ايدئولوژى، شكلى از يك فلسفه اجتماعى يا سياسى است كه در آن عناصر عملى به همان اندازه برجسته و مهم و ممتاز است كه عناصر و اجزاى نظرى. ايدئولوژى نظامى از تصورات و افكار است كه هم قصد تفسير جهان را دارد و هم قصد تغيير آن را.
مبادى و مختصات ايدئولوژى
ايدئولوژى در عصر انقلاب فرانسه:
واژه ايدئولوژى اول بار در دوران انقلاب فرانسه و توسط فيلسوفى به نام دوستوت دوتراسى (۱) به منزله عنوان مختصر و خلاصه اى بر آنچه «عقيده شناسى» ناميده مى شد، ظاهر و رايج شد. دوتراسى مدعى بود كه ايدئولوژى با شناخت شناسى فيلسوفانى چون جان لاك (۲) و كندياك (۳) مطابق و منطبق است. چه اينكه به زعم اين فيلسوفان تمامى معرفت آدمى، معرفت به تصورات و ايده هاست. اما فى الواقع دوتراسى به فرانسيس بيكن (۴) بيشتر مديون و مرهون است تا آن جا كه به او به همان ميزان احترام مى نهاد كه به فيلسوفان فرانسوى عصر روشنگرى حرمت مى گذاشت. بيكن عقيده داشت كه وظيفه و شأن علم، صرفاً توسعه دانش نيست بلكه «ترقى و بهبود زندگى بشر بر روى زمين» نيز هست. همين تلفيق و امتزاج انديشه و عمل بود كه ايدئولوژى دوستوت دوتراسى را از نظامات و نظريات و فلسفه هايى كه اساساً و صرفاً توضيحى و تبيينى بودند، متمايز و ممتاز ساخت. «عقيده شناسى» يك نظام علمى بود كه در عين حال در دل خود يك «پيام» هم داشت و آن اينكه علم در خدمت آدمى است. حتى شايد بتوان گفت كه علوم مختلف به واسطه تسلط بر نفوس متعصب و مهيا ساختن آنها براى پذيرش اقتدار و مرجعيت عقل، نجات بخش آدمى است. دوستوت دوتراسى و ايدئولوگ هاى پيرو او نظامى از تعليم و تربيت ملى پروردند كه به عقيده آنها فرانسه را به سوى يك جامعه عقلى و علمى سوق مى داد. تعاليم آنها آميزه اى بود از اعتقاد راسخ به آزادى فردى، به همراه يك طرح فراگير و همه جانبه حكومتى كه براى مدت كوتاهى (۹۹-۱۷۹۵.م) تحت نظر هيأت مديره (۵) به نظريه رسمى جمهورى فرانسه مبدل شد. ناپلئون (۶) ابتدا از دوستوت دوتراسى و همفكرانش حمايت نمود اما پس از چندى در برابر او موضع گرفت. ناپلئون تا آنجا پيش رفت كه در دسامبر ۱۸۱۲.م ارتش فرانسه را به دليل شكست در برابر نفوذ ايدئولوژى هاى رقيب به باد انتقاد گرفت.
بنابراين ايدئولوژى از همان آغاز، مضمونى انقلابى و تحرك آفرين داشت اگرچه دوستوت دوتراسى آن را اصطلاحى خشك، بى روح و فنى فرض كرده بود. از سوى ديگر، وى به حكم دلبستگى و تعلق خاطر شديد به «عقيده شناسى» واژه ايدئولوژى را واجد خصلت و خصيصه ستايش آميز مى دانست. ناپلئون اما واژه ايدئولوژى را چيزى مى دانست كه بر احساس بدگمانى و سوءظن نسبت به همه چيز در يك انقلاب دلالت دارد. از همان زمان بود كه ايدئولوژى نقش دوگانه اى ايفا كرد: هم ستايش آميز بود و هم قبيح و مطرود. اين نكته نه فقط در زبان فرانسه بلكه در زبان آلمانى، انگليسى، ايتاليايى و به طور كلى همه زبان هايى كه اين واژه را وارد و ترجمه كردند رخ داد.
ماهيت ايدئولوژى جديد:
پاره اى مورخين، قرن نوزدهم را عصر ايدئولوژى ناميده اند؛ نه از آن جهت كه اين واژه در اين قرن شيوع و گسترش فراوان يافت بلكه به اين دليل كه بسيارى از نظام هاى فكرى اين دوران وجهه ايدئولوژيك داشتند و به اين اعتبار از افكار رايج در قرون پيشين ممتاز و متمايز بودند.
ايدئولوژى همواره واژه اى بحث برانگيز و محل مناقشه بوده است. يكى از دلايل اين مناقشه هميشگى ناشى از عدم توافق در تعريف اين واژه است. از ايدئولوژى به دو طريق خاص و عام مى توان سخن گفت. ايدئولوژى به معناى عام عبارتست از هر نوع نظريه معطوف به عمل و هر نوع اقدام عينى و عملى كه در زير فروغ يك نظام فكرى و نظرى روشن شده است. اما ايدئولوژى به معناى خاص، كاملاً منحصر به تلقى اوليه اى است كه دوستوت دوتراسى از اين واژه داشت. با اين همه مى توان ويژگى هاى شاخص ايدئولوژى را چنين برشمرد:
۱) ايدئولوژى، يك نظريه تبيينى و توضيحى درباره تجارب بشر از جهان خارج است.
۲) ايدئولوژى، برنامه و طرحى براى يك سازمان و نظام اجتماعى - سياسى است.
۳) ايدئولوژى، تحقق اين طرح و برنامه را مستلزم نوعى جدال و نزاع مى داند.
۴) ايدئولوژى صرفاً از ترغيب و تشويق افراد بهره نمى گيرد بلكه هوادارانش را به استخدام خود در مى آورد و اساساً نيازمند چيزى است كه اصطلاحاً «تعهد» ناميده مى شود.
۵) اگر چه مخاطب ايدئولوژى توده هاى كلان مردم است اما نقش رهبرى را على الاصول به روشنفكران مى سپارد.
با توجه به خصوصيات پنجگانه فوق، مى توان نظام هاى ايدئولوژيك را آن چنان متكثر و متنوع دانست كه شامل پوزيتيويسم اگوست كنت (۷)، كمونيسم، سوسياليسم، نازيسم، فاشيسم و انواع خاصى از ناسيوناليسم شود. همين كه تمامى اين «ايسم ها» به قرن نوزدهم يا بيستم تعلق دارند اين ذهنيت را ايجاد مى كند كه ايدئولوژى ها عمرى درازتر از عمر لفظ ايدئولوژى ندارند و همه آنها ضرورتاً و اساساً به عصرى منتسب اند كه اعتقادات دنياگرايانه به طور روزافزون جايگزين عقايد دينى سنتى شد.
ايدئولوژى و مذهب:
گاهى از ايدئولوژى چنان سخن گفته مى شود كه گويى به همان مقولات منطقى تعلق دارد كه اديان به آنها مرتبطند. بى گمان هم دين و هم ايدئولوژى، نظامات «مطلق و جامع» به معنى خاص اند. هر دو با سؤال از حقيقت و نيز با نوع رفتار و عمل سر و كار دارند. اما احتمالاً تمايز و اختلاف شان بيش از تشابه و اشتراك آنهاست. يك نظريه دينى درباره واقعيت، معمولاً در قالب واژه هايى شكل مى يابد كه نظم قدسى و الهى دارند و به ندرت به جهان بدون توجه به آخرت نظر مى كند برخلاف ايدئولوژى. ممكن است كه دين، سوداى يك جامعه عادله را در سر داشته باشد و يا حتى آن را بيان و عرضه كند اما منطقاً نمى تواند براى چنان رؤيايى، يك طرح و برنامه عملى سياسى داشته باشد. تأكيد دين عمدتاً بر دو مقوله ايمان و پرستش (بندگى) است؛ دعوت و پيام آن، توجه دادن به معنويت و باطن گرايى؛ و غايت آن، بازخريد و فديه و تطهير روح آدمى است. در حالى كه ايدئولوژى با يك گروه طبقه يا ملت سخن مى گويد. به علاوه پاره اى از اديان وحيانى اند اما ايدئولوژى ها غالباً - و البته به اشتباه- مى گويند كه با عقل به تنهايى مى توان زندگى كرد. شايد بتوان حكم كرد كه هم دين و هم ايدئولوژى، مستلزم نوعى «تعهد» هستند اما اينكه اين تعهد، خصوصيت منحصر به فرد اديانى باشد كه مؤمنين به آن اديان با اين تعهد زاده مى شوند بشدت محل ترديد است.
با اين همه در پاره اى جنبش هاى مذهبى، عناصر اوليه ايدئولوژى هاى جهان جديد قابل رؤيت است. شهر فلورانس كه در بسيارى از زمينه ها شاهد تكوين عصر تجدد بود، نخستين روايت ايدئولوژيك از مسيحيت را در خود پروراند. تلاش جيرولامو ساوونارولا (۸) كه در پى تشكيل «جنبش پيرايشگران (۹)» بود كيفيتى داشت كه آدمى را به ياد ايدئولوژى هاى عصر جديد مى اندازد. او به دنبال يك جامعه مسيحى بود كه آدميان همواره در جست وجوى آن هستند. او روش خود را اين گونه معرفى مى كرد كه حكومت بايد از طريق توجه به توده مردم، بر اقتدار و سيطره خود بيفزايد. بر همين اساس حكومت را در كنترل اقتصاد و حتى زندگى خصوصى شهروندان مجاز مى دانست.
ساوونارولا در تلاش براى ايدئولوژيك كردن مسيحيت، پيروان فراوانى يافت. ژان كالون (۱۰) و نيز بسيارى از پيرايشگران، ملهم از او بودند. در واقع افكار او هم در نهضت اصلاح دينى اثر گذاشت و هم در مخالفين اين نهضت. واقع مطلب آن است كه مسيحيت - و به طور كلى هر دينى - وقتى كه جزميت و نابردبارى پيشه مى كند و برعقايد و تفاسير سنتى و معهود اصرار مى ورزد بى درنگ به ايدئولوژى شبيه مى شود.
ايدئولوژى در انديشه سياسى متقدم:
نيكولا ماكياولى(۱۱)، فيلسوف ايتاليايى سياست، از منتقدين آتشين مزاج ساوونارولا بود اما على رغم اين اختلاف، درست مثل ساوونارولا از ايدئولوگ هاى پيشرو عصر تجدد به شمار مى آيد. مورخينى كه از ماكياولى صرفاً به عنوان يك فيلسوف اخلاق ستيز ياد مى كنند از وجهه او به عنوان كسى كه صاحب يك آرمان -آرمان جمهورى خواهى- بود غفلت مى ورزند. ژان ژاك روسو (۱۲) وقتى از كتاب «شهريار» ماكياولى سخن مى گفت آن را همچون «راهنما و دستورالعمل جمهورى خواهان» قلمداد مى كرد. آرمان ماكياولى آن بود كه در ايتالياى عصر جديد، جمهوريتى آنچنان با شكوه و مقتدر ايجاد شود كه فقط در عصر روم باستان سابقه داشت. به زعم او اين مراد فقط با انقلابى كه اراده و قدرت فوق العاده اى در سركوب و شكست مخالفان و دشمنان داشته باشد برآمدنى است. ماكياولى در ابتدا ايدئولوژى را با ترس و وحشت مرتبط و مقرون مى دانست اما خود بيش از اندازه يك عالم سياست، نقش يك ايدئولوگ را ايفا كرد.
انگلستان قرن هفدهم جايگاه و منزلت مهمى در تاريخ ايدئولوژى دارد. اگر چه ايدئولوژى هاى پخته و بالغ - به معناى جديد - هنوز در اين زمان وجود نداشت اما نظريه هاى سياسى صبغه ايدئولوژيك گرفتند. تحركات وسيع و تندرو نيروهاى انقلابى در سراسر قرن هفدهم نيازمند نظريه هايى بود تا عملكردهاى بنيادگرايانه را توجيه كند. كتاب «دورساله در حكومت» جان لاك نمونه بارزى است از اين دسته آثار كه مى كوشيد حقوق انسان را در برابر مطلق گرايى توجيه كند. رشد و افزايش چنين نظريات علمى در قرن هفدهم، به همراه گرايش روز افزون به نظام سازى هاى سياسى بر حسب اصول، ظهور روش ايدئولوژيك را عيان و آشكار ساخت. ناگفته پيداست كه روش هاى ايدئولوژيك در عرصه مباحث سياسى، مفاهيمى چون «حق» و «آزادى» را به طور وسيع به كار مى گيرد.
ايدئولوژى و فلسفه هاى قطعيت گرا
هگل و ماركس:
توجه به اين نكته حائز اهميت است كه اگر چه واژه ايدئولوژى به معناى خاصى كه دوستوت دوتراسى به كار مى برد به عصر جديد هم سرايت كرد، اما در فلسفه هاى ماركس و هگل معناى تازه اى يافته و با نوعى تحقير و سرزنش درآميخت. به نزد اين فيلسوفان، ايدئولوژى به واژه اى بدل شد كه بر «آگاهى كاذب» دلالت داشت. (۱۳) هگل مى گفت انسان ها ابزار تاريخ اند و نقش ها و وظايفى را ايفا مى كنند كه از سوى نيروهاى مجهول و مرموز تاريخ به آنها واگذاشته شده است در عين اينكه معناو مضمون حقيقى تاريخ از اين انسان ها مخفى و مستور مانده است. تنها از فيلسوف است كه مى توان انتظار داشت به شناخت امور آنچنانكه واقعاً هستند نائل آيد. تلاش هگل براى تفسير واقعيت و آشتى دادن جهان از خود بيگانه با خود، از سوى منتقدين، كوششى قلمداد شد در راستاى تمهيد يك ايدئولوژى. به گمان منتقدين، در اين ايدئولوژى اگر چه انسان ها موجوداتى اند كه فعل و عملشان توسط نيروهاى خارجى معين مى شود ولى امكان محدودى نيز براى تغيير و يا بهبود رسوم و هنجارهاى سياسى دارند. پيدا بود كه اين صورتبندى مورد اعتراض قرار گيرد. كارل ماركس (۱۴) از جمله اين منتقدان بود كه در كتاب « ايدئولوژى آلمانى» و برخى ديگر از آثار متقدم خود به شرح نقادى هاى خود بر دستگاه هاى هگلى پرداخت به گمان ماركس ايدئولوژى به اين ترتيب مجموعه اى از اعتقادات خواهد بود كه مردم با آنها خود را فريب مى دهند و به تفكر درباره امور غير واقعى سوق پيدا مى كنند. به اين ترتيب، ماركس اين نوع ايدئولوژى را آگاهى كاذب مى دانست.
ماركس اما در كاربرد واژه ايدئولوژى هميشه به يك شكل عمل نكرد. گاهى اين واژه را به زبان تحقير و سرزنش به كار مى برد اما گاهى هم طورى سخن مى گفت كه گويا حقيقى و درست بودن ايدئولوژى را ممكن مى داند. ماركسيست هاى قرن نوزدهم و بيستم كه ديگر معناى اهانت آلود ايدئولوژى را فروگذاشته اند از خود ماركسيسم به عنوان يك ايدئولوژى سخن مى گويند. حتى در كشورهايى با مرام كمونيستى، بعضاً نهادها و دستگاه هايى مقرر شده بود كه كاملاً صبغه ايدئولوژيك داشتند و از فيلسوفان مثل ايدئولوگ ها ياد مى شود. ماركسيسم نمونه عالى ايدئولوژى است.
جامعه شناسى علم:
استعمال واژه ايدئولوژى به معناى اهانت آلود آگاهى كاذب، نه تنها در ماركس بلكه در ديگر نمايندگان دانشى كه جامعه شناسى علم خوانده مى شود، از جمله ماكس وبر (۱۵) و كارل مانهايم (۱۶) نيز ديد مى شود. برخى از اين دست انديشمندان كاربرد كاملاً ثابت و واحدى از ايدئولوژى داشته اند اما ويژگى بارز و مشترك ايشان در فهم ايدئولوژى، روش خاصى است كه در ارزيابى ايدئولوژى ها دارند. بر حسب اين روش ايدئولوژى به ديدگاه يا روايتى از علايق و تمايلات خاص اطلاق مى شود. ايشان تسميه نظامات فكرى به ايدئولوژى از ايدئولوژى به عنوان مجموعه عقايدى ياد مى كنند كه عيار صدق و حقانيت آنها نامعلوم است. وظيفه جامعه شناسى به گمان مانهايم، كشف و فهم «شرايط زيستى پديدآورنده ايدئولوژى ها» است.
از اين ديدگاه فى المثل، علم الاقتصاد آدام اسميت (۱۷) يك نظام مستقل فكرى نيست و بر حسب حقيقت و صدق، ثبات و استحكام و وضوح، مورد ارزيابى و آزمون قرار نمى گيرد بلكه به آن به چشم روايتى از علايق و تمايلات بورژوايى و به عنوان بخشى از ايدئولوژى سرمايه دارى نظر مى شود.
جامعه شناسى علم در جديدترين شكل، درصدد است تا از روانشناسى فرويدى براى تأييد ادعاهاى خود استفاده كند و اين نكته را اثبات نمايد كه ايدئولوژى، عقلانى سازى ناآگاهانه علايق و تمايلات طبقاتى است. (جامعه شناسى علم به طور چشمگيرى مفاهيم «عقلانيت» و «ناآگاه» را از روانشناسى فرويدى اخذ واقتباس نموده است). جامعه شناسان با تجديدنظر، به تنقيح آراى خود مبنى بر وجود عنصرى غيرعملى كه به يك اتهام بى مورد شبيه است، قادرشده اند. ايشان ديگر آدام اسميت را به عنوان كسى كه عالمانه و عامدانه از هنجارهاى بورژوايى دفاع مى كرد سرزنش نمى كنند بلكه او را اينك كسى مى دانند كه تنها از سر غفلت و ناآگاهى از سرمايه دارى جانبدارى مى كرد در عين حال همين جامعه شناسان علم گفته اند كه روانشناسى فرويدى، در ايدئولوژى بودن، دست كمى از علم الاقتصاد آدام اسميت ندارد چرا كه روش فرويد (۱۸) در روانكاوى اساساً فن تعديل نفوس سركش به منظور انطباق با اقتضائات و خواست هاى جوامع بورژوايى است.
منتقدين جامعه شناسى علم ادعا كرده اند كه اگر همه فلسفه ها ايدئولوژى است پس خود جامعه شناسى علم هم بايديك ايدئولوژى شبيه همه نظامات فكرى باشد و لذا عارى از اعتبار و اصالت خواهد بود. نيز گفته اند اگر همه حقايق عينى، ملبس به تعقل برحسب علايق و تمايلات باشند پس جامعه شناسى علم هم نمى تواند حقيقى و صادق باشد. اگر چه وبر و مانهايم مايه الهام بسيارى از جامعه شناسان علم بوده اند ولى نوشته هاى خود اين دو نفر از اين نقادى ها عارى است. هم وبر و هم مانهايم واژه ايدئولوژى را به طرق مختلف و در مواضع متفاوت به كار برده اند. وبر بر اين نظريه ماركس كه همه نظامات فكرى محصول مناسبات و ساختارهاى اقتصادى است خرده گرفت و اثبات كرد كه درست برعكس، برخى از ساختارهاى اقتصادى محصول نظامات فكرى اند (چنانكه مثلاً پروتستانتيزم بود كه سرمايه دارى را پديد آورد و نه سرمايه دارى پروتستانتيزم را) از سوى ديگر مانهايم سعى در سامان بخشى و اصلاح ماهرانه نظريه ماركس مبنى بر اينكه ايدئولوژى محصول ساختارهاى اجتماعى است داشت. البته بايد اضافه كنم كه تحليل مانهايم با اين نظريه اش كه كلمه ايدئولوژى مختص نظامات فكرى محافظه كار، و كلمه اتوپيا مختص نظامات انقلابى است، به غايت پيچيده و مبهم شد. مانهايم خود نيز به تعريف مقيد و مشروط از ايدئولوژى حتى در كتاب « ايدئولوژى و اتوپيا» اعتقاد نداشت.
از سوى ديگر مانهايم از لوازم اين نظريه كه همه نظامات فكرى پايگاه طبقاتى دارند كاملاً به خوبى آگاه است. براى خروج از اين مخمصه، او به امكان ظهور «يك طبقه بى طبقه روشنفكران» اعتقاد داشت! چنين روشنفكرانى به حكم استقلالشان از هر گونه پيوند طبقاتى، قابليت و توان تفكر مستقل را دارند. چنين گروه مستقلى، اميد است كه علم فارغ از تأثيرات ايدئولوژى را تحصيل و كسب كند. البته اين رؤياى عقول متعالى نخبگان كه حتى از اسطوره ها هم فراتر مى رود، مانهايم را پيش از آنكه به ماركس شبيه كند به افلاطون (۱۹) نزديك مى كند و ترديدهاى تازه اى درباره علمى بودن جامعه شناسى علم درمى افكند.
سياست ايدئولوژيك و سياست مدنى:
فرضيه مانهايم كه روشنفكران قادرند وراى ايدئولوژى عمل كنند، ديدگاه وارونه شده ناپلئون است كه ايدئولوژى را وظيفه و كاركرد روشنفكران مى دانست. ديدگاه ناپلئون به هيچ وجه كهنه نشده است. البته به نظر مى رسد كه اين جا اختلاف قرائتى در كابرد زبانى واژه ديده مى شود. در حالى كه مانهايم از ايدئولوژى معناى فنى و خاص آن را كه به جامعه شناسى علم تعلق دارد مراد مى كند، منتقدين ايدئولوژى معناى عام اين واژه را در نظر مى گيرند. برخى از عالمان سياست رشد ايدئولوژى را خطرى براى اساس سياست مى دانند و مى گويند يك جامعه غير ايدئولوژيك (مدنى) جامعه اى است شامل افراد و گروه هاى متعدد كه هر يك علايق و اهداف خود را دارند. تنوع و تعدد اهداف و علايق، شاخصه جوامع مدنى است. همچنين در يك جامعه مدنى، شهروندان همگى سهم مساوى از «شهروند بودن» دارند به خلاف جوامع ايدئولوژيك كه ميزان تعلق افراد به نظام فكرى حاكم، ملاك بهره مندى از حقوق شهروندى دانسته مى شود.
ويژگى ديگر جامعه و سياست مدنى، رأفت و تسامح در قبال اختلاف فكرى ميان شهروندان است. اين در حالى است كه ايدئولوژى ها نوعاً خوش دارند جامعه را واجد نوعى تعهد نسبت به «اهداف خاص» بدانند و شهروندان را براى وصول به آن اهداف يگانه بسيج كنند. وانگهى، ايدئولوژى متضمن ايثار و فداكارى پرشور و غيرتمندانه است. به اين اعتبار برخى گفته اند كه ايدئولوگ ها ماهيت حقيقى جامعه مدنى را به واسطه تلاش در بازسازى آن جامعه بر حسب نوع كاملاً متفاوتى از جامعه - يعنى يك فرقه مذهبى يا يك قشر مبارز - عوض مى كند.
ايدئولوژى، عقل گرايى، احساس گرايى:
همان طور كه برخى از متفكرين، بر نسبت ميان ايدئولوژى با اشكال متنوع احساسات پرشور دينى تأكيد مى ورزند، عده اى ديگر بر ارتباط ايدئولوژى با آنچه عقلانيت خوانده مى شود تأكيد مى كند. در حالى كه مايكل اوكشات (۲۰) ايدئولوژى را صورتى از عقل گرايى تلقى مى كرد، ادوارد شيلز (۲۱) ايدئولوژى را بيش از هر چيز محصول رومانتيزم افراطى مى دانست. استدلال شيلز آن بود كه رومانتيزم، ايدئولوژى را با آرمانگرايى خود و نيز با طرد و تحقير واقعيت تغذيه مى كند. همچنين به دليل آنكه رومانتيزم، صلح و سازش را ارج مى نهد، به تحكيم ايدئولوژى - كه همواره خود را مبلغ اين دو ارزش معرفى مى كند - مى انجامد. بر خلاف اين اوكشات معتقد بود كه به دليل اينكه ايدئولوژى از يك سو مستلزم صلح و سازش و از سوى ديگر مستلزم درايت و عقلانيت، خويشتندارى هاى مسؤولانه و توجهات عاقلانه است، لذا با رومانتزيم ميانه اى ندارد. شيلز اعتقاد داشت كه روح رومانتيك طبعاً به سمت سياست ايدئولوژيك متمايل است اما اوكشات منبع تغذيه ايدئولوژى را عقل مى دانست.
ايدئولوژى و ترور:
ويژگى «اطلاق و جامعيت» ايدئولوژى و نيز افراط گرايى آن از سوى منتقدين فراوانى مورد تحليل واقع شده است. از اين ميان، فيلسوف و نويسنده فرانسوى، آلبر كامو (۲۲) و نيز فيلسوف اطريشى الاصل انگليسى، كارل پوپر (۲۳)، شايسته توجه خاص اند، كامو به عنوان يك اگزيستانسياليست كه به نظريه «پوچى هستى» باور دارد عقيده داشت كه انسان آن ميزان توان و شايستگى دارد كه نظام ارزش ها را خود در مسير زندگى كشف كند و بشناسد. او در كتاب خود« عصيانگر» مى گويد عصيانگر واقعى كسى نيست كه لزوماً به ايدئولوژى هاى انقلابى تعلق خاطر دارد بلكه كسى است كه به ظلم و بيداد، «نه» مى گويد. كامو معتقد بود كه عصيانگر حقيقى، سياست و راهبردهاى اصلاحى مثل سنديكاهاى جديد سوسياليستى را بر روش ها و سياست هاى توتاليترى ماركسيسم و ديگر جنبش هاى مشابه ترجيح مى دهد. طبق نظر كامو ظهور ايدئولوژى هاى تماميت گرا در جهان جديد، بر آلام و رنج هاى بشرى به طور هنگفتى افزوده است اگر چه خود ايدئولوژى ها مى خواسته اند رنج هاى آدمى را كاهش دهند. به نظر كامو غايات و اهداف مطلوب، مجوزى براى بهره گيرى از ابزار و وسايل نامطلوب نيست.
كارل پوپر بر نظريه اصلاحى «مهندسى تدريجى اجتماع» كه ابداع كامو بود، تأييد و دفاعيه محكمى اقامه كرد. پوپر عقيده داشت كه ايدئولوژى بر يك خطاى منطقى مبتنى است. آن خطا اين است كه خواسته اند تاريخ را به علم تبديل كنند. او در كتاب «منطق اكتشاف علمى» مى گويد روش درست علمى، «مشاهده - فرضيه - اثبات» نيست بلكه حدس و آزمون است كه در آن مفهوم «ابطال» نقش قاطع و تعيين كننده دارد. مرادپوپر آن بود كه در عرصه علم يك روند جارى و هميشگى از آزمون و خطا وجود دارد. حدس ها به محك آزمون نهاده مى شوند و از آن ها، آن دسته كه ابطال نمى شوند موقتاً مورد پذيرش واقع مى شوند. لذا هيچ معرفت قطعى و دائمى وجود ندارد مگر همان معرف موقت كه صد البته دائماً در معرض تصحيح قرار مى گيرد.
پوپر در ايدئولوژى، كوششى براى يافتن قطعيت و تيقن در تاريخ مى بيند، كوششى در خلق پيشگويى هايى بر اساس الگوهايى از آنچه به عنوان مفروضات علمى، مسلم انگاشته شده است. به نظر پوپر ايدئولوگ ها از آن جا كه درك ناصوابى از ماهيت علم دارند، تنها مى توانند پيشگويى پيامبرانه كنند. اين پيامبرمآبى البته هيچ اعتبار علمى ندارد. پوپر اگر چه به رهيافت علمى در سياست و اخلاق عقيده دارد اما به اهميت آزمون و خطا در علم كاملاً واقف است.
هيچ يك از ايدئولوژى ها صريحاً حامى و مدافع تندروى نيستند اما اين تندروى هم در عملگرايى آنها و هم در ترويج شان از عمل مبارزه جويانه به عنوان يك ويژگى بارز ديده مى شود. پاره اى انديشمندان به خوبى نشان داده اند كه شيوه نگارش و سبك نوشتارى بسيارى از ايدئولوگ ها سبك شيوه اى بشدت حماسى و جنگجويانه است كه عادتاً واژه هايى چون جدال، مقاومت، پيروزى، سيطره و غلبه و... را زياد به كار مى برند. ادبيات ايدئولوژى سرشار و مشحون از القائات نظاميگرى و حماسى است. به اين اعتبار پايبندى به يك ايدئولوژى به نوعى سربازگيرى مبدل مى شود به گونه اى كه هواداران ايدئولوژى را به يك چريك و جنگجو و مبارز تبديل مى كند.
در سال هاى پس از جنگ جهانى دوم، برخى از نويسندگان ايدئولوژيك از صرف استعمال زبان حماسى فراتر رفتند و تمايلات تندروانه خود را صريحاً و بى پرده اظهار نمودند. اين ستايش و تمجيد و تندروى امر تازه اى نبود. براى مثال جورج سورل (۲۴) فيلسوف فرانسوى سياست، پيش از جنگ جهانى اول در كتاب خود، «تأملاتى در باب تندروى» به واقع از تندروى به صريح ترين شكل ممكن دفاع كرده بود. سورل را بيش از آنكه يك سوسياليست بدانند يك فاشيست به شمار مى آورند. او واژه تندروى را به نحو خاصى استعمال مى كرد. مراد او از تندروى البته كارهايى مثل بمب گذارى يا آتش زدن ساختمان ها نبود بلكه او تندروى را به معناى شور و هيجان و التهاب بى پايان و سركش به كار مى برند.
تندروى، مدافعين و حاميان فصيح و بلند آوازه اى از ميان نويسندگان مبارز سياهپوست در دهه ۱۹۶۰ پيدا كرد كه به طور مشخص بايد از متفكر مارتينيكى، فرانتس فانون (۲۵) نام برد. به علاوه برخى از آثار ادبى ژان پل سارتر (۲۶)، فيلسوف فرانسوى حول اين موضوع مى گردد كه در عالم سياست همواره «دست هاى آلوده» اى وجود داشته است. به گمان او بورژواها به خاطر هراس از جنگ هيچ گاه نمى توانند يك انقلابى مؤثر و مفيد باشند. تعلق خاطر سارتر به انقلاب، تمايلات تندروانه او را هر چه كه پيرتر مى شد مى افزود و حتى آثار متأخرش حاكى از اين امر است كه تندروى فى نفسه مى تواند امرى مطلوب و پذيرفتنى باشد. در تعلق خاطرى كه سارتر به ايدئولوژى داشت بايد به اين نكته توجه كرد كه او بعضاً اين واژه را به نحو خاصى كه مختص خود اوست به كار مى برد. در كتاب «نقد عقل ديالكتيكى» (۱۹۶۰) سارتر ميان فلسفه و ايدئولوژى تمايزى افكند كه بر اساس آن، فلسفه به نظامات كبير فكرى مثل اصالت عقل دكارت و ايده آليسم هگل اطلاق مى شود. ايدئولوژى اما به نظام صغير افكار و تصوراتى اطلاق مى شود كه در حاشيه يك فلسفه اصيل و معتبر پرورانده مى شود و از آن نظام كبير (فلسفه) تغذيه مى كند. آنچه سارتر در كتاب نقد عقل ديالكتيكى دنبال مى كند، احيا و تجديد حيات و امروزى كردن فسلفه (نظام كبير) ماركسيسم از طريق تكميل عناصر متخد از ايدئولوژى (نظام صغير) اگزيستانسياليسم است، آنچه از اين كتاب برمى آيد نظريه اى است كه در آن عناصر اگزيستانسياليستى، واضح تر و برجسته تر از عناصر ماركسيستى است.
توضيحات:
۱) دوستوت دوتراسى (Destutt de tracy) ۱۷۵۴- ۱۸۳۶ متفكر فرانسوى كه قصد داشت ليبراليسم برآمده از روشنگرى را به فضاى پس از انقلاب فرانسه تسرى دهد. او از بنيانگذاران مدرسه ليبرال فرانسوى بود.
۲) جان لاك (John Locke) ۱۷۰۴-۱۶۳۲ فيلسوف تجربه گراى انگليسى.
۳) اتين كندياك (Etienne Condillac) ۱۷۸۰-۱۷۱۴ فيلسوف تجربه گراى فرانسوى كه ديدگاه هايش به ماده باورى بسيار نزديك بود.
۴) فرانسيس بيكن Franscis Bacon) ) ۱۶۲۶-۱۵۶۱، از پيشگامان روش تجربى در فلسفه.
۵) هيأت مديره يا ديركتوار Directuare)) هيأتى پنج نفره در فرانسه كه از ۲۷ اكتبر ۱۷۹۵ تا كودتاى ۹ نوامبر ۱۷۹۹ قوه مجريه را در اين كشور در دست داشت.
۶) ناپلئون (Napoleon Bonaparte) ۱۸۲۱- ۱۷۶۹، امپراتور بزرگ فرانسه پس از انقلاب ۱۷۸۹.
۷) اگوست كنت (Auguste Conte) ۱۸۵۷-۱۷۹۸ فيلسوف فرانسوى و واضع مكتب پوزيتيويسم.
۸) جيرولامو ساوونارولا (Girolamo Savonarola) ۱۴۹۸-۱۴۵۲ مصلح دينى ايتاليا كه در فلورانس عليه پاپ قيام كرد ولى تكفير و به دار كشيده شد.
۹) جنبش پيرايشگران (Pietist movment) بر تورع دينى و پيراستن مسيحيت از زوائد و خرافات تأكيد داشت.
۱۰) ژان كالون (Jean calvin) ۱۵۶۴-۱۵۰۹ متأله و مصلح دينى فرانسوى.
۱۱) نيكولو ماكياولى Niccolo Machiavelli) ) ۱۵۲۷-۱۴۶۹ فيلسوف بزرگ سياسى ايتاليا.
۱۲) ژان ژاك روسو jean- Jacques Rousseau) ) ۱۷۷۸-۱۷۱۲ فيلسوف صاحبنام فرانسوى.
۱۳) گئورگ ويلهلم فريدريش هگل (George Wilhelm Friedrich Hegel) ۱۸۳۱-۱۷۷۰ فيلسوف ايده آليست آلمانى.
۱۴) كارل ماركس Karl Marx) ) ۱۸۸۳-۱۸۱۸ فيلسوف و نظريه پرداز آلمانى و واضع مكتب ماركسيسم.
۱۵) ماكس وبر (Max Weber) ۱۹۲۰-۱۸۶۴ جامعه شناس پرنفوذ آلمانى.
۱۶) كارل مانهايم (Karl Manheim) ۱۹۴۷-۱۸۹۳ شاگرد لوكاچ و جامعه شناس مجارستانى.
۱۷) آدام اسميت Adam Smith)) ۱۷۹۰-۱۷۲۳ فيلسوف اخلاق و اقتصاد اسكاتلندى.
۱۸) زيگموند فرويد (Sigmund Frued) ۱۹۳۹-۱۸۵۶ زيست شناس، روانشناس و پدر علم روان تحليل گرى.
۱۹) افلاطون Plato) حدود ۳۵۰ ق.م از بزرگ ترين فيلسوفان تاريخ.
۲۰) مايكل اوكشات Micheal Oakeshott) ) ۱۹۹۰-۱۹۰۱ فيلسوف سياسى آمريكايى.
۲۱) ادوارد شيلز Edward Shils) ) ۱۹۹۵-۱۹۱۰ جامعه شناس آمريكايى.
۲۲) آلبركامو (Albert Camus) ۱۹۶۰-۱۹۱۳ فيلسوف و متفكر فرانسوى.
۲۳) كارل پوپر Karl Popper) ) ۱۹۹۴-۱۹۰۲ از بزرگ ترين و نافذترين فيلسوفان معاصر.
۲۴) جورج سورل (Georg Sorel) ۱۹۲۲-۱۸۴۷ فيلسوف اجتماعى فرانسوى. او چون دموكراسى را موجب غلبه عوام الناس مى دانست به ترويج سنديكاليسم و فكر ايجاد يك طبقه برگزيده پرداخت. آراى او در موسولينى و فاشيست ها مؤثر بود.
۲۵) فرانتس فانون (Frantz Fanon) ۱۹۶۱-۱۹۲۵ نويسنده و متفكر فرانسوى.