آلوين پلنتينگا ALVIN PLANTINGA ، فيلسوف برجسته دين، در ۱۵ نوامبر ۱۹۳۲ در ميشيگان آمريكا به دنيا آمد، زماني كه پدرش دانشجوي ليسانس فلسفه در دانشگاه ميشيگان بود. خانواده هاي پدر و مادرش در زمان جنگ هاي داخلي آمريكا از هلند به ايالات متحده مهاجرت كرده بودند. پلنتينگا در زندگينامه خود نوشته اش از خاطرات خويش مي گويد؛ اينكه وقتي ۸ ، ۹ ساله بود به طور جدي درباره اصول مذهب كالون (calvinism) مي انديشيد از جمله اينكه تأكيد مذهب كالون بر سرشت گناه آلود بشر او را سخت به حيرت و شگفتي فرو مي برد. در ۱۰ ، ۱۱ سالگي در بحث هاي بسيار پرشور و حرارت اما نامنظم جبر و اختيار، علم پيشين الهي، تقدير و نظاير اينها شركت مي كرد. در همان سنين و در دوران دبيرستان كه پدرش در آن وقت استاد فلسفه، روانشناسي و زبان هاي لاتين و يوناني در كالج جيمز تاون بود در كليساها و مراسم مذهبي شركت مي كرد. يكي از اين مراسم، در اردوهاي تابستاني بود كه كليسا ترتيب مي داد. پلنتينگا درباره اين اردوها چنين مي نويسد: «مطمئن هستم كه اين اردوها از لحاظ معنوي براي خيلي ها و شايد براي من مفيد بودند. آنها ما را سرشار از شور و هيجان مي كردند. هرچند من تا حدود زيادي، دخترها را جالب توجه تر مي يافتم تا موعظه ها را و براي من و ديگران حس و حال ها صرفاً روحاني نبود.» در اواخر ۱۹۴۹ در كالج جيمز تاون ثبت نام كرد، پس از چند سال تحصيل در آنجا وارد دانشگاه هاروارد شد و در رشته فلسفه به تحصيل پرداخت. در هاروارد براي اولين بار با تفكر جدي ضدمسيحي از جمله آثار برتراند راسل (با كتاب چرا من يك مسيحي نيستم) و ديگران آشنا شد.
تنوع و گوناگوني آرا و عقايد در هاروارد او را تكان داد. در آنجا وقت زيادي صرف اين مسائل مي شد كه آيا خدايي شخص وار وجود دارد؟ آيا مسيحيت مخالف يهوديت است؟ و چيزهايي از اين قبيل. پلنتينگاي جوان از خود مي پرسيد كه آيا آنچه تاكنون بدان اعتقاد داشت درست بوده است يا نه. رفته رفته ترديدهايي به ذهنش راه يافت. اكنون ديگر نگرشش آميزه اي از ترديد و تهور بود. از خود مي پرسيد چه چيز بزرگي در مورد اين ناقدان دين وجود دارد؟ چرا بايد به آنها باور داشته باشم؟ درست است آنها بيشتر از من مي دانند و بيشتر از من انديشيده اند اما جوهر انتقادهايشان به مسيحيت يا خدا باوري چيست؟ آيا اين ايرادها و انتقادها واقعاً محتواي درخور توجهي دارند؟ و اگر چنين نباشد چرا بايد نظراتشان را جدي بگيرم و آنها را مرتبط با آنچه خود فكر مي كنم بدانم؟ اين ترديدها به هرحال به آن شكل به درازا نكشيد اما گه گاه سربر مي آوردند.
در نيم سال دوم دو حادثه روي داد كه اين ترديدها و پريشاني ها را برطرف كرد. او خود در اين باره چنين مي گويد: «در يك غروب ابري و گرفته و بادخيز پس از صرف شام به اتاقم برمي گشتم. هوا تيره و تاريك و باراني بود. ناگهان گويي آسمان گشوده شد. چنين مي نمود كه موسيقي اي با نغمه هاي پرشكوه و اثرگذار به گوشم مي خورد. نوري با زيبايي و جلال خيره كننده تابيدن گرفته بود. به نظرم مي رسيد كه مي توانم اعماق آسمان را ببينم و ناگهان با روشني و باور و اعتماد بسيار ديدم يا شايد احساس كردم كه پروردگار به راستي وجود دارد و جلوه مي كند. تأثيرات اين تجربه مدت ها باقي ماند. من باز هم درگير دلايل و براهين اثبات وجود خدا بودم اما حالا ديگر اغلب به نظرم اين براهين صرفاً داراي خصلت آكادميك مي رسيدند و ربط چنداني به دلمشغولي هاي وجودي نداشتند مثل اين بود كه كسي استدلال كند كه مثلاً زمان گذشته وجود دارد يا انسان هاي ديگر واقعاً با روبات هاي هوشمند فرق دارند. چنين حوادثي بعدها به طور پيوسته رخ نمي دادند و فقط در يك مورد ديگر بود كه حضور خدا را بسيار نزديك و قوي احساس كردم. شبي ابري بيباكانه به پياده روي مي رود. پس از چندي برف و باران و مه همه جا را فرا مي گيرد. آن شب درحالي كه سراپا مي لرزيد به درختي بزرگ پناه مي برد: «در آن هواي مملو از باد و برف و باران خدا را بسيار نزديك احساس مي كردم نزديك تر از آنچه قبل از آن يا پس از آن احساس مي كردم. برايم روشن نبود كه خواست و مشيت خداوند در مورد من چيست اما او را بسيار نزديك احساس مي كردم. حضورش فوق العاده مشهود بود. در بسياري موارد ديگر هم حضور پروردگار را حس كردم گاه بسيار پرقدرت: در كوه ها، در دعا و نمازها، در كليسا، هنگام مطالعه كتاب مقدس، هنگام شنيدن موسيقي، با ديدن زيبايي پرتوهاي خورشيد در لابه لاي برگ هاي درختان، در علف زارها، بودن در جنگل ها در شبي برفي و مواردي ديگر. به ويژه حس باشكوهي گاه به خاطر چيزي خاص مثل بامدادي دل انگيز وجودم را فرا مي گرفت.»
دومين حادثه در آن نيم سالي كه در هاروارد بود آشنايي اش با ويليام هري جلما بود. او از پدرش چيزهايي راجع به جلما شنيده بود پس در كلاس هايش شركت كرد و او را يك مسيحي ژرف انديش و متفكر يافت. او به گفته پلنتينگا با شكها و انتقادها و شيوه هاي تفكر بديلي كه مدرنيته برانگيخته بود عميقاً آشنايي داشت ولي ابداً نمي هراسيد و اين پلنتينگا را بسيار تحت تأثير قرار داد. به ويژه اينكه مي گفت: «بخش بيشتر مخالفت عقلي با مسيحيت و خداباوري (theism) در واقع نوعي امپرياليسم فكري بود كه مبناي سستي داشت. به ما گفته اند كه انسان بالغ شده و به فراسوي چنين شيوه ابتدايي تفكر رفته است اينكه اين طرز فكر از مد افتاده يا با ذهنيت علمي ناسازگار است يا به كار علم مدرن نمي آيد يا به پيشرفت تاريخ ربطي ندارد و چيزهايي از اين قبيل. اما چرا بايد هيچ يك از اين چيزها را باور كرد؟ آيا آنها چيزي صرف ادعا هستند؟»
پلنتينگا آنچنان تحت تأثير جلما قرار گرفت كه هاروارد را ترك كرد و به كالج كالوين آمد تا زيرنظر او فلسفه بخواند. پلنتينگا اين كار را بهترين تصميمي مي داند كه تا به حال گرفته است. او كالج كالوين را داراي تأثير قوي معنوي از برخي جهات مركز و كانون زندگي عقلي خود مي دانست. «در كالوين اين باور كلي وجود داشت كه مسيحيت با كل حيات فكري و عقلي از جمله علوم گوناگون مرتبط است (گرچه در مورد چگونگي اين ارتباط اتفاق نظر زيادي وجود ندارد). اين باور هنوز هم در كالج كالوين حاكم است و من هم آن را قبول دارم. به عقيده من كار فكري و عقلاني جدي و تعهد ديني پيوند و ارتباطي ناگسستني با هم دارند. چيزي همچون تلاش عقلي كه از لحاظ ديني خنثي باشد وجود ندارد. يا به تعبير دقيق تر چيزي به اسم تلاش عقلي جدي و اصيل و بالنسبه كامل كه از لحاظ ديني خنثي و بي اثر باشد وجود ندارد. من هنوز هم براين عقيده ام گرچه به سادگي نمي توان آن را اثبات كرد يا به تفصيل آن را شرح و بسط داد.»
پلنتينگا در ۱۹۵۵ با كتلين دبور ازدواج كرد و او را در سراسر زندگي مشتركش مادر و همسري بي نظير يافت. پلنتينگا در ژانويه ۱۹۵۴ كالج كالوين را براي ادامه تحصيل در دانشگاه ميشيگان ترك كرد. در آنجا با كساني چون ويليام آلستون، ريچارد كارت رايت و ويليام فرانكنا درس خواند. در ميشيگان مثل گذشته توجه بسيار به انواع حملات فلسفي عليه خداباوري سنتي مي كرد حملاتي از قبيل «اين ادعا كه خداباوري ناسازگار با وجود شر است و اين ادعاي فرويد كه آن را برخاسته از ارضا و آرزوانديشي مي دانست و ادعاي پوزيتيويستي كه سخن گفتن راجع به امور الهي را فاقد معني مي پنداشت و نظاير آنها. اين ايرادها (به استثناي مسأله شر) به نظرم موجه نما و فريبكارانه مي رسيدند. آنها خودشان را به صورت چيزي شبيه كشفيات، چيزي كه ما انسان هاي جديد پس از قرن ها تاريكي و ظلمت عاقبت به وجودشان پي برده بوديم به رخ مي كشيدند.» پلنتينگا به شرح نظرات انتقادي خود در اين موارد مي پردازد و در ادامه زندگينامه خود نوشته اش مي گويد از دانشگاه ميشيگان به دانشگاه ييل رفت تا به مطالعات گسترده در متافيزيك بپردازد.
دكترايش را در اواخر ۱۹۵۷ از ييل گرفت و همان سال به دانشگاه ايالتي وين (wayne) رفت. در وين با دلايل و براهين ضدخداباوري كه به گفته وي برخي استادان آنها را با عمق و مهارت فلسفي بسيار تقرير مي كردند روبرو شد. جو وين برايش به يك اعتبار بسيار خوب بود. با همكارانش روابط نيكو داشت. با هم همفكري و همكاري داشتند و نوعي جو فكري مشترك به وجود آورده بودند. اما اعتقادش به مسيحيت با آن جو سازگار نبود. در آنجا با دلايل ضد خداباورانه در سطحي بسيار پيشرفته مواجه شده بود، در آن زمان در حال نوشتن كتاب خدا و ساير اذهان بود. اين كتاب برپايه ايده اي محوري كه به ذهنش خطور كرده بودشكل گرفت ايده دفاع مبتني براختيار (Free Will Defence) يعني «اين نظر كه اگر خدا قادر مطلق باشد، باز هم جهان ممكني هست كه او مي تواند آنها را به فعليت نرساند» (يا به تعبير ديگر قدرت مطلق خدا منطقاً ايجاب نمي كند كه خدا بالضروره بهترين جهان ممكن را بيافريند).
پلنتينگا در ادامه مي گويد كه در آن جو فكري سعي مي كرد از اصول اعتقاد توحيدي دفاع كند از جمله ثابت كند كه علم و قدرت و خوبي مطلق خدا تناقضي با وجود شر در جهان ندارد. به هرروي او از لحاظ ديني دانشگاه وين را با روحيه خود چندان سازگار نمي يافت.
در ۱۹۶۳ استاد محبوبش هري جلما از گروه فلسفه كالج كالوين بازنشسته شد. پلنتينگا را براي جانشيني وي دعوت كردند. پلنتينگا هم با وجود امكانات بسيار و محيط بزرگ دانشگاه وين و اصرار زيادي كه بر ماندنش در آنجا مي شد ترجيح داد به محيط كوچك كالج كالوين بپيوندد. از دلايلش اين بود كه اين اعتقاد كالوني را قبول داشت كه نه تحقيق و نه تحصيل از لحاظ ديني خنثي نيستند. از طرف ديگر پايبندي اش به مسيحيت و دلمشغولي به حرفه فلسفي اش موجب شد كه در پي محيطي باشد كه بتواند اين علايق را به شكل هماهنگ دنبال كند و كالج كالوين اين شرايط را برايش فراهم مي كرد. در ۱۹۸۲ كالج كالوين را به مقصد دانشگاه نوتردام ترك كرد و تدريس و كارهاي علمي اش را در گروه فلسفه آن دانشگاه ادامه داد.
پلنتينگا امروزه يكي از برجسته ترين فلاسفه دين در آمريكا محسوب مي شود. او تاكنون عناوين افتخاري بسياري دريافت داشته است از جمله جايزه آموزش ممتاز از سوي بنياد دنفورد، عضويت افتخاري در مركز پژوهش هاي پيشرفته در علوم رفتاري، عضويت آكادمي علوم و فنون آمريكا، دكتراي افتخاري از دانشگاه گلاسكو.
پلنتينگا در سال هاي ۸۲ـ۱۹۸۱ رئيس بخش غربي انجمن فلسفه آمريكا و از ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۶ رئيس انجمن فيلسوفان مسيحي بوده است. او در دانشگاه هاي مختلف آمريكا و كانادا و انگليس درس داده و سخنراني كرده است. در ۸۸ـ۱۹۸۷ از طرف دانشگاه ابردين براي ايراد سخن در مجموعه سخنراني هاي پروجهه و مشهور گيفورد دعوت شد. شهرت عمده او در متافيزيك مبتني بر مقولات وضعي (modality)، برهان وجودي، مسأله شر و معرفت شناسي اعتقاد ديني است. از جمله كتاب هاي او مي توان به «خدا و ساير اذهان»، «ماهيت ضرورت»، «ايمان و عقلانيت»، و «مسأله شر» اشاره كرد. كتاب اخير به فارسي ترجمه و منتشر شده است. پلنتينگا همچنين در نشريات معتبري مانند فصلنامه فلسفي آمريكا، پژوهش هاي فلسفي، مجله فلسفه و جز اينها مقاله مي نويسد.
اندیشه
1. در برابر مسأله شر
يكي از علايق اصلي پلنتينگا در طول ساليان متمادي كار فكري و فلسفي اش، الهيات فلسفي و مدافعه گري ديني بوده است: كوشش براي دفاع از مسيحيت يا به معنايي عام تر دفاع از خداباوري در برابر انواع حملاتي كه به آن مي شود. او مي گويد: «مدعي نيستم كه تجربيات غيرمعمول ديني بسيار داشته ام (اگرچه در موارد قابل توجهي حضور خدا را قوياً حس مي كردم) اما تقريباً در سراسر زندگي ام به حقانيت مسيحيت باور داشته ام» در اين ميان مسأله شر ذهن او را سخت به خود مشغول مي داشت: «شر در انواع مختلف بروز مي كند كه بعضي از آنها بسيار پريشان كننده اند: زن جوان خوش قريحه اي دچار بيماريي صعب العلاج و جانسوز مي شود، مرد جواني با دنيايي اميد و آرزو در سانحه اي معمولي كشته مي شود، همسر و مادري مهربان و دوست داشتني مبتلا به سرطاني كشنده مي شود، كودكي دلبند و عزيز سرطان خون مي گيرد و با رنج و مشقت بسيار جان مي سپارد. حكمت و سر اين حوادث چيست؟» پلنتينگا از بيماري سخت عصبي پدرش هم ياد مي كند و در ادامه مي گويد: «چرا خدا چنين اموري را روا مي دارد؟ دامنه رنج و شر در جهان هولناك و خوف انگيز است. در يك نبرد گسترده و خونين طي جنگ داخلي چين ۶ ميليون نفر كشته شدند. هيتلر و استالين و پل پوت و هزاران جاني و تبهكار ريز و درشت ديگر در اين كره خاكي بودند و هستند. چرا خدا اين همه شر در جهان خود را روا مي دارد؟ گاه شر چهره سوگناك و جانگدازي به خود مي گيرد. پلنتينگا در ادامه مي نويسد: «به ياد مي آورم گزارش حادثه اي را كه سال ها پيش در يك روزنامه محلي به چاپ رسيده بود. يك راننده كاميون روزي براي صرف ناهار به خانه مي رود. دختر سه ساله اش در حياط بازي مي كرد. پس از ناهار مرد سوار كاميونش شد و به راه افتاد اما متوجه نبود كه دختركش آن موقع پشت كاميون بازي مي كرد. دختر زير چرخ هاي بزرگ كاميون كشته شد. مي توان رنج و سوگ قلب پاره پاره اين مرد را تصور كرد. و اگر او به خدا اعتقاد داشت چه بسا نسبت به او خشمگين شده باشد كه به هرحال مي توانست به هزار و يك راه جلوي وقوع اين حادثه را بگيرد پس چرا چنين نكرد؟ گاه شر به صورت يك حس شيطاني نمودار مي شود. كساني كه بر ديگران قدرت دارند چه بسا از رنج و مرگ آنان لذت ببرند: زني در يك اردوگاه نازي مجبور مي شود انتخاب كند كه كدام يك از بچه هايش به كوره آدم سوزي برود و كدام يك زنده بماند. چرا خدا اين همه شرور و شروري به اين دهشتناكي را در جهانش روا مي دارد؟ چگونه مي توان اينها را سازگار با لطف و عنايت و محبت او به مخلوقاتش دانست؟
پلنتينگا در پاسخ مي گويد: «يك مسيحي بايد اذعان كند كه نمي داند. يعني او با همه جزئياتش نمي داند. در يك سطح عمومي شايد بداند كه خدا شر را روا مي دارد چون او مي تواند با روا داشتن شر و نه با جلوگيري از آن جهاني كه در نزد او بهتر است بيافريند و آنچه از ديد خدا بهتر است البته بهتر است. اما ما نمي دانيم چرا جهان با همه مصايبش مي تواند بهتر از جهان هاي ديگري كه مي توانيم تصورشان كنيم باشد. نه تنها اين را نمي دانيم بلكه اغلب نمي توانيم به هيچ نوع امكان و شق خوب ديگر بينديشيم. بنابراين مسيحي بايد تصديق كند كه به تفصيل نمي داند چرا خداوند شر را در اين جهان روا مي دارد. اين مي تواند عميقاً پريشان كننده و اضطراب انگيز باشد. ممكن است يك فرد معتقد نگرشي به خدا پيدا كند كه خودش آن را تقبيح مي كند. ممكن است اغوا شويم كه نسبت به او خشم بگيريم و بي اعتماد شويم و او را متهم به بي عدالتي كنيم.» پلنتينگا در كتاب هاي مختلف خود با تحليل هاي دقيق نشان مي دهد كه هيچ تناقض منطقي بين قدرت و علم و خير مطلق خدا از يك سو و وجود شر از سوي ديگر وجود ندارد. در زندگينامه خود نوشته اش هم به اين نكته تصريح مي كند و مي گويد: «وجود شر نمي تواند برهاني بر ضد نگرش خداباورانه باشد. در اين ترديد نيست اما اين پاسخ سرد و انتزاعي است. آنچه يك مؤمن در چنين شرايطي بدان نياز دارد نه فلسفه بلكه آرامش و تسلاي معنوي است.»
پلنتينگا در شرح و بسط موضوع شر ذكر دو نكته را حائز اهميت مي شمارد. اولين نكته مربوط به عقيده خاص مسيحيت مبني بر وجه الهي شخصيت مسيح و رنج بردن او در روي زمين است كه شايد بتوان آن را تا اندازه اي بر زندگي پرمرارت ساير پيامبران نيز تطبيق كرد. به هرروي، پلنتينگا بر اين گمان است كه مسيحيت از اين حيث منبعي منحصر به فرد براي پرداختن به مسأله وجودي شر دراختيار دارد.
دومين نكته موردنظر او اهميت بيشتر و عامتري دارد. به عقيده او مسأله شر مي تواند موقعيتي براي آشفتگي و نوميدي معنوي فراهم كند و اعتقاد دارد كه در ميان همه دلايل ضدتوحيدي تنها دليل و برهان مبتني بر شر شايسته آن است كه جدي گرفته شود. ولي در عين حال مي افزايد: «شگفت آنكه براساس وجود شر مي توان برهاني به نفع خداباوري اقامه كرد برهاني كه دست كم به اندازه برهان ضدتوحيدي قوت دارد.» پلنتينگا در مجال محدود زندگينامه اش به اين نكته اشاره مي كند كه آنچه بيش از هرچيز ذهن را به خود مشغول مي كند شرارت و تبهكاري برخي انسان هاست كه در مورد آنها ارزيابي اخلاقي صورت مي گيرد. ولي اگر ديدگاه اصالت طبيعت (Naturalism) كه شق بديل ديدگاه خداباورانه است حقيقت داشته باشد ديگر چيزي شرارت و تبهكاري ارزيابي نخواهد شد.
نگرش طبيعت گرايانه به جهان به عقيده او جايي براي تعهد اصيل اخلاقي از هيچ نوعي باقي نمي گذارد. از منظر اصالت طبيعت كه يكي از اركان آن باور به قطعيت و شمول مطلق عليت است اين مسأله كه چگونه ممكن است انسان ها با مضاميني كه بدانها اعتقاد دارند مرتبط باشند و اين مضامين چگونه مي توانند به زنجيره علي (Causal) اعمال انسان وارد شوند تبيين ناپذير است. فقط در صورتي واقعاً چنين ارزيابي ممكن است كه به نحوي مخلوقاتي صاحب عقل وجود داشته باشند و متعهد باشند كه هنجارهايي را رعايت كنند هنجارهايي كه عمل بر ضد آنها، در نقاط اوج خودش شرارت و تبهكاري ارزيابي مي شود. اما اصالت طبيعت نمي تواند جايي براي اين هنجارها تعيين كند. آن هنجارها مستلزم وجودي الهي و فوق طبيعي است كه آن هنجارها را وضع و انسان ها را به رعايت آنها امر كرده باشد. پلنتينگا در ادامه مي گويد: «مذهب اصالت طبيعت (Naturalism) شايد بتواند به حماقت و عقل گريزي دامن بزند ولي نمي تواند از شرارت و تبهكاري پرهيز دهد. بنابراين اگر كسي تصور كند كه واقعاً چيزي به نام شرارت و تبهكاري وجود دارد و آن را امري موهوم و خيالي نداند و اگر فكر كند كه ديدگاه هاي اصلي در اين باب عبارتند از خداباوري و مذهب اصالت طبيعت، پس يك برهان خداباورانه قوي بر مبناي وجود شر دراختيار دارد.
2. قرينه و اعتقاد توحيدي
علاوه بر مسأله شر يكي ديگر از مسائلي كه توجه پلنتينگا را سخت به خود مشغول مي كرد مربوط به ايراد قرينه گرويان (Evidentialists) به اعتقاد توحيدي است كه او آن را محور بحث كتاب خدا و ساير اذهان قرار داد. مخالف ديدگاه الهي ادعا مي كند كه اعتقاد به خدا غيرعقلاني است زيرا با واقعياتي نظير شر در تعارض است يا به اين دليل كه عليه آن قرينه اي وجود دارد يا به نفع آن قرينه اي وجود ندارد. پلنتينگا در آن كتاب به طور مفصل استدلال مي كند كه اعتقاد به خدا و اعتقاد به ساير اذهان جايگاه معرفت شناختي يكساني دارند و از آنجا كه اعتقاد به ذهن هاي ديگر به روشني عقلاني است اعتقاد به خدا هم معقول و خردپذير است. او در آن كتاب مسأله عقلاني بودن اعتقاد توحيدي را برحسب براهين له و عليه وجود خدا مورد بررسي قرار داده بود. در همين باره، در مصاحبه اي كه چند سال پيش انجام شد در برابر اين پرسش كه اگر ما اعتقاد به خدا را برپايه مباني به عنوان امري عقلي و استدلالي بپذيريم چگونه مي توانيم بدانيم كه اين اعتقاد راست است؟ مي گويد: «اين سؤال مشابه سؤالاتي درباره ادراك يا حافظه يا اذهان ديگر است. اساساً در اين موارد به گمان من موضوعي كه در اينجا مطرح است اعتماد به قواي شناختي انسان است. ما تمايل داريم كه به اذهان ديگر باور داشته باشيم. تمايل داريم كه به گذشته يا به امور غيرمادي باور داشته باشيم. بسياري از ما همچنين تمايل داريم كه تحت شرايطي به وجود خدا معتقد باشيم. اما آيا اصلاً راهي وجود دارد كه ما دراين موارد از قواي شناختي خود بيرون برويم و آنها را مستقلاً بررسي كنيم تا صحت و سقم آنها را بسنجيم؟ چنين چيزي امكان ندارد. مقصود پلنتينگا اين است كه اعتقاد به خدا مثل ساير نمونه هاي يادشده يك باور پايه (basic) است. او در آن مصاحبه ضمن اشاره به سخن كالون در مورد وجود حس الهي در انسان (sensus divinitatis) مي گويد كه عقل عرفي و تجربه مشترك بشر را محق مي داند ولي در عين حال ارائه براهين براي اثبات وجود خدا را ايراد پذير نمي داند و آنها را در برخي زمينه ها بسيار سودمند مي شمارد و مي افزايد: «همه حرف من اين است كه اين دلايل و براهين نه براي علم به وجود خدا ضرورت دارند و نه براي عقلاني بودن اعتقاد به خدا.» پلنتينگا در ۱۹۷۴ «آيا اعتقاد داشتن به خدا عقلاني است؟» را نوشت. او در اين اثر استدلال كرد كه اعتقاد به خدا مي تواند كاملاً معقول و خردپذير باشد حتي اگر هيچ يك از برهان هاي خداباورانه كارگر نباشد و هيچ دليل و قرينه غير دوري هم براي آن وجود نداشته باشد.
هدف اصلي اش در اين اثر آن بود كه ثابت كند اعتقاد به خدا يك باور پايه و كاملاً عقلي است بدون آنكه اين اعتقاد مبتني بر براهين يا دليل و شاهد و قرينه (evidence) از ساير قضايايي كه فرد بدان ها اعتقاد دارد باشد. پلنتينگا بعدها در «عقلانيت و اعتقاد به خدا» درباره خود مفهوم عقلي بودن (rationality) بيشتر كند و كاو كرد و تمايز ميان دو مقام عقلي بودن يعني توجيه (justification) و تجويز (warrant) را مطرح كرد. توجيه به اين معناست كه شخص در چارچوب عقلي خود هيچ وظيفه يا تعهد عقلي را زيرپا نگذارد ولي تجويز آن ويژگي اي است كه معرفت را از اعتقاد حقيقي صرف متمايز مي كند. اين موضوعي است كه پلنتينگا در «عقلانيت و اعتقاد به خدا» بدان مي پردازد و مي گويد اين تمايز در قرون وسطي به نحوي شناخته شده بود اما بعدها در اوج مبناگروي (foundationalism) دوره مدرن به بوته فراموشي افتاد و مي افزايد اگر ما عقلانيت را به معناي Warrant بگيريم مجموعه كاملاً متفاوتي از ملاحظات با مسأله عقلاني بودن اعتقاد به خدا ارتباط پيدا مي كند. درواقع در اين تعبير، اين پرسش معرفتي از لحاظ وجود شناختي يا الهياتي خنثي نخواهد بود و اگر به قدر كافي مورد تحقيق قرار گيرد به شكل پرسشي وجودي و الهياتي در مي آيد.
پلنتينگا بعد از شرح اين موضوع در ادامه زندگينامه فكري خود به اين نكته اشاره مي كند كه متفكران اصلاحگرا مانند جان كالون معتقد بودند خدا در نهاد ما گرايش به پذيرفتن اعتقاد به خويش تحت شرايطي عيني قرار داده است. به عقيده وي ما همان طور كه تحت شرايطي خاص تمايلي طبيعي به شكل دادن باورهاي مفهومي داريم، تحت شرايطي هم به صورت طبيعي باورهايي در مورد خدا از قبيل اينكه خدا همه چيز را آفريده يا خدا با من سخن گفته يا خدا به خاطر كارهايي كه انجام داده ام بر من مي گيرد و عتابم مي كند پيدا مي كنيم و شخصي كه در اين شرايط به يكي از اين باورها و اعتقادات مي رسد هم در چارچوب معرفتي خود قرار دارد (يعني واجد توجيه است) و هم اعتقاداتش براي او داراي تجويز و ضمانت (Warrant) است. پلنتينگا اين نظر كالون را قبول دارد و مي گويد: «خلاصه آنكه شخصي كه اعتقاد به خدا را به عنوان اعتقادي پايه مي پذيرد ممكن است در چارچوب معرفتي خود كاملاً محق باشد و تحت آن شرايط واقعاً بداند كه خدا وجود دارد (يعني اعتقادش وجه معرفتي داشته باشد و باوري صرف نباشد). پلنتينگا بحث مفصل و گسترده در اين باره و سير نظرات خود را در يك كتاب سه جلدي مي آورد كه نوشتن دو جلد اول را در سال ۱۹۹۲ به پايان رسانده است.
3. فلسفه مسيحي
يكي از دلمشغولي هاي هميشگي پلنتينگا پيوند و رابطه ميان فلسفه و مسيحيت بوده است. او در سال ۲۰۰۲ در مقاله اي مفصل و تأمل برانگيز به نام نصيحت به فلاسفه مسيحي ضمن بحث مستوفا درباره جريان هاي مختلف فكري و اشاره به بنيان هاي سست پاره اي مكاتب فلسفي كه در ظاهر استوار و محكم مي نمايند مي گويد: فيلسوفان مسيحي نبايد تسليم گمان هاي شايع فلسفي شوند و خود را درگير مباحثي كنند كه ربطي به اجتماع مسيحيان يا مسيحيت ندارد. في المثل اگر روانشناسي معاصر تا حدود زيادي طبيعت گرا است برعهده روانشناسان مسيحي است كه به شرح و بسط روانشناسي اي بپردازند كه با فوق طبيعت گرايي مسيحي وفاق داشته باشد. اما آنها چرا نبايد مباني طبيعت گرايانه روانشناسي معاصر را بپذيرند يا چرا فيلسوف مسيحي نبايد تن به مباني اصالت طبيعي و ضدديني فلان مكتب شايع فلسفي دهد. مگرنه اينكه بايد تن به اصول ناب و محض علمي يا فلسفي با هرنتيجه ممكن داد؟ نكته اصلي پلنتينگا كه برپايه معرفت شناسي اصلاح شده (Reformed epistemology) و نگرش كلي اش استوار است چنان كه قبلاً به آن اشاره شد اين است كه اساساً اين رشته هاي تحقيقي خنثي و بي طرف نيستند و چيزي به اسم مباني كاملاً ناب و خالص كه در مورد اين رشته ها ادعا مي شود وجود ندارد. در همين خصوص مي نويسد: «اين نظر كه علم (science) پديده اي دقيق و عقلي و مسلط بر خود و به كلي نامتأثر از عواطف و احساسات است و مي كوشد با بي طرفي و اتقان مطلق حقايق مربوط به انسان و عالم را كاملاً مستقل از دين يا ايدئولوژي يا باورهاي اخلاقي يا اعتقادات الهياتي كشف كند، افسانه اي بيش نيست. افسانه اي كه عميقاً برخطاست.» به نظر پلنتينگا متفكر مسيحي پرسش ها و طرح هاي خودش را دارد، طرح هايي كه چه بسا مورد قبول فيلسوف شكاك يا نامعتقد نباشد. او مي تواند به اين پرسش ها پاسخ هايي دهد كه دقيقاً همان چيزي را مفروض و مسلم مي گيرند كه شكاك نسبت به آنها شك مي ورزد حتي اگر اين شكاكيت در بيشتر گروه هاي پرآوازه فلسفه مورد قبول باشد. اين به معناي بي اعتنايي به جريان هاي فلسفي نيست. يا به اين معني كه فيلسوف مسيحي مسؤوليتي نسبت به دنياي فلسفه ندارد بلكه به اين معني است كه مسؤوليت اصلي و اساسي او ناظر به جامعه مسيحيان و نهايتاً معطوف به خدا است. جامعه فلسفي مسيحي (و قاعدتاً جوامع فلسفي اديان ديگر) بايد بكوشند به پرسش ها و مسائل «خودشان» جواب دهند.
او در پايان مقاله مي گويد كه فلاسفه مسيحي نبايد به اين خرسند باشند كه فيلسوف اند و از قضا مسيحي هم هستند بلكه بايد فيلسوف مسيحي باشند، بايد با استقلال و شجاعت و كمال جويي ديني طرح ها و موضوعات و مسائل خودشان را دنبال كنند.
پلنتينگا در پايان زندگي نامه خود نوشته اش مي گويد: «من هم به تبع اگوستين بر اين باورم كه در واقع نبرد و نزاعي ميان شهر خدا (civitas Dei) و شهر دنيا (civitas Mundi) وجود دارد. به گمان من ما با سه شق روبروييم: از يك طرف مذهب اصالت طبيعت قرار دارد كه سابقه اش به جهان باستان باز مي گردد. اين نگرش مي گويد كه خدايي وجود ندارد، طبيعت همه چيز است و نوع بشر را بايد جزئي از طبيعت شمرد. دوم، نگرشي است كه من آن را انسان محوري يا اومانيسم عصر روشنگري مي نامم كه مي توان آن را ذهن گرايي (subjectivism) روشنگري يا «ضد واقع گرايي روشنگري» هم ناميد.
اين نحوه تفكر به صورت منسجم و اساسي به امانوئل كانت باز مي گردد كه بر طبق اصول محوري آن، در واقع ما انسان ها هستيم كه به جهان شكل مي دهيم و حدود و مرزها و طرح كلي و اساسي آن را تعيين مي كنيم.» سومين شقي كه پلنتينگا در اين قسمت به صراحت آن را بيان نمي كند واقع گرايي ديني است كه عالم هستي را تركيبي از طبيعت و فوق طبيعت مي داند و قائل به وجود خالق الهي است. باري، او در ادامه، درنهايت اختصار مي گويد كه علم، فلسفه و كوشش فكري و عقلي به طور عام، تلاش براي فهم و شناخت انسان و عالم، به هزار ويك نحو به اين نبرد و نزاعي كه كمي پيش از اين به آن اشاره شد راه مي يابند «و هرچه علم مورد بحث به آنچه مشخصاً مربوط به انسان است نزديك تر باشد اين ارتباط عميق تر است.»
پلنتينگا با اين تأكيد دوباره به بحث فلسفه مسيحي باز مي گردد و مي گويد: «يك فيلسوف مسيحي موفق كسي نيست كه در دنياي فلسفه شهرت و آوازه اي به هم رسانده باشد و نه كسي كه به اصطلاح «برجسته» است بلكه او فيلسوفي است كه خالصانه و به سهم و شيوه خويش خدمت پروردگار مي كند. ما فلاسفه كار فلسفي مان را به نحوي فردگرايانه، رقابتي و حتي خود محور انجام مي دهيم. علاقه فلاسفه اين است كه يك ديگر را براساس توانايي جدلي و فلسفي رده بندي كنند. حتي دانشجويان فلسفه را هم براساس اين گونه توانايي هاي فلسفي ارزيابي مي كنيم و به آنان كه چنين توانايي هايي ندارند چندان اعتنا نمي كنيم مثل اينكه در ميدان مسابقه قرار داريم. اما همه اينها فريب است. فلسفه يك رقابت ورزشي نيست. به عقيده پلنتينگا فيلسوفي كه تعهد و باور ديني دارد هنگامي موفق نيست كه به شهرت رسيده باشد بل فيلسوفي است كه به شيوه اي دقيق و سنجشگرانه به مسائل خاص جامعه ديني خويش مي پردازد.» بنابر ارزيابي پلنتينگا برخلاف چند دهه گذشته امروزه در آمريكا دانشجويان و فيلسوفان دقيق النظر بسياري هستند كه با همين ويژگي ها يعني تعهد و تعمق ديني و تفكر دقيق فلسفي به مسائل خاص جامعه خويش مي پردازند.
منابع:
1. http://www.iran-newspaper.com/1382/821210/html/think.htm
2. http://www.iran-newspaper.com/1382/821213/html/think.htm