ديكتاتوري پرولتاريا(dictatorship of proletariat)، يكي از مفاهيم ماركسيستي (نك ماركسيسم) است كه چگونگي كاربرد قدرت دولت را در فاصلهي ميان انقلاب سوسياليستي و برقراري جامعهي سوسياليستي معين ميكند. از اين مفهوم برداشتهاي گوناگون كردهاند و تحول مهمي در آن راه يافته است. مفهوم «ديكتاتوري پرولتاريا» از انديشهي بلانكي (نك بلانكيسم) دربارهي «ديكتاتوري انقلابي» اقليّت مايه گرفته است و ماركس آن را در طرح اجتماعي – تاريخي خود گنجانده است. ماركس در طرح خود براي گذار از مرحلهي سرمايهداري به سوسياليسم، يك مرحلهي گذرا در نظر دارد كه آن را «ديكتاتوري پرولتاريا» مينامد. به نظر ماركس، پس از آن كه پرولتاريا قدرت سياسي را از راه انقلاب به دست گرفت، حكومت طبقهي خود را تشكيل ميدهد. چنين حكومتي مزدها را به نسبت كارپرداخت ميكند و مالكيت وسايل توليد، توزيع، و مصرف را به دست گرفته و مهاري استوار بر ديگر طبقات ميزند. ولي در ميان پرولتاريا شكلهايي از دموكراسي، مانند رأي عمومي، عهدهداري مقامهاي دولتي به نوبت، محدوديت حقوق كارمندان به اندازهي كارگران، بايد برجا ماند. اين حكومت با از ميان بردن اختلاف كاردستي و فكري و اختلاف طبقهاي راه را براي پيدايش كمونيسم، يعني جامعهي بيطبقه، باز خواهد كرد. در اين مرحله پرولتاريا نيز به عنوان طبقه از ميان ميرود و جاي خود را به انجمنهاي همياري ادارهي وسايل توليد ميدهد.
اما ماركس هرگز نقش سرامدان انقلابي و نيز رابطهي ميان اين «ديكتاتوري» و «حكومت طبقهي كارگر» را روشن نكرده است. همچنين روشن نكرده است كه مراد او از اين «ديكتاتوري» (كه آن را گاه بجاي «فرمانروايي(Herrshaft)» به كار ميبرد) چيست. اين ابهام ميان پيروان بهبودخواه (نك بهبود خواهي) و انقلابي او كشاكش پديد آورده است. بهبود خواهان اين نظر ماركس را نقل ميكنند (در خطابهي 8 سپتامبر 1872 در آمستردام) كه «در كشورهايي مانند امريكا، انگلستان، و هلند ، كارگران ميتوانند از راههاي آشتيجويانه به هدفهاي خود برسند.» اما ماركسيستهاي انقلابي، با بازگشت به نوشتههاي اوليهي ماركس، بر ضرورت يك ديكتاتوري انقلابي تأكيد ميكنند. لنين اين فرمول ماركسي را به كاربرد (نك لنينيسم) اما از جنبهي اجتماعي آن كاست و بر جنبهي سياسي آن افزود، در نتيجه، «ديكتاتوري پرولتاريا» در روش لنيني با ديكتاتوري حزب كمونيست- در مقام نماينده يا جانشين پرولتاريا- يكي انگاشته شد. از لحاظ نظري، چنانكه انگلس گفته است، پرولتاريا با به دست آوردن قدرت «خود را به عنوان يك طبقه از ميان برميدارد» اما در عمل، حزب است كه از جانب او حكومت ميكند.
علاوه بر اين ابهام، مشكل ديگري كه براي ماركسيستها در كاربرد اين فرمول در كشورهايي مانند روسيه و چين پديدار شد آن بود كه درين كشورها، به علت واپس ماندگي اقتصادي، پرولتاريا بسيار كم توان يا اندك شمار بود، اما لنين و مائو (نك مائوئيسم) با نشاندن حزب بجاي طبقهاي كه حزب خود را نمايندهي آن ميداند، از اين فرمول براي فرمانروايي مطلق حزب كمونيست بهره گرفتند و اكنون اين عنوان توجيهكنندهي آن فرمانروايي است. اما برخي از حزبهاي كمونيست (مانند حزب كمونيست ايتاليا، فرانسه، و ژاپن) رسماً از اين فرمول دست برداشته و به فرمول پيشوايي طبقهي كارگر (پرولتاريا) چسبيدهاند.
منابع:
1. کتاب دانشنامه سیاسی، نویسنده: داریوش آشوری، تهران، انتشارات مروارید.