بنيادگرايي عنوان عام جنبشي الاهياتي در قرن بيستم است كه در ميان پروتستان هاي محافظه كار شمال آمريكا پديد آمد. اين جنبش به رغم گسترش و خصلت غيرمتمركز و آشفته اش، دربردارنده ي ويژگي هايي به شرح زير است:
1ـ پافشاري شديد بر وحي و مرجعيت ظاهري كتاب مقدس و باور به خطاناپذير بودن آن، بدين معنا كه كتاب مقدس عاري از هر اشتباهي اعم از تاريخي، الاهياتي و علمي است و به همين دليل جاي تعجب و شگفتي نيست كه بنيادگرايان به جد از قبول نتايج نقادي هاي جديد كتاب مقدس سر بازمي زنند. آنها هر چند نه به طور آشكار اما به گونه اي ضمني، باورهاي سنتي مسيحي را تضعيف مي كنند.
2ـ ويژگي ديگر بنيادگرايان اين است كه در بحبوحه هاي خشونت، به سمت جدايي از ديگر شاخه هاي مسيحيت حركت مي كنند. از آنجا كه فرقه هاي اصلي و عمده ي پروتستان در اوايل قرن بيستم به سمت مدرانيزاسيون و ليبراليسم در حركت بودند، اين بنيادگرايان از پيروي آنها امتناع كرده و در نهايت انجمن هاي كتاب مقدس، سمينارها، بنگاه هاي انتشاراتي و حتي گروه های رقيب يكپارچه و منسجمي ايجاد كردند. به عنوان مثال، در سال 1941 ميلادي آشكارا و مستقل از بديل اصلي آن يعني شوراي فدرال (بعداً شوراي ملي) كليساهاي جامع، شوراي كليساهاي مسيحي آمريكا را به وجود آوردند.
3ـ گذشته از اندك استثناهايي كه بيشتر بين پاره اي از كليساهاي كالوني است، بنيادگرايان پذيراي گروه هاي تقديرگرا با تفسير مبتني بر كتاب مقدس به ويژه طبق كتاب مقدس مرجع اسكافيلد هستند. فهم ظاهري و دوباره ي كتاب مقدس به ويژه نبوت ها و پيشگويي هاي فراوان آن، كه با سرزمين اسرائيل ارتباط دارد و ظاهراً تاكنون تحقق نيافته اند، بنيادگرايان را مستعد پذيرش باورهاي ماقبل هزاره اي مي كند كه بر طبق آن، آنان مشتاقانه هزاره ي حقيقي آينده را كه در آن سلطنت مسيح (رجعت دوباره ي مسيح) بر مردم اسرائيل كه اينك احيا شده اند، انتظار مي برند. به همين دليل، تأكيد شديد بر تحقق پيشگويي كتاب مقدس در آينده معمولاً از مشخصه هاي بنيادگرايان به حساب مي آيد. شايد پيامد محتوم نزد اين معتقدان ماقبل هزاره گرايي نوعي حس بدبيني شديد به تاريخ كنوني آدمي است كه در آن تا رجعت مسيح صرفاً انحطاط هر چه بيشتر انتظار مي رود.
4ـ به موازات همين مورد اخير، بنيادگرايان مستعد تأكيد بر تقدس و پارسايي شخصي عليه مسائل اجتماعي كليساهاي اصلي اند. بنيادگرايان، همان طور كه انتظار مي رود، از احياگري انجيلي و فعاليت تبليغي چه در سطح داخلي و چه در سطح خارجي حمايت مي كنند و به همين منظور، شديداً از سيگار كشيدن، مصرف نوشابه هاي الكلي، تئاتر، بازي ورق (پاسور) و نظاير آن انتقاد مي كنند. آنان هر چند تا حدودي تناقض آميز به نظر مي رسد، در حس شديد وطن دوستي شان اغلب ارزش هاي آمريكايي و سنت ها را به طور تنگاتنگي در ارتباط با هم مطرح كرده و آنها را يكي مي گيرند. به عنوان مثال، از دهه ي 1960 ميلادي به بعد شديداً دادگاه عالي ايالات متحده را به خاطر ممانعت از نيايش در مدارس عمومي به عنوان ارزشي غيرآمريكايي و نيز غيرمسيحي محكوم كرده اند.
اصطلاح «بنيادگرا» در اوايل دهه ي 1920 ميلادي صرفاً براي توصيف كساني به كار مي رفت كه به نوعي به پروژه ي «بنيادها»ي ايمان مسيحي كمك مالي مي كردند، به ويژه آن دسته از باورهايي كه در مجموعه ي دوازده جلدي موسوم به «بنيادها» چاپ گرديد و براي هزاران كشيش و روحاني و غيرروحاني فرستاده شد. اين مجموعه ي داوازده جلدي از سوي دو برادر ميليونر و صاحب كمپاني شركت نفتي كاليفرنيا به نام هاي ليمن و ميلتون استورات در سال هاي 1910ـ 1915 ميلادي تأمين مالي شد. همراه اين جزوه ها، ليستي بزرگ از دشمنان مسيحيت از قبيل رم محوري، سوسياليسم، بي خدايي، مورمون ها و بيشتر معتقدان مذاهب اصالت طبيعت كه آموزه هاشان مبناي الاهيات ليبرالي معاصر شده بود، توزيع گرديد. مجلدات موسوم به «بنيادها» هر آنچه را كه حقايق «بنيادين» سنت مسيحي تصور مي كرد، به ويژه مسأله وحي بودن و حجيت ظواهر كتاب مقدس را از نو تأكيد و بر آن اصرار ورزيد.
مورخان بنيادگرايي عموماً انتشار اين مجلدات را با «بنيادهاي پنجگانه »اي كه پيش از اين از سوي «شواري عمومي كليساهاي پرسبيتري (شمالي)» در ايالات متحده آمريكا:General Assembly of the (notrhern) Presbyterian Church in the U.S.A تصويب و اتخاذ شده بود، در ارتباط مي دانند. به عبارت ديگر، در سال 1910 ميلادي (و بعدها در سال هاي 1916 ميلادي و 1923 ميلادي نيز مجدداً تأييد شد)، خطاناپذيري كتاب مقدس، الوهيت عيسي مسيح و تولد از باكره، كفاره، جانشين بودن مسيح، رستاخيز جسماني او و مسأله تاريخي بودن معجزات او دوباره مورد تأكيد قرار گرفت. اما همان گونه كه ارنست. ر. سندين خاطرنشان ساخته، نه فهرست كردن اين «پنج مسأله» بنيادگرايانه و نيز تا حد كمتري مجلدات دوازده گانه «بنيادها» هرگز معرف زعامت و پيشوايي جنبش بنيادگرايي طي اين دوره نيست. با اين حال، طي دهه ي 1920 ميلادي، فهرست هاي متعددي از اين به اصطلاح «بنيادها» تهيه و تنظيم شد كه دربردارنده آموزه هاي اساسي مسيحيت بوده و به همين دليل نيز غيرقابل بحث و چون و چرا تلقي مي شد.
طي دهه ي 1920 ميلادي، بنيادگرايان به طرز شگفت انگيزي فشار بسياري در عرصه ي دين و سياست در آمريكا به ويژه بر فرقه هاي بزرگ پروتستان از قبيل پرسبيتري ها و باپتيست هاي شمالي وارد آوردند. همان گونه كه ارنست. ر. سندين خاطرنشان مي كند، ريشه هاي بنيادگرايي بيشتر در منطقه ي شرقي شمال آمريكا و مناطق بزرگ شهري قرار دارد نه آنگونه كه عموماً گفته مي شود، در مناطق كشاورزي جنوب. با اين همه، در نهايت قابليت ها و توانايي واقعي جنبش بنيادگرا خود را در ميان باپتيست هاي جنوب و «كليساهاي بي شمار مستقل مبتني بر كتاب مقدس» كه طي اين دوره به يك باره در شمال آمريكا به ويژه نواحي شمال مركزي و جنوب ايالات متحده پديد آمده بود، نشان داد. بنيادگرايان به لحاظ سياسي قدرت نمايي مي كردند، به عنوان مثال با آموزش فرضيه ي تحول انواع داروين در مدارس عمومي شديداً مخالفت مي كردند. اين مخالفت سرانجام منجر به «محاكمه ي اسكاپس مانكي» در سال 1925 ميلادي شد كه طي آن ويليام جينينگز برايان، باپتيست غيرروحاني و سه بار نامزد رياست جمهوري از طرف حزب دموكرات، بي هيچ نتيجه اي با آموزش نظريه ي تحول انواع داروين در مدارس عمومي ايالات تنسي مخالفت كرد. از ديگر چهره هاي مشهور بنيادگرا در اين عصر بيلي ساندي كه يك چهره ي محبوب و فعال است و جان گرشام ماچن. جان گرشام ماچمن را مي توان نام برد. جان گرشام ماچن استاد مدرسه ي ديني پرنيستون بود و شخصاً ابا داشت از اين كه او را بنيادگرا بنامند؛ زيرا تصور مي كرد كه اين اصطلاح شبيه يك دين جديد به نظر مي رسد.
در دهه ي 1940 ميلادي، بنيادگرايان پيكارجو و اهل ستيزه از كاربرد اين اصطلاح چندان راضي و خرسند نبودند، زيرا اين اصطلاح مفهوم ضمني ضدعقل گرايي، ستيزه جويي، افراط گراي و بدگماني را به ذهن متبادر مي كرد و به همين جهت خود را انجيل گرايان ناميدند. در سال 1942 ميلادي آنها شوراي ملي انجيل گرايان را به مثابه ي بديل معقول تر شوراي كليساهاي مسيحي بنيادگراي آمريكايي كه سال قبل برپا شده بود، بنيان نهادند. انجيل گرايان خود را وارثان مسيحيت حقيقي و تاريخي به شمار آورده و بيشتر خواهان كار در درون فرقه هاي اصلي و عمده مسيحيت اند. بيلي گراشام، انجيل گراي مشهور معاصر، بنيادگراي معتدل و ميانه روي است كه سازمان هاي مشابه محافظه كارتر بنيادگرا به خاطر مصالحه و توافقش [با مخالفان] او را به شدت محكوم كردند.
بنيادگرايي هنوز هم وزنه و اهرم فشار مؤثري درون مسيحيت پروتستان مدرن در شمال آمريكا است. در سال 1976 ميلادي، جيمي كارتر كه خود را يك مسيحي انجيلي دوباره تولد يافته خوانده بود، به عنوان رئيس جمهور ايالات متحده انتخاب و به كاخ سفيد راه يافت. در سال 1980 و 1984 ميلادي، پيروزي هاي رونالد ريگان نامزد رياست جمهوري آمريكا نيز باز معلول همان آراي انجيل گرايان و بنيادگرايان بود. جري فالول، واعظ برجسته ي ايالت ويرجينيا و بنيانگذار شوراي «اكثريت اخلاقي» كه اخيراً منحل شده و پت رابرتسون، چهره ي تلويزيوني سرشناس و پرنفوذ انجيلگرايان كه در سال 1988 ميلادي نامزد رياست جمهوري حزب جمهوري خوانده شده بود، از ديگر چهره هاي نسبتاً نام آور بنيادگرايان آمريكاي شمالي به شمار مي آيند.
منابع:
1. http://www.hawzah.net/Per/Magazine/HA/026/ha026fe.htm
2. فصلنامه هفت آسمان، شماره 26 (برگرفته از See: William H. Barenes Fundamentalism, in the Oxford Companion to the Bible, pp. 236-237. ترجمه: مهدي لك زايي )