تحول اندیشه هاى فلسفى ـ کلامى در دوره مرابطین

حاکمیت بربرهاى مرابطى بر مغرب و اندلس (441 ـ 541 ه’)، چالش هاى گسترده اى را در زمینه ((اندیشه)) موجب شد. مرابطین امکان ایجاد یک وضعیت جدید به نفع تشیع را در مغرب و آندلس، براى همیشه منتفى ساختند؛ جریان رشد همزمان فلسفه و کلام را متوقف نمودند و حوزه اندیشه را در فقه مالکى ـ که در آن دوران حاکم مطلق العنان مذهب واندیشه در غرب بود ـ محدود کردند. مقاله حاضر، به بررسى تحول اندیشه هاى فلسفى ـ کلامى در دوره مرابطین مى پردازد.

چشم اندازى بر حکومت مرابطین (448 ه’ – 541 ه’)
بى شک یکى از دولت هاى بزرگ و قدرتمندى که در نیمه دوم قرن پنجم هجرى در مغرب اقصى ظهور کرد، دولت ((مرابطین)) بود. این قرن، با ضعف عرب و ظهور قدرتمندانه بربر در صحنه سیاسى مغرب آغاز شد. (1)
مرابطین از قبایل بربر مسوفه و لمتونه و جداله از فروع قبیله بزرگ صنهاجه بوده که آن ها را ملثمین (2) مى خواندند. این قبایل در مسافتى میان جنوب مغرب اقصى تا بلاد سودان پراکنده شده بودند. در نیمه قرن پنجم وارد دشت مراکش شدند. اسلام در قرن سوم هجرى در بین آن ها گسترش یافته بود. آغاز تحرک سیاسى این قبایل به فعالیت هاى رهبر لمتونه: محمد یتفاوت لمتونى برمى گردد که این قبایل را متحد ساخت. داماد او: ((یحیى بن ابراهیم کدالى)) با هدایت فقیهى مالکى به نام ((ابوعمران فاسى)) فعالیت هاى محمد یتفاوت لمتونى را ادامه داد و به نشر احکام اسلام در بین قبیله خود پرداخت. او از فقیه جوانى به نام ((عبدالله بن یاسین)) (م461 ه’) کمک گرفت و براى او رباطى ساخت تا او در آن جا به تبلیغ و هدایت افراد این دو قبیله بپردازد. بعد از مدتى، اولین هسته هزار نفرى از افرادى که از هر حیث به عبدالله سرسپرده بودند شکل گرفت و عبدالله بن یاسین آن ها را ((مرابطین)) نامید. او در طى جنگ هایى سراسر صحرا را متصرف شد.
اتخاذ سیاست رباطها، در حقیقت نوعى حرکت تعصبآمیز سیاسى ـ عقیدتى بود که از سوى یحیى بن ابراهیم و عبدالله بن یاسین براى پاسدارى از مذهب تسنن در برابر مذهب تشیع شکل گرفت. مرابطین همه امکانات خود را در دفاع از مبانى تسنن به کار گرفتند. آن ها مجرى سیاست هاى خلافت عباسى بودند. با مرگ یحیى بن ابراهیم قدرت به یحیى بن عمر رسید و با مرگ او، عبدالله بن یاسین قدرت را به برادر او ابوبکر بن عمر داد. ابوبکر به کمک پسر عموى خود ((یوسف بن تاشفین)) قدرت مرابطین را در دشت مراکش استوار ساخت. یوسف نیز شهر ((مراکش)) را ساخت و آن را پایتخت ملثمین قرار داد.
اما پیدایش واقعى دولت مرابطین به دست یوسف بن تاشفین (م500 ه’) انجام گرفت. او براى اولین بار در تاریخ مغرب، یک دولت مستقل بربر به وجود آورد که از سودان در جنوب تا کوه هاى برانس در شمال، و از اقیانوس اطلس در غرب تا مرزهاى سوس در شرق امتداد داشت. بعد از یوسف چهار نفر از امراى مرابطى حکومت کردند. آخرین فرد آن ها اسحق بن على بود که به سال 541 کشته شد.
از مهم ترین کارهاى مرابطین که با توسعه ارضى آن ها همراه بود، تصرف اسپانیا را مى توان نام برد. یوسف بن تاشفین به دعوت ملوک الطوایف اندلس ـ که از فشار و ستم دول مسیحى شمال اسپانیا رنج مى برد ـ به اندلس لشکر کشید و در اول رمضان 479 هجرى در نبرد ((زلاقه))، ((آلفونس ششم)) را شکست داد.
او بعد از این نبرد به نام خود و خلیفه عباسى سکه زد و خلیفه عباسى: ((المستظهر بالله))، او را ((امیر المسلمین)) نامید. یوسف بن تاشفین با استفاده از این فرصت، آندلس را تصرف کرد و ملوک الطوایفى را برانداخت وبدین ترتیب، ملثمین براى اولین بار اتحاد سیاسى مغرب و آندلس را محقق ساختند.
سرانجام، دولت مرابطین بعد از چند دهه درگیرى با پیروان ابن تومرت به سال 541، به دست ((موحدین)) سقوط کرد و شعار بنى عباس از آندلس برافتاد. (3)

اندیشه کلامى و فلسفى در مغرب و آندلس پیش از ورود مرابطان
در غرب، اسلام وارد منطقه اى شد که جوامع آن از هرگونه اندیشه فلسفى بى بهره بودند. (4) و این براى گروه هاى انبوه مهاجمانى که جز به حفظ سلطه خود به چیز دیگرى فکر نمى کردند، بهترین موقعیت بود.
ویژگى خاص این مهاجمان، تعصب شدید آن ها به جناح هاى سیاسى و مذهبى مختلف در شرق جهان اسلام بود؛ تا نیمه اول قرن چهارم، تنها فقها و محدثانى که در کنار حاکمان بودند، ابعاد فرهنگ عمومى جامعه را ترسیم مى کردند. آندلس هم چنان از علوم ـ به جز علم لغت و شریعت ـ خالى بود واین وضعیت تا محکم شدن پایه هاى حکومت اموى ادامه داشت. صاحبان دانش و حکمت آنچه را آموخته بودند مخفى مى کردند و مردم در امتحان و تعقیب بودند. (5)
انقراض دولت اموى، آزادى اندیشه را به دنبال داشت. ((ابن جلجل)) (م 377 ه’) مى نویسد: تا عهد ((عبدالرحمن بن حکم)) (م 238ه’)، هنوز دانشى در زمینه فلسفه، در آندلس وجود نداشت. (6)
در بخش وسیعى از مغرب، به دلیل ظهور دولت هاى شیعى ادریسیان (172ـ364ه’) و فاطمیان (297′-567 ه’)، فلسفه و کلام مجالى براى حیات به دست آورده بود اما در دوره اغلبیان (184 – 296 ه’) اندیشه فلسفى و کلامى با محدودیت شدید روبه رو بود و فقهاى اغلبى بر جمود به فقه مالک اصرار مى ورزیدند. از این رو، بسیارى از علماى عصر اغلبى دوره اى پر محنت را پشت سر گذاشتند. (7)
شورش بربر و عرب و تشکیل دولت هاى ملوک الطوائفى، زمینه لازم را جهت گسترش اندیشه هاى فلسفى و کلامى فراهم ساخت و در ((سر قسطه)) (8)، ((طلیطله))، (9) ((بلنسیه)) (10) و…، افرادى چند در فلسفه درخشیدند.
در آغاز قرن پنجم، دولت مستعجل ((بنى حمود)) پذیراى فیلسوفانى بود که از چنگ دولت اموى به زیر چتر حمایت این خاندان شیعى گریخته بودند. ((ابن سعید مغربى)) (م685ه’) از فیلسوفى به نام ((ابو عبدالله محمد بن سلیمان)) یاد مى کند که به خاطر اشتغال به منطق، متهم به زندقه شده بود؛ او از ((قرطبه)) به ((جزیره خضرإ)) فرار کرد واز حمایت امیر آن جا: ((محمد بن قاسم بن حمود)) برخوردار شد و در همان جانیز به سال (438 ه’) در گذشت. (11) ((ابن حزم)) (م 456ه’) نیز به حسدورزى اندلسیان در برابر دانشمندان و تباهى ناشى از حاکمیت فقهاى ضد فلسفه در آندلس اشاره دارد. (12)
جلوگیرى از ورود و رواج هر گونه اندیشه فلسفى وکلامى در طى سه قرن واندى سیطره امویان بر غرب، این منطقه را در قرنطینه کامل نسبت به دانش فلسفه وکلام قرار داده بود، به طورى که مخالفت با عقلگرایى، طبیعت ثانوى اندیشه در غرب جهان اسلام محسوب شد! مواد آموزشى به فقه و ادبیات و حدیث محدود بود و تنها یهودیان و مسیحیان ـ به دلیل استفاده از موقعیتى که داشتند ـ به علوم اوائل مى پرداختند. (13) یهودیان، در سرقسطه مرکزى براى اندیشه هاى فلسفى ایجاد کرده بودند که از مهم ترین افراد آن باید از ((ابن جبروال)) (م450ه’) (14) و ((مناحیم بن الفوال)) (15) یاد کرد.
تعداد اندکى از خواص نیز در پوشش ادبیات وتصوف وسایر علوم، به دانش هاى فلسفى وکلامى مشغول بودند. (16) ((محمد بن عبدالله بن مسره قرطبى)) (م 318 ه’) ـ یکى از بنیان گذاران و پیشگامان فلسفه در آندلس که از ستم و اختناق دستگاه اموى بر ضد فلاسفه، از قرطبه به شمال آفریقا فرار کرده بود ـ از شورش هاى بربر و اعراب و شورش ملى مردم جنوب اسپانیا به رهبرى ((ابن حفصون)) (م 305 ه’) استفاده کرد و اولین گام را در راه تإسیس مدرسه فلسفى ـ کلامى آندلس برداشت. (17) ((ابو عثمان سعید بن فتحون سرقسطى)) معروف به ((حمار)) که رساله ((المدخل الى علوم الفلسفه)) یا ((شجره الحکمه)) (18) را نوشته است، درایام محنت شدید فلاسفه در زمان منصور (محمد بن ابى عامر) از زندان او فرار کرد و به ((صقلیه)) گریخت و در همان جا بمرد. (19)
عموم مردم بربر در مغرب، هم چنان در جهل و بى خبرى به سر مى بردند واز اسلام جز نام آن نمى شناختند و اندیشه فلسفى و کلامى درمیان ایشان هم چنان جریانى فردى بود. (20) مردمى که به مراکز علمى وفرهنگى نظر داشتند، به علت هجوم عقاید گوناگونى که از مشرق به مغرب مى رسید، دچار توقف و حیرت شده بودند که ((قیروان)) نمونه بارز تحیر در برابر اندیشه هاى کوفى، شافعى، ظاهرى، معتزله و اشاعره بود. (21)
تحیر در انتخاب مذهب، در سایر نقاط مغرب ـ حتى در بین خواص ـ هم به چشم مى خورد، به طورى که رفتار ((ابوالقاسم بن مسرور الابزارى)) معروف به ((ابن المشاط)) (م349 ه’) در انتخاب مذهب مورد علاقه اش، ضرب المثل گردید. (22) او ابتدا به ((شافعى)) گروید، بعد به ((مذهب ظاهرى)) متمایل شد، سپس به دیدگاه ((ابن سریج)) معتقد گردید و سپس به دیدگاه ((ابوبکر بن داوود)) وپس از آن به ((ابن المفلس)) روى آورد. (23) تحیر در خواص را در مورد ابن حزم نیز مى توان مشاهده کرد؛ او ابتدا به مذهب شافعى روى آورد و سپس به مذهب ((داوود بن على)) پیوست. (24)
ورود و استقرار مرابطان در آندلس، آن جا را ولایتى مغربى نمود و تحت سلطه سیاسى و فرهنگى خود قرار داد. مرابطان جریان اندیشه فلسفى را ـ که بعد از سقوط امویان در آندلس در سایه دول ملوک الطوائفى ظهور کرده بود ـ در مسیر اندیشه هاى کلامى خود قرار دادند و بعد از مدتى، سیاست امویان را در سرکوب حاملان فلسفه دنبال کردند. سلطه فقها در این دولت، نسبت به دوره اموى از گسترش و عمق بیشترى برخوردار شد، به طورى که ((غنیمى)) مى نویسد: باید آن را دولت فقهاى مرابطین نامید! (25)

تحولات اندیشه در مغرب و آندلس در دوره مرابطین
ورود مرابطان به آندلس صرفا بر اساس یک انگیزه نظامى و براى متوقف ساختن هجوم دول مسیحى نبود، بلکه داراى انگیزه اعتقادى هم بود. دولت عباسى به دنبال فروپاشى سلطه اموى نگران خلا به وجود آمده در آندلس بود و به آینده قدرت در اندلس فکر مى کرد؛ از طرفى، فارغ التحصیلان مکتب کلامى بغداد، زمینه حاکمیت دولت مورد پسند عباسیان رادر اندلس مهیا نموده بودند.
شاگردان مکتب ((باقلانى)) (م403ه’) در قیروان (26) و سایر شهرهاى تحت نفوذ خود در مغرب، مبارزه همه جانبه اى را با فرق و مذاهب دیگر آغاز کردند و زمینه را براى ادامه این کار توسط وابستگان فرهنگى ملثمین مهیا نمودند. برخى از محققین مى گویند: اگر مرابطین نبودند، خوارج ((اباضیه)) و ((برغواطیین)) (27) همه سنن و ارزش هاى ریشه دار را از بین مى بردند. (28) البته منظور، مظاهر مذهب تسنن است.
یوسف بن تاشفین ـ امیر مرابطى ـ بعد از نبرد زلاقه، دو نفر از فقهاى مغرب به نام ((ابن العربى)) و پسرش ((ابوبکر)) را در سال 485 ه’ نزد غزالى فرستاد. (29) آن دو فتوحات یوسف در آندلس و سپس اختلاف ملوک الطوائف با یوسف را براى غزالى (م505ه’) توضیح دادند. غزالى نیز با صدور فتوایى اطاعت از یوسف را بر پادشاهان مسلمان واجب دانست. (30) یوسف از این موقعیت براى گسترش مذهب اهل سنت استفاده کرد و با انجام تمهیداتى سرى، زمینه تصرف آندلس را فراهم ساخت. (31) او شهرهاى طلیطله، غرناطه، البیره، مالقه، اشبیلیه، قرطبه، المریه، بطلیوس، قرمونه، رنده، شلب، یابره، سهله، دانیه، شاطبه وبلنسیه را متصرف شد وآندلس را تحت سلطه سیاسى وفرهنگى خود در آورد و زمینه را براى توسعه اندیشه اشعرى در آندلس ومهار جریان آزاد فلسفه در آن جا مهیا نمود.

محدوده دولت مرابطین
غزالى که در آرزوى استفاده از قدرت نظامى مرابطان براى پیشرفت اهداف فرهنگى خود بود، تصمیم گرفت به مغرب سفر کند. او مى خواست به وسیله یوسف بن تاشفین، غرب را نیز در حوزه خلافت ((المستظهر بالله)) قرار دهد. لذا به قصد سفر به مغرب و پیوستن به یوسف به اسکندریه رفت، اما با شنیدن خبر مرگ یوسف، از رفتن به آن جا منصرف شد. (32) با روى کار آمدن على بن یوسف، مرابطین سیاست جدیدى را در برابر غزالى در پیش گرفتند.
افزایش قدرت فقهاى مالکى در دربار على بن یوسف ـ که سیاست حذف همه مذاهب (از جمله مذهب شافعى) را در مغرب و آندلس دنبال مى کردند ـ (33) از علل بسیار مهم اتخاذ سیاست خصمانه وابستگان فرهنگى مرابطان علیه اندیشه غزالى بود. به دنبال این تغییر سیاست، مراکش تا زمان سقوط به دست موحدین، کانون مخالفت با اندیشه غزالى بود.
((مقرى)) و ((مراکشى)) (م647ه’) به نقش ((مالک بن وهیب)) ـ فقیه مالکى ـ در هدایت دولت ملثمین به مخالفت با اندیشه هاى غزالى تصریح کرده اند. (34) ((مقرى)) مى نویسد: على بن یوسف او را از اشبیلیه به مراکش فرا خواند و همدم خود نمود. او در اشعارى به نفوذ مالک بن وهیب در دستگاه دولتى ملثمین اشاره کرده و او را عامل فساد و انحراف آن ها دانسته است: (35)
دوله لابن تاشفین على
طهرت بالکمال من کل عیب (36)
غیر ان الشیطان دس الیها
من خبایاه مالک بن وهیب
فکر اشعرى، از اوایل قرن پنجم براى فهم عقیده شریعت در محافل علمى مغرب ـ بویژه قیروان ـ رایج گردید. برخى از شاگردان باقلانى (م 403 ه’) مانند ((ابو عبدالله حسین بن عبدالله بن حاتم ازدى)) و ((ابو عمران موسى بن عیسى غفجومى)) (م 430 ه’) (37) و ((فقیه ابو عمران فاسى)) (م 430 ه’) در گسترش عقاید اشعرى نقش اساسى داشتند. ابو عمران فاسى که در بغداد نزد باقلانى شاگردى کرده بود. (38) باعث شد ((عبدالله بن یاسین جزولى)) (م 450ه’) براى تربیت ((صنهاجه)) بر اساس عقیده کلامى اشعرى به میان این قبیله مهاجرت کند.
((ابن صائغ)) (م 486 ه’) فقه و اصول و عقاید اشعرى را از ابوعمران فاسى در قیروان فرا گرفت و سپس در ((مهدیه)) مستقر شد و به نشر عقاید اشعرى (39) پرداخت. مازرى (م536ه’) (40) به دفاع از عقیده اشعرى پرداخت و براى مقابله با جریان تشیع، کتاب ((کشف اسرار الباطنیه)) را نوشت. ابو بکر بن عربى (م 543ه’) هم از سوى یوسف بن تاشفین (41) به بغداد رفت و با غزالى دیدار کرد، و کتاب مهم ((العواصم من القواصم)) و کتاب ((المتوسط فى معرفه صحه الاعتقاد و الرد على من خالف اهل السنه من ذوى البدعه و الالحاد)) را نوشت (42) و ضمن انتقاد از اندیشه هاى شیعه به دفاع از مبانى عقیدتى اهل سنت پرداخت. (43)
ارتباط یوسف با غزالى در بغداد، توسط صاحب القواصم من العواصم سامان داده شد. او در این کتاب، شدت تعصب خود نسبت به مبانى تسنن را نشان داد. بعد از این سفارت، یوسف ـ پدیدآورنده واقعى دولت مرابطین ـ با عنوان امیرالمسلمین که خلیفه عباسى به پیشنهاد غزالى به او داده بود، وظیفه اجراى سیاست مذهبى دولت عباسى را در متوقف ساختن پیشرفت تشیع و گسترش تسنن، به عهده گرفت. (44)
مرابطین در مواقف متعدد به سرکوب شیعیان پرداختند؛ یوسف در عبور به آندلس باید ابتدا سبته و طنجه را که تحت نفوذ حامیان بنو حمود بود (45) تصرف مى کرد، ولى با مقاومت شدید آن ها مواجه شد. او در تارودنت (مرکز سوس) شیعیان آن جا را قتل عام کرد. (46)

آثار حاکمیت اندیشه مالک
یوسف از فتواى غزالى به نفع بسط قدرت مرابطین در آندلس و سودان سود جست، اما در رواج اندیشه غزالى با شکست مواجه شد. چون اعتقادات مالک در مغرب از چند قرن پیش ذهن فقهاى مالکى را تحت سلطه مطلق خود داشت و ذهن عموم مردم را در چار چوب هاى محدود خود محصور کرده بود. این جمله مشهور مالک (47) که گفت: ((الاستوإ معلوم و الکیف مجهول و الایمان به واجب و السوال عنه بدعه)) (48) هر گونه سوال در مورد مسائل عقیدتى را ممنوع کرد و کاربرد عقل را در حوزه اصول دین مهجور ساخت. به عقیده او هر گونه استدلال عقلى پیرامون نصوص قرآنى، منجر به تشبیه مى شود. لذا فقهاى مرابطى با هر گونه عقل گرایى در پیرامون نصوص به شدت بر خورد مى کردند. آن ها به پیروى از نظر مالک، جمود بر اندیشه سلف را مى خواستند و هر چیزى را که با سنت سلف مخالف بود بدعت مى شمردند. (49)
خیر امور الدین ما کان سنه
و شر الامور المحدثات البدائع (50)
اوضاع در آندلس به همین ترتیب بود. ((یوسف بن محمد بن طملوس)) (م620ه’) مى نویسد: (51) با ورود خبر دعوت غزالى به آندلس، گوش مردم با اخبارى آشنا شد که تاکنون به گوش آن ها نخورده بود؛ حرف هاى صوفیه و عقاید سایر فرق براى آن ها آشنا نبود، لذا مى گفتند که اگر کفر وزندقه در دنیا وجود دارد، در همین کتب غزالى است. توجه غزالى به علوم مکاشفه، باعث موضع خصمانه فقهاى مغرب نسبت به او شد. (52)
فقهاى مالکى، سرانجام خصومت با علم کلام را در دل امیرالمسلمین جاى دادند و هجوم گسترده اى علیه غزالى در دوره حکومت مرابطین در مغرب و آندلس آغاز شد. ابتداى این معارضه، به صورت نقد علمى افکار غزالى بود که توسط ((ابن باجه)) و سپس ((ابوبکر طرطوشى)) (م533) انجام گرفت.
فیلسوف آندلس و آغازگر جریان فلسفه در آن جا: ((ابى بکر محمدبن باجه)) (م522 ه’)، حدود بیست سال در امور سیاسى دولت مرابطین در مغرب و آندلس دخالت داشت. (53) او در سرقسطه در کنار ((ابوبکر بن ابراهیم بن تا فلوت المسوفى)) ـ امیر مرابطى سرقسطه ـ بود. (54) و در اشعارى نیز مخدوم خود را مدح کرده است. (55) سرقسطه توسط ((بنى هود)) به عنوان مرکزى براى مطالعات فلسفى در آمده بود و به علت نزدیکى به دول مسیحى شمال اسپانیا، زمینه اى براى رواج علوم عقلى در آن جا وجود داشت و لذا در حوزه علوم عقلى و منطق پیشرفت هایى در آن جا حاصل شده بود. (56) این وضعیت، تا زمان على بن یوسف که به تحریک فقهاى مالکى، شهرهاى ((ثغراعلى)) را تصرف کرد، ادامه داشت. (57)
((مقتدربن هود)) (م474ه’)، خود کتابى در زمینه فلسفه و ریاضى نوشت. فرزند او ((موتمن)) (م478ه’) نیز از جمله فلاسفه بود (58) و رساله اى به نام ((الاستکمال)) در زمینه ریاضى نوشت. (59)
ابوبکر طرطوشى در عهد ((مستعین بن موتمن)) در مورد حکومت نظریات جدیدى ارایه کرد و در عرصه سیاست دست به نوآورى زده که (60) ((ابن خلدون)) نظریات او در مسایل سیاسى (مانند علل پیروزى در جنگ) را مورد بررسى و نقد قرار داده است. (61) در آن زمان، بسیارى از کسانى که به علوم عقلى اشتغال داشتند، به ثغراعلى گریختند. بزرگانى از حاملان فلسفه یهود، چون ابن الفوال (62) و ابوالفضل بن حسداى اسرائیلى (63) نو مسلمان ملقب به فیلسوف ـ کارگزار مرابطین ـ نیز در سرقسطه به سر مى بردند. (64) با سقوط سر قسطه در 512 ه’، ابن باجه به اشبیلیه و سپس شاطبه و بعد به مغرب رفت. در حوزه سرقسطه، پیشرفتهایى نیز در عصر مرابطین در زمینه منطق به وجود آمد. (65)
ابن باجه نظریه معرفت غزالى را که در آن براى عقل نقشى قائل نیست نقد کرد و آن را مردود دانست. او الهام را مصدر معرفت ندانست و نظریه غزالى که تنها راه حصول معرفت را تنسک مى داند نادرست شمرد و گفت غزالى در ((المنقذ من الضلال)) آرإ شخصى خود را آورده و خود و دیگران را گمراه کرده است. (66) در نظریه معرفتى اى که ابن باجه ارایه کرد، انسان با غلبه قواى عقلانى بر قواى حیوانى و تجرد از رذایل اجتماعى، مى تواند به عقل فعال متصل شده و به نهایت معرفت برسد. (67)
((ابو عبدالله محمدبن على مازرى)) (536ه’) نیز کتابى به نام ((الکشف و الانبإ على المترجم بالاحیإ))، بر رد غزالى نوشت. (68) سایر کتب غزالى نیز در اواخر دولت مرابطین مورد اعتراض و انتقاد شدید فقها و علماى مرابطى قرار گرفت. ((ابن حرزهم)) (559) ـ فقیه وصوفى مغربى اهل فاس و رئیس فقهاى آن دیار ـ آرإ غزالى را نقد کرد و آن ها را بدعت و خلاف سنت تشخیص داد (69) و به سوختن کتاب ((احیإالعلوم)) فتوا داد (70)؛ اما با مطالعه مجدد کتاب احیإالعلوم تغییر عقیده داد! برخورد دوگانه او با آثار غزالى نشان مى دهد که مبارزه با اندیشه هاى کلامى و فلسفى در مغرب و آندلس، بیشتر جنبه سیاسى داشته است. البته ترس از رواج مذاهب دیگر ـ به ویژه تشیع (71) ـ نیز از مهم ترین علل مبارزه با اندیشه هاى غزالى در آن سامان بوده است. (72) ((قاضى عیاض)) (م 544 ه’) نیز مانند معاصران خود، به سوزاندن کتاب غزالى فتوا داد و براى نشر اندیشه مرابطان چندین بار به آندلس سفر کرد. (73)
((ابن طفیل)) به وجود این بحران سیاسى فرهنگى اشاره دارد و مى نویسد: در حقیقت آشوب هاى سیاسى، از اهم اسباب عدم رواج تحقیقات فلسفى در آندلس بوده است. (74) ((حناالفاخورى)) مى نویسد: شاید سخت ترین حمله اى که به غزالى از جانب فقها و متکلمین صورت گرفته، در مغرب بوده است. (75) علت مخالفت فقهاى مالکى با کتاب هاى غزالى بویژه کتاب احیإ علوم الدین، در انتقاد شدیدى بود که او از آن ها در این کتاب کرده بود. (76) غزالى فقه را علم دنیایى خواند و فقها را به حقیقت علم که به عقیده او از راه تصوف حاصل مى شد، فرا خواند.
على بن یوسف سیاستى پیشه کرد که بر اساس آن، نفوذ فقها را در دولت مرابطین شدت بخشید. (77) قاضى قرطبه: ((ابو عبدالله محمدبن حمدون))، پیشواى مخالفت با علم کلام بود و به اشاره او در سال 505 ه’، کتاب احیإ علوم الدین غزالى، طى مراسمى در صحن جامع قرطبه سوزانده شد. (78) ابن تاشفین جریان کتاب سوزى فلسفه و علوم عقلى را که در آندلس نزد عوام و خواص معمول بود، (79) دوباره احیإ کرد و حاملان فلسفه را پست و خوار نمود. (80) البته او این کار را براى محبوبیت در نزد عوام که نسبت به فلسفه تنفر داشتند انجام داد.
مراکشى (م 647 ه’) مى نویسد: مردم در این زمان هر کس را که به علم کلام مشغول بود، تکفیر مى کردند. فقهاى مالکى نیز کلام را نوعى بدعت در دین به حساب مىآوردند و فقط علم فروع را مجاز مى شمردند. آن ها کینه کلام را در دل امیرالمسلمین جاى دادند، تا آن جا که او دستور داد کتب غزالى در مغرب سوزانده شود و هر کس از کتاب هاى او در اختیار دارد به شدت مجازات گردد. (81)
سرانجام، حاکمیت بیش از حد فقهاى مالکى بر دولت مرابطى منجر به سرکوب جریان اندیشه کلامى و فلسفى در مغرب و آندلس شد واندیشه ها و کتب کلامى و فلسفى مطرود اعلام گردید. ((سلاوى)) مى نویسد: کتاب سوزى آثار غزالى، زشت ترین حادثه دوران مرابطان بود. (82)
این کتاب سوزى و عقل گریزى نشان مى دهد که مرابطین علیرغم پیشرفت هاى سیاسى در اتحاد میان مغرب و آندلس، از لحاظ فکرى شکست خورده بود. البته در مغرب و آندلس، در ضرورت به کارگیرى منطق در مجادلات اختلافى نبود و علما موضع موافق با منطق داشتند ـ زیرا منازعات دینى و فلسفى با مذاهب و ادیان مختلف ـ بویژه در قیروان ـ ضرورت به کارگیرى منطق را ثابت کرده بود ـ اما این ضرورت با الفاظ دیگرى همراهى مى شد؛ لذا ((خشنى)) (م 286 ه’) از طبقاتى از اهل سنت نام مى برد که ((جدل)) را انتخاب کردند زیرا از به کار بردن نام منطق کراهت داشتند. (83)
قدرت دولتى در مغرب و آندلس هم چنان تحت سلطه روزافزون فقها باقى ماند و مرابطین در آندلس علیرغم بر انداختن ملوک الطوائفى نتوانستند از نفوذ فقها در آندلس بکاهند، بلکه نفوذ ایشان در دوران على بن یوسف به اوج خود رسید، تا آن جا که او هیچ کارى را بدون مشورت با چهار فقیه انجام نمى داد. (84) نتیجه حاکمیت مطلق فقها بر دولت مرابطى، متوقف شدن جریان فلسفه در مغرب و آندلس بود!
در اثر منازعات میان شیعه و سنى، شخصیت فکرى و فرهنگى متفاوتى در مغرب و آندلس حاکم شده بود. حاکمیت تسنن در شرق جهان اسلام، باعث ایجاد چالش فرهنگى عمیقى بین شیعه و سنى در غرب جهان اسلام شد. در نتیجه تلاش هاى ادریسیان در ایجاد مدرسه فاس و رواج اندیشه فلسفى در آن، در ظلمت عقل ستیزى مرابطین محو شد و مرابطین با تصرف فاس در 454 ه’ صدها نفر را در ((جامع قرویین)) قتل عام کردند. (85)
مرابطین در آغاز ورود به آندلس، در جهت گسترش اهداف خلافت عباسى فضاى فرهنگى بازى را ایجاد کردند که در نتیجه آن برخى از افراد، موفق به انجام تحقیقات فلسفى شدند؛ ولى به زودى آنان سیاست مخالفت با اندیشه محض فلسفى راپیشه کردند و فلسفه و کلام ـ مانند گذشته ـ محدود به افراد خاصى شد که در ارتباط با دولت بودند. دولت مرابطى با روش هاى ارتجاعى خود حرکت اندیشه فلسفى در آندلس را از پیشرفت باز داشت. (86) على بن یوسف در سال 507 در نامه اى که به علماى بلنسیه نوشت، همه کتب کلام و فلسفه واصول را کتب بدعت خواند. (87)
ابن باجه (م 533 ه’) که در ایام مستعین (503 ه’) آخرین امیر بنى هود بالیده بود، هنگام ورود مرابطان به سرقسطه اعتماد آن ها را جلب کرد. او کاتب ابوبکر بن ابراهیم بن تیفلویت (والى مرابطین در سرقسطه) شد. با سقوط سرقسطه به دست ((الفونس ششم)) در 511 ه’، او به ((المریه)) و سپس ((غرناطه)) رفت و سرانجام در فاس اقامت گزید. او اولین اندیشمند آندلس است که همه کتب فلسفى در شرق اسلامى و اسپانیا را که تا عهد حکم دوم (350 ـ 366ه’) تإلیف شده بود، گرد آورد و مورد مطالعه و نقد قرار داد و علوم فلسفى را در آندلس رواج داد. (88) ابن طفیل، به فضل ابن باجه نسبت به سایر کسانى که در آندلس به فلسفه پرداختند، اشاره دارد. (89) هم چنین او قدیمى ترین فیلسوف آندلس است که به فلسفه مشإ پرداخت و آرإ ارسطو، فارابى، ابن سینا و غزالى را مورد توجه قرار داد (90) و بسیارى از آثار ارسطو (91) و کتاب منطق فارابى را شرح کرد. (92)
ابن باجه به علت درگیرى 20 ساله در امور سیاسى مغرب و آندلس، از نزدیک با اوضاع آشفته فکرى آن جا آشنا بود. او همواره به دنبال راه حلى فلسفى براى بیان موقعیت جامعه خود بود. و فلسفه را ابزارى براى رستگارى ونجات انسان از این وضعیت مى دانست، لذا در موقعیت سیاسى اى که داشت، به عنوان یک فیلسوف سیاسى نظریات مهمى در مورد سعادت فرد و جامعه ارایه داد (93) و همانند فارابى به طرح ((مدینه فاضله)) پرداخت. (94) ابن باجه با نوشتن رساله ((تدبیرالمتوحد))، (95) و رساله ((اتصال الانسان بالعقل الفعال)) به آزادى فکر و اندیشه ونقش عقل در سعادت انسان ـ قبل از شرع ـ تإکید کرد. (96)
نظریات ابن باجه در جامعه اى که هر گونه عقل گرایى در آن با تنفر عمومى و سرکوب شدید دولتى روبه رو مى شد، مورد استقبال قرار نگرفت. ((فتح بن خاقان)) از کارگزاران صاحب نفوذ دولت مرابطین که به کینه توزى با ابن باجه و ضدیت با اندیشه فلسفى معروف است، عقاید او را باطل دانست و در ضمن اشعارى او را هجو کرد. (97) سرانجام نیز ابن باجه، بعد از تحمل رنج و محدودیت فراوان در شهر فاس مسموم و کشته شد!
نکته مهمى که ابن باجه در آثار خود بر آن تإکید ورزید، مساله ((امکان رسیدن به نهایت معرفت عقلى از طریق اتصال به عقل فعال)) بود که نشانه اهمیت فراوان عقل انسانى در نزد او است. همین نکته، مورد توجه ابن طفیل (شاگرد ابن باجه) قرار گرفت و سپس توسط ((ابن رشد)) (م 595 ه’) توسعه یافت.

سقوط فرهنگى مرابطان
دولت مرابطین، کمتر از یک قرن در مغرب و آندلس دوام آورد؛ البته عوامل زیادى به سقوط آن ها کمک کرد، اما یقینا مهم ترین آن ها اتخاذ ((سیاست نادرست فرهنگى)) بود. آن ها با مهم ترین مساله فرهنگى مطرح در آن زمان، برخورد مناسبى نداشتند و در صدر مسایل عقیدتى، ((تعیین نسبت مناسب میان عقل و شرع)) قرار داشت.
جدا کردن فلسفه از کلام، (98) رها کردن مذهب اشعرى (99) و ترک تإویل، پایه هاى حکومت مرابطان را لرزاند و مشکلات زیادى را براى آن ها به بار آورد. مخالفت با هرگونه تإویل و تإصیل، منجربه تشبیه و تجسیم شد و زمینه را آماده ساخت که ((ابن تومرت)) به اتهام تشبیه و تجسیم، آنان را کافر بنامد. ((ابن الابار)) از ((ابو حفص عمربن یحیى)) ـ کسى که کار تاشفین بن على بن یوسف را ساخت ـ با عنوان خاموش کننده آتش فتنه تجسیم نام برده است. (100)
نابودى بى رحمانه ملوک الطوائف، جلوگیرى از هرگونه عقل گرایى، حاکم شدن فهم ظاهرى در درک نصوص و آیات قرآن و روایات، کشتن مقتداى فلاسفه آندلس: ابن باجه، و سوزاندن کتب غزالى، سقوط مرابطان را به دنبال داشت. سلاوى مى نویسد که سوزاندن کتاب احیإ علوم دین غزالى باعث سقوط حکومت مرابطین شد. (101)
مقابله با اندیشه غزالى، چالش وسیعى را به همراه داشت و زمینه را براى ایجاد بحران علیه ملثمین آماده ساخت. از جمله بزرگ ترین حوادثى که بر این اساس به وجود آمد، شورش ((ابن قسى)) در غرب آندلس بود.
((احمد بن الحسین القسى)) که مردى رومى الاصل بود و در خزانه دارى ملثمین کار مى کرد، ناگهان ادعاى زهد و تصوف نمود، اموال خود را فروخت و صدقه داد، به شهر المریه (مرکز تصوف در آندلس) رفت و به خواندن کتاب هاى غزالى تظاهر نمود. ابن الابار مى نویسد: او با خواندن کتب غزالى قصد داشت همه هواداران او را که با ملثمین مخالف بودند به دور خود جمع کند. وى در این کار موفق هم شد و نهضت ((المریدین)) را ایجاد کرد. اما هدف اصلى او از آغاز، برافروختن آتش ((فتنه مخالفت با غزالى)) علیه مرابطین بود. سرانجام هواداران او به سال 535 هجرى قلعه ((مرتله)) را تصرف کردند و دعوت ابن قسى را آشکار ساختند. مردم ((یابره)) و ((شلب)) نیز به آن ها پیوستند و به این ترتیب، غرب آندلس از دست ملثمین خارج شد. (102)
تعصب شدید بر مذهب مالک و طرد مذهب شافعى نیز از عوامل مهمى بود که زمینه سقوط آن ها را فراهم ساخت. مراکشى نیز در مورد سقوط آنان مى نویسد: دنیاگرایى فقهاى مرابطین، از دیگر عوامل سقوط آن ها بود. (103)

نتیجه
O نتیجه حرکت دینى و نظامى ـ سیاسى مرابطین در آندلس و مغرب، پیدایش دولتى متعصب نسبت به اسلام بود که نیروى نظامى آن پیشرفت دول مسیحى را در آندلس، به ظاهر سد نمود. به گفته برخى از محققین، مرابطین اسلام را در آندلس نجات دادند؛ (104) اما آن ها فقط مرحله دیگرى از سیاست هاى دولت عباسى در مقابله با تشیع را اجرا کردند!
O مرابطین عادات بربرى خود را بر جریان فرهنگ و تمدن در غرب تحمیل نمودند. (105) از این رو، تعصب مذهبى و آزار و محنت فلاسفه و متکلمین آزاد، نسبت به دوره اموى افزایش یافت. مراکشى در این باره مى نویسد: در دوره مرابطان همه چیز در حال بازگشت به حالت ابتداى سقوط بنى امیه در آندلس بود. (106) از این سخن او به دست مىآید که آن ها نه تنها دستاوردهاى ملوک الطوایف را نابود ساختند، بلکه تشنج ناشى از دوره آغازین فتنه ملوک الطوایف را دوباره به صورت حادترى برقرار نمودند. با دیدن همین اوضاع، یکى از کارگزاران و کاتبان دربار مرابطین که از آن جا اخراج شده بود آن ها را مورد انتقاد شدید قرار داد و توصیه کرد که دوباره نقاب بر چهره زنند، به صحرا برگردند و جزیره را از لوث وجود خود پاک کنند. (107)
O حضور ناموفق آن ها در آندلس، اذهان و اندیشه هاى غرب مسیحى را به ایجاد جنگ هاى صلیبى تحریک کرد، لذا حضور آن ها در آندلس نه تنها سودى در بر نداشت، بلکه اندک پیشرفت موجود در آن جا را نیز بر باد دادومشکلاتى بر کوه عظیم مشکلات جهان اسلام ـ که در آن روزگار به شدت از تفرقه رنج مى بردو فشار نیروهاى صلیبى را تحمل مى کرد ـ افزود. در حقیقت، مرابطین نتوانستند از نیروهاى عظیم بربر استفاده مناسبى ببرند.
O البته تاکنون، نظریات متناقض و صد در صد مخالفى هم در مورد نتایج حرکت مرابطین در آندلس عرضه شده است؛ به طورى که برخى از محققین اصرار دارند که حضور مرابطین در آندلس صد در صد سودمندبوده است.
O انتقاد غزالى از فقها، نه در شرق نتیجه عاجل و مفیدى داشت و نه در غرب مقبول افتاد. برعکس در آن جا با عکس العمل تند فقهاى مرابطین روبرو شد و دولت مرابطین را با بحران غزالى مواجه ساخت، که گروهى از مورخین پیدایش این بحران را نیز در سقوط مرابطین دخیل دانسته اند.
O مالک بن وهیب ـ که به گفته مراکشى بر فلسفه مسلط بود ـ دستگاه حاکمه مرابطین را براى سرکوب ((کلام عقلى شده غزالى)) به کار گرفت. این حادثه در حقیقت رویارویى دو فیلسوف شرق و غرب جهان اسلام با هم بود که به پیروزى ((کلام غیر عقلانى و غیر تإویلى)) مرابطین بر ((کلام عقلانى شده)) غزالى منجر گردید.
اما حقیقت این است که مالک بن وهیب همان برخورد را در مغرب با فلسفه داشت که غزالى در شرق؛ زیرا هر دوى آن ها با شدت متفاوتى فلسفه رابه نفع کلام دولتى فرو کوفتند!
O از جمله دیگر آثار منفى برانداختن ملوک الطوائف توسط مرابطین نیز، محروم ماندن جهان اسلام از نتایج رشد اندیشه هاى فلسفى بود که سرانجام نصیب اروپا شد!

منابع
ـ ابن اثیر، عزالدین، الکامل فى التاریخ، چاپ سوم (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1418).
ـ ابن الابار، احمد بن محمد، الحله السیرإ، تحقیق حسین مونس، چاپ دوم (بیروت، دارالمعارف، 1985).
ـ ابن باجه، ابوبکر محمد بن یحیى، تعالیق على المنطق الفارابى، تحقیق ماجد فخرى، چاپ دوم (بیروت، دارالمشرق، 1994).
ـ، رسائل ابن باجه الالهیه، تحقیق ماجد فخرى، چاپ دوم (بیروت، دارالنهار للنشر، 1991).
ـ، شرح السماع طبیعى لارسطوطالیس، تحقیق ماجد فخرى، چاپ دوم (بیروت، دارالنهار للنشر، 1995).
ـ ابن جلجل، سلیمان، طبقات الاطبإ والحکما، تحقیق فواد سعید، چاپ اول (قاهره، مطبعه المعهد العلمى الفرنسى للاثار الشرقیه، 1995م).
ـ ابن حزم، على بن احمد، رسائل، تحقیق دکتر احسان عباس، چاپ اول (بیروت، الموسسه العربیه للدراسات و النشر، 1983) ج 4.
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبد الحمید آیتى، چاپ اول (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1370) ج 5.
ــ، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادى، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1353).
ـ ابن سعید مغربى، على بن موسى، المغرب فى حلى المغرب، چاپ اول (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1417).
ـ ابن طفیل، ابوبکر محمد بن عبدالملک، زنده بیدار، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1351).
ـ ابن عربى، محمد بن عبدالله، العواصم من القواصم، چاپ سوم (بیروت دارالجیل، 1414).
ـ ارسلان، امیر شکیب، الحلل السندسیه فى الاخبار و الاثار الاندلسیه، چاپ اول (بیروت، منشورات محمد على بیضون، دارالکتب العلمیه، 1417 ه’).
ـ حتى، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ اول (تهران، کتابفروشى حاج محمدباقر کتابچى، 1344).
ـ الحموى، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، چاپ دوم (بیروت، دار صادر، بى تا).
ـ خشنى، محمد بن عبدالسلام، طبقات علمإ افریقیه، چاپ اول (قاهره، مکتبه مدبولى، 1993م).
ـ ذهبى، شمس الدین محمد، سیر اعلام النبلإ، چاپ اول (بیروت، موسسه الرساله، 1405).
ـ السلاوى، احمدبن خالد الناصرى، الاستقصإ لاخبار الدول المغرب الاقصى، چاپ اول (بى جا، بى تا).
ـ عنان، محمد عبدالله، تاریخ دولت اسلامى در آندلس، ترجمه عبدالحمید آیتى، چاپ اول (تهران، انتشارات کیهان، 1367).
ـ غزالى، ابو حامد، ترجمه احیإ علوم الدین، ترجمه موید الدین محمد خوارزمى، به کوشش خدیوجم، چاپ اول (تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1351).
ـ غنیمى، عبدالفتاح، موسوعه المغرب العربى، چاپ اول (قاهره، مکتبه المدبولى، 1994 م).
ـ الفاخورى، حنا، تاریخ فلسفه در جهان اسلامى، چاپ اول (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1367).
ـ الفیومى، محمد ابراهیم، تاریخ الفلسفه الاسلامیه فى المغرب و الاندلس، چاپ اول (بیروت، دارالجیل، 1997).
ـ قاضى صاعد آندلسى، صاعد بن احمد، التعریف بطبقات الامم، مقدمه تصحیح و تحقیق دکتر جمشید نژاد، چاپ اول (تهران، نشر هجرت، 1376).
ـ قاضى عیاض، عیاض بن موسى، تراجم اغلبیه، تحقیق محمد الطالبى، چاپ اول (تونس، طبع بالمطبعه الرسمیه للجمهوریه التونسیه، 1968).
ـ، ترتیب المدارک، تحقیق محمد بن تاویت طبخى، چاپ اول (رباط، وزارت اوقاف و شوون الاسلامیه، بى تا).
ـ القفطى، جمال الدین على، تاریخ الحکمإ قفطى، ترجمه فارسى از قرن یازدهم، به کوشش بهین دارایى، چاپ دوم (تهران، دانشگاه تهران، 1371).
ـ المراکشى، عبدالواحد، المعجب، چاپ اول (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1419).
ـ، وثایق المرابطین و الموحدین، چاپ اول (بیروت، مکتب الثقافه الدینیه، 1997).
ـ مقرى، احمدبن محمد، نفخ الطیب، تحقیق احسان عباس، چاپ اول (بیروت، دار صادر، 1968).
ـ النجار، عبدالمجید عمر، فصول فى الفکرالاسلامى بالمغرب، چاپ اول (بیروت، دارالغرب الاسلامى، 1992).

پى نوشت ها:
1. عبدالرحمن بن محمد ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادى، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1353) ج 1، ص 280.
2. به علت این که آن ها براى محافظت خود از آفتاب سوزان صحرا، نوعى روبند به صورت مى زدند، به ملثمین (نقابداران یا روبستگان) معروف شدند. وجوه دیگرى هم براى این نامگذارى ذکر کرده اند. ر. ک: عزالدین ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، چاپ سوم (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1418 ه’) ج 8، ص 331.
3. عبدالواحد مراکشى، المعجب، چاپ اول، (بیروت، داراالکتب العلمیه، 1419) ص 66.
4. صاعد بن احمد قاضى صاعد آندلسى، التعریف بطبقات الامم، چاپ اول، مقدمه، تصحیح و تحقیق دکتر جمشید نژاد، (تهران، نشر هجرت، 1376) ص؛ 235 احمد بن محمد مقرى، نفخ الطیب، تحقیق احسان عباس، چاپ اول (بیروت، دار صادر، 1968) ج 1، ص 221.
5. التعریف بطبقات الامم، ص 242.
6. سلیمان ابن جلجل، طبقات الاطبإ والحکما، تحقیق فواد سعید، چاپ اول (قاهره، مطبعه المعهد العلمى الفرنسى للاثار الشرقیه، 1995م) ص 92.
7. عیاض بن موسى قاضى عیاض، تراجم اغلبیه، تحقیق محمد الطالبى، چاپ اول (تونس، طبع بالمطبعه الرسمیه للجمهوریه التونسیه، 1968) ص 37، ص 115.
8. التعریف بطبقات الامم، صص 266، 267.
9. همان، ص 269، 270.
10. همان، ص 271.
11. على بن موسى ابن سعید مغربى، المغرب فى حلى المغرب، چاپ اول، (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1417) ج1، ص74.
12. على بن احمد ابن حزم، رسائل، تحقیق دکتر احسان عباس، چاپ اول، (بیروت، الموسسه العربیه للدراسات و النشر، 1983) ج 4، ص 35.
13. التعریف بطبقات الامم، ص 266، 267 و…
14. همان، ص 277.
15. همان، ص 278.
16. همان، ص 235.
17. محمد عبدالله عنان، تاریخ دولت اسلامى در آندلس، ترجمه عبدالحمید آیتى، چاپ اول (تهران، انتشارات کیهان، 1367) ج 1، ص 333، به نقل از المقتبس، ج 3، ص 9.
18. التعریف بطبقات الامم، ص 246.
19. همان، ص 246.
20. مقدمه ابن خلدون، ج 2، ص 876.
21. محمد ابراهیم الفیومى، تاریخ الفلسفه الاسلامیه فى المغرب و الاندلس، چاپ اول، (بیروت، دارالجیل، 1997) ص94.
22. عیاض بن موسى قاضى عیاض، تراجم اغلبیه، ص: 416 ((ابن المشاط یطلب مذهبه و لم یجده؛ ابن المشاط به دنبال مذهب خود رفت و آن را نیافت)).
23. همان، ص 415.
24. المغرب فى حلى المغرب، ج 1، ص 275.
25. عبدالفتاح غنیمى، موسوعه المغرب العربى، چاپ اول (قاهره، مکتبه المدبولى، 1994 م) ج3، ص813.
26. مقدمه ابن خلدون، ج 2، ص 947.
27. برغواطیین، یکى از قبایل بزرگ بربر و از دشمنان لمتونه، قبایلى بودند که برخى از دولت هاى شیعى مانند بنى حمود با حمایت آن ها روى کار آمدند. حاجب برغواطى حاکم سبته تا آخرین لحظه در سبته در برابر ورود یوسف بن تاشفین به آندلس مقاومت کرد.
28. تاریخ الفلسفه الاسلامیه، ص، 240.
29. عبدالرحمن بن محمد ابن خلدون، العبر، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحمید آیتى، چاپ اول (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1370) ج 5، ص 194.
30. همان، ص 193.
31. المعجب، ص 98.
32. ابى العباس شمس الدین احمد ابن خلکان، وفیات الاعیان، چاپ اول (بیروت، دار احیإ التراث العربى، 1998) ج 2، ص 335.
33. محمد بن عبدالسلام خشنى، طبقات علمإ افریقیه، چاپ اول (قاهره، مکتبه مدبولى، 1993م) ص 61، ص 28.
34. المعجب، ص 121.
35. احمد بن محمد مقرى، نفخ الطیب، ج 3، ص 479
36. دولت ابن تاشفین على، در اوج کمال و خالى از هر گونه عیب و نقص بود. اما شیطان، مالک بن وهیب را، به طور پنهانى در این دولت نفوذ داد.
37. عبدالمجید عمر النجار، فصول فى الفکر الاسلامى بالمغرب، چاپ اول (بیروت، دارالغرب الاسلامى، 1992) ص 28، به نقل از معالم الایمان، ج 3، ص 160.
38. همان، ص 14
39. همان، ص 29.
40. همان، ص 30، 34، 35.
41. العبر، ج 5، ص 191،؛ 192 احمدبن خالد الناصرى السلاوى، الاستقصإ لاخبار الدول المغرب الاقصى، چاپ اول (بى جا، بى تا) ص 109.
42. نفخ الطیب، ج 2، ص 36.
43. محمد بن عبدالله ابن عربى، العواصم من القواصم، چاپ اول، (بیروت، دارالجیل، 1414) صفحات متعدد.
44. المعجب، ص؛ 66 الاستقصإ، ج 1، ص 122
45. تاریخ ابن خلدون، ج 5، ص 191، 192.
46. تاریخ ابن خلدون، ج 5، ص؛ 189 الاستقصإ، ج 1، ص 102.
47. ابوالفضل عیاض بن موسى قاضى عیاض، ترتیب المدارک، تحقیق محمدبن تاویت طبخى، چاپ اول (رباط، وزارت اوقاف و شوون الاسلامیه، بى تا) ج 2، ص 29.
48. مفهوم ((استوإ)) در آیه شریفه ((الرحمن على العرش استوى)) ظاهر و معلوم است، اما کیفیت استوا مشخص نیست و ایمان به آن واجب است و سوال در مورد کیفیت آن، بدعت و خروج از دین به حساب مىآید.
49. مقدمه ترتیب المدارک، ج1، ص 14.
50. بهترین امور سنت ها هستند و بدترین چیزها مطالب جدید بدعتآمیز مى باشند.
51. تاریخ الفلسفه الاسلامیه، ص 118، به نقل از المدخل الى صناعه المنطق، ص 12.
52. مقدمه ترتیب المدارک، ص یج.
53. تاریخ الفلسفه الاسلامیه، ص 118، به نقل از المدخل الى صناعه المنطق، ص12.
54. تاریخ ابن خلدون، ج 5، ص 195.
55. المغرب فى حلى المغرب، ج 2، ص 94.
56. امیر شکیب ارسلان، الحلل السندسیه فى الاخبار و الاثار الاندلسیه، چاپ اول، (بیروت، منشورات محمد على بیضون، دارالکتب العلمیه، 1417ه’)، ج 1، جزء 2، ص 118.
57. المغرب فى حلى المغرب، ج 2، ص 355.
58. نفخ الطیب، ج 2، ص193.
59. نفخ الطیب، ج 1، ص 441.
60. المغرب فى حلى المغرب، ج 2، ص 342.
61. مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص533.
62. التعریف بطبقات الامم، ص 278
63. همان، ص 279.
64. الحلل السندسیه، ج 1، جزء 2، ص 118.
65. التعریف بطبقات الامم، ص 266، 267، 278، 279.
66. ابوبکر محمدبن یحیى ابن باجه، رسائل ابن باجه ـ رساله الوداع، تحقیق ماجد فخرى، چاپ دوم، (بیروت، دارالنهار للنشر، 1991) ص 121.
67. ابوبکر محمد بن یحیى، رسائل ابن باجه، الالهیه، رساله الاتصال، ص 165.
68. محمد ابراهیم الفیومى، تاریخ الفلسفه الاسلامیه فى المغرب و الاندلس، چاپ اول (بیروت، دارالجیل، 1997)، ص؛ 117 نفخ الطیب، ج 2، ص 156، 159.
69. الاستقصإ، ج 1، ص؛ 29 حنا الفاخورى، تاریخ فلسفه در جهان اسلامى، چاپ اول (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1367) ص 596.
70. مقدمه ترتیب المدارک، ج 1، ص یز.
71. حسین مونس، بزرگ ترین خدمت مرابطین را پایان دادن به کفر برغواطه در شمال مغرب اقصى مى داند. ر. ک: عبدالواحد المراکشى، وثایق المرابطین و الموحدین، چاپ اول (بیروت، مکتب الثقافه الدینیه، 1997)، ص 25.
72. علماى مالکى کتب زیادى علیه شافعى تدوین کردند. ر. ک: طبقات علمإ إفریقیه، ص 61.
فقیه و متکلم ابو عثمان بن حداد (م 302 ه’) کتابى در رد شافعى نوشت. او مناظراتى با ابوعبدالله شیعى داشت و نسبت به آراى ابوحنیفه نظر بسیار مخالف داشت. ر. ک: تراجم اغلبیه، صص 353، 354.
73. مقدمه ترتیب المدارک، ج 1، ص ید.
74. ابوبکر محمد بن عبدالملک ابن طفیل، زنده بیدار، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1351) ص 29
75. حنا الفاخورى، تاریخ فلسفه در جهان اسلامى، ص 596
76. ابو حامد غزالى، احیإ علوم الدین، ترجمان موید الدین محمد خوارزمى، به کوشش خدیوجم، چاپ اول (تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1351) ص 85.
77. وفیات الاعیان، ج 2، ص؛ 487 المعجب، ص 121.
78. احمد بن خالد الناصرى السلاوى، الاستقصإ، ج 1، ص 129.
79. نفخ الطیب، ج1، ص 222.
80. شمس الدین محمد ذهبى، سیر اعلام النبلإ، چاپ اول (بیروت، موسسه الرساله، 1405) ج 20، ص124.
81. المعجب، ص 121.
82. الاستقصإ، ج1، ص 129.
83. طبقات علمإ افریقیه، ص 61.
84. المعجب، ص 121.
85. الاستقصإ، ج1، ص 108.
86. تاریخ الفلسفه الاسلامیه فى المغرب، ص 166.
87. المعجب، ص 121.
88. رسائل ابن باجه، ص 178.
89. زنده بیدار، ص22.
90. رسائل ابن باجه، ص 177.
91. ابوبکر محمدبن یحیى ابن باجه، شرح السماع طبیعى لارسطوطالیس، تحقیق ماجد فخرى، چاپ دوم (بیروت، دارالنهار للنشر، 1995).
92. ابوبکر محمدبن یحیى ابن باجه، تعالیق على المنطق الفارابى، تحقیق ماجد فخرى، چاپ اول (بیروت، دارالمشرق، 1994).
93. رسائل ابن باجه، رساله تدبیر المتوحد، ص 41.
94. همان، ص 42.
95. همان، ص 43.
96. همان، ص 55.
97. وفیات الاعیان، ج2، ص 432
98. مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص947.
99. همان، ص 44.
100. احمدبن محمد ابن الابار، الحله السیرإ، تحقیق: د. حسین مونس، چاپ دوم (بیروت، دارالمعارف، 1985) ج2، ص 195.
101 الاستقصإ، ج1، ص 129.
102. الحله السیرإ، ج 2، ص 197، 198، 199. صوفى و متکلم بزرگ ابن برجان (م 536 ه’.)، قبلا زمینه چنین خیزش عظیمى را در جنوب آندلس فراهم ساخته بود. ابن قسى موفق شد از این وضع بهره مناسب را در مقابله با دولت مرابطین به دست آورد. ابن برجان کانون قدرتمندى براى انتشار اندیشه هاى صوفیانه غزالى در اشبیلیه پایتخت آندلسى مرابطین ایجاد کرده بود. نفوذ او در آندلس، نشانه پیروزى اندیشه غزالى در جنوب آندلس بود، به طورى که از ابن برجان به عنوان غزالى آندلس، نام برده اند. اهمیت او در تإکید بر نظریه معرفت غزالى بود که بر نقش اساسى دل در حصول معرفت به وسیله تزکیه آن از راه سیر و سلوک صوفیانه، اصرار مى رزیدند. طیف بزرگى از علماى مغرب و آندلس تحت تإثیر اندیشه هاى ابن برجان در مورد غزالى بودند. ((ابن عریف))، ((ابو عبدالله دقاق فاسى)) و ((ابن حرزهم)) از جمله این دانشمندان بودند. (ر. ک: سیر اعلام النبلإ، ج20، ص 111). حفظ موقعیت اشبیلیه، على بن یوسف را وادار کرد که ابن برجان و برخى از علماى همفکر او را به مراکش احضار نماید. به دنبال این سیاست، ابن برجان به دستور على بن یوسف بن تاشفین به قتل رسید. (ر. ک: همان، ص 73 و 124). بررسى بیشتر این مطلب را باید در ضمن جریان تصوف در آندلس پى گیرى کرد.
103. همان، ص 121.
104. عبدالواحد مراکشى، مقدمه وثائق المرابطین و الموحدین، ص47.
105. همان، ص 125.
106. المعجب، ص 40.
107. همان، ص 125.

 

محمدرضا پاک

فصلنامه تاریخ اسلام، شماره 8

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code