باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 52 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
ميستى سيزم
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
«ميستى سيزم»، در كاربرد محاوره اى عمومى، كلمه اى است با دلالت بسيار نامتعيّن. در اين اواخر ميستى سيزم را به عنوان معادل دو واژه آلمانى، كه ويژگى هاى متفاوت دارند، به كار مى بردند: براى (Mystizismus)، كه خود بر سه چيز اطلاق مى شود: گرايش به ماوراءالطبيعه (the cult of supernatural)، پى جويى هاى مربوط به خداشناسى حِكمى (theosophicalpursuits) و نوعى بهره گيرى معنوى از روانكاوى (spiritiualistic exploitationof psychical research)؛ و براى Mystik، كه بر تجربه بی واسطه از تعامل (intercourse) و رابطه (relationship) ميان انسان و خدا اطلاق مى شود. علاوه بر اين، واژه ميستى سيزم را عموماً براى دربرگرفتن اين هر دو مورد به كار مى بردند:

(1) تجربه دست اول از تعامل بلاواسطه با خدا.

(2) آموزه الهياتى ـ مابعدالطبيعى درباره اتحاد بالقوه نفس با واقعيت مطلق(Absolute Readity)، يعنى با خدا.

براى شفاف شدن سخن، بهتر است واژه ميستى سيزم را به معناى اخير، يعنى معادل كلمه آلمانى Mystik، و به عنوان چيزى كه آموزه تاريخىِ رابطه و اتحاد بالقوه نفس انسانى با واقعيت را مشخص مى سازد تخصيص دهيم، و براى تعامل مستقيم با خدا، اصطلاح تجربه عرفانى (mystical experience) را به كار بريم.

تجربه دست اول يا عرفانى در وهله نخست موضوعى روانشناختى است، حال آن كه آموزه عرفان در جوهر خود مسئله اى مابعدالطبيعى است. تجربه عرفانى پيشينه اى به قدمت بشريت دارد، به قوم و نژادى منحصر نيست، بدون ترديد از خاستگاه هاى اصلى دين شخصى (personal)است، و بقا و فنايش به رد و قبول آموزه عرفان، كه به روش مابعدالطبيعى تنسيق يافته است ربط نمى يابد. تجربه عرفانى با ظهور نوعى آگاهى كه به وضوح كانونى (focalized) نشده، يا به طور شفاف به حالت هاى ذهن (subject) و عين (object) تفريق نگشته است شناخته مى شود. «ذهن» و «عين» در واحد تجزيه نشده اى با هم پيوند مى خورند. هر آنچه در اين لحظه ها ببينند، بشنوند، يا حس كنند، با فروريز سِيلى از اعماق حيات باطنى مورد هجوم قرار مى گيرد. به ناگاه مى بينى، نيروهاى نهفته اى كه معمولا فعال نيست آزاد مى گردد. عوايقى كه معمولا حيات باطنىِ ما را همچون غرفه هايى از هم جدا مى كند، از ميان برمى جهد. كل وجود ـ در تجربه اى تام و يكدست ـ خويشتن را مى يابد. نه فقط اين، بلكه مى بينى نيروهاى فرامادى از وراى كرانه ها بر خود فردى «هجوم» مى آورند، و آگاهىِ محيطى اى گسترده تر و حضورى دربرگيرنده، خود را عيان خواهد كرد. اين تجربه هاى تمايز نيافته (undifferentiated)ـ كه جِى. اِى. استِوارت، در كتاب اسطوره هاى افلاطون، (J. A. Stewart: Myths of Plato, London, 1905)آنها را «آگاهى متعالى» مى نامد ـ در عرصه هاى بسيار متنوع، و به راه هاى بى شمار، و با همه مراتب ژرفا و فراگيرى تحقق مى يابند. درك والايى از زيبايى يا تعالى (sublimity)، التذاذ مستغرقى (absorbed)از موسيقى، اُنس آرامبخشى با طبيعت، بصيرت ناگهانى به اهميت يك حقيقت، بيدارى از عشق، سرافرازىِ اخلاقى به خاطر سپرى كردن زندگى در عمل به وظيفه، گونه هايى از تجربه را به نمايش مى نهد كه به طور گسترده اى معرفت (kowledge) را اعتدال مى بخشد ـ تجاربى كه در آنها «ذهن» و «عين» در واحدِ تمايزيافته اى در هم مى آميزد، و خود (self)با عين يكى مى شود.

تجربه عرفانىِ دينى مجموعه متنوعى از اين آگاهى هاى درهم آميخته و نامتمايز است. ويژگىِ اين مجموعه، شورمندى و، به معناى دقيق كلمه، پويايى است. نفسِ فردى احساس مى كند آماج انرژى جديدى شده و از آن شور و نشاط يافته است؛ در حضورى فراگير محو گشته است، از يافتن آنچه هماره مى ديده است احساس رهايش و اعتدال مى كند، و لذت همچون سِيلى بر او ريزان است. در بسيارى موارد، به ويژه در مورد افراد داراى سرشت روانى مخصوص، تجربه روانى با پديده هاى غيرمتعارف همراه است؛ مانند صداها يا تصاوير خود به خود، تغييرات عميقِ بدن، نعشگى ها، يا خلسه ها. اما اين پديده هاى روانى فقط بازتاب ها و پيامدهاى شديد و فاحش اند كه در درجات خفيف تر در همه فرايندهاى روانى هست. اينها موجب هيچ مرتبه اى از قداست نمى شود و نشانگر هيچ قدرت اعجازى نيست. تجربه عرفانى، به خصوص در مراتب اعلاى نبوغِ معنوى اش، به خوبى مى تواند ظهور مرتبه يا سنخ جديدى از حيات، منشِ والاترى در انطباق با منابع نهايى واقعيت، نوعى نيروى حياتى[7] مى خوانند. اما در اين جا، در وهله نخست ما به دنبال واقعيت چنين تجربه اى و ارزش عملىِ (functional) آنيم. خودِ تجربه عرفانى به مثابه يك رويداد حياتىِ باطنى، بى هيچ شبهه اى، يكى از ريشه هاى اصلى دين شخصى است كه، همچون دين شخصى، قطعيت غير قابل اثبات، اما در عين حال انكارناپذير از حيات شخصىِ برتر درمساس با خود شخصى براى دريافت كننده (recipient)فراهم مى آورد، و از نوعى بازافزونىِ كاركردهاى حياتى و سطوح عمقى ترِ تازه اى از حقيقت پرده برمى دارد. نبايد الزاماً نتيجه گرفت كه خبرِ كاهنامه، (oracularcommunication) يا داده هاى رمزى، يا انديشه هاى بديع از در سرّىِ فرصت هاى عرفانى mystical openingsبه جهان راه مى يابد. انديشه ها ideas و خبرها communications، و داده ها informations، زمانى كه مورد بررسى قرار مى گيرند، معلوم مى شود داراى پس زمينه اى تاريخى اند. آنها نشانه هاى تجربه جمعى (group experience)را در خود دارند، و چنين نيست كه حاضر و آماده از قلمروى ديگر به جهان فرو افتند. تجربه عرفانى بدون شك داراى گونه اى ارزشِ ادراكى (noetic)است. اما اين ناشى از بارقه هاى (leaps)بصيرت در طول زندگىِ اعتلايافته (heightend)است كه با نوعى تقويتِ ديد به وسيله درهم آميختن همه نيروهاىِ در اعمال نهفته خِرد (intelect)، احساسات (emotions)، و اراده (will)، و در گونه اى جوشش براى منطبق سازى اعتقاد جزمى (corresponding surge of conviction)از طريق يكپارچه كردنِ (integration)پوياى شخصيت، و نه به بركت حقايق حِكمى خاص و جديد، حاصل مى آيد.

از طرفى، «عرفان» در مفهوم تاريخىِ دقيق و ظريفِ خود، آموزه اى از اتحاد با امر مطلق است. عرفان، در اين معنا، واجد برداشت مابعدالطبيعىِ ويژه اى درباره خدا و نفس، و همچنين، دربردارنده «طريقتِ عرفانى»اى براى دستيابى به اتحاد با امر مطلق است. پايه مابعدالطبيعى اى كه عرفانِ مسيحى بر آن نشسته است مابعدالطبيعه عقلىِ يونانى است كه سقراط و خَلف هاى بزرگ او، افلاطون و ارسطو و افلوطين، تنسيق كرده اند. خدا، بر پايه اين تفسيرِ يونانى ـ كه به جهت منظورى كه اكنون برآنيم از برخى تنوعاتش صرف نظر كنيم ـ عبارت است از: واقعيت مطلق، هستى ناب، (Pure Being) مثَل اعلا، (Perfect Form)كه هيچ آميختگى با «ماده» ندارد، يعنى كه قوه و امكان هيچ تغييرى در او نيست. خدا آن است كه مطلقاً هست، امرى هميشگى(permanent)تغييرناپذير، (immutable) و عارى از هر آنچه مستلزم فرايند «شدن» است. بنابراين، او را نمى توان در امور محدود، يا حوادث گذرا، و يا در حالت هاى ناپاياىِ ذهن يافت. او به كلّى وراى اين جا و اكنون است. او همواره برتر از هر چيزى است كه ديده مى شود يا احساس مى گردد، يا شناخته مى شود، يا مى توان نامى بر او نهاد.

با وجود اين، چيزى در نفس آدمى هست كه از امر مطلق گسسته نيست، چيزى كه در جوهرِ خود همان واقعيت است. براى اين «امرِ ناگسسته» نام هاى زيادى هست:عقل محض (pure reason) عقل فعال (active reason) عقل خلاق (creative reason)، قوه ذاكره (recollective faculty)، چَكاد ذهن، (apex of minde) ژرفنماى ذهن، (abyss of minde) جايگاه آگاهى (ground of consciousness) نور فطرت(synteresis) ، اخگر الهى (devine spark)، كلمه خدا (wordof God)، روشنى درون، (inward light) كانون نامخلوق (uncreated center). هر نامى كه داشته باشد، آن را به مثابه جايگاه يا پيوندگاه اوليه نفس و خدا مى دانند؛ كانونِ از دست نرفته (unlost) و جدانشدنى نفس، منبع و مبناى هر معرفت حقيقى درباره حقيقت مطلق، انديشه خير اعلا، (the idea of Good)و هر انديشه داراى اهميتِ (significance)عام. توانايى نفس بر شناسايى واقعيت فراتجربى (super - empirical)تنها از آن روست كه وقتى او به اعماق درون خويش فرو مى رود با آن واقعيت يكى است؛ او با معلوم خود متحد است.

اين تنسيق عقلانى ـ مابعدالطبيعه نهفته در عرفان تاريخى نيز همين است ـ الزاماً دربردارنده نوعى طريق سلبى (via negativa)است. واقعيت مطلق (Absolute Reality)، يا خدايى كه نفس در پىِ اتحاد با اوست، فَرا و وَراىِ هر امر متعين (concrete)و محدود (finite)است. نسبت دادنِ هر وصف با ويژگىِ كرانه پذير به «او» همانا محدود كردنِ «او» است. ما در توصيف خود از او، تنها با كنار نهادن هر آنچه محدود است مى توانيم يگانگىِ بى كرانه و تماميت وجودِ «او» را محفوظ داريم. او نه «اين» است و نه «آن». نفس، كه بناست به سرمنزل سعادتِ اتحاد با «او» برسد، لاجرم بايد بر فرازِ حالت ها (stats) و فرايندها، (processes) عواطف و افكار، و آرزوها و كردارها برآيد (يا به زير آنها گذر كند)، و در ارتباطى بى كلام (wordless communion) و آگاهى اى برتر ازتصاوير،انديشه ها،ياهرنوع حالتى، نقطه اتصالى در نهانخانه نفس، با واقعيت مطلق بيابد؛ هجرتِ اين تنها به آن «تنها».

«طريقت عرفانى»، يا هجرتِ تنها به «تنها» را با صفاتى همچون ورطه ناك (steep) و سخت، غريبانه (lonely) و طاقت فرسا، طريقِ پلّه ها (Ladders) و گام ها (steps) و صعودها (ascents)وصف مى كنند. مراحلِ (grads)تاريخى اى كه «طريق» را به ساحت هاى تمايزيافته، يا نقاط اوجِ هر فراز بخش بندى مى كند عبارت است ازمراحلِ راه اندازنده (purgative)، روشنگرانه (illuminative) و وحدتبخش (unitive). گام هايى كه براى تنسيقِ عرفان در قالب آموزه اى معيّن يا تبيينى نظام مند ازحيات معنوى برداشته اند توفيق تامّى نداشته است، و مراحلِ به دقت طبقه بندى شده «طريقتِ معنوى»، تنها به تسامحْ فرايندهاى تودرتوى نفس را در سِيرش به سوى خدا شماره يا مرور مى كند. اين تنسيق ها، مانند مابعدالطبيعه، كه با عرفان پيوند دارد، تا حدودى صواب و تا حدودى خطاست.

 

منابع:

1. فصلنامه هفت آسمان، شماره 21، نوشته Rufuse M. Jones، ترجمه على موحديان عطار، برگرفته از:

Hastings J: Encyclopedia of Religion and Ethics, Scribner's, NewYork, V.9, P.83-4
 

    536 بازديد     0 امتياز     0 مطلب

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 


 
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب