● به نام خدا - امروز ، پنجشنبه 18 شهريور 1389 - كاربران برخط: 1398   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
فنا
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
فنا در لغت به معناى عدم و نيستى است و معناى آن آنچنان واضح است كه اهل لغت براى توضيح آن يا به ذكر مترادفش يعنى \"عدم\" اكتفا كرده يا آن را با ضدش، يعنى بقا معرفى كرده‏اند.(1) هر چند ممكن است اين دو معناى فنا به ظاهر متفاوت به نظر آيند، زيرا بقا در مقابل تغيير و تحول مطرح مى‏شود و عدم به معناى نيستى محض است، ليكن هردو يك امر را قصد كرده‏اند، زيرا بقا گاهى به معناى ثَبات است كه در اين صورت ضد آن تحول است و گاهى به معناى استمرار وجود خاص، ثابت باشد يا متغير، كه در اين صورت ضد آن عدم و نابودى است. و به نظر مى‏رسد كه در اينجا معناى دوم اراده شده است. از اين جهت در كتاب‏هاى لغت كه به ريشه كلمات پرداخته‏اند، اصل معناى فنا را انقطاع دانسته‏اند.(2) از اينجا روشن مى‏شود كه فنا هر چند نيستى و نابودى است، ميان آن و عدم، عموم و خصوص مطلق برقرار است، زيرا موارد عدم ازلى را شامل نمى‏شود و تنها موارد عدم بعد از وجود را در برمى‏گيرد. از اين‏رو تعريف فنا به عدم، از باب تعريف خاص به عام است و شايد از اين جهت بعضى از لُغويان از اين تعريف عدول كرده و آن را با ضدش، يعنى بقا تعريف كرده‏اند كه اين هم همانطور كه ملاحظه كرديم مشكل خاص خودش را دارد. به نظر مى‏رسد بهترين معناى فنا همان انقطاع است كه در زبان فارسى كلمه «نابودى» همان را مى‏رساند، زيرا «نابودى» در مورد چيزى معنا مى‏دهد كه قبلاً موجود بوده است.

حقيقت فنا
هر چند كه فنا از لحاظ لغوى، كه برگرفته از ديدگاه عرفى است، به معناى نابودى و انقطاع وجود است، به نظر مى‏رسد حقيقت آن امرى پيچيده باشد، زيرا متكلّمان بر سر اينكه فنا چيست، اختلاف عجيبى دارند، تا جايى كه عده‏اى از آنها فنا را موجودى از موجودات گرفته‏اند كه با خلق شدنِ آن جواهر از بين مى‏روند. اين بحث در زمينه داستان زنده شدن پرندگان در سؤال حضرت ابراهيم(ع) از چگونگى زنده شدن مردگان مطرح شده و تأكيد بر اين است كه فنا چيزى جز تفرق اجزاى مادى و جمع شدن دوباره آنها نيست.(3) در مورد ساير پديده‏هاى مادى نيز مى‏توان به آيات ديگرى از قرآن كريم استشهاد كرد كه اصولاً نابودى عالم چيزى جز تبديل شدن آن به چيز ديگرى نيست. آسمان در ابتدا دود بوده است(4) و دوباره همانند نوشته‏اى به هم پيچيده مى‏شود و به آفرينش نخستينِ خويش بازمى‏گردد.(5) اينها وآيات ديگر نشان مى‏دهدكه قرآن كريم نيز فناى عالم را صرفا تغيير و تبديل آن مى‏داند. در اديان ديگر مخصوصا اديان شرق نيز كه صحبت از كمال و انحطاط كل عالم است، حركتى دَوَرانى تصويرمى‏شودكه عالم بعد ازرسيدن به‏مرحله‏اى خاص دوباره تجديد مى‏شود. فلسفه مشائى و حكمت متعاليه نيز بنابه نظريه قِدَم عالم و فيضِ وجود و در قالب نظريات خلع و لبس و حركت جوهرى به تغيير و تبدل عالم اشاره دارند، نه نابودى آن. در علم فيزيك نيز يك نظريه پذيرفته شده‏اى وجود دارد كه ماده نه از بين مى‏رود و نه به وجود مى‏آيد، بلكه از شكلى به شكل ديگر تبديل مى‏شود.
تمام آنچه گفته شد اين احتمال را جدى مى‏سازد كه اصولاً حقيقت فنا چيزى جز تغيير و تبديل نيست و آنچه عرفا نابودى انگاشته مى‏شود، در حقيقت، تغيير شكل است و چون تغيير شكل چيزى را به چيز ديگر تبديل مى‏كند، به صورتى كه آثار مورد نظر قبلى بر آن مترتب نيست، به آن نابودى اطلاق مى‏گردد و اين كاربرد نيز امرى معقول به نظر مى‏رسد، زيرا حداقل چيزى كه در اين ميان از بين رفته، شخص است كه براى خود هويتى مستقل دارد. البته در بعضى موارد ماهيت نيز تغيير مى‏كند، مثل استخوانى كه به نمك تبديل مى‏شود. پس آنچه همواره باقى است، وجود است كه تحليل چگونگى بقاى آن از موضوع اين نوشته خارج است.
آنچه در اينجا اهميت دارد بررسى اين امر است كه مراد از فنا چيست؟ آيا سالكى كه به فنا مى‏رسد به طور كلى نابود مى‏گردد؟ يا اينكه تغيير و تحولى در يكى از ابعاد وجودى‏اش رخ مى‏دهد؟ اين تغيير چگونه و تا چه حدى است؟ اين احتمال نيز در اينجا مطرح مى‏گردد كه فنا از سنخ رفتن در حجاب باشد؛ حال يا به اين اعتبار كه سالك در فنا از ديدگان پنهان مى‏شود يا به اين جهت كه عالم و حتى خود سالك در هنگام فنا از او مخفى مى‏شود. براى بررسى اينكه حقيقت فنا از كدام سنخ است، در ابتدا به بحث مراتب فنا از ديدگاه بعضى از عارفان اسلامى مى‏پردازيم تا با ديدگاهى روشن در اين زمينه، به گونه‏شناسى فنا در عرفان اسلامى دست يابيم.

مراتب فنا
عزالدين كاشانى وقتى به مراتب فنا نزد عارفان مى‏پردازد، از فناى از شهوت، فناى از رغبت، و فناى متحقق به حق سخن مى‏گويد. فناى از شهوت زوال أمّاره بودن نفس و اتصاف آن به لوّامه است. در اين حالت هنوز اخلاق حسنه در قلب مستحكم نشده و در نتيجه هنوز اضطراب بر قلب حاكم است. در مرتبه نخست، اميال زائل شده، قلب به استقامت و مطمئن بودن متصف مى‏گردد. در مرتبه فناى متحقق به حق، سالك خود و خلق را نمى‏بيند. همين خود داراى مراتبى است: در اولين مرتبه، سالك فعل خود را نديده، آن را مستند به خدا مى‏يابد؛ در مرتبه دوم، ذات خود را نمى‏بيند؛ در مرتبه سوم حتى فناى ذات خودش را نيز نمى‏بيند. كاشانى از آن تعبير به فناى از فنا مى‏كند و آخرين مرتبه، فناى وجود در وجود يا شهود در شهود است.(6)
لاهيجى در گلشن راز فنا را داراى سه مرتبه فناى افعالى، فناى صفاتى و فناى ذاتى يعنى محو، طمس و محق مى‏داند،(7) كه سالك بعد از گذر از مرحله تبديل اعمال و اخلاق سيئه به حسنه به آنها نائل مى‏شود.(8) در فناى افعالى، سالك همه افعال را در افعال حق فانى مى‏بيند، زيرا خداوند به تجلىِ افعالى بر او متجلى شده است. در مرتبه دوم حق به تجلىِ صفاتى بر سالك متجلى مى‏شود و او صفات تمام اشياء را در صفات حق فانى مى‏بيند و به غير از خداوند هيچ شخصى را داراى صفت نمى‏بيند و خود و تمام اشياء را مظهر و مجلاى صفات الهى مى‏شناسد و صفات او را در خود ظاهر مى‏بيند. در مرتبه سوم، حق به تجلىِ ذاتى بر سالك متجلى مى‏شود و او جميع ذوات اشياء را در پرتو نور تجلى ذات احديت، فانى مى‏يابد و تعينات عدمىِ وجود به فنا و توحيد ذاتى مرتفع مى‏شود و وجود اشياء را وجود حق مى‏داند و در ديده حق بينِ عارف «كل شى‏ء هالك الا وجهه» جلوه‏گرى نموده، به‏جز وجود واجب، موجود ديگرى نبيند و خيال غيريت نزد وى محال گردد.(9)
خواجه عبدالله انصارى براى فنا سه مرتبه مطرح كرده است: فناى علمى، جحدى و فناى حقى. عبدالرزاق كاشانى در شرح اين سخن، مرتبه اوّل را فناى علم عبد در علم خداوند مى‏داند، زيرا علم به خداوند با عقل كه طريق ادراك آن، تصورات ذهنى است حاصل نمى‏شود، پس هر كس به مرتبه‏اى برسد كه به صورت شهودى، يعنى با علم حضورى به خداوند علم پيدا كند، در حقيقت از علم خويش فانى گشته است و به علم خداوند متصف گرديده است، زيرا علم حضورى به حق در اين حالت مثل علم حضورى انسان به ذات خويش مى‏باشد. مرتبه دوّم اين است كه اين علم حضورى نيز ساقط شده، به معاينه تبديل مى‏گردد و از اين رو سالك به مقصود خويش واصل، و طلبْ متوقف مى‏گردد و حتى در آخرين مراحلِ اين مرتبه با فانى‏شدن وجود سالك در وجود حق و وصول به حضرت جمع، شهود معاينه نيز از بين مى‏رود و تثليثى كه در معاينه وجود دارد، يعنى معايِن، معايَن و عيان رخت برمى‏بندد. آخرين مرتبه، فناى از فنا است كه سالك درمى‏يابد كه اصلاً فنايى رخ نداده و تنها توهم سالك رخت بربسته است، زيرا فانى از ازل فانى بوده و باقى نيز همواره بوده و است و اين مرتبه حقِ فنا است، زيرا خود فنا نيز ازبين مى‏رود و چيزى جز حق متعال باقى نمى‏ماند.(10)
قشيرى با تقسيم صفات انسان به افعال، اخلاق و احوال، مراتب مقدماتى فنا را نيز براين اساس تبيين مى‏كند. او با تقسيم افعال به جوارحى و جوانحى فناى افعالى را در فناى از شهوت و فناى از رغبت منحصر مى‏كند و سه مرتبه اصلىِ فنا را فناى از نفس و صفات آن و بقاى به صفات حق، فناى از صفات حق به واسطه شهود حق، و فناى از شهود فنايش به واسطه زوال وجودش در وجود حق بيان مى‏كند.(11)
سيد حيدر آملى با توجه به مراتب توحيد، فنا را داراى سه مرتبه مى‏داند: 1. فناى در حضرت احديت كه شخص از رسم و صفات خويش فانى مى‏شود. در اين حالت، سالكْ خداوند را تنها با اسماء و صفاتش مى‏بيند و اين مرتبه توحيد در ولايت است. مرتبه دوم فناى در ذات است با باقى‏ماندن رسم خفى از شخص كه نشان دوگانگى و دوستى است و آن را توحيد در حقائق مى‏گويند. آخرين مرتبه، مقام احديتِ الفرق والجمع است كه توحيدِ حق «ذاته بذاته» است كه در آن، رسم خفى نيز باقى نمى‏ماند.(12)
ابن‏عربى براى فنا هفت مرتبه را ذكر مى‏كند: فناى از مخالفت، فناى افعالى، فناى صفاتى، فناى از ذات خويش، فناى از مشاهده كل عالم، فناى از ماسوى الله و فناى از صفات حق و نِسَب آن.(13) او فناى از فنا را به عنوان يكى از مراتب نمى‏شمارد و آن را يكى از احوالى مى‏داند كه با هريك از مراتب هفت گانه همراه مى‏شود. همانطور كه انسان در حال خواب ديدن اصلاً آگاه نيست كه آنچه مى‏بيند خواب است، شخص فانى نيز در هنگام فنا در هر يك از اين مراتب از فناى خويش آگاه نيست.(14)
با تأمل در مراتبى كه عارفان براى فنا ذكر كرده‏اند، اين حقيقت آشكار مى‏شود كه تقسيم‏بندى آنها به دو حيثيت انجام شده است و گاهى اين‏دو با هم ادغام شده‏اند. در ذكر مراتب فنا گاهى صرفا سالك و حالات و ذات او در سير به سوى غايت سلوك در نظر گرفته مى‏شود كه در اين صورت افعال و صفات و ذات سالك، مرتبه به مرتبه فانى مى‏شود تا سالك به نهايت سير خويش نائل گردد. تقسيم اول قشيرى چنين جهتى دارد؛ او مرتبه اول فنا را فناى سالك از افعال جوارحى و جوانحىِ خويش و مرتبه دوم را فناى از صفات مذموم اخلاقى و آخرين مرتبه را فناى از ذات خويش مى‏داند كه لاجرم ديگر خلق نيز مشاهده نمى‏شوند. عزالدين كاشانى نيز با توجه به اين‏كه تقسيمش شبيه قشيرى است، از همين جهت به فنا مى‏نگرد.(15)
رويكرد ديگر در تبيين مراتب فنا به رابطه سالك با عالم خارج مى‏پردازد. در اين رويكرد سالك كه در ابتداى راه موجودات و افعال آنها را مستقل مى‏بيند، در نهايت به جايى مى‏رسد كه همه آنها در نظر او در ذات حق فانى مى‏شوند. تقسيم لاهيجى چنين رويكردى دارد. او همچون قشيرى در مراتب فنا از فناى افعالى و صفاتى و ذاتى نام مى‏برد، ولى تبيينى كه ارائه مى‏دهد متفاوت است، زيرا فناى افعالى را به فناى افعال تمام موجودات در فعل خداوند، و فناى صفاتى را به فناى صفات آنها، و فناى ذاتى را به فناى ذات آنها تفسير مى‏كند. تقسيم دوم قشيرى و تقسيم سيد حيدر آملى نيز چنين رويكردى به مراتب فنا دارد.
با توجه به اين رويكرد در تبيين مراتب فنا سرّ مراتب هفتگانه در كلام ابن عربى نيز آشكار مى‏گردد، زيرا او در بيان مراتب فنا به نوعى اين دو ديدگاه را با هم تركيب، و مراتب هفتگانه را براى فنا ذكر كرده است. مرتبه اول فنا در نزد او، يعنى فنا از مخالفات، رويكردى نفسانى دارد، يعنى مرتبه‏اى است كه در آن، عبد به هيچ وجه به فكر معصيت و مخالفت با خدا نمى‏افتد. مرتبه دوم فنا كه از آن به فناى از افعالى ياد مى‏كند رويكردى تكوينى دارد، زيرا تعريفى همانند تعريف لاهيجى ارائه كرده است كه در اين مرتبه، سالك همه افعال بندگان را مستند به خداوند مى‏بيند. امّا مرتبه سوم و چهارم از رويكرد اول برخوردارند، زيرا سالك در اين دو مرتبه ابتدا از صفات مخلوق منفك شده و به صفات الهى متصف مى‏شود و بعدها از شهود ذات خويش نيز فانى مى‏گردد. البته هنوز واقف است كه او شهود كننده است. مرتبه پنجم در سخن ابن عربى باز همانند مرتبه دوّم رويكردى تكوينى مى‏يابد كه در آن، سالك از تمام عالم به واسطه شهود خداوند يا شهود ذات خويش فانى مى‏شود. در مرتبه ششم، سالك به واسطه خود خداوند از غير او فانى مى‏شود و در اين حالت، ديگر حتى شهود خويش را نيز نمى‏بيند. بنابراين هرچند ابن عربى اين مرتبه را فناى از ماسوى اللّه ناميده است، در حقيقت رويكردى نفسانى دارد كه در آن، سالك حتى از شهود خويش فانى شده است. در مرتبه هفتم تمام صفات و اسماء خداوند از نظر سالك رخت برمى‏بندد، زيرا تمايز بين خداوند، سالك و عالَم از بين رفته است. بنابراين روابط و نسبى كه صفات خداوند را به وجود مى‏آورد محو مى‏شود و سالك، ديگر اثرى از خداوند در عالم نمى‏بيند، بلكه اگر دقت كند خود را محل اثر مى‏بيند. همانطور كه مشخص است اين مرتبه نيز رويكردى بيرونى دارد و ارتباط سالك را با عالم بيرون از ذاتش مى‏سنجد. براى توضيح كارى كه ابن عربى انجام داده است، در ابتدا بايد به رابطه اين دو نگرش بپردازيم؛ آيا اين دو نگرش در تقسيم مراتب فنا با همديگر قابل جمع نيستند يا اصولاً مى‏توان آنها را از هم تفكيك كرد؟ به نظر مى‏رسد كه از لحاظ نظرى و در هنگام بحث بتوان به هريك از نفس سالك يا جهان خارج توجه نمود و حالت فناى سالك را در ارتباط با آنها وصف كرد، ولى آنچه در عمل اتفاق مى‏افتد به هيچ وجه دو امر نيست، بلكه دو روى يك سكه است. سالك در هنگام كمال نفسانى اگر به فناى افعالى برسد و فعل خويش را آنچنان در حق مستغرق ببيند كه او را، نه نفس خويش را، فاعل بشمارد، به مرتبه‏اى رسيده است كه افعال موجودات ديگر را نيز منسوب به خداوند مى‏بيند و يا اگر فناى صفاتى يابد و به صفات خدايى منسوب شود، همه موجودات را صفات او مى‏بيند و آنگاه كه فناى ذاتى برايش رخ دهد، نه تنها ذات خويش، بلكه ذات تمام موجودات را فانى در حق مى‏بيند. بدين ترتيب تا سالك از ذات خود فانى نشود نمى‏تواند ذوات موجودات ديگر را فانى ببيند و آنگاه كه از ذات خود فانى شد، ديگر، ذوات ساير موجودات برايش باقى نمى‏ماند و از اين‏رو است كه سيد حيدر آملى از مرتبه فناى ذاتى به رجوع به عدم اصلى، يعنى حالت موجودات قبل از خلقت جهان تعبير مى‏كند.
بدين ترتيب آميختگىِ اين‏دو نگرش در كلام ابن عربى نيز وجه كاملاً معقولى دارد. در حقيقت، او به ترتيب، لوازم سير سالك تا وصول به فناى مطلق را تبيين كرده و لوازم اين سير را در قالب مراتب و انواع فنا ريخته است و نخواسته است واقعا ترتيبى حقيقى را بين اين انواع برقرار كند. بنابراين اگر ابن عربى در نوع دوم از فنا، فناى از افعال عباد را مطرح مى‏كند و همه افعال موجودات را به خدا نسبت مى‏دهد، اينگونه نيست كه مقصودش تنها افعال مخلوقاتِ غير از سالك باشد، بلكه همه افعال را به طور كلى مطرح مى‏كند، چه فعل خود سالك باشد يا ساير موجودات. و از اين جهت است كه نظريه كسب را از آن جهت كه افعال بندگان را به خدا نسبت مى‏دهد تاييد، و از آن جهت كه خود همين نظريه حجابى براى آنها شده رد مى‏كند. و يا اينكه نوع چهارم و انواع بعد از آن، فناى ذاتىِ سالك را بيان مى‏كند كه در آن، ذات سالك و عالَم كم‏كم رخت از ميان برمى‏بندد تا جايى كه تفاوتى بين شاهد و مشهود باقى نماند. او نمى‏خواهد بگويد كه در نوع چهارم، ذات سالك به طور كلى فانى مى‏شود و در نوع پنجم، عالَم به واسطه شهود خدا يا شهود ذات سالك فانى مى‏شود، تا اين‏امر تهافتى درسخن او محسوب شود، بلكه او سرمنشأ فناى ذاتى‏اى‏را كه در آن ذات سالك وعالم هردو محو مى‏شود، فناى تدريجى ذات سالك مى‏داند و تا اين امر محقق نشود، فناى عالم بيرون رخ نخواهد داد. پس در نوع چهارم نمى‏خواهد بگويد كه به‏طور كلى ذات سالك فانى مى‏شود، همانگونه كه سيدحيدر آملى نيز در يك مرتبه فناى ذاتى، دوگانگى ميان سالك وحق را باقى نمى‏داند و درمرتبه ديگراست كه اين دوگانگى نيز ازبين مى‏رود و تفاوت شاهد ومشهود برمى‏خيزد، همان امرى كه در منتهاى فناى ذاتى در تقسيم ابن عربى نيز رخ مى‏دهد.
بدين‏ترتيب در تقسيم‏بندى مراتب فنا اين سخن قوت مى‏يابد كه هر كدام از عرفا در وصف روندى كه در سلوك رخ مى‏دهد، هر مرحله را كه در نظرش مهم جلوه كرده، از جهتى كه آن را مهم دانسته، به عنوان مرتبه‏اى از فنا مطرح كرده است؛ حال در اين مراحل يا به حالتى كه در نفس سالك رخ مى‏دهد توجه دارد و بنابراين، مراتب را بر اساس نفس او تبيين كرده است و يا به حالت او در ارتباط با موجودات ديگر و يا به هر دو امر توجه دارد. در اين ميان ممكن است برخى به فناى ذاتى كه مهمترين مقام سلوك است، اهميت بيشترى بدهند و دو يا چند مرحله از اين مقام را به عنوان مراتب سلوك در كنار بقيه مراتب ذكر نمايند.
با توجه به‏مباحث مطرح شده اين امر مشخص شد كه همه موجودات وازجمله انسان همواره در حال تغيير و دگرگونى، يعنى در حال تحول هستند، زيرا همه تجلى الهى‏اند و بر طبق مبناى عارفان در تجلى تكرار نيست، ليكن انسان با ساير موجودات اين تفاوت را دارد كه مى‏تواند از حد وجودىِ خود خارج شود و تنزل كند يا به كمال برسد. بنابراين، فنا در عرفان اسلامى براى ارتقاى حد وجودى انسان است كه شامل احاطه وجودى و تغيير ماهيتِ او مى‏شود. ليكن از آنجا كه فنا مرحله به مرحله محقق مى‏شود و به عبارت ديگر تدريجى است نه دفعى، در محدوده‏اى از اين سير، ذات بشرى انسان باقى است و صرفا دچار تحول صفاتى مى‏شود. به نظر مى‏رسد كه نه‏تنها در مراحل مقدماتىِ فنا كه حالات انسان تغيير مى‏كند، ذات بشرى باقى است، بلكه در فناى افعالى و صفاتى كه دو مرتبه اصلى فنا هستند، نيز همين‏گونه است، زيرا در اين مراتب، سالك صرفا به شهود حقيقت مى‏رسد و به تعبير بعضى عارفان با چشم و گوشِ حق مى‏بيند، امّا در مرتبه فناى ذاتى امر به‏گونه ديگرى است، يعنى ديگر ذات بشرى براى سالك باقى‏نمى‏ماند وبه‏طور كلى تغيير هويت مى‏دهد، به‏گونه‏اى‏كه بدن خودش با ساير بدن‏ها برايش تفاوتى ندارد.
در سير سالك به سوى فناى ذاتى با احاطه وجودى‏اى كه به دست مى‏آورد، معرفت حقيقى او نيز افزايش مى‏يابد، زيرا اين معرفت لازمه احاطه وجودى‏اى است كه به مددِ آن، سالك نه از طريق مفاهيم، بلكه همه اشياء را به تفصيل در ذات خود مى‏نگرد. از اين‏رو فنا نه تنها به معناى نابودى و از دست دادن چيزى نيست، بلكه رفع موانعى است كه از جهت مادى براى انسان پديد آمده است، به صورتى كه حجاب‏هاى توهم‏زا از وجود او رخت برمى‏بندد و وجودى مى‏يابد كه حقايق را همانگونه كه هست مى‏يابد و از اين‏رو درمى‏يابد كه همه موجودات هر چند خودشان آگاه نيستند، هيچ استقلالى ندارند و در حقيقت، فانى در ذات حق هستند. امّا معرفت به اين فنا نيازمند فناى سلوكى است و هر چند همه موجودات به سوى فنا مى‏روند، بدون فناى سلوكى كه حد و احاطه وجودى انسان را تغيير مى‏دهد، اين معرفت حاصل نخواهد شد.
بدين‏ترتيب آنچه حقيقتا فنا است، فناى ذاتى است، وبقيه مراتب فنا با نزديكى و دورى به آن ارزش‏گذارى مى‏شوند. ليكن چنين فنايى تنها براى افراد خاصى رخ مى‏دهد. پس هرچند مطلوبِ همه‏است، ليكن براى همه الزامى نيست، امّا بعضى مراتب مقدماتىِ آن كه در مرتبه خود، صفات و رفتار انسان را تغيير مى‏دهد براى همه مطلوب است.

گونه ‏شناسى فنا در عرفان اسلامى
با توجه به سخنان بعضى از عرفا در زمينه فنا كه مى‏توان آن را چكيده تمام ديدگاه‏ها در اين زمينه دانست، نكات ذيل را در ارتباط با فنا درمى‏يابيم:

1. فنا تعدادى مراحل مقدماتى دارد كه درحقيقت، مراحل مقدماتى سلوك هستند و اطلاق فنا بر آنها در سخنان عارفان صرفا تعبيرى مجازى است. سرّ اختلاف بين سخنان آنان در مراتب فنا نيز همين است كه عده‏اى همچون عزالدين كاشانى مراتب مقدماتى را نيز مطرح كرده، ولى لاهيجى صرفا به مراحل اصلى پرداخته است. فناى از شهوت و فناى از رغبت اينگونه هستند، زيرا اين دو امر اصولاً ناظر به تسلط انسان بر نفس خويش و اتصاف به اخلاق حسنه هستند، هرچند معناى لغوى فنا در مورد آنها نيز صادق است، زيرا در اين حالت نيز چيزى در وجود انسان نابود شده است كه همان افعال و اخلاق ناپسند است.

2. مراحل اصلى فنا عبارت است از: فناى از افعال، فناى از صفات و فناى از ذات. اين سه مرحله در كلام عده‏اى از عرفا به صراحت مطرح گرديده و از آنها به محو، طمس و محق تعبير گرديده است. حال عده‏اى از آنها مراحل مقدماتى قبل را نيز مراتبى از فنا، و اين سه مرتبه را مرتبه واحدى تلقى كرده و نام خاصى بر آن نهاده‏اند كه عزالدين كاشانى آن را فناى متحقق به حق مى‏نامد.

3. بدون شك فنا نابودى مطلق نيست، يعنى در تمام سخنان عارفان چيزى نمى‏يابيم كه فنا را نابودى و از بين رفتن سالك به طور كلى تصوير كرده باشد، بلكه برعكس تصريحات و قراين بسيارى وجود دارد كه حكايت از اين دارد كه سالك حتى در فناى ذاتى نيز وجود خاص خويش را دارد. از جمله قرائن قوى بر اين مطلب مسئله بقا است كه همواره در كنار فنا قرار دارد و ملازم آن محسوب مى‏شود. هيچ فنايى نيست مگر اينكه بقايى را در پى دارد. با مراجعه به سخنان عارفان مشخص مى‏شود كه مقصود آنها از بقا در اينجا جايگزين آن چيزى است كه در فنا از دست مى‏رود. ابن‏عربى رابطه فنا و بقا را اينگونه بيان مى‏كند:
در طريق سير و سلوك جز فانى باقى نمى‏ماند و به جز باقى فانى نمى‏شود و چيزى به فنا موصوف نمى‏شود، مگر در حال بقا و چيزى به بقا موصوف نمى‏شود، مگر در حال فنا، پس در نسبت بقاء، حق مشاهده مى‏شود و در نسبت فنا، خلق.(16)
اين سخن و موارد شبيه به آن به سير سالك اشاره دارد كه همواره دچار تحول و دگرگونى است و از مقامى به مقام ديگر مى‏رود، يعنى يك فعل، صفت، حال و حتى ذاتى را از دست مى‏دهد و در عوض، ذاتى ديگر مى‏يابد. همو در فصوص الحكم فنا و بقا را به تكرار تجلى خداوند پيوند مى‏زند كه در هر آن، خداوند در عالم متجلى مى‏شود و تجلّى او فنا و بقايى را دربردارد.(17) امام خمينى(ره) در تفسير اين سخن مى‏گويد كه فنا عدم نيست، بلكه بازگشت از عالم طبيعت به ملكوت است. پس در هر لحظه تجلّى الهى از عالم ملكوت در طبيعت ظاهر مى‏شود و از طبيعت به ملكوت بازمى‏گردد. ايشان نتيجه مى‏گيرد كه تمام طبيعت و ملكوت دائما در حال تبديل و تجدد است و عالم در هر لحظه حادث است.(18) بدين‏ترتيب به نظر واضح مى‏رسد كه فنا صرف عدم و نابودى نيست، بلكه عدمى است كه وجودى را درپى‏دارد واين همان معناى تحول و تغيير است.

4. از بحث قبل همچنين مشخص مى‏گردد كه فنا صِرف مخفى شدن از مدارك حسى نيز نيست، حال چه مخفى شدن را خفاى سالك از ديد عالميان تصوير كنيم يا خفاى عالميان از ديد سالك، اگرچه هر دو براى سالك در سير و سلوك رخ مى‏دهد و از مقامات راه است.(19) پس مقصود اين نيست كه اين احوال براى سالك رخ نمى‏دهد، بلكه نظر به اين است كه فنا را صرفا اين احوال بدانيم و نه چيز ديگر. از شواهد ديگرِ اين مطلب اين است كه اينگونه مخفى شدن‏ها در شمار حالات هستند كه در مراحلى هستند و در مراحلى نيستند، امّا فنا و بقا مستمر و هميشگى هستند، به صورتى كه خواجه انصارى در همه مقامات مثل مقام انابه، باب رضا و باب شكر و ديگر ابواب صحبت از فناى چيزى در سالك دارد.(20)
بدين ترتيب بايد به اين بحث بپردازيم كه در حال فنا چه تغييرى در سالك رخ مى‏دهد كه حال او با قبل از فنا تغيير مى‏كند؛ آيا اين تغيير صرفا در خصوصيات شخص است يا ذات و ماهيت او هم تغيير مى‏كند كه لاجرم تغيير از نوع اول را هم دربردارد يا اينكه وجود سالك به طور كلى دگرگون مى‏شود كه به تبع آن، دو تغيير ديگر نيز رخ مى‏نماياند؟ بحث ديگر اين است كه بعد از فنا سالك چه خصوصياتى پيدا مى‏كند و به چه اخلاقى متخلق مى‏شود و به عبارت ديگر چه جايگاه وجودى‏اى پيدا مى‏كند.
همانگونه كه پيشتر گفتيم، عده‏اى از عرفا صرفا به مراتب سه‏گانه اصلى فنا، يعنى فناى افعالى، صفاتى و ذاتى پرداخته‏اند، ولى عده‏اى ديگر علاوه بر آن، مراحل مقدماتى را نيز جزء مراتب فنا ذكر كرده و از فناى از شهوت و فناى از رغبت سخن گفته‏اند. حال اگر بخواهيم در حوزه مراحل مقدماتى وارد شويم و تحول وجود سالك را بررسى نماييم، چيزى بيشتر از تغيير يكسرى صفات و ويژگى‏هاى فردى وجود ندارد. در اين مرحله سالك شهوت و رغبتى دارد كه آنها را مهار كرده، ديگر تابع اميال و خواسته‏هايش نيست، يا به عبارت ديگر خواسته‏ها و اميالش تغيير مى‏كند و در نتيجه اخلاق او متغير مى‏شود. ابن‏عربى اين قسم از فنا را فناى از مخالفات مى‏داند كه بر طبق آن ديگر، انسان مرتكب معصيت نمى‏شود.(21) قشيرى نيز فناى از شهوت را ترك افعال مذموم كه شرع آنها را نهى كرده معرفى مى‏كند كه در اين صورت اخلاص در عبوديت حاصل مى‏شود و فناى از رغبت را زهد قلبى در دنيا مى‏داند كه حاصل آن صدق انابه است و فناى از سوءخلق را رفع اخلاق بد برمى‏شمارد.(22)

فنا و وحدت وجود
امّا مهم سه مرتبه اصلى فنا، يعنى فناى افعالى، صفاتى و ذاتى است كه در حقيقت فناى اصطلاحى در عرفان به آنها نظر دارد و به نظر مى‏رسد كه در اين مراتب تحولى عمده در وجود سالك رخ مى‏دهد. براى شناخت تحول سالك در اين مراتب توجه به دو امر ضرورى است: اول نظريه وحدت وجود است كه بحث از آن در عرفان نظرى، يعنى شناخت حقيقت عالم و اينكه جز خدا موجودى نيست، زمينه را براى عرفان عملى فراهم ساخته است تا عارف به جايى برسد كه اين وحدت را ببيند. دوّم توجه به حقيقتى است كه از خواجه انصارى نقل گرديد. عارفان ديگر نيز به تصريح يا اشاره بيان كرده‏اند كه در آخرين مرتبه فنا سالك درمى‏يابد كه آنچه در اين ميان رخ داده صرفا زوال توهم بوده است وگرنه فانى از ازل، فانى و باقى نيز همواره بوده و خواهد بود.
امّا بحث وحدت وجود از مسائلى است كه از قديم‏الايام بين عارفان مطرح بوده است و هر يك به طريقى از آن سخن گفته‏اند.(23) ربط وحدت وجود و فنا در سخنان عارفان كه گاه اصلاً آنها را يكى دانسته‏اند،(24) اين حقيقت را به ما گوشزد مى‏كند كه در حال فنا چيزى جز آنچه حقيقت واقعى عالم و رابطه انسان و تمام موجودات با حق است، جلوه‏گر نمى‏شود. به عبارت ديگر مقتضاى نظريه وحدت وجود اين است كه به جز حق در عالم وجود ندارد و هيچ موجودى وجود و حقيقتى ندارد كه جداى از حقيقت حق باشد و همه آنچه حقايق عالم شناخته مى‏شوند، درحقيقت، مظهر، جلوه يا عرضى از اعراض وجود مطلق هستند. پس اگرچه همه موجودات عالم اينگونه‏اند كه در وجود حق فانى هستند، امّا عارف اين حقيقت را درمى‏يابد و ديگران غافل هستند:
خداوند روح عالم، و گوش و چشم و دست آن است. پس عالم با او مى‏شنود و مى‏بيند، سخن مى‏گويد و عمل مى‏كند و تلاش مى‏نمايد، چون هيچ قدرت و كارى به جز به خداى متعالى و بزرگ حاصل نمى‏شود. امّا جز مقربانِ به قرب نوافل اين را درنمى‏يابند... مقربان كرامتى يافته‏اند كه فهميده‏اند خدا گوش و چشمشان است... امّا بقيه انسانها گمان مى‏كنند كه خود به واسطه روح مى‏شنوند، در حالى كه واقعا به خدا مى‏شنوند.(25)
اين تصور از وحدت وجود از لحاظ معرفتى با سخن دوم مربوط مى‏شود كه در حالت فنا، توهم از ميان برمى‏خيزد. از سخن ابن‏عربى ظاهر مى‏شود كه اين توهم، توهم استقلال است، يعنى انسان‏ها قبل از فنا خيال مى‏كنند مستقل‏اند، ولى با فنا درمى‏يابند كه استقلالى در كار نبوده است و آنها از راه با ارتباط با خداوند وجود يافته‏اند و بدون آن هيچ نيستند. حال اين علم و آگاهى به استقلال نداشتن اگر صرفا در مقام افعال يا صفات حاصل شود، فناى افعالى و صفاتى حاصل مى‏شود و اگر به مقام ذات نيز برسد، فناى ذاتى نيز حاصل مى‏شود.
از مباحث گذشته روشن شد كه فنا در حقيقت از سنخ معرفت است، معرفتى كه ديده استقلال‏بين انسان را به ديده‏اى تبديل مى‏كند كه وحدت عالم را يكپارچه و يگانه مى‏بيند. امّا به طور يقين و بر مبناى تصريحات عرفا اين معرفت از سنخ علم حصولى نيست، يعنى با تعقل و استدلال حاصل نمى‏شود. از طرف ديگر اين علم حضورى، اجمالى نيز نيست، آنگونه كه ما از نفس خويش باخبريم، ولى حقيقت آن را نمى‏دانيم، زيرا معرفت در مرحله فنا كشف تمام روابط را در پى دارد، پس از سنخ علم حضورى تفصيلى است. امّا به راستى براى عارف چه اتفاقى مى‏افتد كه به اين معرفت دست مى‏يابد؟ جنبه بشرى او چه مى‏شود؟ پاسخ به اين سؤال را بايد در يكى ديگر از ابعاد وحدت وجود، يعنى پيدايش كثرت در عالم و در حقيقت پديدآمدن توهم استقلال پى‏گيرى كرد.
بنابه نظر عارفان، كثرت در اثر پيدايىِ حدودى خاص در وجود مطلق كه از آن به مظهر و تجلّى تعبير مى‏كنند، پديد مى‏آيد. تجلّى با تنزل وجودى همراه است كه در نتيجه در هر مرتبه، وجودى خاص پديد مى‏آيد، امّا اين مراتب با اصل وجود متحداند، بلكه غير او نيستند. حدّ خاص در هر موجودى حالتى به وجود مى‏آورد كه از آن به نفس تعبير مى‏كنند و در همه اشيا وجود دارد.(26) از اين نفس، علمى محدود برمى‏خيزد كه خوديت موجود را به آن مى‏شناسند و اين استقلال‏بينى است كه در انسان‏ها بيشتر از موجودات ديگر جلوه‏گر است. انسان خود را موجودى مستقل با گرايش‏ها و اميال خاص مى‏يابد، يعنى در حقيقت، وجودِ محدود كه به فراسوى خود احاطه ندارد، همواره خيال مى‏كند كه وجودى خاص است و ارتباطى با وجودات ديگر و حتى فراسوى خود ندارد. پس توهم استقلال يك توهم انديشه‏اىِ صِرف نيست، بلكه ريشه در نحوه وجود انسان دارد. از اين‏رو سالك در فنا به دنبال اين است كه اين توهم را از ميان بردارد و اين امر ممكن نيست، مگر اينكه نحوه وجودى انسان تبديل شود و حد وجودى‏اش تغيير كند. از اين حدهاى وجودى در عرفان اسلامى به حجاب تعبير مى‏كنند كه بين انسان و خدا فاصله مى‏اندازد و او را از خدا دور مى‏كند، يعنى او را در حد و اندازه‏اى قرار مى‏دهد كه احساس قرب و نزديكى به خدا نمى‏كند.
در مقابل ساير موجودات حتى ملائكه، انسان از خصوصيت حدشكنى برخوردار است، يعنى مى‏تواند از مرتبه وجودى خويش تعالى يا تنزل يابد و اصولاً فنا بر اين مبنا استوار است كه انسان اگر بخواهد مى‏تواند حد وجودى خويش را تعالى بخشد. اين حدشكنى به هر اندازه‏اى كه باشد، احاطه وجودى انسان و در نتيجه گسترس معرفت او را درپى دارد و آنگاه كه به حد فناى افعالى برسد به مرحله مهمى از احاطه وجودى نائل مى‏شود. اين حدشكنى مى‏تواند تا جايى استمرار يابد كه ديگر براى سالك حدّى باقى نماند كه در اين صورت فناى ذاتى رخ مى‏دهد. مشاهده كرديم كه سيدحيدر آملى سه مرتبه فنا را با رسم و تشخصات انسان معرفى مى‏كند و در مقام احديتِ الفرق والجمع هيچ تشخصى براى انسان باقى نمى‏ماند و حد وجودى انسان كاملاً از بين مى‏رود.
در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه هر شى‏ء و از جمله انسان با تشخصاتش موجود تلقى مى‏شود و اگر تشخصاتش از ميان برود، ديگر وجود ندارد. پس در حقيقت فنا به زوال وجود و شخص منتهى مى‏شود و حقيقتِ آن نابودى است، نه تحول. پاسخ اين سؤال در يك نكته مهم نهفته است و آن اينكه وقتى از زوال رسم و تشخص سالك سخن مى‏گوييم، مقصود رسم و تشخصى است كه براى موجودات مادى وجود دارد، نه هر نوع رسم و تشخص. پس فانى با اين‏كه رسم و تشخص مادى را از دست مى‏دهد، امّا رسم و تشخص مجردات براى او باقى است. قيصرى در رابطه فنا و بقا اين نكته را صريحا ذكر مى‏كند كه فنا از بين رفتن تعينات خَلقى و بقا، اتصاف به تعينات و صفات الاهى است.(27) پس، حدشكنىِ انسان تا حدى است كه به يكى از صفات الاهى تبديل شود. امام خمينى(ره) چگونگى زوال تعينات در فناى صفاتى و ذاتى را اينگونه وصف كرده‏اند:
در فناى ذاتى كه با قرب فرائض حاصل مى‏شود، بنده چشم و گوش حق مى‏شود كه در اين صورت، وجود حقانى يافته و وجود خلقى را به طور كلى كنار گذاشته است و او به آن مرحله از احاطه مى‏رسد كه همانند وجود حق سارى و جارى در همه اشياء است، امّا در فناى صفاتى او تنها به شهود موجودات مى‏نشيند، زيرا تنها حق، چشم و گوش بنده گرديده است.(28)
خلاصه كلام عرفا در اين مقام اين است كه غايت سلوك در فنا، گذر از مراحل مادّى و مجرد و رسيدن به بى‏حدّى است، البته اين بى‏حدّى مربوط به مرحله تجلّى حق است و به اولين تجلّى او بازمى‏گردد كه تجلّى اسماء و صفات و اسم اعظم الاهى است و ربطى به ذات الاهى در مرتبه كمون ندارد. پس فناى سالك از نفسانيات شروع مى‏شود، مجردات را پشت‏سر مى‏گذارد و در نهايت به عينيت يافتن با صفات و اسماء ختم مى‏شود. از بحث قبل پاسخ به اين سؤال نيز روشن مى‏شود كه فانى چه شأن وجودى‏اى دارد. يعنى فانى چه رابطه‏اى با انسان‏ها، ماديات، مجردات و در نهايت با خدا دارد؟ زيرا فانى يكى از اسماء الاهى است و همانند خدا كه با همه موجودات متحد است با همه آنها اتحاد دارد و به قول قيصرى در آنها سارى و جارى است(29) و به تعبير امام خمينى همانند اين فقره از زيارت جامعه مى‏گردد كه اجساد شما در اجساد است و ارواح شما در ارواح و نفوس شما در نفوس.(30)
به نظر مى‏رسد مقصود از اين بيان اين نيست كه بدن مادىِ فانى كه قبل از فنا و حتى بعد از آن در ميان مردم با آن شناخته مى‏شود، بعد از رسيدن به فنا در ساير ابدان سارى و جارى مى‏گردد، بلكه مقصود اين است كه احاطه و مرتبه روحانى سالك به حدى رسيده است كه ديگر، بدن خودش و ديگرى براى او يكسان است و از لحاظ تدبير تفاوتى ندارد، همانگونه كه تمام بدن‏هاى بندگان براى خدا يكسان است و با همه به يك نحو ارتباط دارد.
بنا به مباحث گذشته همچنين مشخص گرديد كه فنا يك حالت تشكيكى است و اين مقتضاى مرتبه‏دار بودن و همچنين احاطه كه از لوازم آن است، مى‏باشد. هر كس با سعى و تلاش خود تا حدى مى‏تواند به مقام فنا برسد و ممكن است در مرحله‏اى متوقف گردد، تفاوت حال فانيان نيز اين مسئله را تأييد مى‏كند.

• مطلوبيت فنا
با تصويرى كه از فنا در بحث‏هاى قبل ارائه شد، روشن است كه فنا آنقدر ارزش دارد كه مطلوب انسان واقع شود، زيرا در فنا معرفت نهفته است و آن هم معرفتى حقيقى كه با معرفت‏هاى ظاهرى قابل قياس نيست و انسان تشنه معرفت است. پس هر كس هر چند خود مرد ميدان نباشد، با اين حال به چنين معرفتى دلبستگى دارد.
امّا ممكن است بحث مطلوبيت از جهت ديگرى مطرح گردد كه جاى بحث بيشترى دارد. اصولاً فنا در كلام عارفان و منابع آنها امرى ضرورى و اجبارى به نظر مى‏آيد، زيرا هر چيزى در نهايت فانى مى‏شود و به اصل خود بازمى‏گردد. از طرف ديگر بقاى بعد از فنا نيز براى همه موجودات و حداقل انسان‏ها وجود دارد. پس چه ضرورتى براى طلب فنا وجود دارد؟
پاسخ اين سؤال در توجه به دو امر نهفته است: اوّل اينكه فناى كلّى به هيچ‏وجه مرتبه وجودى انسان را تغيير نمى‏دهد و حتى كسانى را كه در سقوط غوطه‏ور شده‏اند، شامل مى‏شود. بنابراين فناى اجبارى و فناى سلوكى و اختيارى اصولاً با هم قابل مقايسه نيستند. دوم اينكه مراحلى از فناى سلوكى كه در حقيقت مقدمات سلوك هستند به نجات و سعادت انسان‏ها بستگى دارند و نه صرفا به معرفت بيشتر. از اين‏رو اگر مراحل اصلى فنا، يعنى فناى افعالى، صفاتى و ذاتى را از مراحل غيرضرورى بشماريم، مراحل مقدماتىِ آن جزء امور ضرورى براى حيات انسان است، هر چند اگر انسان اين مقدمات را به خوبى طى كند، كم‏كم مراحل بعد نيز برايش هموار مى‏گردد.

• پی نوشت
1. ر.ك: تاج العروس و لسان العرب، ذيل واژه فنا.
2. معجم مقاييس اللغه، ذيل واژه فنا.
3. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص143.
4. فصلت / 11
5. انبياء / 104
6. لطائف الاعلام فى اشارات اهل الالهام، ص218.
7. شمس‏الدين محمد لاهيجى، مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز، ص227.
8. همان، ص222.
9. همان، ص227.
10. منازل السائرين، همراه با شرح عبدالرزاق كاشانى، ص574.
11. الرسالة القشيرية، ص139ـ141.
12. جامع الاسرار و منبع الانوار، ص82.
13. الفتوحات المكية، ص513.
14. همان، ص515.
15. رك: عبدالبارى محمد داود، الفناء عند صوفية المسلمين و العقائد الاخرى، ص192.
16. الفتوحات المكية، ج2، ص515.
17. شرح قيصرى بر فصوص الحكم، ص795.
18. همان.
19. بحث اول مربوط به مقام سرّ است كه اهل سر را به اخفيا تفسير مى‏كنند كه اسم و رسمى ندارند و خلق از آنها غافلند، البته از اسم و رسم‏داران مثل آية‏الله قاضى نيز احوالى نقل شده است كه در زمان‏هاى خاص مخفى مى‏شدند و هيچ‏كس آنها را نمى‏ديد. بحث دوّم در مقام غيبت و حضور، سكر، صحو و جاهاى ديگر مطرح مى‏شود، رك: منازل السائرين والرسالة القشيرية، ص141.
20. رك: شرح منازل السائرين، ص471 (باب السرّ) و ص500 (باب الندبه) و ابواب ديگر مثل باب الصحو.
21. الفتوحات المكية، ج2، ص513.
22. الرسالة القشيرية، ص139.
23. رك: قاسم كاكايى، وحدت وجود به روايت ابن‏عربى و مايستر اكهارت، ص144 به بعد.
24. همان.
25. الفتوحات المكية، ج3، ص68.
26. رك: نجم رازى، مرصاد العباد، ص47.
27. شرح قيصرى بر فصوص الحكم، ص147.
28. همان، ص508.
29. همان، ص147.
30. همان، ص508.


منابع:
1. فصلنامه هفت آسمان، شماره 25، نوشته محمد علی رستمیان
 

    990 بازديد     0 امتياز     7 مطلب

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 


←  تدوینی از مقام نیستی(2) / سخنران:  قاسم کاکایی
355 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  تدوینی از مقام نیستی(1) / سخنران:  قاسم کاکایی
307 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  فنا و نيروانه / نويسنده:  محمد على رستميان
1342 بازديد - 0 تعداد نظر - 4 امتياز

←  فنا و نيروانه(4) / نويسنده:  محمد على رستميان
668 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  فنا و نيروانه(3) / نويسنده:  محمد على رستميان
554 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  فنا و نيروانه(2) / نويسنده:  محمد على رستميان
752 بازديد - 1 تعداد نظر - 0 امتياز

←  فنا و نيروانه(1) / نويسنده:  محمد على رستميان
702 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

اين آرشيو هم اکنون داراي 7 مطلب در 1 صفحه مي باشد.
 
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت