باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 50 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
لوگوس
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


قدمت واژه لوگوس به قدمت‏خود زبان يونانى است. اين واژه در طى زمان، معانى بسيار متفاوتى پيدا كرده، كه به سختى مى‏توان وجه مشتركى ميان آنها يافت. شايد ترجمه اين واژه به «عقل‏»، كمترين مشكل را ايجاد كند، اما البته خود «عقل‏» نيز وضوح چندانى ندارد. اگر به تفكيك سه معناى اصلى لوگوس بپردازيم، حتى اگر اين تفكيك مستلزم ساده‏سازى قابل توجهى باشد، شايد بتوانيم به تحديد حوزه وسيع معناشناختى واژه لوگوس كمك كنيم.
اين سه معنا عبارتند از:
1. معناى عينى، پايه يا مبناى عقلى يك چيز. اين معنا غالبا داراى ماهيتى منطقى يا عددى است و نيز كاركرد يك اصل تبيين را دارد.
2. معناى ذهنى، كه همان قوه يا استعداد استدلال يا انديشه است.
3. چيزى كه من آن را معناى بيانگر مى‏نامم، يعنى بيان عقل يا انديشه در گفتار يا نوشتار «گفتار» ممكن است‏به صورت ايجاد لفظ، و يا صرفا يك فرآيند مغزى باشد.
 
لوگوس در منظر رواقيان
هيچ يك از معانى سه‏گانه مزبور به حوزه مطالعات تجربه و انديشه دينى اختصاص ندارد. اما استعمال خاصى از اين واژه در بعضى از مكاتب فلسفى عهد باستان، بويژه در ميان رواقيان، از جايگاه رفيعى برخوردار شد. در اين حلقه‏ها لوگوس داراى اين معانى گرديد: نظام عقلانى جهان، قانون ذاتى و طبيعى، نيرويى حيات‏بخش كه در ضمير اشياء پنهان است و نيرويى مافوق كه جهان محسوس تحت تدبير اوست. واژه در اين استعمال، با اولين معنا از معانى مذكور قرابتهاى آشكارى دارد و به وضوح، ما را با مفهوم پايه يا مبناى عقلانى مرتبط مى‏كند. البته ميان آن دو اين تفاوت بارز وجود دارد كه ما در اينجا به مبناى عقلانى يك موجود خاص، چونان موجودى متمايز از موجودى ديگر، نمى‏پردازيم; بلكه پردازش ما به جهان به عنوان يك كل است و همين گستردگى قلمرو اين واژه است گستردگى‏اى كه همه حدود جهان را در بر مى‏گيرد كه به اين استعمال خاص لوگوس بعدى دينى مى‏دهد. از اين روست كه رواقيان مايلند چنين لوگوسى را «خدا» بنامند. خدا، كه در ماده جهان رسوخ عميق يافته، از پرستش آدميان و از معابدى كه مصنوع آنان است، بى‏نياز است. در عين حال، موجد گونه‏اى الهيات و برانگيزاننده نوعى حس ديندارى در ماست; البته الهيات و ديندارى‏اى كه حول محور جهان تمركز يابند.
نكته قابل توجه اين است كه در نظر رواقيان، لوگوس با همه كاركردهاى ويژه‏اى كه طبيعتا به خدا نسبت داده مى‏شود مرتبط است. لوگوس تقدير و مشيت الهى است. براى نمونه، خروسيپوس، يكى از بنيانگذاران مكتب رواقى، مى‏گويد: «آنچه پديد آمده، طبق لوگوس پديد آمده و آنچه پديد مى‏آيد، طبق آن است و آنچه پديد خواهد آمد نيز طبق آن خواهد بود.». (1) لوگوس با نظم و موزونى خود، جهان را از درون بارور مى‏كند. امپراتور رواقى مسلك، ماركوس اورليوس، مى‏گويد: حكمت عبارت است از: شناخت لوگوسى كه در كل جهان مادى سيلان دارد و طبق ادوار ثابت و معينى تا ابد بر جهان حاكم است. با اين همه، كار لوگوس محدود به مهار طبيعت نيست، «اگر پيوند مشتركى ميان خدايان و انسانها وجود دارد، به اين دليل است كه هر دو به يك اندازه در لوگوس، كه همان قانون طبيعى است، سهيمند.» (2)
اينها معتقدات قديمى‏ترين رواقيان، در قرن سوم قبل از ميلاد مسيح است. اكنون جاى اين پرسش است كه آيا اين رواقيان، وارث يك سلسله انديشه‏هاى كهنى هستند كه حتى پيش از زمان آنها، يعنى نزديك به اواخر قرن ششم، توسط «هراكليتوس افسسى‏» پديد آمده بود؟ هراكليتوس وجود «لوگوس‏»ى را باور داشت كه متعلق به همه انسانها بود، و آنها در وراى انديشه‏هاى شخصى خودشان همگى در آن مشاركت داشتند; «لوگوس‏»ى كه همه اشياء، توسط او به صورتى كه ما در خارج مى‏بينيم رخ مى‏دهند; «لوگوس‏»ى كه جامه بسيارى از صفات الوهيت را بر تن كرده است. بعلاوه، بسيارى از محققان عهد باستان، لوگوس هراكليتوس را نزديك به لوگوس رواقيان مى‏دانستند و از اين رو، مى‏توانستند آن را نخستين عرضه‏داشت تفصيلى تصوير رواقيان از لوگوس بدانند. اما، از سويى ديگر، بايد به ياد آورد كه اندك سخنانى كه از هراكليتوس در باب طبيعت لوگوس به ما رسيده چقدر موجز است و معانى‏اى كه مى‏توان به آن واژه داد چقدر متفاوتند. بنابراين نمى‏توان مطمئن بود كه لوگوس هراكليتوس، در واقع، همان اصل بنيادين و هدايتگر جهانى‏اى باشد كه رواقيان نيز نام لوگوس بر آن نهادند.
با وجود اين، شكى نيست كه از ميان همه متفكران متاله دوران شرك كه از ايده لوگوس بهره گرفتند، رواقيان اين انديشه را بيش از ديگران به پيش بردند و بر آن بيشترين تاثير را داشتند. هرچند فيلسوفان بزرگ دوران كلاسيك از واژه لوگوس بسيار استفاده مى‏كردند، اما معنايى كه بتواند همان تحول دينى را ادامه دهد به آن ندادند. در هيچ يك از نهضتهاى معنوى بعدى نيز كه ريشه در سنت تفكر يونانى داشت، رد پاى چنين تحولى را نمى‏توان ديد. برخلاف انتظار، نو افلاطونيان در چارچوب انديشه‏هاى دينى‏شان، تنها جايگاه بسيار محدودى به لوگوس دادند. لوگوس به سلسله مراتب اقنومى، كه فلوطين آن را طرح كرد، تعلق ندارد. تنها در دو رساله كوتاه، هر دو به نام «در باب مشيت‏» (3) ، در كتاب «نهگانه‏ها» است كه فلوطين به نحوى تفننى و شايد تحت تاثير عقايد عرفانى به آن انديشه مى‏پردازد. آنجايى كه پژوهشگران يهودى و مسيحى به واژه لوگوس عمق كامل ارزش دينى آن را مى‏دهند، مى‏بينيم كه همچون اقران مشرك خود، از طرز فكرهايى استفاده مى‏كنند كه منشا رواقى آنها [بخوبى] قابل تشخيص است.
پس آيا ما بايد فيلسوفان رواقى را مبدا كل تحول بعدى الهيات در باب لوگوس بدانيم؟ كاملا نه; تاثير رواقيان بدون تقويت [آن از سوى] عاملى ديگر، به سختى مى‏توانست موجب چنين تحول ژرفى شود. بلكه از قضا، شيوه تفكر نوينى به تصور رواقيان پيوند خورد كه احتمالا منشا آن خاور نزديك بود، و انسانها را تشويق مى‏كرد تا آنچه را تا آن زمان جنبه‏هاى مختلف روانى يك موجود يگانه الهى فهم مى‏شد، تشخصاتى مستقل و مجزا بدانند. آنچه صرفا حالات ذات الهى بود، از آن پس، جواهرى مستقل دانسته مى‏شد كه هر يك از آنها با فرآيندى از خدا صادر شده بود. اين فرآيند در عنوان رساله‏اى از «هلمر رينگرن‏»، «كلمه و حكمت: تحقيقاتى در باب اقنوم‏سازى افعال و صفات الهى در خاور نزديك باستان‏» بخوبى تصوير شده است. (4) ترتولين مسيحى همين دگرگونى فكرى را در رساله‏اى بر ضد گنوسى‏ها مى‏آورد، (5) و در آن درباره اختلاف ميان والنتينوس و شاگردش بطلميوس سخن مى‏گويد. در انديشه بطلميوس، «دهور، كه هر يك با نام و عدد مخصوص خود متمايز شده‏اند، جواهرى گشتند تشخص يافته، و خصايصى به استقلال از خدا يافتند، در صورتى كه والنتينوس همه اينها را در خود كليت الهى گنجانيده بود، و اينها را انديشه‏ها، احساسات و عواطف خدا مى‏دانست.» قبل از او ايرنائوس (6) به گونه‏اى مشابه درباره همين عقيده بطلميوس مى‏نويسد: «دهور از پدر صادر مى‏شود، حال آن كه قبلا صرفا طبايع، [diatheseis] پدر دانسته مى‏شد. (7) »
لوگوس را بايد مهم‏ترين اين طبايع دانست. همان طور كه خود نام گواهى مى‏دهد قبل از آن كه واقعيتى اصيل و متمايز از خدا شود و به دنبال آن با بر تن كردن خصيصه‏هاى پسر خدا تشخص يابد، در اصل بر عقل الهى دلالت مى‏كرد. حكمت، يك قوه ديگر الهى، در معرض استحاله‏اى نظير استحاله لوگوس به اقنومى متمايز از خدا، قرار گرفت. (8) هر دو تحول در دو قرن اول مسيحيت در محافل يهودى يونانى‏مآب اسكندريه به وقوع پيوست كه كامل‏ترين بيان اين تحولات در آثار فيلوى يهودى (در قرن اول ميلادى) ظاهر مى‏شود. در تلاشهاى عقلانى لازم براى اين تحولات، همه نشانه‏هاى رواقيت ديده مى‏شود، اما اين تغيير براساس دگرگونيهاى نظرى بنيادينى انجام شد.
لوگوسى كه تشخص يافته، و چنان از خدا متمايز شده است كه پسر خدا محسوب مى‏شود، با آن اصل اعلايى كه در ماده رسوخ يافته و رواقيان همين نام لوگوس را به آن مى‏دادند، بسيار متفاوت است. اختلاف ميان اين اصطلاحات نشان مى‏دهد كه اين انديشه دقيقا چه مراحلى را پشت‏سر نهاده است: «خدالوگوس‏» رواقيان تقريبا جاى خود را به «لوگوس خدا» يا «لوگوس الهى‏» داد. (براى نمونه در اثر فيلو، «در باب صانع جهان‏»5/20). اين دگرگونى زمانى معناى كامل خود را به دست مى‏آورد كه «اوريجن‏» مسيحى عقيده خود را در برابر عقيده رقيبش «سلسوس‏» قرار مى‏دهد، كه در اين مورد مى‏توان او را از هر نظر يك رواقى دانست. اوريجن مى‏نويسد (9) : «طبق نظر سلسوس، لوگوس همه اشياء، خود خداست، در صورتى كه ما معتقديم لوگوس پسر خداست. در فلسفه ما او همان كسى است كه درباره او مى‏گوييم: «در آغاز لوگوس بود، و لوگوس با خدا بود، و لوگوس خدا بود.» (يوحنا، 1/1)
 
لوگوس و حكمت
الهيات مربوط به حكمت از الهيات مربوط به لوگوس انفكاك‏پذير نيست. الهيات مربوط به حكمت ريشه در عهد عتيق دارد، كه در امثال سليمان نبى، حكمت مى‏گويد: «خداوند مرا مبدا طريق خود داشت، قبل از اعمال خويش از ازل; من از ازل برقرار بودم، از ابتدا، پيش از بودن جهان‏»، (امثال: 8/23-22) و به همين ترتيب. در اينجا حكمت صريحا به عنوان اولين مخلوق خدا و شريك او در خلق هر آنچه بايد خلق مى‏شد، معرفى شده است. اين كه درباره حكمت در ارتباطش با لوگوس چگونه تصورى بايد داشت، مى‏تواند از يك متن يهودى يونانى‏مآب استنباط شود. در حكمت‏سليمان (9:19) آمده است: «خداى پدران من، پروردگار مهربان من، تو كه همه اشياء را در لوگوس‏ات به وجود آورده‏اى و تو كه با اين حكمت انسان را پديد آورده‏اى، به من حكمت را، كه در عرشت قرار دارد، عطا كن.»
يهوديان و مسيحيان تفاسير بسيارى براى اين دو فقره كرده‏اند. فيلو از حكمت امثال، «مادر جهان‏» را مى‏فهمد. [زيرا] طبق يك سلسله انديشه‏ها، كه به وضوح رواقى است، (10) حكمت‏بذرهاى خلقت را از خدا دريافت كرده است. (11) در نوشته‏هاى ديگر (تفسير تمثيلى 1.19.64; در باب پرواز و كشف 20:109; در باب رؤياها 2.37.245)، حكمت‏با لوگوس در نظر او يكى مى‏شود، و نماد هر يك از آن دو را مى‏توان در من آسمانى در (سفر خروج:16) يافت. اين ناهمگونيهاى آشكار در انديشه فيلو تا حد زيادى مربوط به تفاسير تمثيلى اوست. نيز اين آراء نشان مى‏دهد كه چگونه ايده‏هاى حكمت و لوگوس در ديار يهودى‏يونانى اسكندريه درهم تنيده شد. اما در سنت‏يهودى محض، سنتى كه ما از آن تحت عنوان سنت فلسطينى سخن مى‏گوييم، وضع از اين قرار نبود. مفسران يهودى «حكمت‏»ى را كه در امثال (8:22) آمده است، به معناى تورات ازلى گرفته‏اند كه معتقدند طرحى است كه خدا عالم را طبق آن خلق كرد.
مسيحيان قرن دوم بر همان صفحات كتاب مقدس انديشيدند و به نتايجى مشابه با نتايج مفسران يهودى دست‏يافتند. مثلا ژوستين شهيد، متن «امثال‏» را قبل از نقل آزادانه آن، اين چنين تفسير مى‏كند: «خدا نيرويى را، كه مانند يك لوگوس است، به عنوان اصلى مقدم بر همه مخلوقاتش، از خود صادر كرد.» وى در ادامه سخنش مى‏گويد: كتاب مقدس در سياقهاى مختلف، اين نيرو را پسر، حكمت، خدا و لوگوس مى‏نامد. (12) اما در شيوه نقل از آيه واحدى از امثال، ميان فيلو و ژوستين تفاوتى وجود دارد كه داراى پيامدهاى مهمى است. فيلو آن متن را با ترجمه‏اى يونانى چنين مى‏فهمد كه حكمت گفته است: «پروردگار كه من به او تعلق دارم، [ektseato] ،مرا مبدا راههاى خويش ساخته است.» اما ژوستين، به شيوه متعارف نويسندگان مسيحى همروزگار خود، از ترجمه يونانى ديگرى پيروى مى‏كند كه به اصطلاح، «ترجمه هفتاد» (13) ناميده مى‏شود و به درست‏يا غلط، آيه را چنين ارائه مى‏دهد: «پروردگار مرا خلق كرده است، .[ektise] »بندرت مى‏توان معناى ايده خلقت را كه بدين‏سان به اين عبارت وارد شده است، اشتباه فهميد.
هدف ژوستين، كه هدف همه مسيحيان عهد باستان گشت، فهم اين آيه «امثال‏» در پرتو مطلع انجيل يوحنا است، و در نتيجه، ديدن يك پيشگويى پيامبرانه براى لوگوس يا پسر ازلى خدا، در «حكمت‏». اما چنين هدفى مورد تاييد اين واقعيت كه گفته مى‏شود حكمت مخلوق است و بنابراين بديهى است كه نمى‏تواند براى پسر خدا استعمال شود، نيست. اين مطلب مبين علت اين مساله است كه چرا ژوستين، همان طور كه ديديم، ايده خلقت را وامى‏نهد و به جاى آن ايده «توليد» را بر مى‏گيرد; ايده‏اى كه براى توصيف ورود «كلمه مسيحى‏»، روى هم رفته مناسب‏تر است. در عين حال، اين راى كه «حكمت‏» مخلوق است، عاملى قوى بود تا از هر تلاشى در جهت تبيينى وحدت‏جويانه از «حكمت‏» به عنوان «كلمه‏» ممانعت كند. تازه در قرن چهارم بود كه يوسبيوس كاسارا (14) قرائت [ekesato] را كه فيلوى اسكندرانى ارائه كرده بود، احيا كرد و بر آن پاى فشرد. حال آن كه جروم، هنگامى كه به ترجمه همين واژه در برگردان لاتينى خودش از كتاب مقدس عبرى مى‏رسد، معناى possessio را برمى‏گزيند و ايده creatio را وامى‏گذارد.
كمى پس از ژوستين، تئوفيلوس اهل انطاكيه بار ديگر پيوستگى لوگوس و حكمت را مطرح مى‏كند و ظاهرا گاهى حتى آن دو را يكى مى‏داند; (15) اما در موارد ديگرى آنها را متمايز مى‏كند (17. 28)، و حال آن كه يك بار (1025) از راه حلى بسيار جالب براى بيان مثلثى مركب از خدا، لوگوس او و حكمت او استفاده مى‏كند. اين مطلب آدمى را برمى‏انگيزد تا در اين نكته، تقريرى مقدماتى از آموزه تثليث‏ببيند كه در آن كمت‏به جاى روح‏القدس نشسته است. اما راههاى مختلفى كه تئوفيلوس از طريق آنها در باب اين موضوع اظهار نظر مى‏كند، نشان مى‏دهد كه تا آن زمان آن آموزه واقعا در ذهن او شكل قطعى نگرفته بوده است. تا قبل از ايرنائوس، كه هرگز در وحدت حكمت و روح‏القدس ترديد نكرد، ايده تثليث‏يك آموزه سازگار و خودجوش نشد.
 
لوگوس بذرگونه
در اينجا مى‏توانيم ببينيم كه چگونه الهيات مسيحى مربوط به لوگوس يا كلمه، از همان آغاز، در همان شيوه خاصى كه متكلمان، «امثال‏» و «حكمت‏سليمان‏» را در محافل فرهنگى يهوديت‏يونانى‏مآب مى‏خواندند و فهم مى‏كردند عميقا ريشه داشت. تاثير رواقيان بر اين پژوهشهاى يهودى كم‏اهميت‏تر نبود; هرچند اهميت آن از سنخ ديگرى بود. رواقيان چارچوب نظرى‏اى ارائه دادند كه در آن، امكان شكل‏گيرى عقيدتى خاص تصورات و انديشه‏هاى برگرفته از كتاب مقدس وجود داشت.
براى نمونه، راى رواقيان در باب لوگوس بذرگونه يا نطفه‏اى را در نظر بگيريد. اين رايى بود كه رواقيان در تبيين اين كه چگونه هر موجودى در درون خود حاوى يك اصل تحول مناسب خويش است، به دست آوردند; آنان از اين راى در باب موجودات منفرد عالم و نيز خود عالم، من حيث المجموع، بهره گرفتند. [اما] زمانى كه اين قاعده براى موجودات منفرد به كار رود به صورت جمع مى‏آيد. براى نمونه، گفته‏اند خدا «در مقام نظر به پيدايش جهان، همه لوگوس‏هاى بذرگونه را كه طبق آنها هر شيئى برحسب ضرورت به وجود مى‏آيد، در خود دارد.» (16) ما قبلا، در آنجا كه فيلو درباره «حكمت‏» مى‏نويسد «وى بذرهاى خلقت را از خدا دريافت مى‏كند»، چگونگى به كارگيرى اين شيوه تفكر را توسط او ديديم.
ژوستين نيز به اندازه فيلو مرهون همان شيوه تفكر است، هر چند در مورد او شكل‏گيرى انديشه‏ها بسيار متفاوت است. ژوستين در شگفت است كه چگونه فيلسوفان و شاعران مشرك بدون دسترسى به حقايق وحى قادر به بيان پاره‏اى از حقايق هستند. او معتقد است دليل اين مطلب آن است كه «بذر لوگوس در كل نژاد بشر افشانده شده‏»; با اين تفاوت كه مشركان فقط به بخشى از لوگوس بذرگونه پاسخ داده‏اند، حال آن كه مسيحيان نظام ايمان را بر معرفت و تعمق بر كل لوگوس، يعنى مسيح، مبتنى كرده‏اند. (17) اما در عين حال، همين تصور رواقى، زيربناى انديشه بطلميوس گنوسى مشرب است آن طور كه ايرنائوس در كتاب «بر ضد بدعتها» (1.8.5) مى‏گويد ادعاى بطلميوس اين بود كه پدر، همه اشياء را به صورت بذر، [sspermatik] در پسر قرار داده است.
 
لوگوس باطنى و لوگوس به بيان آمده
روان‏شناسى رواقى بر عدم انطباق قدرت تعقل كه امرى درونى است و زبان كه نمود بيرونى آن است، تاكيد دارد. از آنجا كه براى دلالت‏بر هر دوى آنها واژه واحد لوگوس به كار مى‏رود، تفاوت ميان آنها در واقع، تفاوت ميان دو لوگوس محسوب مى‏شود; به همان درجه از صحت و دقت مى‏توان اين تفاوت‏گذارى را به عنوان تفكيك دو حالت‏يا دو سنخ زبان مطرح كرد. در اين صورت، زبانى در درون، يا زبان درونى، [endiathetos logos] ،از زبان مشترك ميان ما و پرندگان سخنگو، يعنى زبانى كه در گفتار، [prophorikos logos] تجلى مى‏كند، متمايز مى‏شود. اما ما نبايد به اهميتى كه خود رواقيان به اين تمايز مى‏دهند، توجه زيادى بكنيم; زيرا سخن زيادى در اين باره نگفته‏اند. از اين روست كه در آراء هراكليتوس، مفسر هومر، اين مدعا به چشم مى‏خورد كه اگر هرمس، خداى لوگوس، دو شرافت دارد، «به دليل آن است كه دو زبان وجود دارد». فلاسفه يكى را زبان صباطنيش و ديگرى را زبان صبه بيان آمدهش مى‏نامند. زبان صبه بيان آمدهش پيامبر انديشه‏هاى درونى ماست، اما زبان درونى در قلعه دل ما محصور است. (18)
از همان اوان، اين طرز فكر رواقى، الهيات مربوط به لوگوس را عميقا تحت تاثير قرار داد. هيچ‏كس با فراغ بالى بيش از تئوفيلوس انطاكى در پايان قرن دوم، به شرح اين انديشه و انتقال آن به يك بافت مسيحى نپرداخت. وى در رساله‏اى تحت عنوان Autolycus To ] »دليل روشنى ارائه مى‏دهد ناظر بر اين انديشه كه قبلا طرح كلى‏اش را آورده است، كه بر طبق اين دليل لوگوس يهودى و مسيحى، حاصل ظهور و تشخص چيزى است كه در اصل، قوه تامل درونى خود خدا بوده است. ابتدا خدا تنهاست و لوگوس صرفا سنجش اشياء در درون خداست; هنگامى كه آهنگ آفرينش مى‏كند، لوگوس را به عنوان ابزار و پيام‏آور خويش خلق مى‏كند. تئوفيلوس با برگرفتن هوشيارانه آغاز مطلع انجيل يوحنا مى‏تواند شاهدى از كتاب مقدس براى اين عرضه‏داشت رواقيانه دو لوگوس به دست آورد. ضعف آشكار اين فرآيند در وارد كردن نوعى تحول تاريخى در حال و وضع لوگوس است كه در خور طبيعت الهى نيست. از آنجا كه تئوفيلوس حركت‏به بيرون را، كه رواقيان توسط آن از لوگوس درونى، [endiatheos Logos] به لوگوس به بيان درآمده، [Prophorilos Logos] پل زدند، در اختيار گرفت، «كلمه خدا» بايد از دو حالت مختلف و متوالى عبور مى‏كرد، و واضح مى‏نمايد كه پدرى او، على‏رغم اين كه علامت اصلى ارتباطش با پدر است، فقط به حالت دوم تعلق دارد.
خطر نهفته در اين نظريه تثليث از چشم تيزبين اوريجن دور نماند، و به نحوى بسيار جالب، آن را در فقره‏اى بيان كرد كه در حدود سال 230 نگاشت. (19) وى با استدلال فلسفى دقيقى كه مسبوق به برهان ذوحدين بود، ثابت كرد كه خدا هميشه پدر تنها پسرش بوده و تا ابد نيز خواهد بود.
شايد تئوفيلوس انطاكى بهترين نماينده گرايشى است كه در او سراغ داريم. در عين حال، به هيچ وجه او تنها نويسنده‏اى نيست كه توانايى طرح ماهرانه چنين آرائى را دارد. در قرن دوم و در آغاز قرن سوم، تقريبا همه متكلمان مسيحى به نحوى درباره لوگوس قلم زده‏اند كه متضمن تحول است; بدين صورت كه آنها كار را از عدم تمايز در كنه وجود خدا آغاز كردند و آنگاه لوگوس را از او منشعب كرده، وظيفه خلقت را بر عهده‏اش نهادند. مطمئنا فقط بعضى از اين مؤلفان، آگاهانه و بى‏پرده از الگوى رواقيان درباره دو لوگوس استفاده كردند، و انديشه‏هايشان را در قالب اصطلاحات فنى آن نظريه ريختند، اما همگى آنها يك الگو در ذهن داشتند. ژوستين (20) و شاگردش و بالاخره هيپوليتوس رومى (23) را مى‏توان از جمله آنان ذكر كرد. هيپوليتوس تقريبا همان تحليلهاى تئوفيلوس را مطرح مى‏كند; اما البته تفاوتهاى ظريفى نيز [ميان آن دو] وجود دارد: مثلا هيپوليتوس حالت‏بيرونى لوگوس را به دو شق تقسيم مى‏كند و در آنجا قائل به مرحله مجزايى براى تجسم كلمه است. در عين حال دو استثناى برجسته را بايد ذكر كرد: كلمنت اسكندرانى (24) و حتى مهم‏تر از او ايرنائوس (25) . نزاع ايرنائوس با گنوسى‏ها كه عملا در نظرات تئوفيلوس و ديگران سهيم بودند دليل ديگرى براى رد قوى هر گونه ادغام ميان حدوث «كلمه‏» و رويدادهاى مربوط به لوگوس بشرى در اختيار او قرار داد.
رهيافت‏سلبى ايرنائوس غلبه يافت. شباهت‏با نظريه رواقيان درباره دو لوگوس مدتى فرونشست و آنگاه در طول قرن چهارم در الهيات «كلمه‏»، كه توسط مارسلوس (اهل القوره) و فويت نوس تشريح شد، بار ديگر طلوع كرد. اين هر دو نويسنده در سال 345 و 351 واز طرف شوراى كليسا محكوم و تكفير شدند و بيانيه ايمان در سال 345 بدين شرح صادر شد: و اما ما مى‏دانيم كه مسيح فقط لوگوس خدا نيست كه ظهور خارجى يافته باشد يا در درون قرار گرفته باشد، [endiathetos Prophorikose] ،بلكه او لوگوس خدا، داراى حيات و وجود مستقل، پسر خدا، مسيح است. (26) در هر حال، اين بيانيه شورايى قبلا توسط اوسبيوس اهل قيصريه (27) پيش‏بينى شده بود و خيلى زود به تصويب سيريل اورشليم (28) و آتاناسيوس (29) رسيد. مارسلوس اهل القوره و فوتينوس، در پشت جبهه مبارزه مى‏كردند. در اعتقادنامه‏اى كه در سال 325 توسط شوراى كليسايى نيقيه تصويب شد (اعتقادنامه نيقيه)، واژه لوگوس كه از بيوس پيشنهاد كرده بود، جاى خود را به «پسر خدا» داد. اين جانشينى، به وضوح، سبب محو كامل شيوه‏هاى تفكر كهن رواقيان، كه به نحوى پايدار به اصطلاح لوگوس پيوند خورده بود، شد. اين وضع تا قرن پنجم ادامه داشت و سپس فقط در ديار لاتين زبان، در تركيب تثليثى بزرگ اگوستين شيوه جديدى را مى‏يابيم كه مى‏تواند بار ديگر، دو حالت زبان بشرى، [verbum sonat is for quodverbum ,lucet intus quod] را براى نشان دادن تشابهات آن با كلمه الهى در استخدام گيرد. با اين همه، حتى در اين صورت هم بايد با اين شباهت‏با احتياط بسيار زيادى برخورد شود. اگوستين با متكلمان قرن دوم در اين اعتقادش تفاوت دارد كه مى‏گويد: لوگوس مولود اگر در پس زمينه مشاركتش در خلقت نگريسته شود، نظيرى براى كلمه به بيان درآمده بشرى نيست، بلكه كلمه تجسم يافته نظير آن است. (30)
 
كاركردهاى ويژه لوگوس
فيلوى اسكندرانى و مسيحيان اوليه كاركردهاى ويژه مختلفى را به لوگوس نسبت مى‏دادند كه مهم‏ترين آنها سه وصف خلقت، مكاشفه و وساطت است.
بعيد است كه در يونان، انديشه نطق خلاق پديدار شده باشد; زيرا در آنجا انسانها، در عوض، برحسب آنتى تزى ميان دو اسم لوگوس و كار، [ergon] مى‏انديشيدند; يعنى آنتى‏تز سخن گفتن و عمل كردن، الفاظ و اعمال، لبها و قلبها. دنياى عهد عتيق كه در آن عبارات فراوانى نظير عبارات مذكور در مزامير، 9:33، ديده مى‏شود كاملا دنياى ديگرى است: «زيرا كه او گفت و شد; او امر فرمود و قائم گرديد.» بويژه فيلو متوجه اين مطلب شد كه اين انطباق زمانى ميان فرمان الهى و نتيجه آن، در هيچ جاى فرهنگ يونانى وجود ندارد; «خدا در همان لحظه‏اى كه سخن مى‏گويد خلق مى‏كند و هيچ فاصله زمانى‏اى ميان آن دو وجود ندارد. به عبارت ديگر، و اگر بخواهيم بر حقانيت اين راى بيفزاييم، مى‏توان گفت: كلام او فعل اوست.» (در باب قربانيهاى هابيل و قابيل، 18.65).
اين نكته در آموزه مسيحيت، طبيعتا به اين مطلب منجر مى‏شود كه به لوگوس، كه كلام الهى نيز هست، نقشى در خلقت عالم داده شود. نقش او نقش يك ابزار بود. فيلو متوجه اين مطلب بود كه ميان ابزار و خود خدا، كه علت‏يا action است تمايز قائل شود. اين همان عليت ابزارى است، يعنى شكلى فرعى از عليت كه مسيحيان اوليه معمولا به لوگوس نسبت مى‏دادند. اين راى تقريبا هميشه با حرف اضافه dia و با حالت اضافه بيان مى‏شد كه بايد آن را «به وسيله » ترجمه كرد يا دست‏كم فهميد، و از يوحنا (باب‏1، آيه‏3) «همه چيز به واسطه لوگوس آفريده شد» سرچشمه مى‏گرفت.
اما بعدا فيلو معناى نسبتا وسيعى براى نقش ابزارى لوگوس در نظر گرفت و جا را براى آنچه سنت فلسفى يونان، «عليت نمونه‏اى‏» مى‏ناميد و به توسط آن از ايده ابزار متمايز مى‏شد (31) باز كرد. چكيده‏اى از «تفسير تمثيلى: 3.31.96» چگونگى ابزار، [organon] و در عين حال، الگو، [paradeigma ,archetupos] بودن لوگوس را روشن مى‏سازد. تحليلهاى فيلو به نوبه خود ما را در فهم بعضى از متون بعدى يارى مى‏دهد. آتناگوراس مقارن سال 177، بدون هيچ اختلافى با ديگر نويسندگان مسيحى آن زمان مى‏نويسد: «خدا به وسيله لوگوس كه از او ناشى شد، جهان را به وجود آورد، آن را منظم ساخت و آن را تحت‏حاكميت‏خود نگه مى‏دارد.» (32) اما كمى بعد مى‏افزايد و در حقيقت تكرار مى‏كند كه: «پسر خدا، در مقام نظر و عمل، لوگوس پدر است‏»، .[energeiai enideaikai] اين واژه‏هاى آخر رازآميز بودند، اگر نقش دوگانه‏اى را كه فيلو در خلقت‏به لوگوس نسبت مى‏داد به خاطر نمى‏آورديم. زيرا در نظر فيلو، لوگوس در آن واحد الگوى آرمانى و فاعل خلقت است. بنابراين، در اين مطلب، بار ديگر تاثير فلسفه يونان در انديشه فيلو، و به همان اندازه در انديشه آتناگوراس احساس مى‏شود. از اين رو، آلبينوس افلاطونى، معاصر مشرك آتناگوراس، درباره اصلى كه آن را عقل اول مى‏نامد، مى‏نويسد: «فعاليت آن، [energeia] خودش ايده است‏».
در آيين عريض و طويل افلاطونى، كه انديشه‏هاى يهودى و مسيحى آن زمان با آن گره خورده بود،عدم امكان معرفت‏شايسته نسبت‏به خدا مورد تاكيد قرار مى‏گيرد. در چنين فضاى عقلانى اى، مسلما لوگوس عملكرد دومى مى‏پذيرد و ابزار مكاشفه پدر بر ما آدميان مى‏گردد. اين، انديشه بسيار پيش پا افتاده‏اى است و بنابراين، من تنها به اشاره‏اى اكتفا مى‏كنم. يك نويسنده مسيحى غير روحانى بسيار قديمى چرخش نوينى به آن انديشه داد. ايگناتيوس انطاكى مى‏نويسد: «فقط يك خدا وجود دارد كه از طريق عيسى مسيح، پسرش كه لوگوس اوست و از سكوت او ناشى شده، خود را بر ما مكشوف مى‏سازد.» (33) سكوت خصيصه‏اى است كه از طريق تبارنامه‏هاى خدايان كه در مكتبهاى گنوسى سيمونى و والنتينى متداول بوده است، براى ما مشهور و معلوم است. در اين مكاتب يكى از اولين دهور، [Aeons] ،يعنى يكى از نخستين تجليها، به اين نام خوانده مى‏شود. آيا از اين مطلب [مى‏توانيم] نتيجه بگيريم كه ايگناتيوس در اين مساله از نظريه گنوسى تجليات الهى الهام گرفت; كارى كه بعدا مارسلوس انقوره‏اى انجام داد؟ (34) امكانش قابل انكار نيست. اما محتمل‏تر اين است كه ايگناتيوس اين تعبير مهيج را براى توضيح اين مطلب به كار برده باشد كه چگونه زمانى كه لوگوس براى مكاشفه پدر مطرح مى‏شود، سكوتى را كه خدا در اعصار گذشته حفظ كرده بود، مى‏شكند.
لوگوس، كه در عالم اعلى خلقت جهان و مكاشفه پدر بر عهده‏اش گذاشته شده، از جهات مختلف از پدر به بشريت نزديك‏تر است. لوگوس، به تعبيرى، در مرز ميان پدر و نژاد بشر قرار دارد و از اين روست كه مى‏تواند نقش ميانجى را بازى كند. او عبادتها و پرستش آدميان فانى را به خدا تقديم مى‏كند و در همان حال نويد يارى الهى را كه هرگز انسانها را تنها نمى‏گذارد، به بشر فانى مى‏دهد. دست‏كم فيلو بدين نحو انديشه‏هاى خود را به قالب مى‏ريزد و گاهى عالما عامدا و صريحا اين رشته‏هاى فكرى را بر لوگوس تطبيق مى‏دهد. اما نقش واسطه، كامل‏ترين قلمرو خود را تنها در مسيحيت‏به دست مى‏آورد، كه در آن لوگوس متجسد، طبيعت انسانى و طبيعت الهى را در خود جمع مى‏آورد و از خود كانونى براى آنها مى‏سازد و از رهگذر آن بهترين موقعيت را، براى اين كه موجب تسهيل ارتباط طبيعتى با طبيعت ديگر شود، پيدا مى‏كند. فقرات مشهورى در كتاب اعترافات (7.18.24) و شهر خدا (1517)ى اگوستين وجود دارد كه مى‏توان آنها را به عنوان پاسخ دقيق اين مساله ذكر كرد. نقل‏قول زير از كلمنت اسكندرانى كه در آن نقل‏قول هراكليتوس سبب پديد آمدن حال و هواى كهن‏گرايى باروك و عجيب و غريب شده است: «هراكليتوس در اين سخن كاملا بر حق بود كه خدايان آدميان هستند و آدميان خدايان; زيرا لوگوس واحد است.» از قطعات اگوستين مناسبت كمترى ندارد، اما البته قدمت كمترى دارد. پرتوى از اين راز مى‏درخشد: خدا در انسان است و انسان خداست، و واسطه، اراده پدر را تحقق مى‏بخشد; زيرا واسطه، لوگوس است كه براى خدا و انسان واحد است، و در عين حال، پسر خدا و منجى آدميان است، خادم خدا و معلم ماست.
 
لوگوس مسيحيت
با طلوع مسيحيت، الفاظ و ايده‏هاى قديمى معناى جديدى يافتند و شراب نو در جامهاى كهن ريخته شد. لازمه چنين اقدامى، همان طور كه قبلا در مطالعه نظريه رواقيان در باب دو لوگوس ديديم، خطر كردنها بود. بعضى از مؤلفان مسيحى با اطمينان و عزم راسخ، مطالعات ماقبل تاريخى مشركان پيشين در باب اين انديشه را ادامه مى‏دهند و در آن نمونه‏اى خدايى مى‏بينند كه منعكس‏كننده خود تاريخ مقدس است; آنان معتقدند: «كسانى كه با لوگوس زندگى كردند، حتى اگر در روزگار خودشان ملحد محسوب مى‏شده‏اند، مسيحى هستند. » در ميان يونانيان افرادى چون سقراط، هراكليتوس و نظاير آنان، و در ميان بربرها ابراهيم، حنانيا، عزرياهو، (35) ميشائيل و تعدادى ديگر را از جمله آنان برمى‏شمردند. چنين است مدعاى ژوستين شهيد كه از كشف انديشه‏هاى سازگار با لوگوس مسيحى از دل فلسفه و مذهب يونان لذت مى‏برد. او به عطارد توجه مى‏دهد كه كلمه ملكى خدا ناميده مى‏شد و بيش از همه به «روح جهانى‏»، كه افلاطون معتقد است كه به شكل يك صليب يا حرف عليه السلام يونانى كه سمبل صليب مسيح است در جهان جاى گرفته است.
اين حركت‏به سمت هماهنگ ساختن اعتقادات مسيحى و [انديشه‏هاى] يونان دوران شرك، يعنى حركتى كه منعكس‏كننده مفهوم عظيمى از الهيات تاريخى است، مانع از آگاهى روشن مسيحيت اوليه نسبت‏به آنچه در تصورش از لوگوس، اختصاصا از آن خود او بود، نشد. براى نمونه، مطلع انجيل يوحنا نشان مى‏دهد كه نويسنده عميقا از زمينه تاريخى‏اى كه متاثر از آن بوده و شامل حكمت‏يهوديت‏يونانى‏مآب و تورات يهودى فلسطينى مى‏باشد، آگاه است. اما آن مطلع در مكشوف ساختن اهميت فوق‏العاده‏اى كه مطابقت كامل لوگوس ازلى و عيساى تاريخى دارد، بى‏نظير است. با اين همه، شخصيت اين لوگوس در انجيل يوحنا، معلوم فرض مى‏شود و به تفصيل توضيح داده نمى‏شود، و اين نكته‏اى است كه متكلمان اوليه، تلاشهاى خودشان را در جهت آن سوق دادند. براى نمونه، زمانى كه ژوستين بر ضد اشخاصى قلم مى‏زند كه معتقدند شخصيت لوگوس همان‏طور از شخصيت پدر، مجزاست كه نور از خورشيد، كه احتمالا اينها يهوديانى هستند كه از فيلو سخن سرنخ مى‏گيرند اين مطلب مشغله ذهنى اوست. وى در كتاب «گفتگو با تريفو» به نفع تمايزى كه صرفا اسمى نيست، بلكه عددى است استدلال مى‏كند. استدلال او براساس زايش لوگوس است; او مى‏گويد: «آنچه زاييده مى‏شود از نظر عددى متمايز از كسى است كه او را مى‏زايد، هركس بايد ما را در اين مطلب مجاز بداند.»
براى اين كه كاملا دقيق باشيم بايد بگوييم كه ژوستين درباره لوگوس، چونان [امرى] «عددا متمايز» سخن نمى‏گويد، بلكه به عنوان «ديگرى به واسطه عدد» سخن مى‏گويد. بنابراين ژوستين در نوشته‏هايش تصادفا به واژه‏اى دست مى‏يابد كه بسيار مشكل‏آفرين است; واژه‏اى كه مى‏تواند بيانگر وجود دو خدا و تحقير لوگوس در ارتباط با پدر باشد. اين واژه حتى مى‏توانست هر دو انديشه را در آن واحد القا كند، چنانكه در عبارت ديگرى از همان كتاب «ديالوگ‏» نيز ديده مى‏شود; عبارتى كه به دليل خالى بودن از مآل‏انديشى كلامى حقيقتا بهت‏آور است، همان طور كه گفته شد پرورگار و خداى ديگرى پايين‏تر از خالق جهان وجود دارد... خداى ديگرى مافوق خداى جهان وجود ندارد. شايد قلم ژوستين بر او تسلط يافته و انديشه‏هاى او را به جهتى سوق داده باشد كه واقعا مقصود او نبوده است. ساير متكلمان همچون هيپوليتوس كه انديشه آنان در واقع با انديشه ژوستين تفاوتى ندارد، در نحوه بيان انديشه خودشان احتياط بسيار بيشترى كرده‏اند. (36) خود اوريجن با خداى دوم دانستن لوگوس، و در جاى ديگر با بدون حرف تعريف نوشتن «خدا»، [theos] در حالى كه او «پدر»، [hotheos] را، (God the) ،مى‏خواند مقام او را تنزل مى‏دهد. (37)
تحليلهاى مزبور ممكن است در پرتو الهيات بعدى به نحو غريبى مهجور به نظر آيند، اما اگر دو نكته را ملحوظ داريم تا حد زيادى اين كيفيت را از دست مى‏دهند. اولا، عبارتهايى كه ژوستين و اوريجن به كار گرفته‏اند قبلا در نوشته‏هاى فيلو ديده مى‏شد، كه البته استفاده فيلو از آنها طبيعتا شگفتى بسيار كمترى را برمى‏انگيزد. در مثل، فيلو از بود يا نبود حرف تعريف، براى تمايز ميان خداى حقيقى از خداى لوگوس استفاده مى‏كرد، و لوگوس را به عنوان «خداى دوم‏» معرفى مى‏كرد. (38) قبل از ژوستين و هيپوليتوس، فيلو در لوگوس «خداى ديگرى‏» مى‏بيند. نكته دومى كه لازم است‏به خاطر سپرده شود اين است كه فيلسوفان افلاطونى آن روزگار نيز در حركتى كه در اين جهت انجام مى‏گرفت كه به لوگوس فقط شكل كمرنگى از الوهيت را نسبت دهند، شريكند. آنها به كرات به يك اصل اول يا خداى اول اشاره مى‏كردند كه به وضوح، مستلزم وجود خدايى بود كه داراى مقام دوم باشد. نومينوس، نويسنده افلاطونى مشرب كه بعد از فيلو، ولى براى اوريجن شناخته شده بود اصطلاح «خداى دوم‏» را براى صانع به كار مى‏برد. به سختى مى‏توان از اين نتيجه اجتناب كرد كه متكلمان مسيحى قرن دوم و سوم، حتى متكلمان همتراز با اوريجن، در آن هنگام كه لوگوس را خدايى داراى مقام دوم مى‏ديدند فقط زندانى «روح زمان‏» بودند. در عين حال آنان به تجهيزات عقلانى‏اى كه اخلافشان براى تقسيم طبيعت الهى در ميان سه شخص، بدون اين كه هويتش را از دست‏بدهد، بدان نياز داشتند، مجهز نبودند.
 
پى‏نوشت‏ها:
×. ماخذ: دايرة‏المعارف دين، تاليف ميرچا الياده.
1. .913.2 ,fragmenta erum vet Stoicorum
2. .528 .2 ,Ibid
3. .(48 ,47) 3.2.3 ,ohprovidence
4. .1947 ,Lund
5. .2.4 ,velentinians the Against
6. .1.12.1 ,Heresies Against
7. .Hypostasis See
8. .Sophia See
9. .24.5 ,celsus Against
10. .1074.2 ,frogmenta veterum stoicorum
11. .49.14 ,cherubim the on ;31-30.8 ,onorunkenness
12. .4-3.129 ,1.61 ,Trypho with Dialogue
13. ترجمه هفتاد: هفتاد نفر از علماى يهودى [و به قولى هفتادودو نفر] در قرن دوم و سوم قبل از ميلاد، عهد عتيق را ترجمه كردند كه ترجمه آنان به «ترجمه هفتاد» معروف است. اين ترجمه‏ها معتبر نيستند و در دوران اصلاح كنار گذاشته شدند م. (به نقل از فرهنگ آريان‏پور)
14. .ff14.2.3 ,Theology Ecclesiastical
15. .22.2 ,10.2 ,Autolycus To
16. .1027.2 ,fragmenta veterum stoicorum
17. .3.8 ,1.8 ,Apology Second
18. .76-74 ,72 ,problems Hemeric
19. .2.2.1 ,Deprincipiis
20. .2.61 ,Dialogue
21. .5 ,Greekd the to speech
22. .7-5 ,Praxeas Against
23. .15-1 .33.10 ,Refutation ;10 ,tus*No Against
24. 3.6.1.5 ,stromateis
25. .5.28.2 ,8.13.2 ,Heresies Against
26. .194.p ,159 .Para ,1897 ,Breslau ,.edd3 ,kirche altem der Glaubensregeln und symbole der Biblothek ,Hahn August .in ,6.pt ,Antioch of synod third the of Formula   Macrostich
.
 
 

    511 بازديد     0 امتياز     1 مطلب

صاحب نظران لوگوس
●      زنون(257)

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 


←  طنين حقيقت عالم / سيد مجيد  كمالي

146 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

اين آرشيو هم اکنون داراي 1 مطلب در 1 صفحه مي باشد.
 
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب