سایت قبلی

در این قسمت می‌توانید به برترین مطالب نسخه قدیمی سایت، دسترسی داشته باشید.

عالم در نظر فیلسوفان طبیعت

عالم فلسفه از بدو شروع دارای یک سیر رو به رشد است و شبیه یک پازل می باشد که با نبود هر قطعه از اجزای این پازل، محال است فلسفه به سیر تکاملی خود ادامه دهد تفکر فلسفی از یونان آغاز شد. طالس، آناکسمیندر آناکسمینس، سرآمد فیلسوفان قبل از سقراط می باشند که با زحمات ایشان، افلاطون و ارسطو توانستند نام خویش را در عالم فلسفه به ثبت برسانند. طالس آرخه یا مبدأ عالم را آب می داند و آناکسمیندر آپایرون و آناکسمینس هوا، به همین خاطر این سه فیلسوف را فیلسوفان طبیعت می نامند چون عالم در نظر ایشان جز طبیعت چیزی نیست.

مقدمه
همیشه بحث درباره ی زمان آغازین شکل گیری تفکر فلسفی و زادگاهش ما را به سیر در تاریخ فلسفه می کشاند. فلسفه از کی و کجا پا به عرصه ی هستی نهاد؟ بعضی اولین تفکرات فلسفی را مربوط به ایران باستان می دانند و بعضی وجود و زادگاهش را مربوط به یونان و گروهی دیگر پا را فراتر گذاشته و تولد فلسفه را با تولد اولین انسان یکی دانسته و معتقدند تفکر فلسفی با وجود اولین انسان پا به عرصه ی هستی نهاد اما بر اساس قرائن و شواهد، اولین تفکرات فلسفی به معنای واقع آن به یونان قبل از میلاد می رسد. این مقاله سعی در معرفی پاره ای از معروف ترین فیلسوفان قبل از میلاد و ذکر عقاید و نظریات آنان دارد. شاید هیچ گاه به درستی روشن نشود که تمدن، دانش و حکمت در کدام نقطه ی زمین آغاز شده و لیکن تمدنی که امروزه به دستیاری اروپائیان در جهان برتری یافته بی گمان دنباله ی آن است که یونانی های قدیم بنیان نموده و آنها خود مبانی و اصول آن را از ملل باستانی مشرق زمین، یعنی مصر و سوریه و کلده و ایران و هندوستان دریافت نموده اند.
جنبش یونانیان در امور علمی، عقلی و ذوقی به درستی از دو هزار و پانصد سال پیش از این آغاز شده است. تاریخ فلسفه نشان دهنده ی بروز و ظهور فکر آدمی در دوره ی خویش است بی گمان سقراط و ارسطو و افلاطون از فیلسوفان به نام و بزرگ تاریخ می باشند ولی با مطالعه در تاریخ حدود پانصد سال قبل از میلاد به بزرگ فیلسوفانی بر می خوریم که گر چه به معروفی این سه فیلسوف بزرگ نبوده اند ولی زمینه ساز تفکرات آن ها بوده اند.

گفتار اول: زادگاه فلسفه
بر اساس مدارک و مستندات، یونان را باید زادگاه فلسفه بدانیم زادگاه فلسفه یونانی ساحل آسیای صغیر و نخستین فیلسوفان یونانی از مردم ایونا بودند. بلاد ساحلی ایونا از مراکز تجارت و ثروت به شمار رفته و افکار فلسفی در آنجا پدید آمد. نهضت فکری که در قرن هشتم قبل از میلاد در میلطوس پدید آمد زمینه ظهور سه فیلسوف بنام در این مدینه که قویترین و مدرن ترین مدن آن روزگار آسیای صغیر بود، ظهور کردند.

1- 1- ایونیا
مهد موفقیت درخشان فکر یونانی در ایونیا بود و اگر ایونیا مهد تفکر یونانی باشد میلطوس مهد فلسفه ایونی بود. فلاسفه ایونی عمیقاً تحت تأثیر امر تغیر، تولد و رشد، فساد و مرگ بودند. بهار و خزان در عالم خارجی طبیعت، کودکی و کهولت در حیات انسان، پدید آمدن (کون) و از میان رفتن (فساد)، اینها بودند امور آشکار و گریزناپذیر جهان. البته تفکر فلسفی ابتدایی و یونانی را به عنوان محصول نهایی تمدن باستانی ایونی معرفی می کنند لکن باید به خاطر داشت که ایونا محل تلاقی شرق و غرب بوده و از هر سو تأثیرات شگرفی پذیرفته است از یک سو یونان فلسفه را از مصر گرفته از سوی دیگر تحت تأثیر بابل قرار گرفته و علم نجوم خود را از آنان گرفته البته این امر به هیچ وجه به اصالت نبوغ یونان (ایونیا)خدشه ای وارد نمی آورد.
علم و تفکر که از محاسبۀ صرفاً عملی و معلومات اختربینی متمایز است، حاصل نبوغ یونان بوده و مربوط به مصریان و بابلیان نبوده است.

1- 2- فیلسوفان ایونیا
سه تن فیلسوف پیاپی در این مدینه که قویترین و معمورترین مدن آن روزگار بود ظهور کردند: نخستین طالس ملطی (640 – 562 ق. م.) بود که خود چیزی ننوشته است و روایاتی که معرف اوست اقدم بر زمان ارسطو نیست، دو تن دیگر، آناکسمیندر (متولد در حدود سال 610 که در سال 546 حیات داشته است) و آناکسمینس (اواخر قرن هشتم) بودند که هر یک از آنان نوشته ای به نثر داشته که بعدها درباره ی طبیعت نام گرفته است. معدلک این هر دو تن را نیز جز از طریق آثار ارسطو و مصنفاتی که از نحله ی اویند نمی شناسیم، ارسطو قائل بوده ایشان در تعالیم خود در تفحص جواب این سوال بودند. ماده ای که اشیاء از آن ساخته شده است چیست؟ این مسأله را ارسطو خود طرح کرد و طرح آن به زبان مخصوص حوزه ی اوست صورت گرفته است و هیچ گونه دلیل در دست نیست ملطیان خود نیز به این مسأله که آنان را مدعی حل آن دانسته اند پرداخته باشند. پس هرگاه بگویند که به نظر طالس آب، به عقیده ی آناکسمیندر بی نهایت و بر طبق رأی آناکسمینس هوا مبدأ همه ی اشیاء است مقصود از این اقوال را نباید کوشش در حل مسأله ی ماده پنداشت برای ادراک معانی این اقوال باید مسایلی را که واقعاً مورد بحث اینان بوده است تا حدود امکان بازیافت.
آنچه در نظر آنان اهمیت داشته مسائل مربوط به طبیعت و علل کائنات جو یا عوارض نجومی و زلزله و باد و باران و صاعقه و خسوف همچنین مسائل کلی جغرافیایی راجع به شکل زمین و مبادی حیات بر روی زمین بوده است.

گفتار دوم: طبیعت و مادۀ المواد
در پرتو شخصیت فلاسفه ی ایونی به سرآغاز فلسفه رهنمون می شویم زیرا این خردمندان مشاهده کردند که علیرغم هر تغیر و انتقالی باید چیزی ثابت و پایدار وجود داشته باشد. چرا؟
برای اینکه تغیر از چیزی به چیز دیگر است باید چیزی که اولی و اساسی و باقی است و صور گوناگون می گیرد و حامل این جریان تغیر است وجود داشته باشد. تغیر نمی تواند صرفاً کشمکش اضداد باشد مردان اندیشمند بر آن شدند که باید چیزی ورای این اضداد وجود داشته باشد، چیزی که اولی و اساسی است بنا بر این فلسفه یا جهان شناسی ایونی اصولاً کوشش است برای تعیین اینکه این عنصر اولی یا مادۀ المواد و خمیر مایۀ همه ی اشیاء چیست؟ اینکه هر فیلسوفی کدام عنصر را مادۀ المواد خو د می دانست به اندازه این حقیقت اهمیت نداشت متفکران ایونی در طبیعت مادۀ المواد خود اختلاف داشتند لیکن همگی در مادی بودن آن هم داستان بودند، هنوز اختلاف و تمایز بین روح و ماده درک نشده بود به طوری که هر چند آنان در واقع از جهتی مادی مذهب بودند، هنوز اختلاف و تمایز بین روح و ماده درک نشده بود از این بابت نوعی ماده را به عنوان اصل و مبدأ وحدت و خمیر مایه ی اصلی همه ی اشیاء می پنداشتند. به سختی می توان ایشان را مادی مذهب به معنی اصطلاحی این لفظ نامید. آرخه یا مادۀ المواد موضوع اصلی تفکر فلاسفه ایونیا بود.

گفتار سوم: اولین فیلسوف ملطی

1- 3- طالس ملطی
در میلطوس بود که طالس (640 – 562 ق. م.) نخستین فیلسوف مشهور ایونی درخشید. ترکیبی از فیلسوف و دانشمند اهل عمل را به وضوح تمام می توان در مورد طالس ملطی اهل (میلطوس ملطیه) مشاهد کرد گفته اند که طالس کسوفی را که بنا به روایت هردوت در پایان جنگ بین لیدیاییها و ماده اتفاق افتاد پیشگویی کرد و اما بنا بر محاسبات اخترشناسان کسوفی که احتمالاً در آسیای صغیر مرئی بود در بیست و هشتم مه 585 ق. م. واقع شد بنا براین اگر داستان مربوط به طالس درست باشد و اگر کسوفی که وی پیشگویی کرده همان کسوف سال 585 باشد پس حتماً در نخستین بخش قرن 5 ق. م. مشهور بوده است گفته شده است که وی کمی پیش از سقراط ساردیس در 546 / 545 ق. م. در گذشته است. این مرد خارق العاده حاصل اختلاط نژادهای مختلف بود و در رگ هایش خون یونانی و کاریائی و فنیقی جریان داشت و در نتیجه از استعدادهای ایونیایی به حد کافی بهره ور بود و تصویری که از طریق سنت از او به ما رسیده به الوان گوناگون نمایان است گاه حکیمی بی خبر از دنیاست که همه هوش و حواسش وقف تحقیقات علمی است و در حال مطالعه ستارگان در چاه می افتد و گاه علمش را در را ه تحصیل سود و ثروت بکار می اندازد و گاه به هموطنان خود یعنی یونانی آسیای صغیر رهنمودهایی می دهد که تنها از یک سیاستمدار بسیار دوراندیش ساخته است و پیشنهاد می کند که از طریق اتحاد شهرهای متعدد کشوری واحد متشکل از ایالات متحد بوجود آورند در حالی که تا آن زمان یونانیان از چنین تصوری به کلی بیگانه بودند. بدون تردید طالس در آن واحد تاجر و مرد سیاسی و مهندس و ریاضیدان و ستاره شناس بود و در طی سفرهای دراز معلوماتی فوق العاده غنی اندوخت از جمله به مصر رفت و در آنجا به بررسی مسائل مختلف از جمله طغیان رود نیل پرداخت. از این گذشته نخستین کسی که روش خام مساحی مصریان را که حمل بر مسائل جزئی مبتنی بود به مقام علم جغرافی متکی بر قواعد کلی ترقی داد به طوری که هنوز هم بعضی از نظریات اصلی این علم به نام او معروف است این خبر نیز که روشی را که مصریان برای اندازه گیری ارتفاع آثار حیرت انگیز کشورشان یعنی اهرام می جستند طالس به آنان یاد داده باورکردنی می نماید پیشگوییش دربارۀ شرایط جوی که او را قادر ساخت فراوانی فوق العاده محصول زیتون را پیش بینی کند و تعداد زیادی از دستگاه های روغن گیری را به اجاره بگیرد و از این راه سود کلانی ببرد و همچنین معلوماتش در ستاره شناسی برای وطنش که دریانوردی و تجارت در آن جا بیشتر و وسیعتر از همه جای یونان رواج داشت سودمند واقع شد. توجه هموطنانش را به دب اصغر جلب کرد که که جهت شمال را دقیق تر از هر ستاره دیگر نشان دهد.

2- 3- مادۀ المواد آرخه
ارسطو قایل بوده است طالس در تعالیم خود در تفحص جواب این سؤال بوده که ماده ای که اشیاء از آن ساخته شده چیست؟ ایشان در ما بعد الطبیعه (متافیزیک) اظهار می کند که بنا بر نظر طالس زمین بر روی آب قرار گرفته است. (ظاهراً آن را هم چون قرصی شناور در نظر می گرفت) اما مهمترین مطلب این است که طالس اعلام کرد که مادۀ المواد همه ی اشیاء آب است. …. در واقع او مسأله \”یکی در همه چیز\” را مطرح کرد ارسطو حدس می زد ممکن است مشاهده طالس به این نتیجه رهنمون باشد این نظر را شاید از مشاهده این که غذای همه چیزها دارای رطوبت است و این که خود گرما از رطوبت به وجود آمده است و بوسیله ی آن زنده نگه داشته می شود و آن چیزی که همه ی اشیاء از آن پدید می آیند اصل همه ی آن ها است حاصل کرده است وی این نظر را از این حقیقت به دست آورده و علاوه بر آن از این حقیقت که بذرهای همه ی اشیاء طبیعت رطوبتی دارد و آب مبدأ چیزهای مرطوب است.

3- 3- وجود خدایان در عالم
دیگر اهمیت این نخستین متفکر در طرح این سؤال است که طبیعت نهایی علم چیست نه در پاسخی که به این سؤال می دهد یا در دلائلی که برای این پاسخ اراده می کند بیان دیگری که ارسطو به طالس نسبت داده مبنی بر اینکه تمام چیزها پر از خدایان است و آهن ربا دارای روح است زیرا آهن را حرکت می دهد. طالس اولین فیلسوفی است که پی به وحدت در اختلاف برده است ایشان عالم و موجود است عالم را حالت های متغیر همان مادۀ المواد یا ارخه واصل که همان آب است می داند نه آن که صانع عالم را از آب ساخته اصل تمام موجودات عالم آب است.

4- 3- اهمیت فلسفه ی طالس
این خلاصه و جوهره ی آموزه طالس است به طور طبیعی می توانیم بپرسیم که چرا باید بر اساس چنین ایده خام و ناپروده ای به او عنوان پدر فلسفه داد چرا باید گفت که از همین تعالیم او به طور خاص فلسفه آغاز می شود اهمیت طالس به این نیست که فلسفه آب او دارای ارزش فی نفسه است بلکه به این جهت است که این فلسفه نخستین تلاش مضبوط برای تبیین جهان بر مبنای اصول علمی و بدون کمک اسطوره ها و خدایان انسان وار است به علاوه طالس مسأله را طرح کرد و با این کار مسیر و ویژگی کل فلسفه ی پیش سقراطی را تعیین نمود اندیشه آن دوره این بود که در بن کثرت های جهان باید اصل نهایی یگانه ای وجود داشته باشد مسأله همه ی فیلسوفان از طالس تا اناکسا گوراس این بود که ماهیت آن اصل نخستین که همه ی اشیاء از آن پدید آمده اند چیست نظام های فلسفی آن ها تلاش هایی است در راستای پاسخ به این پرسش و می توان آن ها را بر اساس پاسخ های مختلف نشان دسته بندی کرد به این ترتیب طالس واقعیت نهایی و ماده المواد را آب می داند که این ویژگی را تعیین بخشید. اهمیت او در این است که وی نخستین کسی بود که به این پرسش پاسخ داد نه پاسخی که داد معقول بود یا نه!

گفتار چهارم: دومین فیلسوف ملطی

1- 4- آناکسمیندر
فیلسوف دیگر میلطوس آناکسمیندر بود که در بعضی نسخ آناکسمیندرس نیز یاد می شود وی ظاهراً مردی جوان تر از طالس بوده زیرا تئوفراتس وی را به عنوان دستیار طالس وصف کرده است. او از همشهریان طالس است. وی مانند بسیاری دیگر از فلاسفه یونانی در حیات سیاسی شرکت داشت و رهبر یک مستعمره در اپولینا بود.

2- 4- آرخه و مادۀ المواد
ایشان معتقد بوده که اصل موجودات چیزی است غیر متعین و غیر متشکل، بی پایان و آغاز و بی انجام و جامع اضداد خشکی و تری و گرمی و سردی هرگاه اضداد از یکدیگر جدا می شوند ظهور و بروز و تولد و حیات روی می دهد و چون باز با هم مجتمع می گردند مرگ و کمون در واقع رجوع به اصل می شود و از آن ماده غیر متشکل از تأثیر سردی و گرمی عناصر ساخته می شود خاک سرد آتش گرم آب متمایل به سردی و هوا متمایل به گرمی هیأت عالم از این چهار عنصر ساخته شده که به ترتیب روی هم قرار گرفته اند. هم چنین آناکسمیندر به این اندیشه رسید که عنصر اولی مادۀ المواد نامعین است این عنصر اولی تر از اضداد است که اضداد از آن به وجود می آیند و به آن منحل می گردند این عنصر اولی به (یونانی: ارخه) را آناکسمیندر علت مادی نامید و بنا بر رأی تئوفراتس وی نخستین کسی بود که آن را چنین نامید این عنصر نه آب است و نه هیچ یک از دیگر عناصر بلکه طبیعتی است که مغایر با آن ها و نامتناهی که تمام آسمان ها و عوالم درون آن ها از آن ناشی می شوند آن بیکردان (به یونانی: اپایرون) است یعنی جوهری بی حد است ازلی و بی زمان است و تمام جهان ها را فرا گرفته است.

3- 4- عالم نزد آناکسمیندر
او بی نهایت راه بر خلاف این جهان که محصور به حدود آسمان است محیط و مشتمل بر همه عوالم شمرده است. و قائل به این بوده که چندین جهان با هم و در یک زمان وجود دارد و این عوالم در آغوش بی نهایت بر اثر تکوینی که پیوسته حاصل می شود و نتیجه ی آن جدا شدن اضدادی مانند گرم و سرد از یکدیگر است عوالم حدوث می یابد این اضداد با تأثیری که بر روی هم می بخشند چنان که دیدیم هر آن چه را که در جهان پدیدار است به وجود می آورند. رأی سنتی درباره ی نظریه ی آناکسمیندر در باب جهان های بی شمار این است که وی معتقد بود این جهان ها یکی پس از دیگری همین فرآیند را طی کرده و این تحول دوره های جهان همیشه جریان دارد اما پرفسور برنت بر این باور است که جهان های بی شمار آناکسمیندر بالضروره در پی یکدیگر نمی آیند بلکه هم زمان وجود دارند بر اساس این دیدگاه ممکن است تعدادی از جهان ها هم زمان وجود داشته باشند اما حتی اگر این گونه هم باشد باز این نظر درست است که این جهان ها دائمی نبوده بلکه آغاز و رشد و فساد داشته و در وقت مناسب جای خود را به جهان های دیگر می دهند اما اینکه چگونه این جهان های گوناگون از ماده بی شکل نامتناهی و نامتعین شکل گرفته است مسأله ای است که آناکسمیندر درباره ی ان موضعی روشن و مطلبی معین برای عرضه ندارد.

4- 4- تکامل در نظریه آناکسمیندر
آناکسمیندر هم چنین نظریه ای جالب در باره ی منشأ و تحول موجودات زنده ارائه داد: در آغاز، زمین سیال بود و در فرآیند خشک شدن تدریجی به وسیله ی بخار شدن این مایع سیال موجودات زنده از گرمی و رطوبت پدید آمدند در ابتدا این موجودات از درجات یا رسته های پست تر بودند و به تدریج به واسطه ی سازگاری با محیط به ارگانیسم های برتر تکامل یافتند بشر در بدو امر ماهی بود که در آب زندگی می کرد با خشک شدن تدریجی بخش هایی از زمین از سطح آب بالا آمد و خشک شد و حیوانات آبزی به سطح زمین کوچ کردند و باله های آن ها به واسطه ی اصل سازگاری با محیط به اعضای مناسب برای حرکت بر روی زمین تبدیل شد شباهت میان نظریه قدیمی و نظریه های جدید تکامل قابل ملاحظه است مبالغه درباره ی اهمیت این نظر آسان است اما به هر حال با حسن ظن روشن است که آناکسمیندر به اندیشه ی اساسی سازگاری انواع با محیط دست یافته است.

5- 4- قدمی فراتر
در پی غور در تفکر دو فیلسوف به این نتیجه می رسیم که آناکسمیندر قدمی فراتر از طالس برداشته در پی یافتن اصل و مبدأ از امور محدود و محسوس پا را فراتر گذاشته و در عین حال که ارخه را مادی می داند ولی به امری فراتر از محدود نگریسته و آن را نامتعین می نامد. از بین سه فیلسوف طالس، آناکسمیندر و آناکسمینس تنها آناکسمیندر پا را از عرضه عنصر متعین فراتر نهاد و به نظریه ی بیکران (آپایرون) معتقد گشت زیرا فیلسوف سوم آناکسمینس نظریه ی آناکسمیندر را ترک گفت و همانند طالس به عنصر متعین برگشت ولی این بار به جای آب، هوا.

گفتار پنجم: سومین فیلسوف ملطی

1- 5- آناکسمینس:
سومین فیلسوف حوزه ملطی آناکسمینس بود . او باید از آناکسمیندر جوان تر باشد لااقل تئوفراتس می گوید که او دستیار آناکسمیندر بوده وی کتابی نوشت که قطعه ی کوچکی از آن باقی مانده بنا بر گفته ی دوگنس لائریتوس وی به گویش خالص ایونی می نوشت.

2- 5- آرخه و مادۀ المواد
اما نباید تصور کرد با قول به این رأی از آناکسمیندر دور شده باشد بلکه هوا را کلمه ای می دانست که مفهوم بی نهایت را دقت و قطعیت می دهد زیرا آنچه آناکسمینس مبدأ همه چیز گرفته است هوایی نامحدود و نامتناهی است که همه ی اشیاء از آن پدید می آیند و مانند بی نهایت که آناکسمیندر قبول داشته است متحرک به حرکت ازلی است اما گویی آناکسمینس بر آن بوده که با قبول این حرکت بتوان مسأله ی اصل اشیاء را حل کرد و گفته است که جنبشی مانند آن چه به غربال داده می شود می تواند چیزهایی را که در آن به هم آمیخته است از هم جدا کرد ولیکن نمی تواند چیزهایی را به وجود آورد از این رو آناکسمینس لازم دیده است که برای تبیین اصل اشیاء علاوه بر حرکت ازلی به مبدأدیگری نیز قائل شود و آن هوا است هوا با تخلخل خود می تواند آتش را پدید آورد و با تکائف متوالی خود به باد و ابر و آب و سرانجام به خاک و سنگ دیگرگون شود. ایشان هوا را با آن خاصیت بی نهایتش ارخه و اصل و مبدأ عالم می دانست که با انبساط و انقباض خویش باعث بوجود آمدن موجودات عالم گشته ممکن است این نظریه با توجه به امر تنفس به فکر او رسیده باشد زیرا آدمی مادام که نفس می کشد زنده است و به آسانی به نظر می رسد که هوا اصل و مبدأ حیات باشد.

3- 5- تفسیر عالم
در واقع آناکسمینس بین انسان و طبیعت بطور کلی مقایسه و تشبیه می کند درست همان طور نفس ما که هواست ما را نگه می دارد همین طور هم نفس و هوا بر تمام جهان احاطه داردپس هوا مادۀ المواد است که از آن اشیایی که هستند و بوده اند و خواهند بود خدایان وامور الهی ناشی شده اند و حال آن که دیگر اشیاء از زادگان آن پدید می آیند. پس طبیعیات ملطیان، طبیعیاتی است که به علمای جرافیا و کائنات جو تعلق دارد اما جهان بینی آنان از آثار ترقی علم نجوم که قرن لاحق شاهد آن گردید حاکی نیست زمین در نظر طالس و آناکسمینس صحنه ای مستوی است که یکی از آن دو گفته است که بر آب قرار دارد و دیگری گفته است که واقع در هواست و به نظر آناکسمیندر استوانه ای است که قطر قاعده آن مساوی ثلث ارتفاع آن است و قسمت فوقانی آن که مسکن ماست اندکی قطورتر است و به سبب حفظ تعادل آن تساوی فواصل آن از حدود عالم است آناکسمینس حتی به عقاید اساطیری بسیار کهن باز گشته که مفاد آن این بوده است که خورشید اگر چه بعد از غروب به زیر زمین نمی رود از همان جا که در پس کوه های بلند از دیده ها پنهان شده به دور افق می گردد تا به مشرق باز اید اما رأیی را که آناکسمینس راجع به فواصل حلقه های آسمانی از زمین داشته است شاید بتوان بصورتی تأویل کرد که از علائم نجوم و ریاضی ادوار آتیه حاکی باشد.

4- 5- علل تحولات عالم
نظریاتی که آناکسمینس درباره ی علل تحولات جوی و سایر پدیده های طبیعی مانند برق و تگرگ و رعد و رنگین کمان و زلزله و حتی درخشش هایی که شب در سطح دریا پدید می آید و مخصوصاً برق و تگرگ ذکر می کند بعضی تقریباً درست و بعضی کاملاً درست اند و بعضی دیگر با اینکه غلط، حکایت از تیز هوشی او می کنند و دارای اهمیت اصولی می باشند اندیشه ای را که تعلیل او از درخشش های دریا به ان متکی است می توانیم بدین سان تکمیل کنیم هوا در حالت رقیق ترین بسط آتش می شود و در نتیجه می سوزد و روشن می گردد ولی این خصوصیات در آن حالت دفعتاً بوجود نمی آید بلکه اصلاً درون هوا وجود دارد، در اوضاع و احوال مناسب حتی در حالتی دیگر نیز نمایان می گردد نیروی درخشش موجود در یک جسم هر قدر کوچک و ضعیف باشد هنگامی که جسم بر زمینه ای کاملاً تاریک قرار بگیرد اثر می بخشد و به چشم می آید توده ای آب دریا در هنگام شب زمینه ای تاریک است و این زمینه تاریک سبب می شود که اجزای هوا چون در شکاف های امواج که به سبب پارو زدن پدید می آیند وارد شوند روشن و درخشان به نظر می آیند از این جا نخستین بار این اندیشه سر بر می آورد که کیفیات جسم دفعتاً تغییر نمی یابند و خواهیم دید که این فکر بعدها (به عنوان ثبات کیفی ماده) اعتبار خود را با جدیت تمام حفظ می کند و فیلسوفان بعدی نیز مدعی درستی آن می شوند آناکسمینس درباره وجود ادوار جهانی و خدایان درجه دوم فناپذیر که از ماده نخستین (خدایی) بوجود آمده اند با آناکسمیندر هم داستان است.

گفتار ششم: جمع بندی
با سقوط میلطوس در 494 حوزه ملطی باید به پایان رسیده باشد آراء و عقاید ملطیان به طور کلی به عنوان فلسفه آناکسمینس شناخته می شده است گویی در چشم باستانیان وی مهمترین نماینده ی آن حوزه است هر چند بی تردید موقعیت تاریخی او به عنوان آخرین نماینده این حوزه خود برای توضیح این امر کفایت می کند با این همه نظریه او درباره تکائف و تخلخل یعنی کوشش برای تبیین خواص اشیاء انضمامی عالم با تأویل کیفیت و کمیت نیز احتمالاً تا درجه زیادی موجب این امر بوده است. ظهور عقل در هر دوره یک نمونه بوده است نباید فیلسوفان ابتدایی را با اینکه فیلسوفان طبیعت می نامند چون نامی دیگر نمی شود برای آن ها پیدا کرد) با قطع و یقین طبیعی نگر ماده در مقابل وراء ماده یا طبیعت گرا دانست در آن زمان چیزی جز طبیعت نمود نکرده بود و در نظر ایشان طبیعت ابتدا و انتهای عالم است طبیعت در مقابل غیر طبیعت فیزیک در مقابل متافیزیک معنا نداشت برای همین طبیعت در نظر ایشان ازلی و ابدی است و در خود این طبیعت به دنبال مبدأ و منشأ می گشتند تا عالم خویش را تبیین کنند پس بکار بردن فیلسوفان ماتریالیست یا مادی گرا برای این فیلسوفان ظلمی بزرگ می باشد اگر به واقع این تفکرات موجود نبود تفکرات بعد از ایشان هرگز شکل نمی گرفت و باز فیلسوفان بعد باید از همین جایی شروع می کردند که اینان شروع کردند یعنی از محسوسات طبیعت خدمت بزرگ دیگری که این سه فیلسوف به فلسفه کردند تدبر و تلاش و کوشش هر کدام برای اثبات یک اصل و مبدأ برای عالم یعنی رسیدن از کثرت به وحدت در اصل برای اثبات یک اصل مشترک در عالم در عین آنکه هر فیلسوف از نقطه نظرات و تأملات فیلسوف قبل استفاده کرده ولی استقلال خویش را از دست نداده و تفلسف و قواعدش را رعایت کرده و هر کدام عالم را از دیدگاه خویش ترسیم کرده اند.

 

وهاب مشهدیان عطاش

به نقل ازمجله دانش پژوهان دانشگاه مفید، ویژه نامه فلسفه

انرژی هسته ای گزینه ای مناسب برای تامین انرژی جهان

بحت انرژی و چگونگی تامین آن یکی از مباحت مهم و حیاتی در جهان امروز است. می توان گفت برای همه کشورها چگونگی تامین انرژی یکی از نگرانیهای عمده است. حتی آن دسته از کشورهایی که دارای ذخایر عظیم نفت و گاز هستند نیز نگران تامین انرژی خود در دهه های آینده هستند چراکه سوختهای فسیلی طی چند دهه آینده پایان خواهد یافت در اینجا این سوال اساسی برای همه کشورهای جهان مطرح است که چه نوع انرژی می تواند جایگزین سوختهای فسیلی مثل نفت، گاز و ذغال سنگ بشود.

جایگاه انرژی هسته ای در تامین انرژی کشورهای جهان

انرژی هسته ای به عنوان یکی از انرژیهای پاک از چهار دهه قبل مورد توجه کشورهای پیشرفته صنعتی قرار گرفته است درحال حاضر 442 نیروگاه هسته ای در 30 کشور فعال هستند آمریکا با 104 نیروگاه هسته ای بیشترین نیروگاه هسته ای فعال را در جهان دارد فرانسه نزدیک به هشتاد درصد انرژی برق خود را از نیروگاههای هسته ای تامین می کند. آلمان نیز در جایگاه سوم جهان در تامین انرژی برق خود ازطریق نیروگاههای هسته ای قرار دارد با وجود افزایش جایگاه انرژی هسته ای در تامین انرژی برق، حرکتهایی ازسوی کشورهای عضو باشگاه هسته ای جهان مشاهده می شود که هدف آن، درانحصار گرفتن بهره مندی از تکنولوژی هسته ای است. بهانه این کشورها، مخاطره آمیز بودن گسترش این تکنولوژی برای امنیت جهان است و همچنین استفاده ای که می توان از این فناوری در ساخت سلاحهای هسته ای کرد.

چرا باید از انرژی هسته ای استفاده کرد

نگاهی به فرآیند افزایش مصرف انرژی در جهان نشان می دهد که در آینده کشورها نمی توانند برای تامین انرژی خود تنها به سوختهای فسیلی اتکا کنند لذا از هم اکنون باید در اندیشه تامین انرژی خود از راههای دیگر باشند.

کشورهای پیشرفته صنعتی بعد از بحران نفتی در سال 1973به انرژیهایی غیر از سوختهای فسیلی توجه کردند اما تعداد محدودی از کشورهای درحال توسعه در ابتدای راه استفاده از تکنولوژی هسته ای برای تامین انرژی برق هستند.

درمورد فواید اقتصادی و توجیه پذیر بودن استفاده از انرژی هسته ای، استدلالهای متفاوتی وجود دارد؛ مخالفین استفاده از تکنولوژی هسته ای به چند دلیل استناد می کنند یک استدلال آنها، اشاره به حادثه چرنوبیل در سال 1986 در اتحاد جماهیر شوروی سابق است انفجار این نیروگاه هسته ای ابری رادیو اکتیو به آسمان اروپا فرستاد که اثرات آن هنوز بر برخی موجودات و گونه های گیاهی مناطقی از اروپا به چشم می خورد.

استدلال دوم آنها، خطر حمله به نیروگاههای هسته ای است که می تواند تبعات گسترده ای به دنبال داشته باشد.

اما طرفداران استفاده صلح آمیز از تکنولوژی هسته ای معتقدند مزایای استفاده از انرژی هسته ای، بیش از معایب آن است ضمن آنکه با افزایش تصاعدی مصرف انرژی در جهان، تنها این انرژی هسته ای است که تاحدودی می تواند جایگزین سوختهای موجود بشود.

یکی از مزایای استفاده از انرژی هسته ای این است که از فرآیند تولید تا مصرف، هیچ گاز گلخانه ای تولید نمی کند در زنجیره کامل انرژی هسته ای از برداشت اورانیوم تا تولید زباله های هسته ای، در هرکیلو وات ساعت، فقط 2 تا 6 گرم کربن تولید می شود این مقدار به اندازه کربنی است که انرژی باد یا خورشید تولید می کند اگر 442 نیروگاه هسته ای سراسر دنیا تعطیل شود و از سوختهای فسیلی مثل نفت و یا گاز استفاده شود، سالانه 600 میلیون تن کربن به جو زمین وارد می شود این دو برابر مقداری است که طبق پیش بینی ها قرار است طبق پروتکل کیوتو تا سال 2012 جلوی تولید آن گرفته شود غالب کشورهایی که پیمان کیوتو را تصویب کرده اند، برای کاهش تولید گازهای گلخانه ای، برخی سیاستهای تشویقی را درپیش گرفته اند درحال حاضر اروپا یک مصرف کننده اصلی برق هسته ای در جهان بشمار می رود. متخصصان هسته ای معتقدند که استفاده از انرژی هسته ای در اروپا سبب شده است تا از تولید 7 درصد گازهای گلخانه ای در این قاره جلوگیری شود.

از ویژگیهای دیگر انرژی هسته ای، ثبات در قیمت تمام شده آن است این ویژگی زمانی اهمیت بیشتری یافته است که قیمت نفت و گاز درحال افزایش است. با توجه به کاهش ذخایر نفت و گاز جهان و افزایش مصرف انرژی، عصر انرژی ارزان پایان یافته است بنابراین اگر کشورهای درحال توسعه جهان بخواهند به یک رشد اقتصادی باثبات دست پیدا کنند، نیازمند تامین انرژی از منابع غیر فسیلی هستند انرژی هسته ای این ویژگی را دارد هرچند هزینه ساخت یک نیروگاه هسته ای بسیار بالا است به عنوان مثال براساس برآوردهای آژانس بین المللی انرژی هسته ای هزینه ساخت یک نیروگاه هسته ای هزار مگاواتی 5/1 تا5/2 میلیارد دلار است. اما هزینه سوخت هسته ای چنین نیروگاهی بسیار ارزانتر از نیروگاه مشابهی با سوخت فسیلی است سوخت هسته ای مورد نیاز یک نیروگاه هسته ای هزار مگاواتی حدودا 30 تن اورانیوم غنی شده درسال است که هزینه آن در شرایط مناسب 10 میلیون دلار و در بدترین شرایط 25 میلیون دلار است اگر قیمت نفت را بشکه ای 50 دلار درنظر بگیریم، هزینه سوخت مورد نیاز یک نیروگاه هسته ای پنج درصد هزینه سوخت یک نیروگاه با سوخت نفت می باشد یعنی در بلند مدت، هزینه بالای احدات یک نیروگاه هسته ای، در ازای برق ارزانی که تولید می کند، جبران می شود.

تبعیض های هسته ای در جهان

تبعیض هسته ای یکی از این بی عدالتیها درزمینه دانش و فناوری است دولتهای غربی می کوشند کشورهای درحال توسعه را از پیشرفت علمی و فناوری باز دارند تا آنان همچنان به غرب وابسته باقی بمانند.

با وجود مزایای عمده فناوری هسته ای برای رفاه بشر، دولتهای عمده دارای این فناوری، آن را در انحصار خود می دانند بهانه اصلی آنها در این مورد، امکان ساخت بمب هسته ای ازطریق دستیابی به فناوری هسته ای است اگر چنین فرضی صحیح باشد، پس همه کشورهای جهان نیز نباید برای بدست آوردن چنین فناوری و گسترش آن تلاش کنند البته دراین میان کشورهایی هستند که کارنامه سیاهی درزمینه هسته ای دارند آمریکا، تنها کشوری است که از بمب اتمی استفاده کرده است دو بمب اتمی که آمریکا علیه ژاپن بکار برد صدها هزار انسان بی گناه را کشت و مجروح کرد و آثار مخرب آن هنوز باقی است به علاوه کشورهای غربی دارنده سلاح هسته ای به ویژه آمریکا، خطر بزرگی برای صلح جهان به شمار می روند و هر زمان ممکن است بطور اتفاقی یا براساس سیاستهای جنگ طلبانه خود، فاجعه ای بزرگتر از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی برای جامعه بشری به بار آورند.

به این ترتیب بدون تردید آمریکا از دانش هسته ای سوء استفاده می کند و از آن به عنوان وسیله ای برای نابودی کشورها و کشتار انسانها بهره می گیرد این دولت با داشتن چنین پرونده سیاهی درزمینه سلاح هسته ای، نمی تواند دیکر گشورها را از دستیابی به فناوری صلح آمیز هسته ای منع کند.

علاوه براین، عملکرد دولتهای دارنده سلاح هسته ای درمورد دیگر کشورها نیز تبعیض آمیز است آنها اقدام کشورهایی چون ایران را که صادقانه و تحت نظارت آژانس بین المللی انرژی اتمی در پی استفاده علمی و صلح آمیز از این انرژی است، نادرست می دانند و شدیدا به دنبال جلوگیری از آن هستند اما برخی کشورها که سیاستهایشان همسو با سیاستهای اروپا و آمریکا است، براحتی و بدون هیچ مانعی درزمینه فناوری هسته ای فعالیت کنند و حتی از برخی کمکهای غرب برخوردار می شوند دراین زمینه، فعالیت هسته ای رژیم صهیونیستی نمونه ای روشن و افشاکننده است تلاش تل آویو برای دستیابی به بمب هسته ای از حدود 50 سال پیش با همکاری فرانسه و آمریکا آغاز شد و رژیم صهیونیستی در اواخر دهه 1960، اولین بمب اتمی خود را ساخت.

تبعیض دیگری نیز درزمینه استفاده صلح آمیز از فناوری هسته ای وجود دارد که حاصل نفوذ قدرتهای بزرگ در مجامع بین المللی، بویژه آژانس بین المللی انرژی اتمی است این آژانس با این هدف بوجود آمده است که ضمن جلوگیری از دستیابی کشورها به سلاح هسته ای، آنها را در راه بهره گیری از فناوری صبح آمیز هسته ای یاری دهد اما آژانس بین المللی انرژی اتمی تحت نفوذ قدرتهای غربی درمورد همه اعضا، بطور یکسان رفتار نمی کند برخی از کشورها براحتی می توانند از تسهیلات آژانس استفاده کنند و از مزایای انرژی هسته ای برخوردار شوند حال آنکه برخی کشورهای دیگر، بویژه کشورهای اسلامی و یا دولتهای مخالف آمریکا دراین زمینه با مشکلاتی جدی روبرو هستند آنها بطور مرتب متهم می شوند که ممکن است دور از چشم بازرسان آژانس، بمب اتمی بسازند مشخص است که چنین اتهاماتی ازطریق دولتهای غربی، بویژه آمریکا کاملا با اهداف سیاسی و به منظور تضعیف اینگونه کشورهاست.

تبعیض در برنامه صلح آمیز هسته ای ایران

تلاش جمهوری اسلامی ایران برای استفاده صلح آمیز از فناوری هسته ای و برخورد دولتهای غربی با آن، بارزترین نمونه تبعیض هسته ای در جهان است. دانشمندان و متخصصان ایرانی طی سالهای گذشته در عرصه های مختلف به پیشرفتهای جالب توجهی دست یافته اند که یکی از آنها، فناوری هسته ای است. این فناوری می تواند دستاوردهای بسیاری برای مردم ایران داشته باشد و به پیشرفت صنعت و اقتصاد ایران کمک کند اما آمریکا، اروپا و رژیم صهیونیستی به علت آنکه در ایران، نظامی اسلامی و مستقل بر سر کار است، بشدت با چنین پیشرفتی مخالفت می کنند.

از بهانه های آمریکا در فشار آوردن به جمهوری اسلامی ایران برای دست برداشتن از برنامه های صلح آمیز هسته ایش، ذخایر نفت و گاز جمهوری اسلامی ایران است دولت آمریکا سعی می کند با اشاره به این موضوع، برنامه های هسته ای صلح آمیز جمهوری اسلامی ایران را در اذهان عمومی جهانیان شبهه ناک نشان بدهد. به نظر کارشناسان، این استدلال آمریکا کاملا براساس انگیزه های سیاسی برای سد کردن راه جمهوری اسلامی ایران در دستیابی به تکنولوژی پیشرفته هسته ای است این درحالی است که ازنظر اقتصادی و علمی این استدلال آمریکا بسیار بی پایه و اساس است هم اکنون روسیه یکی از کشورهای بزرک تولید کننده و صادرکننده نفت و گاز در جهان است این کشور بزرگترین ذخایر گاز جهان را دراختیار دارد اما درعین حال از استفاده از انرژی هسته ای چشم پوشی نکرده است و بیش از ده نیروگاه هسته ای دارد و برنامه هایی نیز برای توسعه نیروگاهها یا افزایش عمر نیروگاههای هسته ای خود دارد.

کارشکنی آمریکا و اروپا در برنامه های هسته ای صلح آمیز ایران، بخوبی تبعیض درزمینه این دانش را به نمایش می گذارد به عبارت دیگر، دولتهایی چون آمریکا و رژیم صهیونیستی که سوابق زیادی در جنایات جنگی دارند، می توانند بدون هیچ مانعی سلاح هسته ای بسازند، اما کشور مستقلی چون ایران حق ندارد حتی از فوائد علمی و صلح آمیز فناوری هسته ای استفاده کند.

انرژی هسته ای جایگزینی مناسب برای سوخت های فسیلی

درحالیکه ذخایر نفت و گاز جهان پایان پذیر هستند، آیا این از لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه است که این منابع ارزشمند انرژی، در راه تامین برق سوزانده شوند ؟ آیا بهتر نیست این منابع انرژی در فرایند تولید محصولات پتروشیمی مورد استفاده قرار بگیرند که ارزش افزوده ای چندین برابر صادرات و یا سوزاندن در نیروگاهها دارد؟

در پایان به این نکته باید اشاره کرد همانطور که از نفت و گاز صدها محصول دیگـر بدست می آید که هیچ چیز دیگری جایگزین آنها نمی شود، استفاده از تکنولوژی هسته ای تنها به تولید برق محدود نمی شود تکنولوژی هسته ای پایه بسیاری از تکنولوژیهای نو و مدرن دیگر است به عنوان مثال صنعت خودروسازی اگر در یک کشور رونق خوبی داشته باشد، بر سایر تکنولوژیهای دیگر نیز تاثیر خواهد گذاشت اگر صنعت هسته ای یک کشور نیز رشدی همه جانبه داشته باشد، باتوجه به اینکه بالاترین استانداردهای مهندسی باید در آن رعایت شود، سایر تکنولوژیهای نو نیز در سطح بالایی رشد خواهند کرد.

علیرضا تاجریان

باشگاه تحلیلگران جوان آریا

«مکتب سینوی» قوی‌ترین مکتب فلسفی اسلام است

مدیرگروه فلسفه دانشگاه امام صادق (ع) معتقد است: فلسفه قوی آن مکتبی است که تنها بر «عقل» تکیه کند و هرجا که عقل راه به جایی نبرد، بایستد. بنابراین قوی‌ترین مکتب فلسفی، «مکتب سینوی» است و این مکتب فراتر از مکتب مشائی است.
آیت‌الله سیدحسن سعادت مصطفوی، مدرس شهیر فلسفه سینوی، مدیرگروه فلسفه دانشگاه امام صادق (ع) و از اساتید باسابقه حوزه علمیّه است. با توجه به فرا رسیدن روز جهانی فلسفه و سفر اخیر رهبر معظم انقلاب به قم و تأکید ایشان بر اهمیت دادن به فلسفه، گفت‌و‌گویی در این زمینه با وی انجام گرفته است که مشروح آن در پی می‌آید:

● چرا باید فلسفه آموخت؟
– معتقدم خواندن فلسفه برای درک بهتر تمام علوم لازم است، زیرا ذهن آدمی را فعال می‌کند. کسی که فیلسوف نیست؛ ذهنی یکنواخت و ساکت دارد و ذهن ساکت به بسیاری از علوم نخواهد رسید.
بنابراین هر کس که درس می‌خواند، باید اندکی منطق و قدری فلسفه بخواند، البته مراد این نیست که فیلسوف شود.
فیلسوف همچنان که به دنبال مسائل عقلی می‌گردد، خود را ملزم به پاسخ‌گویی به مسایل می‌داند. دامنه این التزام حتی تا علوم سیاسی نیز کشیده می‌شود. به عنوان مثال، اگر امام خمینی (ره) فیلسوف نبود و در فقه توقف می‌کرد، به این نتیجه نمی‌رسید که باید قیام و انقلابی صورت گیرد. اما چون فلسفه ذهن انسان را وقّاد و تیز می‌کند؛ ذهن شقوق مختلف را مطرح می‌کند و مجبور می‌شود برای همه شقوق جواب و راه حل پیدا کند در اثر این فعالیت، ذهن پرورش پیدا کرده و قوی می‌شود. برخلاف بدن که با فعالیت بیشتر دچار ضعف می‌‌شود. اما نفس، روح و ذهن انسان با فعالیت بیشتر قوی‌تر می‌شود.

● فواید فلسفه در زندگی انسان چیست؟ در روانشناسی علوم این بحث مطرح است که هر علمی چه تأثیری بر شخصیت، منش و زندگی کسی که متمحّض و متمرکز در آن علم شده است، دارد؟ برای مثال، کسی که متمحض در علم ریاضیات شده است؛ این علم در روش و رفتار او تأثیراتی می‌گذارد. به این سیاق، فلسفه چه آثاری و تأثیراتی بر زندگی و شخصیت فرد دارد؟
ـ فلسفه بر دو نوع است؛ «حکمت الهی» (به ویژه اسلامی) و «فلسفه غربی» و هر دو نیز در زندگی انسان مؤثرند.
فلاسفه غرب از این منظر به انسان می‌نگرند که وی را اکثراً حیوانی تکامل‌یافته می‌دانند. ساختار وجودی انسان را یک ساختار حیوانی می‌دانند. اگر با این دید به انسان نگریسته شود، در نتیجه زندگی مبتنی می‌شود بر حد اکثر استفاده از نیروهای حیوانی، مانند: شهوت و غضب و غیره. بدون این که مسائل اخلاقی پشتوانه‌ای داشته باشد. برای چه این کار بد هست؟ به چه دلیل اگر من دارایی شما را بدزدم بد است؟ طبق این دیدگاه، دیگر حُسن و قبح افعال بی‌معنا می‌شود. اما در فلسفه الهی، ما معتقد به وجود خدا و صفات او هستیم و انسان را عبارت از جوهره مجردی که سنخیت با ذات اقدس احدیت دارد، می‌دانیم که تعلقی به عالم ماده پیدا کرده است. بنابراین ملکات و صفات نفس انسان از خدای متعال سرچشمه می‌گیرد و به همین دلیل، حُسن و قبح افعال دارای پشتوانه می‌شود و اعمال و رفتارمان نظم پیدا می‌کند و در نهایت اجتماعی به دور از فساد بنیان نهاده می‌شود. بنابراین فلسفه الهی موجب سعادتمندی یک جامعه می‌شود.
فلسفه به تنهایی فقط تا حدودی و تا اندازه‌ای کافی است که زندگی دنیایی فرد را متحول کند، حال اگر این فلسفه همراه با دین باشد، می‌تواند شخص را به انسان کامل بدل کند. این یکی از بزرگترین تفاوت‌‌های فلسفه الهی با فلسفه غربی است. این تفاوت نه تنها در رفتار فیلسوف متجلی می‌شود، بلکه در اجتماع نیز تجلی پیدا می‌کند.
اگر در رفتار شخصی فلاسفه الهی خودمان همچون فارابی، ابن سینا، خواجه نصیر، میرداماد و ملاصدرا بنگریم، هیچ یک ظالم و فاجر و فاسق نبوده‌اند و حتی مال‌اندوزی هم نکرده‌اند. زیرا فیلسوف خود را فوق عالم مادّه تصور می‌کند و وقتی فیلسوف، خود را فوق عالم مادی دانست؛ دیگر خودش را گرفتار باغ و راغ و خانه و زندگی شخصی نمی‌کند. هرگز به خود و دیگران ظلمی نمی‌کند. هیچ گزارشی هم در تاریخ مبنی بر خروج از مسیر حق، توسط این فلاسفه وجود ندارد. بر حرکات و سکنات فیلسوف نظم و ترتیب حاکم است؛ مگر این که فیلسوف نباشد و صرفاً مطالبی را خوانده باشد.
با توجه به این که جوهره اصلی فلسفه تفکر است. آیا تفکر بما هو تفکر، به خودی خود ارزشمند است؟ به عبارت دیگر آیا می‌توان گفت انسان فکور از آن حیث که فکور است، صرفنظر از این که به صواب رفته باشد یا به خطا، والا و ارزشمند است یا خیر؟
ـ هیچ انسانی بدون تفکر یافت نمی‌شود، اما تفکر بستگی به میزان بهره‌مندی آن از تعقل دارد. یعنی تفکر اگر مبتنی بر معقولات باشد، انسان بیشتر رشد می‌کند اما اگر تفکر ریشه در خیال داشته باشد، ارزش چندانی ندارد و راه به جایی نمی‌برد. واین که متعلق تفکر چه باشد؟ یعنی تفکر در چه؟ اگر تفکر در باره امور پست باشد، نمی تواند ارزش باشد. برای مثال، دزدی هم می‌خواهد که دزدی کند، با تفکر دزدی می‌کند.
بنابراین به خودی خود نمی‌‌توان تفکر بما هو تفکر را ارزش دانست و تنها می‌تواند آن را ملاک تفاوت‌ انسان و حیوان دانست. تفکر اگر از اندیشه الهی برخوردار و پشتوانه آن عقل باشد، آنگاه برای انسان ارزشمند است وگرنه همه دنیا مداران امروز دارای تفکر هستند و بی‌حساب و کتاب کاری انجام نمی‌دهند.

● رابطه فلسفه با دین به چه صورت است؟
ـ اگر «فلسفه غرب» را مدنظر قرار دهیم، رابطه چندانی با دین ندارد. اما در «فلسفه الهی» ـ به ویژه فلسفه‌ الهی که فلاسفه مسلمان آن را به کمال رسانده‌اند ـ وجود خدا به نحو احسن اثبات می‌شود، آنگاه چون خدا را قادر و عالم می‌دانیم و وجود آن را از راه عقل اثبات می‌کنیم،‌ بنابراین فلسفه الهی و دین به یکدیگر گره خورده‌اند.
ابن‌سینا در مقاله هشتم که مبحث علم را مطرح می‌کند، به جایی می‌رسد که می‌گوید همین عقیده‌ای که نسبت به عالم بودن خدا به همه چیز داریم؛ در قرآن و آیه «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَا تَأْتِینَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَرَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عَالِمِ الْغَیْبِ لَا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ وَلَا أَصْغَرُ مِن ذَلِکَ وَلَا أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ» هم آمده است. یعنی ابن‌سینا ابتدا از راه عقل به وجود خدا و احاطه آن بر همه چیز پی می‌برد، سپس از قرآن هم برای این سخن خود مؤید می‌آورد. بنابراین فلسفه الهی، رابطه تنگاتنگی با دین دارد.
هنگامی که فیلسوف از فلسفه به این نکته می‌رسد که خدا همه چیز را می‌داند؛ آنگاه هرگز منکر دین نمی‌شود، زیرا از راه فلسفه و با استدلال به آن رسیده است.
البته ممکن است یک فیلسوف نتواند برخی مسائل دینی را از راه عقل اثبات کند، اما آن را به صورت تعبدی می‌پذیرد. این موضوع در مقاله دهم ابن‌سینا نیز بیان شده است. وی می‌گوید حتی اگر قوانین اسلام را نیز به عنوان یک دین نپذیریم، اما وجود آن‌ها برای نظام و قوام جوامع بشری به لحاظ عقلی لازم است.
ما در «اصول عقاید» مجاز به تقلید نیستیم و باید از طریق عقلی برای انسان اثبات شود. تفاوت بین یک حکیم الهی و دینی این است که حکیم الهی معاد را به صورت روحانی اثبات می‌کند و سپس چون معاد جسمانی خلاف عقل نیست، آن را می‌پذیرد. هرچند که نمی‌تواند آن را به صورت عقلی اثبات کند، اما امکان آن را نیز نمی‌تواند رد کند. تفاوت وجود دارد بین مسأله‌ای که عقل ما از اثبات آن عاجز است تا مسأله‌ای که عقل می‌گوید ممکن نیست. مانند بسیاری از علوم و پیشرفت های فنّی امروز که دانشمندان پیشین قادر به فهم آن نبوده‌اند اما امکان آن را نیز رد نکرده‌اند.
ابن‌سینا جمله معروفی دارد با این مضمون که «کلّ ما قرع سمعک من العجائب فذره فی بقعة الامکان ما لم یذرک عنه قائم البرهان.» یعنی هر مطلبی که شنیدن آن برای گوش تو ثقیل بود، تا هنگامى که برهان استوارى آن را ردّ نکند، آن را ممکن بدان. بنابراین فیلسوف نیز نسبت به امور دینی این‌چنین فکر می‌کند و می‌گوید «من نمی‌فهمم و ممکن است بهشت و جهنم هم وجود داشته باشد»، زیرا اجتماع یا ارتفاع نقیضین پیش نمی‌آید.
بنابراین فلسفه، مؤید دین است و این که می‌گویند «فلاسفه مخالف دین هستند» تهمت است. نباید این طور پنداشت که فلسفه در یک سمت و دین در سمت دیگر قرار دارد. ما در تاریخ هم نمونه‌هایی از فلاسفه داریم که در زمان خود جزو متدینین زمان خود بوده‌اند. مثلاً مرحوم آخوند ملاعلی نوری در زمان قاجاریه، 40 سال فلسفه ملاصدرا را در اصفهان تدریس می‌کرد و از عبّاد بود.

● در سال های اخیر گرایش به عرفان زیاد شده است. متأسفانه در این بین گرایش به عرفان‌های دروغین در بین جوانان هم گسترش یافته است. به طور طبیعی این سؤال مطرح می‌شود که فلسفه چه رابطه‌ای با عرفان دارد؟
ـ این موضوعات اصلاً عرفان نیستند و مباحث ذوقی هستند! و فلسفه ارتباطی با این نوع به اصطلاح عرفان‌ها ندارد.
برای فهم بهتر موضوع باید ابتدا انواع عرفان را شناخت. عرفان بر سه قسم است؛ «ذوقی»، «عملی» و «نظری».
در «عرفان ذوقی» لازم نیست شخص، فرد پاکی باشد، بلکه فرد تنها از ذوق خوبی برخوردار است و از رقص و سماع و … لذت می‌برد و ممکن است اشعار و سخنان خوبی هم بگوید.
«عرفان عملی» یعنی انسان در عمل وارسته باشد و تعامل خوبی بین روح و بدن برقرار باشد. شیخ‌الرئیس و تمام حکما معتقدند که روح با بدن پیوند دارد و آثار هر یک بر دیگری پدیدار می‌شود. مثلاً اگر روح آدمی می‌ترسد، رنگ رخسار هم تغییر می‌کند. همچنین اگر بدن آدمی بیمار شود، روح وی نیز از نشاط تهی می‌شود.
بنابراین بین روح و بدن همواره تعامل وجود دارد و اگر کسی آنقدر در مسائل عملی مواظبت و تکرار کند، عمل از «حال» به «ملکه» تبدیل می‌شود که اصطلاحاً در عرفان عملی به آن «مقام» می‌گویند. البته عکس آن هم ممکن است، یعنی اصرار و تداوم بر انجام اعمال ناپسند، حالات و ملکات خوب را به ملکات غیر انسانی تبدیل می‌کند.
رابطه عرفان‌ عملی با فلسفه کاملاً روشن است و انسانی که فلسفه خوانده باشد، در مقام تحصیل عرفان عملی که کمال نفس آدمی است، موفق‌تر خواهد بود.
مراد از «عرفان نظری» این است که شخص با کشف و شهود به واقعیاتی رسیده است که می‌تواند آنها را در ظرف برهان و دلیل بریزد و ‌برای دیگران بیان کند.
تفاوت فلسفه با عرفان این است که در بین فیلسوف و مخاطب، مشترکی به نام «عقل» وجود دارد و اگر مسایل عقلی میان ابن دو مطرح شود، می‌‌توان به کمک این اشتراک، مطالب را منتقل کرد. اما در عرفان میان دو شخص عارف و مخاطب غیر عارف، اشتراکی وجود ندارد و عارف ـ که به وصال و درک خوبی از ماوراء رسیده است ـ قادر به انتقال یافته‌ها و مشاهدات خود نیست.
در اینجا رابطه «فلسفه» با «عرفان نظری» مشخص می‌شود، اگر کسی فلسفه نخوانده باشد؛ قادر به تطبیق شهودات خود نیست. به همین دلیل افرادی مانند «محی‌الدین عربی» تا اندازه‌ای توانسته‌اند برخی مسایل عرفان نظری را با فلسفه تطبیق دهند. به عبارت دیگر، ابن‌عربی سعی کرده است آنچه را که بدان رسیده بود؛ با زبان فلسفه منتقل کند.
به عنوان مثال، قاعده «بسیط الحقیقة کل الاشیاء…»، این قاعده‌ای است که عرفا به آن رسیده‌اند. ملاصدرا نیز آن را دریافت کرده است، اما از آنجایی که فلسفه خوانده است، آن را در «اسفار» به صورت برهان در می‌آورد تا اگر کسی هم از نظر شهودی تحت تأثیر وی قرار نگرفت، از نظر عقلی آن را بپذیرد.

● نسبت مکاتب فلسفه اسلامی (مشاء، اشراق و حکمت متعالیه) با یکدیگر به چه صورت است، مکمّل هم ‌هستند، مؤید یکدیگرند یا در تعارض با هم قرار دارند؟ و کدامیک از مکاتب فلسفه اسلامی کامل‌تر و قوی‌تر است؟
ـ فلسفه عبارت است از «علم بحقایق اشیا‌ء علی ما هی علیها بقدر طاقة البشریة بقوة نظریة» اگر فلسفه دریافت حقایق توسط عقل است؛ آن گاه لسان شهود و الهام از فلسفه خارج می‌شود. بنابراین فلسفه زمانی فلسفه است که از شهودات عرفانی و تخیلات خالی باشد.
بنابراین در «فلسفه اشراق»، سهرودی بسیاری از مسائل را به صورت الهامی دریافت کرده است و با قوه خیال خود ترسیم کرده است و خود نیز می‌گوید «کسی می‌تواند سخن مرا دریابد که مانند من ریاضت بکشد». بعضی از مسایل در حکمت اشراق، فلسفه نیست و باید بگوییم مخلوطی از فلسفه عقلی و شهودات است.
اما در مورد «حکمت متعالیه»، بنده عقیده ندارم که حکمت متعالیه فلسفه محض است. زیرا خود ملاصدرا نیز تصدیق می‌کند که الهاماتی به وی ‌شده است. بنده در الهامات و اشراقات ایشان شک نمی‌کنم، زیرا مرد متدین و راستگویی است، اما الهامات وی برای بنده که می‌خواهم به آن‌ها برسم، فایده ندارد،‌ زیرا من به آن مقام نرسیده‌ام و الهامات وی قابل انتقال نیست.
اما در مورد «فلسفه سینایی»، بنده فلسفه شیخ‌‌الرئیس را همان فلسفه مشّاء نمی‌دانم و فوق آن می‌دانم، زیرا مسائلی در کتاب‌های خود از جمله «شفا» دارد که در کتاب‌های ارسطو پیدا نمی‌شود که از جمله آن‌ها می‌توان به «احدیت ذات»، «عدم ترکیب ذات الهی»، «عدم احاطه به ذات»، «خالقیّت ذات» و «فاعلیّت ذات» اشاره کرد.
حال شیخ‌الرئیس با این عظمت گاهی اوقات به عدم فهم خود اقرار می‌کند و این شهامت و رشادت است، مثلاً وی در مورد رشد و نمو نباتات متوجه برخی مسایل نمی‌شود و اقرار به جهل خود می‌کند و می‌گوید «شاید آیندگان آن را بفهمند» و این از نتایج فلسفه است که هر جا عقل باز می‌ماند، توقف کرده و آن را به عقول کامل‌تر واگذار می‌کند. حتی در کتاب «مباحثات» وی در مواجهه با برخی مسائل ـ که از فهم آن عاجز است ـ می‌گوید: «لا اله الا الله». چنین عباراتی در جای جای سخنان شیخ‌الرئیس دیده می‌شود اما در رجوع به حکمت متعالیه، چنین اعتراف به عجز از دانستن‌ها دیده نمی‌شود که مثلا ملا صدرا بگوید «نمی‌فهمم»، البته حق هم دارد، زیرا آن بزرگوار در جایی که از لحاظ عقلی در مانده (مانند اتحاد عاقل و معقول)، از طریق شهودی مشکل را حل کرده است، اما ایراد آن این است که شهود جزو فلسفه نخواهد بود.
بنده معتقدم فلسفه قوی آن مکتبی است که تنها بر «عقل» تکیه کند و هرجا که عقل راه به جایی نبرد، بایستد. بنابراین قوی‌ترین مکتب فلسفی، «مکتب سینوی» است و این مکتب فراتر از مکتب مشائی است، زیرا جایگاه ابن‌سینا والاتر از آن است که از ارسطو پیروی کند، بلکه از آرای وی استفاده کرده است. با واسطه از مرحوم علامه طباطبایی (ره) شنیدم که گفت: «شیخ‌الرئیس مسایل عقل را به قیراط می‌کشد». (قیراط: معیاری برای سنجش وزن مقادیر بسیار اندک از جمله طلا و زعفران بوده است)
معتقدم کسی که فیلسوف است؛ نمی‌‌تواند بگوید من همه چیز را می‌فهمم و همه چیز را می‌دانم! نفس و عقل دائماً در حال تکامل است و عقل انسان امروز کامل‌تر از انسان یک قرن پیش است، بنابراین جهالت است اگر گفته شود صحیح چیزی است که من می‌فهمم ولاغیر!
هر چه یک فیلسوف از تخیل دور باشد و مسائل را عقلانی بررسی کند، مکتبی که پایه‌گذاری می‌کند قوی‌تر خواهد بود.

● چگونه فلسفه اسلامی بیاموزیم؟
ـ برای فراگیری علوم دیگر، کتاب‌های ساده شده بسیاری وجود دارد و مانند قدیم نیست که کتاب‌های ثقیل تدریس شود. برای فلسفه نیز باید فکری کرد و نمی‌تواند گفت شخص از «بدایة الحکمة» ـ که علی‌رغم اسمش ابتدایی نیست ـ آموختن فلسفه را آغاز کند. در این راستا ابتدا باید کتبی توسط اهل فن تدوین شود و در آن اصطلاحات فلسفی مانند «وجود و ماهیت»، «علت و معلول» و «حادث و قدیم» با زبان ساده و شفاف شرح داده شود.
البته این اواخر کتاب‌هایی نوشته شده است، اما هنوز افاقه نمی‌کند. شاید علّت آن این است که امروز با کامل‌تر شدن عقول، گرایش به فلسفه در بین جوانان بیشتر شده است.
با ترجمه کتاب‌های اصلی (مانند شرح منظومه) نیز مشکل حل نمی‌شود، باید در ضمن تدوین کتاب‌های ساده، علاقه‌مندان فلسفه قواعد و زبان عربی را نیز بیاموزیند. زیرا عربی سنتی زبان علمی علمای پیشین است.
با توجه به فرمایش و سفارش اخیر مقام معظم رهبری در مورد فلسفه و تشویق ایشان به آموختن آن، دولت باید خود را موظف به تأسیس مراکز عمومی آموزش فلسفه بداند. مراکزی که خارج از مبانی کلاسی و امتحانی و دانشگاهی عمل کند و هدف آن آموختن باشد، نه مدرک‌گرایی!
بنابراین باید مراکزی را به ویژه در تهران تأسیس کنیم که دارای سطوح مختلف باشد. فلسفه در ترم های دانشگاهی نمی گنجد. در این برنامه های دانشگاهی حتی «شرح منظومه» به طور کامل خوانده نمی شود، چه رسد به «اسفار» و سایر کتب.

سیدحسن مصطفوی

فارس

قضیه لابتیه(1)

قضیه لابتیه یکی از شاهکارهای فلسفه اسلامی‌می‌باشد و کلید حل قسمتی از مسائل فلسفی است مباحث گوناگونی در اطراف آن مطرح شده است و تفسیرهای مختلفی از آن شده است ما نخست مقدماتی در رابطه با قضیه لابیته بیان خواهیم کرد و سپس به تفسیر آن خواهیم پرداخت و به مباحث گوناگونی که در رابطه با آن طرح شده نظری خواهیم افکند.

تحلیل قضایا
بررسی قضایا و دسته‌بندی و تحلیل آنها از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است، زیرا قضایا به منزله ابزاری جهت ارائه مطالب علمی‌و نشان دادن واقعیت‌های جهان خارج می‌باشند. بنابراین، هر نوعی از قضایا مخصوص به ارائه واقعیتی خاص می‌باشند و مغالطه در استعمال آنها فیلسوف را دچار اشتباهی خواهد نمود که قطعاً در نگرش وی نسبت به جهان بی‌تاثیر نخواهد بود از این جهت این که می‌بینیم هر منطق دان یا فیلسوف کوشش می‌کند تا دسته بندی جدیدی از قضایا ارائه دهد یا تحلیل جدیدی از قضیه به دست آورد تا به حل پاره ای از مشکلات عقلی بپردازد. منطق دانان اسلامی‌نیز تحلیلی از قضیه دارند که بیان خواهیم نمود، تقسیم بندی قضایا به بتیه و لابتیه هم محصول تلاش و کوشش این بزرگان بوده و در واقع جهش علمی‌بزرگی است که در فلسفه اسلامی‌صورت گرفته است و جز و مطالب دست نخورده و تبیین نیافته این فلسفه می‌باشد.

تحلیل منطق دانان اسلامی‌از قضیه
منطق‌دانان ما در کتاب‌های منطقی شان نخست قضایا را به حملی و شرطی تقسیم می‌کنند و سپس هر کدام را مقسم تقسیماتی قرار داده‌اند قضایای حملی قضایایی هستند که در ظرف تحلیل به دو مفرد تحلیل می‌شوند ولی قضایای شرطی در ظرف تحلیل به دو یا چند قضیه تحلیل می‌شوند، قضایای حملی از نظر موضوع تقسیم می‌شوند به شخصیه و طبیعیه و مهمله و محصوره، مو شکافی و بررسی گزاره های علمی‌منطق دانان ما را به این نتیجه رسانده است که حملهای متعارف1در علوم از نوع محصوره می‌باشند لذا به تحلیل این حمل‌های متعارف پرداخته‌اند، از تحلیل چنین حمل‌هایی به سه چیز می‌رسیم: ذات موضوع، عقد الوضع و عقد الحمل علامه قطب الدین رازی در شرح شمسیه چنین فرموده است: “فمحصل مفهوم القضیه یرجع الی عقدین، عقد الوضع و هو اتصاف ذات الموضوع بوصفه و عقد الحمل و هو اتصاف ذات الموضوع بوصف المحمول و الاول ترکیب تقییدی و الثانی ترکیب خبری، فههنا ثلاثه اشیاء: ذات الموضوع و صدق وصفه علیه و صدق وصف المحمول علیه. “2
برای روشن شدن تحلیل مذکور مطالبی را ذکر می‌کنیم:

موضوع حقیقی و موضوع ذکری
میان دو نوع موضوع باید تفاوت گذاشت، موضوع حقیقی و موضوع ذکری، موضوع حقیقی عبارت از چیزی است که بالاصاله مقصود از حکم می‌باشد، موضوع ذکری هم عبارت از مفهومی‌است که از موضوع مذکور در قضیّه به دست می‌آید چه کلی باشد و چه جزئی.
در قضایای محصوره و مهمله چون موضوع، مرآت و آیینه برای لحاظ افراد می‌باشد، ضرورتاً موضوع ذکری غیر از موضوع حقیقی خواهد بود، 3 زیرا وصف عنوانی موضوع ملحوظ به لحاظ آلی است که حکم را به افراد سرایت می‌دهد. بنابراین، افراد مقصود بالاصاله از حکم هستند و موضوع حقیقی خواهند بود اما وصف عنوانی موضوع، موضوع ذکر است.
اما در قضایای شخصیه و طبیعیه، چون موضوع مذکور در قضیه مرآت برای لحاظ افراد نیست و ملحوظ به لحاظ آلی نمی‌باشد بنابراین موضوع ذکری در این قضایا عین موضوع حقیقی خواهد بود.

ذات موضوع
گفتیم که در قضایای محصوره، موضوع ذکری غیر از موضوع حقیقی است. در چنین قضایایی موضوع ذکری وصف عنوانی است که آلت ملاحظه افراد است و افراد مندرج تحت وصف عنوانی موضوع، ذات موضوع نامیده می‌شوند. 4 تصویر ذات موضوع برای حمل‌های متعارف (یعنی قضایای محصوره) از این جهت است که مراد از موضوع در این نوع حمل‌های افراد و مراد از محمول مفهوم می‌باشد. در توضیح این مطلب می‌گوییم که در قضایای حملی چهار احتمال داریم: 5
. مراد از موضوع و محمول مفهوم باشد؛ در این صورت حمل به یکی از دو صورت قابل تصویر است: نخست اینکه مفهوم موضوع عین مفهوم محمول باشد، به عبارت دیگر مراد اتحاد مفهومی‌موضوع و محمول باشد، در این صورت حمل اولی خواهد بود که موارد استعمال خاص دارد و قابل تطبیق بر حملهای متعارف در علوم نیست، دیگر اینکه مراد از حمل این باشد که مفهوم موضوع از مصادیق مفهوم محمول باشد یعنی حمل شایع صناعی باشد. در این صورت قضیه طبیعیه خواهد بود که در علوم غیر معتبر است.
. مراد از موضوع و محمول افراد باشد یعنی هم در جانب موضوع و هم در جانب محمول افراد ملاحظه شود، این صورت هم باطل می‌باشد زیرا مفاد حمل اتحاد موضوع و محمول می‌باشد بنابراین اگر مصادیق محمول همان مصادیق موضوع باشد، معنای حمل چنین خواهد بود که مصداق موضوع هما مصداق محمول خواهد بود و مفهوم قضیه ثبوت شی‌ء برای خودش خواهد بود ثبوت شی‌ء برای خودش ضروری است، در نتیجه قضایا منحصر در ضروری خواهند بود. و هیچ ممکنه خاصه‌ای صادق نخواهد بود. و اگر مصادیق محمول مغایر با مصادیق موضوع باشد حمل باطل خواهد بود.
. مراد از موضوع، مفهوم و مراد از محمول، افراد باشد: این نیز باطل است زیرا در قضایای معتبر در علوم حکم بر افراد می‌باشد نه بر مفهوم و طبیعت.
. مراد از موضوع افراد و مراد از محمول، افراد باشد: این همان ادّعای منطق دانان ما می‌باشد.
در توضیح می‌گوییم که: در قضایای متعارف در علوم مراد از موضوع مفهوم آن نیم باشد، مثلاً در این گزاره فیزیکی که “هر فلزی در اثر حرارت منبسط می‌شود” نظر به مفهوم فلز نیست بلکه افراد مورد نظر می‌باشد. ولی باید توجه داشت که سخن آنها این نیست که از محمول، مفهوم آن با قطع نظر از خارج و من حیث هی هی مقصود می‌باشد، بلکه در ناحیه محمول هم، مفهوم خارج دیده و مرتبط با خارج ملحوظ می‌باشد زیرا محمول هم به واسطه اتحادش با موضوع، با همان افراد مرتبط است، برد دلیلی که ذکر کردیم در همین حد است: که در ناحیه موضوع محمول افراد و مصادیق مورد نظر است ولی موضوع مستقیماً با افراد در رابطه میباشد و محمول به واسطه، با همان افرادی که موضوع در رابطه یا آنهاست مرتبط است. بنابراین سخن این بزرگان را باید چنین تفسیر نمود که محمول نمی‌تواند مستقل از موضوع مصادیقی اختیار نماید، زیرا در این صورت لازم می‌آید قضایا منحصر در ضروری باشد و امکان خاص نداشته باشیم، بلکه محمول مفهومی‌است که به واسطه اتحادش با موضوع، همان مصادیقی را اختیار می‌نماید که موضوع اختیار کرده است.
تفاوت احتمال دوم و چهارم بنا به مطلبی که گفتیم در این است که در احتمال دوم، محمول مستقل از موضوع افراد و مصادیقی را اختیار می‌کرد که در این صورت اگر این مصادیق عین مصادیق موضوع بود قضایا منحصر در ضروری بود و اگر مغایر با آن بودند حمل باطل می‌بود، ولی در احتمال چهارم محمول مستقل از موضوع مصادیقی را اختیار نکرده است، بلکه همان مصادیقی را اختیار نموده که موضوع بر آنها صدق می‌کند.

عقد الوضع
گفتیم در تحلیل قضایای محصوره به سه چیز می‌رسیم: ذات موضوع، عقد الوضع، عقد الحمل. قبل توضیح این مطلب نخست بایستی معانی عقد الوضع را بیان کنیم، اصطلاح (عقد) در منطق چنانکه حکیم سبزواری در شرح منظومه فرموده‌اند مرادف با قضیه به اعتبار ارتباط بین موضوع و محمول و یا به اعتبار اعتقاد و اذعان قلبی به اسناد محمول به موضوع است:
و العقد و القضیه ترادفا اذا ارتباطاً و اعتقاداً صادفا6
اصطلاح عقد الوضع هم در معانی مختلفی استعمال شده است (اعم از معنای درست و نادرست):
. در کتاب‌های منطقی عقد الوضع به اتصاف ذات موضوع (یعنی افراد) به وصف موضوع اطلاق می‌شود، گرچه اصطلاح (عقد) در منطق به معنی ترکیب تام خبری به اعتبار ارتباط بین موضوع و محمول و یا به اعتبار اعتقاد و اذعان به اسناد محمول به موضوع می‌باشد، ولی در اصطلاح “عقد الوضع” مراد از عقد قضیه یا ترکیب تام خبری نیست بلکه مراد اتصاف حاصل مصدری می‌باشد، زیرا عقد الوضع به این معنا ترکیب تام خبری نیست بلکه ترکیب تقییدی توصیفی است و فقط به حکم “الاوصاف قبل العلم بها اخبار و الاخبار بعد العلم بها اوصاف” می‌توان گفت در مرتبه سابقی قضیه بوده است.
. اصطلاح عقد الوضع گاهی به معنای دیگری نیز به کار می‌رود:
«… گاهی تصوری که ساده و بی حکم به نظر یم رسد در واقع منحلّ به تصدیق می‌شود، مثلاً مفاد این قضیه که “انسان حقیقت جو است” این است که انسانی در خارج موجود است» و آنگاه محمول “حقیقت جو” برای آن اثبات می‌شود، این قضیه انحلالی و ضمنی را منطقیین “عقد الوضع” نامیده‌اند: 7 تفاوت این اصطلاح با اصطلاح قبلی در این است که: مراد از عقد الوضع به اصطلاح اول ترکیب تقییدی توصیفی بوده است، اما به اصطلاح دوم قضیه انحلالی و ضمنی، و از سنخ تصدیقات می‌باشد، و دیگر اینکه: مراد از عقد در اصطلاح اول اتصاف حاصل مصدری است ولی مراد از عقد در اصطلاح دوم قضیه و ترکیب تام خبری می‌باشد.
. گاهی “عقد الوضع” یا “عقد موضوع” به منطقه‌ای که موضوع با تمام قیود و شرایطش در آن واقع شده و تمام آن منطقه را آن موضوع فراگرفته است اطلاق می‌شود، در مقابل هم تمام آن منطقه‌ای که محمول قضیه واقع شده است، با تمام قیود و شرایط محمول عقد الحمل گویند. 8

عقد الوضع و عقد الحمل
قضایای متعارفه (محصورات) با قطع نظر از خصوصیت سور، دارای دو عقد می‌باشند:
عقد الوضع که اتصاف ذات موضوع (یعنی افراد) به وصف عنوانی موضوع می‌باشد و ترکیبی ناقص و تقییدی توصیفی می‌باشد، ولی این مفهوم مرآت و آیینه لحاظ افراد مصادیق است، رابطه این مفهوم با آن افراد تشکیل دهند عقد الوضع است، چون این مفهوم بر افراد منطبق می‌باشد پس باید در قضیه ای سابق بر این قضیه، افراد موضوع و این مفهوم محمول شده بادش، سپس به قاعده “الاخبار بعد العلم ها الاوصاف قبل العلم بها اخبار”، تصدیقی و توصیفی می‌باشد تبدیل شود. لذا در این گزاره‌ها به صورت افراد موضوع و وصف عنوانی موضوع به صورت وصف در می‌آید:
عقد دیگری که در این نوع گزاره‌ها داریم، عقد الحمل می‌باشد و آن عبارت است از اتصاف ذات موضوع به وصف عنوانی محمول، چون چنانکه گذشت در قضایای محصوره، مراد از موضوع مصادیق و افراد می‌باشد و مفهوم محمول هم به واسطه اتحادش با موضوع، بر همین مصادیق حمل می‌شود و همین اتحاد تأمین کننده عقد الحمل می‌باشد، عقد الحمل بر خلاف عقد الوضع، ترکیبی تام و خبری است. تحلیل مذکور از قضایای محصوره را می‌توانیم به صورت زیر نمایش دهیم:
مطالبی که بایست بر آنها در این بحث تاکید شود:
. از این مطلب که قضایای محصوره حاوی دو عقد می‌باشند نباید نتیجه گرفت که از بطن یک قضیه دو قضیه استفاده می‌شود زیرا چنانکه گفته شود، عقد الوضع ترکیبی ناقص و توصیفی است و فقط عقد الحمل، ترکیب تام خبری است.
. این دو عقد کاملاً گسیخته و بریده و از همدیگر نیستند، بلکه عقد الوضع مقدمه عقد الحمل و تأمین کننده آن می‌باشد، لذا این دو تشکیل یک قضیه می‌دهند، نه اینکه یک وصف و موصوف در کنار عقد الحمل و جدا از آن داشته باشیم.
. قضایای موجبه حقیقتاً دارای دو عقد می‌باشند، اما قضایای سالبه حقیقتاً دارای عقد الحمل نیستند بلکه مجازاً و بالمشابهه دارای عقد الحمل می‌باشند، یعنی از این جهت که شبیه قضایای موجبه هستند، زیرا در قضایای سالبه، سلب محمول برای موضوع ثابت نشده است تا عقدی میان محمول موضوع صورت گرفته باشد، بلکه قضایای سالبه سلب حمل می‌باشد بنابراین در این قضایا عقدی میان موضوع ومحمول وجود ندارد. اما قضایای سالبه دارای عقد الوضع می‌باشند.
. قضایای شخصیه و طبیعیه موجبه دارای عقد الوضع (به اصطلاح اول) و سالبه این دو نوع قضایا دارای هیچ یک از دو عقد نمی‌باشند؛ زیرا در قضایای شخصیه، موضوع مفهومی‌کلی نیست که مرآت برای ملاحظه افراد قرار گرفته باشد، بلکه موضوع این گزاره‌ها مفهومی‌جزئی است، رابطه این مفهوم جزئی با ما به ازایش، رابطه عنوان و فرد نیست تا عقد الوضع به معنای نخست در این نوع گزاره‌ها تشکیل یابد. در گزاره‌های طبیعیه هم هر چند موضوع مفهومی‌کلی است، ولی این مفهوم کلی مرات برای ملاحظه افراد نیست بلکه مفهوم کلی که در این قضایا موضوع قرار گرفته است ملحوظ به لحاظ استقلالی است، و کاملاً بریده از افراد می‌باشد و حکم مصور به خود مفهوم مستقل لحاظ شده است، از این جهت قضایای طبیعیه نیز حاوی عقد الوضع نیستند، و لذا گفته شده است که قضایای طبیعه ملحق به قضایای شخصیه می‌باشند.

بحثی اجمالی در منطق ریاضی
تحلیلی که از قضایای متعارف بیان کردیم از جهانی با تحلیل منطق ریاضی تفاوت دارد که به بیان آن می‌پردازیم در منطق ریاضی، نخست در منطق گزاره‌ها، هر یک از گزاره‌ها را با نمادی نشان می‌دهند کوچکترین واحد این بخش گزاره می‌باشد. در این بخش توجهی به ساخت درونی گزاره‌ها نمی‌شود. اما در بخش دیگری از منطق ریاضی که منطق محمولات نامیده می‌شود به ساختمان درونی نظر می‌شود.
در منطق محمولات، گزاره‌های کلی تحلیلی متفاوت با تحلیل گزاره‌های جزئی دارند، گزاره‌های کلی9 به صورت ترکیب شرطی تحلیل می‌شوند، مثلاً گزاره “هر انسانی میرا است” چنین تحلیل می‌شود:
اما گزاره جزئی به صورت قضیه وجودی10 با ترکیب عطفی تحلیل میشود مثلاً گزارة “بعضی از انسانها میرا هستند” چنین تحلیل می‌شود.
تحلیلی گزاره های کلی و جزیی از دو جهت فرق دارند:
. گزاره کلی متضمن وجود افراد نیست ولی گزاره جزئی وجود فردی را تقریر می‌کند.
. گزاره های کلی حقیقتاً ترکیب شرطی هستند ولی گزاره های جزیی حقیقتاً ترکیب عطفی هستند.
هر دو نوع در این مشترک هستند که در حقیقت مرکب هستند و نمی‌توان آنها را بسیط شمرد. بحث‌های دامنه داری در این تحلیل‌های منطق ریاضی وجود دارد. 11 در اینجا فقط این تحلیل‌ها را با گوشه‌ای از تحلیل‌های منطق‌دانان اسلامیی به جهت ارتباط آن با قضایای لابتیه، مقایسه و نقد می‌کنیم:
در قضایای محصوره (کلی و جزئی) مفهوم کلی موضوع واقع شده است بنا به نظر منطق‌دانان ریاضی، اسم کلی در تحلیل تبدیل به گزاره نما می‌شود:
«اسم کلی رمز دلالت کننده بر مرکب وصفی است که ممکن است میان اشیا مفردی که فعلاً موجودند چیزی یافت شود که کلی در آن متجسد و نمودار شود و ممکن است چنین چیزی یافت نشود، یعنی مرکب وصفی فی نفسه متضمن وجود فردی که در آن نمودار می‌شود نیست، پس اسم کلی ” یگانه قرن” در حقیقت اختصاری از مجموعه اوصافی است که در شی معین می‌یابیم، و این به تنهایی دلالت نمی‌کند که این شی فعلاً موجود است در این مطلب میان “یگانه قرن”و “انسان ” و “درخت” و همه اسم های کلی هیچ فرقی ندارد، هر یک از اینها به منزله عیارت وصفی می‌باشند که بالفعل تحقق ندارند مگر هنگامی‌که فرد مشخص را که دارای صفات اشاره شده در این عبارت است بیابیم، و شما می‌بینید که از این جهت فرقی میان اسم های علم (یا اسم های جزئی) و اسم های کلی وجود دارد، در حالیکه از نظر منطقی محال است که اسم علم بدون مسمای فعلی باشد، چون بدون وجود این مسمای فعلی اطلاق این اسم جایز نخواهد بود اما اسم کلی به تنهای متضمن وجود چیزی که بر آن صادق است نمی‌باشد.
این مطلب بدین خاطر است که ما وقتی اسم کلی را تحلیل می‌کنیم به گزاره نما می‌رسیم، یعنی اسم کلی در حقیقت عبارتی است که در آن محمول وجود دارد و دلالت آن عبارت کامل نیست به جای آن مجهول شی معلولی را قرار دهیم، پس این سخن من “انسان” مساوی با این سخنم می‌باشد که “س” متصف به چنین و چنان از صفات انسانی است” و این عبارت از نظر دلالت ناقض می‌باشد، مگر اینکه فرد معین را بیابیم که اسم اش را به جای رمز “س” قرار دهیم، پس در این صورت عبارت مثلاً چنین خواهدبود: سقراط متصف به صفات انسانی است، در اینجا گزاره نما به گزاره تبدیل می‌شود، زیرا می‌توانیم این جمله را بر واقع خارجی تطبیق نماییم. 12
بنابراین، اسم کلی محمول گزاره نمای به دست آمده است گزاره کلی هم رابطه میان دو گزاره نما را بیان می‌کند و در حقیقت ترکیب شرطی است که مقدم آن گزاره نمایی است که از تحلیل مفهوم کلی که موضوع بوده به دست آمده است تالی آن هم گزاره‌نمای دیگری است که از تحلیل مفهوم کلی که محمول بوده حاصل شده است، متغیری که در هر دو گزاره نما وجود دارد در جای افراد (یعنی ذات موضوع) نشسته است. گزاره جزئی هم حقیقتاً گزاره وجودی است که از تحلیل ترکیب عطفی دو گزاره نمای مذکور تشکیل می‌شود.

نقد تحلیل‌های منطق ریاضی
تحلیل‌های منطق ریاضی از گزاره های کلی و جزئی از این جهت با نظرات منطق دانان ما هماهنگ‌اند که هم در جانب موضوع و هم در جانب محمول متغیری ظاهر شده است که به جای افراد نشسته است و چنانکه قبلاً گفتیم در جانب موضوع، افراد و در جانب محمول مفهوم، مقصود می‌باشد به این معنا که موضوع مستقیماً و محمول به واسطه اتحادش با موضوع، در رابطه با افراد می‌باشد، به عبارت دیگر: محمول همان مصادیقی را اختیار می‌کند که موضوع آنها را اختیار کرده است و محمول هرگز نمی‌تواند مستقلاً مصادیقی اختیار کند، در تحلیل‌های منطق ریاضی، چه از گزاره کلی و چه از گزاره جزئی، این افراد به صورت متغیر ظاهر می‌شوند، و قرار دادن ترکیب در پرانتز بدین جهت می‌باشد که محمول – یا به عبارت دقیق‌تر گزاره نمایی که از تحلیل محمول به دست آمده است همان ارزش را برای X اختیار می‌کند که موضوع یا به عبارت دقیق‌تر گزاره نمایی که از تحلیل موضوع به دست آمده است اختیار کرده است.
اما در تفکیک گزاره‌های جزئی از کلی، و شرطی دانستن گزاره کلی، و ترکیب عطفی و وجودی دانستن گزاره جزئی، مبانی زیادی13 نهفته است که نمی‌توان به آنها ملتزم شد، ما فقط در حدود این چکیده به نقد قسمتی که نقل کردیم می‌پردازیم:
گزاره کلی به صورت ترکیب شرطی در زبان طبیعی تحلیل می‌شود، در ظرف تحلیل ترکیب شرطی به دو گزاره خواهیم رسید، هر چند ترکیب شرطی یک گزاره است و ادات شرط در گزاره (مقدم تالی) را از استقلال ‌انداخته و آن دو را در حکم مفرد در آورده است ولی در ظرف تحلیل یعنی به هنگام حذف ادات شرط دو گزاره خواهیم داشت. در گزاره جزئی هم که به صورت ترکیب عطفی تحلیل می‌شود، بالفعل دو گزاره داریم که با ادات عطف ترکیب شده‌اند، لذا در زبان صوری منطق محمولات، دو گزاره نما داریم که از تحلیل موضوع و محمول به دست آمده‌اند اما مطابق نظر دانشمندان اسلامی، در گزاره کلی و جزئی دو گزاره و دو ترکیب تام خبری چه در ظرف تحلیل و چه بالفعل نداریم. در قضایای متعارفه دو عقد داریم عقد الوضع ترکیب ناقص توصیفی است، ولی عقد الحمل ترکیب تام خبری است بنابراین تنها عقد‌الحمل در زبان صوری به گزاره نما تبدیل خواهند شد، زیرا در عقد الحمل رابطه میان افراد که در زبان صوری متغیر آنها را نشان می‌دهد با محموله رابطه حملی است بنابراین افراد در مکان موضوع قرار دارند و مفهوم کلی در مکان محمول، لذا عقد الحمل به صورت گذاره نما در می‌آید اما در عقد الوضع افراد به جای موصوف و مفهوم کلی به جای وصف قرار گرفته است چون عقد الوضع ترکیب ناقص توصیفی است و رابطه مفهوم موضوع با افراد رابطه حملی نیست بلکه صفت و موصوف می‌باشد هر چند همین مفهوم موضوع به حکم قاعده “الا وصاف قبل العلم بها اخبار… ” در رتبه سابق محمول افراد بوده ولی در گزاره کلی مفهوم موضوع که در اطراف عقد الوضع قرار گرفته است صفت است نه محمول از این جهت در زبان صوری عقد الوضع به گزاره نما تبدیل نخواهد شد.
خلاصه سخن اینکه نمی‌توان این سخن منطق دانان ریاضی را پذیرفت که مفهوم کلی همه جا تبدیل به گزاره نما می‌شود. بلکه مفهوم کلی که محمول قضیه است حقیقتاً گزاره نماست ولی مفهوم کلی که در ناحیه موضوع واقع شده است در حقیقت گزاره نما نیست، در نتیجه تحلیل منطق ریاضی صحیح نخواهد بود زیرا در ترکیب شرطی که در گزاره کلی وجود دارد ثابت شرط دو گزاره‌ها را مرتبط ساخته و همچنین در ترکیب عطفی که در گزاره جزئی وجود دارد، ثابت عطف در گزاره نما را مرتبط ساخته است.
بعضی از بزرگان خواسته‌اند این سخن منطق‌دانان ریاضی را در تحلیل گزاره های کلی توجیه نمایند که این نوع گزاره‌ها متضمن وجود افراد نیستند (نظیر قضایای حقیقیه و الابتّیه) بعداً سخنی در این باره خواهیم داشت.

نزاع شیخ و فارابی در عقد الوضع
در کتاب‌های منطقی، نزاعی به شیخ و فارابی در عقدالوضع نسبت داده شده که در پیدایش قضایای لابتّیه بی‌تأثیر نبوده است مشهور میان منطقیین آن است که بنا به نظر شیخ عقد الوضع بالفعل و به نظر فارابی بالا مکان می‌باشد. در اینجا به اختصار این اختلاف را بیان می‌کنیم:
رابطه میان ذات موضوع با وصف عنوانی موضوع چگونه رابطه‌ای می‌باشد؟ مطابق نظر فارابی این رابطه که عقدالوضع نامیده شد، بایستی بالا مکان باشد، یعنی ذات موضوع چیزی است که بالامکان وصف عنوانی موضوع بر آن صدق می‌کند، ولی به نظر شیخ وصف عنوانی موضوع، باید بالفعل بر ذات موضوع صادق باشد.
الف منظور از این امکان، امکان اتصاف می‌باشد نه امکان وجود افراد، زیرا چنانکه بیان شد اختلاف در صدق وصف عنوانی موضوع بر ذات موضوع می‌باشد.
ب این امکان، امکان عام مقید به جانب وجود می‌باشد، 14 و در واقع افراد ممتنعه الاتصاف را خارج می‌سازد بنابراین افراد سنگ در “هر انسانی x ناطق است” مندرج نیستند، زیرا افراد سنگ ممتنع الاتصاف به انسانیت هستند.
تفسیرهای گوناگونی از نظر شیخ شده است:
1 تفسیر اول از نظر شیخ: مشهور از منطقیین گفته‌اند که مراد از فعلیت، فعلیت نفس الامری و خارجی است، برطبق این تفسیر اختلافاتی از نظر نتیجه میان این دو نظر وجود دارد. 15
2 تفسیر دوم از نظر شیخ: عده ای هم مانند شارح مطالع، فعلیت را به فعلیت فرضیه تفسیر کرده‌اند فارابی به قید امکان اکتفاء کرده است بنابراین که عقد الوضع بالا مکان باشد، در “کل اسود کذا” هر چه اسود است بالفعل، و هر چه ممکن است اسود باشد، داخل تحت اسود خواهند بود، اما بنابر تفسیر اول از فعلیت که فعلیت نفسس الامری باشد تنها چیز‌هایی در تحت اسود مندرج خواهند بود که بالفعل اسود باشند، ولی بنابه تفسیر دوم که فعلیت، فرضیه باشد، چیزهایی که بالفعل اسود نیستند در صورتی که اسود فرض شوند، مندرج در وصف عنوانی، خواهند بود. به عبارت دیگر، ذات خالی از وصف عنوانی، در صورتی عقل آن ذات را متصف به وصف عنوانی فرض نماید مندرج در وصف عنوانی خواهد بود.
بنابراین، در “کل اسود کذا” ذات موضوع عبارت است از چیزی که بالفعل اسود باشد و یا اگر بالفعل اسود نیست ممکن است اسود باشد، بعد از این که عقل آن را بالفعل فرض نمود در دایره ذات موضوع قرار دارد. ولی بنابه نظر فارابی، فردی که با لفعل اسود نیست ولی امکان اتصاف به اسودیت را دارد، بدون فرض ذهنی در محدوده ذات موضوع داخل است.
تفسیر دوم با نظر فارابی از حیث نتیجه یکسانند و فقط از حیث اعتبار فرق دارند: فارابی می‌گوید که همین قید امکان کافی است، ولی شیخ می‌گوید که این مخالف عرف و لغت است که بدون فرض فعلیت در محدوده ذات موضوع قرار بگیرد. 16
3 تفسیر سوم از نظر شیخ: بعضی از منطق دانان گفته‌اند فعلیتی که شیخ در عقد الوضع معتبر می‌داند در قضایای خارجیه فعلیت نفس الامری، و در قضایای حقیقه و ذهینه فعلیت فرضی اعم از نفس الامری می‌باشد. 17
بنابراین، تفسیر اختلاف شیخ و فارابی در قضایای حقیقیه و ذهنیه، از حیث اعتبار خواهد بود و در نتیجه یکسان خواهند بود، اما در قضایای خارجیه حقیقتاً و هم از نظر نیتجه اختلاف ظاهر خواهد شد. 18
بررسی نظر صحیح در این باب و ریشه‌های تاریخی مسئله ما را از هدفی که داریم دور خواهد ساخت.
پس از بیان مقدمات مذکور توجه خوانندگان را بیان اصل قضیه لابتیه در شماره آینده جلب می‌کنیم.

ادامه دارد…

* پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود است.

http://bashgah.nonegar4.ir/fa/content/print_version/46319 (Sun Aug 19 12:26:50 2018)

مطلق اندیشی و نسبی گرایی

انقلاب اسلامی در یک فضای ایدئولوژیک و با تکیه بر شعارها و آرمان های دینی شکل گرفت و آرمان ها و شعارهای انقلابی معمولا مطلق و تام گراست، اما در مراحل بعدی یعنی در دوره دولت سازی و اداره کشور، ادامه مطلق گرایی مشکلات و بلکه تناقضاتی را به بار می آورد، لذا اصحاب انقلاب که اینک بر مسند حاکمیت تکیه زده اند، ضمن حفظ شعارهای اولیه، گاه ناچار به عدول از مطلق اندیشی و گام نهادن در روند نسبی گرایی می شوند.

عنوانی که برای مقاله خود برگزیده ام یک عنوان فلسفی است، اما موضوع نوشتار تبیین مسایل سیاسی ایران و آسیب شناسی آن در شرایط فعلی است. اگر در مقام بررسی چالش های کنونی و شکاف برآمده میان نخبگان کشور برآییم، به نکاتی می رسیم که ریشه در افکار و عقاید و فرهنگ حاکم بر نظام سیاسی ایران دارد.
به نظر می آید یکی از آسیب های بنیادین در عرصه اندیشه و فرهنگ سیاسی «مطلق اندیشی» برخاسته از ایدئولوژی است که با گذشت سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی چالش ها و تناقضات فراوانی را در سطح داخل و خارج پدید آورده و پرسش های متعددی را در میان نخبگان فکری و سیاسی و نیز افکار عمومی برانگیخته است.
انقلاب اسلامی در یک فضای ایدئولوژیک و با تکیه بر شعارها و آرمان های دینی شکل گرفت و آرمان ها و شعارهای انقلابی معمولا مطلق و تام گراست، اما در مراحل بعدی یعنی در دوره دولت سازی واداره کشور، ادامه مطلق گرایی مشکلات و بلکه تناقضاتی را به بار می آورد، لذا اصحاب انقلاب که اینک بر مسند حاکمیت تکیه زده اند، ضمن حفظ شعارهای اولیه، گاه ناچار به عدول از مطلق اندیشی و گام نهادن در روند نسبی گرایی می شوند.

اما مصادیق مطلق اندیشی چیست؟
1- مطلق انگاری شخصیت ها: رهبری انقلاب اسلامی یک رهبری کاریزماتیک بود، لذا در میان پیروان او نگاهی مطلق گرا وتوام با تقدیس نسبت به او پدید آمد. فرهنگ سیاسی ایران که از دیرباز آمیخته ای از «حاکمیت فره مند پادشاهان» و «آموزه های غلوآمیز تشیع» بوده است، بستر ظهور رهبران کاریزماتیک و اسطوره ای را فراهم می سازد، به گونه ای که بیانات و سیره رهبر کاریزما، فصل الخطاب مرحله انقلاب و پس از آن گردید.
پس از ارتحال امام خمینی نوبت به آیت الله خامنه ای رسید که هر چند در حد کاریزماتیک امام خمینی نبود، اما چون در جایگاه وی نشسته بود و در ضمن قانون اساسی مقام ولایت مطلقه فقیه را به رسمیت شناخته بود، همان نگاه مطلق به او ادامه یافت. با این حال این نگاه تداوم نیافت و خصوصا با ظهور اصلاح طلبان در اواسط دهه هفتاد شمسی، موجی از نسبی گرایی پدید آمد و گروهی از شخصیت ها و رسانه های دوم خرداد به قداست زدایی و تابو شکنی رهبری و جایگاه مطلق او پرداختند.
به طور طبیعی طرفداران ولایت که نگاهی مطلق گرا داشته و حتی رهبری را فراتر از قانون و غیرقابل نقد می دانستند، به برخورد با منتقدان و مخالفان رهبری پرداختند و حتی با تمسک به دفاع از ولایت، حرکت های خودسرانه ای همچون قتل های زنجیره ای و خشونت های خیابانی را سامان دادند. روزنامه های دوم خردادی هم با دخالت مستقیم رهبری قلع و قمع شدند و دوران اصلاحات با فراز و نشیب های فراوان به پایان آمد.
با ظهور اصولگرایان در سال 84 اندیشه مطلق گرا نسبت به رهبری، وارد دور تازه ای شد، هر چند به عقیده مخالفان این نگاه هنوز عمومیت نداشته و تابوی رهبری و جایگاه مطلقه او تا حد زیادی شکسته شده بود. انتخابات دهم ریاست جمهوری و موضع گیری های رهبری که به نظر مخالفان بیشتر صبغه جناحی داشت تا پدرانه، بار دیگر از اعتبار رهبری و قداست او کاست و «موج سبز» نه فقط علیه احمدی نژاد، که علیه حامی اصلی او یعنی رهبری به پاخاست. سرکوب این جنبش بیش از گذشته مشروعیت رهبری و حتی نظام را زیر سوال برد و اکنون جز حلقه ای محدود از اصحاب قدرت و نهادهای انتصابی، نسبت به رهبری نگاه مطلق ندارند. (حتی در این حلقه شاهد تخلفات و تعللاتی نسبت به حکم رهبری مشاهده می شود، از جمله ماجرای اخیر انتصاب مشایی توسط احمدی نژاد که انتقادات تند جبهه اصولگرایی را به دنبال داشت)
تعارض در نگاه مطلق گرا آن گاه به وجود می آید که رهبر را فراتر از قانون و نقد و بلکه در حد معصوم می نشانند، لذا از هر گونه معارضه و حتی نقد منطقی علیه رهبری برمی آشوبند و اگر رهبری دچار اشتباه شود، برای هواداران مطلق اندیش او قابل هضم نبوده و در نتیجه بر هر گونه خطای احتمالی صحه گذارده و به توجیه آن می پردازند.
کسانی که نسبت به رهبری نگاه مطلق دارند دو گروهند: یک دسته از سر ناچاری و ترس و یا به خاطر منافع خاصی به رهبری چنین نگاهی دارند و به تعبیری تظاهر و یا حداقل سکوت می کنند. اما گروهی با تعصب دینی و انقلابی، عمیقا نسبت به رهبری ایمان داشته و به قولی ذوب در ولایت هستند. این گونه افراد معمولا دچار تعصب و تحجر بوده و بدور از فکر و تحلیل مستقل و حتی انصاف هستند و در نتیجه از درک حقایق و واقعیت ها عاجز بوده و معمولا حکم کاسه داغ تر از آش را دارند. نکته قابل توجه آن است که شخص رهبری مقولاتی همچون «ذوب در ولایت» را مردود اعلام کرده است. (شایان ذکر است این نگاه مطلق گرا در میان پیروان سایر رهبران غیر دینی و خصوصا دیکتاتورها هم وجود دارد.)

2- مطلق اندیشی در عقاید و آرمان ها و سیاست ها: اصحاب انقلاب دارای عقاید مطلق و آرمان های حداکثری هستند و عقیده خود را برحق دانسته و سایر عقاید را باطل می شمرند، لذا از ابتدا رویکردی دیجیتالی یا سیاه و سفید داشته و همواره در حال ستیز با مخالفان و دشمنان هستند. برای مثال نسخه حاکمیت دینی بر اساس اصل ولایت فقیه را برترین نسخه حکومت قلمداد می کنند و یا سیاست های داخلی و خارجی خود را کارآمدترین سیاست ها می خوانند. در همین راستا با شعارهایی همچون صدور انقلاب در امور سایر کشورها دخالت کرده و در مجامع بین المللی گفتمان خود را به عنوان برترین گفتمان به جهانیان القا می کنند و حتی داعیه حل مشکلات جهان و رهبری آن را بر زبان جاری می سازند.
نکته مهم در مطلق گرایی اعتقادی آن است که اصحاب این اندیشه برداشت و جهان بینی خاص خود را که مبتنی بر اسلام شیعی است، برترین عقیده می شمرند، اما با ظهور موج پلورالیسم دینی و نسبی گرایی که در دوران اصلاحات توسط برخی نواندیشان دینی مطرح شد (وپیش از آن در فلسفه غرب توسط اندیشمندانی همچون کارل پوپر مطرح شده بود) پایه های نگرش مطلق گرا متزلزل گردید.
مطق اندیشان با استناد به شواهد دینی و تاریخ اسلام به شبیه سازی وضع موجود پرداخته و خود را همواره در جبهه حق و مخالفان را در جبهه باطل قرار می دهند. حتی به منظور تحکیم جایگاه رهبری او را به ائمه اطهار همچون علی(ع) تشبیه می کنند و مخالفانش را اهل کوفه و اصحاب جمل و صفین می خوانند. جنگ و درگیری با دشمنان را هم به کربلا و اصحاب امام حسین(ع) و سپاهیان یزید تمثیل می کنند و به این ترتیب بر ایده مطلق گرایانه خود پافشاری می کنند.
این نگرش به ویژه در میان عوام که دل به آموزه های سنتی اسلام و شیعه داده اند معمولا مخاطبان زیادی می یابد، اما با ادامه موج اصلاحات و نیز مشاهده تناقضات در عرصه سیاست و عمل، از تعداد مخاطبان کاسته می شود. ناکارآمدی نظام در زمینه های مختلف سیاسی و اقتصادی و فرهنگی نیز از دیگر عواملی است که ایده مطلق گرایی را به شدت زیر سوال می برد و برخی طرفداران به این نتیجه می رسند که الگوی حاکمیت دینی مطلق نیست و با توجه به تجارب موفق سایر کشورها به این جمع بندی می رسند که چه بسا الگوهای دیگر(سکولاریسم، لیبرالیسم وغیره) کارآمدی بیشتری دارد.
به این ترتیب اندیشه های نسبی گرایی که شاید تا قبل از یک دهه گذشته مخاطبان چندانی نداشت، اکنون طرفداران بیشتری یافته است و دلیل آن به ناکارآمدی ها و تعارضات نظام مطلق گرای دینی و عدم تحقق شعارها و آرمان های بلند آن باز می گردد. (از جمله این تعارضات موضع گیری های متضاد در برابر مسلمانان جهان است. برای نمونه جمهوری اسلامی ایران به دلیل خصومت با امریکا و اسراییل، با شدت تمام جنایات صهیونیست ها در غزه را محکوم می کند، اما به خاطر مناسبات راهبردی که با چین و روسیه دارد، در برابر کشتار مسلمانان ایگور در غرب چین و یا کشتار مسلمانان چچن توسط روسیه سکوت می کند!)

اما مطلق گرایی چه زیان ها و آسیب هایی به بار می آورد؟
به نظر می رسد مهمترین آسیب متوجه مبانی مطلق اندیشی است که در عقاید دینی و احکام شریعت خلاصه شده است. وقتی دین و شریعت ویا به تعبیر اصح، قرائت های دینی یک قشر خاص(روحانیون) مطلق شمرده شود، در عرصه عمل و با توجه به بروز تناقضات وعدم تطابق میان شعار و عمل، نه تنها متولیان دین، بلکه اصل دین زیر سوال می رود و نمایندگان دین یعنی طبقه روحانیت اعتبار خود را از دست می دهند.
آسیب دیگر مطلق اندیشی عبارت است از بسترسازی نوعی انسداد و استبداد ایدئولوژیک. وقتی طبقه حاکم، خود و گفتمان خود را مطلق بیانگارد، به طور طبیعی مجالی به مخالفان و منتقدان نمی دهد و آنان را با عناوینی چون غیرخودی، عامل دشمن، برانداز و حتی مرتد سرکوب می کند. در این بستر آزادی بیان و تضارب آراء مفهومی ندارد و تک صدایی و تک اندیشی وتعصب و تحجر و دیکتاتوری حاکم شده و در نتیجه جامعه از رشد و توسعه فکری و سیاسی بازمی ماند.
از دیگر آسیب های مطلق اندیشی تعارض با جهان خارج است، چون همان گونه که گفته شد، نگاه مطلق اندیشان دیجیتالی است، لذا از تساهل و تسامح بدور بوده و قادر با تعامل منطقی با جهانیان و دگراندیشان نیستند و بلکه همواره در حال ستیز و چالش با محیط خارجی خود خواهند بود. این معضل طبعا مانع رشد وتوسعه و هم اندیشی وبهره برداری از تجارب و دستاوردهای جهانی شده و مطلق گرایان را در دایره ای تنگ، محصور و منزوی خواهد کرد.
خلاصه کلام آن که اگر مطلق اندیشی به عرصه سیاست و حکومت قدم نهد، آسیب های فراوانی به بار می آورد. سیاست و حکومت تنها قربانی این آسیب ها نیست، بلکه مبانی اعتقادی و اصل دین هم زیر سوال می رود. منتقدان بر این باورند که دخالت دین و افکار ایدئولوژیک در سیاست موجب مطلق اندیشی سیاستمداران شده است. شاید به همین خاطر است که زمزمه های جدایی دین از سیاست و گام نهادن در روند سکولاریسم از گوشه و کنار شنیده می شود. این در حالی است که نواندیشان دینی در مطلق بودن دین و آموزه ای شریعت هم تردید روا داشته و نه تنها در عرصه سیاست، که در قلمروی دین هم به نسبی گرایی فرا می خوانند.
فرزان شهیدی

ولایت فقاهت یا ولایت فقیه

آنچه درپی می آید تحلیل عالمانه ای است درباره تلازم اندیشه و انگیزه درسیره امام راحل (ره) و تأسی ایشان به حکومت و رسالت رسول اکرم (ص) و علی (ع) و نیز تبیین ولایت فقاهت و تفاوت آن با ولایت فقیه، که در آستانه سالگرد ارتحال آن عزیز سفر کرده تقدیم خوانندگان عزیز می شود.

هماهنگی «اندیشه» و «انگیزه» در سیره علمی و عملی امام خمینی (ره)
آنچه که ما از امام می شناسیم؛ اینکه هم صاحب اندیشه حکومت اسلامی بود از جهت عقل نظر، و هم صاحب انگیزه حکومت اسلامی بود از جهت عقل عمل. هم اندیشور اسلام شناس ماهری بود که مسائل حکومت اسلامی را خوب تبیین و تعلیل می کرد. هم مقتدر و سلحشور میدان حکومت بود که برای تشکیل حکومت تلاشها و کوشش ها را پشت سرگذاشت.

صاحب نامان قبلی یا صاحب اندیشه محض بودند، بی انگیزه؛ نظیر مرحوم نراقی و بزرگان دیگر که در مسأله ولایت فقیه ره توشه تازه ای داشته اند، اما به این فکر باشند که آیا این اندیشه را با انگیزه باید پیاده کرد یا نه، نبودند. یا میسورشان نبود، یا شرایط آماده نبود و مانند آن.

امام راحل (رض) با اسلام شناسی نابش، هم اسلام ناب را شناخت، هم شناختش ناب بود. فهمید اسلام حکومت دارد؛ این را خوب تبیین و تعلیل کرد. در درسشان، در تصنیفشان، در تألیفشان، در اعلامیه هایشان و مانند آن؛ منتها مصلحت در انشاء مراتب تدریجی است. همانطوری که مورثان اصلی علماء، یعنی انبیاء و اولیای الهی در طلیعه بعثت شان حرف آخر را نمی زدند، بلکه در طلیعه بعثت حرف های ابتدائی را ارائه می کردند؛ به تدریج آن پیام را ابلاغ و انشاء می کردند، نه اینکه به تدریج به آن نظر می رسیدند؛ وارثان ایشان هم به شرح ایضاً.

تفاوت در شیوه ابلاغ احکام و حکم الهی، سیره انبیاء و اولیاء
اگر درسخنان امام راحل (رض) یک تفاوتی هست، این یک اختلاف محمود و ممدوح است. این اختلاف را درباره انبیاء هم گفته اند. وجود مبارک رسول گرامی درمکه از حکومت سخنی نگفت؛ وقتی به مدینه آمد، از حکمرانی دم زد؛ این نه برای آن است که اختلاف نظری پیش آمد و مانند آن! بلکه اختلاف در انشاء است، مصلحت در ابلاغ است. آن روزی که وجود مبارک رسول اکرم به بعثت بار یافت؛ آن روز رسالتش جهانی بود، نه حجازی! منتها نامه نوشتن برای امپراطوری روم و ایران بعداً صورت پذیرفت. نه اینکه رسالتش بعداً جهانی شد! آن از همان اول نذیراً للبشر(1) بود. نذیراً للعالمین (2) بود، کافه للناس (3) بود و مانند آن.

طی مراحل دشوار علمی و عملی توسط امام (ره)، زمینه پیروزی انقلاب اسلامی
امام راحل (رض) بعد از اینکه آن اندیشه های سیاسی و حکومت را تبیین و تعلیل کرد، متوجه شد که اسلام حکومتی دارد. حکومت شرایطی دارد. دو، این شرایط تحصیلی است، نه حصولی؛ این سه آن واجب نیست به اینها واجب مطلق است نه واجب مشروط؛ وجوبش مشروط نیست، گرچه واجب مشروط است، چهار. هزینه سنگین این کار را که تبعید بود؛ لیقتلوک او یخرجوک. همه اینها را تحمل کرد، پنج. بعد از اینکه به این مقام والا بار یافت. حرف علوی را زد.

شما می بینید وجود مبارک حضرت امیر (ع) بعد از اینکه به آن مقام والا بار یافتند، فرمودند: چون عده ای من را اضرب بالمقبل الی الحق المدبر عنه (4). چون مردم من را قبول دارند، با شمشیر همین مردم، معارضان مذهب را از پا در می آورم. همان بیانی که امام راحل در بهشت زهرا و در فرودگاه فرمود. من به پشتوانه این مردمی که الهی می اندیشند. تو دهن این دولت می زنم. شما می بینید این انگیزه تشکیل حکومت، ترجمه سخن علوی است؛ اضرب بالمقبل الی الحق المدبر عنه. این را وجود مبارک حضرت امیر در طلیعه حرفش نگفت! بلکه آ ن را بعد از پذیرش مردمی که الهی می اندیشند، فرمود. و این حرف، حرف روز اول بود؛ منتها درمقام انشاء بعداً ظهور کرد.

امام راحل روی این اندیشه ها و انگیزه ها سرمایه گذاری کرد؛ هم سرمایه های علمی، هم سرمایه های عملی، در سرمایه های علمی. جریان ولایت فقیه را از دو منظر بحث کردند. هم منظر «فقهی» بحث کردند که وظیفه مردم چیست، همه منظر «کلامی» مورد نگاه قرار دادند که (الله) چه کرد!

تجلی مسأله ولایت فقیه درمباحث «کلامی» و «فقهی»
پس مسأله ولایت فقیه نظیر مسائل امامت گاهی از منظر کلامی نگاه می شود، لذا امامت جزء اصول مذهب ماست. گاهی در منظر فقهی مورد ملاحظه قرار می گیرد. لذا شما مسأله تولی و تبری را درکنار صوم و صلاه می بینید. بنی الاسلام علی خمس (5)؛ درکنار این ارکان خمسه می بینید اگر صوم و صلاه و حج است. تولی هم، ولایت هم هست. پذیرش مردم مثل نماز خواندن مردم حکم فقهی دارد، نصب امام مثل نصب پیغمبر حکم کلامی دارد؛ جریان ولایت فقیه هم همین طور است.

پس این مسأله از دید کلام، هم قابل طرح است، از دید فقه هم قابل طرح است.
نمی توان گفت: بنابر این همه مسائل فقهی می شود کلامی؛ که آیا ذات أقدس اله نماز صبح را 2 رکعت کرده یا نکرده!

این انقلاب فقه به کلام محال است، چرا؟ برای اینکه این مسأله مسأله ای کلامی است که بتوان آن را با اصول کلامی ثابت کرد. اگر کسی بخواهد بحث کند که آیا نماز صبح 2 رکعت است یا نه؛ نه می تواند با اصول کلامی ثابت کند، نه می تواند با معیار کلامی نفی کند! فقط ناچار است به خبر واحد تمسک کند؛ چنین خبر واحد ظن آوری که مسأله فقهی را ثابت می کند، نه کلامی را!

بنابر این درخطوط کلان مذهب، راه برای طرح مسأله کلامی هست. وگرنه در جزئیات که راهی برای اثبات نیست! آیا مسافر نمازش شکسته است یا نه، از نظر مسائل کلامی و اصول کلامی ما راهی برای اثبات نداریم فقط باید به ظواهر نقلی اکتفا بکنیم که ظن آور است.

نظریات معارض علمای پیشین پیرامون نقش و جایگاه فقه در علوم اسلامی
مساله بعدی آن است که: امام راحل در اندیشه های حکومتش راه فقیهان قبلی را طی کرده است. شما می بینید 2نظر؛ یا 2 قرائت، یا 2برداشت هست. یکی شاخص و رسمی فقیهان ماست، یکی هم گاهی عرضه شده و عرضه می شود.

مرحوم علامه حلی (رض) از صاحب نامان فقه ماست؛ ایشان در طلیعه تحریر مثل سائر فقهاء، می فرمایند بعد از معرفت ذات اقدس اله، علمی به عظمت علم «فقه» نیست. برای اینکه مصلحت معاش و معاد را او تامین می کند، نظام دارین را او تامین می کند. افضل العلوم بعد معرفه الله فقه است، برای اینکه همه این کارها از فقه برمی خیزد. آن گاه این حدیث را از وجود مبارک امام کاظم(ع) که از رسول خدا(ص) نقل شده است، بازگو می کند؛ انما العلم ثلاثه آیه محکمه، او فریضه عادله، او سنه قائمه(6). این فرمایش را ایشان می فرمایند؛

در مقابل، شما می بینید یک حرف دیگری هم هست، و آن این که اصلا فقه جزء علوم نیست، جزء علوم انسانی نیست! بنگرید؛ این را یک روحانی می گوید. که: چرا فقه جزء علوم انسانی نیست؟ برای آنکه استاد ما مرحوم آقای بروجردی (قدس سره) فرمودند: کار اصول بیان حجت در فقه است؛ یعنی اصول عهده دار این است که ثابت کند حجت بین عبد و مولا چیست؛ آنچه که خدا بر بنده احتجاج می کند، آنچه که بنده بر خدا احتجاج می کند چیست! معیار حجتین را فن اصول می دهد.

فقه می آید؛ به استناد آن معیارها، حجت های بین عبد و مولا را تبیین می کند، بدون اینکه نظر داشته باشد به کشف تکوین، بدون اینکه نظر داشته باشد به اکتشاف تشریع؛ فقط محور کارش بیان حجت بین عبد و مولاست. نه کاری دارد که حقائق تکوینی را تبیین کند، نه رسالتی دارد که حقائق تشریعی را تبیین کند، به واقعی برسد. چنین چیزی شایسته است که آن را از ردیف علوم انسانی، اعم از حضوری و حصولی بیرون ببریم؛ و آموختگان چنین علمی را هم نمی توان عالم دانست! مگر نه آن است که شما می گوئید: العلماء ورثه الانبیاء(7) ؟ اینها علماء نیستند! اینها صاحب حجج اند. پس، این حرف، در برابر امام!! ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! حرفی است که الان خریدار هم دارد. توجه کردید؟!!

برداشت های ناثواب برخی از گذشتگان از رابطه حکومت و دین
شما در آغاز قالب کتابهای فقهی می بینید که می گویند: بعد از علوم ربانی، علمی به عظمت فقه نیست؛ برای اینکه مصلحت معاش و معاد را تامین می کند. چی باید و چی نباید! خب اینها ناظر به واقعند؛ اگر به واقع رسیدند که 2 اجر دارند، نشد که 1 اجر دارند. چرا ناظر به کشف واقع نیست؟! می گویند: این اصلا جزء علم انسانی نیست. باید این را از علوم انسانی بیرون برد، و آموختگان این پیشه و حرفه را هم نمی شود جزء علماء دانست. آن می گویند: بر فرض که این جزء علوم انسانی باشد، فقه آموختگان را بشود علماء دانست، اما خود دین از سیاست جداست! حکومت از دین جداست. برای اینکه یک بیان روشنی حضرت امیر(ع) دارد که فرمود: لابد للناس من امیر بر او فاجر(8). مردم، حکومت می خواهند؛ چه عادل باشد، چه غیرعادل. وقتی مردم حکومت می خواهند، بدون حکومت زندگی میسور نیست؛ چه آن حاکم عادل باشد، چه غیر عادل؛ این یک دلیل روشنی است که حکومت از دین جداست. این هم یک حرف!اما این حرف را وجود مبارک حضرت امیر در زمانی گفته بود که حکومت، خود را حکومت دینی دانست. در برابر خوارج که می گفتند: لا حکم الالله، حضرت فرمود: من هم می گویم لاحکم الا لله، ولی شما می گوئید: لا اماره الا لله! شما می خواهید حکومت تان را انکار کنید، نه حکم را! ما می گوئیم: تنها منبع حکم، ذات اقدس اله است. (9) هرگونه ادله ای که به عنوان منبع حکم یاد می شود؛ اینها در حقیقت منبع نیستند، اینها کاشف از منبع اند. منبع حکم فقط ذات اقدس اله و اراده الهی است، اما شما که می گوئید: لا حکم الالله، منظور این است که: لااماره الا لله! در حالی که بدون امارت نمی شود. مردم حکومت می خواهند؛ چه صالح، چه فاجر!

ولی اگر سخن صاحب دین را می شنوید، حکومت باید به دست بر و نیک و عادل و عالم باشد؛ بیان نورانی سیدالشهداء(ع) این است که: ما الحاکم الا العالم باحکام الله! به حیاتم سوگند حکومت جز برای مردان الهی شایسته نیست. اگر خود حضرت امیر را نگاه می کنید، فرمود: خدای سبحان از علماء تعهد گرفته که مشکل مردم را حل کنید. لولا ما اخذالله علی العلماء ان لایقاروا علی کظه ظالم و لا سغب مظلوم. (10) اینها بیان نورانی خود حضرت امیر است و آن بیان نورانی سیدالشهداء(ع) است که حاکم جز مرد الهی نخواهد بود.

آنوقت با آن بیان لابد للناس من امیر بر او فاجر می گویند بالصراحه این دین از حکومت جداست. ممکن است حاکم نظیر طبیب باشد! مردم برای تنظیم کارها نیازمند به حاکمند، حاکم در کشور داری باید امین باشد؛ ولو ممکن است مشکلات اخلاقی دیگر هم داشته باشد. مثل اینکه مردم دردمند محتاج به پزشک اند، آن پزشک باید در فن طبابت امین باشد؛ ممکن است مشکل اخلاقی دیگر هم داشته باشد. این بیان روشن است که دین از حکومت جداست!! این یک حرف.

لزوم بهره مندی علماء از وراثت انبیاء و اولیاء در کنار علوم رائج
الان وظیفه همه ما هم تبیین (اندیشه امام) است، هم تبیین (انگیزه امام). اینها که می گویند: علما ورثه انبیاء هستند، یعنی از خود خاندان عصمت و طهارت رسیده است؛ در جریان علم الوراثه، گذشته از درس سالیان، یک پیوندی هم لازم است. ممکن است کسی چندین سال در حوزه یا دانشگاه درس بخواند، از علم الدراسه طرفی ببندد، اما از علم الوراثه سهمی نداشته باشد! برای اینکه او رابطه ای ندارد با مورثش. اگر در علم الوراثه یک پیوند اخلاقی و اعتقادی و دینی لازم است، چه اینکه لازم است؛ باید درست این مساله را با انگیزه حل کرد.

پیمودن راه رسالت پیامبر اکرم(ص) از سوی امام راحل(ره)
وجود مبارک پیغمبر دو تا حرف زد؛ فرمود: بشر می تواند پیغمبر بشود، و من همان بشرم. امام راحل دو تا حرف زد، فرمود: فقیه می تواند حاکم باشد و من همان فقیه ام؛ این را می گویند (هنر) ! وقتی که امام (رضوان الله علیه) رحلت کرد، آن روز یک حرفی ارائه شد؛ و آن حرف این بود که: فقیهان دیگر آمدند، تلاش و کوشش کردند، در محدودأ حوزوی ها تحول ایجاد کردند. حالا ممکن است مثلا در یک مطلبی 5 دلیل اقامه شده، یک فقیهی یا یک اصولی یکی را نقد می کند، یک دلیل دیگر اثبات می کند؛ اینها تصرفات موضعی است.

یک وقتی کسی می آید مثل مرحوم استاد اکبر، آقا باقر وحید بهبهانی و می گوید: رابطأ فقیه با مردم، رابطأ «مرجع» با «مقلد» است. در برابر اخباریون که می کوشیدند بگویند رابطأ فقیه با مردم، رابطأ «محدث» و «مستمع» است و اجتهاد ممنوع است؛ آن روز این حرف هم خریدار داشت، و بازار اجتهاد کساد و بسته بود؛ با تلاش و کوشش اصولیین عموماً و مرحوم آقا باقر وحید بهبهانی (قدس سره) خصوصاً این سد پلید شکست. ثابت شد که رابطأ فقیه با مردم، رابطأ مرجع است با مقلد؛ این سالیان متمادی بود.

سایه افکن بودن ولایت فقاهت بر شخص فقیه و توده مردم
امام آمد، حرف تازه ارائه کرد؛ گفت: رابطأ فقیه با مردم رابطأ امام است و امت، و من آن فقیه ام، و دهن این دولت را می زنم؛ من امام ام! این حرف را نه از جهت آن که روح الله الموسوی است؛ چون فقیه حاکم نیست، این فقاهت است که حاکم است.

فقیه اگر این 3 سمت را دارد؛ یعنی اگر سمت (افتاء) دارد، سمت (قضاء) دارد، سمت (ولاء) دارد؛ خودش از آن جهت که دارای شخصیت حقیقی است، در صحن جمهور است، در صف مردم است! اگر فتوا داد، عمل به آن فتوا واجب است؛ چه بر خود، چه بر دیگری. اگر حکم قضائی صادر کرد، عمل به آن حکم واجب است؛ چه بر او، چه بر مردم. نقض آن حکم حرام است؛ چه بر او، چه بر مردم. اگر حکم ولائی صادر کرد، عمل به آن حکم واجب است؛ چه بر او، چه بر مردم. نقض آن حکم حرام است؛ چه بر او، چه بر مردم.

پس روح الله الموسوی حاکم نیست، الان هم سیدعلی حاکم نیست؛ الان فقاهت حاکم است! مگر ما زیر بار اشخاص می رویم؟! ما زیر بار مکتب می رویم. ولایت فقاهت است در حقیقت، ولایت عدالت است. اگر خدای ناکرده او یک رأیی صادر کند، خودش را مستثنی بداند، بگوید من زیر بار این حرف نمی روم، شما باید زیر بارش بروید؛ آنجا می شود استبداد دینی. اما فقاهت دارد ولایت می کند؛ والی مردم فقاهت است و عدالت، نه شخص فقیه!

تأسی امام راحل(ره) به امیرمؤمنان(ع) در شیوأ مردمی رهبری انقلاب
وجود مبارک حضرت امیر در آن طلیعأ امر فرمود: من استحقاق دارم؛ برای اینکه اینها نه آشنای به مسائل گذاشته اند، نه آینده و چون من مورد قبول مردم ام، من به دهن این مردم رویگردان از حق می زنم. کسی وارث علی است که حرف علی را بزند؛ و کسی وارث علی است که کار علی را بکند! و این کشور را او حل کرد.

شاید در جمع شما کسانی باشند که سن شان جریان کودتای ننگین 82 مرداد را ادراک کرده باشند. 82 مرداد 2133 هجری شمسی، قبل از ظهر در میدان قیام تهران که قبلا به عنوان میدان شاه بود و هم اکنون به عنوان میدان قیام است؛ عده ای ریختند روی طبق دار و گلابی فروش که چرا داد می زنی و می گوئی: ای شاه میوه؛ بگو: گلابی نطنز! چرا اسم شاه را می بری؛ بحبوحأ رشد مصدق بود، و می گفتند: مرگ بر شاه. و این دست فروش را مصدوم کردند که چرا اسم شاه را می بری! نگو شاه میوه، بگو: گلابی نطنز؛ بعدازظهر همان روز گفتند: جاوید شاه!! مصدق به زندان رفت، سپهبد زاهدی روی کار آمد؛ و کودتای ننگین شد، آب هم از آب نجنبید.
وقتی امام راحل (رضوان الله علیه) حرکت کرد؛ روز 71 شهریور 75 هزارها نفر گفتند: مرگ بر شاه، و همأ اینها به خاک و خون افتادند، 81شهریور گفتند: مرگ بر شاه، 91 شهریور هم گفتند: مرگ بر شاه؛ این فرق دین است با غیر دین، این فرق حضور فقاهت است با غیرفقاهت! آن با چهار تا کشتن و کشتار حل می شد، این حل شدنی نیست! اینجا مردم با اندیشأ امام و با انگیزأ امامت امام برای دین آمدند.

چرا آمریکا الان قدرت ندارد حمله بکند؟! برای اینکه مردم نمی خواهند زنده باشند! ملتی را که نمی خواهد زنده باشد نمی شود اسیر کرد! اینها تا زنده اند، می جنگند. بعد هم که مردند خاک ویران شد قیمتی ندارد! آنکه می گوید:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
او که نمی شود تحت سلطأ کسی قرار بگیرد! روی این بیان، امام راحل را دیدید که حرف جدیدی نیآورد. همان حرفی را که مولایش علی بن ابیطالب در آغاز داشت، ایشان هم دارند؛ در انجام داشت، ایشان هم دارند. این شده ولایت فقاهت و ولایت عدالت.

وجوب آشنائی طلاب و فضلاء با شبهات روز و ضرورت پاسخگوئی عالمانه به آنها
الان متأسفانه فقه ما آن فقه شیخ انصاری نیست، فلسفأ ما فلسفأ صدرالمتألهین نیست. ما یک طلبأ فیلسوف حکیم داشته باشیم مثل شهید مطهری، کم است، خیلی کم است! فقیه نامی هم داشته باشیم، خیلی کم است. اما لااقل در علوم دیگر بر شما واجب عینی است، نه واجب کفائی. این مجلات عمیق علمی را باید مثل کفایه و مکاسب، خوب مطالعه بکنید، با صاحب نامان و صاحب نظران مشورت بکنید که این کجا را می خواهد بزند! شبهه شناس باشید، این ویروس را حل کنید.

مگر شما این ملل و نحل را نخواندید؟! این ملل و نحل ابن حزم دو جلد است، ملل و نحل شهرستانی دو جلد است؛ «ملل» را انبیاء آوردند، «نحل» را یک عده درس خوانده ها آوردند! در برابر هر دینی یک قرائت مجعول و مشکوکی هست به عنوان نحله. ملت را انبیاء آوردند، شده یک جلد؛ نحلت را همین ها آورند! اگر کسی که مسلط بر کفایه و مکاسب باشد کم است، چه اینکه کم است؛ و اگر کسی مسلط بر اسفار باشد، چه اینکه کم است؛ لااقل این مجله های عمیق را برای رضای امام زمان آدم باید خوب بخواند؛ بفهمد که شبهه کجاست.

ظهور شبهات فتنه انگیز فراوان پس از ارتحال امام راحل(ره)
بعد از رحلت امام و پذیرفتن قطعنامه، یک برنامه تخریبی مرموز مستور 10 ساله را شما دیدید؛ بعد از 10 سال کشف شد. ما دفعتاً دیدیم فلسفه جان هیک و جان هاسپرس و اینها را ترجمه کردند، مخفیانه برای ما فرستادند، گفتند: اگر منتشر بشود، شما شرعاً مسئولید؛ به دست کسی ندهید، پاسخ بدهید. این فلسفه جان هاسپرس عصاره اش این است که: (معاذالله) تمام ادله اثبات مبدأ زیرش آب بسته شد! ما دلیلی نداریم که خدا وجود دارد؛ این ادله همه اش مستور. دیدیم طولی نکشید که این 40 ـ 50 نسخه ای که برای خواص فرستادند، شده 5-4 هزار نسخه و در کوی و برزن راه افتاد! این مال آن مقطع. به لطف الهی عده ای از دانشگاه و حوزه ها برخاستند، بالاخره پاسخی به این شبهات دادند، و ادله را تبیین کردند، از دین حمایت کردند، تا آن رد شد.

آن فتنه و آن ویروس که رخت بر بست، آمدند؛ گفتند: بله، خدا هست، دین هست، اما دین کاری با حکومت ندارد! جریان سکولار پیش آمد. عدأ زیادی هم دست به قلم بردند، جواب دادند که نه، دین حکومت دارد، از حکومت جدا نیست؛ تا حدودی البته این فتنه از بین نرفت، ولی کم شد.

در مقطع سوم پلورالیسم روی کار آمد؛ گفتند: بله، دین هست، حکومت دارد؛ اما دینی که زید می فهمد، یا دینی که عمرو می فهمد؟!در مقطع چهارم و پنجم تهاجم، بلکه شبیخون به ولایت فقیه شد. گفتند: دین هست، حکومت دارد، اما ولایت ندارد؛ وکالت دارد که این فتنه هنوز هم هست. مقطع پنجمش این بود که: بله، دین هست. ولایت دارد، ولایت فقیه است؛ اما ولایت فقیه، زید نیست و عمرو است! این برنامه تخریبی 10 سال تعیین شده است.

یک طلبه درکنار سفره امام زمان بنشیند؛ نه فقیه بشود که مکاسب دستش باشد، نه فیلسوف بشود مثل مطهری که اسفار دستش باشد، نه از این مقالات بتواند کاملا دفاع کند! این موتمرها برای آن است که ما یک چنین فضلائی را تربیت کنیم. شبهه شناختن، پاسخ دادن؛ این جزء واجبات عینی است. برای اینکه منبع اعتباری که قیام نکرده! و اینچنین نیست که اگر ما شبهه را جواب ندادیم؛ باطل، یموت بترک ذکره. کی گفت باطل یموت بترک ذکره؟! حق هم یموت بترک ذکره؛ به دلیل اینکه0052 سال حق دراین مملکت مرده بود. این یک اصل کلی است! اگر کسی تبیین نکند، تعلیل نکند، دفاع نکند، این هم می میرد! حالا اینچنین نیست که به ذات اقدس اله آسیب برسد؛ این مائیم که مصدوم می شویم.

شکوفایی گنجینه های درونی بشر توسط رهبران الهی
وجود مبارک پیغمبر آمده، هم عقلانیت ایجاد کرده. هم بحران هویت. این که فرمود: و یثیروا لهم دفائن العقول (11) «اثاره» یعنی شوراندن. «ثوره» یعنی انقلاب. اینها مثیرند. رهبران انقلابی اند. شوراندن. شکوفاکردن، زیر و روکردن، این را می گویند: ثوره. آنها آمدند اثاره کنند. این دفینه ها و گنجینه های نهادین و نهایی را شکوفا کنند. چه دربخش اندیشه شکوفا می کنند، چه در بخش انگیزه شکوفا می کنند. قسمت مهم شبهه حجازیون این بود که مگر بشر می تواند پیغمبر باشد؟ ایشان برهان اقامه می کردند؛ مکرر در مکرر، چه در سوره انعام. چه در سائر سور حرف آنها این بود.

اینها می گفتند: تو ساحری، تو مجنونی، تو کاهنی و مانند آن؛ نه برای این است که اصل نبوت حق است، بشر می تواند نبی باشد، ولی تو دروغ می گویی! نه؛ می گویند: تو دروغ می گویی. مگر بشر می تواند پیغمبر باشد؟! آن مسائل مال اهل کتاب بود که اهل کتاب، رسالت را فی الجمله قبول داشتند، نه بالجمله؛ می گفتند: رسالت حق است، بشر می تواند رسول باشد؛ اما تو نیستی! ولی وثنیین حجاز می گفتند: مگر بشر می تواند پیغمبر باشد؟ قیاس استثنایی شان هم این بود که: اگر بشر پیغمبرشدنی بود، با هم پیغمبر می شدیم.

بنابراین وجود مبارک رسول اکرم آمد، عقلانیت را، امر معقول را، امر علمی را؛ یعنی اندیشه نبوی را تبیین کرد. بعد انگیزه نبوی را حمایت کرد و اجرا و پیاده کرد. هم یثیروا لهم دفائن عقول نظری، هم یثیروا لهم دفائن عقول عملی.

تفاوت معرفتی برداشت امام راحل(ره) از مسئله ولایت فقیه و حکومت اسلامی با فقهای پیشین.
و امام راحل(رض) آمد؛ هم مسئله حکومت را خوب تبیین و تعلیل کرد. (خیلی فاصله است میان بیانات ایشان با مرحوم نراقی) و هم انگیزه را. آنها شاید فکر می کردند که این واجب مشروط است. نه مطلق؛ مقدماتش حصولی است. نه تحصیلی. این روی اندیشه ناب اسلام شناسی که داشت. فهمید، این واجب مطلق است، نه مشروط؛ مقدماتش تحصیلی است، و نه حصولی. تحصیلش هم با تبعید است و زندان است و بدنام شدن است و آواره شدن است و مانند آن.

یک وقتی من رفتم منزل مرحوم حاج آقا مصطفی (رض) که دوست ما بود. در آن بحث ها هم شرکت می کرد، مورد علاقه ما هم بود. آنوقت ایشان تازه در همان اندرونی منزل امام منزل داشتند؛ آن روزها هم یک کسی درباره بعضی از اهل معرفت حرفی داشت. حالا نمی دانم سیدنا الاستاد مرحوم علامه این حرف را زد. یا امام راحل این حرف را زد که اگر اینها درباره آن عارف سخنی می گویند، فقط بیایند مقدمات فتوحات را فهرست کنند؛ همین! فهرست کردن مقدور اینها نیست.

لزوم درک محضر اساتید در کنار فراگیری علوم و دانش ها
مرحوم علامه حلی در اول تحریر می فرماید: هر علمی یک اسراری دارد، یک زبان و زمانی دارد، یک رمز و رازی دارد فرمود: ایاکم والصحفیون. (21) مبادا با کتاب عالم بشوید بلکه باید زانو بزنید پیش محضر اساتید. آن روز فرمود: مبادا فقط مطالعه کنید، بلکه ببینید استاد چه می گوید امروز باید گفت: ایاکم والاشرطه؛ مبادا با نوار عالم بشوید! فرمایش علامه در آغاز تحریر این است که وجود مبارک معصوم (ع) فرمود: خذوا العلم من افواه الرجال. (31) آن مردم رنج دیده استخوان خردکرده؛ همه حرفها را که درس ها نمی گویند، همه حرفها را که در کتابها نمی گویند؛ آن راز و رمز را درمحضرهای خصوصی می گویند. فرمود: محضر ببینید، استاد ببینید؛ ایاکم والصحفیون. چون معصوم فرمود: خذواالعلم من افواه الرجال.

* بخشهایی از سخنرانی معظم له در کنگره امام خمینی(ره) و اندیشه حکومت اسلامی؛ قم- بهمن 8731

پی نوشت ها:
(1) مدثر/ 36
(2) فرقان/ 1- با تلخیص
(3) سبأ/ 28
(4) برداشت از: نهج البلاغه/ خ 6
(5) الکافی/ 2/ 18
(6) الکافی/ 1/23
(7) وسائل الشیعه/ 72/ 87
(8) نهج البلاغه/ خ 40
(9) برداشت از: نهج البلاغه/ خ 04
(01) نهج البلاغه/ خ 3 (شقشقیه)
(11) نهج البلاغه/ 1
(21) منیه المرید/ 042- نقل از تحریر
(31) عوالی اللالی/ 87

با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

عبدالله جوادی آملی

کیهان