ابژه ﴿در لاتينobjcere : به معنى خود را در برابر چيزى گذاشتن﴾، چيز، موضوع. ׳
ابژه، در برابر سوبژه يا ذهن، آن است که درباره اش گفته مى شود، بر خلاف سوبژه يا ذهن که خود گوينده است. ابژه مى تواند فکر شود، ولى سوبژه فکر مى کند. ׳
ابژه در پايان سده هژدهم مفهوم تازه اى مى يابد: ابژه يعنى آنچه که در برابر سوبژه ﴿ذهن﴾ است. با اين ايده، ابژه بودن سوبژه مفهوم خود را از دست مى دهد و واگرايى ميان سوبژه و ابژه به کيفيت تازه اى مى رسد. در سده نوزدهم، مفهوم هاى ابژه و سوبژه آشکارا وارد فلسفه شده و بعد تازه اى يافتند. ׳
جان لاک و لايبنيتس، کنش هاى فکرى را هم ابژه اى براى سوبژه مى بينند. ابژه به هم پيوسته، پديده اى است که از ابژه هاى مختلف تشکيل شده باشد. ׳
در دوران ما با تکامل تئورى سيستم ها، ابژه به مفهوم عنصرهاى به هم پيوسته اى است که به شکلى اندام وار ﴿ارگانيک﴾ با يکديگر در پيوند هستند.