زندگی
پل تيليش Paul Tillich (۱۸۸۶ ـ ۱۹۶۵) الهيات دان و فيلسوف آلماني در دانشگاه هاي برلين، توبينگن، هال برسلاو، به تحصيل پرداخت و در ۱۹۱۰ از دانشگاه برسلاو دكتراي فلسفه و در ۱۹۱۲ از دانشگاه هال ليسانس الهيات گرفت. از ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ الهيات و فلسفه را در دانشگاه هاي برلين، ماربورگ، درسدن، لايپزيك و فرانكفورت تدريس كرد. با قدرت گرفتن حزب نازي از مقام استادي دانشگاه بركنار شد و در سال ۱۹۳۳ به آمريكا مهاجرت كرد. در آنجا از ۱۹۳۳ تا ۱۹۵۵ در حوزه الهياتي يونيون در نيويورك و از ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۲ در دانشگاه هاروارد و از ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ در دانشگاه شيكاگو به تدريس پرداخت. مهمترين آثار تيليش عبارتند از: الهيات نظام مند ۳ جلد (شيكاگو، ۱۹۵۱ ـ ۱۹۶۳)، دين چيست (نيويورك ۱۹۶۹)، شجاعت بودن (نيوهسيون ۱۹۵۲) و پويايي ايمان (نيويورك ۱۹۵۷).
تيليش در زندگينامه خود نوشت اش مي نويسد: «اين واقعيت كه من در ۲۰ آگوست ۱۸۸۶ به دنيا آمدم بدين معني است كه بخشي از زندگي ام به قرن نوزدهم تعلق دارد به ويژه اگر مسلم گرفته شود كه قرن نوزدهم در واقع در اول آگوست ۱۹۱۴ يعني آغاز جنگ جهاني اول به پايان رسيد. تعلق داشتن به قرن نوزدهم به طور ضمني به معناي زندگي در شرايط نسبتاً آرام و صلح آميز و يادآور اوج شكوفايي و زايندگي جامعه بورژواست. من هم از جمله كساني هستم كه به رغم انتقادات قاطعي كه بر قرن نوزدهم وارد مي سازند غالباً نسبت به ثبات و سنت هاي فرهنگي ناگسسته آن احساس اشتياق مي كنند. او پس از شرح كوتاهي درباره محل زندگي و نيز خانواده و پدرش به تعلق خاطر خود به طبيعت و نگرش رمانتيستي به آن اشاره مي كند كه به تعبير خودش متمايز از رابطه علمي ـ تحليلي يا تكنيكي و سلطه گرا به طبيعت است. به سبب همين نگاه همدلانه به طبيعت نسبت به الهيات ريچلي كه «قائل به شكاف و فاصله اي نامتناهي ميان طبيعت و انسان بود و اعتقاد داشت كه انسان بايد از تعلق به طبيعت آفاقي و انفسي رهايي يابد احساس دوري و غرابت مي كرد.» تيليش در ادامه مي گويد: «هنگامي كه به آمريكا مهاجرت كردم متوجه شدم كه مذهب كالوني و پارسا مذهبي (Puritanism) در اين خصوص يار و قرين مكتب ريچلي هستند. برطبق اين ديدگاه طبيعت را بايد از لحاظ تكنولوژيك كنترل كرد و تنها چيزي كه مورد تصديق قرار مي گيرد احساسات رقيق دروني نسبت به طبيعت است. تيليش با اين ديدگاه احساس نزديكي نمي كرد و علل تعلق خاطر خود به طبيعت را در سه چيز مي دانست: تجربيات شخصي نسبت به طبيعت كه گاه خصلتي عرفاني داشت؛ رابطه رمانتيك با طبيعت كه متأثر از شعر بود. «ادبيات شاعرانه آلمان حتي گذشته از مكتب رمانتيسم، سرشار از تعابير و تجليات عرفاني ناظر به طبيعت