باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 11 آذر 1387 كاربران برخط 212 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ديتريش  بونهافر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ




ديتريش بونهافر متأله مسيحى در ۱۹۰۶ در آلمان زاده شد. در توبينگن و برلين تحصيل كرد و از متألهانى مانند آدولف فون هارناك و كارل بارت و نيز انديشه هاى ماكس وبر تأثير پذيرفت. با به قدرت رسيدن نازى ها و فعاليت هاى آنان براى كنترل كليساها و مراكز دينى، مخالفت هايى از خود نشان داد، مخالفت هايى كه به مرگش منتهى شد: او را در آوريل ۱۹۴۳ به اتهام شركت در توطئه ترور هيتلر دستگير و در آوريل ۱۹۴۵، در ۳۹ سالگى، اعدام كردند.
 
اندیشه
الهيات بونهافر را نمى توان جدا از زندگى اش و انديشه هاى الهياتى كه بر او تأثير گذاشتند فهميد، او گذشته از هارناك و بارت قوياً تحت تأثير تحولات الهياتى و فلسفى اى كه از طريق كارل هايم در توبينگن با آنها آشنا شده بود (در ۱۹۲۳) قرار گرفت. تفكر شخصى براى بونهافر جذاب بود زيرا به ديد او اين نوع تفكر به طور قابل ملاحظه اى با ديدگاه انجيلى، با تأكيدش بر امور عينى و زمانمند و با محوريت رابطه شخصى و غير شىء گونه نزديك است. او در عين حال، با بارت هم عقيده بود كه الهيات بايد تماماً بر تجلى خدا در عيسى مسيح متمركز باشد.
بونهافر در اثرش موسوم به بهاى پيروى (يا شاگردى) مى كوشد ميان دو نوع فضل و رحمت تمايز افكند: فضل و رحمت ارزان قيمت و فضل و رحمت گرانبها. به عقيده بونهافر فضل و رحمت ارزان قيمت كه برخى مفسران عقايد و انديشه هاى لوتر با توجه به مفهوم برائت (justification) در نزد وى از آن جانبدارى مى كردند حاكى از آن است كه انسان گناهكار به سادگى و تنها به عنايت خداوند رستگار خواهد شد و كوشش شخصى وى تعيين كننده نيست. اما فضل و رحمت گرانبها، مستلزم تبعيت و پيروى حقيقى است. به نظر بونهافر تلقى اصلاح گرى در باب فضل گرانبها به فضل ارزان قيمت تبديل شد. وقتى بخشش گناهكار در جهان به بخشش گناه و دنيا تنزل پيدا كرد. اما نجات و رستگارى به بهاى ارزان به دست نمى آيد، با پايبندى گفتارى به پاره اى اصول و عقايد كه در عرصه عمل جلوه اى ندارد بلكه به بهايى گران حاصل مى شود با پايبندى در گفتار و كردار. پس سخن گفتن از برائت و بخشش گناهكار دعوتى است به اطاعت و فرمانبردارى، به پيروى راستين از وحى الهى و نه دعوتى به پذيرش منفعلانه و بى ثمر اين يا آن نظريه، در واقع برائت و بخشش برابر با اطاعت و تسليم گرانبهاست. «تنها آن كه ايمان دارد اطاعت مى كند و تنها آن كه اطاعت مى كند ايمان دارد.»
ايمان امرى وجودى است كه نمى توان آن را به سطح گفتار و حرف صرف تقليل داد همان طور كه حيا ت و طراوت و دل انگيزى گلى چشم نواز و رايحه خيز را نمى توان به تمامى در سطح دو بعدى كاغذ يا بوم نقاشى نشان داد. پس نظريه برائت و بخشش نه مجوزى براى در غلتيدن در سطحى گرى و بى قيدى در عمل يا تسليم و رياضت ورزى خودخواهانه بلكه دعوتى است به فعاليت و عمل صادقانه، دعوتى به تبعيت از وحى. بونهافر در همين راستا استدلال مى كند كه كليسا بايد تن به مخاطره دهد و به شكلى ملموس و عينى و با زبانى روشن و واقعيت گرا با مردمان سخن بگويد. كليسا بايد از كلام خداوند سخن بگويد، به عينى ترين راه ممكن و برخاسته از علم به مقتضيات زمان. در غير اين صورت چيزى مى گويد كه ربطى به انسان امروز ندارد. بنابراين كليسا نبايد به اشاعه و تبليغ اصولى بپردازد كه «هميشه» درست اند بلكه بايد فرامينى را بيان دارد كه امروزه درست اند. بونهافر در سخن زيرين به شكلى تأمل برانگيز به همين نكته اشاره دارد: خدا براى ما «هميشه» خداى «امروز» است.
اين بدين معنى است كه كليسا بايد واقع بين باشد و از امور عينى و واقعى سخن بگويد نه آنكه به استدلال ورزى هاى انتزاعى و فارغ از دنياى واقعى اكتفا كند و در عين حال بپندارد كه به وظيفه و رسالت خطير خويش عمل كرده است. سخنان بونهافر در دهه ۱۹۳۰ در مخالفت با نازى ها و فعاليت هاى او در نهضت مقاومت آلمان در مبارزه با هيتلر مى تواند شاهدى بر آراى او درخصوص رستگارى به بهاى گران باشد. چنان كه گفته شد يكى از منابع الهام بونهافر كارل بارت بوده است. بونهافر با بارت بر سر ماهيت و روش الهيات كه يكسره مبتنى بر وحى خداوند و تجلى الهى در مسيح است هم عقيده است. در واقع بونهافر به كرات اين قول را تكرار مى كند كه خدا در مسيح و فقط در او تجلى كرده است. از همين رو معتقد بود كه همه اصول عقايد بايد مرتبط با مسيح شناسى باشد و بس. بايد توجه داشت كه در مسيحيت خود عيسى مسيح تجلى و وحى خدا است و برخلاف اسلام يا يهوديت نه كلام بلكه يك شخص انسان وحى و كلمه خدا محسوب مى شود. در چنين زمينه اى، بونهافر تجلى و وحى الهى را به مسيحيت منحصر مى كند و نشان مى دهد كه همچون كارل بارت تصور درستى از وحى در اديان ديگر و تجليات گوناگون الهى ندارد.
بونهافر با وجود تأثيرپذيرى شديد از بارت پاره اى نظرات او را مورد رد و تخطئه قرار مى دهد. بارت استدلال مى كرد كه وحى، مبتنى بر آزادى و اختيار نامتناهى خداوند است و محدود به چيزى نيست و خدا اين آزادى را دارد كه در هر زمان آن را معلق يا متوقف سازد. طبق اين نظريه وحى فعل و تجلى خداست و ديگر اينكه خدا همواره فراتر از معرفت بشرى است و از هرگونه سعى و تلاش انسان براى درك و شناخت او مى گريزد. بارت تصور مى كرد كه فقط با اين تلقى از وحى در مقام فعل مى توان آزادى و عظمت خداوند را در برابر مساعى انسان در عرفى ساختن الوهيت و تبديل آن به امرى كاملاً مأنوس و شناخته شده حفظ كرد.
بونهافر اين ديدگاه بارت را نمى پذيرفت و معتقد بود كه چنين نظرى درباره اختيار و آزادى خدا خصلتى انتزاعى دارد و خدا را از انسان بسيار دور مى سازد. به عقيده او، اين نظر با ارتباط نزديك و واقعى خدا با انسان و تجلى او در عيسى مسيح ناسازگار است. بونهافر اين گمان خود را با اين سخن اظهار مى كند: «خدا آزاد از انسان نيست، بلكه براى انسان است. خدا حضورى واقعى نزد بشر دارد و نه ساكن در يك سرمديت غير عينى و دور از دسترس انسان. بونهافر مانند لوتر بر آن بود كه خدا هميشه خدا براى ماست كه خود را در تجسد الهى به ما مى نماياند. اگر قرار باشد با اصطلاحات كلام اسلامى سخن او را تعبير كرد، بايد گفت كه او در طيفى كه دو سر آن را تنزيه و تشبيه خدا تشكيل مى دهد، به سر تشبيه نزديك تر است و برخلاف متألهان و دين پژوهان مانند رودلف اوتو و كارل بارت خدا را «به كلى ديگر» نمى داند و او را وجودى يك سره متعالى محسوب نمى كند.
بحث و مجادله بر سر اين مسأله كه آيا خدا الوهيت خويش را كاملاً بر بشر عرضه مى دارد (به عقيده بونهافر) يا حتى در تجسد هم فقط تا حدودى تجلى مى كند (به عقيده بارت) جلوه ديگرى از اين بحث در جنبش اصلاحگرى است كه آيا موجود متناهى مى تواند مشتمل بر وجود نامتناهى باشد يا نه. بونهافر در همين جهت، حقيقت وجود مسيح را موجودى براى بشر مى داند. چنانكه در ابتدا اشاره شد، بونهافر بر مفهوم رابطه شخصى تأكيد مى كند و آنچه درباره خدا و مسيح مى گويد، برخاسته از همين توجه و تأكيد او بر مفهوم رابطه دوسويه است. او هم خدا و هم مسيح را بيشتر در ارتباط و نسبت با بشر مطمح نظر قرار مى دهد و نه در ذاتشان و جداى از هرگونه نسبت با انسان و جهان.
 
اخلاق:
نظر بونهافر درباره اخلاق جداى از ديدگاهش درباره واقعيت نيست. او دليل مى آورد كه خداوند با تجلى در مسيح، بر تقسيم جهان به دو قلمرو عرفى و دنيوى (سكولار) و مقدس فائق آمده است. از اين رو نقطه عطف و سرآغاز اخلاق، نه وجود خود يا جهان است و نه مجموعه اى از قواعد و ارزشها، بلكه نقطه شروع اخلاق واقعيت وجود خداست، آن گونه كه در مسيح تجلى يافته است. بنابراين اخلاق موضوعى راجع به تأملات نظرى و دور از واقعيت نيست. جهت گيرى بونهافر در اخلاق بويژه در بحث و مجادلات او با طرفداران مسيحى نازيسم حائز اهميت است. طى دهه ۱۹۳۰ اين مسيحى هاى آلمانى تصويرى كژ و ناراست از ديدگاه لوتر درباره دو قلمرو شخص و حكومت عرضه كردند. بر طبق اين ديدگاه دلمشغولى واقعى انجيل وجود شخصى و فرد انسان است و در اين قلمرو است كه حكومت خداوند استقرار مى يابد. از سوى ديگر قلمرو دولت در بيرون از اين قلمرو قرار دارد و قوانين بشرى بر آن حاكم است و پيام و رسالت انجيل متوجه آن نيست. آنان اين استدلال را براى توجيه دلسپردگى به نژاد و سرزمين پدرى شان به عنوان مراتبى از خلقت كه بايد تا رسيدن به كاميابى نهايى از آن اطاعت و تبعيت كرد، به كار مى بردند.
بونهافر مخالف اين استدلالها بود. به ديد او اين نظر سراسر بر خطاست، چون هر شكلى از حكومت چه بد و چه خوب را به عنوان يكى از مراتب خلقت توجيه مى كرد و مهمتر اينكه اساساً چنين برداشتى مخالف تعاليم كتاب مقدس است، زيرا بنا را بر اين مى گذارد كه انسان مى تواند يك بخش يا قلمرو از زندگى بشر را از خدا و تجلى او در مسيح جدا كند. بونهافر به عكس اين نظر معتقد بود كه همه مراتب عالم و هر قلمرويى در زندگى انسان ارزششان را به كلى از بيرون خود، از خدا و وحى الهى كسب مى كنند. بقا و ادامه حيات اين امور بستگى تام به خدا دارد.
بونهافر استدلال مى كند كه هر قلمرو و نظمى مى تواند از بين برود و بايد هم از بين برود، وقتى كه ديگر جلوه اى از وحى نيست. بونهافر بر همين اساس در اعلاميه برمن در سال ۱۹۳۴ حكومت رايش سوم را كه هيتلر داعيه دار آن بود، پديده اى در برابر وحى مى دانست و لذا آن را مردود مى شمرد. بونهافر بحث درباره اخلاق را از ۱۹۳۳ به بعد به شيوه اى ديگر پى گرفت، زيرا تصور مى كرد كه زمان پرداختن به اخلاق با اينگونه اصطلاحات سپرى شده است. او تا حدودى در واكنش به قدرت گرفتن بيشتر نازيها، به ارائه يك نگرش اخلاقى از بيخ و بن رستاخيزشناسانه پرداخت، اخلاقى كاملاً «غايى يا واپسين نگر» در وضعيتى بحرانى. بونهافر اين نگرش راجع به اخلاق را در كتاب بهاى پيروى (يا شاگردى) شرح و بسط مى دهد. در اين اثر، عمل اخلاقى عبارت است از اطاعت و پيروى قاطع از اوامر واقعى و عينى پروردگار.
پس ازآنكه آلمان در ۱۹۳۹ اعلام جنگ كرد، بونهافر باز به مسأله اخلاق توجه نشان داد. او در نوشته هاى اخلاقى اش در آن سالها از اهميت اخلاق غايى و واپسين نگر سخن گفت و هم از ضرورت اخلاق ناظر به موقعيت هاى عينى. بونهافر از اينجا نتيجه مى گيرد كه تعاليم و وعظ كليسا راجع به بشارت الهى جداى از مسئوليت اش در پرداختن به معضلات انسان امروز و مبارزه با بى عدالتى ها نيست.
او با توجه به همين امر معتقد بود كه مسيحيان آلمان متعهدند كه به سرنوشت يهوديان بى اعتنا نباشند. اين سخن را زمانى مى گفت كه يهوديان در آلمان نژادى پست ديده مى شدند و مورد آزار قرار مى گرفتند.
 
مسيحيت غير دينى:
بونهافر شايد بيشترين شهرتش را مرهون نظراتش درباره مسيحيت بدون دين و ارائه تفسيرى غير دينى از مقولات مسيحى است. براى فهم دقيق انديشه هاى بونهافر در اين باره و پرهيز از فرو افتادن در تأويل هاى نادرست بايد از زاويه هاى گوناگون به اين نظر او نگريست. مت مك لاخن در نوشته اى كه يكى از منابع مقاله حاضر است مى گويد بونهافر وقتى از مسيحيت غير دينى سخن مى گويد در ادامه انديشه هاى فوئر باخ، دين را به وابستگى و اتكاى انسان به خدا در مرزهاى زندگى تعريف مى كند و آن را به نوعى برابر با فردگرايى مى شمارد كه حاكى از تلقى روانشناختى شخص و پايبندى به يك نظام متافيزيكى است. و اين هر دو به عقيده بونهافر نتايجى منفى به دنبال دارد: فردگرايى نوعى كناره گيرى غير مسيحى از دنياست. به علاوه كوشش دين براى فراهم كردن يك تبيين متافيزيكى مطمئن از رستگارى نيز مردم را قادر مى سازد از بردوش گرفتن تعهد راستين كتاب مقدس بگريزند. بونهافر همچنين مى افزايد كه در دنيايى كه «به بلوغ رسيده» مدعيان روانشناختى و متافيزيكى دين راجع به خدا نمى تواند مورد قبول قرار گيرد. بونهافر با توجه به اين موارد دين را مانع جدى در ايمان راستين به مسيح مى دانست. او كليسا را هم به خاطر بى توجهى اش به مقتضيات دنياى جديد ملامت مى كرد. به ديد بونهافر كليسا از خدا براى پوشاندن رخنه ها استفاده مى كند. خدايى رخنه پوش كه حفره ها و خلأهاى معرفت ما را پر مى كند. بونهافر عقيده دارد به همين خاطراست كه هرچه سكولاريسم بيشتر به زندگى انسان مدرن نفوذ مى كند اين خداى متافيزيكى رخنه پوش هم بيشتر به حاشيه رانده مى شود. كليسا در مواجهه با وضعيت دوران مدرن و بدين شيوه، خدا را به زندگى درونى انسان محدود كرد و او را عمدتاً در مسائلى مانند مرگ و گناه مطرح ساخت.
به ديد بونهافر اين امر نشانه عقب نشينى به سمت اصالت ذهنيت يا ذهن گرايى و مقولات شخصى اى مانند گناه، يأس و اضطراب است در حالى كه خداوند به شكلى عينى و واقعى خود را متجلى ساخته و منحصر و محدود به زندگى درونى نيست.
او مى گويد كه چنين برداشتى خدا را تصديق مى كند اما در ضعف و ناتوانى نه در نيرومندى، خدايى كه در حاشيه وجود وزندگى ماست نه در مركز آن. پس به زعم بونهافر هدف تفسير غير دينى از مسيحيت آن است كه كتاب مقدس بتواند انسان را در عصرى سكولار مخاطب پيام خويش قرار دهد. در اين تفسير جديد، كتاب مقدس انسان را نه در ضعف و ناتوانى و در حاشيه زندگى بلكه در قدرت و توانايى و مركز زندگى به سوى خود جلب مى كند. بونهافر در اين باره مى نويسد: «بايد خدا را در مركز زندگى بازشناسيم نه فقط وقتى كه همه نيروها و چاره جويى هايمان به پايان رسيده.
مشيت خداوند بر آن تعلق گرفته است كه او را در زندگى بازشناسيم و نه فقط در مرگ. در سلامتى و بهروزى و نه فقط در رنج. در فعاليت هاى مثبتمان و نه فقط در گناه.»
جان مك كوارى متأله و محقق صاحبنام مسيحى در كتاب مبانى الهيات مسيحى نقادى بونهافر را ناظر به دين نابالغ مى داند و نه اصل دين و مى نويسد: بونهافر معتقد است كه كسانى كه در ايمان خود به بلوغ و پختگى نرسيده اند نيازمند خلوتگاه تسلى بخش دين هستند.
انتقاد بونهافر از دين نابالغ تماماً پذيرفتنى است اما اين نوع بدفهمى است اگر تصور كنيم كه او بانوع راستين دين يا با شعائر دينى اش مانند نيايش و مراقبه و نظاير آنها به ستيز پرداخته است. مك كوارى در ادامه مى نويسد: مارتين تورنت در تحليلى دقيق از آرا و نظرات بونهافر به خوبى نشان داده كه بونهافر در واقع در جست وجوى چيزى بود شبيه آنچه به طور سنتى قاعده زندگى ناميده شده است، قاعده اى كه پلى ضرورى ميان ايمان و اخلاق و راهى براى نيل به بلوغ اخلاقى و معنوى است. بنابراين به عقيده مك كوارى نگاه بونهافر به دين، نگاهى آسيب شناسانه است واو ميان دين بلوغ يافته و نابالغ تمايز قائل است يا چنين تمايزى را مى توان از آثار او استنباط كرد.
تونى لين در كتاب تاريخ تفكر مسيحى پس از اظهار شگفتى نسبت به اين آراى بونهافر مى گويد آخرين كلامى كه از دهان وى خارج شد اطمينان او را به حيات پس از مرگ نشان مى دهد و آخرين اقدام وى برسكوى اعدام دعا بود. بونهافر در سخن كوتاهى كه با عنوان «من كيستم» يك سال پس از اعدامش در نشريه مسيحيت و بحران (۱۹۴۶) به چاپ رسيد مى گويد: «من كيستم؟ اين ياديگرى؟ آيا امروز اين شخص هستم و فردا شخصى ديگر؟ يا هردوى اينها؟ يك دورو در برابر ديگران و آدمى ضعيف و غمگين و خوار نزد خودم؟ من كيستم؟ اينها مرا ريشخند مى كنند، اين پرسش هاى تنهايى من. اما هرچه و هر كه باشم خدايا تو مى دانى كه تنها از آن توام، از آن تو.»
 
 
 

    435 بازديد     0 امتياز     0 مطلب


مطالعات موضوعي
●   الهیات (43)

مطالعات منطقه اي
●   آلمان (54)

تصاوير
●   ديتر يش بونهافر 

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 




 
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب