رویداد

در جستجویِ ممکن‌ها

| هرگاه رویدادی تاریخی را می‌خوانیم یا می‌شنویم، به سرعت سوالاتی برایمان پیش می‌آید که اگر فلان اتفاق نمی‌افتاد، چه می‌شد؟ «اگر»های زیادی در تاریخ در ذهن ما پدید می‌آید که غالباٌ می‌گوییم «تاریخ که اگر ندارد!» اما ظاهراً اگرها نقش مهمی می‌توانند در تاریخ ایفا کنند. عیسی عبدی در مقاله زیر که در فرهنگ امروز منتشر شده، به نقش این اگرها پرداخته است.

گمانه زنی و فرضیه سازی  معمولا ذاتی انسان هاست  به طوری که در ذهن فرد رشته‌ای از احتمالات، فرض ها و امکان‌ها برای فکر کردن در مورد رویدادهای گذشته شکل می‌گیرد. انسان‌ها  همچون رویدادها در بعد زمان  معنا پیدا می‌کنند و در تعامل با  هم هستند. اما دیدی که  انسان‌ها هنگام وقوع رویداد دارند با دیدی که بعد از رویداد در ذهن آنها شکل می گیرد متفاوت است.این دید دوم اهمیت به‌سزایی دارد و همانی است که در سطح کلان و تفکر تاریخی معنادار می‌شود. مثلاً شخص  بعد از یک رویداد و آنچه بر او گذشته، ممکن است از خود بپرسد که اگر  فلان عامل در کار بود یا اگر آنگونه  عمل نمی‌شد چنین اتفاقی نمی‌افتاد یا چنین و چنان نمی‌شد. در چنین مواردی  معمولاً در ذهن فرد  این پرسش طرح می‌شود که اگر چنین نمی‌شد یا اگر چنان می‌شد چه چیز دیگری ممکن بود روی دهد ؟

انسان خواه ناخواه درباره تجربه زیسته خود  می‌اندیشد و تصورات خود را شکل می‌دهد یعنی  دست به  قضاوت و استدلال می‌زند.  بی دلیل نیست که آرامش و اضطراب، دلهره و نگرانی پیرامون اتفاقات گذشته- که بر زمان حال و آینده می تواند طنین اندازد-  با این تفکر  پیوند تنگاتنگ دارد. واکاوی در پدیده‌های روزمره ، اتقاقات تلخ و غیره  به خوبی این وضعیت ذهنی  انسان‌ها را منعکس می‌کند.

از نظر روان شناسی، انسان در تعامل  با محیط و  کنش سایر انسان‌ها قرار دارد و نقش این عوامل را نمی‌توان در بروز آن  حالات نادیده گرفت. این عوامل می‌توانند تاریخی و فرهنگی باشند که انسان ممکن است  در هنگام وقوع رویداد  به آنها توجه نکند و بعد از وقوع به تدریج  درباره آنها به تامل بپردازد.زیرا انسان از طریق واکاوی در گذشته اش  می‌خواهد به فهم بهتری از آنچه روی داده دست یابد. این است که بعد از رویداد  به ابعاد مختلفی می‌اندیشد و سوالات تازه‌ای در ذهنش پدیدار می‌شود.

 به دیگر سخن، انسان بعد از وقوع یک رویداد همواره در طیف میان  احتمالات  و فاکت‌ها  می‌اندیشد و  امکان‌ها یا احتمالات دیگری را برای  یک فاکت در ذهن خود تصور می‌کند. این احتمالات  از مرحله پیشازبانی عبور می‌کنند و در قالب تعامل  « زبان و رویداد»  یا « زبان و فاکت» دریافت می‌شوند. یعنی فرد از طریق زبان  قضاوت  یا تصور خود را  در مورد رویداد عینی و تجربه شده گذشته، بیان می‌کند تا آن را ارزیابی کند.

با واکاوی در برداشت‌ها و قضاوت‌های فرد از رویداد  به بن مایه‌هایی از امکان‌ها و احتمالات می‌رسیم که فرد پیرامون یک رویداد می‌تند و این امکان‌ها را در ساختار زبانی منعکس می‌‍کند. مثلا اگر او در امتحان ورودی دانشگاه رد شده باشد، این رویداد را در قالب جملات اگر- می‌شد یا اگر_ نمی‌شد طرح می‌کند. پیداست که او علل شکست خود را در طرح امکان‌ها و احتمالات می‌جوید مثلا از خود می پرسد که اگر فلان جزوه استاد را خوانده بودم الان در امتحان موفق شده بودم  و یا اگر روز قبل از امتحان به  سفر نرفته بودم وقتم هدر نمی‌رفت و فرصت بازخوانی منابع را پیدا می کردم. کاش فلان فصل را دوبار خوانده بودم و با  یک نفر درمورد کتاب بحث می کردم. حتی ممکن است بگوید که  من تنبل بودم و این از کاهلی ام بود. زیاد خوابیدم  و بی خیالی طی کردم. همه این  قضاوت‌ها یا خود انتقادی ها-  حتی از جنس خیال بافی -با عینیت ارتباط دارد و از تجربه گذشته و عاملیت فرد ناشی گردیده است. یعنی فرد  صرف نظر از سایر عوامل، در هر حال عاملیت فردی خود را هم  نقد می کند. یعنی خود را به عنوان یک کنشگر کانونی به مرکز رویداد می آورد هر چند تلاش کند خود را تبرئه نماید.

 شکست در امتحان نافی سایر امکان‌ها در  گذشته فرد نیست. فرد می‌توانست بر عکس در امتحان موفق شود. بنابر این شکست و پیروزی  به مهترین «دوگانه ساختاری» در ذهن فرد بدل می شود که  امکان‌ها و احتمالات زیادی را برای  توجیه شکست یا عدم پیروزی گرد آنها می‌تند و در زبان، آن را منعکس می‌ سازد.

همه این گمانه زنی‌ها  و بدیل سازی‌ها که در سطح خرد و در حوزه کنش و تجربه فردی رخ می دهد در زندگی جاری فرد که رویداد را پشت سر گذاشته دیگر  امر واقعِ جاری نیستند بلکه  ارزیابی هایی از آن هستند.زیرا رویداد در گذشته سپری شده و در محور زمان  دیگر به همان شکل اولیه اش تکرار نمی‌شود. ممکن است رویدادهای مشابه تکرار شوند  اما از نظر زمینه  و مؤلفه های  فضایی، مکانی و زمانی  و موقعیت کنش با هم تفاوت پیدا می‌کنند.

  اگر رویداد، صرف نظر از تبعات بعدی‌اش ، سپری شده باشد، این بدیل سازی‌ها و ممکن‌ها برای چیست  مگر امکان‌هایی که تصور می‌کنیم روی خواهند داد ؟آیا  این، به  خیال بافی صرف و بیهوده نمی‌ماند؟

روث ام جی بیرن [1] در کتاب خود « تخیل عقلانی : چگونه مردم برای یک امر واقع بدیل می سازند؟» می نویسد که افکار خیال بافانه و تفکرات عقلانی، گویی دارای ابعاد زیربنایی مشترک هستند و از اصول مشابه ای هم تبعیت می کنند. . وی در پی القای این اندیشه است که تفکر عقلانی بر خلاف باور دانشمندان علوم شناختی گذشته، با تخیل درآمیخته است. بنا بر این،  امر خیالی جدای از این که در فضا یا مکان تجربه می‌شود  دارای بن مایه عقلانی خواهد بود.

 در بیان این شرطی‌های خلاف واقع  می توان گفت که گاهی یک بدیل بسیار نزدیک برای توجیه یک رویداد گذشته در ذهن قوت می‌گیرد. مثلا  برای طرح امکان‌ها از یک واقعه مانند تصادف رانندگی، راننده ممکن است به خود بگوید  که اگر فقط یک سانتیمتر فرمان اتومبیلم را به سمت چپ چرخانده بودم  تصادفی رخ نمی‌داد و یک ممکن دیگر روی می داد. آن ممکن یعنی « تصادفی روی نمی داد ». این وجه از تفکر  نوعی خود انتقادی  و از نظر گوینده ، رویدادی نامطلوب و منفی رخ داده  است . گوینده رویکردی سلبی به آن دارد. اما در مقابل، یک امکان دیگر هم مثلا قابل طرح است که می‌تواند فرضا از نظر گوینده یا تجربه کننده واقعه، مثبت ارزیابی شود. اگر راننده بگوید  باز خوب شد که بدتر نشد،  این واقعه به خوبی روی داد. اگر بدتر از این می‌بود یعنی اگر سرعت‌ام بیشتر از این می‌بود چه بسا اتومبیلم  کاملا  به یک خودرو اوراقی بدل می‌شد و خود نیز در آن جان می‌باختم. پس در اینجا راننده با طرح الگوی سرعت مطمئنه و قانونی، عاملیت خود را سازنده و موثر ارزیابی نموده و  روایت مطلوب و ایجابی از واقعه ارایه کرده است. با طرح این نمونه‌ها می‌توان دریافت که انسان در ارزیابی رویدادهای گذشته در سطح خرد و در قلمرو تجربه اش دست به فرضیه ها و توجیهات مختلفی می‌زند . همه این فرضیه ها و امکان ها بعد از وقوع  رویداد شکل می گیرد.

آنچه گفته شد در سطح خرد و تجربه فردی است. حال این پرسش پیش می‌آید که آیا می‌توان این الگوی تفکر را برای تاریخ نگاری یا نقد تاریخی در سطح کلان به کار برد و تعمیم داد؟

تاریخ خلاف واقع یا تاریخ ممکن‌ها  

اتفاقاً این الگوی اندیشیدن درباره امکان ها، در قالب گرایش جدیدی از تاریخ شکل گرفته و در حال گسترش است. این رهیافت اصطلاحا  تاریخ «کانتر فاکچوال »[2] یعنی تاریخ ممکن‌ها یا تاریخ خلاف واقع نام گرفته است.  ترجمه این واژه به زبان فارسی فعلا دشواری‌های خاص خود را دارد  و نمی توان  معادل قطعی برای آن تجویز کرد. با این حال معادل‌هایی چون تاریخ نظری [3] ، تاریخ فرضیه‌ای [4]، تاریخ مجازی یا بالقوه[5] در زبان انگلیسی برای آن هم استعمال شده است. شاید در کل  روی سخن ما در اینجا با بالقوه بودن تاریخ در جهت‌های دیگر باشد یعنی رویدادها می‌توانستند طوری دیگر روی دهند. تاریخ می‌توانست یا ممکن بود در مسیرهای دیگر و متفاوت به جریان یابد و تحولات دیگری را رقم بزند .اکنون و زمان حاضرِ ما می‌توانست  گونه دیگری باشد. مدرنیته ما می‌توانست طوری دیگر تجربه شود.

تاریخ بالقوه، در این معنا،  «تاریخی» است که از همپوشانی فضای ذهنی و عینی شکل گرفته باشد به طوری که فاکت های گذشته در کنار عناصر یا بدیل‌های خیالی  قرار می‌گیرند و حتی فاکت‌ها جای خود را در ذهن به بدیل‌های ذهنی و خیالی می‌دهند که همان طور که گفته شد این تصورات، خیال صرف نیستند بلکه ریشه در تجربه و فاکت و حتی عقلانیت دارند. جستجو یا واکاوی در امکان های دیگر  به فهم بهتر رویدادها کمک می‌کند.

مصداق واقعی تاریخ نگاری خلاف واقع یا تاریخ بالقوه را می توان در مجموعه مقالات انتشارات لانگمن با عنوان« اگر طور دیگری می شد!»درک کرد. این کتاب که با ویرایش جی .اس.اسکوایر  منتشر شده بود در سال 1931 مجدداً با تجدید نظر و اصلاحات در قالب مجموعه ای جدید با عنوان« اگر: یا،بازنوشت تاریخ»  از سوی انتشارات وایکینگ انتشار یافت. واکاوی در مقالات این مجموعه نشان می‌دهد که سبک و سیاق زبانی به کار رفته از جنس تاریخ نگاری متعارف نیست بلکه حامل یک چرخش معنادار و گویای گرایش مورخان به ژانر جدیدی از تاریخ نگاری است. ساخت زبانی به لحاظ نحوی  معناشناختی بر  انگاره شاید- بود، اگر- می شد یا اگر- می بود و …  نظم یافته است. به کار گیری  کلمه شرطی « اگر» در ابتدای عنوان مقالات گویای طرح شرطی های خلاف واقع در تاریخ است. برای نمونه جی . ام . ترولین(1907) مقاله اش را با این عنوان می‌نویسد:«  اگر ناپلئون در جنگ واترلو پیروز می‌شد» که می‌توان  بخش مسستر آن را به این صورت بازسازی کرد : « چی می شد اگر ناپلئون در نبرد واترلو پیروز می‌شد؟». یا مثلاً امیل لودویگ به شیوه مشابه مقاله اش را با عنوان« اگر امپراتور فردریک سرطان نداشت.»  شروع می‌کند. وینستون چرچیل نیز مقاله ای معنادار با عنوان« اگر رابرت.ای .لی در جنگ گتیسبرگ پیروز شده بود…» در این کتاب نگاشته است.

این ایده از تاریخ نگری کمابیش و به صورت کجدار و مریز به حیات خود ادامه داد. در سال 1991 اما به طور جدی وارد  فضای دانشگاهی شد و جا باز کرد. این دوره مصادف با انتشار کتاب مهم و محوری از  یک جامعه شناس انگلیسی به نام جئوفری هاوتورن  بود که با عنوان« جهان های متحمل: امکان و فهم در تاریخ و علوم اجتماعی » منتشر شد. نویسنده در این کتاب به طرح سناریوهایی از جهان های ممکن پرداخته و بیش از پیش  راه را برای  این تفکر جدید گشود. راه او توسط نیال فرگوسن مورخ معاصر اسکاتلندی در حال تداوم  است. فرگوسن مدافع این شیوه از رویکرد به تاریخ است و برای خود در محافل دانشگاهی از آن دفاع می کند. استدلال او این است که تاریخ تحت سیطره نیروهای کلان نیست بلکه عاملیت انسانی در آن جایگاه بنیادی دارد. وی به شدت مخالف نیروهای دترمینیستی در تاریخ به شیوه  مارکسیسم بود. وی در دفاع از تاریخ ممکن ها  همواره در نقد مارکسیسم  به ایراد سخن و برهان آوری پرداخته است. بنا به نظر او، هیچ چیز در تاریخ از پیش تعین شده نیست که تصور شود در روند تحولات آینده نقش جبری خواهد داشت. نمی توان مسیرهایی در تاریخ ترسیم کرد که از پیش رویدادها و سیر تحولات آینده  را تعیین کنن. تنها عاملیت افراد انسانی است که جهان ما را بهتر یا بدتر رقم خواهد زد.

یکی دیگر از مورخان این نحله، رابرت کاولی  است که در عرصه تاریخ نظامی و تاریخ جنگ های اروپا و آمریکا مطالعه و تحقیق می کند. وی نیز ویرایش و سردبیری مجموعه ای از کتاب های سریالی با عنوان« چی می شد اگر»  را  بر عهده داشت.

« اما و اگر» های تاریخی اگر روزگاری در زبان تاریخ نگاری  تحریم شده بود و به عرصه داستان های تخیلی و شعر  وانهاده شده بود به تدریج در تفکر تاریخی جا باز کرده است.  گویی تاریخ نظامی  بستر مهمی برای طرح این امکان هاست. شکست‌ها و پیروزی‌های نظامی در جنگ‌های بزرگ با عاملیت انسان‌ها و سیاست پیشگان به خصوص کنشگران درگیر مانند فرماندهان و راهبرد نویسان جنگ در پیوند است. به خوبی پیداست که در نظر این مورخان  که با ممکن‌ها و احتمالات در تاریخ سروکار دارند  عاملیت کنشگران قابل نقد است و نمی توان  شکست یا پیروزی های نظامی را به نیروهای دترمینیستی و جبرگرای تاریخ نسبت داد . این نگرش نه تنها در تاریخ نظامی که در سایر تواریخ نیز قابل تامل است.

تاریخ ممکن‌ها یا تاریخ بالقوه سرشار از احتمالات و امکان‌ها، اما و اگرها در نقد شرایط و عاملیت های تاریخی با محوریت انسان‌هاست. این نوع تاریخ به شدت با  جبرگرایی و تقدیرباوری در تحولات تاریخی مغایرت دارد، طرفداران و منتقدان خودش را دارد و برای توسعه نظری خود نیز با استدلال و مطالعه مدافعانش پیش می رود.  بنا به نظر منتقدان، این ژانر از تاریخ نگاری  بیشتر نظری و فرضیه ایست  و چندان با فاکت‌ها کاری ندارد. اما از نظر مدافعان، این شیوه، افق فکری را برای نقد گذشتگان، بهبود زندگی آیندگان و فهم گسترده و عمیق از عوامل و متغیرهای گوناگون تاریخی فراهم می آورد و از تقلیل گرایی و تحدید تاریخ به عامل های محدود  و تکراری گریزان است. تاریخ زایاست و  سرچشمه محتملات است اما عاملیت انسانی در آن نقش کلیدی دارد.

تاریخ ممکن‌ها می‌تواند با طرح بدیل‌ها و احتمالات ، دستاوردها و کنش های سازنده انسان‌ها در گذشته را در کنار دستاوردهای و اقدامات منفی و مخربشان با هم در نظر بگیرد و امکان‌های دیگر که وقوع نیافته با عاملیت انسانها پیوند دهد تا آنها را بهتر ارزیابی کند. برخلاف نظر منتقدان، این نوع از تاریخ نگاری دنبال فرضیه بافی و خیال پردازی تهی و عبث نیست بلکه در مسیر فهم امکان ها و عاملیت  انسانی گام برمی‌دارد تا فهم بهتری از تحولات تاریخی ، تداوم و  پیامدهای آنها را در حال  و آینده به دست دهد. آنچه روی نداده و می توانست روی دهد در فهم بهتر« آنچه روی داده»، کمک می کند. روی هم رفته، این شیوه تاریخ نگاری نباید با «تاریخ جایگزین»[6] که بیشتر جنبه داستان پردازی و تخیلی دارد و به سوی  روایت های علمی – تخیلی گرایش دارد اشتباه گرفته شود.


[1] .Ruth M.J  Byrne

[2] .Counterfactual history

[3] .speculative history

[4] .hypothetical history

[5] .virtual history

[6] .Alternate history

یش‌بینی تاریخ

آیا مدل‌های ریاضیاتی بالاخره می‌توانند موفق به پیش‌بینی تاریخ شوند؟

  • نوشته شده : دبیر خبر
  • 26 ژانویه 2020
  • تعداد نظرات :0

از مباحث مهم در فلسفه نظری تاریخ، پیش‎‌بینی‌پذیر بودن یا نبودن وقایع و پدیده‌های خارجی است. برخی مکاتب فلسفی مدعی این پیش‌بینی هستند تا به ویژه با استفاده از علوم تجربی، دستی بر آتش گذشته و آینده ببرند. متن زیر که در ترجمان منتشر شده و به قلم لورا اسپینی نگاشته شده، در پی بررسی جدیدترین نظریات در این حوزه است.

نشریۀ علمی نیچر در نخستین شمارۀ خود در سال ۲۰۱۰ پیشرفت خیره‌کننده‌ای برای دهۀ پیش رو پیش‌بینی کرد. این پیش‌بینی می‌گفت تا سال ۲۰۲۰ ابزارهای آزمایشی متصل به اینترنت جست‌وجوهای ما را مستقیماً با پایش سیگنال‌های مغزی‌مان استنباط خواهند کرد. در زمینۀ کشاورزی محصولاتی خواهیم داشت که زیست‌توده‌شان را در عرض سه‌ ساعت دوبرابر می‌کنند. بشر راه پایان‌دادن به وابستگی‌اش به سوخت‌های فسیلی را پیدا خواهد کرد.

اما چند هفته بعد، نامه‌ای در همان نشریه سایۀ تردید بر این آیندۀ روشن افکند. این نامه هشدار می‌داد که همۀ این پیشرفت‌ها ممکن است با افزایش بی‌ثباتی سیاسی از مسیر خود منحرف شود، وضعیتی که انتظار می‌رفت در حوالی سال ۲۰۲۰ در آمریکا و اروپای غربی به اوج خود برسد. همچنین توضیح می‌داد که جوامع بشری دوره‌های پیش‌بینی‌پذیرِ رشد را طی می‌کنند که در این دوره‌ها، جمعیت افزایش می‌یابد و جامعه رونق می‌گیرد. سپس دوره‌های زوال را داریم که به همان اندازه پیش‌بینی‌پذیرند. این «چرخه‌های زمینی» دو سه قرن به طول می‌انجامند و با آشفتگی گسترده‌ای -از شورش‌های کارگری گرفته تا انقلاب- به اوج خود می‌رسند.

در ادامۀ نامه آمده بود که در چند قرن اخیر شمار شاخص‌های اجتماعیِ نگران‌کننده -مانند نابرابری ثروت و بدهی دولت- در کشورهای غربی رو به افزایش گذاشته است، که حاکی از نزدیک شدن این جوامع به یک دورۀ آشوب است. نگارندۀ نامه در ادامه پیش‌بینی می‌کرد که این اغتشاشات در آمریکای ۲۰۲۰ به‌شدتِ جنگ داخلی آمریکا نخواهد بود، اما بدتر از خشونت‌های اواخر دهۀ ۱۹۶۰ و اوایل دهۀ ۷۰ خواهد بود. در آن سال‌ها، نرخ قتل به‌سرعت بالا رفت، تظاهرات در مخالفت با جنگ ویتنام و حمایت از حقوق مدنی شدت گرفت و در سراسر کشور هزاران بمب‌گذاری به‌دست تروریست‌های داخلی انجام شد.

نویسندۀ این هشدارنامۀ صریح و ناگوار، نه تاریخدان، بلکه زیست‌شناس بود. پیتر تورچین در چند دهۀ نخست فعالیت‌های علمی‌اش از ریاضیات پیچیده‌ بهره برده بود تا نشان بدهد چگونه روابط شکار و شکارچی نوساناتی در جمعیت حیواناتِ حیات وحش پدید می‌آورد. او یافته‌هایش را در نشریه‌های نیچر و ساینس منتشر کرده و در حوزۀ خود اسم و رسمی کسب کرده بود، اما تا اواخر دهۀ ۱۹۹۰ به همۀ پرسش‌های بوم‌شناختی موردعلاقه‌اش پاسخ داد. در این برهه بود که فهمید به تاریخ علاقه‌مند شده است: آیا ظهور و افول جوامع بشری را نیز می‌شود با یک مشت متغیر و چند معادلۀ دیفرانسیل توضیح داد؟

تورچین می‌خواست بداند که آیا تاریخ نیز، مانند علم فیزیک، از قوانین معینی پیروی می‌کند یا نه. او در سال ۲۰۰۳ کتابی با عنوان پویایی‌های تاریخی۱ منتشر کرد و در آن متوجه وجود چرخه‌های قرنی در فرانسه و روسیه از بدو شکل‌گیری‌شان تا پایان قرن هجدهم شد. همان سال رشتۀ دانشگاهی جدیدی را به‌نام کلیودینامیکس۲ بنیان نهاد که به دنبال کشف علت‌های پایۀ این الگوهای تاریخی و مدل‌سازی آن‌ها با استفاده از ریاضیات است، به‌همان روشی که می‌توان تغییرات اقلیمی کرۀ زمین را مدل‌سازی کرد. او هفت سال بعد نخستین نشریۀ رسمی این رشته را راه‌اندازی کرد و به کمک همکارانش یک پایگاه داده برای اطلاعات تاریخی و باستان‌شناختی تأسیس کرد، که اکنون داده‌های بیش از ۴۵۰ جامعۀ تاریخی را در خود دارد. از این پایگاه داده می‌توان برای مقایسۀ جوامع مختلف در گسترۀ وسیعی از زمان و مکان بهره برد و دربارۀ بی‌ثباتی‌های سیاسی آینده پیش‌بینی‌هایی طرح کرد. تورچین در سال ۲۰۱۷ کارگروهی متشکل از مورخان، نشانه‌شناسان، فیزیکدانان و متخصصان دیگری تشکیل داد تا براساس اسناد تاریخی به پیش‌بینی آیندۀ جوامع بشری کمک کنند.

روش تورچین برای مطالعۀ تاریخ، که در آن از نرم‌افزارهای کامپیوتری برای کشف الگوهایی در انبوه داده‌های تاریخی استفاده می‌شود، تنها در سال‌های اخیر و به لطف رشد قدرت رایانشیِ ارزان‌قیمت و توسعۀ مجموعه‌داده‌های تاریخی عظیم مقدور شده است. اکنون این رویکرد «کلان‌داده‌ای»۳ روزبه‌روز در رشته‌های تاریخی رواج و محبوبیت بیشتری می‌یابد. تیم کولر، باستان‌شناس دانشگاه ایالتی واشنگتن، معتقد است ما اکنون در «دوران طلایی» این رشته به سر می‌بریم، چون پژوهشگران می‌توانند یافته‌های پژوهشی‌شان را با سهولت بی‌سابقه‌ای به اشتراک بگذارند و از آن‌ها دانش واقعی استخراج کنند. تورچین بر این باور است که می‌توان در آینده نظریه‌های تاریخی را با پایگاه‌داده‌های بزرگ آزمود و نظریه‌هایی را که با داده‌ها همخوانی ندارند -و بسیاری از آن‌ها هم به‌خوبی جاافتاده‌اند- دور ریخت. بنابراین فهم ما از گذشته به نظریه‌هایی سوق خواهد یافت که به حقیقت عینی نزدیک‌ترند.

برخی معتقدند پیش‌بینی تورچین در سال ۲۰۱۰ در مجلۀ نیچر حالا بیشتر به علم غیب شبیه است. موتور جست‌وجویی که امواج مغزی‌تان را رمزگشایی می‌کند در سال ۲۰۲۰ وجود نخواهد داشت، مگر اینکه در لحظۀ آخر معجزه‌ای رخ بدهد. محصولاتی که زیست‌توده‌شان را در عرض سه‌ساعت دوبرابر می‌کنند هم وجود نخواهد داشت یا هرگونه بودجۀ انرژی که عمدتاً با منابع تجدیدپذیر تأمین ‌شود. درعوض، آشوبی قریب‌الوقوع در نظم سیاسی آمریکا یا بریتانیا روزبه‌روز محتمل‌تر به نظر می‌رسد. شاخص شکنندگی دولت‌ها۴، براساس محاسبات سازمان آمریکایی و غیرانتفاعی صندوق صلح، روندی قهقرایی را به سوی بی‌ثباتی در این دو کشور نشان می‌دهد، برخلاف بیشتر کشورهای دیگر دنیا که همواره روندی رو به بهبود داشته‌اند.

جورج لوسون، که در مدرسۀ اقتصاد لندن به مطالعۀ اختلافات سیاسی مشغول است، با اشاره به دورۀ زمانی ۱۷۷۰ تا ۱۸۷۰، که طی آن شورش‌های خشونت‌بار به سرنگونی حکومت‌های پادشاهی از فرانسه تا قارۀ جدید می‌انجامید، می‌گوید: «ما در عصری به سر می‌بریم که به شکل شایان‌توجهی متلاطم است، طوری که فقط با عصر انقلاب‌های اقیانوس اطلس همتایی می‌کند».

از نظر تورچین، پیش‌بینی‌اش دربارۀ سال ۲۰۲۰ فقط آزمونی برای یک نظریۀ جنجالی نیست، بلکه می‌تواند مقدمه‌ای برای آینده نیز باشد: دنیایی که در آن پژوهشگران همانند هشدارهای جدی هواشناسی، برای اوضاع اجتماعی و سیاسی آینده هم گزارش وضعیت ارائه می‌کنند و برای پشت سر گذاشتن چنین اوضاعی توصیه‌هایی می‌دهند.

از دیدگاه بیشتر دانشگاهیانی که به مطالعۀ گذشته می‌پردازند، توضیح علت وقوع رویدادی در گذشته بسیار متفاوت است از پیش‌بینی زمان و نحوۀ وقوع دوبارۀ آن رویداد در آینده. تیمور کوران، اقتصاددان و استاد علوم سیاسی دانشگاه دوک، می‌گوید: «ما نمی‌توانیم قانون بسازیم».

اتفاقی نیست که ریاضی‌دانان و زیست‌شناسانی مانند تورچین همواره این نگرش را به چالش می‌کشند. فصل مشترک رویکرد آن‌ها علمِ پیچیدگی است که به ما می‌آموزد هر سامانه‌ای، حتی اگر فقط از ترکیب چند جزء انگشت‌شمار تشکیل شده باشد، می‌تواند الگوهای رفتاری پیچیده‌ای پدید بیاورد، چرا که اجزای تشکیل‌دهندۀ آن به روش‌های گوناگونی با هم برهم‌کنش دارند. مثلاً از برهم‌کنش خورشید، سطح زمین و جو زمین آب‌وهوا تولید می‌شود. این برهم‌کنش‌ها را می‌توان به‌زبان ریاضی و در قالب مجموعه معادلات یا قوانینی بیان کرد که رفتار سامانه را در شرایط مختلف پیش‌بینی می‌کنند. اساساً پیش‌بینی آب‌وهوا به این صورت انجام می‌شود.

ریشۀ علم پیچیدگی به فیزیک و مطالعۀ رفتار ذرات بنیادی برمی‌گردد، اما در طول قرن گذشته کم‌کم به سایر رشته‌های مطالعاتی نیز گسترش یافته است. تا اواخر دهۀ ۱۹۵۰، زیست‌شناسان سلولی معدودی می‌پذیرفتند که تقسیم سلولی را می‌توان به‌زبان ریاضی توصیف کرد؛ فرضشان این بود که این کار به‌شکلی تصادفی رخ می‌دهد. ولی اکنون این نگرش در میان آن‌ها به واقعیتی بدیهی تبدیل شده و مدل‌های ریاضی آن‌ها برای تقسیم سلولی به درمان بهتر سرطان انجامیده است. دانشمندان بوم‌شناس نیز پذیرفته‌اند که در طبیعت الگوهایی هست که می‌توان به‌زبان ریاضی توصیفشان کرد. موش‌های قطبی خودکشی دسته‌جمعی نمی‌کنند، آن‌گونه که والت دیزنی می‌گفت۵، بلکه چرخه‌هایی قابل‌پیش‌بینی از افزایش و کاهش جمعیت را تجربه می‌کنند که هر چهار سال یک‌بار در اثر برهم‌کنش با حیوانات شکارگر و احتمالاً با منبع غذایی خودشان تکرار می‌شود. ماری گِلمَن، فیزیکدان برندۀ جایزۀ نوبل، در سال ۲۰۰۸ اعلام کرد که دیر یا زود قوانین حاکم بر تاریخ نیز کشف خواهد شد. اما این اتفاق رقم نخواهد خورد، مگر اینکه همۀ کسانی که به مطالعۀ گذشته می‌پردازند -مورخان، جمعیت‌شناسان، اقتصادانان و دانشمندان دیگر- به این تشخیص برسند که کارکردن در محدوده‌های تخصصی‌شان هرچند لازم است اما کافی نیست. به‌گفتۀ گلمن، ما از ضرورت بررسی اجمالیِ کلیت موضوع غفلت کرده‌ایم.

بسیاری از تاریخ‌دانان اتخاذ این رویکرد ریاضیاتی در مطالعۀ تاریخ را مشکل‌آفرین می‌دانند. آن‌ها معتقدند که می‌توان از گذشته درس گرفت، اما در حدی بسیار محدود؛ مثلاً تاریخچۀ اختلافات ایرلند شمالی می‌تواند به روشن‌تر شدن تنش‌های کنونی کمک کند. امروزه تاریخ‌دانان اندکی در پی قوانینی کلی هستند که برای جوامع و قرون مختلف جوابگو باشد یا بتوان از آن‌ها برای پیش‌بینی آینده به‌نحوی معنادار استفاده کرد. مورخان علمیِ قرن نوزدهم، عمدتاً با الهام از داروینیسم اجتماعی، چنین هدفی در سر داشتند، ولی امروزه این رویکرد را بسیار ناقص و مرتبط با روایت‌های امپریالیستی تلقی می‌کنند.

جو گولدی، تاریخ‌دان و استاد دانشگاه متودیست جنوبی در تگزاس، می‌گوید: «ما جامعۀ دانشمندان علوم اجتماعیِ مدرن در تلاشی ۶۰ساله و هماهنگ کوشیده‌ایم نژادپرستی، تبعیض جنسیتی و اروپامحوری عمومی را از این روایت‌ها بزداییم». او اضافه می‌کند که مورخان از این می‌ترسند که رویکردهای ریاضی آن‌ها را به عقب خواهد راند. همچنین آن بی‌اعتمادی قدیمی بین علوم طبیعی و علوم انسانی هنوز پابرجاست. وقتی گولدی و دیوید آرمیتاژ، استاد تاریخ دانشگاه هاروارد، سال ۲۰۱۴ در کتابشان با عنوان مانیفست تاریخ۶ استادان رشتۀ خود را به پذیرش کلان‌داده و اتخاذ نگاهی بلندمدت به گذشته فراخواندند، با حملۀ شدید مجلۀ آمریکن هیستوریکال ریویو۷، نشریۀ آمریکایی پیشگام در حوزۀ تاریخ، مواجه شدند. گولدی می‌گوید: «این شاید یکی از خشن‌ترین حملات ۳۰ سال گذشته بود». نوعی حس درونی، هم در میان تاریخ‌دانان و هم در بین بسیاری از مردم عادی، می‌گوید انسان‌ها را نمی‌توان به معادلات و نقاط داده فروکاست. یک معادله چگونه می‌تواند شخصیتی مثل ژاندارک یا اُلیور کراموِل را پیش‌بینی کند؟ دِرمد مک‌کالاک۸، استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد، این دیدگاه را چنین خلاصه می‌کند: «تاریخ علم نیست. تاریخ ریشه در رفتار انسان دارد، که به‌طرز هولناکی پیش‌بینی‌ناپذیر است».

تورچین در مخالفت با این نگرش می‌گوید: «این استدلال کاملاً نادرست است. چون سامانه‌های اجتماعی آنقدر پیچیده‌اند که برای فهمشان به مدل‌های ریاضی نیاز داریم». تورچین از اوایل دهۀ ۱۹۹۰ استاد گروه بوم‌شناسی و زیست‌شناسی تکاملی دانشگاه کانتیکت بوده و اکنون نیز به مرکز علوم پیچیدگی۹ در وین پیوسته است. نکتۀ مهم این است که قوانین به‌دست‌آمده قوانینی احتمالی‌اند، نه قطعی، یعنی همواره عنصر احتمال و تصادفی‌بودن را در خود دارند. البته این به معنی بی‌ارزش بودن آن‌ها نیست: اگر پیش‌بینی هواشناسی به شما بگوید ۸۰درصد احتمال دارد باران ببارد، چترتان را برمی‌دارید. پیتر ریچرسون، پژوهشگری برجسته در حوزۀ تکامل فرهنگی از دانشگاه کالیفرنیا در دیویس، می‌گوید الگوهای تاریخی مانند چرخه‌های قرنی وجود دارند و تورچین «یگانه تبیین علّی معقول» را دربارۀ آن‌ها ارائه داده است. (همچنین ریچرسون اشاره می‌کند که در حال حاضر نظریۀ تورچین تنها تبیین موجود در این حوزه است؛ این رشته مبحثی نوپاست و ممکن است نظریه‌های مختلفی در آن مطرح شود.)

برخی مورخان نیز بر این باورند که کار تورچین -که نه‌فقط تاریخ و ریاضیات، بلکه پژوهش‌های اقتصاددانان، جامعه‌شناسان دیگر و دانشمندان محیط زیست را نیز در هم می‌آمیزد؛ راه‌کاری اصلاحی و ضروری که به دنبال چندین دهه تخصص‌گرایی در این رشته‌های مطالعاتی لازم است. گری فاینمن، باستان‌شناس موزۀ تاریخ طبیعی فیلد در شیکاگو، به دنبال کارگاهی در سال ۲۰۱۶ با حضور تورچین و همکارانش، می‌نویسد: «ما در رشته‌های تاریخی و اجتماعی به‌شدت نیازمند چنین تلاش‌های جامع‌نگر، تطبیقی و همیاری‌محوری هستیم». برخی دیگر به هیجان آمده‌اند از بینش‌های جدیدی که با مطالعۀ جوامع انسانی با استفاده از همان روش سامانه‌های زیستی پیچیده به دست می‌آید. بعضی از مدیران سیلیکون ولی نیز علاقۀ وافری به پیش‌بینی‌های توچین پیدا کرده‌اند. تورچین می‌گوید: «آن‌ها مطلب را می‌گیرند، اما دو پرسش برایشان مطرح می‌شود. چگونه می‌توانند از این موقعیت پول دربیاورند؟ و کی باید در نیوزیلند برای خودشان زمین بخرند؟

وقتی تورچین در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ شروع کرد به جست‌وجوی توصیف‌هایی ریاضی برای تاریخ، فهمید که دو دهه قبل‌تر پژوهشگر دیگری زمینه را برای او فراهم کرده است. جک گلدستون، ریاضی‌دانی که به تاریخ روی آورد، در دوران دانشجویی در دانشگاه هاروارد از ریاضیات برای تدوین اندیشه‌های الکسی دو توکویل به صورت قانون استفاده کرده بود. او اخیراً به من گفت: «سعی کردم استدلال‌های دو توکویل را به مجموعه‌ای از معادلات تبدیل کنم، اما نمرۀ خوبی نگرفتم». گلدستون نخستین فردی بود که علمِ پیچیدگی‌ را در مطالعۀ تاریخ بشر به کار بست و نتیجه گرفت که بی‌ثباتی سیاسی پدیده‌ای چرخه‌ای است. در نتیجۀ این کار توصیفی ریاضی از انقلاب به دست داد -نصف مدلی که تورچین می‌خواست برای تبیین تحولات اجتماعی تکمیل کند.

وقتی گلدستون تحقیقاتش را در میانه‌های دهۀ ۷۰ شروع کرد، انقلاب در تصور رایج آن دوران نوعی مبارزۀ طبقاتی بود. اما گلدستون دو نکته مطرح کرد که با این نگرش سازگار نبود. اول اینکه برخی افراد که از یک طبقه یا حتی از یک خانواده بودند، اغلب سر از جبهۀ مقابل در می‌آوردند. و نکتۀ دوم اینکه انقلاب‌ها در دوره‌های تاریخی خاصی متراکم شده بودند -قرن‌های ۱۴ و ۱۷ و اواخر قرن ۱۸ تا اوایل قرن ۱۹- اما دلیل روشنی برای به جوش آمدن تنش‌های طبقاتی در آن دوران خاص، و نه در دوره‌های تاریخی دیگر، وجود نداشت. او گمان کرد که باید نیروهای عمیق‌تری در کار باشند و تصمیم گرفت این نیروها را بشناسد.

خوشبختانه، گلدستون به‌لطف بی‌پولی‌اش دستیار آموزشی یکی از جمعیت‌شناسان دانشگاه هاروارد به‌نام جورج ماسنیک شد، کسی که چشم گلدستون را به روی تأثیر ژرف اجتماعی، سیاسی و اقتصادیِ ازدیاد جمعیت در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم باز کرد. ازدیاد ناگهانی جمعیت جوان با تنش‌های جدیدی در جامعه همراه شد، ازجمله افزایش فشار بر بازار کار و میل شدید به ایدئولوژی‌های افراطی. گلدستون به این فکر می‌کرد که آیا ممکن است این انفجارهای جمعیتی نقشی در دوره‌های آشوب جوامع دیگر داشته باشد. او در دهۀ ۸۰ شروع کرد به ترکیب آرشیو اطلاعات مربوط به رشد جمعیت در دهه‌های پیش از وقوع انقلاب‌های اروپایی.

چند سال پیش‌تر، اطلاعات در سطح موردنیاز گلدستون در دسترس نبود، اما «گروه بررسی تاریخ جمعیت و ساختار اجتماعی کیمبریج»۱۰ در انگلستان علاوه بر گروه‌های مشابه دیگر در سراسر اروپا تلاش سختی را برای بازسازی تاریخچۀ جمعیتی براساس منابعی مانند دفتر ثبت وقایع حیاتی آغاز کرده‌اند. مشوق دیگر گلدستون انتشار اطلس تاریخی جمعیت جهان۱۱ اثر کالین مک‌ایودی و ریچارد جونز در سال ۱۹۷۸ بود، که «هم‌زمانی شگفت‌انگیزی» را در افزایش زاد و ولد و انفجارهای جمعیتیِ اروپا و آسیا در طول هزاران سال نشان می‌داد. او پس از چند ماه کلنجار رفتن با اعداد و ارقام، سرانجام لحظۀ کشف را تجربه کرد: «حیرت‌انگیز بود: واقعاً افزایشی ناگهانی در رشد جمعیت سه نسل قبل از وقوع هر شورش یا انقلاب بزرگ تاریخی مشاهده می‌شد».

توماس مالتوس در قرن هجدهم استدلال کرد که بالاخره سرعت رشد جمعیت از منابع رشد پیشی می‌گیرد و در غبار سمّی کشمکش و بیماری‌ فرو می‌افتد، تا وقتی که دوباره به تناسبی کنترل‌پذیر برسد و فاز رشد جدیدی را آغاز کند. گلدستون نظریه‌اش را از مالتوس وام گرفت، اما نکتۀ مهم این است که گریزناپذیری شوم چنین چرخه‌ای را در آن حذف کرد. در این نظریه ادعا شده بود که رشد جمعیت بر جوامع انسانی فشار می‌آورد و هر جامعه این فشار را به روش پیچیده و اختصاصیِ خود تحمل می‌کند. گلدستون این وضعیت را به زمین‌لرزه تشبیه می‌کند. نیروهای لرزه‌ای تا زمان لرزش در زیر زمین انباشته می‌شود، اما اینکه ساختمان‌های روی زمین پابرجا می‌مانند، فرو می‌ریزند یا در حد متوسط آسیب می‌بینند به وضعیت ساختشان بستگی دارد. به‌همین دلیل انقلاب‌ها در یک دورۀ تاریخی خاصی بیشتر می‌شوند، اما در دوره‌ای دیگر آشفتگی‌ها نمی‌تواند همۀ جوامع را از پا در آورد.

گلدستون دریافت که عناصر مختلف یک جامعه -دولت، نخبگان، توده‌ها- واکنش متفاوتی به این فشارها نشان می‌دهند، اما برهم‌کنش نیز دارند. به‌عبارت دیگر، او با سامانۀ پیچیده‌ای سر و کار داشت که می‌شد رفتارش را به‌بهترین شکل به زبان ریاضی نشان داد. مدل او برای علت وقوع انقلاب‌ها شامل مجموعه‌ای از معادلات می‌شود، که می‌توان به زبان ساده این‌گونه بیان کرد: جمعیت پیوسته رشد می‌کند و به مرحله‌ای می‌رسد که در آن زمین دیگر توان تأمین منابع مورد نیازش را ندارد. سطح استاندارد زندگی توده‌ها پایین می‌آید و احتمال بسیج خشونت‌آمیز مردم بالا می‌رود. دولت سعی می‌کند با این وضع مقابله کند -مثلاً با تعیین سقف برای اجاره‌بها- اما چنین تدابیری به نارضایتی نخبگانی می‌انجامد که منافع مالی‌شان آسیب می‌بیند. از آنجا که نخبگان نیز همواره رو به فزونی‌اند و بر سر منبع محدودِ مشاغل بلندپایه و پول و نفوذ رقابتی تنگاتنگ دارند، طبقه‌شان به پذیرش ضرر و زیانِ بیشتر تمایل چندانی نشان نمی‌دهد. بنابراین دولت مجبور می‌شود برای آرام‌کردن توده‌ها به خزانه دست ببرد و درنتیجه بدهی ملی افزایش می‌یابد. هرچه دولت مقروض‌تر شود، در مقابلِ فشارهای بیشتر انعطاف‌پذیری کمتری خواهد داشت. درنهایت، آن دسته از نخبگانی که به حاشیه رانده شده‌اند در مقابل دولت به حمایت از توده‌ها برمی‌خیزند، خشونت گسترش می‌یابد و دولت آنقدر ضعیف شده است که نمی‌تواند جلویش را بگیرد.

گلدستون راه‌هایی برای اندازه‌گیری پتانسیل بسیج تودۀ مردم، رقابت نخبگان و توان پرداخت دیون دولت پیشنهاد داد و مفهومی تعریف کرد به‌نام «شاخص تنش سیاسی»۱۲ -به‌اختصار پسی (psi) یا Ψ- که حاصل‌ضرب سه مولفۀ بالا بود. او نشان داد که مقدار پسی (Ψ) پیش از انقلاب فرانسه، جنگ داخلی انگلستان و دو نزاع بزرگ دیگر در قرن هفدهم -بحران عثمانی در آسیای صغیر و اختلافات سلسلۀ مینگ تا کینگ در چین- بالا رفته بود. اما در هر مورد، یک عامل دیگر نیز در کار بود: شانس و تصادف. شکافی کوچک -مانند قحطی یا تهاجم خارجی- که در مواقع دیگر به‌آسانی قابل ترمیم است، هنگام افزایش پسی به فوران اختلاف و خشونت می‌انجامد. نمی‌توان محرک اولیۀ چنین فورانی را پیش‌بینی کرد و به زمان دقیق وقوع بحران پی‌ برد، ولی می‌توان فشارهای ساختاری و درنتیجه ریسک چنین بحرانی را اندازه گرفت.

مدل گلدستون ساده بود و خودش هم این را تأیید می‌کند. او می‌توانست با این مدل نشان دهد که بالا بودن شاخص تنش سیاسی وقوع انقلاب‌های تاریخی را پیش‌بینی می‌کند، اما راهی برای پیش‌بینی وقایع آتی نداشت. این بستگی داشت به ترکیب دقیق سه مؤلفۀ شاخص پسی و نحوۀ تعامل آن‌ها با نهادهای جامعۀ مورد نظر. تلاش‌های گلدستون، گرچه ناقص بود، باعث شد انقلاب را از منظری جدید و نگران‌کننده ببیند: نه‌ به‌عنوان نوعی اصلاحات دموکراتیک برای رژیمی منسوخ، فاسد و انعطاف‌ناپذیر، بلکه واکنشی در برابر نوعی بحران بوم‌شناختی -ناتوانی جامعه در تحمل رشد سریع جمعیت- که به‌ندرت به حل بحران می‌انجامد.

این الگوها به گذشته محدود نمی‌شد. هنگامی که گلدستون آخرین سطور شاهکارش، انقلاب و شورش در دنیای مدرن نخستین۱۳، را می‌نگاشت، اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی بود. او اشاره می‌کند که مقدار پسی در بلوک شوروی در دو دهۀ منتهی به ۱۹۸۹ به‌طور چشمگیری افزایش یافته بود و در کشورهای در حال توسعه نیز همواره بالا بوده است. او همچنین می‌نویسد: «بسی مایۀ تعجب است که امروزه ایالات متحده با چه سرعتی، از لحاظ مالیۀ دولتی و نگرش نخبگانش، همان مسیری را طی می‌کند که دولت‌های مدرن نخستین را به سوی بحران سوق داد».

وقتی کتاب گلدستون در سال ۱۹۹۱ منتشر شد، تاریخ‌دانان جبهه گرفتند. لورنس استون، مورخ بریتانیایی، در نیویورک ریویو آو بوکس اثر گلدستون را این‌گونه توصیف کرد: «بیش‌ازحد جسورانه و مبهم در ساخت مفهومی به‌نام شاخص تنش سیاسی، که به اندازۀ تک‌شاخ واقعی است». خود گلدستون اعتراف می‌کند که کتاب در حد انتظارش اثرگذار نشد. او می‌گوید: «من و کتابم هر دو مغفول ماندیم». او بعدها در یکی از روزهای ۱۹۹۷ تماسی از پیتر تورچین دریافت کرد.

در آن زمان، تورچین دوره‌ای از عمرش را سپری می‌کرد که به‌طنز «بحران میان‌سالی» می‌نامد؛ همان روزهایی که در سن چهل‌سالگی زیست‌شناسی را رها کرد و به تاریخ گروید. یکی از علل جذب او به این پرسش که چرا جوامع از درون فرو می‌ریزند این است که فروپاشیِ یکی از آن‌ها را به چشم خود دیده بود. او در روسیه به دنیا آمد اما خانواده‌اش در سال ۱۹۷۸ به آمریکا مهاجرت کردند و تورچین تا ۱۹۹۲ به مسکو برنگشت. او به یاد می‌آورد که «در آن سال همه‌چیز کاملاً از هم پاشیده بود. ماه دسامبر بود؛ «روزگاری تیره و خوفناک. آدم‌های مست و لایعقل همه‌جا ولو بودند». او و همسرش در مسیرشان به سمت بازار از کنار ماشینی که منفجر شده بود گذشتند و اعضای مافیا را دیدند که از دکه‌دارانِ وحشت‌زده به‌زور پول می‌گرفتند، درحالی‌که پلیس تماشا می‌کرد. این تصاویر در ذهن تورچین ماندگار شد.

تورچین می‌گوید وقتی با کتاب گلدستون آشنا شدم، دیدم «قابل‌توجه» است، اما مدل پیشنهادی‌اش ناقص بود: «او چگونگی ورود جوامع به بحران را توصیف می‌کند، ولی از نحوۀ خروجشان بحث نمی‌کند». بنابراین تورچین تصمیم گرفت این مدل را تکمیل کند و دریابد که آیا چنین الگویی در دامنۀ زمانی و مکانیِ وسیع‌تر نیز کاربرد دارد یا نه. گلدستون بر دوران مدرنِ اولیه تمرکز کرده بود -دوره‌ای در حدود چهار قرن که از ۱۵۰۰ میلادی شروع می‌شد- تورچین نقطۀ شروع پیمایش خود را تا ۸۰۰۰ سال قبل و عصر نوسنگی به عقب برد. او برای این کار باید مقادیر عظیمی داده جمع‌آوری می‌کرد و از این نظر خوش‌اقبال بود: رویکرد کمیّتیِ تاریخ که در دهۀ ۱۹۷۰ با دفاتر ثبت وقایع حیاتی آغاز شده بود، در دهه‌های اخیر شتاب چشمگیری گرفته بود.

گرچه تاریخِ مکتوب تکه‌تکه و پراکنده مانده بود، اکنون می‌شد دربارۀ چند و چون انقراض مردمانی که پیش‌تر زندگی می‌کردند حرف‌هایی نو زد، حتی اگر اثری مکتوب از آن‌ها در دست نبود. و فراتر از آن، از دیدگاه ریاضی‌دانان، می‌شد این حرف‌ها را با عدد و رقم بیان کرد. برای مثال، نمونه‌های یخی به دست‌ آمده از سرزمین گرینلند نمایندۀ دقیقی برای فعالیت اقتصادی در اروپا از آب در آمد، چون لایه‌های همیشه‌منجمدِ زمین آلودگی را در خود محبوس و نوساناتِ آلودگی را در طول قرن‌ها ثبت می‌کند. بزرگی و ساختار ویلاهای اشراف‌زادگان نشان از رقابت نخبگان و گنجینه‌های سکه حکایت از دلواپسی دربارۀ کشمکش‌های قریب‌الوقوع دارد، درحالی‌که ناهنجاری‌های اسکلتی سوءتغذیه را آشکار می‌کند؛ متغیری که نشان‌دهندۀ استاندارد زندگی است. از مدت‌ها پیش به ارزش اطلاعاتی این متغیرهای نماینده پی برده بودند، اما اکنون داده‌های کمّیِ چندین دهه و گاهی چندین قرن نیز به آن‌ها اضافه شده بود، درنتیجه می‌شد روندهای تاریخی را در طول زمان تشخیص داد. هرچه نمایندۀ بیشتری برای متغیری خاص در دست داشتید، می‌توانستید از گذشته تصویری روشن‌تر ترسیم کنید.

تورچین در سال ۲۰۰۳ در کتاب پویایی‌‌های تاریخی الگوی چرخه‌های قرنی را در جوامعی نشان داد که از هزارۀ اول پیش از میلاد تا حول و حوش ۱۸۰۰ تطور یافته و به فرانسه و روسیۀ امروزی تبدیل شده بودند. او همچنین نشان داد که لرزه‌های کوتاه‌تری نیز بر ثبات این جوامع افتاده که نزدیک به ۵۰ سال طول می‌کشد. وی این دوره‌های کوتاه را «چرخه‌های پدر و پسری»۱۴ نامید: وقتی یک نسل متوجه وجود بی‌عدالتی شده، اقدام به اصلاح آن با روشی خشونت‌آمیز کرده است، نسل بعدی که تربیت‌یافتۀ همین وضع بوده از خشونت طفره رفته، سپس نسل سوم همه‌چیز را از نو شروع کرده است.

 

بسیاری از پژوهشگران همان اندازه که چند سال پیش به گلدستون ایراد می‌گرفتند، به کار تورچین نیز با دیدۀ تردید نگریستند. جوزف تِینر، تاریخ‌دان و انسان‌شناس دانشگاه ایالتی یوتا، در نشریۀ نیچر نوشت: «مورخان مهمی مدت‌هاست نظریه‌های چرخه‌ای را بی‌اعتبار کرده‌اند». اما تورچین تازه اول راه بود. او همۀ انرژی‌اش را صرف جمع‌آوری داده‌ها کرد و در سال ۲۰۱۰ به همراه دو انسان‌شناس دانشگاه آکسفورد پایگاه سشات۱۵ را به‌منظور ساماندهی داده‌ها برای استفاده در مطالعات تطبیقی جوامع راه‌اندازی کرد. سشات یک پایگاه داده شامل اطلاعات تاریخی و باستان‌شناختی است که به‌نام الهۀ نگارش و ثبت وقایع در اساطیر مصر باستان نام‌گذاری شده است.

سشات آماج همان انتقاداتی شد که به‌طورکلی کلان داده را نشانه رفته است. مخالفان می‌گویند، صِرف زیاد بودن حجم داده‌ها به‌معنی قابلیت اطمینان بیشتر نیست. برعکس، چنین پایگاهی خطر سوگیری تفسیری را از طرف نخستین ثبت‌کنندگان اطلاعات تاریخی افزایش می‌دهد و داده‌ها را عاری از بافت تاریخی در نظر می‌گیرد. بنیانگذاران سشات در پاسخ می‌گویند که عموماً هرگونه مطالعۀ تاریخ مشکل سوگیری را دارد و فقط تجزیه و تحلیل مقادیر عظیم داده به دوری از چنین عامل مختل‌کننده‌ای امکان می‌دهد و نشان‌هایی از نزدیکی به حقیقت را در خود دارد.

تاکنون بنیانگذاران سشات با همراهی بیش از ۹۰ همکار متخصص دیگر -شامل تاریخ‌دانان، باستان‌شناسان و انسان‌شناسانی برجسته- داده‌های مربوط به جوامع ساکن در مناطق پایین‌دست رشته‌کوه آند تا آبگیر کامبوج و ایسلند تا مصر علیا را گردآوری کرده‌اند. تورچین با تحلیل این داده‌ها نشان داد که همان چرخه‌های دوگانه -چرخۀ قرنی و چرخۀ پدر و پسری- با الگوهای بی‌ثباتی در اروپا و آسیا تا دوران کشاورزان اولیه هم‌خوانی دارد. این چرخه‌ها در روم، چین و مصر باستان -در جوامع پیشاصنعتیِ مورد مطالعۀ تورچین- وجود داشت.

پرسش بعدی بسیار روشن بود: آیا چنین چرخه‌هایی در جوامع صنعتی مدرن نیز دیده می‌شود؟ تورچین شاخص پسی را برای نشان دادن نیروهای شکل‌دهندۀ بازار کار مدرن به‌روزرسانی کرد و متغیرهای نمایندۀ جدیدی متناسب با دنیای صنعتی‌شده برگزید. این متغیرها عبارت بودند از دستمزد واقعی برای قابلیت بسیج توده‌ها، نرخ اطالۀ بررسی در مجلس سنا و شهریۀ دانشگاه ییل برای رقابت نخبگان و نرخ بهره برای توان پرداخت دیون دولت. او سپس مقدار شاخص پسی در ایالات متحده را از سال ۱۷۸۰ تا امروز محاسبه کرد. مقدار این شاخص در دورانی موسوم به «عصر احساسات خوب»۱۶ در حوالی سال ۱۸۲۰ پایین بود، در دهۀ ۱۸۶۰ -دوران جنگ داخلی آمریکا- بالا رفت و بار دیگر در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم پایین آمد. از سال ۱۹۷۰ به بعد نیز همواره بالا رفته بود. اما این بدین معنی نیست که محکوم بودیم به بحران. جوامع زیادی از فاجعه اجتناب کرده بودند، و تورچین می‌خواست مدلی بسازد برای درک اینکه آن جوامع چگونه موفق به چنین کاری شده‌اند.

تورچین در اواخر دهۀ ۱۹۸۰ به جنگل‌های لوئیزیانا سفر کرده بود، جایی که در آن با حمایت مالی صنعت چوب به پژوهش دربارۀ هجوم پرهزینۀ آفتی به‌نام سوسک کاج جنوبی پرداخت. در آن زمان، روش متعارف برای کنترل این آفت سمپاسی‌کردن منطقۀ آلودگی بود. تورچین نشان داد که این کار فقط مدت هجوم را زیاد می‌کند، چون گونۀ دیگری از سوسک را نیز می‌کشت که شکارچی طبیعیِ سوسک کاج بود. قطع درختان آفت‌زده و حذف آن‌ها روش بهتری بود. او نشان داد که به‌منظور کاهش شدت بحرانِ یک سامانۀ بوم‌شناختی پیچیده و افزایش هرچه‌بیشتر شانس بازیابی آن، می‌توان در خودِ سامانه مداخله کرد.

تورچین امیدوار است بتواند استراتژی‌های مشابهی برای فرونشاندن بحران‌های جوامع

تورچین بر این باور است که تاریخ‌دانان نیز به‌زودی علم پیچیدگی را با آغوش باز خواهند پذیرفت، همان‌طور که زیست‌شناسان نیم‌قرن پیش پذیرفتند

انسانی کشف کند. اگر رویکردی که تورچین و گلدستون به‌منظور الگوسازی برای تاریخ به کار می‌گیرند درست باشد، این بدان معناست که آن‌ها نه‌تنها می‌توانند به‌درستی بپرسند که در سال ۲۰۲۰ چه اتفاقاتی منتظر ماست، بلکه می‌توانند جویای حوادثی نیز باشند که تا چند قرن آتی منتظر ماست. نباید از این علم جدید انتظار غیب‌گویی داشته باشیم، اما می‌توان در شناسایی و رفع تهدیدهای ساختاری‌ای که ثبات جوامع ما را به خطر می‌اندازند از آن کمک گرفت.

با اینکه جوامع گرایش دارند از مسیری که گلدستون ترسیم کرد وارد بحران شوند، تورچین دریافت که خروجشان ممکن است از مسیرهای مختلفی اتفاق بیفتد، از بازیابی سریع گرفته تا فروپاشی کامل. به‌همین دلیل بحران باعث می‌شود جامعه درمقابل آشفتگی بیرونی فوق‌العاده حساس شود. در این وضعیت، اگر هیچ اتفاق بی‌ثبات‌کنندۀ دیگری رخ ندهد، جامعه می‌تواند خود را باز یابد -همان‌گونه که انگلستان پس از انقلاب بدون خونریزی ۱۶۸۸ خود را بازیافت. ولی ممکن است یک شوک خفیفِ اضافی جامعه را به پیامدی وخیم‌تر یا حتی فروپاشی بکشاند. اتحاد جماهیر شوروی پیش از فاجعۀ هسته‌ای چرنوبیل در سال ۱۹۸۶ رو به افول گذاشته بود، اما شاید میخائیل گورباچف پر بیراه نگفته باشد وقتی سقوط شوروی را ناشی از آن حادثه دانسته بود.

تورچین و همکارانش برای درک بهتر این فاز از چرخه قصد دارند جوامعی متشکل از هزاران یا میلیون‌ها نفر را با کامپیوتر شبیه‌سازی کنند – این کار را مدل‌سازی عامل‌بنیان۱۷ می‌نامند- و طوری برنامه‌نویسی کنند که رفتارشان منطبق بر قوانینی باشد که از جوامع واقعی استنباط کرده‌اند. آن‌ها می‌توانند این جوامع شبیه‌سازی‌شده را در معرض تنش قرار بدهند، مثلاً با تزریق زادوولد ناگهانی به‌صورت مجازی، و اثرات آن را بر دولت، نخبگان و توده‌ها مشاهده کنند. وقتی مقدار پسی به سطح بسیار خطرناکی رسید، می‌‌توانند یک شوک – مثلاً در قالب حملۀ خارجی- به مدل اضافه کنند یا تاب‌آوری جامعه را با تقویت زیرساخت‌ها افزایش بدهند تا ببینند جامعه چه واکنشی نشان می‌دهد. می‌توانند پرسش‌هایی از این دست بپرسند: برای سوق دادن یک جامعۀ بحران‌زده به سوی فروپاشی کامل چه کاری لازم است؟ چه مداخلاتی جامعه را به سرانجامی با خونریزی کمتر هدایت می‌کند؟ چرا برخی جوامع نسبت به جوامع دیگر تاب‌آوری بیشتری دارند؟

البته، تجربۀ ما دربارۀ بحران اقلیمی نشان می‌دهد که حتی اگر بتوانیم آینده را مثل آب‌وهوا پیش‌بینی کنیم و به مجموعه‌ای از تدابیر پیشگیرانه برای دفع خطر فروپاشی اجتماعی دست یابیم، این بدان معنی نیست که از چنان ارادۀ سیاسی‌ای برخوردار خواهیم بود که به چنین توصیه‌هایی عمل کنیم. درست است که معمولاً جوامع انسانی همواره در بازسازی خود پس از فجایع اجتماعی عملکرد بهتری درمقایسه با پیشگیری از فجایع داشته‌اند، اما استثناهایی نیز وجود دارد. تورچین به برنامۀ «نیو دیل‌» آمریکا در دهۀ ۱۹۳۰ اشاره می‌کند که در آن دوران نخبگان آمریکایی رضایت دادند ثروت فزایندۀ خود را عادلانه‌تر تقسیم کنند، در عوضِ این تضمین ضمنی که «مبانی نظام سیاسی-اقتصادی به چالش کشیده نشود». به‌گفتۀ تورچین، جامعۀ آمریکا توانست با این پیمان خود را از وضعیتی بالقوه انقلابی بیرون بکشد.

گلدستون در ادامه می‌خواهد این پیام را به گوش همگان برساند که این‌گونه پیمان‌ها باز هم می‌توانند کارساز باشند. او اکنون استاد سیاست عمومی در دانشگاه جورج میسونِ ایالت ویرجینیا و مشاور شورای ملی اطلاعات آمریکاست۱۸ -سازمانی که به تبیین استراتژی‌های بلندمدت آمریکا می‌پردازد- اما می‌گوید ایده‌هایش تاکنون تأثیر چندانی نداشته‌اند. در کارگاهی که آوریل گذشته در دانشگاه پرینستون با موضوع فروپاشی اجتماعی برگزار شد، شخصی از وی پرسید که چرا جوامع تاریخی اغلب اقدام و واکنشی از خود نشان نداده‌اند، حتی در مواردی که نشانه‌های بحرانی قریب‌الوقوع انکارناپذیر بوده است؟ او پاسخ داد که چون قشر نخبگان، که در سایۀ ثروت و مزیت‌های ویژۀ خود از آشوب در امان مانده‌اند، تا مدتی پس از آغاز فروپاشی همچنان به زندگی مجلل خود ادامه می‌دهند.

تورچین بر این باور است که تاریخ‌دانان نیز به‌زودی علم پیچیدگی را با آغوش باز خواهند پذیرفت، همان‌طور که زیست‌شناسان نیم‌قرن پیش پذیرفتند. آن‌ها خواهند فهمید که این علم به ما امکان می‌دهد تا با ژرف‌بینی و دورنگری، الگوهایی را تشخیص بدهیم که به چشم بشر دیده نمی‌شود. درواقع، این اتفاق آغاز شده است. در چند سال اخیر، نهادهایی با هدف تشویق سیاست‌گذاران به اندیشیدن دربارۀ درس‌های بلندمدت تاریخ شکل گرفته‌اند، از جمله «مرکز مطالعۀ ریسک وجودی»۱۹ در دانشگاه کیمبریج. در نشست پرینستون یک تحلیل‌گرِ ریسک از مرکز تحقیق و توسعۀ مهندسی ارتش آمریکا حضور داشت که به این پرسش فکر می‌کند که چگونه می‌توان ایالات متحده را با نگاه به گذشته در برابر تهدیدهای آتی تاب‌آورتر کرد.

همۀ این‌ها از نظر تورچین پیشرفت‌های دلگرم‌کننده‌ای است، اما سال ۲۰۲۰ فرا رسیده است و خطوط ایدئولوژیک چنان بین نهادهای قانون‌گذار، چه در آمریکا و چه در انگلستان، جدایی انداخته است که نمی‌توانند کارایی مناسبی از خود نشان دهند. در هر دو کشور، نخبگان ناراضی قدرت را به‌نام مردم به دست گرفته‌اند، درحالی‌که به علل اساسی بیماری جامعه نمی‌پردازند: نابرابریِ رو به گسترش، نخبگانی خودبین و دولتی شکننده.

گلدستون می‌خواهد تسلی خاطر بدهد. او می‌گوید: «هیچ‌کس در دهۀ ۱۹۳۰ نمی‌توانست تصور کند اروپا تا دهۀ ۱۹۶۰ چقدر ثروتمند خواهد شد یا اینکه کشورهای این قاره متحد خواهند شد. ممکن است اوضاع یکی دو دهه بدتر شود، ولی احتمالاً پس از پشت سر گذاشتن بحران خیلی بهتر خواهد شد». این تسلی در ذات نگاه چرخه‌ای به تاریخ نهفته است: در پس هر سقوط صعودی دیگر است، همان‌طور که در پس هر صعود سقوطی دیگر خواهد آمد. روزی اوضاع دوباره ختم به خیر خواهد شد، البته برای آن دسته از ما که زنده خواهند بود تا آن روز را ببینند.


پی‌نوشت‌ها:

[۱] Historical Dynamics
[۲] Cliodynamics: رشته‌ای تلفیقی برای مطالۀ پویایی‌های تاریخی با استفاده از مدل‌های ریاضیاتی. لفظاً یعنی «اسطوره-پویاشناسی»
[۳] big data
[۴] Fragile States Index
[۵] اشاره به طرح خودکشی دسته‌جمعی موش‌های قطبی در سکانسی از مستند «برهوت سفید» (White Wilderness) که شرکت والت دیزنی در سال ۱۹۵۸ پخش کرد [مترجم].
[۶] The History Manifesto
[۷] The American Historical Review
[۸] Diarmaid MacCulloch
[۹] Complexity Science Hub
[۱۰] Cambridge Group for the History of Population and Social Structure
[۱۱] Atlas of World Population History
[۱۲] political stress indicator
[۱۳] Revolution and Rebellion in the Early Modern World
[۱۴] fathers-and-sons cycles
[۱۵] Seshat
[۱۶] Era of Good Feelings
[۱۷] agent-based models
[۱۸] National Intelligence Council
[۱۹] Centre for the Study of Existential Risk

رسول جعفریان

‌سیاست‌زدگی آفت تاریخ و تمدن

  • نوشته شده : دبیر خبر
  • 26 ژانویه 2020
  • تعداد نظرات :0

مصاحبه زیر که توسط ماهرخ ابراهیم‌پور گرفته شده، گفت‌وگویی است با رسول جعفریان، استاد نا‌م‌آشنای تاریخ اسلام که دو سالی از ریاست او بر کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران می‌گذرد. این گفت‌وگو در مقاطع مختلف زندگانی جعفریان سیر می‌کند و تجربیات او را به صحنه می‌اورد. مصاحبه زیر توسط فرهنگ امروز و به نقل از روزنامه اعتماد منتشر شده است.

از دوره کودکی و علاقه‌تان به کتاب چه به یاد دارید؟

خانواده‌ ما روستایی و کشاورز و پدرم کارگر بود و اهل مدرسه نبودند. مادرم مکتب رفته بود، اشعار زیادی از آن زمان حفظ بود و هست. در خانه ما، تنها من و برادرم درس را ادامه دادیم. طبعا اهل خواندن کتاب هم بودیم. زمانی که من دانش‌آموز ابتدایی بودم، برادرم در مقطع راهنمایی درس می‌خواند. آن وقت کتاب‌هایی که می‌خواندیم همان کتاب‌های ارزان‌قیمتی بود که روی میزهای عمومی در وسط خیابان چهارباغ اصفهان می‌فروختند؛ محلی که سینماهای فراوانی هم در آنجا بود و میزهایی با کتاب‌های رمان، داستان و قصه‌های پلیسی ارزان‌قیمت. وقتی هنوز دانش‌آموز ابتدایی بودم، برادرم کتاب‌ها را می‌خواند و من به او گوش می‌کردم، یعنی نخستین ‌باری که کتاب خواندم، خودم زحمتش را نکشیدم؛ یک نفر بلند می‌خواند و من گوش می‌دادم. زمانی‌که دوره ابتدایی را به پایان رساندم، برادرم همه کتاب‌های قصه و داستان‌های پلیسی را از ترس اینکه به درسم لطمه وارد شود، وسط حیاط جمع کرد و آتش زد! این راه‌حلی بود که به ذهنش آمده بود. البته پیشینه دیگری هم در زمینه مطالعه داشتیم؛ یکی از پسرعموهایم اهل کتاب بود و بیشتر کتاب‌های مذهبی می‌خواند. آن زمان کشکول‌هایی چاپ می‌شد که بسیاری از خانواده‌های ایرانی آن را می‌خواندند. یک کتاب کشکول شامل مجموعه مطالبی بود که در آن همه ‌چیز از شعر، داستان، جوک، نصیحت و حدیث و… پیدا می‌شد. زمانی که مذهبی‌ها برای زیارت به مشهد می‌رفتند، کشکول‌ها را می‌خریدند و با خودشان می‌آوردند. کشکول که نمونه‌اش را شیخ بهایی هم دارد تا این اواخر تولید می‌شد و شامل مطالبی مشتمل بر طنز، داستان، نصیحت، شعر و حکایات بود که اغلب پشت کرسی خوانده می‌شد. زمستان‌ها که کشاورزها همه بیکار بودند، یک نفر می‌خواند و بقیه گوش می‌دادند و استفاده می‌کردند. چنین روالی در خانواده ما هم وجود داشت. کتاب می‌خواندند، دوز بازی می‌کردند و همزمان تخمه شکستن و گندم و شاه‌دونه خوردن و امثال اینها. فکر می‌کنم زمستان‌های سردی بود و این ‌طور گرم می‌شد.

چه شد سر از حوزه درآوردید؟

سال ۵۲-۵۱ اتفاقی در بسیاری از روستاها، شهرها و حاشیه شهرها افتاد که به نظرم رخداد نسبتا مهمی بود. در سراسر ایران، جلسات قرآنی به عنوان مکتب قرآن یا مکتب امام صادق(ع) و مانند اینها در برخی مساجد تشکیل می‌شد. افراد یک یا دو شب در هفته جمع می‌شدند و قرآن می‌خواندند. بچه‌ها نیز در این جلسات شرکت می‌کردند و به آنها هم اجازه داده می‌شد تا چند آیه بخوانند. معمولا فردی که صدای خوبی داشت، جلسه را اداره می‌کرد، ما هم به این جلسات می‌رفتیم؛ جلساتی که تقریبا بچه‌های مذهبی محل را دور هم جمع می‌کرد. به نظرم شاه و دستگاه امنیتی او اصلا حواس‌شان به رشد این محافل مذهبی قرآن‌خوانی در مساجد نبود و کلا این موضوع را جدی نمی‌گرفت،در حالی که این محافل، شبکه‌ای در کشور محسوب می‌شد که در حال تربیت گروهی خاص بود شاید یک علت آن، تاسیس دارالقرآن در قم بود که طلبه‌هایی از آنجا برای تبلیغ به روستاها می‌آمدند. اصفهان یکی از شهرهایی بود که در تشکیل کلاس‌ها و جلسات مذهبی بسیار قوی عمل می‌کرد و می‌توانم بگویم در شهر اصفهان آن وقت‌ها چندین جلسه تفسیر مفصل قرآن تشکیل می‌شد. آقای مصحف یا آقای برهانی و دیگران تفسیر می‌گفتند. همچنین جلسات قرآن‌خوانی با صوت که بعد از انقلاب مرسوم شد، قبل از انقلاب تازه شکل گرفته بود؛ جلساتی که در آن‌ همه را دور هم جمع می‌کردند و قرآن را با صدای قشنگ می‌خواندند. در یکی از این جلسات قرآن، دوستانی پیدا کردم که با آنها به حوزه رفتم و طلبه شدم. این را هم بگویم بعدها بسیاری از این بچه‌ها در جنگ نقش فعالی داشتند و شهید شدند.

در حوزه به تاریخ خیلی اهمیت داده نمی‌شد و بخش تاریخ حوزه چندان قوی نبود، چه شد که به تاریخ علاقه‌مند شدید؟

مدرسه‌ای در اصفهان که در آن درس حوزوی را شروع کردم، سنتی بود اما فضای بیرون مدرسه، فضایی باز و سیاسی بود. هنوز روزی را که در سال ۵۶ خبر درگذشت دکتر شریعتی را شنیدم، یادم هست با اینکه سن‌وسال کمی داشتم. من تابستان سال ۵۵ در اصفهان طلبه شدم و دقیقا دو سال بعد به قم رفتم. آن موقع کتاب‌های شریعتی خیلی طرفدار داشت. سر راه من از مدرسه که حجره داشتم تا مدرسه‌ای که درس می‌خواندم، کتابفروشی‌هایی بود و از طریق آنها با کتاب‌ها و مجلاتی که از سال ۵۰ در قم چاپ می‌شد، آشنا می‌شدم. نمونه آنها نشریه‌ مکتب اسلام بود و یک‌سری کتاب‌های انتشارات نسل جوان که آقای مکارم‌شیرازی ایجاد کرده بود، همچنین‌ یک‌سری کتابچه‌های دیگر که افراد مختلف به عنوان ناشر یا موسسه به چاپ می‌رساندند. در این بین برخی کتاب‌ها درباره اسلام جدید بود و یک‌سری هم نقدهای اجتماعی و اخلاقی از غرب و از منظر اسلام بود. مباحثی که توجه افراد را جلب می‌کرد. جزوات مخفیانه سیاسی هم بود و پسرخاله‌ای داشتم که از راه‌هایی آنها را به دست می‌آورد. اینها بیشتر اوایل سال ۵۷ به دست ما می‌رسید. برخی جزواتی که به الفتح و مسائل فلسطین مربوط بود. وقتی در سال ۵۷ به قم رفتم در مدرسه رسالت مشغول به تحصیل شدم؛ مدرسه‌ای که درس‌ها و طلبه‌هایش هم متفاوت بود. مدرسه رسالت تا حدی مدرن محسوب می‌شد و ما در آنجا برخی کتاب‌های تاریخی را می‌خواندیم و بعضی اتفاقات را هم می‌دیدم تا اینکه انقلاب پیروز شد و ما شاهد بعضی اختلافات فکری میان گروه‌ها و گروهک‌ها بودیم. سال ۵۸ با اوج آزادی مطبوعات مواجه بودیم که این فضا ما را به سمت زیاد خواندن سوق می‌داد و آنقدر می‌خواندیم که قابل ‌توصیف نیست. در کنار فضای سیاسی پرتلاطم و کتاب‌های تاریخی و سیاسی ‌شدن، مقدار زیادی فلسفی هم شدیم و کتاب‌های فلسفه هم می‌خواندیم. آن موقع من بیشتر فلسفه می‌خواندم تا تاریخ. در راستای همین علاقه به فلسفه به تدریج از مدرسه رسالت به سمت موسسه در راه حق رفتم و در این مدرسه بیشتر به فلسفه علاقه‌مند شدم. آن زمان تدریس فلسفه در آنجا با آقای مصباح بود و آیت‌الله مظاهری، اقتصاد درس می‌داد. مرحوم دکتر احمد احمدی، فلسفه غرب برای ما تدریس می‌کرد. در کل درس‌هایی که در آنجا ارایه می‌شد، باعث شد تمرکز ما صرفا روی دروس سنتی نباشد. آنها را هم روی مراحل و مراتبی که داشت، ادامه می‌دادیم. در شرایط سال‌های ۵۸ تا ۶۰ لازم بود خیلی چیزها را بدانیم تا بتوانیم جواب اشکالات و شبهات مارکسیست‌ها و یا گروه‌های دیگر را بدهیم. سال ۶۱ بود که من به تاریخ اسلام علاقه‌مند شدم و آنقدر این علاقه زیاد شد که به طور کل از رشته‌های دیگر دل کندم. در کلاس درس‌های حوزه شرکت می‌کردم، اما بیشتر وقتم به مطالعات تاریخی می‌گذشت. از سال ۶۲-۶۱ به طور جدی کار روی تاریخ اسلام را شروع کردم. حس تاریخ که آمد، علاقه به تاریخ معاصر را هم در پی داشت. همه اینها معطوف به شرایط انقلاب بود. تاریخ اسلام را بیشتر برای مسائل مربوط به جنگ می‌خواندیم چون مقایسه بین صدر اسلام و دوره پس از انقلاب خیلی برای‌مان مهم بود. اما علاقه به تاریخ معاصر به دلیل شدت گرفتن مسائل سیاسی از سال ۶۰ به بعد بود. ملی‌ها که باید کنار گذاشته می‌شدند، تکیه‌شان روی تاریخ جنبش ملی شدن نفت بود. آن زمان درس‌هایی که دکتر حسن آیت داشت در توجه به تاریخ معاصر با بینش خاص خودش در این فضا بسیار موثر بود. او از مدافعین جریان کاشانی و بقایی بود. البته بعدا کتاب‌های دکتر مدنی درباره تاریخ معاصر هم توسط انتشارات اسلامی چاپ شد. جهت‌گیری اینها کمک به مواضعی بود که پس از سال ۶۰ علیه ملی‌ها ایجاد شده بود. به این ترتیب در فضای آن سال‌ها در تهران، کتاب‌های تاریخی بسیاری به چاپ رسید. علاقه‌ اصلی بنده، تاریخ اسلام بود اما به تاریخ معاصر به‌ ویژه تاریخ اندیشه نیز علاقه داشتم و این گرایش در فضای آن زمان معمول بود و خیلی عجیب و غریب به شمار نمی‌آمد. درباره تاریخ معاصر و گرایشی که آن زمان بود باید عرض کنم، وقتی انقلاب با ملی‌ها و همچنین گروه‌های مذهبی چپ‌گرا درگیر شد، تاریخ ۳۰ سال قبل از انقلاب هم گرفتار یک دگردیسی شد و مرحوم آیت در این زمینه موثر بود. البته بعد اسم او فراموش شد اما آن وقت تغییراتی رخ داد که کاری انقلابی تلقی شد. مثلا همه خیابان‌هایی که در انقلاب به اسم مصدق نام‌گذاری شده بود به کاشانی تغییر نام یافت. همین اتفاق در مورد بیمارستان‌ها هم رخ داد. ما هم تا سال‌ها، روی این موج بودیم و تاریخ معاصر را دنبال می‌کردیم. آن وقت‌ها علیه دکتر شریعتی هم زیاد نوشته شد اما چون در بدنه حکومت گرایش به او قوی بود به جایی نرسید. یک اتفاق مهم برای من این بود که پس از بازگشایی دانشگاه، ما برای تدریس دروس معارف رفتیم. سال ۶۲ در دانشگاه درس‌های معارف، تاریخ اسلام و ریشه‌های انقلاب را تدریس می‌کردم. نخستین‌ باری که به ساختمان شورای انقلاب فرهنگی رفتم به‌ منظور تدوین کتابی برای درس ریشه‌های انقلاب بود. نام این درس ابتدا تفسیر قانون اساسی بود که بعدها نامش را به ریشه‌های انقلاب تغییر دادند. جلساتی توسط دکتر احمد احمدی در شورای انقلاب فرهنگی و اتاق او برگزار می‌شد که من هم به عنوان شاگردش به آنجا دعوت شدم. همان موقع در دانشگاه تهران و دانشگاه هنر درس ریشه‌های انقلاب می‌دادم، اگرچه رشته اصلی و اولویتم تاریخ معاصر نبود و در حقیقت تاریخ صدر اسلام تخصصم محسوب می‌شد. از سال ۶۳ تا ۶۸ سه جلد تاریخ سیاسی اسلام (از آغاز تا آخر بنی‌امیه) نوشتم که دو جلدش را موسسه در راه حق منتشر کرد و هر ۳ جلد را مجددا انتشارات وزارت ارشاد اسلامی در سال ۶۸ به چاپ رساند. در آن زمان این کتاب جزو کارهای متوسط و مورد استفاده بود. در آن دوره چند نفر تاریخ اسلام تالیف کردند که باید بگویم شرایط جنگ در تدوین و تالیف این کتاب‌ها تاثیر داشت؛ زیرا در جنگ ما به سیره نبوی و جنگ‌های صدر اسلام توجه می‌کردیم یعنی بخشی از توجه به تاریخ اسلام به فضای آن موقع بازمی‌گردد. پیش از انقلاب در حوزه تاریخ اسلام دو کتاب چاپ شده بود که هر دو تاثیرگذار بودند، نخست کتاب «فروغ ابدیت» آیت‌الله سبحانی بود که عمومی اما قلم نسبتا شیرینی داشت و دیگری کتاب «انقلاب تکاملی اسلام» نوشته جلال‌الدین فارسی که تاثیر زیادی بر جریان انقلاب گذاشت و در واقع سیره نبوی را به‌ مثابه یک انقلاب متحول رو به پیروزی نشان می‌داد. این کتاب قبل از انقلاب و بدون نام نویسنده یا با نام مستعار چاپ می‌شد و حتی بعد از انقلاب مدتی آن را درس می‌دادند، اگرچه خیلی تدریس آن طولی نکشید. وقتی درس تاریخ اسلام رسمیت یافت باید کتاب تازه‌ای نوشته می‌شد لذا به دنبال تالیف کتابی رفتیم که برای تدریس در دانشگاه مناسب باشد و این‌گونه بود که ۳ جلد تاریخ سیاسی اسلام منتشر شد. آن زمان آقای محلاتی نیز کتاب «تاریخ تحلیلی اسلام» را نوشت. آقای جعفر مرتضی هم در قم کتابی به عربی در سیره نبوی با عنوان «الصحیح من سیره‌النبی» منتشر کرد که آن هم کتاب تاثیرگذاری بود. حالا در پاسخ سوال شما که کلا به تاریخ چه دوره‌ای گرایش داشتم، می‌خواهم بگویم، شرایط کشور و تاثیر انقلاب از یک طرف، جنگ از طرف دیگر و تدریس در دانشگاه از طرف دیگر، پای رشته تاریخ را به قم باز کرد که تا به امروز توسعه زیادی پیدا کرده است.

با همه توضیحاتی که درباره تالیف تاریخ اسلام و معاصر دادید، امروز این سوال مطرح است که اغلب مولفان تاریخ اسلام، محصول دوره قبل از انقلاب بودند و در جمهوری‌ اسلامی پس از ۴۰ سال، فردی تربیت نشده که بتواند تاریخ تحلیلی اسلام بنویسد که قابل تامل‌تر و قوی‌تر از تالیفات پیشین باشد، تالیفاتی مانند آثار جعفر شهیدی، دوانی، فیاض و… افرادی که تربیت و تحصیل آنها در دوره قبل از پیروزی انقلاب اسلامی رخ داد.

بله تا حدودی حرف شما درست است اما این را عرض کنم که مرحوم سیدجعفر شهیدی کتاب «تاریخ تحلیلی اسلام» را بعد از انقلاب برای دانشگاه نوشت که سال‌ها تدریس می‌شد. مرحوم آقای دوانی هم آثاری نوشت. او بیشتر تاریخ انقلاب و همچنین شرح حال مفاخر اسلام را می‌نوشت که سال‌ها قبل از آن برای مکتب اسلام نوشته بود. بعد از انقلاب مرحوم آقای مروی هم درس‌هایی داشت که بیشتر برای سپاهی‌ها بود. درباره دکتر سیدجعفر شهیدی باید اشاره کنم که بعد از انقلاب بیشتر و برای بار دوم پس از گذشت ۳ دهه که این کارها را کنار گذاشته بود به تالیفات تاریخ اسلام روی آورد. کتاب امام حسین(ع) را بعد از ۵۰ سال نوشت. اندکی بعد کتاب «فاطمه زهرا(س)» و «امام سجاد(ع)» را تالیف کرد. به نظرم شهیدی ۳ دوره زندگی داشت، یک دوره از دهه ۲۰ تا اوایل دهه ۳۰ که طی آن تاریخ اسلام کار کرد و آثاری را به نگارش درآورد. در دوره میانی یعنی از میانه دهه ۳۰ تا انقلاب و پس از آن به لغت‌نامه دهخدا رفت و کار دانشگاهی را در رشته ادبیات فارسی دنبال کرد. پس از پیروزی انقلاب به فعالیتش در نگارش آثار تاریخ اسلامی به دهه ۲۰ بازگشت و کار تالیفات در حوزه تاریخ اسلام را ادامه داد اما این بار در تالیفاتش آن نگاه انقلابی مصری‌وار را نداشت چون اصل نگرش تاریخ اسلامی مرحوم شهیدی تا حدودی رویکرد مصری‌های اسلامی بود. می‌دانید که شهیدی در عراق تحصیل کرده و شاگرد آیت‌الله خویی بود و در دایره نوعی از انقلابیون فداییان اسلامی در دهه ۲۰ به ‌شمار می‌رفت و به علامه امینی، نواب و فداییان اسلام علاقه داشت. البته بعد از اینکه لباس روحانیت را درآورد به سمت ادبیات فارسی رفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به شکلی از او خواستند تا کار در حوزه تاریخ اسلام را ادامه دهد بنابراین او تاریخ تحلیلی اسلام را نوشت. نهج‌البلاغه را هم ترجمه کرد. بعد از انقلاب، عباس زریاب‌خویی نیز کتاب «سیره نبوی» را نوشت که آن هم کتاب قشنگی است و متاثر از همین فضای انقلاب بود. به عبارت دیگر علت روی آوردن به این کارها، شرایط بعد از انقلاب اسلامی است.

حرف شما درست است اما سوال من چرایی تربیت نشدن افرادی برای تالیفات در حوزه تاریخ اسلام پس از پیروزی انقلاب اسلامی است به ‌عبارتی شهیدی، زریاب، دوانی و فیاض همه افرادی هستند که در دوره قبل از انقلاب رشدونمو پیدا کرده‌اند، چرا در دوره پس از انقلاب فردی وجود ندارد که تالیفات مفیدی در این رابطه انجام داده باشد؟

بله، این افراد تربیت ‌شده قبل از انقلاب هستند اما ادبیاتی که به نام تاریخ اسلام درست شد در واقع محصول این ضرورت‌هایی است که توضیح دادم. البته می‌توانم به یک معنا بگویم، این افراد حاصل شرایط و محیط پس از سال ۱۳۴۲ هستند نه ‌تنها درباره پیامبر(ص) که در رابطه با امام حسین(ع) نیز هفت، هشت کتاب تالیف شد که تحت تاثیر مستقیم وقایع پس از ۱۵ خرداد ۴۲ بود. فرض کنید صالحی نجف‌آبادی «شهید جاوید» را نوشت برای اینکه تئوری انقلاب را ایجاد کند و این اندیشه که برای گرفتن حکومت باید انقلاب کرد چون امام حسین(ع) برای گرفتن حکومت قیام کرده است. از طرفی برخی از کتاب‌ها برای ارج نهادن شهادت بود چون بچه‌های مردم در زندان‌ها اعدام می‌شدند برای مثال کتابچه شهادت شریعتی برای همین تدوین شد که حاصل سخنرانی او بود. در زمینه نهضت امام‌حسین(ع) و هدف آن، شریعتی مانند صالحی نجف‌آبادی فکر نمی‌کرد اما هر دو به نوعی انقلابی تحلیل می‌کردند. شریعتی هم به تاریخ اسلام خیلی علاقه داشت و یکی، دو اثر از کتاب‌های او درباره سیره نبوی است. او دو بار سیره نبوی را نوشت، یک بار یک جلدی و بار دیگر یک مجموعه ۳ جلدی تالیف کرد که به شیوه‌ای کلاسیک تدوین شده است. در واقع یکی از حوزه‌های مورد علاقه او تاریخ صدر اسلام بود و کتاب سیره او به نام اسلام‌شناسی اثر قابل تاملی است هر چند بی‌اشکال نیست و من هم زمانی نقد کوچکی بر آن نوشته‌ام. این کتاب هم تا اندازه‌ای شبیه کار جلال‌الدین فارسی است، یعنی به‌ مثابه یک جنبش انقلابی به سیره نبوی نگاه کرده و شاید در مقایسه با کار جلال‌الدین فارسی بیشتر به منابعی مثل ابن‌هشام توجه کرده است. در همین زمینه او گاهی هم به سنی‌گری متهم شده چون عین عبارات سیره ابن‌هشام را آورده است. به هر حال انصاف در این است که بگوییم آثار شریعتی در تاریخ اسلام قابل تامل است هر چند نمی‌توانیم بگوییم تحقیقش مانند جعفر شهیدی است؛ شهیدی آدم ملا نُقطی، استدلالی، مرجع‌بین و متکی به کار کتابخانه‌ای گسترده است اما شریعتی انقلابی بود نه به شکلی که موضوع و جزئیات آن را نشناسد، درس اسلام‌شناسی‌اش در مشهد و حسینیه ارشاد که عمده تا سیره نبوی بود خیلی شلوغ بود. یک وقتی هم آقای مطهری از او خواست تا آغاز قرن چهاردهم هجری را از هجرت تا وفات بنویسد که برای استفاده در کتاب «محمد خاتم پیامبران(ص)» بود که حسینیه ارشاد چاپ کرد و این هم کاری قابل ملاحظه در سیره نبوی بود. خواستم عرض کنم که ادبیات تالیف کتاب‌هایی در حوزه تاریخ اسلام به تدریج در سایه فرهنگ انقلابی از خرداد ۴۲ به بعد رواج گرفت. در واقع رهبران انقلاب از تاریخ اسلام از هر جهت بسیار الهام گرفته‌اند؛ هم عبرت گرفتند و شاید هم تلاش کردند آنچه به نظر آنها بد اتفاق افتاده بود، دوباره تکرار نشود.

تاکیدم بر این است، هنوز افرادی که تاریخ اسلام را با تسلط به جزئیات بدانند و آثار مشهوری تالیف کنند در حوزه نداریم.

تنها کتاب تاریخ اسلام که به معنای واقعی کلمه سنتی بود، اثر دکتر محمدابراهیم آیتی بود که دانشگاه آن را با عنوان «تاریخ پیامبر اسلام(ص)» چاپ کرد. تمامی این اثر مبتنی بر متون کهن بود اما اگر سایر آثار این حوزه را نگاه کنید، همه کتاب‌های تاریخ اسلام به‌روز است در حالی ‌که کتاب دکتر آیتی این گونه نبود. کتاب علی‌اکبر فیاض هم تا حدودی فاقد جزئیات دقیق بود. دیگران کار تاریخی- سیاسی می‌کردند. حتی کارهای شهیدی هم برای الهام گرفتن در سیاست نوشته شده بود؛ برای مثال کتاب «امام حسین(ع)» او می‌خواهد بگوید، کاری کنیم که کربلا تکرار نشود در حالی ‌که اگر فردی بخواهد تاریخ را بر اساس روش‌های سنتی و علمی تالیف کند این طور به بحث ورود نمی‌کند. اما وقتی نام کتاب را «بعد از پنجاه سال» می‌گذارید در واقع در حال تحلیل واقعه کربلا هستید تا نشان دهید چرا پس از ۵۰ سال از رحلت پیامبر(ص) نوه‌اش به شهادت رسید؛ چراکه می‌خواهید شرح دهید، فساد وارد جامعه و سبب رخ دادن حادثه کربلا شده و خلافت از مسیر خودش منحرف شده است. نکته جالب درباره جعفر شهیدی از اوایل دهه ۳۰ ترجمه کتابی است درباره«ابوذر» اثر جودت السحار که یک انقلابی مسلمان و سوسیالیست چپ بود. این کتاب، ابوذر را به‌ شکل یک فرد خیلی انقلابی ضد سرمایه‌داری به ‌تصویر می‌کشد. شهیدی این کتاب را ترجمه و چاپ کرد و اگر اشتباه نکنم، شریعتی هم آن را ترجمه کرده است. وقتی انقلاب شد، بعضی سراغ مرحوم شهیدی رفتند تا ترجمه او از این کتاب را دوباره منتشر کنند. به نظرم خودش چندان میلی به این کار نداشت و چون گرایش کتاب چپ بود، مقدمه‌ای بر آن نوشت که خواندنی است. شهیدی در این مقدمه متذکر شد که انگیزه ترجمه کتاب مربوط به حال‌وهوای دوران جوانی اوست؛ زمانی که تصور می‌کرد با این نگاه می‌توان جهان را تغییر داد. در واقع شهیدی با این مقدمه به ‌نوعی به خواننده می‌گوید اگر این کتاب را می‌خوانید، بدانید که من دلم چندان با این حرف‌ها همراه نیست. آن زمان انتشاراتی به نام «جامعه زنان مسلمان» که کتاب‌های بسیاری چاپ می‌کرد، کتاب «ابوذر» ترجمه جعفر شهیدی را بازچاپ کرد.

با مرور کتاب‌های تاریخی با تاثیر از انقلاب، معتقدید تاریخ در حوزه منزلتی پیدا کرد و مورد توجه حوزویان قرار گرفت؟

وقتی که در حوزه به تدریس تاریخ پرداختم، تاریخ رشته مستقلی نبود و جایگاه و منزلت خود را به عنوان یک رشته پیدا نکرده بود، بنده تلاش‌هایی کردم و بعد از آن با تلاش دیگران کارهای بسیار خوبی در رابطه با تاریخ انجام شد. قبل از انقلاب در قم و در موسسه باقرالعلوم، آقای مصباح درس‌های تخصصی مثل فلسفه، اقتصاد و روانشناسی داشتند اما اثری از تاریخ نبود زیرا اصلا کسی تاریخ را رشته به‌ حساب نمی‌آورد. نخستین‌ بار به من گفتند، شما می‌توانید ۱۰ یا ۱۲ نفر را از طریق مصاحبه انتخاب کنید تا در رشته تاریخ درس بخوانند و این نخستین قدمی بود که در سال ۶۷ یا ۶۸ برای تدریس تاریخ در حوزه برداشته شد. در ادامه، دومین دوره دانشجویان تاریخ را در پژوهشگاه حوزه و دانشگاه گرفتیم که آن زمان نامش دفتر همکاری حوزه و دانشگاه بود. همان زمان باقرالعلوم وابسته به دفتر تبلیغات قم نیز رشته علوم سیاسی و تاریخ را ایجاد کرد. با بیان این مطالب می‌خواهم بگویم طی یک دوره در قم، درس تاریخ از شکل مطالعه‌ای تبدیل به یک رشته دانشگاهی شد. برای تدریس هم، استادانی از تهران و دفتر تبلیغات به قم دعوت شدند. از طرفی یک دوره کاملا مهم در قم در دهه ۷۰ شکل گرفت؛ دوره‌ای که اغلب استادان برجسته تهران به قم می‌رفتند و تاریخ تدریس می‌کردند. از دهه ۸۰ دیگر در دانشگاه‌های قم رشته تاریخ، استادان خودش را پیدا کرد و کم‌کم به ‌صورت رشته‌ای جدی‌تر درآمد. اکنون ما دانشجویانی در رشته تاریخ اسلام و تاریخ معاصر داریم در حالی‌که زمانی فقط رشته تاریخ اسلام در قم وجود داشت. آقای مصباح بیش از دیگران تاسیس رشته تاریخ معاصر را دنبال کرد البته مراکز دیگری هم فعال بودند. در حال حاضر نیز جامعه‌المصطفی العالمیه در این رشته‌ها فعال است. امروز رشته تاریخ در قم به‌ صورت کامل حضور دارد و مرور۴۰ سال رشد این رشته در قم پس از انقلاب می‌تواند موضوع پژوهشی جدی باشد. من هم سهم کوچکی در دوران آغاز تاسیس این رشته داشتم که بعد از ایجاد این روند کناره گرفتم و بعد هم به تدریس در دانشگاه تهران پرداختم؛ یعنی دوره جدید حضور در دانشگاه را تجربه کردم. به این ترتیب اگرچه قبلا به تدریس درس‌های معارف می‌پرداختم اما مدتی بعد به طور تخصصی به تدریس در رشته تاریخ مشغول شدم و ارتباطم با مراکز آموزشی قم کم شد. با این همه بر این باور نیستم که رشته تاریخ به شکل رشته‌ای علمی در قم درآمده است بلکه معتقدم خاستگاه رشد این رشته بیشتر سیاسی بوده و هست.

چه ‌زمانی سراغ پژوهش و تالیف کتاب «جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی سیاسی ایران ۱۳۵۷-۱۳۲۰» رفتید؟ این اثر به‌دلیل زیرنویس‌های فراوان و ثبت برخی نظرات موافق و مخالف، بسیار با ارزش است اگرچه در بحث شریعتی قدری نگاه مولف بی‌طرف نیست اما وفور تضارب آرا در این کتاب غیرقابل انکار است.

وقتی درباره تاریخ اسلام تحقیق و تالیف می‌کردم حدود سال‌های ۶۵ تا ۷۰ قدری به تاریخ معاصر پرداختم و بعدها رهایش کردم و به جای آن به سمت تاریخ تشیع رفتم که نتیجه آن همین کتاب دو جلدی «تاریخ تشیع» بود که خیلی برایش زحمت کشیدم، اگرچه به نظرم هر کتابی زمانی دارد. از سال ۷۰ به دلایل مختلفی به صفویه پرداختم و تا امروز آن را رها نکردم و کم‌وبیش در همین حوزه کار می‌کنم هر چند هیچ درسی در رابطه با تاریخ صفویه ندارم اما همیشه درباره این دوره کتاب، مقاله و یادداشت می‌نویسم. از همین روست که فرنگی‌های ایران‌شناس، من را با کارهای صفویه می‌شناسند دو یا سه همایشی هم که دعوت شدم به دلیل تالیف و تحقیق درباره دوره صفویه بود. یک اتفاق باعث شد سال ۷۹ دوباره به تاریخ معاصر برگردم؛ زمانی با اصرار برخی دوستان و با توجه به علایقم به تاریخ اندیشه و فلسفه برای شماری از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر در باغی در کرج، تاریخ معاصر را با تکیه بر تاریخ اندیشه تدریس کردم. معمولا عادت دارم، مطالبم را قبل از سخنرانی می‌نویسم و این بار هم شروع به نوشتن کردم و تندتند تقریبا ۶۰ الی ۷۰ صفحه مطلب آماده کردم تا به آنها بگویم از سال ۴۰ به بعد تا انقلاب چه اتفاقی رخ داد البته مجبور شدم قدری از اتفاقات قبل سال ۴۰ را هم شرح دهم. اگرچه تا پیش از این کلاس هم مطالعاتم را رها نکرده بودم اما مطلبی نمی‌نوشتم. به عبارتی هر کتابی درباره تاریخ معاصر منتشر می‌شد، می‌خواندم و ورق می‌زدم و این باعث شد که هسته اصلی کتاب جریان‌ها، سال ۷۹ شکل بگیرد. درس که به پایان رسید با خودم فکر کردم که چرا این جزوه را بهتر و با تحقیقات بیشتر تکمیل نکنم. بر همین اساس با تحقیقاتی که انجام دادم، نزدیک ۲۵۰ صفحه نوشتم و با مدل کاری که شیوه من است، کتاب به چاپ رسید و مورد توجه قرار گرفت و معلوم شد اصلا چنین کتابی مورد نیاز بوده است. آن موقع هنوز مرکز اسناد انقلاب اسلامی به شکل امروز فعال نبود و آقای سیدحمید روحانی، سال‌ها همه تمرکزش را بر تالیف کتاب نهضت امام خمینی گذاشته و تقریبا کتاب دیگری از مرکز منتشر نشده بود. بعدها آقای حسینیان به مرکز اسناد انقلاب اسلامی آمد و آنجا را به شیوه خودش فعال کرد. از سوی دیگر حوزه هنری هم هنوز به پویایی سال‌های بعد در انتشار خاطرات نبود و همه این تکاپو و اتفاقات در دهه ۸۰ روی داد. بنابراین تا آن وقت، کتابی که جریانات سیاسی دوره پهلوی را از منظر اندیشه‌های دینی بیان کند و به برخی سوالات پاسخ بدهد، تالیف نشده بود. در کتاب «جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی سیاسی ایران ۱۳۵۷-۱۳۲۰» سوال اصلی من این بود، چه اتفاقی روی داد که مذهبی‌ها بر سر کار آمدند؟ شاید این انتقاد به من وارد بود که از سایر جریان‌ها غفلت کرده بودم. این درست بود اما وظیفه من پاسخ دادن به سوالی بود که در آغاز کتاب مطرح کرده بودم. از سال ۷۹ که این کتاب چاپ شد تا به امروز ۱۸ چاپ رسمی داشته و یکی، دو چاپ غیررسمی. هر چاپ آن را اصلاح می‌کردم و به آن مطالبی می‌افزودم و همیشه دنبال بخش‌هایی بودم که از چشم دیگران مغفول مانده بود البته بخش‌هایی از آن تبدیل به رساله‌های دانشگاهی شد،نه اینکه آنها را از من بگیرند بلکه موضوعات مطرح شده در کتاب مسائل مهمی بودند. در این میان به مساجد توجه کردم و به ناشران مذهبی پرداختم که هنوز هم تحقیقی درباره آنها و تاثیرشان انجام نشده است؛ ناشرانی که نقش مهمی در ترویج افکار نو و انقلابی داشتند. من با برخی از آنها گفت‌وگو هم کردم. مقدار زیادی از مطالب کتاب را از منابع شفاهی گرفتم و منابع کتبی من بیشتر کتابچه‌های کهنه بود یعنی جزوه‌ها و کتاب‌های قدیمی که از آنها مطالبی را استخراج می‌کردم؛ حتی گاهی منابع اصلی چاپ قدیمی و قبل از سال ۴۰ را در کتابخانه مسجد اعظم قم نگاه می‌کردم. با توجه به مطالب جدیدی که در این کتاب گنجانده شد، آثار دیگری هم از دل آن درآمد. برای مثال «رسائل حجابیه» جرقه‌اش آنجا زده شد و ضمن نوشتن کتاب جریان‌ها بود که من متوجه شدم یک پایه مهم منازعات این دوره، بحث حجاب است که بر سر آن دعوا بود و اکنون نیز همان بحث‌ها ادامه دارد. مساله دیگر درباره فلسطین است که هسته نخست شکل‌گیری ماجراها در تهران در سال ۶۲ بود برای همین در کتاب به نظرات افرادی پرداختم که درباره بعضی مسائل آن زمان نظراتی جالبی داشتند و امروز اصلا نامی از آنها نیست. فردی مانند مرحوم غلامرضا سعیدی، پدر زن جعفر شهیدی از جمله کسانی بود که درباره لزوم حمایت کشورهای مسلمان از جمله پاکستان و فلسطین سخن گفت، یا برخی از افرادی که با دید خیلی بدی به آنها نگاه شده بود و من سعی کردم که آنها را قدری طبیعی‌تر نگاه کنم مثل شهید جاوید، سراغ ماجرای او رفتم که چه بود، چه شکلی داشت و چرا رخ داد؟ به نظرم بخشی از موفقیت کتاب به دلیل نوع گزارشی بود که از فکر افراد به دست می‌دادم یعنی کلیدواژه‌های اصلی را از آثارشان می‌گرفتم. این مساله مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌داد و او را مطمئن می‌کرد که ماجرا در اصل به همین شکل بوده است. در مورد نکته‌ای که شما اشاره کردید، سعی‌ام بر آن بود تا حدودی بی‌طرف باشم اما نتوانستم کاملا بی‌طرف باشم. در واقع هسته مرکزی آن طرفیت دارد و این را انکار نمی‌کنم اما خیلی تلاش کردم حق کسی را تا جایی که می‌توانم ضایع نکنم. برای مثال درباره انجمن حجتیه نوشتم که البته آن بخش را خیلی بد نقد کردند اما من تلاشم بر بی‌طرفی بود ‌یا درباره دارالتبلیغ مرحوم آقای شریعتمداری هم بر آن بودم که باز هم بی‌طرف باشم. اما اعتراف می‌کنم نسبت به شریعتی قدری تندروی کردم که البته مرحوم ناصر میناچی جواب مرا داد به طوری که مکرر به دیدنش رفتم و با هم جلساتی داشتیم ضمن اینکه ۳۰، ۴۰ صفحه در تاریخچه حسینیه ارشاد نوشت و حرف‌های مرا نقد کرد. این را هم بگویم حتی امروز که نقد می‌کنم کم‌وبیش همان نقدها را به شریعتی دارم؛ البته آن موقع شاید از یک منظر نقد می‌کردم و امروز از منظر دیگری چراکه آن زمان به عنوان کسی که طرف شریعتی بود، او را نقد می‌کردم اما امروز به عنوان کسی که فکر می‌کند همه‌ چیز را سیاسی کرد… ما امروز سیره نبوی را سیاسی کردیم، شریعتی و دیگران هم همین ‌طور عمل کردند.

چه زمانی به کتابخانه علاقه‌مند شدید و در این حیطه فعالیت کردید؟

سال ۷۴ وقتی برخی رشته‌های تخصصی در دانشگاه‌های قم ایجاد شد، یک کتابخانه تخصصی هم تاسیس کردم بر این اساس که اگر بناست، قم رشته تاریخ داشته باشد، کتابخانه تخصصی تاریخ هم نیاز دارد. فرق کتابخانه عمومی و تخصصی در این است که در کتابخانه‌های عمومی، منابع، مراجع و دانشنامه‌ها را گردآوری می‌کنند اما من برای کتابخانه‌های تخصصی، آن کتابچه‌های ریز و درشت و هر آنچه که در حوزه تاریخ منتشر می‌شد را تهیه می‌کردم. یعنی لازم بود هر چه در حوزه تاریخ منتشر می‌شود، چه با ارزش و چه بی‌ارزش برای کتابخانه تدارک می‌دیدم. در حالی ‌که کتابخانه‌های بزرگ و دانشگاهی معمولا کتاب‌های مهم و اصلی را خریداری می‌کنند اما شیوه گردآوری منابع کتابخانه تخصصی ما در قم متفاوت بود و با این نگاه کتابخانه تخصصی تاریخ سال ۷۴ ایجاد شد. امروز که ۲۵ سال از تاسیس این کتابخانه می‌گذرد ۲۲۰ هزار جلد کتاب در آن وجود دارد و جالب است بدانید این کتابخانه سرمنشا تاسیس ۵ کتابخانه دیگر هم شد که آقای شهرستانی همه هزینه‌های تاسیس و اداره آنها را تاکنون تقبل کرده است. این کتابخانه‌ها حاصل تلاش بنده و دوستانم برای گردآوری کتاب‌های تخصصی در قم بود. گرچه کتابداری نخواندم اما از کثرت کار با کتاب و علاقه به تاریخ، می‌دانستم کتاب چه ارزشی دارد، طبعا برایم مهم نبود که کتاب بد یا خوب باشد؛ بنابراین در کتابخانه‌هایی که در قم ایجاد کردم همه نوع کتابی را گردآوردی کردم و از هر جایی کتاب ‌گرفتم؛ شاید ۱۰ سال در نمایشگاه کتاب سوریه شرکت کردیم و منابع عربی و عراقی را به ‌شدت افزایش دادیم. البته منابع لاتین ما کم است اما کتابخانه تخصصی تاریخ در قم، کتابخانه‌ای است که وقتی دانشجویان بخواهند پایان‌نامه‌ای در رشته تاریخ بنویسند اگر به این کتابخانه رجوع کنند به‌ راحتی به همه منابع عربی و فارسی مورد نیازشان دسترسی پیدا می‌کنند.

چه شد به کتابخانه مجلس رفتید؟ بین شما و علی لاریجانی آشنایی قبلی وجود داشت؟

بنده با آقای لاریجانی زمانی که در صداوسیما بود، آشنا شدم؛ وقتی با گروه فیلم و سریال‌های تاریخی همکاری داشتم. در ملاقات‌هایی که با حضور جعفر شهیدی و زنده‌یاد آیینه‌وند در دفترش داشتیم- قبل از اینکه از صداوسیما بیرون بیاید- در جلسات سازمان درباره فیلم‌های مختلف صحبت می‌شد و من برنامه‌هایی در تلویزیون داشتم البته آخرین برنامه‌هایم بود و پس از آن دیگر به صداوسیما نرفتم، هیچ دلیل مشخصی‌ هم نداشت فقط به تصور اینکه باید تغییری در زندگی خودم ایجاد کنم، بیرون آمدم. این کار را بنده گاهی بی‌هوا می‌کنم و مثلا پیش آمده که حوزه مطالعاتم را تغییر دادم تا قدری فضای ذهنم عوض شود. بعد از آنکه آقای لاریجانی از صداوسیما بیرون آمد، مدتی مسوولیتی نداشت و به قم رفت‌وآمد می‌کرد تا اینکه نماینده مردم قم در مجلس شد، اصلا جرقه نماینده شدنش در قم با رفت‌وآمدی بود که به کتابخانه تاریخ در قم می‌کرد. دوستان ما آنجا بودند و همان‌ جا پیشنهاد شد که او نماینده مردم قم شود. آقای لاریجانی خودش در قم درس خوانده بود و خانه و خانواده پدری‌اش هنوز هم در قم است و اکنون هم پسرش طلبه است و در قم زندگی می‌کند. به هر حال او نماینده قم شد، بعد هم که به مجلس رفت و رییس شد به دلیل آشنایی‌ای که با فعالیت‌هایم در کتابخانه داشت از بنده خواست به کتابخانه مجلس بیایم و این نخستین تجربه کار اداری من بود و برایم تازگی داشت. ۴ سال و ۳ ماه در کتابخانه مجلس ماندم. لاریجانی حکم دوره بعد را هم به من داد اما به دلیلی عذرخواهی کردم و دیگر نرفتم و بر آن شدم که به کارهای خودم برسم. به این شکل ۴ سال در کتابخانه مجلس حضور پیدا کردم. بنده در آنجا یکسره کار کتاب داشتم و کار سیاسی در کار نبود. در کتابخانه مجلس نزدیک ۲۷۰ عنوان کتاب چاپ کردیم که تمام آنها هم کتاب‌های تراثی قدیم است و کتاب سیاسی روز نیست. در آن زمان ۴ مجله هم چاپ می‌کردیم که محتوای آن اسناد و مدارک قدیمی و پژوهش‌های تاریخی و اسنادی بود.

حضور در کتابخانه مجلس، باعث نشد قدری به سیاست تمایل پیدا کنید؟

من هم مثل بسیاری دیگر از ابتدای انقلاب فردی سیاسی اما عادی بودم. طبعا بنا به کارم، بیشتر کار علمی می‌کردم. حضور در کتابخانه مجلس، ادامه آن حرارت قدیم بود که در فضایی جدید قرار گرفت و به‌ تدریج کمتر شد. خب تحولات سیاسی آن سال‌ها هم قدری ما را از سیاست ‌زده کرد.

ارتباط شما با دانشگاه چگونه بوده و چه مراحلی داشته است؟

بنده اول از کار دانشگاهی‌ام بگویم. از سال ۶۲ در دانشگاه‌های مختلف از جمله دانشگاه تهران درس معارف می‌دادم و همان موقع با مرحوم دکتر احمد احمدی رفت‌وآمد داشتم. از سال ۶۲ در دانشگاه تهران بودم و طی چند سال در تمام دانشکده‌هایش تدریس کردم. در درس ریشه‌های انقلاب، مسائل دوره جدید را هم بحث می‌کردم. برخی از دانشجویان سال ۶۲ من اکنون بازنشست شده‌اند. بعضی از دانشجویان قدیمی‌ام در دانشکده فنی نیز هنوز با من در ارتباط هستند. آن زمان کم ‌سن ‌و ‌سال بودم که به دانشگاه تهران آمدم و تدریس معارف را آغاز کردم. بعد از سال۷۴ دانشگاه را رها کردم تا اینکه استخدام شدم، یعنی حکم استخدام من بر اساس خبرگان بدون مدرک سال ۶۹ از سوی وزارت علوم داده شد نه از قم. دکتر عالم‌زاده و برخی دیگر استادان در دانشگاه تهران بر اساس کتاب تاریخ تشیع که چاپ کرده بودم، مدرک بنده را تایید کرده بودند و حکم استخدامم صادر شد اما نرفتم و قدری لجبازی کردم. فکر کنم یک بار هم حکم من را برای دانشگاه یزد صادر کردند، باز هم نرفتم و آقای احمدی موضوع را دنبال کرد و حکم من را برای سمت زدند، باز هم نرفتم. بعد از آن، حکم برای دانشگاه قم صادر شد، چند روزی سر کار رفتم و باز هم رها کردم تا اینکه سال ۷۹ به وزارت علوم رفتم و با همان حکم قدیم سر کار آمدم، یعنی ۱۰ سال دیر کردم و عملا به سابقه کاری‌ام لطمه زدم. وقتی استخدام شدم به پژوهشگاه حوزه و دانشگاه رفتم و تا سال ۸۴ که مرخصی بدون حقوق گرفتم، آنجا بودم تا اینکه سال ۸۵ در دانشگاه تهران با وساطت یکی، دو نفر از استادان اعلام نیاز شد و من که رسمی‌- ‌قطعی بودم و مساله‌ای برای انتقال نداشتم به طور رسمی با عنوان استادیار به دانشگاه تهران آمدم و تا کنون در آنجا حضور دارم. مدتی بعد دانشیار سپس استاد تمام شدم. از سال ۸۵ که به دانشگاه تهران آمدم، درس فرهنگ و تمدن را به بنده دادند. آن موقع استاد باستانی‌پاریزی هم این درس را می‌دادند. بنده سال‌ها همسایه او در گروه تاریخ بودم. به هر حال در درس تمدن، مطالبی را درس می‌دادم و آن زمان، بیشتر از ابن‌خلدون بحث می‌کردم، طبعا مقدمه ابن‌خلدون برایم جالب بود برای همین متمرکز بر آن شدم و تصور کردم که خیلی مهم است و باید از او بگویم. دو، سه سال گذشت و بحث‌های بنده بیشتر به سمت مباحث تمدنی کشیده شد. طی این سال‌ها، پایان‌نامه‌ها و رساله‌های متعددی را در این زمینه راهنمایی کرده‌ام، البته در دیگر زمینه‌های تاریخ اسلام و حتی شماری پایان‌نامه اسنادی را هم راهنمایی کرده‌ام. اما حقیقت، تمرکز مطالعات خودم، روی مباحث تمدنی به ‌خصوص مبحث تاریخ علم در تمدن اسلامی بوده است.

یکی از حوزه‌های پژوهشی شما صفویه است. وضع تحقیقات در این زمینه چگونه است؟ به نظرم در حوزه صفویه استاد و پژوهشگر زیاد شده اما تولید مکتوب تاثیرگذار نداریم و هنوز پژوهش‌های قابل تامل درباره صفویه خارج از ایران انجام می‌شود؟

درست است. در اینجا هم کارهایی در این زمینه هست اما سطح کار بالا نیست. این شامل کارهای خود من هم می‌شود. بنده در این حوزه هنوز مطالعه و تحقیق داشته و دارم اما ما نیاز به دقت، عمق و روش‌مندی بیشتر در این کارها داریم. بنده به جز حوزه تاریخ اسلام و تشیع و صفویه همان طور که گفتم، این اواخر بیشتر در حوزه تمدن کار کردم. این هم به مناسبت کلاس‌های درس بود. در تدریس همین درس یک ترم کامل درباره مراغه با دانشجویان کار کردم و یک ترم دیگر درباره نیشابور. تحقیقاتی هم دانشجویان به این مناسبت می‌کردند که مع‌الاسف به دلیل مشکلاتی امکان تجمیع و انتشار آنها نبود. یک ترم درباره خواجه‌نصیر و رشیدالدین فضل‌الله کار کردیم. به نظرم اگر دانشجویان فعال باشند از مجموعه کارهای کلاسی می‌شود، کارهای خوبی را عرضه کرد، اما این را بگویم در دانشگاه‌های ما، نه استادان و نه دانشجویان فعال نیستند، یعنی غالبا این‌ طور است و بیشتر وقت تلف کردن است.

آثار اخیر شما بیشتر در حوزه تاریخ علم است، چرا؟ در ضمن متهم هستید که تمدن‌ اسلامی را به هیچ می‌انگارید و گاه از آن بد می‌گویید.

منشا این مطالب، یک سخنرانی است که زمانی در دانشکده اقتصاد کردم. آن سخنرانی درباره کتاب «عجایب‌المخلوقات» طوسی بود. در آنجا مبانی معرفت‌شناسی این کتاب را بیان کردم و توضیح دادم که چقدر تصور ما درباره تمدن اسلامی از نظر استقرار آن بر مبانی معرفت‌شناسانه خوب، نادرست بوده است. از آن وقت، بنده بیشتر به دنبال درک مفهوم علم در ذهن مسلمان‌ها رفتم یعنی تقریبا از سال ۸۹-۸۸ به این طرف سراغ تاریخ علم رفتم. عمدتا به این فکر می‌کردم که ما در تمدن اسلامی در هر رشته‌ای چطور گزاره‌های خود را اثبات می‌کنیم. یک وقتی در سطح جامعه هم نگاه می‌کردم، متوجه شدم، ما با داستان‌های تاریخی و قصه و شعر و اینها در مسائل سیاسی ورود می‌کنیم و گزاره‌ها را اثبات می‌کنیم. اکنون بیش از ۱۰ سال از آن تاریخ می‌گذرد، دو مجموعه مفصل درباره مفهوم علم در تمدن اسلامی یعنی تلقی مسلمانان از علم منتشر کردم. البته تاریخ علم را به معنای تاریخ ریاضی یا نجوم کار نکرده‌ام بلکه سراغ مفهوم علم رفتم و درباره آن بحث کردم. خیلی دلم می‌خواست، بدانم که تلقی مسلمانان از خرافه چه بوده است. اخیرا مقاله مرحوم باستانی‌پاریزی را درباره «رشیدالدین فضل‌الله و نقل خرافاتی درباره مغولان» خواندم که خیلی از آن خوشم آمد. دلم می‌خواست بدانم رشیدالدین که مرد عاقلی است، چگونه این خرافات را واقعی می‌پندارد؟ فکر کنم در سال ۵۴ همایشی درباره رشیدالدین فضل‌الله برپا شد که باستانی چنین مقاله‌ای را نوشته بود. این مقاله مرا به فکر فرو برد که فردی مثل رشیدالدین فضل‌الله که این همه کتاب ارزشمند دارد، چه ‌قدر در مقابل خرافات متواضع بوده است! اما چه نوع خرافاتی؟ خرافات مغول‌ها، معجزات چنگیز و… برایم عجیب بود، چگونه رشیدالدین این خرافات را قبول کرده بود؟ سوالم این بود در ذهن فردی مثل رشیدالدین چه می‌گذشت که خرافات را قبول می‌کرد، فردی به آن بزرگی؟ سابقا مقاله‌ای درباره «مفهوم خرافه در تمدن اسلامی» نوشتم که برای مثال در یک کتاب جغرافیا که در قرن چهارم نوشته شد اصلا چه درکی از خرافه داشت؟ همچنین این مطالعات برایم بسیار مهم بود تا دریابم چه اندازه در تاریخ پزشکی از خرافه استفاده ‌شده است؟ فارغ از خرافه، چه اندازه سیستم ذهنی مسلمانان برای بافتن شبه علم آماده بوده است؟ آنها چه شرایطی داشتند که چنین مسائلی در ذهن‌شان می‌آمد. در پزشکی مثلا پارادایم خاصی بود، یعنی فضا جوری بود که برخی از سوالات، جواب‌های خاص خود را داشت، برای مثال چه کنیم تا موی سرمان زیاد شود؟ پاسخ آن بسیار جالب بود چون می‌دیدند گربه موی زیادی دارد، فکر می‌کردند اگر ترکیبی از موی گربه درست کنند به رشد موی سر آنها کمک می‌کند. در نسخه‌های قدیمی آمده باید مقداری از موی گربه را بگیرید و به سرتان بمالید تا… برای من نوعی از مسائل معرفتی برای طرح این سوال و جواب‌ها مهم شد، اینکه آنها به چه نگاه می‌کردند و در ذهن‌شان چه می‌گذشت؟ چند وقت پیش تصویری را در یک کتاب قدیمی درباره نجوم دیدم که مولف ادعا می‌کرد: مریخ پسر است و عطارد دختر و جدولی کشیده بود و نشان می‌داد، اگر می‌خواهی بدانی فرزندی که در شکم همسرت است، پسر است یا دختر! چشمت را ببند و دست روی یکی از اسامی بگذار، روی هر کدام که دستت قرار گیرد، جنسیت فرزند مشخص می‌شود! این به پارادیمی برمی‌گشت که به احکام نجومی و تاثیر نجوم در زندگی بشر باور داشت لذا ما باید ذهن گذشتگان را به ویژه از لحاظ معرفتی و در چارچوب پارادایمی که بافت اجتماعی و اجتماع علمی آن روزگار به آن باور داشتند، بشناسیم. برای من سوال این است در ذهن آنها چه می‌گذشت؟ با این مطالعات و مسائلی که دیدم، متوجه شدم بحث‌های معرفتی مهم است و ما در تمدن اسلامی از این حیث ضعف داریم و نمی‌دانم چرا بحث‌های معرفت‌شناسی در فلسفه ما کنار گذاشته شده است؟ نخست باید دید چشم ما بیرون را چگونه می‌بیند و آنچه را که می‌بیند، درست است یا خیر؟ برای همین ابتدا باید مشخص شود که چه می‌بینیم، بعد سراغ بقیه مسائل برویم، کاری که کانت در غرب، عکس آن را انجام داد و گفت تو خودت مهم هستی و آن چیزهایی که در ذهنت است. نخست باید ذهن را دریافت که چه بلایی سر داده‌های بیرونی می‌آورد و به چه شکل بر چشم تاثیر می‌گذارد. برای همین پس از این مطالعات، منتقد تمدن اسلامی شدم تا خیلی آن را بزرگ نکنیم. نه اینکه منکر ارزش آن شوم چون وقتی خودم مطلب خوبی پیدا می‌کنم، خبر می‌دهم که مطلب خوبی پیدا کرده‌ام اما در کل معتقدم آن حس نوستالژیک که به تمدن اسلامی داریم و باعث بیراهه رفتن شده، ناشی از یک تصور غلط و نوعی عجب و خودخواهی و ادامه حضور پارادایمی است که در زمان خودش هم زایش علمی نداشته و پاسخ‌های درست که سهل است، نیمه درست هم به مشکلات علمی ما نداده است. به ما می‌گویند ۱۰ هزار کتاب طبی داریم اما من می‌گویم ۹۹۹۰ عدد آنها در پارادایمی نوشته شده که به کلی بی‌اعتبار شده است یعنی چیز قانع‌کننده و پاسخ روشن علمی در آن نیست و امروز غالب مثال‌هایش چندش‌آور است. یک مورد آنها با یافته‌های طب جدید که آزمایشگاه، شیمی و تحقیقات عمیق است و با جزئیات دقیق سروکار دارد، سازگار نیست. همه آنچه انجام شده، قابل مقایسه با کار پاستور نیست، کشفی که دنیا را زیرورو کرد. تمام داروهای طبی قدیم را کنار هم بگذارید از پس یک ویروس برنمی‌آید برای همین باید فکر دیگری کرد. اینها مسائلی است که مرتب بیان کردم و در برابر بسیاری از ستایندگان آن مانند آقای ولایتی که با این شرح و توضیح، اعتماد کاذب به تمدن اسلامی و علم قدیم را تقویت می‌کنند، ایستادم زیرا به نظرم بزرگ کردن آن گذشته، نتایج بدی برای ما دارد. من حرفی ندارم که آن تمدن را در مقایسه با آنچه همان وقت در اروپا بوده، ستایش کنیم یا مثلا بگوییم بزرگانی داشته‌ایم که کارهای خوبی کرده‌اند اما نباید این تصور را ایجاد کرد که چون آنها را داریم، لازم نیست، اکنون کاری انجام دهیم یا به استناد آنها، علم جدید را تخریب کنیم. متاسفانه این رویه در پیش گرفته شده و به مردم هم القا شده است.

درباره کتاب کاغذی، گاهی حرف‌هایی می‌زنید که بحث‌انگیز می‌شود؟ گویا سخت مخالف کتاب کاغذی هستید. راستش شما برخلاف دیگران شهامت شنا کردن خلاف آب را داشته‌اید و این هم گویا یک نمونه است؟

با تجربه‌ای که در سال‌های کتابداری کسب کردم- در ۲۵ سالی که گذشت و یک ربع قرن به ‌شمار می‌رود- فهمیدم سال ‌به‌ سال اوضاع در حال تغییر است. با این تغییرات به این نکته رسیدم که چاپ کتاب کاغذی در حوزه علم رو به انحلال است و این به ما هشدار می‌دهد که در زمینه‌های مشابه یعنی ادبیات و جز اینها هم به مرور این اتفاق خواهد افتاد. شواهد در این باره زیاد است اما ما اصولا عادت کرده‌ایم، چشم خود را روی واقعیات ببندیم. خیلی عذر می‌خواهم اما می‌توانم بگویم امروز از دیدن کتاب چاپی متنفرم و به کتاب فقط به چشم یک شیء تاریخی نگاه می‌کنم. ما دیگر از نسخه خطی به عنوان یک ابزار روزانه برای علم استفاده نمی‌کنیم اما آنها را با جان دل نگاه می‌داریم. چون شیء موزه‌ای است. نسخه‌های خطی، ارزش مادی و معنوی دارد. راستش به زودی کتابخانه‌های ما تبدیل به موزه می‌شوند، اگرچه همین امروز هم بخش بزرگی از آنها تبدیل به موزه شده‌اند. در همین بخش مرجع کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، کسانی که روزانه برای استفاده از کتاب‌ها می‌آیند، انگشت‌شمارند زیرا اغلب مردم اطلاعات کتاب‌های مرجع را از اینترنت می‌گیرند. تمام دایره‌المعارف‌ها و دانش‌نامه‌ها، به‌روز و آنلاین در دسترس همه قرار دارد. چه دلیلی دارد که ده‌ها جلد لغت‌نامه دهخدا را بگیرد و کلی هزینه کند. ضمن اینکه کتاب کاغذی مشکلات دیگری هم دارد، آلودگی، پول زیاد و البته غیرلازم صرف آن می‌شود، جای زیادی را اشغال می‌کند در حالی که فایل دیجیتال، سرعتش ۱۰۰ برابر است. اگر گزینه جست‌وجو در آن فعال باشد که فایده‌اش چندین برابر می‌شود البته ما مواجه‌ با ناشرانی هستیم که با چاپ کتاب کاغذی روزگار می‌گذرانند. به نظرم ناشران باید خود را به‌روز کنند و سراغ چاپ دیجیتال بروند هرچند ممکن است تا مدت‌ها برای پیرمردها و نسل‌های گذشته، کتاب چاپ کنیم چون نمی‌توانند از کتاب دیجیتال استفاده کنند و دلشان می‌خواهد کتاب‌شان کاغذی باشد و حتی برخی از هم‌سن‌ و سال‌های من هنوز به کتاب کاغذی انس دارند! با این بی‌حالی و بی‌همتی که داریم تا ده‌ها سال دیگر گرفتار کاغذ و آلودگی‌های آن خواهیم بود.

خواجه رشیدالدین فضل‌الله

چرا جامع‌التواریخ نخستین تاریخ جهانی با معنای صحیح علمی است؟

  • نوشته شده : دبیر خبر
  • 26 ژانویه 2020
  • تعداد نظرات :0

مضحک است اگر کسی بخواهد تاریخ ایران در عصر مغول را بخواند اما به جامع التواریخ رشیدالدین فضل‌الله سری نزند! در اهمیت این کتاب نزد اهل تاریخ شبهه‌ای نیست و در این بین گفت‌وگو با محمدرضا غیاثیان، مصحح جامع التواریخ و مجمع التواریخ (حافظ ابرو) در رفع بیشتر شبهه ما را یاری می‌کند. مصاحبه زیر به گزارش فرهنگ امروز به نقل از ایبنا می‌آید.

در ابتدا درباره پژوهش‌تان بر «جامع‌التواریخ» فضل‌الله همدانی و «مجمع‌التواریخ» حافظ ابرو توضیح بدهید.
تحقیق من درباره نسخه­‌های جامع‌­التواریخ و مجمع‌­التواریخ از سال ۲۰۱۱ در کشور آلمان شروع شد که در اصل موضوع رساله دکتری‌­ام در آنجا بود. رشته تحصیلی من در آلمان تاریخ هنر اسلامی بود و به همین دلیل همواره بر روی نسخ خطی مصوّر کار کرده­ام. امروزه چهار نسخه جامع‌­التواریخ که در «ربع رشیدی» و تحت حمایت خود مولف (در حدود سال‌های ۷۱۴ تا ۷۱۷ ق) کتابت شده‌­اند برای ما به یادگار مانده است. نقاشی‌های این نسخه­‌ها را می‌توان بزرگ­ترین حجم آثار به جا مانده از نگارگری ایران در سده­‌های آغازین مصورسازی کتب دانست. تمام این نسخه‌­ها در خارج از ایران هستند و در این سال­‌ها این فرصت را داشته‌­ام که آنها را از نزدیک در کشورهای مختلف ببینم. تحقیقات من بیش از آنکه به این نسخه‌­ها به عنوان شاهکار هنر کتاب‌­آرایی ایلخانی بپردازد، به برگرفت آنها در دوره تیموری معطوف بوده است.

هر چهار نسخه جامع‌­التواریخِ کتابت شده در ربع رشیدی به کتابخانه شاهرخ پادشاه تیموری راه یافته و در آنها تغییراتی اعمال شده است. می­‌توان گفت که همان‌طور که شاهرخ به دنبال تقلید فعالیت­‌های غازان‌خان بود، حافظ ابرو نیز به طور آگاهانه راه رشیدالدین در سده پیشین را دنبال کرد، چرا که می­‌گوید: «صد سال هست در این فن، کتابی که مشتمل جمیع طوایف باشد کسی مدوّن نکرده و اگر کرده نیز نبشته بدین دیار نرسیده و مطالعه نیفتاده است.» با این اوصاف عجیب نخواهد بود که بگوییم مجمع‌التواریخ حافظ ابرو نیز با هدف مشابهی تالیف شد و نقاشی­‌های آن نیز ملهم از نقاشی­‌های جامع‌­التواریخ است. مهم­ترین تفاوت این دو اثر در این است که مجمع­‌التواریخ حجمی حدود سه تا چهار برابر جامع‌­التواریخ دارد.

«جامع‌التواریخ» و «مجمع‌التواریخ» دربرگیرنده کدام دوره تاریخی است؟
رشیدالدین جامع‌­التواریخ را در دهه اول سده هشتم قمری به سفارش غازان­خان و اولجایتو در سه مجلد بدین تفصیل تألیف کرد: جلد نخست که «تاریخ مبارک غازانی» نام دارد به تاریخ مغولان و ترکان اختصاص دارد. جلد دوم شامل دو بخش بوده که بخش اول آن در باب تاریخ اولجایتو از بین رفته است. بخش دومِ جلد دوم شامل تاریخ از زمان خلقت آدم تا انقراض عباسیان در سال ۶۵۶ق، و نیز تاریخ غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، سلغریان و ضمیم‌ه­ای در باب فاطمیان و اسماعیلیان است. آخرین فصل جلد دوم به تاریخ اقوام و ملل غیرمغول شامل ترکان، چین، بنی‌­اسرائیل، افرنج و هند اختصاص دارد. جلد سوم، اثری جغرافیایی بوده که به جای نمانده است.

حافظ ابرو مجمع‌­التواریخ خود را در چهار مجلد بدین شرح تالیف کرد: جلد نخست تاریخ پیش از اسلام؛ جلد دوم: تاریخ اسلام تا انقراض عباسیان؛ جلد سوم از تاریخ صفاریان آغاز می‌­شود و به تاریخ آل سلجوق و ایلخانان می­‌پردازد. جلد چهارم که ارزشمندترین بخش مجمع‌التواریخ است « زبده‌­التواریخ بایسنغری» نام دارد و به وقایع پس از مرگ ابوسعید بهادر تا زمان ترور نافرجام شاهرخ در ۲۳ ربیع‌الثانی ۸۳۰ ق اختصاص دارد.

سابقه پژوهش درباره نسخه جامع‌التواریخ به کدام دوره تاریخی برمی‌گردد و چه کسانی بر این اثر سترگ پژوهش کرده‌اند؟
سابقه پژوهش درباره این نسخه به دهه سوم قرن بیستم میلادی برمی‌گردد که محمد آقااوغلو، محقق ترک، سه نقاشی ایلخانی این کتاب را چاپ کرده و آن را به عنوان قدیمی‌ترین نسخه جامع‌التواریخ معرفی کرد. در سال ۱۹۵۵ ریچارد اتینگهاوزن در مقاله‌ای به بررسی نقاشی‌های دوره تیموری این نسخه پرداخته و سبک تصویرسازی کتاب تاریخی در دربار شاهرخ را معرفی کرد. در سال ۱۹۶۵ گونر اینال در پایان‌نامه دکتری خود در دانشگاه میشیگان، نقاشی‌های ایلخانی این کتاب را مورد مطالعه قرار داد. پس از آن محققان زیادی توجه خود را به این نسخه معطوف کرده اما به دلیل در دسترس نبودن آن، عموما به نظرات اتینگهاوزن و اینال ارجاع داده و کسی مجال بررسی دقیق و موشکافانه آن را نداشته است. بنابراین تاریخچه دقیق مهاجرت‌های این کتاب و دستکاری‌های مالکان بعدی در آن نامعلوم بوده و به همین دلیل حقایق بسیاری در مورد پیچیدگی‌های خاص آن پوشیده مانده است. از هفت سال پیش مجذوب این نسخه شده و به بررسی اصل آن و نیز چند نسخه مرتبط دیگر در مجموعه‌های عمومی و خصوصی کشورهای اروپایی پرداخته و توفیق این را داشته‌ام که تصاویر مشوش آن را مرتب، افتادگی‌ها را مشخص و جابه‌جا شدگی اوراق را اصلاح کنم.

در جلد کتاب آمده مجلد اول جامع‌التواریخ، قرار است این اثر در چند جلد به چاپ برسد؟
این کتاب چاپ عکسی نسخه‌­ای است که در کتابخانه کاخ توپکاپی (به شماره خزینه ۱۶۵۳) نگهداری می‌شود. بخش تاریخ پیش از اسلام این نسخه، مجمع‌­التواریخ حافظ ابرو است که به دست خود او نوشته شده است و مابقی بخش­‌های آن تالیف رشیدالدین است. در سال ۱۹۶۸ مسئولان کاخ توپکاپی به دلیل حجم زیاد کتاب (۴۳۵ برگ در قطع بزرگ) تصمیم گرفتند تا کتاب را به چهار مجلد تقسیم کنند: جلد اول شامل مجمع‌­التواریخ و سه جلد دیگر جامع‌­التواریخ. انتشارات میراث مکتوب نیز به دلیل حجم زیاد کتاب تصمیم گرفت این چهار مجلد را در سه جلد منتشر کند.


برگی از نسخه خطی جامع‌التواریخ

چند نسخه از جامع‌التواریخ امروزه به دست ما رسیده است؟ و آیا نسخه‌های جامع‌التواریخ کامل هستند؟
تعداد نسخه‌­هایی که امروزه به دست ما رسیده شاید به حدود صد نسخه نیز برسد. دکتر اوسامو اوتسوکا، استاد دانشگاه توکیو، جدیدترین تحقیق در مورد شناسایی نسخ خطی جامع‌التواریخ در موزه‌­های دنیا را انجام داده است. اما هنگامی که صحبت از قدیمی‌­ترین نسخه‌ها می­‌شود، تعداد آنها به تعداد انگشتان دست نمی‌­رسد و همگی ناتمام هستند و افتادگی زیاد دارند.

امروزه چهار نسخه از جامع‌­التواریخ که محصول ربع رشیدی بوده باقی مانده که متاسفانه هیچ کدام کامل نیستند؛ بدین معنی که نه تنها تمام اوراق آنها به دست ما نرسیده است بلکه در زمان استنساخ نیز کامل نشده بودند. محتوای هر چهار نسخه شامل قسمت‌­هایی از بخش دوم جلد دوم است. یکی از آنها نسخه‌­ای به زبان عربی است که در دو بخش در کتابخانه دانشگاه ادینبرو در اسکاتلند و مجموعه خلیلی در لندن نگهداری می‌شود. دو نسخه­ نیز به زبان فارسی در توپکاپی با شماره‌­های خزینه ۱۶۵۳ و ۱۶۵۴ محفوظ هستند. نسخه چهارم نیز به تازگی توسط بنده کشف شده که ۳۱ برگ از آن در کتابخانه شاهرخ در نسخه خزینه ۱۶۵۳ درج شده و حدود ۶۵ برگ آن در نسخه‌­ای دیگر جای داده شده که امروزه در بیش از ۶۰ موزه و مجموعه خصوصی در سراسر دنیا پراکنده شده است.  هر چهار نسخه مذکور مصور بوده و به جز نسخه نویافته همگی دارای انجامه‌­های تاریخ‌­دار هستند.

از جلد اول جامع‌­التواریخ (یعنی تاریخ مغولان) نیز نسخه‌­ای نامصور موجود است که در زمان حیات رشیدالدین در سال ۷۱۷ق در بغداد کتابت شده است. این نسخه به شماره روان ۱۵۱۸ در توپکاپی استانبول است.

پیش‌تر میراث مکتوب مجموعه جامع‌التواریخ را با تصحیح محمد روشن به چاپ رسانده بود. آیا از آن منبع نیز برای این پژوهش یاری گرفته‌اید؟
بله تاکنون هفده مجلد از کتب منتشر شده از سوی انتشارات میراث مکتوب به جامع­‌التواریخ اختصاص داده شده و تصحیح جدیدترین آنها (دوره سه جلدی تاریخ ایران و اسلام) بر اساس همین نسخه خزینه ۱۶۵۳ بوده است.

این اثر که شما پژوهش آن را بر عهده گرفته‌اید تصحیح کدام نسخه برگردان جامع‌التواریخ است؟ این پرسش را برای مجمع‌التواریخ نیز پاسخ دهید.
نسخه­‌ای اکنون توسط انتشارات میراث مکتوب به صورت چاپ عکسی منتشر می­‌شود کهن‌ترین نسخه فارسی این اثر به تاریخ ۷۱۴ ق است. ویژگی متمایز این نسخه (خزینه ۱۶۵۳) تغییراتی است که یک قرن بعد در کتابخانه شاهرخ در آن صورت می­‌گیرد. از آنجایی که بخش‌­هایی از کتاب از جمله تاریخ پیش از اسلام آن مفقود شده بوده، شاهرخ مورخ دربار خویش حافظ ابرو را به تکمیل بخش‌­های از بین رفته کتاب می­‌گمارد. حافظ ابرو در مقدمه کتاب تصریح کرده که به شاهرخ پیشنهاد داده که بخش تاریخ ماقبل اسلام را از مجمع‌التواریخ خود جایگزین کند و پادشاه موافقت می­‌کند. با این توصیف، خزینه ۱۶۵۳ را می­‌توان نسخه‌­ای از مجمع-جامع‌­التواریخ به حساب آورد که تاریخ پیش از اسلام آن مجمع‌التواریخ و سایر بخش­‌های آن جامع‌­التواریخ است.


محمدرضا غیاثیان

برخی از تاریخ‌پژوهان بر این باورند که حافظ ابرو از آثار حمدالله مستوفی استفاده مستقیم کرده بدون اینکه کوچکترین اعتباری به مستوفی بدهد یا حتی نامی از او بیاورد. شما که بر «مجمع‌التواریخ» پژوهش کرده‌اید نیز این براین باور هستید؟
من بیشتر روی بخش پیش از اسلام مجمع‌­التواریخ کار کرده‌­ام ولی اینکه گفته‌اند نامی از مستوفی نیاورده صحیح نیست چرا که در چند جای کتاب نام منابع مختلفی را که از آنها بهره برده از جمله مستوفی را ذکر کرده است. به عنوان نمونه: مقدمه مدرسی زنجانی در مجمع‌التواریخ السلطانیه، ص ۱۴. معمولاً نیز سنت مورخان سده‌­های میانی ایران این نبوده که به طور مداوم در جای جای کتاب به منابع خود ارجاع دهند و این سنت آن‌هاست نه انتحال.

کدام نسخه از جامع‌التواریخ اعتبار بیشتری دارد و تاریخ‌پژوهان می‌توانند به آن مراجعه کنند؟
برای جلد اول (تاریخ مبارک غازانی) نسخه روان ۱۵۱۸ در استانبول. همچنین نسخه­‌های کتابخانه رامپور هند و کلکته و نیز نسخه ۱۱۱۳ در کتابخانه ملی فرانسه. برای بخش پیش از اسلام، نسخه ۱۶۵۴. برای سایر بخش‌­های جلد دوم نسخه‌­های ۱۶۵۳ و ۱۶۵۴ و نسخه عربی.

               
ربع رشیدی در شمال تبریز

نسخه «جامع التواریخ» یا «تاریخ رشیدی» که در کاخ گلستان نگهداری می‌شود و از آثار ارزشمند و کهن تاریخی ثبت شده در فهرست میراث جهانی یونسکو است به گفته برخی تاریخ‌پژوهان نثری ساده و روشن دارد و از لحاظ ادبی، تاریخی و حتی نگارگری باعث شده تا به عنوان سندی معتبر و با ارزش شناخته شود. تفاوت این نسخه‌ها با دیگر نسخه‌های جامع‌التواریخ چیست؟ 
دو نسخه جامع‌­التواریخ در کاخ گلستان است که یکی از آن‌ها در سال ۱۰۰۴ ق در دربار گورکانان هند با ۳۰۵ برگ و ۹۸ مجلس نقاشی کتابت شده است. قطع بزرگ و کیفیت نگاره‌­های این نسخه حکایت از اهمیت تاریخ مغولان جامع‌التواریخ برای کورگانان دارد که خود از نسل تیمور بودند. نسخه دوم نیز در سال ۱۰۷۴ق در دوره صفوی در ۶۱۲ برگ استنساخ شده است.

پژوهشگران تاریخ بر این نظر متفق‌القول هستند که جامع‌التواریخ نخستین تاریخ جهانی با معنای صحیح علمی است؟ آیا این دیدگاه مورد قبول شما نیز هست که به تازگی نسخه‌ای از جامع‌التواریخ را پژوهش کرده‌اید؟
چنین تعبیری از جامع التواریخ نه توسط مورّخان هم عصر رشیدالدین یا مورّخان بعد از او، بلکه توسط مستشرقان اروپایی قرن نوزدهم رواج یافته است. تقریباً تمام مورّخان ایرانی، جامع التواریخ را به عنوان «تاریخ مغولان» می‌شناخته‌اند و نه تاریخ عمومی عالم. تنها در قرن نوزدهم بود که مستشرقان اروپایی ارزش جدید این اثر را به عنوان تاریخ مفصّل جهان کشف کردند. پیش از رشیدالدین نیز تلاش­‌هایی برای نوشتن تاریخ عالم صورت گرفته ولی هیچ کدام وسعت و ژرفای جامع­‌التواریخ را ندارند که از چین تا اروپا را در بربگیرد.