زندگی
سورن كيركگارد (Soren Kierkegaard) در پنجم می 1813 م. در كپنهاگ دانمارك، متولد شد. سورن چهارمين فرزند پسر از هفت پسر و دختر مردي بود به نام «ميكائيل پدرسون». پدرسون در كودكي در روستاي زادگاهش (قريهاي از قراي يوتلند) به كار چوپاني مشغول بود. پس از آن به شهر آمد و در بزرگسالي به مردي صاحب مكنت بدل گرديد. پدرسورن به لحاظ رواني فردي بيمار بود. او گمان ميكرد مورد غضب خداوند قرار گرفته و به همين دليل به زودي مجازات خواهد شد. ميكائيل پدرسون بخش عمدهاي از بدبيني، نگراني، ترس از آينده و مجموعهي افكار موهوم خود را به سورن نيز انتقال داد.
سورن به سال 1820 به مدرسه رفت. او دانشآموزي غمگين و تنها بود كه مدام ناخن انگشتانش را ميجويد. او در مدرسه دچار اضطراب شديدي بود. از ويژگيهاي كودكي و نوجواني سورن ميتوان از وابستگي شديد وي به پدرش نام برد. سورن برخي اوقات گمان ميكرد كه بايد خود را به عنوان فديهي گناه پدرش تقديم دارد. سورن كيركگارد در توصيف وضعيت رواني خود در دوران كودكي و نوجواني چنين مينويسد: «من از زمان كودكيم در پنجهي اقتدار يك اندوه عظيم بودم. بسي بزرگتر و كاملتر از آن كه بتوانم به نيروي خنده يا تفريح يا هرگونه تظاهر و ديگر چيزي از آن بكاهم … هول و اضطراب و تشويشي كه در من وجود داشت مايهي آن بود كه هميشه تمايل به فرار از خود داشته باشم. دريغا من هرگز جوان نبودهام، هنگام بلوغ هزار سال پيرتر از يك پيرمرد بودهام.»
سورن به سال 1828 به وسيلهي ”اسقف مينستر” در كليساي تثليث ثبت نام كرد و در سال 1830 در مسلک روحانيون درآمد. وی در اين ايام نيز همچنان در خلجان دروني به سر ميبرد و گمان ميكرد او نيز در معرض مكافات گناه بزرگي است كه پدرش در روزگار جواني مرتكب شده بود.
سورن به تدریج به مخالفت با روش مذهبی و سخت گیرانه پدر پرداخت و آنها را زیر سئوال برد بطوریکه در دوران جواني براي مدتي در زندگي مبتذل و فاسد شادخوارانه غرق گرديد و همنشين روسپيان و اوباش گرديد. در بيست و پنج سالگي در يك ميهماني با دختر نوجواني به نام «رژين اولسن» آشنا شد. سورن پس از گذراندن اضطرابها و ترديدهاي بسيار سرانجام با رژين نامزد شد. اندكي بعد پدر سورن درگذشت و براي فرزندش ميراث بسياري به جاي نهاد. پدر در بستر مرگ او را به بازگشت به راه دينداري و كليسا وصيت نمود و سورن نيز پس از مرگ پدر دوباره به بحث و تحصيل ديني پرداخت.
سورن در 12 ژانويه 1841 به عنوان يك روحاني پروتستان سوگند ياد كرد. در پي تداوم ترديدها و اضطرابهايي كه داشت و به ويژه بدين دليل كه معتقد بود با اين روحيهي مضطرب و حساس و آسيبپذير نميتواند زندگي خانوادگي سالمي تشكيل دهد، تصميم گرفت تا نامزدياش با رژين را به هم بزند. خبر اين تصميم رژين را گرفتار اندوه زيادي كرد و خيلي كوشيد تا بلكه سورن با منصرف نمايد اما موفق نشد. كيركگارد جهت فراموش كردن ياد و خاطرهي رژين به آلمان رفت. در حدود دو سال بعد مطلع شد كه رژين با فرد ديگري نامزد كرده است.
ماجراهاي سخت و جانگزاي اين عشق تحولاتي در كيركگارد پديد آورد و او را بيش از پيش به سمت مباحث حكمي و فلسفي سوق دارد. از آن پس كه گور در تنهايي و انزوا شروع به نگارش آثارش كرد. عليه هگل و دستگاه فلسفي او كتاب نوشت و مدتي بعد به دليل ارائهي تفسيرهايي بدعتآميز و تا حدودي عرفاني از مسيحيت مورد خشم كليسا واقع گرديد و تا پايان عمر كوتاهش به عنوان نويسندهاي داراي درد دين، تفسيري فردگرايانه و تا حدودي اگزيستانسياليستي از مسيحيت ارائه داد و به مبارزه با كليساي دانمارك پرداخت.
سورن كيركگارد در چهل و دو سالگي به سال 1855 در گذشت.
اندیشه
در تفكر غرب قرن نوزدهم در پي مرگ هگل (سال 1831) همان گونه كه نيچه توصيف ميكرد، فلسفهي مدرن به تماميت ميرسد. پس از هگل فلسفهي اومانيستي با بحراني جدّي و يك بنبست بزرگ نظري روبرو ميگردد. چهار متفكر بزرگ پس از هگل {كه هر يك به گونهاي در تعامل با او قرار داشتند} به طريق و گونهاي عيان كنندهي اين بحران و بنبست بودند.
اين چهار متفكر، كيركگارد،شوپنهائر، ماركس و نيچه هستند. اين چهار تن هر يك به طريقي يا تحت تأثير هگل قرار داشتند {مثل ماركس} و يا در ديالوگي انتقادي با هگل درگير بودند {نظير كيركگارد يا شوپنهائر}. اين چهار تن هر چند هر كدام به طريق خود تجسم بحران تفكر مدرن و در عين حال تلاش {البته ناموفق} براي عبور از مدرنيته بودند و به جهات نظري نيز با يكديگر تفاوتهاي بنيادين داشتند اما در نهايت در اين امر با هم سهيم بودند كه هيچ يك از آنان در نهايت نتوانست خود را از محدوده و چارچوب تفكر مدرن به طور تام و تمام رها نمايد. از اين چهار تن، كوشش ماركس براي دفع نواقص مدرنيته عملاً به صورت اثبات صورتي از آن {نفي صورت ليبرال سرمايهداري مدرن و اثبات صورت سوسياليسم تكنوكراتيك مدرن} درآمد و ابتر ماند، كوششهاي شوپنهائر از محدودهي نحوي نيست انگاري غريزهگرا آن طرفتر نرفت و نيچه اگرچه ضربات بنياديني بر تفكر فلسفي غربي وارد ساخت، در موارد زيادي خود به صورت آيينهي نیهيليسم ويرانگري كه از آن ميگريخت، درآمد. وضع كه گور نيز {اگر چه با تفاوتهاي زيادي با سه تن ديگر} نمود و نمادي از يك كوشش متفكرانه براي عبور از زندان تفكر مفهومي مدرن و اومانيسم حاكم بر آن بود و اگرچه تا حدودي و از جهاتي موفقيتهائي هم داشت، اما در نهايت صبغهي شديداً فردگرا و شريعت گريز و اگزيستانسياليستي آرا كيركگارد كوشش او براي عبور كامل از مرزهاي تفكر اومانيستي را ناكام كرد.
كيركگارد با تفكر عقلي {مبتني بر عقل جزئي مدرن} سر ستيز و مخالفت داشت. او افق تفكر ديني را نيز متفاوت و بلكه متضاد اين تفكر مفهومي مبتني بر عقل جزئي ميدانست. كه گور با عقلگرايي مدرنيستي و سيستم سازي فلسفي هگل به شدت مخالف بود. از منظر كيركگارد حقيقت امري است كه وراي عقل جزئي و دستگاه سازيهاي مفهومي – حصولي قرار ميگيرد.
كيركگارد در آثار خود از «سه سبك زندگي» يا «سه نوع زندگي» و يا به تعبيري از «سه مرحله در زندگي» نام ميبرد. اين سه نوع زندگي را ميتوان بنا به ترتيب، اين گونه فهرست كرد:
1- زندگي حسّاني يا «استتيك»
2- مرحلهي «اخلاقي» يا زندگي اخلاقي
3- مرحلهديني يا زندگي ديني
براي فردي كه در مرحلهي زندگي حسّاني به سر ميبرد، اصل مقصود از زندگي، لذت بردن و خوش بودن است. براي فردي كه در اين مرحله زندگي ميكند، هيچ كس و هيچ چيز و هيچ انديشه محل تأمّل و توقف قرار نميگيرد، رسوخ در امور و مسائل نميكند، از سطح هر چيز عبور ميكند، اهل تفنّن و تذوّق است، فقط لذّات براي او مهم است، چنين فردي پيرو قانون دم عنيمتي است. كيركگارد مصداق تام و تمام چنين شخصيتي را «دون ژوان» ميداند. كيركگارد، نهايت و سرانجام چنين زندگياي را نااميدي و سرخوردگي ميداند. از نظر او هرچه انسان در اين مرحله هشيارتر گردد، نااميدتر و ناراضيتر ميگردد.
مرحلهي دوّم از نظر كيركگارد «مرحلهي اخلاقي» است. در اين مرحله آدمي به معيارها و تكاليف اخلاقي معيني گردن ميگذارد كه برخاسته از عقل جزئي است.
اگر مصداق تام و تمام مرحلهي حسّاني دون ژوان بود، مصداق تام و تمام مرحلهي اخلاقي، «سقراط» است. يك مثال ساده در خصوص عبور از مرحلهاي حسّاني به مرحلهي اخلاقي، فردي است كه از برآوردن ميل جنسي برحسب جاذبههاي گذرا عبور ميكند و تن به ازدواج ميدهد و تمام مسئوليتهاي آن را بر عهده ميگيرد. بشر در مرحلهاي اخلاقي خود را بصورت مثالي فرد اخلاقي كه برداشت شده از معيارها و موازين عقل جزئي است ميسنجد و مقايسه ميكند و به دنبال جدّ و جهد براي تكميل شخصيت خود است. مرد اخلاقي بيش از هر چيز مرد تكليف است. در نظر كيركگارد مرحلهي اخلاقي نحوي پيوند با عافيت طلبي و آرامش جويي و اعتدال دارد. اساساً آدم اخلاقي، حد وسطي و آرام و عافيت جو است.
اما مرحلهي سوم كه از نظر كيركگارد كاملترين مرحله است، زندگي دين دارانه يا مرحلهي ديني است. در مرحلهي ديني نه اندوه مستمر ناشي از انفعالات و احساسات غريزي حسّاني وجود دارد و نه سكون و آرامش عافيت طلبانهي اخلاقي ديده ميشود. مرحلهي ديني مبتني بر «جهش ايماني» است. در نظر كيركگارد ايمان، صبغهاي پارادوكسيكال دارد و اصلاً عافيت طلبانه نيست.
در نظر كيركگارد مرد دين دار يك راست با خدايي شخص وار {در واقع مقصود كيركگارد تأكيد بر رابطهي زنده و انضمامي با خداوند ميباشد كه در مقابل يك رابطهي انتزاعي قرار ميگيرد} در ارتباط است، خدايي كه اراده و دستورات و خواستهايش با سنجههاي عقل بشري {عقل جزئي منقطع از وحي} قابل سنجيدن نيست. كيركگارد، ايمان را جهش كردن ميداند و از «جهش ايماني» نام ميبرد. در نظر او ايمان، خطر كردن است و سرسپردن به يك بييقيني عيني. در نظر او ايمان همواره يك ماجرا و يك جهش است. در نظر كيركگارد مرحلهي دينداري يا زندگي ديني وراي مرتبه و ادراك عقلاني است. رسيدن به مرحلهاي دينداري نتيجهي سلوك و گزينش وجودي است و نه حاصل يك سلسله ادراكات حصولي. در نظر كيركگارد ايمان به معناي نسبت حضوري و انصمامي با خداوند است و ارتباطي به پذيرش گزارههاي ديني ندارد.
آنچه كيركگارد در خصوص گزينش و انتخاب وراي عقلاني در زندگي ميگويد بعدها و در قرن بيستم دستمايهاي براي ژان پل سارتر گرديد كه با حذف صبغهي ديني اين مفاهيم، اگزيستانسياليسم سكولاريستي خود را تدوين نمايد.
درك كيركگارد از ايمان به دليل توجه و تأكيدي كه او بر وجه حضوري و شهودي آن دارد نسبتهايي با مفهوم ايمان اسلامي پيدا ميكند، اما اشكال كار كيركگارد در آن است كه در تعريف ايمان به وجه معرفتي آن بيتوجهي مطلق ميكند و بدينسان توازن ما بين طاعت و معرفت در تعريف صحيح ايمان را بر هم ميزند.
يكي از مفاهيمي كه در انديشهي كيركگارد مطرح ميشود و بعدها در اگزيستانسياليسم الحادي قرن بيستم نيز جايگاه ويژهاي مييابد، مفهوم «دلهره» است. از منظر كيركگارد دلهره، حالتي است كه پيش از يك جهش كيفيتي از يك مرحلهي زندگي به مرحلهي ديگر دست ميدهد. سروكار دلهره با امري است هنوز ناشناخته و نامعين. اين امر هنوز ناشناخته و نامعيني كه كيركگارد از آن سخن ميگويد، نزديك به معناي «امر متعالي» است كه در قرن بيستم در آراء ”رودلف اتو” و نيز رويكرد اگزيستانسياليسم به اصطلاح ديني مطرح ميگردد.
دربارهي كيركگارد به عنوان يك متفكر بايد گفت كه نويسندهاي است كه با مفاهيم ديني سروكار دارد، دينداري او يك دين داري اصيل نيست زيرا وجه مهمي از ديانت {يعني شريعت} را ناديده ميگيرد.
در واقع به نظر ميرسد كيركگارد بيشتر به نحوي تفسير عرفاني و تا حدودي منطبق با فردگرايي مدرن از دين تمايل دارد هر چند بايد گفت كه او كوشيده است كه تا حدودي از اومانيسم فاصله بگيرد و در اين امر در مقايسه با برخي متفكران غربي منتقد مدرنيته از جايگاه بالاتري برخوردار است. اگرچه كيركگارد با طرح مرحلهي ديني و جهش ايماني به نحوي از بنبست مدرنيته و «عقل متعارف» {عقل معاش جزئي} رها ميگردد، امّا اين رهايي او از طريق جهش ايماني، امري فردي است و وجه اجتماعي و مسئولانه {نسبت به اجتماع} ندارد و تا حدود زيادي متأثر از فردگرايي عصر مدرن است و به همين دليل هم هست كه اين فردگرائي به يكي از اركان اگزيستانسياليسم در قرن بيستم بدل ميگردد. در واقع به نظر ميرسد رويكرد ديني كيركگارد {كه به دليل بيتوجهي آن به شريعت و تكيه و تأكيد آن بر وجه فردي رستگاري، با ايمان و دينداري حقيقي تفاوت زيادي دارد} كوششي است در نهايت ناموفق براي رهايي از بنبست اومانيسم مدرن.
نكتهي ديگري كه دربارهي كيركگارد قابل طرح است، اين است كه كيركگارد به دليل ميراث بري از تفكر غربي، هيچ شناخت و اطلاع درستي از «عقل هدايت» ندارد و عقل را منحصر در عقل معاش و متعارف يا عقل جزئي ميداند، اين امر نيز تا حدودي دينگرائي كه گوري را با ميراث عقل ستيزي تفكر بحران زدهي غرب مدرن در قرن بيستم پيوند ميزند.
كيركگارد طبيعتي بيمار و سودايي و افسرده داشت و تقريباً در تمام ادوار زندگي خود با گونهاي بيماري رواني دست به گريبان بود. همين ويژگي بحران زدگي و بيماري رواني، او را براي درك تجربهي بيماري تفكر مدرن آماده ساخت. كيركگارد متفكري بود عارف مسلك كه در برهوت ظلماني اومانيسم و ماترياليسم قرن نوزدهم غرب، ايمان ديني و سلوك معنوي را جستجو ميكرد، هرچند كه در اين سلوك به موفقيت كامل و نهايي دست نيافت.
آثار
مهمترين آثار كيركگارد عبارتند از:
1- درباره مفهوم طنز (1841)
2- مفهوم اضطراب (1844)
3- «عصر حاضر» (1846)
4- تجربه در مسيحيت (1850)
کتاب درباره «مفهوم طنز» نقدی درباره برداشت دوران رمانتيك از طنز بود. اما در اين نقد او رويكرد طنز آميز سقراط را در برابر روش «غير مسئولانه» رمانتيكها قرار داد. زيرا در روش سقراط طنز شيوهای برای پرداختن به مسايل واقعی و جدی زندگی بود و نه فرار از آنها.
كيركگارد در كتاب «عصر حاضر» (1846) غلبه كميت بر كيفيت و بی هويت سازی انسان را مورد انتقاد جدی قرار مي دهد و رشد فرديت انسانی و انتخاب آزاد او را مورد تاكيد جدی قرار مي دهد. به باور او انسان از اين نظر كه دارای قدرت تفكر و تسلط بر زندگی و سرنوشت خويش است و نيز از اين نظر كه قدرت تغيير جامعه را دارد از حيوان متمايز ميشود. لذا انسان بر خلاف حيوان موجودی آزاد است. اما همين امكان انتخاب انسان را دچار اضطراب و تشويش میكند. بدين ترتيب كيركگارد ميان مفاهيم فلسفی و روانشناسی و اجتماعی پيوندی منطقی بر قرار میكند و نگرشی گسترده نسبت به انسان و ابعاد گوناگون حيات وی پيش میكشد.
بايد خاطر نشان كرد كه همه آثار او دارای سبك ادبی ويژه و نوآورانه است. كيركه گارد قلمی تيز، درخشان و جذاب دارد و در آثار خود از فانتزی و رويا سود فراوان مي برد.
منابع:
1. www.bashgah.net
2. www.iran-emrooz.de