امر الهى: فرمان تشريعى خدا، شأن (ايجاد) الهى
امر در لغت به دو صورت بهكار رفته است [1]:
1. امرى كه جمع آن «اوامر» است. اين امر ضد نهى [2] و به معناى طلب [3] و فرمان بوده و به صورت مصدر و اسم مصدر كاربرد دارد. [4]
2. امرى كه جمع آن «امور» است. اين امر همواره اسم مصدر است و براى آن معناهايى مانند شأن [5]، حال [6]، حادثه [7] و شىء [8] ذكر شده است. برخى گفتهاند: بعيد نيست معناى اصلى امر معناى نخست بوده و سپس در معناى دوم بهكار رفته باشد. [9] برخى نيز معناى واحد در مادّه «ا ـ م ـ ر» را، طلب و تكليف همراه با استعلا دانستهاند. [10]
امر الهى داراى دو معناست: 1. فرمان تشريعى خداوند. 2. امر تكوينى و شأن الهى. [11] هرگاه خداوند خواستار تحقق چيزى باشد، اگر آن را به صورت فرمان به بندگان خود اعلام كند تا آنان با اراده خويش آن را محقق سازند، اين فرمان، امر تشريعى خداست و اگر مستقيماً آن را ايجاد كند و اراده بندگان دخالتى در تحقق آن نداشته باشد، اين ايجاد، امر تكوينى الهى است.
واژه امر و مشتقات آن در آيات فراوانى به خداوند نسبت داده شده است و مضمون آن نيز از آياتى پرشمار كه مشتمل بر اين واژه و مشتقات آن نيست استفاده مىشود. اين آيات گاهى با واژههايى ديگر مانند «حكم» و «قضاء» و گاهى با صيغه و هيئت امر، به امر الهى پرداختهاند. يكى از اسماى الهى كه در برخى از دعاها وارد شده «آمر» است؛ مانند: «يا آمر» «يا آمراً بكلّ خير» «يا آمراً بالطّاعة» و در دعايى صفت «ذي القدرة والأمر» به خداوند نسبت داده شده است. [12] در رواياتى نيز به امر الهى اشاره شده است. [13]
فرمان تشريعى خداوند:
فرمان تشريعى خداوند به عمل اختيارى برخى از موجودات مختار مانند انسان و جنّ تعلق گرفته و بدين معناست كه خداوند خواستار تحقق آن عمل است. احكام دينى (واجبات و مستحبات) كه در آيات قرآن بيان شده، از مصاديق امر الهى است: «ذلِكَ اَمرُ اللّهِ اَنزَلَهُ اِلَيكُم» (طلاق/65، 5) [14]، چنانكه دين نيز امر خداوند است: «حَتّى جاءَ الحَقُّ وظَهَرَ اَمرُ اللّهِ» (توبه/9، 48) [15] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)از طرف خداوند مأمور شد تا فرمانهاى الهى را به انسانها برساند: «فَاصدَع بِما تُؤمَرُ» (حجر/15، 94) قرآن بهصورتهايى گوناگون بر اجراى فرمان الهى تأكيد كرده و انسانها را از مخالفت با آن برحذر داشته است. براساس آيهاى اگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر درگير شوند و يكى از آندو متجاوز باشد، مؤمنان ديگر وظيفه دارند با گروه متجاوز بجنگند تا به فرمان الهى باز گردد: «فَاِن بَغَت اِحدهُما عَلَى الاُخرى فَقـتِلوا الَّتى تَبغى حَتّى تَفىءَ اِلى اَمرِ اللّهِ» (حجرات/49، 9) در آيات ديگرى خداوند كسانى را كه با فرمان او مخالفت كنند از اينكه فتنهاى دامنگيرشان شود يا عذابى دردناك به آنها برسد برحذر داشته است: «فَليَحذَرِ الَّذينَ يُخالِفونَ عَن اَمرِهِ اَن تُصيبَهُم فِتنَةٌ اَويُصيبَهُم عَذابٌ اَليم» (نور/24، 63) و براى عبرت آيندگان، سرگذشت گروهى از گذشتگان را بيان كرده كه از فرمان الهى سرپيچى كرده و به عذاب او گرفتار شدند:«وكَاَيِّن مِن قَريَة عَتَت عَن اَمرِ رَبِّها و رُسُلِهِ فَحاسَبنـها حِسابـًا شَديدًا وعَذَّبنـها عَذابـًا نُكرا... فاتَّقُوا اللّهَ يـاُولِى الاَلبـبِ الَّذينَ ءامَنوا» (طلاق/65، 8 ـ 10)، «فَعَقَروا النّاقَةَ و عَتَوا عَن اَمرِ رَبِّهِم... فَاَخَذَتهُمُ الرَّجفَةُ» (اعراف/7، 77 ـ 78)، «فَعَتَوا عَن اَمرِ رَبِّهِم فَاَخَذَتهُمُ الصّـعِقَةُ» (ذاريات/51، 44) انسانى كه با وجود نعمتهاى گوناگون الهى، باز هم فرمان خداوند را مبنى بر خضوع براى ربوبيّت الهى يا شكر نعمت او يا تأمّل در دلايل قدرت و وحدانيت خدا، ناديده گرفته و به كفر و معصيت رو آورد، مورد سرزنش قرآن است: «كَلاّ لَمّا يَقضِ ما اَمَرَه» (عبس/80، 23) [16]
در مورد امر تشريعى به طور كلى مباحث گوناگونى وجود دارد كه در علوم مختلف به ويژه علم اصول فقه، به قصد تبيين اوامر تشريعى خداوند به آن توجه ويژهاى شده است؛ مانند:
1. براى بيان امر تشريعى، گاهى از مادّه امر (ا ـ مـ ر) استفاده مىشود و گاهى از صيغه و هيئت امر (مانند وزن اِفعل). [17] بيشتر اوامر تشريعى الهى كه از طريق قرآن و سنت به ما رسيده به صورت هيئت امر است.
2. اوامر الهى اگر بدون قرينه باشد بر وجوب دلالت مىكند و تنها در صورت وجود قرينه به معناى استحباب يا جواز است. [18] برخى براى اثبات اين مطلب به آيه 12 اعراف/7 استدلال كردهاند: «قالَ ما مَنَعَكَ اَلاّ تَسجُدَ اِذ اَمَرتُكَ» در اين آيه خداوند ابليس را سرزنش كرده و علّت آن را سرپيچى از فرمان الهى دانسته است و اگر امر بر وجوب دلالت نمىكرد، سرپيچى از آن مستلزم سرزنش نمىبود [19]؛ همچنين فرمان الهى در صورتى كه قرينهاى نداشته باشد، بر وجوب عينى (در مقابل كفايى) تعيينى (در برابر تخييرى) و نفسى (در مقابل غيرى) دلالت مىكند. [20]
3. اگر خداوند از عملى در شرايطى نهى و سپس به همان عمل در شرايط ديگرى امر كند، آن امر بر جواز و اباحه دلالت مىكند [21]، چنانكه در آيه 222 بقره/2 از آميزش با همسر در حال حيض نهى كرده: «ولا تَقرَبوهُنَّ حَتّى يَطهُرنَ» و پس از آن، به آميزش با آنان بعد از پاك شدن امر كرده است: «فَاِذا تَطَهَّرنَ فَأتوهُنَّ»؛ همچنين اگر مخاطب توهم كند كه عملى ممنوع است و خداوند به آن عمل فرمان دهد، آن فرمان نيز بر جواز دلالت مىكند [22]، چنانكه خداوند به همه انسانها فرمان داده از آنچه حلال و پاكيزه است بخورند و معناى اين امر، اباحه است [23]، زيرا مشركان برخى از رزقهاى حلال خدا را حرام مىدانستند: «يـاَيُّهَا النّاسُ كُلوامِمّا فِى الاَرضِ حَلـلاً طَيِّبـًا» (بقره/2، 168) البته برخى از اصوليان اين دو مطلب را نپذيرفتهاند. [24]
4. امر تشريعى خدا گاهى ارشادى است و گاهى مولوى. امر ارشادى فرمان دادن به چيزى است كه عقل انسان نيز به آن حكم مىكند و دستور شارع، ارشاد به حكم عقل و تأكيد آن است؛ مانند امر به اطاعت از خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله):«واَطيعوا اللّهَ واَطيعوا الرَّسولَ» (مائده/5، 92)؛ ولى امر مولوى امرى تأسيسى است كه شارع به عنوان مولا آن را انشا كرده است. [25] امر ارشادى در واجب يا مستحب بودن، تابع حكم عقل است. [26]
از ديگر مباحثى كه اصوليان به آن پرداختهاند اين است كه آيا امر به چيزى، مقتضى نهى از ضدّ آن است؟ [27] آيا براى امتثال امرى كه بدون قرينه است يك بار انجام دادن مأمورٌ به كافى است (دلالت امر بر مرّه يا تكرار)؟ [28] آيا واجب است امر خالى از قرينه را فورى امتثال كرد (دلالت امر بر فور يا تراخى)؟ [29] و....
اوصاف فرمان تشريعى:
فرمان تشريعى خداوند داراى چند ويژگى است:
1. فرمان خداوند متناسب با قدرت شخص مكلّف است: «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفسًا اِلاّ وُسعَها» (بقره/2، 286) و خداوند كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى نيكو انجام دهند، به امورى تكليف مىكند كه برايشان دشوار نباشد: «و اَمّا مَن ءامَنَ و عَمِلَ صــلِحـًا فَلَهُ جَزاءً اَلحُسنى و سَنَقولُ لَهُ مِن اَمرِنا يُسرا» (كهف/18، 88) [30]
2. فرمان دادن مخصوص خداوند است و كسى جز او قدرت صدور فرمانى را ندارد: «والاَمرُ يَومَئِذ لِلَّه» (انفطار/82، 19) [31] تخصيص اين امر به روز قيامت در آيه مذكور، به اعتبار ظهور آن در قيامت است. [32] اين مطلب از روايتى نيز قابل استفاده است. براساس اين روايت امام باقر(عليه السلام)فرمان دادن را همواره حتى در دنيا ويژه خداوند دانستهاند. [33]
3. فرمان تشريعى خداوند تخلّفپذير است (نور/24، 63)، زيرا اطاعت كردن از فرمان تشريعى امرى اختيارى است و انسان مىتواند آن را امتثال يا با آن مخالفت كند. [34]
مصاديق فرمان تشريعى:
آياتى كه در آنها فرمانهاى تشريعى خداوند آمده دو دسته است:
1. آياتى كه در آنها واژه امر و مشتقات آن بهكار نرفته است. در اين دسته گاهى با واژههاى ديگرى چون حكم و قضا به فرمانهاى تشريعى الهى اشاره شده و بر انحصار فرمان در خداوند: «اِنِ الحُكمُ اِلاّ لِلّه...» (يوسف/12، 40) [35] و فرمان به پرستش نكردن غير او: «و قضى ربّك ألاّ تعبدوا إلاّ إيّاه» (اسراء/17، 23) [36] و لزوم صبر در برابر فرمان الهى: «فَاصبِر لِحُكمِ رَبِّكَ» (انسان/76، 24) [37] تأكيد گشته است و گاهى نيز با صيغه و هيئت امر فرمانهاى تشريعى خداوند بيان شده است؛ مانند دستور به برپايى نماز و پرداخت زكات (نور/24، 56)، انفاق (بقره/2، 254)، تقوا (حشر/59، 18)، صبر (آلعمران/3، 200)، اطاعت از خدا و پيامبر و اولواالامر (نساء/4، 59)، عدالت (نساء/4، 135)، ايمان (نساء/4، 136)، وفاى به پيمان (مائده/5، 1)، بودن با راستگويان (توبه/9، 119)، جهاد (توبه/9، 123)، ياد خدا (احزاب/33، 41)، يارى دين خداوند (صفّ/61، 14) و توبه. (تحريم/66، 8) شمار اينگونه آيات فراوان است.
2. آياتى كه در آنها واژه امر يا مشتقات آن بهكار رفته است. در اين دسته آيات نيز خداوند به مسائل گوناگونى فرمان داده است:
الف. عدالت، احسان و انفاق به خويشاوندان:
براساس آيه 28 اعراف/7 يكى از توجيهات مشركان براى برخى از كارهاى ناپسندشان اين بود كه خداوند به اين كار فرمان داده است. قرآن به اين توجيه مشركان چنين پاسخ مىدهد كه خداوند هيچگاه به عمل ناپسند فرمان نمىدهد:«و اِذا فَعَلوا فـحِشَةً قالوا... واللّهُ اَمَرَنا بِها قُل اِنَّ اللّهَ لا يَأمُرُ بِالفَحشاءِ» بسيارى از مفسران مراد از عمل ناپسند در اين آيه را، طواف خانه خدا به صورت عريان دانستهاند كه نزد مشركان رايج بود. [38] در عين حال ظاهر آيه مطلق بوده و هر عمل ناپسندى را كه به عنوان عبادت انجام شود شامل مىگردد. [39]خداوند پس از بيان اين مطلب كه هيچگاه به عمل ناپسند فرمان نمىدهد در آيه بعدى اين نكته را بيان داشته كه پروردگار به قسط فرمان داده است:«قُل اَمَرَ رَبّى بِالقِسطِ» مراد از قسط عدل [40] و رعايت حدّ اعتدال در تمامى امور و پرهيز از دوطرف افراط و تفريط است. [41] در آيه 90 نحل/16 افزون بر عدل، به احسان و انفاق به خويشان نيز فرمان داده شده است: «اِنَّ اللّهَ يَأمُرُ بِالعَدلِ والاِحسـنِ وايتاىِ ذِى القُربى» در تفسير «قسط» [42]، «عدل»، «احسان» [43] و «ايتاء ذىالقربى» [44] نظراتى ارائه شده است. خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دستور داده است در دعوت انسانها به حق و دين يا در همه مسائل به عدالت رفتار كند: «واُمِرتُ لاَِعدِلَ بَينَكُم» (شورى/42، 15) [45]
ب. اسلام و ايمان:
خداوند به مؤمنان فرمان داده كه براى پروردگار جهانيان تسليم شوند: «و اُمِرنا لِنُسلِمَ لِرَبِّ العــلَمين» (انعام/6، 71)، چنانكه به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) دستور داده از تسليمشوندگان باشد:«واُمِرتُ اَن اَكونَ مِنَ المُسلِمين» (يونس/10، 72؛ نمل/27، 91 و نيز غافر/40، 66)، بلكه به آن حضرت امر شده كه اولين مسلم باشد: «قُل اِنّى اُمِرتُ اَن اَكونَ اَوَّلَ مَن اَسلَم» (انعام/6، 14؛ زمر/39، 12) اگر مراد از اين دو آيه آن باشد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)مأمور است نسبت به همه انسانها حتى امّتهاى پيشين اولين مسلم باشد، مقصود اول بودن از نظر رتبه خواهد بود. [46] در آيه ديگرى به پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمان داده شده از مؤمنان باشد: «واُمِرتُ اَن اَكونَ مِنَ المُؤمِنين» (يونس/10، 104)
ج. كفر به طاغوت:
خداوند برخى از مسلمانان صدر اسلام را كه گمان داشتند به قرآن و كتابهاى آسمانى پيشين ايمان آوردهاند و با اينحال مىخواستند براى رفع نزاعشان به طاغوت مراجعه كنند، سرزنش كرده است، زيرا به آنها فرمان داده شده بود كه به طاغوت كفر بورزند: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ يَزعُمونَ اَنَّهُم ءامَنوا بِما اُنزِلَ اِلَيكَ وما اُنزِلَ مِن قَبلِكَ يُريدونَ اَن يَتَحاكَموا اِلَى الطّـغوتِ وقَد اُمِروا اَن يَكفُروا بِهِ» (نساء/4، 60) طاغوت در لغت به معناى بسيار طغيان كننده [47] و برحسب شأن نزول مقصود از آن در اين آيه مردى كاهن يا يهودى است كه منافقى به وى مراجعه كرده بود. [48]
د. پايدارى در صراط مستقيم:
خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان فرمان داده كه در صراط مستقيم ثابت قدم بوده و از افراط و تفريط بپرهيزند [49]:«فاستَقِم كَما اُمِرتَ و مَن تابَ مَعَكَ» (هود/11، 112؛ شورى/42، 15)
هـ. توحيد در عبادت:
خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ديگر انسانها دستور داده است كه او را عبادت كنند و هيچكس را در عبادت شريك او نكنند: «قُل اِنَّما اُمِرتُ اَن اَعبُدَ اللّهَ ولا اُشرِكَ بِهِ» (رعد/13، 36)، «اَمَرَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِيّاهُ» (يوسف/12، 40 و نيز مائده/5، 117؛ انعام/6، 163؛ توبه/9، 31؛ نمل/27، 91) در برخى آيات نيز به عبادت خداوند همراه با اخلاص فرمان داده شده است: «قُل اِنّى اُمِرتُ اَن اَعبُدَ اللّهَ مُخلِصـًا لَهُ الدّين» (زمر/39، 11)، «و ما اُمِروا اِلاّ لِيَعبُدُوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّين» (بيّنه/98، 5)
و. صله رحم و مانند آن:
خداوند نسبت به امورى فرمان وصل و پيوند داده و در آيهاى كسانى را كه به اين فرمان الهى عمل مىكنند ستوده است: «والَّذينَ يَصِلونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَن يوصَلَ» (رعد/13، 21) و در دو آيه كسانى را كه اين دستور را ناديده گرفته و آنچه را كه خداوند فرمان به وصل آن داده قطع مىكنند، سرزنش كرده است: «و يَقطَعونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَن يوصَلَ» (بقره/2، 27؛ رعد/13، 25) گرچه برخى مراد از اين آيات را صله رحم و پيوند با خويشاوندان دانستهاند [50]؛ ولى اين آيات مطلق بوده و هر چيزى را كه خداوند امر به وصل آن كرده شامل مىشود؛ مانند پيوند با رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان. [51]البته از مشهورترين مصداقهاى اين آيات صله رحم است. [52] گفته شده: در آيه 27 بقره/2 مراد از كسانى كه آنچه را خداوند به وصل آن فرمان داده قطع مىكنند، آنهايند كه مانع سلوك راه حق و پيمودن صراط توحيد مىشوند؛ يعنى با طرح شبهههاى گمراه كننده عقايد آنان را فاسد و معجزات نبوى را انكار و حقانيت علوم الهى را ردّ مىكنند. [53]
ز. بازگرداندن امانتها به صاحبانش:
خداوند به مؤمنان فرمان داده است كه امانتها را به اهلش باز گردانند: «اِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُم اَن تُؤَدُّوا الاَمـنـتِ اِلى اَهلِها» (نساء/4، 58) از قراين موجود در اين آيه و آيات قبل برمىآيد كه مراد از امانات اعم از امانات مالى و معنوى است و شامل علوم و معارف الهى نيز مىشود كه بهرهمندان از آنها بايد اين معارف را به انسانهايى كه اهل آن هستند برسانند. [54]برخى گفتهاند: مخاطب در آيه فوق حاكمان جامعه اسلامى هستند كه بايد حقوق مردم را به آنها برسانند. [55] براساس روايتى از امام صادق(عليه السلام)در اين آيه به امام معصوم امر شده است كه آنچه نزد وى است به امام بعدى واگذارد و به وى وصيّت كند. [56] در روايت ديگرى امام سجاد(عليه السلام) به اصحاب خويش فرمودهاند: بر شما باد به بازگرداندن امانت. اگر قاتل پدرم حسين بن على شمشيرى را كه با آن پدرم را كشت نزد من امانت بگذارد آن را به او باز خواهم گرداند. [57]
ح. جهاد:
در صدر اسلام خداوند به مسلمانان كه هنوز از قدرت كافى برخوردار نبودند، دستور داد در برابر ستمهاى مشركان با عفو و مدارا برخورد كنند تا فرمان الهى آمده و به آنها اجازه جهاد دهد: «فَاعفوا واصفَحوا حَتّى يَأتِىَ اللّهُ بِاَمرِه» (بقره/2، 109) [58] گفته شده: اين آيه با آيه 29 توبه/9: «قـتِلُوا الَّذينَ...» نسخ شده است. [59]
ط. قربانىكردن اسماعيل(عليه السلام):
به ابراهيم(عليه السلام)درخواب فرمان داده شد كه پسرش اسماعيل(عليه السلام) را قربانى كند و چون آن حضرت در مورد اين فرمان الهى با اسماعيل(عليه السلام) مشورت كرد، اسماعيل(عليه السلام) به او گفت: اى پدر! آنچه بدان مأمور شدهاى انجام ده: «يـاَبَتِ افعَل ما تُؤمَرُ» (صافات/37، 102)
ى. اطاعت جنّيان از سليمان(عليه السلام):
خداوند به گروهى از جنيان دستور داده بود كه در خدمت سليمان(عليه السلام)بوده و مطيع فرمانهاى او باشند [60] و اگر برخى از آنان از اين فرمان الهى سرپيچى مىكردند، خداوند آنان را به شدّت عذاب مىكرد: «و مِنَ الجِنِّ مَن يَعمَلُ بَينَ يَدَيهِ بِاِذنِ رَبِّهِ و مَن يَزِغ مِنهُم عَن اَمرِنا نُذِقهُ مِن عَذابِ السَّعير» (سبأ/34، 12)
ك. ذبح گاو به دست بنىاسرائيل:
خداوند به بنىاسرائيل فرمان داد گاوى را ذبح كنند: «واِذ قالَ موسى لِقَومِهِ اِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُم اَن تَذبَحوا بَقَرَة» (بقره/2، 67) و پس از پرسشهاى بىمورد بنىاسرائيل، موسى(عليه السلام)ضمن پاسخ به آنها، تأكيد كرد كه آنچه به شما فرمان داده شده انجام دهيد: «فَافعَلوا ما تُؤمَرون» (بقره/2، 68)
پی نوشت:
[1]. المصباح، ص 21؛ مفردات، ص 88؛ قاموس قرآن، ج 1، ص109 ـ 110، «امر».
[2]. لسان العرب، ج 1، ص 203، «امر».
[3]. المصباح، ص 21، «امر».
[4]. قاموس قرآن، ج 1، ص 109، «امر».
[5]. مفردات، ص 88.
[6]. المصباح، ص 21، «امر».
[7]. لسان العرب، ج 1، ص 204؛ القاموس المحيط، ج 1، ص 493؛ تاج العروس، ج 6، ص 32، «امر».
[8]. المنجد، ص 18، «امر».
[9]. الميزان، ج 8، ص 150 ـ 151.
[10]. التحقيق، ج 1، ص 144، «امر».
[11]. تفسير صدرالمتالهين، ج 5، ص 469؛ الميزان، ج 8، ص 151.
[12]. بحارالانوار، ج 88، ص 194.
[13]. الكافى، ج 1، ص 216 و ج 8، ص 8.
[14]. مجمعالبيان، ج 10، ص 461.
[15]. جامعالبيان، مج 6، ج 10، ص 189.
[16]. تفسيرمراغى، مج10، ج30، ص45ـ46؛ تفسيرقاسمى، ج 17، ص 60؛ الميزان، ج 20، ص 208.
[17]. كفايةالاصول، ص 61 ـ 71.
[18]. العده، ج 1، ص 172؛ كفايةالاصول، ص 63 و 70؛ اصولالفقه ج 1، ص 50 و 53.
[19]. التفسيرالكبير، ج14، ص32؛ العده، ج 1، ص 174؛ فوائد الاصول، ج 1، ص 134.
[20]. اصولالفقه، ج1، ص61ـ62؛ كفايةالاصول، ص76.
[21]. اصول الفقه، ج 1، ص 54.
[22]. اصول الفقه، ج 1، ص 54.
[23]. مجمعالبيان، ج 1، ص 459.
[24]. العده، ج1، ص183 ـ 185؛ كفايةالاصول، ص77.
[25]. اصول الفقه، ج 1، ص 182.
[26]. كفاية الاصول، ص 345.
[27]. العده، ج 1، ص 196 ـ 198؛ كفاية الاصول، ص129ـ137؛ فوائدالاصول، ج1، ص 301 ـ 316.
[28]. العده، ج 1، ص 199 ـ 204؛ كفاية الاصول، ص 77 ـ 79؛ فوائدالاصول، ج 1، ص 241.
[29]. العده، ج 1، ص 225 ـ 232؛ اصول الفقه، ج 1، ص 62 ـ 63؛ انوار الاصول، ج 1، ص 314 ـ 315.
[30]. الميزان، ج 13، ص 362.
[31]. روح البيان، ج 10، ص 362.
[32]. التفسيرالكبير، ج31، ص 86 ـ 87؛ الميزان، ج 20، ص 229.
[33]. مجمع البيان، ج 10، ص 683.
[34]. تفسير صدرالمتألهين، ج 5، ص 384.
[35]. مجمع البيان، ج 5، ص 358.
[36]. جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 80 ـ 81؛ المنير، ج 15، ص 53.
[37]. التفسير الكبير، ج 30، ص 258.
[38]. مجمع البيان، ج 4، ص 633؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 120؛ تفسير ماوردى، ج 2، ص 216.
[39]. اطيبالبيان، ج5، ص301؛ الكاشف، ج3، ص318؛ الميزان، ج8، ص73.
[40]. جامعالبيان، مج 5، ج 8، ص 203؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 57.
[41]. التحريروالتنوير، ج8، ص86؛ الميزان، ج8، ص 74؛ نمونه، ج 6، ص 143.
[42]. مجمع البيان، مج 8، ج 4، ص 634؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 57.
[43]. جامعالبيان، مج8، ج14، ص 213؛ الميزان، ج 12، ص 331 ـ 332.
[44]. جامعالبيان، مج 8، ج 14، ص 213؛ مجمعالبيان، ج6، ص 586؛ الميزان، ج 12، ص 332.
[45]. مجمع البيان، ج 9، ص 38.
[46]. الميزان، ج 7، ص 33.
[47]. مجمع البيان، ج 3، ص 115.
[48]. التبيان، ج 3، ص 238.
[49]. تفسير المنار، ج 12، ص 166؛ تفسير مراغى، ج 4، ص 90؛ روحالمعانى، مج 7، ج 12، ص 237.
[50]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 266.
[51]. التفسير الكبير، ج19، ص41؛ مجمع البيان، ج1، ص170؛ نمونه، ج1، ص154ـ155.
[52]. الميزان، ج 11، ص 343.
[53]. تفسير صدرالمتالهين، ج 2، ص 246.
[54]. الميزان، ج5، ص378.
[55]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 201.
[56]. نورالثقلين، ج 1، ص 495 ـ 496.
[57]. نورالثقلين، ج 1، ص 495 ـ 496.
[58]. مجمع البيان، ج 1، ص 354؛ نمونه، ج 1، ص 399.
[59]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 685؛ مجمع البيان، ج 1، ص 354.
[60]. مجمع البيان، ج 8، ص 598.
● برگرفته از سایت مرکز فرهنگ و معارف قرآن www.maarefquran.com