين منظور در بيست سال سلطنت شاهنشاه فقيد معمول بوده از جزئي و كلي منسوخ و متروك گردد و از آنچه را هم خلف وعده و نقض عهد است اجتناب شود. بديهي است با پيروي مراتب فوق عموم افراد ملت را به وفاداري و فداكاري تشويق و ترغيب فرموده و قلوب مردم را به مهر و محبت وجود مبارك تسخير خواهند فرمود برعكس چنانچه حقوق مردم گرفته شود و دل‌ها شكسته و مجروح گردد. جز يأس و نااميدي عمومي كه موجب بغض و عناد و مقدمه مقاومت و طغيان است نتيجه‌اي نمي‌توان انتظار داشت.
ما نصيحت به جاي خود كرديم                    
چند وقتي در اين بسر برديم
گر نيايد به گوش رغبت كــس                     
بر رسولان پيام باشد و بـس
25 خرداد از لندن احمد قوام
قوام مدتي در اروپا به معالجه پرداخت و در اوايل 1329 به تهران بازگشت و غالباً ملتزم بستر بيماري بود. در همين سال وثوق‌الدوله برادر او درگذشت. قوام از اين حادثه سخت مكدر شد و غالباً وقت خود را در مصاحبت دوستان مي‌گذرانيد. در 1331 بين مصدق‌السلطنه و شاه اختلافاتي بروز كرد. مصدق خواهان وزرات جنگ بود ولي شاه از واگذاري آن خودداري كرد و مصدق از نخست‌وزيري استعفا داد. شاه براي اينكه حريف گردن كلفتي در مقابل مصدق بتراشد، سراغ قوام السلطنه رفت. در اين كار تلاش اشرف پهلوي براي جلب رضايت قوام چشمگير بود. قوام السلطنه جاه طلب كه در آن هنگام هشتاد و يك سال از سنش مي‌گذشت، داوطلب نخست‌وزيري شد و مجلس با اكثريت ضعيفي به او رأي اعتماد داد و فرمان با عنوان جناب اشرف براي او صادر شد. به دنبال استعفاي مصدق و رويكار آمدن قوام، مردم به حركت درآمدند. جبهه ملي از يك طرف ، آيت‌الله كاشاني و بازار تهران از طرف ديگر مردم را براي يك قيام خونين آماده كردند. مخصوصاً اعلاميه شديداللحن قوام كه چند بار از راديو قرائت شد، بيشتر مردم را به حركت درآورد به طوري كه در روز سي تير 1331 تهران و غالب شهرستان‌ها صحنة زدوخورد پليس و مأمورين نظامي با مردم بود. در آن روز عده كثيري در تهران و شهرستان‌ها كشته و زخمي شدند و ناچار در اثر عقب‌نشيني شاه، قوام از سمت خود استعفا داد و مجدداً مصدق با اختيارات نظامي زمام امور كشور را در دست گرفت. شاه در كتاب مأموريت براي وطنم در مورد انتصاب قوام به نخست‌وزير براي دفاع از خود و ردّ اعمال خلاف خويش چنين مي‌نويسد:
«… من برخلاف نظر باطني خود احمد قوام را كه در گذشته شاغل مقام نخست‌وزيري بود به جاي وي به نخست‌وزيري برگزيدم زيرا بزعم عده‌اي قادر بود در برابر دست‌چپي‌ها سخت مقاومت نمايد. با روي كار آمدن قوام السلطنه حزب توده بلافاصله به طرفداران مصدق پيوستند و دست به تظاهر و آشوب زدند. نظم و قانون مختل گشت و دولت قوام در برابر عناصر اخلالگر و افراطي ناتوان ماند. ضمناً نطقي كه قوام در راديو كرد و در آن مخالفت خود را با احساسات شديد عامه در مسئله ملي شدن نفت اظهار نمود، اوضاع را وخيم‌تر ساخت. قوام به علت كبر سن بسيار ناتوان و بيمار شده و غالباً در مذاكرات مهم سياسي به خواب مي‌رفت هرچند حقيقتاً در حل مسائل به اعمال قدرت معتقد بود ولي من وجداناً نمي‌توانستم اجازه اتخاذ چنين رويه‌اي را به شخص ناتواني مانند او بدهم، ناچار پس از چهار روز نخست‌وزيري به صلاحديد من از نخست‌وزيري استعفا داد».
قوام پس از استعفا، مدتي به حالت اختفا مي‌زيست و جانش در خطر بود. مجلس هفدهم لايحه مصادره اموال او را تصويب كرد و مأمورين دولتي به خانه او رفته و از اموالش صورت‌برداري نمودند. قوام بعد از اين جريان كاملاً تاب و توان خود را از دست داد و غالباً بيمار بود تا اينكه در تيرماه 1334 در سن 82 سالگي درگذشت و در مقبرة خانوادگي در قم مدفون شد.
قوام السلطنه در سن بيست سالگي با دختر حاجب الدوله دولو قاجار ازدواج كرد و تا آخر عمر صاحب فرزندي از او نشد. در 1326 در لاهيجان با دختر يكي از كشاورزان خود عقد ازدواج بست. حاصل این مزاوجت يك پسر به نام حسين بود كه قوام و همسر اصلي‌اش به اين كودك علاقه خاصي داشتند. حسين پس از مرگ پدر، چند تحت نظر دكتر اميني در اروپا تحصيل نمود و با دختر جواد مسعودي ازدواج كرد ولي اين ازدواج طولاني نشد و قسمتي از ثروت حسين از بين رفت . او تدريجاً به مواد مخدر پناه برد و در استعمال اين مواد راه افراط را پيمود تا اينكه در 34 سالگي در اروپا در اثر استعمال مواد مخدر درگذشت.
درباره قوام السلطنه سياستمدار كهنسالي كه قريب 60 سال در صحنه سياسي ايران بازيگر ماهري بود، همه گونه سخن رفته است. دشمنان او بيشتر از دوستانش توانسته‌اند درباره او چيز بنويسند يا حرف بزنند.
او مجموعاً پنج بار نخست‌وزير و متجاوز از بيست مرتبه وزير، يك بار فرمانرواي كل خراسان و يك دوره هم وكيل مجلس بوده است. قوام ذاتاً مردي مستبد و قانون‌شكن و جاه طلب بود، از جنجال و سروصدا لذت مي‌برد، هميشه دوران صدارت او با هياهو و سروصدا توأم بوده است ولي در عين حال به وطن عشق مي‌ورزيد و هرگز خيانتي به زعم خود مرتكب نشد. از تملق لذت مي‌برد، به همين دليل اطرافيان او را هميشه افراد متملق و چاپلوس تشكيل مي‌دادند. از ريخت و پاش دولتي ابائي نداشت. او مردي به تمام معنا دانشمند بود، از ادبيات و فلسفه و عرفان بهره كافي برده بود، گاهي برحسب تفنن شعر مي‌سرود. اشعار او پرمغز و مشحون از مضامين لطيف ادبي است. البته در سرودن شعر هرگز به پايه و مايه برادرش وثوق‌الدوله نبود. در تحرير واقعاً معجزه مي‌كرد. نامه‌هاي او هميشه محكم و مستند و مستدل با كلمات زيباي فارسي و عربي توأم بود. معتقدات مذهبي داشت. به اهل علم و روحانيون احترام مي‌گذاشت. درب منزل او بر روي همه باز بود. زندگاني او از محل عايدات باغ‌هاي چاي در لاهيجان تأمين مي‌گرديد.
درباره قوام اظهارنظرهاي متعددي و متضادي شده است كه در اينجا به چند مورد آن اشاره مي‌كنيم. در يادداشت‌هاي خطي موجود در كتابخانه مجلس كه ظاهراً تأليف حاج ميرزا ابوالحسن علوي است و تاريخ تحرير آن 1336 هـ . ق مي‌باشد، درباره قوام السلطنه چنين آمده است:
«قوام‌السلطنه (ميرزا احمدخان) پسر ميرزا ابراهيم خان معتمدالسلطنه در ايام جواني جزء پيشخدمتهاي ناصرالدين شاه و بعد منشي امين‌الدوله ميرزا علي خان در موقعي كه حكومت آذربايجان را داشته بود بعد در موقع صدارات ميرزاعلي خان امين‌الدوله در حدود 1315 به منشي حضوري صدراعظم معرفي شد و مدتي گذشت. به مناسبت حسن خط و نيكوئي انشاؤ به منشي حضوري مظفرالدين شاه و از لقب دبير حضوري كه داشت به وزير حضوري مفتخر گرديد. در دوره مشروطيت پس از فتح تهران (1327) معاون وزير داخله شد و به واسطه بروز لياقت زيادي كه در ترتيبات و تأسيسات جديده به خرج داده به وزارت داخله و وزارت جنگ و وزارت ماليه مدتي مشغول بود و حاليه (1336) در طهران بي‌شغل است. سن او بيش از چهل سال نيست. يكي از رجال قابل ايران است».
در كتاب برگزيدگان تأليف امير مسعود سپهرم درباره او چنين آمده است:
«در نظم و نثر صاحب ذوق و چيره‌دست و جامع كمالات و سياستمداري بزرگ بود و خدمات بسيار ارزنده و فراموش نشدني به ملت ايران و حتي نسل‌هاي آينده اين مملكت انجام داد.»
 
منابع:
1- کتاب شرح رجال سیاسی نظامی معاصر ایران، ج 2، نوشته دکتر باقر عاقلی ، انتشارات گفتار با همکاری نشر علم، 1380
 
 

    197 بازديد     0 امتياز     0 مطلب


مطالعات موضوعي
●   حكومت قاجار (38)

مطالعات منطقه اي
●   ایران (788)
●   تهران (21)

تصاوير

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 




 
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب