باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 156 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ملا محمد  آملى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ




زندگی

ملا محمد آملى در سال 1263 ق در آمل متولد شد. در هفده سالگى شهر خود را به منظور تحصيل علوم دينى ترك كرد. پس از اتمام تحصيلات عاليه در حالى كه در فقه و اصول و فلسفه به مدارج بالايى رسيده بود، در تهران سكنا گزيد و از عالمان برجسته آن سامان شد.

بعضى از آثار مرحوم ملا محمد آملى عبارتند از:

حواشى بر كتاب فرائد الاصول شيخ انصارى؛

حواشى بر شرح مطالع؛

حواشى بر شرح شمسيه؛

در جريان نهضت مشروطه، وى از ياران و همفكران مرحوم شيخ فضل الله نورى (1) بود.

فرزند او مرحوم آيت الله شيخ محمدتقى آملى از عالمان بزرگ تهران بوده، و بيش تر مطالب مربوط به ملا محمد آملى را فرزند وى نقل كرده است.

آيت الله شيخ محمدتقى آملى درباره ماجراى فتح تهران و دستگيرى پدرش مى نويسد:

عصر پنج شنبه، يازدهم شهر رجب سنه هزار و سيصد و بيست و هفت (1327 ق) جماعتى از اهل علم تهران كه با مشروطيت مخالفت داشتند، به سردارى مرحوم حاج شيخ فضل الله نورى دستگير و به نظميه كه در آن اوان تحت رياست يفرم ارمنى بود، محبوس شدند؛ از آن جمله، مرحوم پدرم محبوس شد و در عصرروز شنبه، سيزدهم رجب سنه هزار و سيصد و بيست و هفت، مرحوم حاج شيخ فضل الله مصلوب گرديد، و مردم تماشاچيان در روز يكشبنه چهاردهم سنه هزار و سيصد و بيست و هفت بر حسب دعوت سيد يعقوب شيرازى كه در آن زمان ناطق آن محله بود و اكنون از حال او بى خبرم، در ميدان توپخانه براى تماشاى صلب پدرم حاضر شدند و لكن فجيعه مصلوبيت مرحوم شيخ، انعكاس عجيبى بخشيد و چون عالم كشى تا آن عصر در ايران معمول نبود، آن هم به اين طور فجيع، لذا نصف از اهل شهر را گويا از خواب بيدار كرد و وقوع اين حادثه به امر شيخ ابراهيم زنجانى كه معروف به يهوديت بود، لكن در مشروطيت ساعى بود و بالاخره در اداره اوقاف نامزد و به همان شغل بماند تا بمرد، و مباشرت يفرم خان ارمنى، بيش تر در مردم انزجار پديد آورد تا به درجه اى كه زمامداران از تهاجم فتنه خائف و براى تبرئه خود اين امر را به رؤساى نجف اشرف منسوب داشتند... و بالجمله سوء انعكاس مصلوبيت مرحوم شيخ، دفع قتل از مرحوم پدرم و ساير محبوسين نمود و در حق پدرم حكم به تبعيد بيرون آمد. پس از هفته اى از صلب شيخ مرحوم، پدرم را به نور مازندران تبعيد كردند.

آيت الله حسن زاده آملى در اين رابطه از استاد خود مرحوم آيت الله شيخ محمدتقى آملى نقل مى كند:

حكم تبعيد او را به هرات افغانستان صادر كرده بودند، جز اين كه از دگرگونى اوضاع روز و اختلاف مردم، تبعيدش را به هرات نيز صلاح خودشان نديدند و براى اين كه از رد حكمشان شكست سياسى نخورند، جست و جو كردند كه در ايران كدام آبادى هم وزن با هرات است تا اين كه «كرات » نور مازندران را يافتند و به مردم تلقين كردند كه حكم تبعيد ايشان به كرات بود نه به هرات. نج سال در كرات نور مازندران محبوس بوده است. (2)

ملا محمد آملى عاقبت در سال 1336 ق جان به جان آفرين تسليم كرد.

گوشه هايى از خاطرات آيت الله شيخ محمدتقى آملى، ما را بهتر در حال و هواى آن روزهاى تهران قرارمى دهد. وى در اين باره مى نويسد:

و اين ضعيف پس از ازعاج پدرم به مازندران، مبتلا به هموم و احزان و مقارن تجرع غصص و كرب گرديده... از طرف مردم به هيچ وجه تفقدى از من نمى شد و بقاياى از رجال قاجاريه با وجودى كه مخالفت پدرم با مشروطيت بالعرض به نفع آنان تمام مى شد و از چگونگى حالم مطلع بودند، مساعدتى نمى كردند؛ بلكه اذيت هايى از آنان ديدم و مردم متفرقه هم كه در دوره اى لاف دوستى مى زدند، ترك دوستى كرده؛ بلكه با دشمنى آميختند... واز آن جمله از بعضى از اهل علم تهران كه اينك سر به زير خاك فرو كردند (سامحهم الله بلطفه و كرمه) امور غيرمترقبه ديدم.

همچنين به شاگرد خود آيت الله حسن زاده آملى مى گويد:

كار ما به جايى رسيده بود كه وقتى من به حكم ضرورت از خانه بيرون آمده بوده ام و به جايى مى رفتم، مردم از كنار خيابان و مغازه ها از روى استنكار و بيزارى به من اشاره مى نمودند كه اين شخص پسر فلانى است بدين معنا كه كان ما از دين خدا برگشته ايم و از قرآن و اسلام روى برتافته ايم.

علامه شعرانى هم در اين باره به شاگرد خود آيت الله حسن زاده آملى مى گويد:

آقا! اين حاج شيخ عبد النبى نورى آنچنانى، (كه با وجود علماى بسيار در تهران اعلم من فى البلد بود) مانند مرحوم حاج شيخ فضل الله نورى سخت مخالف مشروطه و مشروطه خواهان بوده است. تبليغات سوء، كار را به جايى كشيده است كه مردم علاوه بر اين كه درب مسجد را (مسجد حاج شيخ عبد النبى نورى در سرچشمه تهران را) به روى او بسته اند، خانه او را (در سرچشمه مقابل مسجدش) در حالى كه خود آن جناب و عائله او در خانه بوده اند، سنگسار كردند و پس از شهادت حاج شيخ فضل الله نورى و وقايع ناگوارى كه در تهران و ساير بلاد روى داد، از قتل و هتك و حبس و نهب و تبعيد و غيرها كه مردم فهميده اند از ايادى اجانب چه زخمى خورده اند، كثرت جمعيت نمازگزار با حاج شيخ عبدالنبى در مسجد نامبرده ديدنى بود.

آيت الله شيخ محمدتقى آملى فضاى نجف را نيزاين گونه ترسيم مى كند:

اگرچه هنگام حركتم از تهران شقاق مشروطه و مستبدى در بين اهل تهران كهنه شده بود، بلكه مى توان گفت: به كلى مضمحل بود و نوع اهل علم را از اين راه خلافى نبود، بلكه همه با هم مى زيستند، لكن بقاياى اين شقاق در روش سكنه نجف اشرف ميلى قابل و منزلى با قرار داشت و من بنده به اين جهت در كشمكش بودم و هم مورد عنايت بعضى از رؤساء به جهت انتساب به پدر بسته نمى شدم به اين جهت طريق سلامت اتخاذ كردم و خود را از مدانست با هر دو حوزه كنار كشيدم.

 

زندگى نامه خودنوشت مرحوم ملا محمد آملى

مرحوم ملا محمد آملى خلاصه اى از زندگى خود را با قلم خود به نگارش در آورده است. اثر او را به اين ترتيب مى توان بخش بندى كرد:

بخش اول: شمه اى از زندگى نامه خود؛

بخش دوم: اشاره اى به فضيلت علم و عالم؛

بخش سوم: شكوه از حوادث زمانه (مشروطه).

آيت الله حسن زاده آملى درباره اين اثر مى نويسد:

روز جمعه بيست و دوم ماه محرم سنه هزار و سيصد و هفتاد و سه هجرى قمرى، مطابق دهم ماه مهر سنه هزار و سيصد و سى و دو هجرى شمسى، به حضور انور استادم جامع معقول و منقول آيت الله حاج شيخ محمدتقى آملى قدس سره در تهران كه به تحصيل علوم دينى اشتغال داشتم، تشرف حاصل كردم. به آن بزرگوار عرض كردم: بيوگرافى تنى چند از عالمان نامور مازندران را گرد آورده ام. اگر اجازه بفرماييد از جناب والد شما مرحوم آيت الله مولا محمد آملى - رضوان الله عليه - و نيز از حضرت عالى شرح حالى داشته باشم. در جوابم فرمودند: شرح حال والدم به قلم خودش با شرح حالم به قلم خودم، هر دو با هم در يك جلد مجلد شده اند. شما از روى آن استنساخ بفرماييد و اصل را به ما برگردانيد... ولكن نسخه اى را كه حضرت استاد آملى به رسم امانت به من داده بود، از روى نوشته اصل به قلم والد ماجدش استنساخ شده بود؛ بلكه ظاهر عبارات آن چنين مى نمود كه نسخه اصل را يكى به ديگرى املا يعنى ديكته مى كرده و از آن نويسنده اغلاط املايى بسيار به عبارات روى آورده؛ لذا ما روايات را از مصادر آن ها يافته ايم و نقل كرده ايم و اشعار فخر رازى را از تاريخ ابن خلكان تصحيح كرده ايم و همچنين دو بيت ابن يمين را از ديوانش، و بسيارى از كلمات را به موازين قواعد ادبى.

آيت الله حسن زاده آملى درباره شكوه هاى مرحوم ملا محمد آملى مى نويسد:

بعد از آن كه نسخه اصل امانى را پس از استنساخ، به حضرت استاد آيت الله حاج شيخ محمدتقى آملى قدس سره مسترد داشته ام، از آن جناب پرسيدم كه براى مرحوم والد ماجد شما چه واقعه تلخى پيش آمده بود كه آن بزرگوار اين همه ناله و سوز و گداز دارد و اظهار تاسف و تلهف مى فرمايد واز افرادى سخت دلگير و اندوهگين است و از آنان شكايت دارد و تبرى مى جويد و... ؟ در پاسخم فرمودند: پدرم، چون حاج شيخ فضل الله نورى جدا مخالف با مشروطه و مشروطه خواهان بوده است. منطق ايشان اين بود كه اكثر اين مردم به ما دروغ مى گويند و با ما سر خدعه و مكر و حيله دارند ما بايد فقط قرآن كريم را كه كتاب وحى الهى و دستورالعمل مدينه فاضله انسانى، و معجزه باقيه حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله است، حفظ كنيم. ما نمى دانيم حرف مشروطه از كجا برخاسته است و از چه دهان آلوده اى تلفظ و تفوه شده است و بيگانگان چه اهداف سوء و افكار فريبنده دارند. ما را چه حاجت كه با وجود قرآن كريم به دنبال اين گونه حرف ها برويم؟

 

ترجمه متن زندگى نامه از اين قرار است: (2) (4)

 

و بعد پس آگاه باش اين بنده، خدمتگزار علوم دين و در كمين نشسته اسرار اهل بيت عليهم السلام كه جز اميدوارى به رحمت پروردگار براى كسب توشه روز جزا سرمايه اى ندارد، محمد پسر على، پسر محمد، پسر على آملى - كه خداوند در روز جزا از خطاهايشان در گذرد - در سال 1263 در شهرستان آمل يكى از شهرهاى طبرستان - كه خداوند اهل آن را از حرص و درازى آرزو مصون دارد - متولد شدم.

ابيات زير را جهت آشكار شدن بعضى از حالات سروده ام. [ترجمه شعر]: آمل مولد من است و فرزندان «جوان » از نسب اصيل و حسب مرواريدند و مادرم از فرزندان آل رسول صلى الله عليه و آله است كه هر گاه آرزوها حاصل آيد، بدان افتخار كنم.

 

[در طلب علوم عقلى و نقلى]

هفده سال در آمل پرورده شدم، سپس از آن جا به ديار غربت مهاجرت كردم. در طلب علوم عقلى و نقلى و كشف مشكلات و گشودن گره هاى مسائل دشوار آن ها كوتاهى نكردم تا اين كه در امور ياد شده به مرحله اى كه آدمى با جديت و كوشش بدان مى رسد، دست يافتم؛ ولى با اين همه، تا كنون يعنى سال 1332 ق براى خود مرتبه اى از مراتب استواران و درجه اى از درجات كاملان و فضيلتى از فضائل بلندپايگان نمى يابم؛ بنابراين سزاوار است كه خود به اشعار منسوب به فخررازى تمثل جويم [ترجمه شعر]: پايان گام هاى خردها، پايبند است و بيش تر كوشش جهانيان گمراهى است - جان هاى ما از كالبدهايمان در اندوه و ترس است و حاصل دنياى ما رنج و سختى است - چه بسا مردان و دولت هايى بديديم كه همگى بسرعت نابود شدند و درگذشتند - چه بسا كوه هايى كه مردان به قله هاى آن ها صعود كردند، پس آن مردان همه مردند و كوه ها بر جاى خويش ماندند - از بحث ها در طول عمرمان جز آن كه قيل و قالى جمع كرديم، سودى نبرديم و اين شعر فارسى نيز بدو منسوب است:

دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت

مويى به ندانست بسى موى شكافت

گر چه ز دلم هزار خورشيد بتافت

لكن بكمال ذره اى راه نيافت

 

[در فضيلت دانش]

گذشته از آن چه گفته آمد، گويم: به درستى كه سزاوارترين فضيلت ها به بزرگ داشتن و پيش ترين آن ها در استحقاق مقدم داشتن، دانش است؛ زيرا علم است كه مايه انتظام هر بلندى و بزرگى، و ملاك هر كرامت و بزرگوارى، و اوج هر سيادت و آقايى، و مايه صحت و قوام هر خوشبختى است. به واسطه علم، آدمى در زندگى به بلندى منزلت و بعد از مرگ، به پاداش بزرگ و ياد نيكو دست مى يازد و همو است كه براى انسان به گاه خيانت همه دوستان، دوست واقعى، و به گاه بى اعتمادى به همه ناصحان مهربان، مهربانى صميمى است و دانشمندان هستند كه وارثان پيامبران و سروران مسلمانان و خواننده مردم به روز جزايند.

از خدا خير كثير باد شاعر پارسى گوى را كه چنين سرود:

مال مايل بود اى ابن يمين علم طلب

كز تو يكدم نشود در غم و شادى منفك

علم دادند به ادريس و به قارون زر و سيم

شد يكى فوق سماك و دگرى تحت سمك

بنابراين، حيات دل ها از جهالت و نور ديده ها از ظلمت و نيروى كالبدها از سستى در علم است. به واسطه علم است كه بندگان به منازل نيكان و مجالس نيكوكاران و درجات عالى بار مى يابند. گفت و گوى علم، معادل روزه دارى، و درس گفتنش مساوى شب زنده دارى است. به وسيله علم است كه پروردگار عالم، عبادت و اطاعت، و ارتباط خويشاوندان به يك ديگر وصل و حلال و حرام خدا شناخته مى شود و علم، پيشواى عمل، و عمل پيرو آن است. خداوند آن را به نيكبختان مى آموزد و بدبختان را از آن محروم مى كند. پس خنك آن كه خداوند او را از علم بى بهره نسازد.

نزد مولايمان جعفر بن محمد عليه السلام از فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره اين كه نگاه به صورت عالم عبادت است، سخن به ميان آمد. آن جناب فرمود: مقصود رسول خدا صلى الله عليه و آله عالمى است كه هر گاه به او نگاه كنى، تو را به ياد آخرت اندازد و هر عالمى كه خلاف اين بود، پس نگاه به او گناه و مايه گمراهى است.

 

[چه عالمى امانتدار پيامبران است]

و نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: عالمان امانتداران پيامبران بر بندگان خدايند، البته تا وقتى كه با سلاطين در نياميزند؛ پس هرگاه با آنان درآميختند و در امور دنيا مداخله كردند، به تحقيق به پيامبران خيانت كرده اند؛ پس، از آنان بپرهيزيد. و نيز آن جناب به ياران خويش فرمود: علم را بياموزيد و براى علم، آرامش و بردبارى را فراگيرند و دانشمندانى سركش مباشيد كه دانايى شما در اثر نادانى تان قامت راست نمى كند و از حضرت عيسى عليه السلام روايت است: مثل دانشمند بد (بى خير) مثل سنگ سختى است كه در دهانه جوى واقع شده باشد كه نه خود آب مى آشامد و نه آب را رها مى كند تا به كشت و زرع پيوندند.

در كلمات بعضى از بزرگان چنين آمده است: هرگاه ديدى كه عالم با سلطان ملازمت دارد، بدان كه او دزد (راهزن) است. مبادا كه فريفته اين گفته شوى كه او با اين كار، حقى را به صاحب حق باز مى گرداند يا از مظلوم دفاع مى كند؛ زيرا به درستى اين سخن مكرى شيطانى است كه دانشمندان فاجر، آن را نردبان پيشبرد مقاصد خود قرار داده اند، و يكى از حكيمان فرمود: هرگاه دانشى نصيب شد، مبادا كه نور دانش را با تاريكى گناهان خاموش كنى و روزى كه اهل دانش با نور علمشان شتاب مى گيرند، تو در ظلمت و تاريكى باقى بمانى. سرانجام رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خيانتى كه آدمى در كالاى دانش مى كند، بسيار سخت تر از خيانتى است كه در مال مى كند.

در اين جا امور پنهان فراوان است؛ ولى براى كسى كه شاهدانه گوش فرا دهد، همين قدر كافى است.

 

[بيان چگونگى گذراندن عمر و شكوه از زمانه]

غرض از سياه كردن اين اوراق آن است كه به طور خلاصه بيان كنم عمر خويش را تا كنون به چه صورت گذرانده ام و به خداوند پناه مى برم از اين كه آن را به بطالت و جهالت صرف كنم و با اين كه خود را از صاحبان عقل و ياران معقول به شمار مى آورم، در روز رستاخيز يكباره از ميان ساقط شوم.

از آغاز تا كنون همواره دل پريشان بوده و در تيررس سختى ها و آسيب ها و معرض خطاها و لغزش ها قرار داشتم؛ به ويژه در اين زمان كه مطلق خيرات و نيكى ها بساط خويش از بسيط زمين برچيده و به محل خود بازگشته اند.

همت ها از مقدم داشتن نيكى ها كوتاه، كارهاى نيك، ناپديد؛ سخنان صادقانه، كهنه؛ راه هاى گمراهى و جهالت، باز؛ درهاى دادخواهى و انصاف، بسته، ستم هويدا؛ دانش، متروك؛ جهل، مطلوب؛ پستى و دون صفتى، چيره؛ كرم و مردانگى، پوشيده؛ دوستى، ضعيف؛ دشمنى، نيرومند؛ نيكان عالمان، خوار و محقر؛ نادانان شرور، محترم و گرامى؛ مكر و فريب، بيدار؛ وفا و پرهيز، خواب؛ دروغ، برگزيده، راستگويى، مردود و فرو رفته، حق، مغلوب و شكست خورده؛ باطل، پيروزمند و با حرمت؛ پيروى از خواهش نفسانى، روشى پيروى شده؛ احكام شرع مهمل و معطل؛ ستمديده حق پيشه، حقير و خوار؛ ستمگر باطل كيش، عزيز و شرافتمند؛ آز، چيره؛ قناعت، مغلوب؛ عالم، بى وفا، و زاهد فريبكار است. علم در دست گروهى است كه خود در دست تقليد اسيرند و آن را بدون استوارى و راستى به دست مى گيرند. همه كارشان لجاجت و دشمنى و تمام سرمايه آن ها، انحراف از راه درستى و راستى است.

 

[پيدايش آتش فتنه و بدعت]

در اين روزهاى نامبارك، همراه با شريكان گمراهشان بر امرى اتفاق كردند كه خداوند را در آن، بر خود خشمناك ساختند و او نيز از آنان روى بگردانيد و عقوبت خويش را بر آن ها نازل و رحمت خود را از آنان دور كرد. شيطان بر آن ها چيره شد و از ياد خداوند غافل شان ساخت. نفرين بر آنان و بدعتى كه در دين نهادند، و اساس مخالف راه حق آشكار را پديد آوردند. شيفته سخن بدعتى شدند كه پايان آن خرابى شريعت سيد المرسلين، و آشكار ساختن فتنه اى است كه حرارت آتشش تا روز رستاخيز فرو نخواهد نشست.

نامردانى فرومايه و نادان كه پيرو هر بانگ و صدايى اند و با نور دانش روشن نشده و به پايه اى استوار پناه نبرده اند، از آنان پيروى كردند. گرچه پس از مدتى، مانند پشيمانى يزيد لعين در كشتن سرور جوانان بهشت، از كرده خود سخت پشيمان شدند.

 

[مبارزه اهل حق با بدعت ها و موضعگيرى مخالفان]

گروهى از اهل حق، چون پيدايش اين بدعت هاى منكر و برانگيختن آن فتنه هاى نو را ديدند، آنان را به سخت ترين شيوه نهى كردند و بر نهى خويش اصرار ورزيدند، چرا كه به اقتضاى فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله آن جا كه فرمود: هر گاه در امت من بدعتى پديدار شود، دانشمند بايد دانش خويش را آشكار سازد، پس هر كس چنين نكند، لعنت خداوند بر او باد، از شهريار چيره (خداوند) و اين كه آنان را در خانه آخرت برند ترسناك بودند.

اين جا بود كه آن بزرگان اهل حق، هدف تيرهاى بلا و مرگ قرار گرفتند و حق درباره آنان مراعات نشد؛ پس گروهى از آنان كشته و جمعى اسير و فرقه اى از وطن خويش دور شدند و قلم قضا براى شان به چيزى كه مايه اميد پاداش نيكو است، جارى شد.

 

[تبعيد به ديار غربت]

و من از جمله كسانى بودم كه از خانه خود به ديار غربت و بلاد وحشت تبعيد شدم. اگر فاش ساختن مصيبت، سبب هدر رفتن پاداش نمى شد و اگر پنهان داشتن بلا و صبر بر آن باعث فزونى پاداش نمى بود، هر آينه درباره آن چه در آن اوقات بر من گذشت، داد سخن مى دادم، ولى براى آن كه ذخيره روز ميعاد را طلب كرده باشم، شكايت غم و اندوه خويش را فقط به خداوند متعالى باز مى گويم. اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:

سه چيز از گنجينه هاى بهشت است: پنهان داشتن صدقه، آشكار نساختن مصيبت، پوشيده داشتن بيمارى، و نيز آن جناب فرمود: صبر در مقايسه با ايمان به منزله سر براى بدن است؛ بنابراين آن را كه صبر نباشد، ايمان نباشد.

 

[بازگشت به وطن و وفات]

سپس بعد از مدت كمى كه فتنه سخت گذشت، از آن اقامتگاه وحشتناك به محل تولد خود و موطن پدرانم منتقل شدم و دو سال در آن جا سكونت داشتم و بعد به نهان خانه رى مهاجرت كردم. [آن جناب در سال 1336 ق نداى حق را لبيك گفت و در روضه رضوان آرميد].

 

پى نوشت:

1) آيت الله حسن زاده آملى درباره مقام علمى مرحوم شيخ فضل الله مى نويسد: روزى حضرت استاد اعظم آيت الله حاج ميرزا ابولحسن حسينى رفيعى قزوينى - رفع الله درجاته - پس از جلسه درس به مناسبتى فرمودند: مرحوم حاج شيخ فضل الله نورى مجتهد مسلم بوده است و بسيار جاى تعجب است كه چه پيش آورده اند كه يك روحانى مجتهد مسلم براى حفظ جانش تقيه نكرده است و نيز حضرت استاد علامه شعرانى، روزى بعد از جلسه درس مكاسب شيخ انصارى به مناسبتى فرموده است من حواشى مرحوم حاج شيخ فضل الله نورى را بر مكاسب شيخ ديده ام و حقا با حواشى آقا سيد محمد كاظم يزدى برابرى مى كرد و از آن كم نداشت.

1) اين ماجرا پيام حقى دارد، و آن اين كه لايه عميق فرهنگ مردم ايران، شيعى است و همواره براى عالمان اين مكتب احترام فراوانى قائل است. اگر گروهى از مردم كنار جنازه به دار آويخته شيخ فضل الله به شادمانى پرداختند، از آن جهت بود كه در اثر تبليغات، خود را در برابر جنازه مستبدى پنداشتند، نه برجسته ترين مجتهد پايتخت. با اين وصف آن غفلت بزرگ، حتى يك شب هم دوام نياورد و افكار عمومى اجازه به دار آويخته شدن عالمى ديگر را نداد و حتى تحمل تبعيد او به خارج از ايران را نيز نداشت.

3) به نقل از: حسن حسن زاده آملى، در آسمان معرفت، ص 180 - 184.

4) اين ترجمه از حجت الاسلام و المسلمين حسن رمضانى است. ر. ك: حسن حسن زاده آملى: در آسمان معرفت، ص 184 - 191.

 

برگرفته از:

1- سایت حوزه hawzah.net

2- فصلنامه آموزه؛ شماره 3 ، نوشته: مهدى رنجبريان

 
 

    364 بازديد     0 امتياز     0 مطلب


مطالعات موضوعي
●   انقلاب مشروطه (155)
●   روحانيت شيعه (46)

مطالعات منطقه اي
●   ایران (765)

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 




 
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب