باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 63 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
يوهان گوتفريد  فن هردر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ




يوهان گوتفريد فن هردر (Johann Gottfried von Herder) يكي از فيلسوفان تثیرگذار چند سده اخير که علاوه بر تأثيرات فكري بزرگي كه بر انديشمنداني همچون هگل، شلايرماخر، نيچه، ديلتاي و حتي جان استوارت ميل و گوته گذاشت، بحق بنيانگذار حوزه هاي گوناگوني در جهان علم و انديشه از جمله فلسفه زبان، زبان شناسي مدرن، هرمنوتيك مدرن يا نظريه تأويل و انسان شناسي بود.

 

زندگي

يوهان گوتفريد فن هردر در 25 آگوست 1744 در موهرونگن واقع در پروس شرقي ديده به جهان گشود. پدرش معلم مدرسه بود و در شرايط محقري رشد كرد. در سال 1762 وارد دانشگاه كونيكسبرگ شد و در آنجا با كانت آشنا شد. در همين اوان بود كه دوستي جاوداني او با فيلسوف غيرخردگرا، هامان، آغاز گرديد. در سال 1764 كونيكسبرگ را ترك كرد تا به حرفه معلمي در ريگا بپردازد. در سال 1769 از شغل خود استعفا داد و راهي فرانسه و سپس استراسبورگ شد و در آنجا بود كه با گوته جوان ملاقات كرد و تأثيري ژرف بر او نهاد. در سال 1771 هردر جايزه آكادمي برلين را به خاطر بهترين اثرش در زمينه فلسفه زبان به نام «رساله اي در باب منشأ زبان» دريافت نمود. در سال 1776 تا حدودي در نتيجه نفوذ گوته به سرپرستي روحانيون لوتري در وايمار منصوب شد، سمتي كه تا پايان عمر آن را حفظ كرد.

سرانجام هردر در 18 دسامبر 1803 در ویمار چشم از جهان فروبست.

 

اندیشه و آثار

 

- سبك نوشته ها

نوشته هاي هردر برخلاف هم عصرانش به زباني درخور فهم عامه و گاه بدون رعايت قواعد دستوري به نگارش درآمده اند. دليل اين امر را مي توان در اين جستجو كرد كه او از تأثير اجتماعي نوشته هايش غافل نبود و از سوي ديگر اطاعت و پيروي محض از قواعد دستوري را مانع خلاقيت مي دانست.

ويژگي فلسفه هردر ماهيت غيرنظام مند آن است. هردر با آن نوع نظام مندي كه اسپينوزا، ولف، فيخته، شلينگ و هگل به دنبال آن بودند مخالف است و اصولاً بر اين باور است كه ايجاد يك نظام سبب مي گردد كه راه بر كنكاش بيشتر بسته گردد و شواهد تجربي جديد تحريف و يا ناديده انگاشته شوند. اما اين بدان معني نيست كه هردر از هر گونه نظام مندي برائت مي جويد بلكه مفهومي متعادل از آن را در نظر دارد. از ديدگاه هردر يك نظريه بايد از انسجام دروني برخوردار بوده و تا حد امكان مستدل باشد. اما به ندرت او به اين ايده آل دست مي يابد. با اين حال نمي توان او را متهم بدان كرد كه در طرح نظريات فلسفي خود انسجام را رعايت نكرده است. زيرا كه او اغلب گفت وگوهاي فلسفي بين دو يا چند نقطه نظر مخالف را ترتيب مي دهد. او با طرح اين گفت وگوها، از يك سو هنگام پرداختن به موضوعاتي كه از نظر سياسي- مذهبي از حساسيت برخوردارند، نظرات خود را بيان مي كند بدون آن كه صراحتاً نشان دهد كه اين نظرات به او تعلق دارند و در نتيجه از پديد آمدن مشكل اجتناب به عمل مي آورد. از سوي ديگر با الهام از شكاكيت بهترين روش براي رسيدن به حقيقت را در كنار هم قرار دادن عقايد و نظرات مخالف و آزمون و تعديل متقابل آنها مي دانست. همچنين او بر اين باور است كه اگر مواضع رقيب در كنار يكديگر مطرح شوند آن كه به حقيقت نزديك تر است سرانجام پيروز خواهد شد.

هردر مابعد الطبيعه سنتي را رد مي كند و آن را سرشار از تناقض مي داند زيرا كه اين مابعد الطبيعه از تجربه فراتر مي رود. از ديدگاه هردر درك صحيح علاوه بر شناخت تجربي همچنين شامل اخلاق متعارف، منطق شهودي و رياضيات مي گردد. هردر بر اين باور است كه ماوراءالطبيعه سنتي به دليل آن كه ريشه در تجربه ندارد نه تنها غير مفيد بلكه خطرناك است چون اذهان را از ماهيت تجربي و جامعه بشري منحرف مي سازد.

با الهام از كانت، هردر اخلاق را بيشتر موضوعي مربوط به احساسات مي داند تا مربوط به شناخت و بر يك رشته ساز و كارهاي علت و معلولي تأكيد مي كند؛ از جمله نفوذ افرادي كه مي توانند به لحاظ رفتاري سرمشق قرار گيرند.

در اين مبحث، ادبيات در محور نظريه و عمل هردر قرار دارد و آن را به جهات گوناگون داراي نفوذ اخلاقي مي داند.

 

- فلسفه زبان و تأويل متون

در زمينه فلسفه زبان، هردر با كتاب «درباره منشأزبان» شناخته مي شود. اين كتاب عمدتاً در اين باره است كه آيا منشأ زبان را مي توان در موضوعات صرفاً طبيعي و انساني جستجو كرد و يا آن را تنها مي توان براساس منابع الهي تبيين كرد. هردر پيرو منشأ صرفاً طبيعي و انساني زبان است.

آنچه كه امروزه از اهميت بيشتري برخوردار است، نظريه تأويل هردر مي باشد، از جمله توصيفي كه از رابطه بين زبان و تفكر ارائه مي كند. اين نظريه در چند كتاب از جمله «درباره تغيير سليقه» و «درباره شناخت» مطرح گرديده است. هردر برخلاف فلاسفه و مورخان عصر روشنگري از جمله هيوم و ولتر كه معتقد بودند «نوع بشر در همه زمان ها و مكان ها يكسان است به گونه اي كه تاريخ هيچ چيز جديد و يا عجيب و غريبي را در اين خصوص به ما نمي گويد»، به اين يافته رسيد كه افراد متعلق به ادوار تاريخي و فرهنگ هاي گوناگون به لحاظ مفاهيم، عقايد، احساسات (ادراكي و عاطفي) و غيره بسيار با يكديگر متفاوت هستند. او همچنين يادآور مي شد كه تفاوت هاي مشابه اما معمولاً كمتر چشمگيري حتي ميان افراد متعلق به يك فرهنگ و دوره تاريخي وجود دارد. اين اصلي است كه از آن به عنوان تفاوت بنيادي ياد مي شود.

با توجه به اين تفاوت بنيادي و فاصله اي كه در نتيجه آن ميان تأويل گر و شخصي كه قصد تأويل مطالب اورا دارد وجود دارد، تأويل اغلب كاري بسيار دشوار است كه تلاش سترگي را از جانب تأويل گر مي طلبد، خصوصاً اين كه تأويل گر اغلب دچار اين وسوسه مي گردد كه تفكر فرد ديگري را مشابه تفكر خود تلقي كند. هردر با طرح سه فرضيه درباره رابطه بين زبان و تفكر سعي در آن دارد كه راه حلي براي فائق آمدن تأويل گر بر اين چالش بيابد: اول آن كه تفكر اساساً وابسته به زبان بوده و حدود و ثغور آن توسط زبان تعيين مي شود. يكي از پيامدهاي اين فرضيه آن است كه زبان فردي كه مطالب و گفته هايش مورد تأويل قرار گرفته نشانه مطمئني از قلمرو و حوزه تفكر اوست. دوم آن كه معاني يا مفاهيم معادل آن نوع اقلام اصولاً مستقل از زبان (مصاديق) نيستند، آن گونه كه سنت فلسفي بيان مي داشت. بلكه اين كاربرد واژه ها يا كلمات است كه معاني يا مفاهيم را تشكيل مي دهد. سوم آن كه مفهوم بندي ارتباط تنگاتنگي با احساس دارد. هردر نظريه اي شبه تجربه گرايانه از مفاهيم ارائه مي دهد كه براساس آن احساس مبناي كليه مفاهيم ماست، گر چه ما قادر به دستيابي به مفاهيم غيرتجربي از رهگذر نوعي گسترش مصداق هستيم، به صورتي كه به كمك استعاره آنها را از مفاهيم تجربي اخذ مي كنيم. بنابراين، كليه مفاهيم نهايتاً به نوعي به احساس بستگي دارند. اين نگرش داراي اين پيامد مهم براي تأويل است كه هرگونه دركي از يك مفهوم بايد به طريقي در احساس ريشه داشته باشد.

همچنين هردر اصل بنيادي ديگري را نيز در نظريه تأويل خود در نظر مي گيرد: اصل تجربه گرايي روش شناختي در تأويل كه به موجب آن تأويل بايد مبتني بر مشاهدات دقيق شواهد زبان شناختي (و ساير شواهد مربوطه) و كاملاً وفادار به آن باشد.در ارتباط با ماهيت كلي تأويل و موضوع آن، پس از مرگ هردر اين پرسش مطرح گرديد كه آيا تأويل علم است يا هنر. هردر خود هرگز به اين مسأله نپرداخت. اما به روشني تأويل متن را بسيار شبيه علوم طبيعي مي دانست. چندين دليل براي اين امر وجود دارد. نخست آنكه هردر چنين فرض مي كند كه معناي متن يك مؤلف به اندازه موضوعاتي كه مورد بحث علوم طبيعي قرار دارد، عيني است. دوم آنكه دشواري تأويل متون كه ناشي از همان تفاوت بنيادي مورد بحث است و در نتيجه رهيافت به لحاظ روش شناختي ظريف و پرزحمت نسبت به آن دليل ديگري براي شباهت ميان تأويل متون و علوم طبيعي است. سوم آنكه نقش اساسي «پيشگويي» به مثابه فرضيه كه در صورت ابطال مي توان آن را رها كرد و يا مورد تجديد نظر قرار داد، در تأويل متون شباهت خاصي بين آن و علوم طبيعي پديد مي آورد. سرانجام اينكه از ديدگاه هردر موضوع مورد بحث تأويل چندان تفاوتي با موضوعاتي ندارد كه علوم طبيعي به آنها مي پردازد؛ علوم طبيعي به فرآيندهاي فيزيكي در طبيعت مي پردازد تا نيروهاي زيربنايي آنها را معين كند و به همين شكل تأويل به بررسي رفتار فيزيكي كلامي و غيركلامي انسان ها به اين منظور مي پردازد كه نيروهاي زيربنايي آن را مشخص سازد.

 

- فلسفه ذهن

مسئله ديگري كه توجه هردر را به خود جلب كرده بود فلسفه ذهن بود. او در كتاب خود تحت عنوان «درباره شناخت» تلاش مي كند تا مرز ميان ذهن و جسم را از ميان بردارد. او نظريه اي را فراپيش مي نهد كه براساس آن ذهن دربردارنده نيروهايي است كه خود را در رفتار جسماني متجلي مي سازند. نكته ديگري كه در نظريه او جالب توجه مي نمايد عبارت از اين است كه هردر سعي مي كند ذهن را برحسب پديده «تحريك» تبيين نمايد، پديده اي كه با انقباض عضلات در واكنش به محرك هاي فيزيكي مستقيم و شل شدن آنها با حذف محرك مزبور خود را نشان مي دهد. به عبارت ديگر، پديده مزبور در حالي كه اساساً فيزيولوژيك است، اين گونه به نظر مي رسد كه به حالات و خصوصيات ذهني گذر كرده باشد.

از سوي ديگر فلسفه ذهن هردر، ذهن را يگانه و فاقد هر نوع تقسيم بندي به لحاظ كيفيات و خصوصيات مي داند. بر همين اساس، او معتقد است كه زبان و تفكر، اراده و شناخت و نيز مفهوم بندي يا عقيده و احساس از يكديگر جدايي پذير نيستند. در اين خصوص، هردر تا آنجا پيش مي رود كه معناي «زبان شناختي» را اساساً اجتماعي مي داند.

 

- فلسفه تاريخ

همان گونه كه قبلاً اشاره شد، هردر به تفاوت هاي بنيادي اشاره مي كند كه ميان ادوار تاريخي گوناگون و مفاهيم، اعتقادات و احساسات مردم متعلق به هر يك از اين ادوار تاريخي وجود دارد. او با استفاده از اين اكتشاف تجربي هسته اصلي نظريه فلسفه تاريخ خود را شكل مي دهد. در نتيجه، هردر به جاي توجه نشان دادن به رفتارها و حوادث بزرگ سياسي و نظامي در تاريخ، بر «حالات دروني» شركت كنندگان در تاريخ تأكيد مي نهد. اين انتخابي عامدانه و آگاهانه است. از اين رو، روان شناسي و تأويل به گونه اي اجتناب ناپذير در فلسفه تاريخ هردر نقش اساسي ايفا مي كنند.

در پاسخ به اين پرسش كه چرا تاريخ بر رفتارها و حوادث بزرگ سياسي و نظامي گذشته مؤ كد است، چندين مطلب را مي توان عنوان كرد. نخست آنكه اين گونه رفتارها و حوادث سياسي و نظامي جالب بوده و موجب تهذيب اخلاق مي گردد. اما هردر اين استدلال را نمي پذيرد و منكر آن مي شود كه صرف جذابيت يا كنجكاوي انگيزه اي جدي براي پرداختن به تاريخ باشد. از سوي ديگر روحيه ضداقتدارگرا، ضدنظامي گرا و بشردوست او استيلاي سياسي، جنگ و ايجاد امپراتوري را كه حجم عظيمي از اين رفتارها و حوادث را تشكيل مي دهد، برنمي تابد و نه تنها آنها را عامل تهذيب اخلاق نمي داند بلكه آنها را نفرت انگيز قلمداد مي كند. دوم آنكه گفته مي شود با بررسي سير اين حوادث مي توان به نوعي معناي كلي در تاريخ دست يافت و يا به بينشي علت و معلولي نائل آمد كه ما را قادر خواهد ساخت به بينش گذشته و احتمالاً پيش بيني آينده بپردازيم. هردر در اين استدلال ها نيز شك و ترديد روا مي دارد. در مورد نكته اول اين اعتقاد را بيان مي دارد كه ايجاد نوعي نظم در رويدادها در قالب يك طرح يا نقشه، كار مورخ نيست بلكه كار نقاشان و هنرمندان است و درخصوص نكته بعدي چنين متذكر مي شود كه با جستجوي علل موثر در تاريخ بينش تاريخي دچار توقف شده و پيشگويي آغاز مي شود. البته بعدها هردر در نظرات خود تعديل به عمل مي آورد و در مورد معناي تاريخ اين نظر را بيان مي كند كه تاريخ داراي يك مقصود كلي است و اين واقعيت را مي توان از شيوه انباشتي دريافت كه به موجب آن فرهنگ ها بر روي هم بنا مي گردند و آن گاه «ايده ها» داستاني بلند را بازگو مي كنند مبني بر اينكه مقصود تاريخ تحقق مداوم «بشريت» و «خرد» است. در ارتباط با كشف روابط علي با مطالعه سير رويدادهاي گذشته، هردر با تعديلي اندك در نظر پيشين خود، اين گونه اظهارنظر مي كند كه رفتارها و رويدادهاي تاريخي عمده محصول يك يا چند عامل علت و معلولي است كه به راحتي قابل شناسايي نيستند، بلكه در تقسيم تقارن و تلاقي عوامل علت و معلولي مختلف پديد مي آيند كه بسياري از آنها براي مورخ ناشناخته و حتي غيرقابل شناسايي مي باشند. افزون بر اينها، هردر چندين دليل ايجابي نيز براي تمركز بر «حالات دروني» در مطالعه تاريخ اضافه مي كند. صرف نظر از تفاوت هاي بنيادي در ذهنيت افراد بشر، او بر اين باور است كه مطالعه ذهن افراد بشر از طريق ادبيات، هنرهاي بصري و غيره عموماً نمايانگر بهترين صفات اخلاقي آنان است. و از اين رو از آنها مي توان درس هايي براي تهذيب اخلاق گرفت، از سوي ديگر، هردر برخلاف علاقه مندان به تاريخ سياسي و نظامي كه بر نخبگان تأكيد مي كنند و رويكردي فارغ از ملاحظات اخلاقي را دنبال مي نمايند، با توجه به انگيزه هاي اخلاقي مساوات گرايانه خود، در مطالعات تاريخي خواهان نشان دادن همدردي با افراد كليه طبقات اجتماعي از جمله طبقات پائين است. جدا از ملاحظات اخلاقي، هردر پرداختن به «حالات دروني» در مطالعه تاريخ را از جهات ديگر نيز مفيد مي داند. يكي آنكه اين رويكرد درك ما را از خود افزايش مي دهد از جمله اينكه نقاط اشتراك و افتراق مابين ديدگاه هاي ما و ديدگاه هاي ديگران را آشكار مي سازد و ديگر آنكه ما براي درك كامل ديدگاه خود نياز به شناسايي منشاء آن و سير تحول آن داريم. همچنين، هردر معتقد است كه بررسي دقيق آرمان هاي اعصار گذشته مي تواند به غني ساختن آرمان هاي ما و سعادت ما كمك كند.

عزم هردر در تمركز بر «حالات دروني» شركت كنندگان در تاريخ و متعاقب آن تأكيد وي بر روانشناسي و تأويل به عنوان روش هاي تاريخ، ديلتاي را بسيار تحت تأثير قرار داد.

همچنين آراي هردر در زمينه «شكاكيت» شايسته تأمل است. هر چند كه در اين زمينه چندان راهگشا نبوده است. چنانكه ذكر شد تاريخ عرصه تفاوت هاي عميق در ذهنيت افراد بشر است. تعدد نقطه نظرات متضاد تقريباً در مورد كليه موضوعاتي كه در تاريخ يافت مي شود، نوعي شكاكيت پديد آورده است. هردر در پي اجتناب از اين شكاكيت دو راهبرد را دنبال مي كند كه با يكديگر ناسازگار بوده اند و سرانجام نيز كارساز نمي گردند؛ راهبرد نخست مبتني بر اين است كه بيش از آنچه تصور مي رود بين ادوار و فرهنگ هاي مختلف مشتركات وجود دارد. اين راهبرد در كتاب «ايده ها» ي او نقش اساسي ايفا مي كند. در كتاب مزبور هردر به ويژه «بشريت» را يك ارزش اخلاقي مشترك معرفي مي كند و نيز در كتاب «جنگل هاي انتقادي» هردر چنين استدلال مي كند كه استانداردهاي زيبايي در سطوح زيربنايي از نوعي يگانگي برخوردارند. راهبرد دوم اتخاذ نسبي گرايي است، به اين معني كه مواضع مختلف دوره ها و فرهنگ هاي مختلف به يك اندازه از اعتبار برخوردارند و هيچ يك نسبت به ديگري از برتري برخوردار نيستند.

با اين حال، همانطور كه ذكر شد هيچ يك از اين دو راهبرد موفق نيستند. راهبرد نخست با شواهد تاريخي تضاد پيدا مي كند. او خود در كتاب «درباره تغيير سليقه» معتقد است كه ارزش هاي بنيادي نه تنها در طي تاريخ تغيير پيدا كرده اند بلكه در برخي موارد حتي وارونه نيز شده اند. راهبرد دوم هردر نيز هر گونه قضاوت ارزشي را منتفي مي گرداند.

 

- فلسفه سياسي

هردر عموماً يك فيلسوف سياسي شناخته نمي شود، اما آرمان هاي سياسي او تحسين برانگيز، مواضع نظري او قابل دفاع و موضوعات مورد تأكيد او در مقايسه با ديگر فيلسوف هاي آلماني هم عصرش معتبرتر هستند. اگر بخواهيم ويژگي هاي اصلي فلسفه سياسي هردر را برشماريم، بايد كار را با آرمان هاي سياسي او، نخست در سياست داخلي و سپس در سياست بين المللي آغاز نماييم. در سياست داخلي، هردر انساني است فردگرا، جمهوريخواه، دموكرات و مساوات گرا.فردگرايي او بويژه در حمايت تقريباً بي قيد و شرط او از آزادي انديشه و بيان (از جمله آزادي پرستش) حالت راديكال دارد. او چندين دليل براي اتخاذ چنين موضعي ارائه مي دهد: ۱- او احساس مي كند كه اين آزادي به منزلت اخلاقي افراد مربوط مي شود؛ ۲- او معتقد است كه اين آزادي براي خودشكوفايي افراد ضرورت دارد؛ ۳- او بر اين باور است كه ظرفيت افراد بشر براي تشخيص حقيقت محدود است و تنها راه حل موجود مباحثه مستمر و دائمي بين نقطه نظرهاي متضاد است.

همچنين هردر به جمهوريخواهي و دموكراسي متعهد است و چندين دليل براي اين موضع خود ارائه مي دهد كه ناشي از گرايش مساوات طلبانه او نسبت به منافع كليه اعضاي جامعه است: ۱- او بر اين باور است كه اين اساساً حق توده هاي مردم است كه در حكومت سهم داشته باشند، نه اين كه حكومت بر آنها تحميل گردد؛ ۲- او معتقد است حكومتي كه برگزيده مردم باشد، منافع آنها را بهتر تأمين خواهد كرد و ۳- او به ويژه بر اين اعتقاد است كه جمهوريخواهي و دموكراسي جنگ را كه تحت رژيم هاي سياسي مستبد اروپا رايج است، محدود خواهد ساخت؛ جنگي كه به نفع معدود حاكماني است كه درباره شروع آن تصميم مي گيرند، اما براي مردم بسيار گران تمام مي شود. به خصوص مساوات گرايي، هردر اختلافات طبقاتي را رد نمي كند، بلكه مخالف هرگونه سركوب سلسله مراتبي است؛ او اين گونه استدلال مي كند كه همه افراد جامعه داراي ظرفيت خودشكوفايي هستند و بايد فرصت اين كار را پيدا كنند و بر اين امر اصرار مي ورزد كه دولت بايد براي تحقق اين وضعيت به مداخله دست بزند و براي مثال آموزش و حداقل استاندارد زندگي براي فقرا را تضمين كند.

در خصوص سياست بين الملل، هردر اغلب ناسيوناليست و يا حتي يك ناسيوناليست آلماني تلقي مي شود. برخي ديگر از فلاسفه متعلق به همين عصر نظير فيخته شايسته دريافت اين عنوان هستند، اما تا آنجا كه به هردر مربوط مي شود نسبت دادن اين عنوان در معاني رايج آن به او بسيار گمراه كننده و ناعادلانه مي باشد. برعكس، موضع بنيادي او در سياست بين الملل تعهد به جهان وطني است. اين امر قسمت اعظم آرمان «بشريت» او را تشكيل مي دهد. از اين رو، براي مثال، در كتاب خود تحت عنوان «نامه ها» به نقل از فنلون چنين مي نويسد: «من به خانواده ام بيش از خودم عشق مي ورزم؛ بيش از خانواده ام به سرزمين پدري ام عشق مي ورزم و بيش از سرزمين پدري به بشريت عشق مي ورزم» و بدين ترتيب علاقه مندي خود را به همه افراد بشر به نمايش مي گذارد.

هردر همچنين بر احترام به گروههاي ملي، به حفظ آنها و پيشبرد منافع آنها تأكيد مي نهد. اما اين عقيده او به دلايل زير پيامدهاي زيانباري در برندارد: ۱- از نظر هردر، اين امر مؤكداً بايد براي كل گروه هاي ملي و به طور مساوي و نه فقط آلماني ها صورت گيرد؛ ۲- «ملت» مورد نظر جنبه نژادي ندارد بلكه جنبه زباني و فرهنگي دارد (هردر مفهوم نژاد را رد مي كند)؛ ۳- همچنين به كار بستن اين نظر مستلزم وجود يك دولت متمركز و نظامي گرا نيست؛ ۴- اصرار هردر بر احترام گذاشتن به گروه هاي ملي توأم با تقبيح شديد منازعات نظامي، استعمار و استثمار است و نيز اين درخواست كه ملت ها به گونه اي صلح آميز به همكاري با يكديگر بپردازند و به منظور منفعت متقابل در زمينه تجارت و تلاش هاي فكري به رقابت با يكديگر بپردازند و فعالانه به يكديگر كمك كنند.

افزون بر اين، هردر داراي دلايل قانع كننده اي براي احترام به گروههاي ملي است:

۱- تنوع بسيار زياد ارزش ها در ميان ملت ها موجب آن مي گردد كه همگوني نهايتاً غيرعملي گردد؛ ۲- همچنين اين تنوع تا جايي كه عملي باشد نمي تواند به طور داوطلبانه صورت گيرد بلكه فقط از رهگذر اجبار بيروني امكان پذير است. ۳- در عمل تلاش براي دستيابي به همگوني براي مثال از طريق استعمار اروپايي جنبه اجباري دارد و تابع انگيزه هاي غايي نظير استيلا و استثمار است؛ ۴- تنوع ملي واقعي مثبت و ارزشمند است و احساس تعلقات محلي را به فرد مي بخشد.

 

منابع:

1. http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1383/830728/world/idea.htm نوشته پيروز ايزدي

2. http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1383/830729/world/idea.htm نوشته پيروز ايزدي

3. http://en.wikipedia.org

 
 

    205 بازديد     0 امتياز     0 مطلب


مطالعات موضوعي
●   انسان شناسی (70)
●   زبان شناسى (31)
●   فلسفه آلمان (6)
●   فلسفه زبان (11)
●   هرمنوتیک (111)

مطالعات منطقه اي
●   آلمان (57)

تصاوير
●   يوهان گوتفريد فن هردر 

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 




 
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب