به گفتهي ميشل فوكو{1}، فلسفه در فرانسهي پس از جنگ در عين آن كه به ماركسيستي يا غيرماركسيستي، و پديدار شناختي يا غيرپديدار- شناختي تقسيم ميشد، ميتوانست به دو رشتهي مختلف ديگر تقسيم شود: يكي فلسلفهي تجربهي حسي و سوژه، و ديگري «فلسفهي دانش، عقلانيت و مفهوم»- فلسفهيي معرفتشناختي تر. در حالي كه بيترديد چهرهي مسلط رشتهي نخست سارتر بود، فوكو ميگويد، چهرهي اصلي رشتهي دوم، ژرژ كانگييم- استاد راهنماي رسالهي دكتري او دربارهي ديوانگي- بوده است. در واقع، كانگييم، كه از تظاهر به دور و انساني فروتن بود، بر رويكرد ساختاري به تاريخ، ماركسيسم و روانكاوري تأثيري گذاشت كه درك عمومي را دربارهي اين كه چه كساني در محافل روشنفكري و دانشگاهي نقش اصلي را بازي ميكنند بسي پشت سر نهاد. در حقيقت، كانگييم در 1956 آنگاه كه، در سخنرانييي در دانشكدهي فلسفه، دانيل لاگاش- پدر روانشناسي باليني- را به نقد كشيد، راه را براي لاكان همواره كرد. متن اين سخنرانراني ده سال بعد در نشريهي دفترهاي تحليل (Les cahiers pour l'analyse) تجديد چاپ شد، نشريهيي كه ژاك آلن ميلر – داماد ژاك لاكان – در دههي 1960 در اكول نرمال سوپريور (خيابان دولم) جاني دوباره بدان بخشيد. در اين سخنراني، كانگييم با سخناني كه اكنون مشهور شدهاند به سيماي پوزيتيويستي روانشناسي اشاره ميكرد، كه آن را به فسلفه منهاي دقت آن، اخلاق منهاي خواستههاي آن، و پزشكي منهاي تحقيقپذيري آن تبديل كرده بود.{ 1}
زندگی
ژرژ كانگييم(Georges Canguilhem) در 4 ژوئن 1904 در كاستلنودار در جنوب غربي فرانسه به دنيا آمد. در 1924، همراه سارتر، نيزان و آرون، پس از شاگردي آلن(1)، دورهي ليسانس فلسفهي خود را در اكول نرمال سوپريور گذارند. كانگييم، پس از به پايان رساندن مطالعات خود در فلسفه، مدركي در پزشكي گرفت تا بتواند در زمينهي تاريخ و فلسفهي علم به تدريس و تحقيق بپردازد. او، پس از تدريس در مدرسهيي در تولوز و در جريان جنگ، به تدريس در دانشگاه استراسبورگ پرداخت،جايي كه درس او دربارهي هنجارها و بهنجار اساس رسالهي دكتري او در پزشكي قرار گرفت، كه در 1943 از آن دفاع كرد. كانگييم، پس از دورهيي اشتغال در مقام بازرس كل آموزش ملّي، در 1955 جانشين گاستون باشلار در كرسي فلسفهي سوربون شد. در 1961، كانگييم بود كه، در هيأت داوراني كه ميشل فوكو در برابر آن از رسالهي خود دربارهي تاريخ ديوانگي دفاع كرد، اذعان داشت كه دست پروردهاش در سخن گفتن از ديوانگي استعداد يك شاعر را دارد.
ژرژ كانگييم در 11 سپتامبر 1955 درگذشت.
اندیشه و آثار
كانگييم، با دفاع راسخ از فوكو در برابر حملات سارتر و هواداران او، صحنه را براي پيدايش تاريخي از علم آماده كرد كه آشكارا از هرگونه تكاملگرايي اجتناب ناپذير يا هر گونه درك انباشتي از دانش به عنوان پيشرفت، فاصله ميگرفت. او نسلي از متفكران را به انديشهي تاريخ ساختاري علوم عادت داد، انديشهيي كه ميكوشد ناپيوستگيهاي تاريخ علم را همان قدر توضيح دهد كه پيوستگي آن را كمتر كسي چون ميشل فوكو هوشمندانه از چشم انداز ساختارگرايانهيي كه در اينجا مورد نظر ماست بر مختصات عمومي طرح كانگييم انگشت گذاشته است. به طور خلاصه، برخي از نكات مهم فوكو از اين قرار بودند.
تا پيش از گانگييم، رويكرد رايج به تاريخ علم، گذشته را در رابطهي منسجم و پيوستهيي با حال قرار ميداد. معناي ضمني اين رويكرد آن بود كه از زماني كه يك علم و موضوع آن تثبيت ميشود، آن علم به ضامن حقيقت تبديل ميشود. از اين قرار، رشتههاي علمييي كه در سدههاي هفدهم و هجدهم به وجود آمدهاند، شالودهي علومي هستند كه در سدههاي نوزدهم و بيستم پيدا شدهاند. مشكل چنين رويكردي اين است كه بر پنداري گذشتهنگرانه مبتني است. اين رويكرد، فرض ميكند كه گذشته طليعهي حال است. اما، اين هنوز همهي مسأله نيست. اين رويكرد فرض ميكند كه حال، ساكن و بيتغيير است و، از همين رو، تاريخ علم آنگونه كه امروز نوشته شود براي فردا هم همان اعتبار امروز را دارد. امّا، به نظر كانگييم، وجه مشخصهي علم نه بسته بودن و پيوستگي بل باز بودن و ناپيوستگي است. چيزي كه شايد در تاريخ علم امري جزئي يا حتا مسألهيي فرعي و نامرئي به نظر آمده باشد، ممكن است براي پرداختن به مسألهيي تازه كشف شده ناگهان به امري اصلي تبديل شود. فوكو ميگويد، از همين روست كه «كشف تخمير غيرسلولي – كه در دوران فرمانروايي پاستور و ميكروبيولوژي او پديدهيي «جانبي» به شمار ميآمد- پس از پيشرفت فيزيولوژيكي آنزيمها، به نقطهي گسست اساسي {از گذشته} بدل گرديد.»{3} از آنجا كه علم ناگزير در حال تغيير است – از آنجا كه، به نظر كانگييم علم پيش از هر چيز يك «سيستم باز» و از همين رو تحت تأثير محيط پيرامون خود است - «در هر لحظه به گونهيي خودانگيخته تاريخ خود را ميسازد و باز ميسازد»{4}.
اين درك از علم، كه در آن علم، تاريخ خود را باز ميسازد، حتا در مورد رشتههايي كه به درجهي بالاي صوري شدن رياضيات نرسيدهاند، از اين هم مبرمتر ميشود. از اين روست كه كانگييم در پژوهشهايش تقريباً به تمامي بر زيستشناسي و پزشكي، يعني علوم مربوط به حيات، تكيه كرده است. او تاريخ علم را «از بلنديهاي» آن به «نواحي ميانه»يي پائين كشيده كه در آنها دانش آشكارا به محيط خارجي وابسته است.
نتيجهي نهايي كار او اين است كه حقيقت و خطا، همانگونه كه نيچه گفته است، فقط از زاويهي ديد خاصي حقيقت و خطا هستند. پس، در تاريخ علم آن چيزي مهم و جالب است كه از چشم انداز حال چنين باشد. اين نكته در اين گفتهي كانگييم تصريح شده است كه «در زمان حال است كه مسائل تفكرانگيز ميشوند.»{5} درست از همين روست كه هيچ تاريخ علم يكسره بيطرفي نميتواند وجد داشته باشد. پس، بايد پذيرفت كه، اولاً، روايت خاصي از حقيقت و خطا ممكن است دروغين باشد و، ثانياً، در هر مورد، خطا – يا كذب – ميتواند همان قدر روشنيبخش تاريخ علم باشد كه «حقيقت». بنابراين، هدف كانگييم نه كشف حقيقت بل جست و جوي راهي است براي به وجود آوردن دانشي در اين مورد كه چگونه در لحظهي معيني از تاريخ علم، صدق و كذب شكل ميگيرند. در اين معنا، امكان آن هست كه يك حالت از تشكيل دوگانگي صادق – كذب با حالت ديگري از آن ناپيوسته باشد و اغلب چنين است. به طور كلي، {مفهوم} ناپيوستگي مستلزم آن است كه تاريخ علم را چون مجموعهيي از خود- تصحيح كنندگيهاي علم در نظر گيريم.
با آن كه كانگييم، در آثار بعدي خود، دربارهي داروين و رابطهي داروين با پيشينيان و پيشكسوتان خود سخن گفته است، ليكن نامدارترين و مربوطترين اثر او دربارهي شرح رويكردش به تاريخ علم پزشكي كتاب او به نام دربارهي بهنجار و بيمارگونه است، كه نخست در 1943 منتشر شد و سپس در 1966 با اضافاتي تجديد چاپ شد. هدف اين كتاب، اداي سهمي است در توضيح تفاوت بين {مفاهيم} بهنجار (نرمال) و بيمارگونه (پاتولوژيك) از طريق بررسي نحوهي پيدايش اين مفاهيم در فيزيولوژي و بيولوژي در طول سدههاي نوزدهم و بيستم. پرسش راهنماي اين پژوهش چنين است: {مفهوم} بهنجار چگونه در زيستشناسي و پزشكي تثبيت ميشود؟ منظور از بهنجار ميتواند تندرستي باشد، در مقابل بيمار يا آنچه كه حكم به بيمارگونه بودن آن شده است. اما، اگر حيات را به عنوان يك كلّ در نظر گيريم ميتوان به معنايي بيمار يا امر پاتولوژيك را نيز در مفهوم «بهنجار» گنجاند.
در قرن نوزدهم، پزشكي را علم بيماريها و فيزيولوژي را علم حيات ميدانستند. اما پرسشي به وجود ميآيد كه اين دوپارگي را واژگون ميكند: آيا بيماري نيز بخشي از حيات نيست؟ يا، به عبارتي ديگر: آيا فيزيولوژيكي به تمام معني ميتواند بدون استناد به بيماري به وجود آيد؟ آيا بيماري حالتي نيست كه در آن بدن واقعاً به موضوع دانش تبديل ميشود؟ حكيمان يونان باستان بهنجار را معادل هماهنگي و تعادل، و اختلال را معادل بيتعادلي، «سوء هماهنگي» (dysharmony) يا «نابهنجاري» (anormality) ميدانستند. پيشوندهاي «dys-» و «a-» برناپيوستگي {مفاهيم} بهنجار و بيمارگونه دلالت ميكنند. پزشكي قرن نوزدهم، عمدتاً از طريق كار كلود برنار در فيزيولوژي آزمايشي، ديدگاهي كمّي (عمدتاً مربوط به سطوح تحريك) دربارهي تفاوت بين بهنجار (تندرست) و پاتولوژيك (بيمار) به وجود آورد. بيماري به معني حالتي فزونتر از هنجار (hyper-normal) يا فروتر از هنجار (hypo-normal) دانسته شد. به سخن ديگر، به نظر برنار، بين تندرستي و بيماري رابطهي پيوستگي وجود دارد. پس، شناخت فيزيولوژي بدن بهنجار در عين حال به معني آشنايي با مبناي بدن بيمار نيز بود. به طور خلاصه، در الگوي كمّي، {شناخت} تندرستي (بهنجاري) راهي براي شناخت بيماري بود.
در قرن بيستم، كار رنه لريش چشمانداز كمّي رويكرد پوزيتيويستي را متزلزل ميكند. به نظر لريش، تندرستي معادل «خاموشي اعضاي بدن» است. اكنون، تندرستي (بهنجاري) به چيزي يكسره مسلم تبديل ميشود؛ سالم، بدني است كه تجربهيي به ما انتقال نميدهد {چرا كه خاموش است.م} يا شناخته نشده است؛ اكنون، شناخت بدن تنها با عزيمت از چشم انداز بيماري – از چشمانداز پزشكي و نه فيزيولوژي- ميتواند به دست آيد.
با اين همه، باز هم ماهيت امر بيمارگونه بدون توضيح باقي ميماند. پيداست كه اين امر را يا از ديدگاه كسي كه احساس بيماري ميكند ميتوان توضيح داد يا از نظرگاه خود علم پزشكي، كه در حالت اخير ميتوان وجود وضعيتي بيمارگونه را پيش از آن كه بيمار شناخت آگاهانهيي از آن داشته باشد. به معنايي كاملاً پزشكي، توضيح داد. در حالي كه با تكنولوژي بسيار پيشرفته ميتوان بدون اتكا به شخص بيمار شناختي از بيماري به دست آورد، كانگييم، در جمعبندي انديشهيي كه در سراسر كتاباش جريان دارد، ميگويد پزشك فراموش ميكند كه در نهايت «بيمار است كه او را صدا ميزند». يادآوري اين امر بديهي به كانگييم امكان داد تا بر اين نكته تأكيد كند كه فرق بين فيزيولوژي و پاتولوژي تنها «معنايي باليني (كلينيكي)» دارد. اين، نكتهي مهمي است. كانگييم، در مقابل آنچه او آن را رويكرد پوزيتيويستي به علم ميداند و در آن شخص بايد بداند تا بتواند عمل كند، به سود اهميت «تكنيك» استدلال ميكند. يعني، تنها با رجوع به محيط يا شرايطي كه تندرستي و بيماري در آن وجود دارد (و نه كوشش براي تميز اين دو به گونهيي نظري و پيشيني)، ميتوان آنها را از هم تميز داد. رجوع به شرايط بدين معني است كه تميز بهنجاري و بيمارگونگي را بايد موقت و پيوسته در معرض تغيير دانست. چنين مينمايد كه رويكرد كانگييم در اين جا، به جاي بستن راههاي گسترش عامليت انسا، ميتواند به تقويت ژرف آن بينجامد.
مضمون مهم ديگري كه در اثر كانگييم، پژوهش قرن بيستم توانسته است نشان دهد كه يك موجود زنده ميتواند كاملاً بهنجار باشد بيآن كه ربط چنداني با ميانگين آماري داشته باشد. در واقع، يك هيولا (امر نامعلول) ميتواند به اين معنا كه هنجار خود را در رابطه با محيط پيرامون خويش ميسازد، پديدهيي كاملاً بهنجار باشد. «موجود زنده و محيط پيرامون آن، اگر جدا از هم در نظر گرفته شوند، بهنجار نيستند: رابطهي آنهاست كه آنها را بهنجار ميكند».{6} يك امر نابهنجار ميتواند نادر و در همان حال به اين معنا بهنجار باشد.
كانگييم، در بحث مفصل خود دربارهي تفاوت بيماري و تندرستي، نشان ميدهد كه اگر چه مرز بين بهنجاري و بيمارگونگي ناروشن است، ليكن اين به معني پيوستگي آنها نيست. با اين همه، اگر زندگي را نوعي تماميت بدانيم، اين را نيز بايد به رسميت شناسيم كه بيماري را نميتوان نابهنجاري به معناي مطلق دانست. در واقع، اگر قرار بود كسي فقدان تندرستي را تجربه نكنند، نتايج زيانآوري به وجود ميآمد، زيرا با توجه به اين كه موجود زنده در اساس يك سيستم باز است، اين موجود به وسيلهيي نياز دارد تا با غلبه بر آن نوع موانعي كه بيماري بر سر راهش ميگذارد، وضعيتي نوين بيافريند. پس، «حتا از نظر فيزيولوژي، انسان تندرست از برابر مشكلاتي كه اختلالهاي گاه ناگهاني عادتهاي او به وجود ميآورند نميگريزد؛ تندرستي او بر اساس توانايياش در غلبه بر بحرانهاي انداموار براي ايجاد نظمي نوين سنجيده ميشود.»{7}
در علم پزشكي قرن بيستم، تندرستي نه فقدان كامل بيماري بل توان بازگرداني حالت پيشين از طريق كوششي است كه ممكن است بنيان ساختاري شخص مبتلا را تغيير دهد. اين تغيير بنيان ساختاري، كه معادل است با كنش متقابل موجود زنده را شرايط موجوديت خويش، نه به حالتهاي نابهنجار ميانجامد. كانگييم ميگويد، به اين معنا، انسانها موجوداتي «هنجارگذار»ند، نه از آن رو كه خود را با هنجارها منطق ميكنند بل بدين دليل كه موجوداتي هنجارآفرين يا سيستمهايي باز و وابسته به محيط خودند. همان گونه كه نويسندهي ما ميگويد: «در يك سيستم، هنجارها با هم رابطهيي نسبي دارند.{ 8} بيماري، يعني مانع، محرك ضروري هنجارسازي لازم براي تندرستي است.
با توجه به جايگاه مهمي كه كانگييم به امر بيمارگونه اختصاص ميدهد، او با برداشتهاي رواني – اجتماعي دربارهي هنجار مخالف است. آثار تالكوت پارسونز نمونهيي از چنين برداشتهايي است. در اين آثار، هنجار پيشيني يك جامعهي خوش كاركرد و كمابيش خوب تنظيم شده مسلم گرفته ميشود، و مخالفت با اين هنجار، در صورتي كه از حد معيني بگذرد، امري بيمارگونه و براي موجوديت جامعه خطرناك به شمار ميآيد. نظريهيي اجتماعي از اين دست، جامعه را سيستمي نسبتاً بسته در نظر ميگيرد كه در آن تندرستي به جاي آن كه با آفرينش شكلهاي نويني از هنجارمندي ابقا شود با رضايت دادن به هنجار ابقا ميشود.
در مجموع، همانگونه كه از سخن فوكو برميآيد، به نظر كانگييم تاريخ علم خود گرايش دارد كه سيستمي باز باشد. علم، «تاريخ خود را در هر لحظه ميسازد و باز ميسازد»؛ به هنجاري دست مييابد فقط براي آن كه آن را بازنگرد و دگرگون كند. از همين رو، علم گرايش دارد كه فرايندي ناپيوسته باشد، زيرا كثرت هنجارها، بنا به ماهيت خود متضمن ناپيوستگي هنجارها است. تاريخ، به عنوان تاريخ پيوسته، مانند مفهوم شوژهي استعلايي، سيستمي است بسته و اساساً ناتوان از تغيير به هر معناي اساسي حال آن كه تاريخ ناپيوسته تاريخي است كه هميشه از خود پرسش ميكند، همان گونه كه كانت در مورد جنبش روشنگري ميكرد. همين اصل پرسش است كه، شايد بيش از هر چيز ديگري، فوكو را به كانگييم پيوند ميدهد، همان گونه كه كانگييم خود با مهمترين تحولات علم قرن بيستم در پيوند است.
پينوشتها
[1]. Michel Foucault, “Introduction” in Georges Canguilhem. On the Normal and the Pathological.trans. Carolyn R. Fawcett. Dordrecht. Holland. Reidel Publishing Company. 1978. Pp. Ix-xx.
[2]. Elsabeth Roudinesco. Jacques Lacan and Company. A History of Psychoanalysis in France, 1925-1985, trans. Jeffrey Mehlman. Chicago. University of Chicago Press. 1990.p.221.
[3]. Foucault. “Introduction” in Canguilhem. On the Normal and the Pathological. P. xiv.
[4]. ibid.
[5]. Canguilhem. On the Normal and the Pathological , 9. 27.
[6]. ibid.. p. 27.
[7]. ibid.. p.117.
[8]. ibid.. p. 153.