باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 29 اسفند 1388 كاربران برخط 112 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
  هيرونوموس
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ



هيرونوموس (Hieronymus)؛ راهب و کشیش مسیحی که از سردمداران زهد، تجرد و رهبانيت مسيحي به شمار می رود.


 


زندگي


هيرونوموس در حدود سال 340 ميلادي در «ستريدو»، نزديك «آكويليا»(1)، به دنيا آمد. والدينش اهل «دالماسي»(2) بودند؛ پدر و مادرش به آينده او اميدواري بسياري داشتند بنابراين براي او نام «ائوسبيوس هيرونوموس سوفرونيوس» يعني؛ «خردمندگرامي و قدسينام» را انتخاب كردند.


وي تحصيلات خود را در «ترير»(3) و «رم» فراگرفت و همزمان با مطالعه متون ديني و اخلاقي، چنان در مطالعه آثار لاتيني دوره شرك، اصرار مي ورزيد كه بعدها از اين مطالعات احساس گناه مي كرد.


وي يك مسيحي جدي و پرحرارت بود كه در جواني براي تعميق فعاليت ديني، همراه با جمعي از دوستان زاهدش، از جمله «روفينوس» يك «سازمان اخوت زاهدانه» در آكويليا، تاسيس كرد؛ او در تبليغ و نشر كمالات نفساني در ميان جامعه چنان سختكوش بود كه اسقف اش او را سرزنش ميكرد. به زعم اسقف، همه آدميان به طور طبيعي توان دستيابي به كمالات متعالي را ندارند. اما او اين پند اسقف را با پرخاش پاسخ داد و وي را «نادان»، «وحشي»، «شرير»، «همپايه و لايق دنياطلباني كه رهبرشان بود»، و «ناخداي ناشي كشتي پر از ديوانگان» خواند!


هيرونوموس و ياران مخلص اش، آكويليا و اسقفش را به حال خود رها كردند و به خاور مديترانه رفتند تا كمالجويي مسيحي را تبليغ كنند. آنان در سال 374.م به بيابان «خالكيس» در حوالي «انطاكيه»، رسيدند و به صومعه اي وارد شدند. اما اقليم آن ديار با آنان سر ناسازگاري داشت و موجب بيماري ايشان شد. هيرونوموس نيز تا آستانه مرگ رفت و دوتن از همراهانش مردند، اما او در عزم خويش براي ماندن در اين سرزمين راسخ ماند. آن صومعه را ترك كرد و به ديري در بياباني ديگر رفت، او كتابخانه خويش را هم با خود برده بود. در آنجا، گاه به مطالعه آثار «ويرژيل» و «سيسرون» ميپرداخت. اما همچنان بيم داشت كه مطالعه متون مشركان وي را منحرف كند.


هيرونوموس در سال 379.م به انطاكيه بازگشت و به كسوت كشيشي درآمد. در 382 در رم به دبيري «پاپ داماسوس» برگزيده شد و از طرف او مأموريت يافت كه عهد جديد را به صورت بهتري به لاتيني ترجمه كند.


در سال 384 «پاپ داماسوس» درگذشت، پاپ بعدي دبيري وي را تجديد نكرد. در 385، هيرونوموس، رم را براي هميشه ترك كرد و دوباره به شرق مديترانه هجرت كرد و در «بيت لحم» صومعه اي ساخت و در همين صومعه منزل گزيد و سي و چهار سال بقيه ی عمر را در آنجا زيست. در اين صومعه ضمن پذيرايي از زائران بيت المقدس به مطالعه و تأليف پرداخت و حدود پنجاه رساله در مسائل كلامي، اخلاقي و تفسير كتابمقدس نوشت. همچنين مدرسه اي در بيت لحم تاسيس كرد تا به كودكان اخلاق و پارسايي و نيز دانشهاي لاتيني و يوناني بياموزد.


اكنون كه پير شده بود با اطمينان از اينكه گرفتار انحراف نخواهد شد، مطالعه آثار يونان و روم قديم را از سر گرفت و به تكميل يادگيري زبان عبري پرداخت. سپس با تلاشي صبورانه طي 18 سال، از كتاب مقدس، ترجمه اي فصيح و اعجازآميز به لاتيني ارائه كرد. اين ترجمه هم اكنون به «وولگات» معروف است و از بزرگترين و با نفوذترين آثار ادبي قرن چهارم به شمار مي رود.


در اواخر عمر براثر شدت رياضت رمقي نداشت، و در حالي كه پشتش از فرط پيري خميده بود، سرگرم نوشتن تفسيري درباره «ارمياء نبي» بود كه مرگ او را به ديار باقي برد. مرگ او را 30 سپتامبر 420.م نوشته اند.


 


انديشه


هيرونوموس يك مسيحي جدي و پرحرارت بود و در تبليغ و نشر كمالات نفساني چنان سختكوش بود كه اسقف اش او را سرزنش ميكرد. وي زهد و پارسايي را با شدت و حدت، بر خود و ديگران تكليف ميكرد.


وي باور عميقي بر ضرورت «حفظ ايمان»، داشت و به همين منظور بر خود سخت ميگرفت. يكي از جلوه هاي اين سختگيري را در روايتي كه خود از احوالش ارائه مي دهد ميتوان ديد؛ گاه از مطالعه متون عصر شرك آميز يونان و روم دچار ترديد ميكرد. وقتي كه در جواني در بيابانهاي انطاكيه، آثار مشركاني چون ويرژيل و سيسرون را ميخواند از انحراف بيمناك بود و گرفتار كابوسي هولناك شد: «خواب ديدم كه مرده ام و مرا به پيشگاه داور بزرگ ميكشانند. از وضع من پرسيدند، و من پاسخ گفتم كه مسيحي هستم. اما آن كه رياست محكمه را داشت گفت: «دروغ ميگويي! تو سيسروني هستي نه مسيحي! زيرا هر كجا كه گنج توست، قلب تو نيز آنجاست.» من في الفور لال شدم، و ضربه هايتازيانه را احساس كردم زيرا او دستور تازيانه زدن مرا داده بود. سرانجام، حاضران در آن ميدان بر پاي رئيس دادگاه افتادند و از وي استدعا كردند كه بر جواني من ببخشايد و به من فرصت دهد تا از خطاي خود توبه كنم، مشروط بر آنكه اگر بار ديگر كتابهاي نويسندگان مشرك را بخوانم، به شكنجه اي سخت محكومم سازد... اين تجربه، روياي دلپذير يا بيهوده نبود. اعتراف ميكنم كه شانه هايم سياه و كبود شده بود، و تا مدتها پس از بيدار شدن آثار كوفتگي را در بدن خود مشاهده ميكردم از آن پس من با شوقي بيش از آنچه قبلا به مطالعه آثار بشري داشتم به مطالعه كتابهاي خدا، روي آوردم.»(4)


وي هنگامي كه به دبيري پاپ ارتقاء يافت اين زهد را در دربار پرتجمل پاپ نيز حفظ كرد و با جد و جهد به زنان و مردان جوان، پند مي داد؛ رهبانيت پيشه كنند. البته آمد و شدهايش با زنان اشراف كه با هدف نشر اخلاق پارسايانه صورت ميپذيرفت گاه دستمايه شايعاتي عليه وي ميشد. چون آثارش را به زنان اهدا ميكرد، مشركان ميگفتند كه نفع مالي يا چيزي بدتر از آن در نظر دارد.


وي از اينكه مي ديد زنبارگي حتي در ميان مسيحيان رايج است به خشم مي آمد، و چون در مي يافت كه مسيحيان با تظاهر به زهد و رياضت، بر هرزگيهاي خود سرپوش ميگذارند، خشمش بيشتر ميشد و ميپرسيد: «اين بلا (خواهران محبوب و مطلوب) از كجا به كليسا راه پيدا كرده است؟ اين زنان شوي ناكرده از كجا آمدند؟ اين همخوابه هاي نوين، اين... از كجا پيدا شدند؟ آنان با دوستان مرد خود در يك خانه و در يك اطاق زندگي ميكنند و غالباً يك بستر دارند، با اين حال اگر تصور كنيم كه خطايي در كار است، ما را بدگمان ميخوانند!»(5)


معاصرانش حتي آنان كه اسقف بودند، سختگيري وي را نميپسنديدند و شايد همين افراط وي در زهد موجب شد به مقام پاپي ارتقاء نيابد. او به روحانيان رم،كه حمايتشان ممكن بود او را به پايي برساند، حمله ميكرد و «كليساييان موي و روي آراسته» و «كشيشان مرده ريگخواري را كه پيش از فلق بر ميخيزند و به ديدن زناني مي روند كه هنوز از بستر بيرون نيامده اند»، به باد انتقاد ميگرفت و مسخره ميكرد. انحرافات جنسي كشيشان را تقبيح ميكرد و حتي به ازدواج آنان شديدآ اعتراض ميكرد به شدت در لزوم تجرد آنان داد سخن مي داد.


به عقيده او فقط راهبان مسيحيان راستين هستند كه از قيد مال، شهوت، و غرور آزادند. از مومنان مسيحيمي خواست از همه چيز دست شويند و به پيروي از مسيح برخيزند؛ به بانوان توصيه ميكرد كه نخستين كودك خود را، وقف خداوند سازند و آنان را تشويق ميكرد كه اگر نتوانند وارد صومعه شوند، دست كم در خانه خود چون باكره ها، زندگي كنند.


هيرونوموس، به طور مطلق با زناشويي مخالف نيست ولي به شدت آن را مذموم مي داند، و ميگويد كساني كه از آن پرهيز كنند از «رنج آبستني»، «مويه اطفال»، «غم خانواده»، و شكنجه هاي حسد، بركنار ميمانند. اذعان ميكند كه راه طهارت و تجرد، دشوار است؛ اما بهاي آن «سعادت ابدي» است.


به همين دليل «يوحناي رسول را كه مجرد بود، از پطرس، كه زن داشت، برتر مي داند. بنابراين به جايي مي رسد كه تقريباً ازدواج را نه براي كشيشان، كه براي همه جامعه گناه مي داند و پيشنهاد ميكند كه با تبر بكارت درخت ازدواج را بيفكنند! مي گويد: «من ازدواج را ميستايم، اما فقط براي اينكه از آن باكره هايي پديد آيند!»


در سال 384.م نامه اي راهبه اي جوان به نام بليسيلا نوشت و در آن به توصيف شور انگيز «لذات دوشيزه ماندن» پرداخت و به او و ديگر دختران جوان، توصيه كرد: «همنشينان خود را از ميان كساني برگزين كه بر اثر روزه پريده رنگ و نزارند... هر روز روزه بگير و بستر خود را با اشك شبانگاهي بشوي... بگذار انزواي اطاقت، همواره نگهبانت باشد؛ بگذار هميشه «داماد ملكوت» در درونت با تو عشق ورزد....»


آموزه هاي وي در سرزميني كه وارث ثروت و شادخواريهاي امپراتوري روم بود، نميتوانست با واكنشهاي اعتراض آميزي مواجه نباشد. خودش ميگويد پس از انتشار اين نامه، مردم «با سنگباران از آن استقبال كردند»؛ چند ماه بعد بليسيلا، به دليل افراط در زهد، درگذشت و همين رخداد موجب گرديد مخالفان هيرونوموس، كه كشيشان شادخوار نيز در ميان انان بودند، مرگ بليسيلا را ناشي از تعليمات وي بدانند و او را به شدت سرزنش كنند؛ برخي از مشركان از احساسات جريحه دار شده مردم در قبال مرگ اين راهبه استفاده كردند و آرزو كردند؛ «هيرونوموس و تمام راهبان رم، در رودخانه «تيبر» افكنده شوند.»


هيرونوموس، نامه اي تسليت آميز براي مادر و خواهر بليسيلا- پائولا و ائوستوخيوم- نوشت و با آنان ابراز همدرديكرد. اما آنان برخلاف كساني كه غوغا ميكردند شيفته زهد هيرونوموس بودند. اندكي بعد كه محيط رم، ديگر تحمل هيرونوموس را نداشت وي مجددا به شرق مديترانه مهاجرت كرد. اين بار مادر و خواهر بليسيلا را هم با خود به موطن مسيح برد. در بي تلحم براي آنان، صومعه اي ساخت.


در همين صومعه، ديگر آسوده خاطر از سرزنشهاي مشركان شادخوار و كشيشان رياكار، براي خود دخمه اي را به عنوان مسكن ترتيب داد تا بقيه عمر را در آن به سر برد. وي بقيه عمر خويش را صرف تدوين آراء و نظراتش كرد و در ضمن به مبارزه علمي با مسيحياني پرداخت كه آنان را در رهبانيت كاهل مي ديد. در اين مبارزه حتي قلمش را متوجه شخصيتهاي بزرگ مسيحي ميكرد و به يوحناي زرين دهن، آمبروسيوس، پلاگيوس و آوگوستينوس هم اعتراض ميكرد.


در حالي كه در سلوك و رفتار سختگير بود بي محابا به مطالعه متون يونان و روم كهن و نيز آثار ديني يهود ميپرداخت؛ همين امر موجب ميشد رقبايش وي را به تبعيت از باورهاي شرك آميز يا پذيرش آئين يهود متهم كنند.


شايد از جهاتي وي را گرفتار اين تناقض ببينيم كه به رغم سختگيري اخلاقي، آثارش متأثر از سرچشمه هاي مكتب قباله (كابالا؛ عرفان يهودي) شورانگيز و رازآلود است. البته اين جلوه ها، شايد ناشي از مصاحبت وي با انديشه هايمتون كهن نيز بود. ظرافت قلم وي را موجب استقبال بسيار ديگران-حتي دشمنانش- از تفسير وي بر كتاب مقدس دانسته اند. تفسيرهاي راز آلود، آثار وي را متاثر از مكتب اسكندراني و نيز تفاسير عرفاني و رازآلود كاهنان يهودي مينماياند. به رغم ظرافت هاي ادبي وي در مواجهه با دشمنانش خشن و حتي با اصطلاحات عاميانه مينويسد تا جايي كه اين بخش از آثارش مشمئزكننده، توصيف ميشود.


هيرونوموس را به دليل زندگي رهباني قديس ناميدند؛ ولي برخي او را به دليل ادبيات خشن و عتابهايش عليه معاصران، شماتت كرده اند. وي نه تنها مسيحيان رياكار و كشيشان بدكردار را مسخره ميكند بلكه بر قديسان زمان معاصرش هم ميتازد؛ يوحنا، بطرك اورشليم، را «يهودا» و «شيطان» ميخواند و ميگويد: «حتي آتش جهنم براي او مجازاتي بس اندك است» وي آمبروسيوس قديس را نيز «زاغ بي ريخت» توصيف كرده است.(6)


همانگونه كه آثار و متون وي از وجوهي متاثر از نوافلاطونيان است از وجوهي ديگر از جمله جلوه هاي ادبي و لفظ پردازي متاثر از «سيسرون»، «ويرژيل»، «سنكا» و...است. خطابه هايش بيانگر زهد و تجرد و رهبانيت مسيحي است. به همين سبب است كه مانند يك قصيده سرا در سخنسرايي به اغراق شاعرانه و در استدلال به دراز پردازيهاي يك وكيل دعاوي (مانند سيسرون) تشبيه شده است. در عين حال در سخنپردازيهايش با نوعي طنز ظريف و مليح، زيبايي جملاتي را به مخاطبانش هديه ميكند و از ملاآور شدن اطناب و دراز پردازي سخنانش و نيز احكام سختگيرانه اش، ميكاهد.


 


پي نوشتها:


1. آكويليا شهري است در شمال شرقي ايتاليا نزديك درياي آدرياتيك كه بناي آن را سال 181 ميلادي نوشته اند. اين شهر از پايگاه هاي استوار روميان بود. كليسايي به سبك رومانسك از آثار قديمي اين شهر است.


2. دالماسي يا دالماچي، ناحيه اي از در شبه جزيره بالكان در ساحل درياي آدرياتيك است.


3. شهري در پروس(آلمان)، كه گاه كهنترين شهر اين كشور قلمداد ميشود. كارل ماركس اهل اين شهر است.


4. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. ص 66


5. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. صص67 تا 68


6. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. صص69 تا 70


 


منابع:


1. هفته نامه پگاه حوزه، 1387، شماره 242، نوشته محمد مهدي شيرمحمدي


2. http://en.wikipedia.org


 


 


 
 

    343 بازديد     0 امتياز     1 مطلب


تصاوير
نام پوشه ارسالي براي تصاوير گالري اشتباه است يا وجود ندارد!

مطالعات موضوعي
●   كليساي كاتوليك 
●   مسيحيت 

مطالعات منطقه اي
●   ايتاليا 

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 


←  عيد قرعه ها /نويسنده: محمد مهدي شيرمحمدي
228 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز



اين آرشيو هم اکنون داراي 1 مطلب در 1 صفحه مي باشد.
 
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب