زندگی
توماس مان (به آلمانی: Thomas Mann) نویسنده بزرگ آلمانی در روز ۶ ژوئن ۱۸۷۵ در شهر لوبک آلمان متولد شد. پدر توماس مان بازرگان غلات بود که بعدها به مقام سناتوری شهر لوبک هم رسید، او از جانب مادر یک رگه پرتغالی داشت. تحصیلاتش را تا ۱۹ سالگی در لوبک گذراند و پس از مرگ پدرش همراه خانواده اش راهی مونیخ شد. در آنجا وارد یک شرکت بیمه شد و توانست نخستین اثر خود، افتاده ها، را به پایان برساند. در همان زمان وارد دانشگاه مونیخ شد و رشته های تاریخ و ادبیات و اقتصاد سیاسی را دنبال کرد.
در سال ۱۸۹۷ همراه برادرش به رم رفت و در همان سال کتاب بودنبروک ها را آغازکرد که در سال ۱۹۰۱ توانست آن را چاپ برساند و شهرت زیادی کسب کند. در سال ۱۹۰۵ با خانمکاتیا پرنیگشایم دختر یکی از استادان دانشگاه مونیخ ازدواج کرد. در این مدت چند اثر دیگر از او انتشار یافت: تریستان، گرسنگان، تونیو کروگر، ساعت دشوار،در آینه، اعلی حضرت، فونتان پیر، شامیسو و مرگ در ونیز.در سال ۱۹۲۴ کتاب کوه جاده را منتشر کرد که باعث شد شهرت او دو چندان شود. در فاصله سال های ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۶ کتاب های گوته و تولستوی، گفتار و پاسخ، تلاش ها، یادداشت های پاریس را نوشت.
در سال ۱۹۲۹ جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. او نخستین آلمانی بود که این جایزه را به دست آورد.
در سال ۱۹۳۳ دولت هیتلر او را مورد تعقیب قرار داد و ناچار از آلمان به سوئیس رفت. درفاصله سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در رادیو امریکا برنامه اجرا کرد و در سال ۱۹۴۹ در جشن ۲۰۰ سالگی گوته بعد از ۱۵ سال تبعید به آلمان بازگشت. در همان سال دولت آلمان شرقی جایزه ادبی گوته را به او اهدا کرد و دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را کسب نمود. در ۱۹۵۳ دولت فرانسه نشان افتخار صلیب لژیون دونور را به او هدیه داد و دانشگاه کمبریج نیز دکترای افتخاری به او اعطا کرد.
در سال ۱۹۵۲ در روستای کوچک ارلباخ در نزدیکی شهر زوریخ ساکن شد و تا آخر را عمر همانجا گذرانید.
توماس مان در روز ۱۲ اوت ۱۹۵۵ در پایان یک بیماری چندروزه و بر اثر عارضه قلبی در بیمارستان شهر زوریخ در میان جمعی از نزدیکانش چشم از جهان فرو بست. دو ماه پیش از آن هشتادمین سال تولدش را جشن گرفته بود و سراسر اروپا با این مناسبت از او تجلیل کردند.
سال شمار زندگی
1875: 6 ژوئن تولد پل توماس مان، در «لوبك» (1) . پدر او توماس يوهان هاينريش مان، تاجر غلات و از سال 1864 داراى مقام كنسولى است. مادرش «ژوليا داسيلوابرانس(2)» كه خون مردم مستعمرات دررگهايش جارى است، تا هفت سالگى در برزيل زندگى كرده است. اين زوج قبل از اين يك پسر به نام، «لوئيز هاينريش مان(3)» دارند كه در 27 مارس 1871 در لوبك به دنيا آمده است.
1889: او بعد از هفت سال تحصيل در يك مدرسه خصوصى، وارد كالج مىشود و در آنجا پنج سال مىماند. او شاگرد تنبلى است. دوستى با «اوتو گراوتوف(4)» كه بعدها او هم نويسنده مىشود. به همراهىاوست كه نشريه كوچكى را در سال 1893 بنيان مىگذارد.
1891: پدر او كه از سال 1877 سناتور شهر تجارتى لوبك بوده است، در 13 اكتبر مىميرد. تجارتخانه براى پرداخت ديون به فروش مىرود. يك سال بعد مادر او تصميم مىگيرد تا همراه سه فرزند كوچكش«يوليا(5)» متولد 1877، «كارلا(6)» متولد 1881 و «ويكتور(7)» متولد 1890 در مونيخ اقامت گزيند.
1894: توماس مان تحصيلات دبيرستانىاش را به پايان مىرساند. او نيز در مونيخ سكنى مىگزيند. به قصد روزنامهنگار شدن، به صورت مستمع آزاد، چند ترم به دانشگاه مىرود. اولين داستانش را در يكمجله چاپ مىكند. و به تشويقهاى «ريچارد دِمِل(8)» پشتگرم مىشود.
1895: اولين سفر به ايتاليا، به همراه برادرش هاينريش از ژوئيه تا اكتبر. او هنگام بازگشت به مونيخ با مجله ملىگراىDas Zwanzigste Jahrhundert (قرن بيستم)، كه برادرش قطعاً تا سال بعدمديريت آن را به عهده خواهد داشت، همكارى مىكند.
1896: در اوت و سپتامبر يك داستان در مجله هجائىSimplicissimus (سيمپلى سيسيموس) چاپ مىكند، و سپس بعد از سفرى به وين، به نگارش آقاى فريدمان نيموجبى(9) مشغول مىشود. از ماهاكتبر به ايتاليا سفر مىكند، و همراه برادرش يك سال و نيم در آنجا مىماند. در ژوئيه 1897 در «پالسترينا(10)» نوشتن بودنبروكها(11) را آغاز مىكند.
1898: اولين مجموعه داستان او را انتشارات «فيشر(12)» با عنوان آقاى فريدمان نيموجبى منتشر مىكند. او به مدت دو سال مسئوليت بازخوانى مطالب در مجلهSimplicissimus را به عهده مىگيرد.
1900: در سال 1899 با فلسفه «شوپنهاور»(13) آشنا مىشود، و بودنبروكها را به پايان مىرساند. به خدمت سربازى فراخوانده و بعد از دو ماه به خاطر ضعف سلامتى معاف مىشود. در دسامبر 1900، درحالى كه هنوز در بيمارستان ارتش بود، نامهاى از ساموئل فيشر، پذيرش دستنويس او را اعلام مىكند.
1901: در ماه مه، سفر به فلورانس. ژوئن، اتمام تريستان(14). اكتبر اولين چاپ بودنبروكها دردو جلد.
1902: موفقيت بودنبروكها. اكتبر و نوامبر كار روى متن تونيو كروگر(15).
1904: سوم اكتبر، نامزدى با «كاتيا پرينگسهايم»(16) (متولد مونيخ در سال 1883)، دختريك رياضيدان به نام «آلفرد پرينگسهايم» 1941-1850 (17).
1905: اتمام نمايشنامه فلورانس(18)، ازدواج در روز 11 فوريه، سفر به سوئيس براى ماهعسل، در مارس، نگارش داستانى به نام ساعت دشوار(19) براى شماره ويژه «شيلر» در نشريه Simplicissimus . ماه مه برنامهريزى جديد براى يك رمان جديد به نام اعليحضرت(20).در طول تابستان به نگارش نژاد محافظهكار(21) مىپردازد كه مىبايد در ژانويه 1906 درمجلهDie Neue Rundschau به چاپ برسد، اما توماس مان فوراً منصرف مىشود و آن راپس مىگيرد. (اين كتاب سالها بعد، در سال 1926، با چاپ نفيس خصوصى و خارج ازبازار كتاب، در آلمان منتشر شد).
1906: از ژوئن تا سپتامبر كار روى متن اعليحضرت. نوامبر، تولد اولين پسر: «كلاوس»(22).
1907: ماه مه، اولين اجراى نمايشنامه فلورانس در تئاتر فرانكفورت. در ماه دسامبر،نمايشنامه براى اجرا به مونيخ برده مىشود. آماده كردن طرح اوليه يك خود زندگينامه بهنام در آينه(23).
1908: اتمام اعليحضرت در نوامبر و دسامبر. سپس سفر به وين، آشنايى با «آرتورشنيتسلر» (1931-1863) (24)، و «ياكوب واسرمان» (1935-1873) (25)و«هوفمنستال» (1929-1874) (26).
1909: مارس، تولد دومين پسر به نام «آنگلوس گوتفريد توماس» Golo، تهيه طرحاوليه فليكس كرول(28)، و نيز كار روى يك مقاله تحقيقى با عنوان روح و هنر(29). سفر به ايتاليادر پايان اكتبر. اعليحضرت در نوامبر منتشر مىشود.
1910: ژوئن، توليد يك دختر به نام «مونيكا»(30)، و در ژوئيه خودكشى خواهر او «كارلا» كههنرپيشه بود. در سپتامبر، اولين اجراى سمفونى هشتم مالر در مونيخ. همراهى باآهنگساز در مجلس شبنشينى.
1911: مرگ مالر در ماه مه. يافتن انگيزه براى نوشتن داستان مرگ در ونيز(31).
1912: «كاتيا مان» همسر او از 10 مارس تا 25 سپتامبر در آسايشگاه «داوس»(32) بسترىمىشود. توماس مان از كاتيا - از 15 مه تا 12 ژوئن - عيادت مىكند. در 15 ژوئن مرگ درونيز تمام مىشود و در طول تابستان منتشر مىگردد.
1913: نمايشنامه فلورانس در برلين اجرا مىگردد. در ژوئيه كار روى كوه جادو(33)آغازمىشود. چاپ تونيو كروگر كه توسط «اريش. ام. سيمون»(34) مصور شده است. كنفرانس دربوداپست و برلين در ماه دسامبر.
1914: خواندن گزيدهاى از كوه جادو در نمايشگاه «كاسپارى»(35) در برلين. و نيز در ماهژوئيه در «فرايبورگ»(36). غافلگيرى به خاطر شروع جنگ. در اوت - سپتامبر انديشههاىجنگ(37)را مىنويسد كه نوامبر در مجلهDie Neue Rundschau به چاپ مىرسد. سپسفردريك و اعتصاب بزرگ(38)را مىنويسد كه در ژانويه - فوريه 1915 در مجلهDer Neue Merkar درج مىگردد. او رويه يك ناسيوناليست را پيشه مىكند و بدين ترتيبراه حمايت و خدمت به «مصلحت آلمانى»(39) را اختيار مىكند. در فردريك و اعتصاببزرگ، او پيمان بىطرفى بلژيك را - با ذكر مثال اشغال هفت ساله منطقه زاكسن در دورانجنگ - توجيه مىكند.
1915: گسترش اين نوع روابط هاينريش را به حمايت از طرفدارى دموكراسى،صلح طلبى و خصومت با گيوم دوم مىكشاند. انتشار مقالات در مورد جنگ در يك مجلهتحت عنوان فردريك و اعتصاب بزرگ. در ژوئن، پسر او كلاوس به سختى بيمار مىشود.او بايد پنج عمل جراحى متوالى را تاب بياورد. در نوامبر شروع به نوشتن ملاحظات يكغيرسياسى(40) مىكند.
1916: بازخوانىهاى گزيدهاى از فليكس كرول در مونيخ و برلين.
1917: با شنيدن قطعه «پالسترينا» اثر «هانس پفيتزنر»(41) با رهبرى «برونو والتر»(42) درمونيخ مقالهاى در نشريهLes Considerations مىنويسد. دوستى عميق او با «برونو والتر»آغاز مىشود. در دسامبر از طرف «هاينريش مان» اقداماتى براى آشتى صورت مىگيردكه در همان زمان از طرف او رد مىشود.
1918: آوريل، تولد يك دختر به نام «اليزابت»(43). كار روى داستان آقا و سگش(44)كه در اكتبرپايان مىيابد. مجله يا جزوه نظرگاهها نيز در همان ماه منتشر مىشود. قدرى نگرانى بهخاطر انقلاب نوامبر كه در پيش روست. در دسامبر، براى شركت در «شوراى سياسىكارگران روشنفكر» در مونيخ حضور مىيابد، كه برادرش هاينريش نيز رياست آن را بهعهده دارد.
1919: انقلاب در مونيخ و قتل «كورت آيزنر»(45). خانه توماس مان به لطف وساطت«ارنست تولر»(46) - كه آن زمان يكى از رهبران انقلاب باوارياست - مصادره نمىشود.چاپ سرود بچه كوچولو(47) در آوريل و مى در نشريهDer Neue Markur، و چاپ نسخه اصلىآقا و سگش. تولد يك پسر در 21 آوريل به نام «ميشائيل»(48). دسامبر، همراه «برونو والتر»به وين مىرود كه نمايشنامه «فلورانس» در آنجا اجرا مىشود.
1920: بازخوانىهاى متعدد عمومى از گزيدههاى آثار او، به ويژه در «اگسبورگ»(49). در22 آوريل 1920، برشت، كه هرگز توماس مان را قبول نداشته، گزارش نقادانهاى درمجلهDer Volkswille كه با آن همكارى مىكند، به چاپ مىرساند.
1921: سپتامبر، سخنرانى درباره «گوته و تولستوى» به مناسبت هفته «نويسندگان اروپاىشمالى»(50) كه در لوبك، ترتيب داده شد. اين سخنرانى در برلين و سپس در مونيخ نيزايراد مىشود. دسامبر، نگاشتن جوابى درباره مقالهاى از ژيد كه در نوامبر 1921 درaiseَla Nouvelle Revue Fran به چاپ رسيده بود. اين مقاله در حمايت از سرگيرىارتباط هاى روشنفكرانه بين فرانسه و آلمان بود.
1922: ژانويه، برگزارى كنفرانس در پراگ، وين و بوداپست و (درباره «گوته وتولستوى)». در اين موقعيت، اولين آشنايى شخصى را با «لوكاچ»(51) پيدا مىكند (لوكاچچندين بار پدر او را به بوداپست دعوت كرده بود). آشتى با «هاينريش مان» كه اينك بهسختى بيمار است. 15 اكتبر، سخنرانى در تالار «بتهوون» در برلين. او كاملاً به نفعجمهورىخواهى موضع مىگيرد.
1923: از 19 آوريل تا 23 مه سفر به اسپانيا. ژوئن شركت در مراسم بزرگداشت همگانىملى «راتنو»(52) در مونيخ. نگارش درباره جمهورى آلمان(53) (كه 23 ژوئن 1923 در نشريهFrankfurter Zeitung چاپ شد).
1924: مارس، نگاشتن مقاله نقادانه درباره انحطاط غرب(54) از «اسوالد اشپرنگلر»(55). درماه مه، مهمان افتخارى انجمن قلم انگليس مىشود، «جان گلاوس ورثى»(56) حضور او راپذيرا مىگردد. سپتامبر، كوه جادو به اتمام مىرسد و در نوامبر چاپ مىشود. موفقيت آنفورى است. چاپ اول آن به سرعت به فروش مىرود. دسامبر، برگزارى كنفرانس دردانمارك.
1925: ماه مه، شركت در هفته فرهنگى بينالمللى در فلورانس، ژوئن، پذيرايى رسمى ازاو توسط انجمن قلم در وين. در همان ماه، بزرگداشت رسمى در مونيخ به خاطرپنجاهمين سالگرد تولد او - برگزارى سخنرانى بويژه توسط برادر او «هاينريش» و نمايشعمومى آشتى ايشان - اكتبر، چاپ يك جلد از تحقيقات.
1926: ژانويه، سفر رسمى به پاريس به دعوت مؤسسه «كارنگى»(57)، مشاهده «ترازنامهپاريسى»(58) ترجمه و درج شده در كتاب هنرمند و جامعه(59) كه توسط انتشارات «گراسه»(60)به چاپ رسيده است. ابراز عقيده در مورد الحاق آلمان به جامعه ملل. نوامبر، ايجاد يكبخش ادبى در «فرهنگستان هنر پروس». او يك سخنرانى مىكند. نيز عنوان سناتورمنتخب فرهنگستان آلمان را كسب مىكند. 30 نوامبر، در يك تظاهرات فرهنگى بزرگكه در مونيخ عليه «مخالف خوانها»(61) سازماندهى شده، همراه با «هاينريش» شركتمىكند.
1927: سفر به ورشو بنا به دعوت بخش لهستانى انجمن قلم، برگشت به مونيخ در ماهمارس. خودكشى خواهر او «ژوليا» در 10 مه. كار روى سلسله مقالات يوسف وبرادرانش(62)، قرائت همگانى منتخبات و چاپ اختصاصى آن در نشريهDie Neue Rundschau در دسامبر. اين مقالات بخش اول داستان يعقوب(63) را تشكيلمىدهد.
1928: مشاجره قلمى پيرامون نسخه خلاصه شده ملاحظات، او توسط نشريات دستراستى به انكار و رياكارى در مواضع سياسى پيشين خود متهم مىشود. اتهامى كه او دريك مقاله بلند به نام فرهنگ و سوسياليسم(64) - رد مىكند - اين مقاله در آوريل چاپ شد.
1929: ماه مه كنفرانس در مونيخ درباره جايگاه فرويد در انديشه مدرن(65). شروع كار روىماريو و ساحر. ژوئيه، مرگ «هوفمنستال». مان مراسم بزرگداشتى به ياد او برگزار مىكند.نوامبر، دريافت جايزه نوبل، كه اساساً به خاطر بودنبروكها به او اعطا مىشود، نه بدان گونهكه غالباً در فرانسه نوشتند به خاطر كوه جادو.
1930: از فوريه تا آوريل، سفر به مصر و فلسطين. اكتبر، سخنرانى تحت عنوان دعوت بهاحقاق حق در برلين كه نظم آن توسط اعضاى گروه اس آ و جوانان راست افراطى بهممىخورد. در اين سخنرانى كه در مخالفت با نازيسم انجام شد، او بورژوازى آلمان را بهحمايت از سوسيال دموكراسى دعوت مىكند. چاپ مجموعهاى از تحقيقات و نيزداستان بلند ماريو و ساحر.
1931: برگزارى بزرگداشت «هاينريش مان» به خاطر شصتمين سالگرد تولد او در«فرهنگستان هنر پروس»(66). او يك سخنرانى تحت عنوان حرفه نويسنده آلمانى در دورانما(67) ايراد مىكند. ماه مه، سفر به پاريس به دعوت انتشارات «فايار» به خاطر انتشارترجمه فرانسوى كوه جادو. آشنايى با «آندره ژيد». در ژوئيه، شركت در جلسات كميتهدائمى «ادبيات و هنرها» در ژنو. مشاجره قلمى در مجله نوول ليترر درباره انتشار فرانسوىكservكSongr. تصميم به تأليف كتاب منتخب درباره ايمان در آثار نويسندگان تحت عنوان«تظاهر به مذهب»(68). (تأليفى كه توسط «هارولد براون»(69) انتشارات اكارت(70) در برلينويرايش شد). تأملى ماورالطبيعى با مضمون ويژگى مذهب چيست؟ تفكر در مورد مرگ.
1932: برگزارى مراسم صدمين سالمرگ گوته كه به مناسبت آن متنهاى زيادى نوشتهمىشود، كه از آنهاست گوته نماينده عصر بورژوازى(71) )در نشريهdans Noblesse de lEsprit ).مارس، ملاقات با «فرويد» در وين، اكتبر، سخنرانى در وين، براى اولين بار در حضوريك اجتماع كارگرى سخنرانى مىكند و مىگويد: «سوسياليسم چيزى نيست جز راهحلىآمرانه براى اين كه بيش از اين در برابر خواستههاى ضرورى و مادى زندگى اجتماعى وجمعى سرمان را زير برف فرو نكنيم، بلكه در كنار كسانى قرار گيريم كه مىخواهند براىجهان خاكى معنا و مفهومى قائل شوند.
1933: ژانويه، كار روى رساله رنجها و عظمت ريچارد واگنر(72) كه در ماه آوريل در نشريهDie Neue Rundschau به چاپ مىرسد. شركت در مراسم پنجاهمين سالگرد مرگ واگنردر هلند، در بلژيك و فرانسه. قبلاً برادر او هاينريش براى مهاجرت اقدام كرده است. (27)فوريه «مجلس رايش آلمان»(73) دچار حريق مىشود. در زمانى كه او در حال برگزارىكنفرانس در كشورهاى ديگر است، توسط فرزندانش «اريكا» و «كلاوس» مطلع مىشودكه پيروزى نازيسم و حال و هواى مسلط بر كشور، به او اجازه ورود به آلمان را نخواهدداد. در آوريل، اسم او )به همراه «هانس فيتزنر»(74) و «ريشارد اشتراوس»(75) واقعاً درفهرست نام اشخاصى كه متهم به شركت در كنفرانس واگنر هستند، درج مىشود.
او ابتدا در سوئيس مستقر مىشود و تا آخر مه همانجا اقامت مىكند. سپس همراه چهارفرزند نوجوانش به مركز فرانسه مىرود تا از 18 ژوئن تا 20 سپتامبر درSanary-sur-Mer كهجمعى از پناهندگان ضدنازى در آن زندگى مىكنند، اقامت گزيند. پايان سپتامبر، او بهسوئيس برمىگردد تا در «كوزناخ» نزديك «زوريخ» زندگى كند. با اين همه او كه هنوزبطور رسمى مهاجر محسوب نمىشد، بخاطر رعايت حال ناشرش كه در اكتبر داستانيعقوب را منتشر كرده بود، مأمور شد تا حداكثر چيزهايى را كه در آلمان بجا گذارده بود،بخصوص دستنويسهايش را نجات بدهد. وقتى پسر او «كلاوس» نشريهDie Sammlung را تأسيس مىكند، از او مىخواهد به همان دليل اسمش را از كميته سرپرستى حذف كند.
1934: از 17 مه تا 18 ژوئن، اولين سفر به آمريكا، به دعوت ناشر آمريكايى او، «آلفردنويف»(76). يوسف جوان(77) در آوريل منتشر مىشود.
1935: مارس، برگزارى كنفرانس در پراگ، وين، بوداپست. مذاكره با كنگره كميته دائمىادبيات و هنر، در نيس. نوشتن يك متن تحت عنوان پيدايش انسان مدرن(78)، كه در آن درمقام حمايت از يك «انسانگرائى مبارز» موضع مىگيرد. در آخر اين ماه، آخرين كتاب اواز سال 1946 در برلين چاپ مىشود رنجها و عظمت استادان بزرگ. دومين سفر به آمريكا،دريافت دكتراى افتخارى دانشگاه هاروارد از دست رئيس جمهور آمريكا «روزولت».اكتبر، حمايت از نامزدى «كارل فون اوسيتسكى»(79) براى دريافت جايزه صلح نوبل (سردبير نشريهhne ُّDie Weltb كه در آن زمان در يك اردوگاه كار اجبارى محبوس و يكسپاه بينالمللى براى حمايت از او سازماندهى شده است).
1936: ژانويه، روزنامهنگار سوئيسى «ا. كورودى»(80) مقالهاى درباره كمبها دادن بهادبيات مهاجر آلمانى مىنويسد، در 3 فوريه «توماس مان» در نامه سرگشادهاى به اوجواب مىدهد. اين نامه حاكى از جدا شدن رسمى او از آلمان نازى بود. ماه مه، شركتدر مراسمى كه بخاطر هشتادمين سالگرد تولد فرويد، در وين برگزار مىگردد. سخنرانىاو فرويد و آيندگان(81) نام دارد. 19 نوامبر، چكسلواكى با دادن تابعيت به او موافقت مىكند.طبق فرمان دوم دسامبر، او، همسر و چهار فرزند نوجوانش از تبعيت آلمان درمىآيند. اوهمچنين عنوان دكتراى افتخارى دانشگاه بن را از دست مىدهد. نامه او به رئيس ايندانشكده كه در تمام دنيا منتشر شد، محكوميت نازيسم را اعلام مىدارد.
1937: ادامه كار روى رمان لوته در وايمار(82) كه در نوامبر سال قبل آغاز كرده بود. آوريل،سفر سوم به آمريكا. برگزارى چندين سخنرانى در پشتيبانى از كمك به مهاجران آلمانى.
1938: از 10 فوريه تا آغاز ژوئيه، چهارمين سفر به آمريكا. برگزارى كنفرانسهايى در115 شهر آمريكايى درباره «پيروزى نهايى دموكراسى»(83). بعد از الحاق اتريش، تصميمبه مهاجرت به آمريكا مىگيرد. 11 ژوئيه بازگشت، دوباره به «كوزناخ»، جهت آمادهشدن براى اسباب كشى در سپتامبر. ورود به نيويورك در 25 سپتامبر. پذيرفتن كرسىاستادى در دانشگاه «پرينستون»(84).
1939: كوشش براى كمك به وضع مهاجران آلمانى. سفر به اروپا از 6 ژوئن تا نيمهسپتامبر. اتمام لوته در وايمار در اكتبر.
1940: نگارشLes Tetes interverties (85). آغاز نطقهاى راديويى (كه 55 برنامه خواهد شد) براى شنوندگان آلمانى، بوسيله فرستنده برنامههاى بى. بى. سى. كوشش براى تحريكبه مداخله آمريكا در اروپا و انتقاد از بىطرفى آنها.
1941: استقرار در كاليفرنيا، در «پاسيفيك پاليسادس»(86)، كار روى چهارمين جلد سلسلهآثار يوسف و برادرانش. ژوئيه، مرگ «آلفرد پرينگسهايم» در نود سالگى در زوريخ(87).
1942: «كلاوس مان» داوطلب خدمت در ارتش آمريكا مىشود. «توماس مان» چندينكنفرانس برگزار مىكند. چاپ مجموعهاى از مقالات سياسى او به انگليسى قانون روز(88).
1943: انتشار يوسف و برادرانش(89) توسط انتشارات «برمان - فيشر»(90) در استكهلم. مارس،آغاز كار روى دكتر فاوستوس(91).
1944: «توماس مان» شهروند آمريكايى مىشود. همسر «هاينريش ان»، «نلى»(92)،خودكشى مىكند.
1945: مرگ روزولت، كه «مان» هنگام تدفين او در «سانتامونيكا»(93)، در ستايش اوخطابهاى ايراد مىكند و در 28 سپتامبر طى نامه سرگشادهاى در روزنامهAufbau بهنويسنده ملىگرا «والتر استرفون مولو»(94) پاسخ مىدهد كه: «چرا به آلمان برنمىگردم»(95).اين موضوع به صورت مشاجره قلمى طولانى و شديدى درباره مهاجرت درمىآيد. اومورد حمله روشنفكرانى كه در آلمان نازى ماندهاند - موصوف به مهاجران داخلى - قرارمىگيرد. بعلاوه، نگرانى شديدى در مورد تنزل دموكراسى در آمريكا وجود دارد.
1946: آبسه ريوى او جراحى مىشود. چاپ لوته در وايمار در آلمان، توسط انتشارات«شاركمپ»(96). تحقيق درباره داستايوسكى و بزرگداشت برادرش «هاينريش مان» بهخاطر شصت و پنجمين سالگرد تولد او.
1947: دادن عنوان دكتراى افتخارى به او توسط دانشگاه بُن. كار روى تحقيقى در مورد«نيچه» تحت عنوان فلسفه نيچه در پرتو تجارب ما(97) كه در سپتامبر، در مجلهDie Neue Rundschau به چاپ رسيد. از 11 مه تا 14 سپتامبر، سفر به اروپا، توقف درانگليس و سوئيس، اما او از رفتن به آلمان اجتناب مىكند. او «پيامى براى مردم آلمان»(98)مىفرستد و در آن تصميم خود را توجيه مىكند (در مجلهFrankfurter Neue Presse در 24 مه1947)، در اين نامه متذكر مىشود كه به نظر او آلمان هنوز شفا نيافته و او بايد انتظاربكشد تا بتواند عقيده مساعدى درباره آن ابراز نمايد. در نتيجه در نشريات دست راستىآلمان مبارزه سختى عليه او درمىگيرد. انتشار دكتر فاوستوس در اكتبر (انتشارات برمان -فيشر در استكهلم). دسامبر برنامهريزى براى نوشتن: الو(99).
1948: تحقيق درباره «استريندبرگ»(100)، پايان دكتر فاوستوس، نوامبر در آمريكا دكترفاوستوس به عنوان «كتاب ماه»(101) انتخاب مىشود، به يك تيراژ 100000 نسخهاىمىرسد.
1949: انتشار كتاب دكتر فاوستوس. سفر به اروپا. سخنرانى در لندن در كتابخانه «واينر» (102) ( كتابخانهاى اختصاصى كه آثارى درباره نازيسم و بيدادهاى ضديهود را انتشار مىدهد). «اين دوران را نبايد فراموش كرد، رايش سوم را، آلمانىها راغب هستند. اين دوران را بهفراموشى بسپرند و از پرداختن به آن پرهيز كنند. در آلمان، مردم هنوز نمىخواهند بهسخنها گوش فرادهند، يادآورى كنم ده سال جنايت را به علت نداشتن موقعشناسى ومخالفت با ميهنپرستى تعبير كردهاند...». در ماه مه خودكشى «كلاوس مان» در «كَن»(103).اقامت در دانمارك و سوئيس، از 23 ژوئيه تا 16 اوت اولين سفر به آلمان بعداز 16 سال،بخاطر دويستمين سال تولد گوته، تصميم به ايراد همان سخنرانى در جمهورى فدرال (فرانكفورت) و در جمهورى دموكراتيك (وايمار) مىگيرد. او (كه بعنوان كمونيستمعرفى شده) براى اين كه تصميم گرفته به جمهورى دموكراتيك هم برود، مورد حملهقرار مىگيرد. او مىگويد: «من تقسيمات را نمىشناسم. سفر من براى ديدار از خودآلمان بود، خود آلمان به صورت يكپارچه، نه براى ديدار از برلين اشغال شده...»
1950: به دنبال ماجراى «مك كارتيسم»(104)، تظاهراتى ضدآمريكايى عليه او سر مىگيرد.اين تظاهرات بخاطر سفر او به «وايمار» و سخنرانى او بود. سخنرانىاى كه بايد دركتابخانه «كنگره» انجام مىداد، فسخ مىشود. در ماه مه، يك هفته را در پاريسمىگذراند. اين سفر توسط انتشارات و به خاطر چاپ ترجمه فرانسه دكتر فاوستوسبرنامهريزى شده است. سخنرانى در دانشگاه سوربن با عنوان زمانه من(105) در ماه مارس،«هاينريش مان» در «سانتامونيكا» فوت مىكند.
1951: چاپ الو. كار مجدد روى فليكس كرول، مارس، «توماس مان» توسط «يوجينتيلينگر»(106) در مجله فرى من(107) آمريكا، متهم به طرفدارى از كمونيستها مىشود. او درمتنى كه 13 آوريل در «اوف بر» (108) (نيويورك) چاپ مىكند، مىنويسد: «انزجارجنونآميز، نامعقول و كور نسبت به كمونيستها، نمايش خطرى بسيار بسيار موحشتراز كمونيسم محلى» براى آمريكاست. 18 ژوئن 1951، حملات جديدترى عليه وى، بهخاطر پيام درودى كه براى «يوهان آر. بشر»(109) شاعر اتريشى مىفرستد. «بشر» بهوزارت فرهنگ جمهورى دموكراتيك منصوب شده است. سفر به سوئيس و اتريش تاماه اكتبر.
1952: دريافت جايزه ايتاليايى به مبلغ 5 ميليون لير كه از طرف «آكادمى ملى داىلينچى»(110) به او اهدا شد. اين جايزه بيشتر به خاطر «منش انسانگرايى پويا»ى او بود تا بهخاطر آثارش (سرمايه اين جايزه توسط «فريتسرنيلى» (111) تامين شده بود). در ماه ژوئناو براى هميشه آمريكا را ترك مىكند. بطوركلى به خاطر گسترش «مك كارتيسم» ووضعيت عمومى سياست آمريكا، و نيز به خاطر احساس غم غربت براى اروپا. درسپتامبر، شركت در كنگره يونسكو در ونيز. و سخنرانى تحت عنوان هنرمند و جامعه. نقلمكان موقت به ارلن باخ(112) نزديك «زوريخ». 16 دسامبر 1952، نام او به عنوان شواليه«لژيون دونور»(113) از طرف جمهورى فرانسه اعلام شود: «اين نشان، توسط دولت فرانسهبه پاس احترام به شما و به خاطر ارزش استثنايى و مفاهيم جهانى آثار ادبىتان و نيز بهخاطر مبارزه براى آزادى و عزت انسانى است كه هيچگاه از آن دست نكشيديد.»
1953: مارس، چاپ مجموعهاى از تحقيقات (توسط نشر فيشر). سفر به رم در آوريلبراى دريافت جايزهاش، او توسط پاپ پى هفتم بطور خصوصى پذيرفته مىشود. سپسسفر به انگليس، به خاطر اخذ دكتراى افتخارى از دانشگاه كمبريج. انتشار «سراب»(114)در سپتامبر.
1954: اواخر ژانويه، اسباب كشى به «كيلشبرگ»(115) نزديك درياچه زوريخ. پايان بخشاول فليكس كرول (كه تكوين آن 44 سال طول كشيد و به صورت ناتمام باقى ماند، چونقسمت دوم آن هرگز نوشته نشد.) مارس، نگارش مقدمهاى بر نامههاى اروپايىهاى نهضتمقاومت محكوم به مرگ در ايتاليا كه توسطEinaudi منتشر مىشود. دسامبر، بنا بر دعوتبى.بى.سى. ترجمه انگليسى تحقيقى در مورد چخوف را جلوى بلندگوى راديومىخواند.
1955: مارس، دريافت عنوان همشهرى افتخارى شهر «لوبك». جمعآورى اطلاعات ومطالب براى نگارش نمايشنامهاى به نام عياشىهاى لوتر(116) كه هرگز نوشته نخواهد شد.سخنرانى عمومى درباره تحقيقاش در مورد چخوف در زوريخ، بنا به دعوت انجمننويسندگان زوريخ. مه، شركت در مراسمى كه به افتخار شيلر در جمهورى فدرال (اشتوتگارت) و نيز جمهورى دموكراتيك (وايمار) برپا شد. دريافت عنوان دكتراىافتخارى از دانشگاه «ينا»(117). برگزارى مراسم رسمى به خاطر هشتادمين سالگرد تولد اودر زوريخ و «كيلشبرگ» (همراه با سخنرانى «ماكس پتى پير» (118)، كه اينك رئيس جمهورجمهورى فدرال سوئيس است. و برگزارى كنسرتى توسط «برونو والتر)». تجليل دولتفرانسه از او كه با ابتكار «مارتين فلينكر» انجام گرفت بىاندازه او را تحت تأثير قرار داد.
سفر به هلند كه در آنجا به دريافت صليبlOrdre dOrange-Nassau مفتخر شد و شاهدپخش فيلمى شد كه براساس اعليحضرت تهيه شده بود.
ژوئيه، اولين علائم بيمارى. او از 23 ژوئيه تا 12 اوت در بيمارستانى در زوريخ بسترىشد، بيمارى او «ترومبوز» تشخيص داده شد. در بيمارستان اطلاع يافت كه نشانla Croix de lOrdre به خاطر «شايستگى» از سوى جمهورى فدرال به او تقديم شدهاست (ده اوت). در بستر ديدار از (آخرين ديدارهاى) «مارتين فلينكر» كه به او شادىخويش را از احترام و تجليلى كه دولت فرانسه براى او قائل شده است ابلاغ مىدارد. 12 اوت «توماس مان» چشم از جهان فرو مىبندد.
اندیشه و آثار
خانواده توماس مان همه از هنر و استعداد ادبی بهرهمند بودند، چنانکه هاینریش مان Heinrich Mann (1871-1950) در ادبیات آلمان آغاز قرن بیستم، مقام برجستهای داشته است. توماس مان ذوق سرشار به موسیقی را از مادر خود که خون پرتغالی و برزیلی داشت، به ارث برده بود. وی تا هیجده سالگی در زادگاه خود به سر برد و پس از مرگ پدر، با مادر و برادران و خواهران در شهر مونیخ اقامت کرد. در این پایتخت هنری و معنوی بود اولین داستانهای کوتاه را در مجلههای مونیخ منتشر کرد.
در مدت اقامت یکساله خود در 1897 در ایتالیا به نوشتن اولین رمان بزرگ خود "خانواده بودنبروک" Buddenbrooks پرداخت که در 1901 در برلین انتشار یافت و او را به شهرت رساند. این رمان که نام دومش "انحطاط یک خانواده" است در واقع نموداری است از زندگی طبقه کاسب و اهل حرفه آلمان در قرن نوزدهم-طبقهای که فدای آداب و رسوم و تمدن خود گشته است. مان در این اثر فنای تدریجی این طبقه را منعکس میکند. انحطاط دنیایی که دنیای خاص مان است و انحطاط طبقهای که خود مولود و وقایعنگار آن است. به قول منتقدی آلمانی پایان عصر طبقهای را که مان نشان میدهد، نوعی پیشبینی است از اصلاحات اجتماعی و مذهبی در آینده آلمان. این نخستین رمان توماس مان مقامی عالی به دست آورد.
شهرت ادبی مان به سرعت و با درخشندگی رو به پیشرفت بود که ناگهان بر اثر جنگ جهانی اول متوقف ماند. توماس مان با گروهی از روشنفکران به جبهه جنگ رفت. پس از متارکه جنگ به فعالیت ادبی بازگشت و با انتشار داستان "کوه جادو" Der Zauberberg (1914) به شهرتی جهانی دست یافت. موضوع این داستان همان است که در کتاب بودنبروک مورد توجه مان قرار داشته است. در آسایشگاهی دو مرد درباره مسائل عصر خود به بحث میپردازند و قهرمان اصلی کسی است که در جستجوی عقل است تا او را از دیو درون رهایی بخشد. عقل که به هنرمند کمک میکند تا در کنه ذات خود دقیق شود، به بررسی و تحلیل خویشتن خود بپردازد و از آن پس دنیایی از نو بسازد. این اثر از توصیف بسیار دقیق برخوردار است.
مان از همان اوان کار خود را به ادبیات به معنی خاص و به ادبیات آلمانی محدود نکرد. به همراهی"واگنر" Wagner به عالم موسیقی و علوم اساطیری وارد شد، "نیچه" و "شوپنهاور" در قلمرو اندیشههای مافوقالطبیعه درها را به روی او گشودند و مطالعات او از حد آثار ادبی اروپایی مانند آثار نویسندگان انگلیسی و فرانسوی و روسی فراتر رفت و به تاریخ اقتصاد سیاسی کشیده شد. دنیای خارج و محیط اجتماعی که در آن بسر میبرد، خود به خود در داستانهایش وارد شد و مشاهداتش بر نیروی قوه تخیل او افزود، خاصه پایه کار قهرمانانش در تجربههای شخصی او جای میگرفت، و بیآنکه بظاهر میان خود نویسنده و قهرمانان داستان شباهت کاملی وجود داشته باشد، خویشاوندی دور یا نزدیک او و قهرمانانش انکارناپذیر مینمود. آثار مان در سطح تفکر و اخلاقی بسیار گستردهای نوشته شده که برای درک آنها نیاز به خواندن مکرر احساس میشود، داستانهای کوتاه مان سادهتر است و در عین حال دارای فصلهای بسیار دشوار.
توماس مان در کنار خلق آثار ادبی به معنی واقعی، به کوشش بسیار در نقد و آثار تحقیقی و تحلیلی نیز پرداخته و درباره آثار نویسندگانی که از آنها مایه گرفته یا از آنان پیروی کرده مانند "شیلر"، "گوته"، "نیچه"، "شوپنهاور"، "تولستوی"، "داستایفسکی"، "چخوف"، "لسینگ"، "فروید" و "ژید"، مقالههای فراوانی انتشار داده است.
در وجود این رماننویس شخصیتی فلسفی نیز نمودار میشود و نوشتههای سیاسیش نیز از ارزش واقعی برخوردار است. شخصیتی که با حکومت ضد دموکراسی مبارزه میکند، با نویسنده داستان "دکتر فاوستوس" Doktor Faustus متفاوت نیست. همین وحدت شگفتانگیز در وجود داستاننویس و مردعمل، توماس مان را از شخصیتهای کامل عصر ما ساخته است.
در تحول فکری توماس مان چهار دوره را میتوان تشخیص داد:
دوره اول از ورود او به مونیخ در 1893 آغاز میشود. اولین داستان کوتاه او در این شهر به نام "زن سقوط کرده" Gefallen (1894) در مجله ناتورالیست و سوسیالیست "دی گزلشافت" Die Gesellschaft (جامعه) انتشار یافت و در 1897 مجموعه چند داستان کوتاه که شامل معروفترین داستان او است به نام "آقای فریدمان کوچک" Der Kleine Herr Friedemann. توماس مان در این اثر به استادی مسلم در نویسندگی و به دنیای خاص خود رسیده است. در داستانهای این مجموعه زندگی چون مبارزهای نمایان شده است که به خرد شدن ضعیفان میانجامد، بیشتر قهرمانان توماس مان در روابط خود با جامعه فاقد اعتماد به نفسند، از عالم وجود ناکامی یافته و جز بدبینی فلسفهای ندارند. همین امر مبنای رمان معروف او خانواده بودبنروک قرار گرفته است که تصویری از فنای تدریجی طبقه کاسب را پیش چشم میگذارد.
داستان "تریستان" Tristan (1903) از لحاظ شیوه نگارش اثری ممتاز است و تحت تأثیر تریستان اثر "واگنر" قرار دارد که در آن ارتباط قطعی میان هنر و مرگ بیان شده است. توماس مان در داستان "تونیو کروگر" Tonio Kroger (1903)، برجستهترین نمونه هنرمند عصر جدید را خلق کرده است که در بینش ادبی خود زندانی شده و از دنیای خارج و زندگی به کلی جدا مانده است. با این ادراک توماس مان توجه و محبت نسل جوان و روشنفکر را به خود جلب کرد. نمایشنامه تاریخی "فیورنتسا" Fiorenza (فلورانس) (1905) در سه پرده منتشر شد، حوادث این نمایشنامه در فلورانس میگذرد.
"مرگ در ونیز" Der Tod in Venedig (1912) تجزیه و تحلیلی است از روحیه آشفته و سرنوشت غمانگیز هنرمندی که از محیط خانوادگی دور میگردد، در ونیز به سوی زیباییهای شوم کشیده میشود و کششی به سوی مرگ که حاصل زیباییهاست در او به وجود میآید. هنر، در این اولین دوره از زندگی ادبی و معنوی توماس مان، کار ویرانگری را برعهده دارد. "والاحضرت" Konigliche Hoheit (1909) رمانی است که به درستی شناخته نشده و کوششی را برای بازگرداندن افراد منزوی و تیرهروز به وضع طبیعی زندگی بشری نشان میدهد.
دومین دوره زندگی توماس مان سالهای 1912 تا 1930 را در برمیگیرد. نویسنده در این دوره به زندگی سیاسی و اجتماعی وارد میشود و در دل از این که وقایعنگارانحطاط و متفنن در بیماری و مرگ باشد، احساس ناخشنودی میکند و در پی تغییر و تحولی در فکر و روح خویش، به دنبال زندگی سالم و بدون دشواری میرود. این بحران روحی مصادف میشود با جنگ جهانی اول و توماس مان برخلاف میل شخصی، خود را متعهد میهن مییابد. رمان "اندیشههای جنگ" (1914) سرگردانی او را در جهت میهنپرستی و تعصب ملی بیان میکند. مان به سال 1918 در "ملاحظات مردی دور از امر سیاست" Betrachtungen eines Unpolitischen مطالعه عمیقی بر زمینه اصول عقاید میهنپرستانه در راه مبارزه با افکار ضددموکراسی انجام میدهد، این روش تفکر که مورد تجزیه او قرار گرفته در مقاله بزرگ "گوته وتولستوی" (1922) نیز مشخص گشته است. در رمان کوه جادو (1924) جدالهای سیاسی، فلسفی و مذهبی این دوره به صورت داستان درآمده است. همین تجزیه و تحلیل نیرومند از وضع روحی و معنوی غرب موجب پیدایش اثر بزرگ او در 1926 گشت به نام "لوبک"، از جهت صورتی از زندگی معنوی، که وظیفه سازندگی و تأثیر اجتماعی هنرمند را روشن میسازد. در میان مقالههای بسیار عمیق انتقادی که دومین دوره زندگی معنوی توماس مان را به پایان میرساند، "زندگینامه" Lebensabriss را انتشار داد که در آن زندگی و آثار خویش را ثبت کرده است.
سومین دوره زندگی معنوی توماس مان شامل سالهای میان 1930 و 1945 میشود که بخش عمده آن، یعنی ده سال صرف رمان چهار بخشی "یوسف و بردرانش" Joseph und seine Bruder گشته است و مصادف میشود با پیکار ضد هیتلریسم. این رمان شامل سرگذشت یعقوب، یوسف جوان، یوسف در مصر و یوسف رزاق است. توماس مان در نوشتن این داستان تنها به متن تورات و تفسیرهایش اکتفا نکرده، بلکه به منابع تاریخی و مذهبی مصر، بابل، آسور و اسلام نیز رجوع کرده است و به طور ستایشانگیزی تمدن قدیم و عصر بسیار دوری از تاریخ را احیا میکند و آن را از جوهر زندگی عصر جدید سرشار میسازد و به این داستان اساطیری رنگ عظیم انسانی میبخشد. این اثر بسیار قوی ثمره دوره پختگی هنری مان به شمار میآید. در این زمان توماس مان که شیفته انساندوستی گوته گشته است، رمان "لوته در وایمار" Lotte in Weimar را در 1939 منتشر میکند که قهرمان اصلی آن خود گوته است. نویسنده گوته را در 1816 نشان میدهد که برای دیدار لوته، دلدار ورتر و در واقع دلدار خویش که سالها از عمرش گذشته، به وایمار میرود، در حالی که خود از شهرت و افتخار کامل برخوردار است. جز گوته دو استاد دیگر در مقالههای مان مقام مهمی را اشغال کردهاند یکی واگنر است در "رنج و عظمت ریچارد واگنر" (1933) و دیگر شوپنهاور در مقاله شوپنهاور (1938). در این دوره خطابهها و شعارهای سیاسی توماس مان درباره آلمان و اروپا از اهمیت بسیار برخوردار است. پنجاه و پنج خطابه کوچک او در پی جنگ جهانی دوم از رادیو پخش شد تا مردم آلمان را بر ضد هیتلر بشوراند. در این سومین دوره توماس مان به وحدت دشوار دو نظریه بشردوستی و سیاست تحقق بخشید.
در آخرین دوره زندگی معنوی که سالهای 1945 تا 1955 را در بردارد، مان آثاری همچنان استوار و گوناگون آفرید و روح خلاقهاش تا آخرین روز عمر که در کشور سوئیس به سر رسید، همچنان خدشهناپذیر باقی ماند و ثمره یک عمر کوشش طولانی و مداوم، همراه با کار منظم معنوی را به دست آورد. میتوان گفت که مان به وسیله آثار خود فهرستی از تمدن معاصر برجای گذاشته است. سخنرانی وی در 1945 با عنوان آلمان و آلمانیها دورنمای کاملی از بحران تمدن آلمان پیش چشم میگذارد، اما پریشانی دنیای جدید به صورت پهناور و معنای عام در اثر باشکوهش "دکتر فاوستوس" (1947) منعکس گشته است. این اثر در واقع وصیتنامه ادبی توماس مان است. توماس مان هرگز نتوانست در حمایت از شخصیت انسانی و عدالت و دموکراسی از مبارزه دست بردارد و سرانجام نیز ناظر خرد شدن آلمان و مورد تحقیر قرار گرفتنش از طرف دنیای عاصی گشت که به سبب جنایتهای هیتلر متهم به تحمل این جنایت شد. پس رمان بزرگ خود را با قهرمانی خلق کرد که آلمانیترین فرد درنوع خود بود، یعنی فاوست، و به حق باید این اثر را در میان شاهکارهای ادبیات جهان جای داد. مان در این اثر از تبحرش در موسیقی کمک گرفته است و قهرمانش، ادریان لورکوهن Adrian Leverkuhn به طور شگفتانگیز آهنگساز معروف "آرنولد شوینبرگ" Arnold Schonberg را تجسم میبخشد، هنرمندی که روح خود را در برابر شاهکار هنری به شیطان میفروشد. در 1954 اولین جلد از آخرین رمان توماس مان به نام "اعترافات فلیکس کرول کلاهبردار" Bekenntnisse des Hochstaplers Felix Krull انتشار یافت. این اثر که متأسفانه ناتمام مانده جامعه آلمانی را پیش از جنگ جهانی اول معرفی کرده است.
توماس مان نویسندهای است در مقامی استثنائی؛ آثارش که از لحاظ کمیت بسیار مهم است، از لحاظ کیفیت و کمال و روشنی سبک و غنای عمق نیز آثاری برجسته و ممتاز به شمار میآید. آثار توماس مان پر ارزشترین و بهترین نمایش دهنده اجتماع آلمان در نیمه اول قرن بیستم است. وسعت روح و اندیشه و ذهن مستقل مان به همه جلوههای دنیای متمدن ما بستگی مییابد، درباره مسائل میاندیشد، دشواریها و ابهامها را روشن میسازد و با وجود شهرتی که در به کار بردن لحن طنزآمیز دارد، با روشی بسیار جدی و بیغرضانه در سازندگی انسان میکوشد. مان از میان معاصرانش به سبب گوناگونی آثار و قدرت انساندوستی برهمه برتری دارد و میتوان گفت که در تاریخ ادبیات معاصر آلمان تنها اوست که توانسته است جای گوته را اشغال کند، خاصه از نظر بشردوستی، چنانکه اغلب او را گوته شماره دو میخوانند و اگرچه از نظر بشردوستی این دو نویسنده روش مشترکی دارند، آثار گوته تحت تأثیر اندیشههای مذهبی قرار میگیرد، در حالی که در آثار توماس مان غیبت خدا احساس میشود، گوته یک لحظه در عظمت مسائلی که برای بشر مطرح است تردید نمیکند، در صورتی که در آثار توماس مان، زندگی، عشق، مرگ، هنر تنها بازی بزرگی است که مسخره و استهزا در آن چون اسباببازی به کار گرفته میشود. اسباببازی نفیسی که کمتر کسی لطف و ارزش آن را درمییابد.
پی نوشت:
1. Lubeck
2. Julia da Silva Bruhns
3. Luiz Heinrich Mann
4. Otto Grautoff
5. Julia
6. Caria
7. Victor
8. Richard Dehmel
9. Le Petit Monsieur Friedmann
10. Palestrina
11. Buddenbrooks
12. Fischer
13. Schopenhauer
14. Tristan
15. Tonio Kroger
16. Katia Pringsheim
17. Alfred Pringsheim
18. Fiorenza
19. Heure difficile
20. Altesse Royale
21. Sang reserve
22. Klaus
23. Dans le miroir
24. Arthur Schnitzler
25. Jakob Wassermann
26. Hofmannsthal
27. Angelus Gotffried Thomas
28. Felix Krull
29. Esprit et Art
30. Monika
31. La Mort aVenise
32. Davos
33. a la Montagne magique
34. Erich M. Simon
35. Caspari
36. Fribourg
37. Pensees de guerre
38. Frederic et la Grand coalition
39. Cause allemande
40. Les Consideration d'un etranger a'laكPolitique
41. Hans Pfilzner
42. Bruno Walter
43. Elisabeth
44. Maitre et chien
45. Kurt Elsner
46. Ernst Toller
47. Chant de lenfantelet
48. Michael
49. Augsbourg
50. Nordique
51. Lukacs
52. Rathenau
53. Esprit et essence de la republique allemande
54. Declin de 'Occident
55. Oswald sprengler
56. John Galsworthy
57. Carnegie
58. Billan Parisien
59. L'Artiste et ls Société
60. Grasset
61 Reaction
62. Joseph
63. Histoires de Jacob
64. Culture et socialisme
65. Situation de Freud dans la Pensé moderne
66. l'Acadmie Prussienne des Arts
67. De la Proffession décrivain allemand en notre temps
68. Fragment sur le religieux
69. Harald Braun