ابوطالب: عبدمناف[1]بن عبدالمطّلببن هاشم، عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و از بزرگان مكه
گفته شده كه نام وى عمران بوده و 35 سال پيش از عامالفيل متولد شده است. مادرش، فاطمه دختر عمروبنعائذ بنعمرانبن مخزوم بود[2] كه بهسبب داشتن پسرانى چون عبداللّه (پدر پيامبر) زبير و ابوطالب (از داوران قريش)، زنى «مُنجِبَه» (زاينده فرزندانى نجيب) شناخته مىشد.[3] پدرش عبدالمطّلب، رئيس مكه و قريش، در سال هشتم عامالفيل به هنگام مرگ، داورى و توليت امور كعبه را به زبير و كفالت محمد(صلى الله عليه وآله) و توليت سقايت (آب دادن به حاجيان) را به ابوطالب سپرد؛[4] هرچند ابوطالب بعدها بهسبب تنگدستى، منصب سقايت را به عباس وانهاد.[5]
با مرگ عبدالمطّلب، رياست در قريش اندكى دگرگون شد و كسانى چون ابنجدعان و وليدبن ربيعه نيز مدّعى رياست شدند.[6] خشكسالىهاى پياپى كه از عهد عبدالمطّلب پيدا شد[7] و نيز جود و بخشش فراوان ابوطالب كه گفتهاند: در آن روز كه او اطعام مىكرد، كسى ديگر از قريش اطعام نمىكرد[8] و سرانجام رونق تجارت و ظهور صاحبان ثروت، موجب تنگدستى ابوطالب شد تا آنجا كه محمد(صلى الله عليه وآله) و عباس براى كمك به او، سرپرستى 2 تن از فرزندانش را پذيرفتند.[9] موقعيت ابوطالب براى جانشينى عبدالمطّلب به تدريج دچار تزلزل شد؛ امّا سيادت معنوى وى كه ميراث خاندان او بود، همچنان تا هنگام مرگش باقى ماند. ابوطالب در عين تنگدستى، سيّدى بزرگوار و فرمانروايى پرهيبت بود. امام على(عليه السلام)درباره رياست او مىگويد: پدرم در عين تهيدستى، سرور قريش بود؛ درحالىكه پيش از اوهرگز [شخص] تهىدستى بر قريش رياست نكردهبود.[10]
ابوطالب، وقار و حكمت حكما، و هيبت ملوك را داشت و به گفته اكثمبن صيفى، حكيم عرب: حكمت، رياست و حلم در ابوطالب گرد آمده بود.[11] منصب داورى او در قريش[12] نيز بدو جاىگاهى ويژه بخشيده بود؛ چنانكه در يكى از محاكمهها، سنّتِ سوگند در شهادت (قسامه) را بنيان نهاد و بعدها پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نيز آن را همانگونه پذيرفت.[13]
بهسبب ارتباط خويشاوندى نزديك ابوطالب با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و حمايتهاى بىدريغ او از حضرت، بخشهايى از زندگىاش كه با زندگى پيامبر ارتباط مستقيم دارد، بيشتر مورد توجّه تاريخنويسان مسلمان قرار گرفته است. ابوطالب پس از مرگ عبدالمطّلب و بنابه وصيّت او، برادرزاده 8 سالهاش را به خانه خويش برد و فراتر از فرزندان خود به او محبّت كرد. شبانگاه بستر او را در كنار بستر خود مىگسترد و غذايى ويژه براى او فراهم مىآورد[14] و به حكم پيشه خود كه بازرگانى بود[15] گاه عطر و گندم به شام مىبرد،[16] و با اينكه فرزندانش به همسفرى با او تمايل داشتند، فقط پيامبر را با خود مىبرد و گويا هيچ سفرى بى او نرفته است.[17] در يكى از همين سفرها بود كه در شهر «بُصرى»، داستان بَحيراى راهب و خبر او درباره آينده حضرت، رخ داد؛ چون بَحيرا از نسبت ابوطالب با حضرت پرسيد، ابوطالب در ابتدا، او را پسر خود خواند كه اين خود اوج محبت وى را به پيامبر نشان مىدهد.[18]
ابوطالب كه سرپرستى محمد(صلى الله عليه وآله) را بر عهده گرفته بود، حتى در دوران جوانى نيز به وى عنايت و توجّه داشت و به پيشنهاد همو بود كه حضرت براى تجارت از سوى خديجه راهى شام شد[19] و سرانجام او كه بزرگ خانواده بود، از سوى پيامبر به خواستگارى خديجه رفت و با كلماتى بليغ و كوتاه به وصف او پرداخت.[20]
ابوطالب هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) 75 سال داشت و از همان ابتداى بعثت، همراهى خويش با پيامبر را نشان داد. در نخستين مرحله دعوت كه حضرت مخفيانه به آن مىپرداخت، بر پايه روايتى، روزى او را با على(عليه السلام)در اطراف مكّه در حال نماز ديد و از آنان درباره آنچه بدان مشغولاند، پرسيد. رسول خدا، آن را دين خدا، فرشتگان و پيامبران خواند و او را بدان دعوت كرد؛ امّا وى نپذيرفت؛ ولى سوگند يادكرد كه از آنچه پيامبر(صلى الله عليه وآله)كراهت داشته باشد، خوددارى كند. بر پايه روايتى ديگر، او با شنيدن اعتقادات پسرش على(عليه السلام)، درباره پيامبر گفت: او [=پيامبر]تو را جز به خير دعوت نمىكند.[21] ابوطالب در يومالانذار، جزو دعوتشدگان از خويشاوندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و برخى او را در همان مجلس كه فرزند نوجوانش، على(عليه السلام)، از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)به جانشينى برگزيده شد، از آنرو كه به اطاعت فرزندش فراخوانده شده، مسخره كردند[22] و هنگامى كه دعوت، گسترش يافت و پيامبر آشكارا به نكوهش از بتپرستى پرداخت، ابوطالب رسماً به حمايت از ايشان برپا خاست، و چون گروهى از مشركان نزد وى رفته، تا او را از حمايت رسول اكرم بازدارند، با سخنانى ملايم، آنان را آرام كرد و بازگرداند و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به راه خويش ادامه داد.[23]
در دومين گفت و گوى سران قريش با ابوطالب كه به روايتهاى گوناگون نقل شده، پس از شنيدن سخنان آنان به پيامبر گفت: پسر برادر! بهگونهاى رفتار كن كه من تاب تحمّل آن را داشته باشم؛ ولى چون پاىدارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديد، بدو گفت: هرگونه كه مىپسندى رفتار كن. به خدا سوگند تو را تسليم نخواهم كرد.[24]براى بار سوم، چون پيشنهاد مشركان، را درباره مبادله عمارةبن وليد ـكه از زيباترين و قوىترين جوانان قريش بودـ با پيامبر شنيد، آنان را سرزنش كرد و مطعمبنعدى را كه پيشنهاد قريش را منصفانه خوانده بود، به طرفدارى از آنان متهم و در شعرى هجو[25] و به روايتى ديگر به قتل تهديد كرد.[26] گويا در شب همين واقعه، پيامبر براى مدتى ناپديد شد و ابوطالب از بنىهاشم و بنىمطّلب خواست تا زمان پيدا شدن پيامبر، با شمشيرهاى به كمر بسته، سران مشرك را زير نظر بگيرند و وقتى پيامبر آمد، ابوطالب رسماً اعلام كرد: به خدا سوگند اگر او [=محمد(صلى الله عليه وآله)] را مىكشتيد، يكى از شما را زنده نمىگذاشتم. اين رفتار، قريش را درهم شكست و ابوجهل را بيش از همه سرافكنده كرد؛[27] به روايتى ديگر، اين واقعه در شب «اسراء» يا معراج پيامبر كه مدتى كوتاه ناپديد شده بود، رخداد.[28]
حضور ابوطالب، جلو آسيبرسانى مشركان به پيامبر را مىگرفت؛[29] ازاينرو در هشتادمين سال زندگى خود، همه بنىهاشم و بنىمطّلب را دعوت كرد تا به حمايت از رسولخدا برخيزند كه جز ابولهب، همگى پذيرفتند. ابوطالب چون يكپارچگى بنىهاشم را در حمايت از رسولخدا(صلى الله عليه وآله) ديد، فضيلتهاى پيامبر را براى آنان بازگفت و جاىگاهش را نشان داد تا بر استوارى رأيشان بيفزايد.[30]
ابوطالب پس از هجرت مسلمانان به حبشه (پنجم بعثت) در شعرى، نجاشى را بهسبب پذيرش مسلمانان ستود[31] و در سال هفتم بعثت، چون قريشيان كمر به قتل پيامبر بستند، با سرودهاى به دفاع از حضرت برخاست. در بيتى از اين قصيده آمده است: «واللّهِ لن يَصِلوا إليك بجمعهم/حتّى أغيّبَ في التّراب دفيناً»؛ سوگند به خدا! قريش نمىتواند به تو دست يابد؛ مگر اينكه من در خاك دفن شوم.[32]
حمايتهاى بىدريغ ابوطالب از پيامبر(صلى الله عليه وآله)ونااميدى قريش از بازدارى وى، آنان را به انعقاد عهدنامهاى بر ضدّ بنىعبدالمطّلب كشاند؛ ولى اين پيمان، نهتنها ابوطالب را به عقبنشينى وانداشت، بلكه موجب شد تا وى با تحريك و تحريض ديگران، از رسولخدا پشتيبانى كند[33] و پس از آن كه پيامبر از طريق وحى، از نابودى عهدنامه آگاه شد، ابوطالب به اتفاق ايشان بهسوى مكه آمد و در جمع قريشيانى كه از وى مىخواستند تا پسر برادرش را رها كند و بهسوى آنان بازگردد، در كنار كعبه گفت: مردم! به سراغ عهدنامه خود برويد كه شايد در آن گشايش و وسيله صله رحم براى ما باشد. چون عهدنامه را آوردند، ابوطالب گفت: آيا اين عهدنامه شما است؟ همگى تصديق كردند؛ سپس آنان را از خبر غيبى پيامبر(صلى الله عليه وآله)آگاه كرد و گفت: اگر او دروغ گفته باشد، او را به شما تحويل مىدهم تا او را بكشيد. قريش گفتند: اين انصاف است؛ امّا چون معجزه الهى را ديدند، گفتند: اين سحر است.[34] به هر روى، به دنبال آن، عهدنامه نقض شد و ابوطالب نقضكنندگان آن را در شعرى ستود.[35]ابوطالب با اين كوششها، تا حدّ پدرى پيامبر بالا رفت و همسرش چونان مادر حضرت بود.[36]
وى سرانجام در سال دهم بعثت و در 85 سالگى از دنيا رفت[37] و در بستر مرگ، بنىعبدالمطّلب را فراخواند و گفت: شما هرگز بهتر از آنچه از محمد مىشنويد و او بدان امر مىكند، نمىيابيد؛ پس از او پيروى و او را يارى كنيد تا رشد يابيد.[38] جملات برجاى مانده از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)كه هنگام ديدن جنازه ابوطالب بر زبان راند، مىتواند تصويرى كامل و دقيق را از ابوطالب در نگاه ايشان ترسيم كند: عمو! كودكبودم مرا پروراندى. يتيم بودم مرا سرپرستى كردى و در بزرگى مرا يارى نمودى. خداوند به جهت من تو را سزاى نيكو دهد[39] و نيز فرمود: در اين ايام دو مصيبت [=مرگ خديجه و ابوطالب] بر اين امّت نازل شد. بر كدام يك بيشتر گريه كنم؟[40] حزن و اندوه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر خديجه و ابوطالب، موجب شد كه اين سال را «عامالحزن» بنامند.[41]
پيكر ابوطالب در منطقه حجون مكه به خاك سپرده شد.[42] از او پسرانى چون عقيل، جعفر و على(عليه السلام) و دخترانى چون امّهانى، جمانه، و ريطه، باقى ماندند.[43] در منابع تاريخى، بدون هيچ اختلافى، مرگ ابوطالب را آغاز مرحلهاى دانستهاند كه قريش بر آزار و اذيت پيامبر جسارتيافت.[44]
شعر ابوطالب:
ابوطالب شاعرى نامآور بود و ابياتِ فراوانى به او منسوب است؛ البتّه همه آنها متواتر نيست؛ امّا مجموعهاى از اشعار بهگونهاى متواتر نقل شده كه انتساب آنها را به او نمىتوان انكار كرد. اين اشعار در چهار ديوان، به نام اشعار ابوطالب جمع شده[45] و از نخستين سدههاى اسلامى تا دورههاى بعد، همواره مورد توجّه اديبان و شاعران جهان اسلام بوده است. در بين همه آنها قصيده «لاميه» او شهرت به سزايى دارد. خاورشناسان نيز بهرغم چند و چونى كه در درستى انتساب اين اشعار به ابوطالب كردهاند، به انكار مطلق آنها نپرداختهاند.[46] برپايه دو روايت تاريخى، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)در دو واقعه به اين اشعار در مدينه استناد و ابياتى از آنها را قرائت كرده است: يكى ماجراى دعاى پيامبر براى نزول باران[47] و ديگرى هنگام مشاهده كشتگان بدر[48] كه ابوطالب در آن، پيروزى بنىهاشم و مسلمانان را پيشبينى كرده بود. بخشى از ابيات منسوب به ابوطالب، حاكى از عقايد او و بخشى داراى ارزش تاريخى است؛ بهطورى كه محققان در ماجراهاى عربستان و نخستين سالهاى بعثتنبوى(صلى الله عليه وآله)به آنها استناد مىكنند. پارهاى از خاورشناسان نيز به آنها توجّه كردهاند.[49]
ايمان ابوطالب:
ايمان و اسلام ابوطالب از ديرباز ميان شيعه و سنى، محل بحث و نزاع بوده؛ امّا سمت و سوى مباحث از نگاه تاريخى، به مسأله كلامى تغيير مسير داده است. در عرصه مجادلات حديثى، هر دو فرقه، ابوابى را در مجامع حديثى به موضوع ايمان ابوطالب اختصاص دادهاند كه در كتاب «الحجّة» از اصولكافى، روايتهايى در اينباره و جاىگاه اودرمراحل گوناگون زندگى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)نقل شده است.[50] در ديگر كتابها نيز روايات بسيارى هست[51] كه شيعه براساس آنها، مدعى اجماع اهلبيت(عليه السلام) بر ايمان وى است.[52]
منابع تاريخى و حديثى اهلسنت بر چند نكته متّفقاند: سرپرستى ابوطالب از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حمايت او از آن حضرت در برابر مشركان و از بين رفتن امنيت با مرگ ابوطالب؛ ولى در باب سكوتِ وى هنگامِ احتضار و بر زبان نياوردن شهادتين، اختلاف دارند؛ هرچند روايتهايى كه نشان مىدهد كلمه شهادتين را بر زبان آورده، از ديد آنان پنهان نمانده است.[53] بر اساس روايتهاى تاريخى، نهتنها ابوطالب را نمىتوان در زمره افراد بىاعتنا به دعوت نبوى شمرده، بلكه به گواهى تاريخ، خلق و خو و رفتار فردى ـ اجتماعى پيامبر(صلى الله عليه وآله)در سالهاى پيش از بعثت، اثر تربيت خاندانى است كه به پاىبندى به آيين حنيف، شرافت، پاكدامنى و سخاوت شهره بودند و ابوطالب، رئيس چنين خاندان بزرگوارى بوده است. توفيق نسبى دعوت اسلامى در مكه، بدون ياورى ابوطالب ممكن نبود.[54] خدمت و هنر ابوطالب آن بود كه نزاع پيامبر با قريش را به نزاعى ميان دو طايفه مهم و معتبر تبديل ساخت و از اين رهگذر، پيامبر را در آماج نزاعها و مخالفتها تنها رها نكرد؛[55] بنابراين، موارد تاريخى با نقل سكوت ابوطالب در بستر مرگ، هرگز نمىتواند مبناى داورى درباره ايمان يا كفر او قرار گيرد؛ هرچند در نمايه رفتار تاريخى او ـ بهويژه در دهه نخستين بعثت كه همواره بر محور حمايت از پيامبر مىچرخيد ـ او را در شمار مؤمنانى قرار مىدهد كه در راه حمايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)دچار آسيبهاى جدّى و فراوان شدند.[56]
در ميان مجموعههاى حديثى ـ كلامى ـ تاريخى، موضع ابنابىالحديد معتزلى در شرحنهجالبلاغه در اينباره جالب است. وى روايتها و استدلالهاى اهلسنت و شيعه را در كنار هم نقل مىكند تا خواننده، خود به داورى در اين موضوع بپردازد. ابنابىالحديد، نخست به ديدگاه اهلسنت درباره ابوطالب اشاره و از آنان احاديثى را نقل مى كند؛ ازجمله: 1.خوددارى ابوطالب از گفتن شهادتين هنگام مرگ؛ 2. نزول پارهاى آيات درباره او؛ 3. روايت منسوب به على(عليه السلام)كه پس از مرگ ابوطالب به پيامبر(صلى الله عليه وآله)گفت: عموى گمراه تو از دنيا رفت با او چه كنم؟ 4.نماز نخواندن ابوطالب؛ 5. ارث نبردن على(عليه السلام)و جعفر از ميراث ابوطالب، به دليل آن كه آنها (برخلاف پدر) مسلمان بودند؛ 6.روايت پيامبر درباره جاىگاه آخرتى ابوطالب در كنار آتش؛ 7.عدم استغفار حضرت براى ابوطالب؛ سپس بدين شرح به نقل ديدگاه شيعه و معتزله مىپردازد: 1. بر زبان آوردن شهادتين بهصورت آهسته؛ 2.اجازه يافتن پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى شفاعت او بر پايه روايتى از على(عليه السلام)؛ 3. حشر وى در قيامت در سيماى پيامبران و اُبهَّت پادشاهان؛ 4. سزاوارى آتش براى كسى كه ايمان ابوطالب را منكر است؛ 5. سنگينتر بودن ايمان ابوطالب نسبت به ايمان همه مردم و اينكه امامعلى(عليه السلام) به نيابت از او حج انجام مىداد؛ 6.تصديق پيامبر به راستگويى در نبوت؛ 7.سخنى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه ابوطالب سرپرست يتيم در بهشت است؛ 8. اظهار محبت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عقيل به جهت ابوطالب؛ 9. تشبيه وى به اصحاب كهف كه ايمانشان را مخفى كردند؛ 10.اعلام درگذشت ابوطالب از سوى جبرئيل به پيامبر و اينكه مكه را ترك كند؛ 11. اعلام رضايت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از او؛ 12. غسل ابوطالب به فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و وعده استغفار؛ 13. يادكردن پيامبر از او؛ 14.سخن ابوبكر مبنى براينكه اسلام ابوطالب، مايه روشنى چشم پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود؛ 15. بقاى فاطمه بنتاسد كه مسلمان بود، در قباله همسرى ابوطالب؛ 16. محبت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به او؛ 17.مخدوش بودن روايتى كه وى را جهنّمى مىخواند؛ 18.آگاهى از فضايل پيامبر كه در وقت ازدواجِ آن حضرت با خديجه بر زبان راند؛ 19.مضمون اشعار او؛ 20. تقيه كردنابوطالب.
ابنابىالحديد در پايان، درباره ايمان ابوطالب براساس قاعده عقلى در تعارض دو بيّنه نزد حاكم، به توقف حكم مىكند؛ هرچند راه جدال را براى اصحاب حديث بازمىگذارد و در نهايت با اشاره به ديدگاه شيعه مىنويسد:
به نظر شيعيان، روايتهايى كه از اسلام ابوطالب حكايت مىكند، اَرجح است؛ زيرا ما حكمى ايجابى را ادّعا مىكنيم و براى اثبات آن نيز گواهى مىآوريم؛ درحالىكه مخالفان ما بر نفى، دليل مىآورند و هنگامى كه مدّعا، نفى حكم باشد، شهادت، معنا ندارد؛ زيرا شهادتى كه در هر دو سوى قضيه با هم قرار گرفته، هنگامى است كه مدّعاى طرفين اثباتى باشد.[57]
درباره ايمان ابوطالب، در ميان شيعيان، كتابهايى تأليف شده كه عناوين آنها در كتاب الذريعة نوشته آقابزرگ تهرانى گرد آمده است كه به نُه عنوان مىرسد.[58] در ميان اهلسنت نيز كتابى با نام اَسنىالمطالب فىنجاةابىطالب نوشته شده است.[59]
به نظر بعضى از پژوهشگران معاصر، رواياتى كه درباره عدم ايمان ابوطالب نقل مىشود، نمىتواند درست باشد؛ بلكه ساخته و پرداخته قضايايى است كه در آن، رقابت و تفاخر ميان خاندانهاى بنىاميه و بنىهاشم در يك دوره، و بنىعباس و علويان در دوره ديگر به اوج خود رسيده بود. طرفداران بنىاميّه كه در منابر و مساجد به على(عليه السلام) ناسزا مىگفتند و روايات و احاديثى در ذمّ او جعل مىكردند، آزادانه به تبليغات بر ضدّ على و خاندان او مىپرداختند و طرفداران خاندان على جرأت ردّ و انكار نداشتند. اين احاديث به دو دليل براى پايين آوردن مقام على(عليه السلام) و زدودن افتخارات خاندان او جعل و وضع شده است: الف. انكار افتخار على(عليه السلام)كه پدرش در شكوفايى اسلام نقش آفريده بود؛ در مواجهه با معاويه كه پدرش از دشمنان سرسخت پيامبر بود و در فتح مكه به ناچار مسلمان شده بود؛ ب. تلاش بنىعباس كه سر سلسله آنان نيز در مكه هنوز مسلمان نشده بود؛ در مقابله با علويانِ مدّعى خلافت كه به ابوطالب نسب مىبردند.[60]
از زاويه كلامى، احمد زينى دحلان بر اين باور است كه ايمان، تصديقِ قلبى و اسلام، اداى تكاليف ظاهرى شرعى است؛ بنابراين، اسلام و ايمان، هر دو در كسى پيدا مىشود كه شهادتين را بر زبان جارى سازد و آن را در قلب نيز تصديق كند. اسلام آنگاه از ايمان جدا مىشود كه شخصى فقط به تكاليف ظاهرى تن دهد؛ مانند منافقان. جدايى ايمان نيز از اسلام، زمانى است كه كسى فقط تصديقِ قلبى داشته باشد. اگر ايمان باطنى وجود داشته و تكذيب ظاهرى نيز از روى كينه و دشمنى باشد، ايمانِ باطنى سودى ندارد؛ ولى اگر عدمِ اطاعت ظاهرى و عدم اقرار زبانى، به سببِ عذرى باشد، ايمانِ باطنى سودمند است، و يكى از عذرهاى عدم اطاعت ظاهرى از اسلام، ترس از ستمگر است؛ مانند ماجراى ابوطالب.[61]
به نظر يكى ديگر از پژوهشگران، اگر ابوطالب را با ابولهب بسنجيم، درمىيابيم كه انسان هيچگاه نمىتواند عقيده باطنى خود را در رفتار نشان ندهد؛ درحالىكه ابوطالب هرگز تا پايان عمر رفتار كافرانهاى نداشت.[62]
پی نوشت:
[1]. السير و المغازى، ج1، ص69.
[2]. الاصابه، ج7، ص196.
[3]. بزمآورد، ص163.
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص13؛ تاريخ طبرى، ج1، ص519.
[5]. بزمآورد، ص164.
[6]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص13ـ14.
[7]. همان، ص12.
[8]. انسابالاشراف، ج2، ص288.
[9]. تاريخ طبرى، ج1، ص538.
[10]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص14.
[11]. الكنى و الالقاب، ج1، ص108ـ109.
[12]. المحبر، ص132.
[13]. سنن النسائى، ج8، ص3ـ5.
[14]. الطبقات، ج1، ص96.
[15]. السيرة النبويه، ج1، ص180.
[16]. المعارف، ص575.
[17]. الطبقات، ج1، ص96.
[18]. تاريخ طبرى، ج1، ص519.
[19]. البدء و التاريخ، ج4، ص137؛ صفةالصفوه، مج1، ج1، ص34.
[20]. شرح نهجالبلاغه، ج14، ص265ـ266.
[21]. تاريخ طبرى، ج1، ص539 و 543.
[22]. تاريخ طبرى، ص542ـ543.
[23]. تاريخ طبرى، ج1، ص543.
[24]. السيرة النبويه، ج1، ص266.
[25]. همان، ص267.
[26]. انسابالاشراف، ج2، ص291.
[27]. الطبقات، ج1، ص158ـ159.
[28]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص26.
[29]. البداية و النهايه، ج3، ص98.
[30]. تاريخ طبرى، ج1، ص545.
[31]. مجمعالبيان، ج4، ص446.
[32]. السير و المغازى، ص155؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص31.
[33]. الكامل، ج2، ص87.
[34]. همان، ص31ـ32.
[35]. السيرة النبويه، ج1، ص378.
[36]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص14.
[37]. انسابالاشراف، ج2، ص289.
[38]. المنتظم، ج2، ص146ـ147.
[39]. شرح نهجالبلاغه، ج14، ص270؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص35.
[40]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص35.
[41]. بحارالانوار، ج19، ص15 و 25 و ج35، ص82.
[42]. انسابالاشراف، ج2، ص289.
[43]. الطبقات، ج1، ص97ـ98.
[44]. السيرة النبويه، ج2، ص419؛ تاريخ طبرى، ج1، ص553؛ البداية والنهايه، ج3، ص98.
[45]. شعر ابىطالب، ص18.
[46]. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج5، ص619.
[47]. شرح نهجالبلاغه، ج14، ص274.
[48]. همان، ص273.
[49]. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج5، ص619.
[50]. الكافى، ج1، ص440ـ454.
[51]. البرهان، ج2، ص46، 672، 678 و 719 و ج4، ص274ـ275.
[52]. الميزان، ج7، ص57ـ59.
[53]. السير و المغازى، ص238؛ السيرة النبويه، ج2، ص418.
[54]. تاريخ طبرى، ج1، ص547؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص31.
[55]. البداية و النهايه، ج3، ص98.
[56]. المنتظم، ج2، ص146ـ147.
[57]. شرح نهجالبلاغه، ج14، ص262ـ276.
[58]. الذريعه، ج2، ص512ـ513.
[59]. بزمآورد، ص166ـ167؛ الذريعه، ج2، ص511.
[60]. همان.
[61]. اسنىالمطالب، ص1.
[62]. خطوات على طريق الاسلام، ص466.
● برگرفته از سایت مرکز فرهنگ و معارف قرآن www.maarefquran.com نوشته محمد باغستانى و سيد عليرضا واسعى