است، ابياتي كه گوته، هولدرلين، نوواليس، آيشندورف، نيچه، گئورگه، و ريلكه هرگز تأثيري را كه نخستين بار بر من گذشته اند برايم از دست نداده اند و سومين علت، زمينه لوتري من است. الهيات دانان مي دانند كه يكي از اختلاف هاي ميان دو جناح رفورميسم قاره اي (كشورهاي اروپايي سواي انگلستان)، يعني جناح لوتري و جناح كالوني اين است كه مذهب كالون افراطي بر آن است كه موجود متناهي نمي تواند وجود نامتناهي را بشناسد (non capax infiniti). در مقابل، اين نظر لوتري مطرح مي شود كه موجود متناهي و محدود قادراست وجود نامتناهي را بشناسد. طبق ديدگاه اخير امر نامتناهي به نحوي در هر موجود متناهي حضور دارد و عرفان ناظر به طبيعت يا تجربه عرفاني طبيعت (nature mysticism) امكان پذير است. رمانتيسيسم تنها به معني رابطه خاصي با طبيعت نيست بلكه بر رابطه اي خاص با تاريخ نيز دلالت دارد. بزرگ شدن در شهرهايي كه در آنها هر سنگ گواهي بر قرون گذشته است احساسي نسبت به تاريخ برمي انگيزد نه به عنوان موضوعي براي دانش بلكه به عنوان واقعيتي زنده و پويا كه در آن گذشته به نوعي در زمان حال حضور دارد. من هنگامي اين تمايز را بهتر احساس كردم كه به آمريكا آمدم. در سخنراني ها و همايش ها و مراكزي كه از آنها ديدن كردم و در مباحثات شخصي ام با دانشجويان آمريكايي متوجه شدم كه يگانگي عاطفي با تاريخ و واقعيت هاي گذشته در آنها به چشم نمي خورد. بسياري از دانشجويان راجع به وقايع تاريخي دانش بسيار داشتند اما به نظر مي رسيد نسبت به آن وقايع دلمشغولي عميقي ندارند. آن وقايع اشيايي موجود در ذهن شان بودند و تقريباًً هرگز به عناصر وجودشان بدل نشدند.»
تيليش در ادامه زندگينامه اش به تجربه اوليه خود از امر قدسي (holy) اشاره مي كند و از مطالعه كتاب معروف رودولف اوتو يعني مفهوم امر قدسي (Idea of the Holy) سخن مي گويد و اينكه مطالعه اين كتاب در شرح و تبيين تجربيات شخصي اي كه خود از امر قدسي داشت بسيار مؤثر بود و به يكي از عناصر سازنده تفكرش بدل شد. او علاوه بر اوتو به تأثيرپذيري از اشلاير ماخر هم اشاره مي كند.
تيليش مي گويد: مدت ها پيش از مطالعه الهيات به طور خصوصي فلسفه مي خوانده است. «هنگامي كه وارد دانشگاه شدم دانش خوبي راجع به تاريخ فلسفه داشتم و با انديشه هاي اساسي كانت و فيخته آشنا بودم، و نيز با افكار اشلايرماخر، هگل و شلينگ. در اين ميان شلينگ موضوع ويژه پژوهش من شد. اين مطالعات قادرم ساختند كه بعدها استاد فلسفه دين و فلسفه اجتماعي در گروه هاي فلسفه دانشگاه هاي درسدن و لايپزيك، استاد فلسفه محض در فرانكفورت و مدرس گروه هاي فلسفي در دانشگاه هاي كلمبيا و ييل شوم. با اين حال من يك الهيات دان بودم چون پرسش وجودي راجع به دلمشغولي واپسين انسان و پاسخ وجودي به آن همواره در زندگي معنوي ام نقش غالب داشته اند و دارند.»
تيليش به تأثيرات مهم ديگر در اين خصوص اشاره مي كند كه يكي از آنها كشف كي يركگور و تأثير تكان دهنده روانشناسي جدلي او بود. اين تأثير طليعه جرياني بود كه در دهه ۱۹۲۰رخ نمود هنگامي كه كي ير كگور به قديس الهيات دانان و فلاسفه بدل شده بود. تيليش اين دوره و كمي پس از آن را زماني كه توجه اش به دوره دوم كار فلسفي شلينگ جلب شده بود زمان گسست از نظام هگلي و آغاز جرياني مي نامد كه بعدها اگزيستانسياليسم يا فلسفه وجودي خوانده شد. تيليش در ۱۹۲۵ كار برروي كتاب الهيات نظام مند (يا سيستماتيك) خود را شروع كرد كه جلد اول آن در ۱۹۵۱ منتشر شد. «در آن زمان يعني حوالي سال ۱۹۲۵ هايدگر به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه ماربورگ بود و برخي از بهترين دانشجويان را تحت تأثير قرار داده بود. اگزيستانسياليسم يا فلسفه اصالت وجودي در شكل قرن بيستمي اش راه مرا سد كرد. سال ها وقت گرفت كه من از تأثير اين مواجهه بر تفكرم كاملاً آگاه شدم. من مقاومت كردم، سعي كردم بياموزم، و پذيرفتم راه جديد تفكر را، به جاي آنكه پاسخ هايي را كه ارائه مي كرد بدون تأمل و انديشه بپذيرم.»
تيليش در ۱۹۳۳ با قدرت گرفتن هيتلر و گسترش فعاليت هاي حزب نازي با خانواده اش به ايالات متحده مهاجرت كرد و پس از بيش از سي سال تدريس در دانشگاه هاي مختلف آمريكا و تحقيق و تأليف، سرانجام در سال ۱۹۶۵ ديده از اين جهان فروبست.
اندیشه
تيليش در زندگينامه فكري خود نوشت اش با محور قرار دادن مفهوم امور مطلق (Absolutes) در سه قلمرو: ۱ـ معرفت و مفهوم حقيقت ۲ـ تصميم هاي اخلاقي و ۳ـ دين، پاره اي از ديدگاه هاي اصلي خود در قلمرو دين و الهيات را به اختصار بيان مي كند.
او در بخش اول در توضيح انتخاب تعبير «امور مطلق» مي گويد: «انتخاب اين موضوع ناشي از احساس ناخرسندي است ناخرسندي در برابر شيوع نسبيت گرايي (relativism) در همه حوزه هاي انديشه و زندگي امروز. وقتي به اطراف خود نگاه مي كنيم اين را به گستردگي مي بينيم.» تيليش ابتدا به نسبيت گرايي علمي اشاره مي كند و مي گويد اين نسبيت گرايي نه تنها درالگو يا مدل نظرات علمي بلكه در اصطلاحات علمي نظير اتم ها، مولكول ها، انرژي، حركت و نظاير آنها كه در مرز ميان مدل و مفهوم قرار دارند قابل مشاهده است و در ادامه مي نويسد: «اين موضوع خصلتي نسبيت گرايانه حتي به تفكر علمي مي دهد. اگر سؤال كنيد كدام مدل يا مفهوم به واقعيت نزديك تر است ممكن است اين پاسخ را دريافت كنيد: هيچ يك. آنچه در اينجا داريم يك «بازي» است. علاوه بر اين مي توان به خصلت پوزيتيويستي و صورت گرايانه بخش بيشتر فلسفه معاصر اشاره كرد كه پاسخ به مسائل مهم و اساسي مربوط به وجود انسان را به تصميم هاي دلخواهانه و در واكنش عليه آن به خودكامگي و حكومت استبدادي مي سپارد.
بعلاوه نسبيت گرايي در اخلاق نيز از حيث نظري و عملي در حال رشد و گسترش است و بالاخره نسبيت گرايي بزرگ و فزاينده در مقدس ترين و شايد بحث انگيزترين امور يعني دين مطرح مي شود. اين موضوع امروزه در مواجهه با اديان جهان و در نقد سكولار از دين قابل مشاهده است.»
تيليش در ادامه مي گويد: «هرچند، هستند كساني ـ و من يكي از آنها هستم ـ كه نمي خواهند اين توصيف را بپذيرند و خود را تسليم يك نسبيت گرايي مطلق كنند نه به اين دليل كه مستبد به رأي هستند يا صرفاً واكنش تدافعي نشان مي دهند بلكه به دلايلي نظري و عملي بر چنين عقيده اي اند.
تيليش به عنوان دليل نظري به اختصار مي گويد: «ديدگاه منطقي در برابر هرگونه نسبيت گرايي اين است كه «نسبيت گرايي مطلق» مفهومي متناقض است و تركيبي ناممكن از واژه هاست. اگر از اين تركيب ناممكن واژه ها استفاده شود نسبيت گرايي خودش به صورت امري نسبي درمي آيد. بنابراين عنصري از مطلق بودن نه تنها يك امكان بلكه يك ضرورت است در غير اين صورت هيچ عبارتي نمي توانست پديد آيد.
اما نسبيت گرايي مطلق عملاً هم ناممكن است. اگر از من خواسته شود كه خودم را كاملاً به نسبيت گرايي تسليم كنم مي توانم بگويم: اما من زنده ام! من مي دانم كه صدق و كذب چيست. من مي توانم چيزي را بهتر از چيزي ديگر ارزيابي كنم. من به چيزي كه دلمشغولي غايي ام قرار گيرد چيزي كه برايم مقدس باشد حرمت مي نهم. اكنون اين پرسش برمي خيزد كه انسان چگونه مي تواند چنين جملاتي برزبان آورد اگر نسبيت گرايي حرف آخر را مي زند؟
در قلمروهاي مختلف مواجهه انسان با واقعيت بايد امور مطلقي وجود داشته باشد كه زندگي معني دار را ممكن سازد. در غير اين صورت همه چيز همان بي نظمي و آشفتگي اي مي بود كه به توصيف كتاب مقدس پيش از خلقت وجود داشت. بنابراين من معتقدم كه خدمت بزرگي به خود زندگي خواهد بود اگر اين امور مطلق را بيابيم و اعتبار و حدودشان را نشان دهيم.
اما مطلق چيست؟ كلمه Absolut (مطلق) از كلمه abosolvere به معني آزاد و رها شدن از هرگونه نسبت و رابطه محدودكننده است، از هر گونه نسبت خاص و حتي از بنياد همه نسبت هاي خاص، نسبت ميان عين و ذهن يا امر آفاقي و امر انفسي.» تيليش مي گويد به دليل معاني متعارضي كه واژه sbsolute پيدا كرده است زوج اصطلاحات ديگري مانند مشروط و نامشروط، واپسين يا غايي (ultimate) و متناهي و نامتناهي را در اينجا مي توان به كار برد. اما ترجيح مي دهد كه از اصطلاح واپسين (ultimate) در عباراتي مانند دلمشغولي يا پرواي واپسين و از اصطلاح نامشروط در اشاره به خصلت نامشروط احكام اخلاقي و از اصطلاح نامتناهي در حوزه دين استفاده كند. «همه اين اصطلاحات به يك چيز دلالت دارند: چيزي وجود دارد كه در برابر جريان امور نسبي مقاومت مي كند.» تيليش مي گويد در بن و بنياد همه امور مطلق و نيز در بن جويبار امور نسبي (relativities) مطلقي هست كه مفهوم حقيقت را ممكن مي سازد. اين مطلق خود وجود يا صرف الوجود (Being - itself) است. به تعبير تيليش صرف الوجود، بنياد حقيقت و بنياد خير (good) و منشأ همه مطلق هاي ديگر در مواجهه مان با واقعيت است. اين سرچشمه، خود مطلق يا مطلق في نفسه (Absolute - itself) است كه تجربه آن، تجربه امر قدسي است.
مواجهه انسان با امر قدسي
تيليش در اين باره مي گويد: مواجهه انسان با واقعيت واپسين و غايي كه ما آن را مواجهه با امرقدسي مي ناميم مواجهه اي در بيرون از ساير مواجهات نيست. بلكه در درون آنها رخ مي دهد. اين تجربه، تجربه امر مطلق است تجربه مطلقيت در ذات خويش. فقط پس از اين مي توان از مواجهه اي خاص با امر مقدس يا قدسي سخن گفت يعني از دين در معناي سنتي كلمه.» تيليش معتقد است كه آنچه يك دين را دين مي سازد همين مواجهه با وجود مطلق است مطلقي كه در عين حال از آن فراتر هم هست. هسته و محور نظريه تيليش راجع به دين و نهادهاي ديني را بايد در تلقي از دين به عنوان دلمشغولي و پرواي واپسين دانست. عبارت پرواي واپسين هم وجه دروني و انفسي دارد و هم وجه بيروني و آفاقي. قبلاً به تأثيرپذيري تيليش از كتاب مفهوم امر قدسي اثر اوتو اشاره شد. او در بخش ديگري از زندگينامه اش پس از بيان مطالبي درباره نمادهاي ديني به اين موضوع بازمي گردد و خاطره مصاحبت خود را با اوتو بازمي گويد: به ياد مي آورم ماربورگ آلمان را در ميانه دهه ۱۹۲۰ زماني كه با رودولف اوتو در ميان درختان و تپه ها قدم مي زدم و درباره مسيحيت و اديان مختلف آسيايي سخن مي گفتيم. اولين چيزي كه در تحليل معني اصطلاح مقدس (holy) گفت اين بود كه امر مقدس راز (mystery) است و به معناي خود مطلق و بنياد همه مطلق هاست كه ما آن را در قلمروهاي مختلف مواجهه انسان با واقعيت كشف مي كنيم. در تجربه اين راز انسان به طرح اين پرسش سوق داده مي شود كه «چرا به جاي عدم و نيستي اصولاً چيزي وجود دارد؟»
تيليش سپس اين پرسش مهم را مطرح مي كند كه آيا مواجهه با وجود مطلق و امر قدسي منحصر به تجربه اي است كه سنتاً «دين» خوانده مي شود؟ در پاسخ مي گويد: قطعاً اينطور نيست. نظر تيليش در اين باره باتوجه به نكاتي كه درباره مطلق و امر قدسي و نقل سخن اوتو گفته است آن است كه اولاً تجربه وجود مطلق و امر قدسي دربيرون از اديان هم وجود دارد. در هنر، موسيقي، سياست، علم و ساير حوزه هاي فعاليت و زندگي بشر نيز مواجهه هايي با امر قدسي وجود دارد اما اديان حاصل مواجهاتي خاص و مستقيم با امر قدسي هستند. در واقع دلشمغولي يا پرواي واپسين يعني آنچه غايت و هدف انديشه و عمل قرارمي گيرد پديده اي جهانشمول و ذاتي وجود انسان است. او در اينجا ميان دو مفهوم و معناي عام و خاص از دين تمايز مي نهد. مفهوم و معناي عام دين به صورت بعد واقعيت واپسين در قلمروهاي مختلف مواجهه انسان با واقعيت ظاهر مي شود كه در تعبيري استعاره اي مي توان آن را بعد ژرفا (dimension of depth) ناميد.
تيليش چنانكه قبلاً به اختصار اشاره شد، مي گويد: آنچه انسان مستقيماً آنها را تجربه مي كند، معرفت يا حكم اخلاقي يا عدالت اجتماعي يا مظاهر زيبايي شناختي و هنري و نظاير آنهاست اما امر قدسي در همه آنها به نوعي و البته به صورت نهان حضور دارد. به عبارت ديگر تيليش حضور امر قدسي را در ساختارهاي سكولار يكسره منتفي نمي داند. البته اين سخن فقط بر پايه معناي عام دين مي تواند مفيد معنا باشد. اما دين در معناي خاص، تجربه اي مستقيم و ويژه با وجود مطلق و امر قدسي است. تعلق خاطر و دلمشغولي واپسين به امر قدسي در اين معناي خاص در زمان و مكاني خاص، در شخص، كتاب يا تصويري خاص و در مناسكي خاص نمود مي يابد. تيليش باتوجه به تاريخ اديان و تجربه اديان بزرگ جهان مي گويد تاريخ يك دين با يك حادثه وحي آغاز مي شود كه يك شخص يا گروه را پرواي واپسين (ultimate concern) دربرمي گيرد چيزي كه مي توان آن را تجلي امر قدسي تعبير كرد و به دنبال و همبسته با آن چيزي به عنوان نماد يا رمز (smmbol) ديني استقرار پيدا مي كند. به عنوان مثال مي گويد: «يك وعيد (threat) مطلق و يك وعده (promise) مطلق در بسياري از اديان وجود دارد كه در انگاره هاي بهشت و دوزخ نهادينه مي شود. آنها بيانگر دو امكان مطلق اند كه به رابطه انسان با وجود مطلق بستگي دارند. ما جلوه هاي قوي از آن را در اسلام، هندوئيسم، بوديسم ماهايانه و در مسحيت و يهوديت مي يابيم.» در عين حال، اين نهادها در قلمرو امور امكاني مانند لذت و الم، شادي و غم، اميد و يأس نيز نمود پيدا مي كنند. به هرحال «آنچه واقعاً در دوزخ و بهشت نهادينه مي شود بيانگر ارتباط ويژه و خطير و اساسي با امر قدسي يا وجود مطلق است» تيليش در ارتباط با اين موضوع اين سؤال را مطرح مي كند كه اگر وجود مطلق بنياد همه مطلق ها در اديان خاص ظهور يابد آيا يك دين مي تواند سواي همه اديان ادعاي مطلق بودن كند؟ و در پاسخ مي گويد: «بديهي است. اكثر اديان بزرگ اين دعوي را داشته اند بويژه مسيحيت، اسلام و يهوديت. اديان ديگري هم هستند كه ادعاي مطلق بودن فراگير نمي كنند بلكه در يك يك فرهنگ محدود و خاص چنين دعويي دارند. پيش از پرداختن به نظر تيليش در اين باره بايد بدين نكته توجه داشت كه تيليش دين را بعدي از وجود در همه امور انسان مي دانست نظري كه در همان نخستين كارهاي وي مطرح شده بود. اين نظر او را واداشت كه درباره جلوه ها و مظاهر مستقيم و غيرمستقيم دين در هر فرهنگ يا سنت ديني به تحقيق و پژوهش بپردازد. اما عملاً تحقيقات او محدود به مسيحيت و يهوديت بود تا آنكه در ۱۹۶۰ ديداري از ژاپن كرد. پس از آن بود كه تحولي در فكرش ايجاد شد و كوشيد طرح جامع تري راجع به تجليات امر قدسي و گستره بعد ژرفا در زندگي بشر دراندازد و بدين سان بود كه في المثل از اهميت تاريخ اديان براي الهيات نظام مند سخن گفت. اين نظرات چندي بعد در كتاب او با عنوان آينده اديان (نيويورك ۱۹۶۶) بيان شدند. حال به پرسش فوق مي پردازيم. تيليش مي گويد دليل آن ادعاي جهانشمول مقابله پيامبران بني اسرائيل با بت پرستي بود. خداپرستي در اين تعبير چنانكه در عهد عتيق آمده بنابر طبيعت خود مطلق گرا بود و مي بايست دعوي انحصار كند تا بتواند با بت سازيهاي شيطاني و رساندن اشيا و امور محدود به مقام خدايي مقابله كند و آنها را يكسره نابود سازد. گاه اين اشيا و امور محدود نمونه اي از قلمرويي محدود بودند كه به خدايان بدل شدند يا اشياي طبيعي يا اقوام و گروههاي اجتماعي يا كاركردهاي خاص روح انسان يا فضايل انساني مانند حكمت، قدرت يا عدالت بودند كه مطلق انگاشته شدند و بر انديشه و عمل سيطره يافتند. (تيليش در جايي ديگر به مطلق انگاريهاي امور نسبي در فاشيسم، نازيسم، سكولاريسم و نيز سكولاريسم اشاره مي كند.) پيامبران به مقابله با همه بت ها به هر شكل و هر نوع برخاستند تا مطلق بودن وجود مطلق را احيا كنند، وجودي كه نامشروط و نامتناهي است. بدين ترتيب روشن شد كه حقيقت، عدالت و نظاير آنها از صفات وجود مطلق الهي اند. منشأ جامعيت و جهانشمولي حقيقت و عدالت و نيز منشأ اين نگرش كه خدا حتي قوم برگزيده خود را اگر مرتكب بي عدالتي شوند طرد مي كند در همين جاست. تيليش در ادامه مي نويسد: «در هر انسان تمايلي به سوي بت پرستي وجود دارد، در هر دين نيز تمايلي قوي تر.» او با نگاهي جانبدارانه به مسيحيت معتقد است كه مسيحيت نبايد اديان ديگر را باطل بشمارد و آنها را نفي كند بلكه بايد آنها را به سوي نقد و ارزيابي خويش سوق دهد. سپس مي گويد: «هر ديني از جمله مسيحيت ژرفايي دارد كه براي هميشه پوشيده مي ماند. در درون اكثر اديان نزاعي درمي گيرد عليه كژنمايي وجود مطلق. بزرگترين نظامهاي عرفاني مشرق زمين از همين نزاع برآمده اند. اما اين نزاع و مبارزه در هيچ جا آنچنان قاطع و بنيادين نبوده كه موجب رهايي كامل از كژنمايي شود. بنابراين در گفت وگويمان با ساير اديان نبايد سعي كنيم آنها را به كيش خود درآوريم بلكه بايد سعي كنيم اديان ديگر را به ژرفايشان سوق دهيم، به آن نقطه اي كه در آن به تحقيق دريابند كه آنها بر حقيقت مطلق گواه اند اما خودشان حقيقت مطلق نيستند.» دين و فرهنگ: تيليش كه يك الهيات دان برجسته پروتستان بود درباره تعامل ميان الهيات و فرهنگ در كتاب «الهيات نظام مند» چنين مي نويسد: «نظام الهياتي بايد دو نياز اساسي را برآوررد: بيان حقيقت پيام ديني از يك سو و تفسير آن حقيقت براي هر نسل نو. الهيات بين دو قطب يعني حقيقت سرمدي بنياد خود و موقعيت زماني كه در آن حقيقت ازلي و ابدي بايد اظهار شود، حركت مي كند. چنين نبوده كه بسياري از نظامهاي الهياتي توانسته اند بين اين دو نياز به طور كامل تعادل ايجاد كنند.
اغلب آنان يا اركان حقيقت را قرباني كردند يا نتوانستند متناسب با موقعيت سخن بگويند. برخي از آنان نيز در هر دو سو ناموفق بوده اند.» تيليش خود به عنوان يك متأله پروتستان سعي كرد ميان الهيات و فرهنگ جديد وفاق و تعاملي ايجاد كند. درواقع او در بستر مشترك نگرش الهيات دانان پروتستان و برخلاف الهيات كاتوليك كه نسبت به مدرنيسم و فرهنگ جديد به طور كلي به ديده انكار و تقابل مي نگرد سعي كرده است به همه وجود فرهنگ و زندگي جديد توجه كند و آنها را يكسره باطل و بي بهره از جلوه هاي امر قدسي نشمارد در عين حال چنانكه در همين زندگينامه خود نوشت اش و نيز ساير آثار خود نشان داده، با ديدي نقادانه به فرهنگ جديد پرداخته است. شيوه اي كه در مورد انديشه هاي خود او هم بايد به كار گرفت.