استعمار(1) يا استعمارگري، در لغت به معناي «آباداني خواستن» و «آباد كردن» و در اين معنا برابر است با معناي اوليهي «كولونيزاسيون» (نك مستعمره) كه مقصود از آن مهاجرت گروهي از يك كشور و تشكيل يك ماندگاه تازه در سرزميني نو يافته و آباد كردن آن است. اما معناي ديگر آن، كه امروزه به كار ميرود، تسلط سياسي و / يا نظامي و / يا اقتصادي و / يا فرهنگي ملتي قدرتمند بر يك قوم يا ملت ضعيف است. استعمارگري بيشتر كار كشورهايي است كه امپراتوري دريايي و ناپيوستگي خاك آنها مانع تشكيل يك واحد سياسي يكپارچه (مانند امپراتوريهاي زميني) ميشود؛ چنانكه سرزمينهاي آسيايي روسيه را، كه پيوستگي آنها به خاك شوروي حاصل گسترشگري(2) روسيهي تزاري است، مستعمره نميخوانند و امروزه جزئي از كشور شوروي به شمار ميروند، اگرچه در ابتدا با زور تصرف شدهاند. همچنين سرزمينهايي را كه روزگاري جزء امپراتوري ايران بودند «مستعمره» نميتوان خواند.
مفهوم استعمار امروزه با مفهوم ا مپرياليسم پيوستگي كامل يافته و استعمار اساساً عمل قدرت امپرياليستي شناخته ميشود، يعني قدرتي كه ميخواهد از مرزهاي ملي و قومي خود تجاوز كند و سرزمينها و ملتها و اقوام ديگر را زير تسلط خود درآورد. ازينرو، دو اصطلاح «استعمار سرخ» و «استعمار سياه» پديد آمده است كه نخستين، اشاره به سياست گسترشگري اتحاد شوروي و دومين اشاره به گسترشگري قدرتهاي امپرياليستي غرب دارد. به همين قياس، پاكستانيها، در مورد كشمير، از «امپرياليسم قهوهاي» يعني امپرياليسم هندي نام بردهاند.
گرچه استعمار پيشينهي كهن دارد، اما تاريخ مفهوم جديد آن از قرنهاي شانزدهم و هفدهم آغاز ميشود. تاريخ استعمار را از دورهي باستان تاكنون ميتوان به چهار دوره بخش كرد:
1.دورهي باستان
تاريخ استعمارگري با دستاندازيهاي فنيقيها بر كرانههاي درياي مديترانه آغاز ميشود. فنيقيها در قرنهاي يازدهم تا نهم پيش از ميلاد به استعمار حوزهي مديترانه پرداختند و نخست در تيره و سپس در كارتاژ چندين ماندگاه در سراسر كرانهي شمالي افريقا به وجود آوردند. نامدارترين ماندگاه آنان، يعني كارتاژ، خود رفته – رفته دولت استعمارگر و امپراتوري پهناوري شد كه در اوج عظمت خود از سيرنه (در ليبي) تا كرانهي شبه جزيرهي ايبري (در جنوب غربي اروپا، شامل اسپانيا و پرتغال) دامنه داشت. هدف اصلي از ايجاد اين ماندگاهها گسترش بازرگاني بود.
همزمان با فنيقيها، يونانيها هم به جستوجوي مستعمره پرداختند؛ اما نوع استعمار و انگيزهي مستعمرهسازي يونانيها با فنيقيها تفاوت عمده داشت. بعضي از ماندگاههاي يوناني، مانند ماندگاههاي فنيقي، براي تجارت و گسترش بازرگاني برپا ميشد، ولي انگيزههاي سياسي و حادثهجويي و فشار افكار عمومي هم از عوامل عمدهي مهاجرت يونانيها از شهرهاي يوناني بود.
نظام حكومت در مستعمرههاي يونان به نظام حكومت در مستعمرههاي امروزي همانندي چنداني نداشت. تمام مستعمرههاي يونان، بجز مستعمرههاي دولتشهر آتن، استقلال كامل داشتند و تنها از لحاظ نظامي و اقتصادي به دولت اصلي وابسته بودند و مهمتر آنكه به مستعمره از آغاز استقلال داده ميشد.
شيوهي استعمارگري روم نيز دگرگونه بود. اين دولت بيشتر در خشكي و از راه فتح نظامي به گسترش خاك خود ميپرداخت. در دورهي امپراتوري روم مستعمرهها، در واقع، پايگاههايي براي پراكندن فرهنگ رومي بودند.
پس از برافتادن امپراتوري روم تا برآمدن اروپا در قرنهاي پانزدهم و شانزدهم، نمونههاي بارز دولتهاي استعمارگر دولتشهرهاي ايتاليا در كرانههاي مديترانه بودند. در قرنهاي دوازدهم و سيزدهم جنووا و نيز مستعمرههايي در كرانههاي اسپانيا و سرزمينهاي بربرنشين (مراكش، تونس، و الجزاير) و نيز در دالماسي و جزاير يونان داشتند. اين مستعمرهها، مانند مستعمرههاي فنيقي، بيشتر قرارگاههاي تجارتي بودند.
2. دورهي استعمارجهاني
مستعمرههاي ايتاليايي به دورهاي از تاريخ استعمار كه مركز آن مديترانه بود پايان داد، و از آن پس تاريخ استعمار بر محور اقيانوسهاي اطلس – هند، و (سپس) اقيانوس آرام گشته است. از اين دوره است كه نفوذ اروپا در دنياي غيراروپايي گسترش مييابد. كشف قارهي امريكا دولتهاي بزرگ اروپايي (اسپانيا، پرتغال، فرانسه، انگلستان، استعمار جديد و تشكيل امپراتوريهاي نو است.
امپراتوري اسپانيا در امريكاي مركزي و جنوبي در اوايل قرن شانزدهم وسعت گرفت و دولت پرتغال كه برزيل را تصرف كرده بود، به كرانهي غربي چشم داشت. از اين زمان فرانسه، انگلستان و هلند هم به پيروي از اسپانيا و پرتغال وارد ميدان شدند و در تجارتي براي خود فراهم كردند. اگرچه به دنبال آنان دانماركيها و سوئديها هم در اين موج گسترشگري و استعمارگري شركت جستند، اما در سدههاي هفدهم و هجدهم دولتهاي اروپاي غربي پيشگام استعمار بودند.
در اين دوره انگيزههاي استعمار بيشتر همان انگيزههاي دورههاي پيشين بود يعني دست يافتن به منابع تازه يا گسترش داد و ستد بازرگاني، ولي حادثهجويي و فشار مذهبي و سياسي هم در مهاجرت اروپاييان و تشكيل مستعمرهها بياثر نبود. پس از آن دورهي جنگهاي استعماري آغاز شد و چند جنگ بين دولتهاي اروپايي سبب دست به دست گشتن مستعمرهها شد. هلند بر سر جزاير سپيك بر پرتغال چيره شد؛ انگلستان براي چنگ انداختن بر بازرگاني كرانههاي افريقا و هند با فرانسه از درجنگ درآمد؛ و سرانجام، مستعمرههاي فرانسه در كانادا و برخي جزاير هند غربي زيرنظارت انگلستان قرار گرفت. قرن هفدهم دورهي رشد شتابان سياست استعماري بود و دو عامل در پيروزيهاي دولتهاي استعمارگر نقش عمده و سرنوشتساز يافت، يكي قدرت نيروي دريايي براي از بين بردن رقيبان؛ و ديگري، توليد يا فراهم كردن كالاهاي صنعتي براي حمل به مستعمره با كشتي. اسپانياي قرن هفدهم اين هر دو را نداشت و هلند ياراي رقابت با فرانسه و انگلستان را نداشت، و در نتيجه، اين دو دولت سرآمد رقابتهاي استعمارگر شدند.
اين دوره از تاريخ استعمار در اواخر قرن هجدهم به پايان رسيد.
3. قرنهاي نوزدهم و بيستم
رشد داد و ستد اقتصادي به انقلاب صنعتي انجاميد و بنياد اقتصادي و سياسي كشورهاي استعمارگر را دگرگون كرد و كار بهرهكشي از منابع مستعمرهها بيش از پيش بالا گرفت و اين سرزمينها مبدل به منابع مادهي خام براي صنايع كشورهاي صنعتي و بازار فرآوردههاي آنها شدند. دورهي انقلابهاي اروپايي با موج آزادي خواهي مستعمره ها همراه شد. ايالات متحده امريكا (مستعمرهي پيشين انگلستان در امريكاي شمالي) در اين راه پيشگام شد، و به دنبال آن انقلابها و نهضتهاي آزاديخواه در امريكاي مركزي و جنوبي، كه استعمار اسپانيا و پرتغال آنها را ويرانه كرده بود، درگرفت. سالهاي اول قرن نوزدهم با توسعهي مستعمرههاي بريتانيا در كانادا و ايجاد مستعمرههاي جديد در استراليا، افريقاي جنوبي و زلاندنو قرين بود. مهاجرتهاي بزرگي كه در سالهاي ميانهي اين قرن رخ داد و افزايش تقاضاي انگلستان صنعتي براي مواد غذايي و مواد خام، اين مستعمرهها را به صورت دومينيونهاي بزرگي درآورد كه دولتهاشان نيمه استقلالي داشتند. در همان زمان منافع بازرگاني بريتانيا سب توسعهي نظارت اين دولت بر نواحي استوايي و تأسيس «مستعمرات فرمانگزار» زير نظارت و ادارهي وزارت مستعمرات انگلستان شد.
در ربع آخر قرن نوزدهم، بر اثر رشد صنعت و سرمايهداري، بار ديگر رقابتها و مبارزههاي بينالمللي استعماري اوج گرفت و در نتيجه، دامنهي نفوذ فرانسه به شمال آفريقا كشيده شد و اين دولت قسمتهاي بزرگي از افريقاي شمالي را زير سلطه و نظارت خود درآورد. به دنبال فرانسه، اسپانيا و ايتاليا هم دامنهي نفوذ خود را تا آن حدود گسترش دادند.
آلمان در پايان قرن نوزدهم وارد كشاكشهاي استعماري شد و با ورود اين دولت به ميدان، تقسيم سرزمينهاي افريقايي بين دولتهاي استعمارگر همه گير شد و سرانجام، انواع تازهاي از مستعمره با عنوان تحتالحمايه و حوزهي نفوذ * پيدا شد. كشاكش بر سر جزاير اقيانوس آرام و برپا كردن قرارگاههاي تجارتي در چين، كه با رخدادهاي اخير همراه شد، ايالات متحد امريكا را به عنوان يك دولت استعمارگر جديد در صحنهي كشاكشهاي استعماري پديدار كرد. جنگ جهاني اول تقسيم مستعمرهها را متعادلتر كرد و در عين حال، نوع جديدي از مستعمره را به انواع پيشين افزود و آن «سرزمين زير سرپرستي» (تك سرپرستي) بود.
خلاصه، چنين به نظر ميرسد كه رخدادهاي نيم قرن گذشته، دست كم در بريتانيا، معني (مستعمره) را محدود كرده است. بيشتر دومينيونهاي بريتانيا استقلال كامل يافتهاند، و ازينرو، كاربرد امروزي اين كلمه به معناي كلاسيك «مستعمره» نيست. پيدايش نهضتهاي ملي در آسيا و آفريقا، بويژه پس از جنگ جهاني دوم، به سروري استعماري اروپا بر بسياري از سرزمينهاي اين دو قاره پايان داد و امروز، جز چند منطقهي كوچك در اين دو قاره مستعمره به معناي قديم آن وجود ندارد.
4. دورهي استعمار نو
رشد اقتصاد «سرمايهداري» و صدور سرمايه براي بهرهبرداري از منابع سرزمينهاي ديگر، روابط اقتصادي كشورهاي صنعتي استعمارگر را با كشورهاي كوچك وارد مرحلهاي تازهاي كرد؛ به اين ترتيب كه كشورهاي صنعتي، از راه صدور سرمايه ومكانيسم جهاني قيمتها و داد و ستد مواد خام با كالاهاي ساخته شده و فشارهاي سياسي و اقتصادي، از كشورهاي كم رشد بهرهكشي ميكنند و اين رابطه عنوان «استعمار نو» (نئوكولونياليسم) به خود گرفته است و بسياري از ملتهاي كوچك و تازه آزاد شده را عليه اين نوع رابطهي سياسي و اقتصادي برانگيخته است.
روش نو استعماري سبب ميشود كه كشورهاي ضعيف با وجود استقلال سياسي حقيقي يا ظاهري، همچنان در مراحل اوليهي رشد اقتصادي درجا بزنند و يا حتي عقب بروند، و در برابر كشورهاي پيشرفته از بهرهبرداري منابع آنها و از راه داد و ستد اقتصادي سودهاي كلان به دست آورند. رواج اين اصطلاح بخصوص از زمان «كنفرانس باندونگ» (آوريل 1955) آغاز شد. در اين كنفرانس سوكارنو، رئيس جمهور اندونزي، به نوعي از استعمار اشاره كرد كه در لباس جديد و از راه نظارت و چيرگي اقتصادي و فرهنگي جمعي و همدست همان هدفهاي استعمار كهن را دنبال ميكند.
پاورقيها:
1- colonialism
2- expansionism
منابع:
1. کتاب دانشنامه سیاسی، نویسنده: داریوش آشوری، تهران، انتشارات مروارید