سایت قبلی (2)

در این قسمت می‌توانید به برترین مطالب نسخه قدیمی سایت، دسترسی داشته باشید.

مارکس پس از مارکسیسم

پیدا کردن هوشنگ ماهرویان دشوار نیست. در نخستین نگاه او را آدمی بی تکلف می یابی. رفتار خودمانی او باعث شد ما هم با او خودمانی باشیم. ماهرویان نوشته های زیادی دارد، از جمله: «مدرنیته و بحران ما» ، «تبارشناسی استبداد ایرانی ما» ، «مصطفی شعاعیان، یگانه متفکر تنها» ، «آیا مارکس فیلسوف هم بود؟» .اما ماهرویان بیش از همه درباره مارکس خوانده و نوشته است. کتاب او درباره مارکس دلیل اولیه این گفت وگو است. با هم می خوانیم:

* به زعم مارکس هدف اصلی پروژه مدرنیته بازشناخته نخواهد شد مگر اینکه پرولتاریای صنعتی که عامل اصلی پروژه مدرنیته است شناخته شود. این عامل با انسان خردورز یا سوژه استعلایی دکارتی و کانتی متفاوت است. در این صورت آیا بنیاد متافیزیکی مارکس با مدرنیته سر مخالفت ندارد و در یک تقسیم بندی نمی توان مارکس را در کنار نیچه و هایدگر ضد مدرن خواند؟
– من این طبقه بندی شما را قبول ندارم. مارکس را نمی توان به عنوان ضد مدرنیته در کنار نیچه و هایدگر قرار داد. نیچه سوژه اندیشنده دکارتی را به نقد می گیرد. هایدگر هم همین طور. آنها پایه های اندیشه پست مدرن هستند. در صورتی که مارکس چنین نیست. مارکس خود را ادامه روشنگری می داند و درست می داند. او فلسفه یونان را خوب و دقیق خوانده است. تز دکترایش راجع به فلسفه یونان است. کانت را خوانده و شاگرد هگل است. در میان هگلی های جوان برجسته ترین آنهاست. اگر فویر باخ در نقد ایده آلیسم هگلی به پوزیتیویسم منفعل و ماتریالیسم روشنگری در غلتید، او فراتر از هر دو یعنی ایده آلیسم هگلی و ماتریالیسم روشنگری به ماتریالیسم فعال خود می رسد. وقتی مارکس در یازده تز خود علیه فویرباخ می گوید تغییر جهان؛ منظور او در نوع تفسیر جهان هم هست؛ یعنی همچون پوزیتیویسم فویرباخ نظاره گر نیست، او در تفسیر هم عزم تغییر جهان را می کند. لذا از همان ابتدا شروع به مفهوم سازی، مقوله سازی، طبقه بندی و پارادایم سازی می کند، کاری که از پوزیتیویسم نظاره گر فویرباخی ساخته نیست. او در تفسیر هم عزم تغییر دارد و این دستاورد بزرگ مارکس است؛ یعنی پراکسیس.

* یعنی شما در تفکر مارکس هم عناصری از ضدیت با مدرنیته، عناصری از واکنش به جامعه مدرن نمی بینید؟
– ببینید مارکس پایه های مدرنیته را مورد تردید قرار نمی دهد. آدام اسمیت و ریکاردو را خوب خوانده است، اگر آنها به اقتصاد لیبرالی اقتصاد طبیعی می گویند او این اقتصاد را گذرا می داند و قصد می کند تا فراتر از آن رود، می خواهد به زبان هابرماس پروژه ناتمام مدرنیته را تمام کند. او از سرمایه داری متنفر است اما هیچ گاه اقتصادهای پیش- سرمایه داری را به سرمایه داری ترجیح نمی دهد، مانیفیست را بخوانید و ببینید چگونه در مقابل اقتصادهای پیش صنعتی، سرمایه داری را ستوده است. مارکس بر آن است تا سرمایه داری را به شکلی به ترسیم کشد تا امر تغییر را در آن کشف کند پس در نظریه پردازی خود هم در فکر تغییر جهان است. او در تاریخ اندیشه اجتماعی بی نظیر است. اما اینکه سؤال می کنید عناصری از ضدیت با مدرنیته در تفکر او یافت می شود یا نه، مسلم است که یافت می شود.
مارکس حاصل اندیشه قرن نوزدهمی آلمان است و همان طور که می دانید آلمان مهد رمانتیسم است، فیخته، شلینگ و به دنبال آنها هگل بسیاری از عناصر رمانتیسم را که واکنش به مدرنیته است با خود حمل می کنند، چگونه ممکن است که مارکس را کاملاً بری از این رمانتیسم دانست؟

* شما در کتاب «آیا مارکس فیلسوف هم بود؟» در دفاع از مارکس به انگلس و لنین حمله کرده اید، چرا؟
– ببینید، مارکس دارای اندیشه فلسفی بود، متأسفانه در تقسیم کاری که کردند کارهای فلسفی بیشتر به عهده انگلس افتاد، برای یافتن فلسفه مارکس باید با ذره بین به جان نوشته های او افتاد ولی انگلس کتابهایی مثل «آنتی دورینگ»، «دیالکتیک طبیعت» ، «لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان» دارد که با بی بضاعتی فلسفی به نگارش درآمده است. می گویند وقتی اینشتاین کتاب آنتی دورینگ را خواند گفت این به سخره گرفتن علم است. انگلس اولین کسی بود که مارکس را به مارکسیسم تبدیل کرد. بر سر قبر مارکس گفت کاپیتال کتاب مقدس طبقه کارگر است، او اولین کسی بود که گفت مارکسیسم رونوشت راستین واقعیت است و تفکر رونوشتی و عکس برگردانی را در مارکسیسم پدید آورد. این تفکر رونوشتی، دیگر مارکسیسم را پایان اندیشه می داند، چرا که وقتی می گوییم رونوشت راستین یعنی که به انتهای اندیشه رسیده ایم و مارکس مقطعی از تاریخ تحول اندیشه است. نه کمتر و نه بیشتر. اگر اینگونه به مارکس بنگریم می توانیم مارکس شناسی داشته باشیم، او را روی میز تشریح بگذاریم و بررسی کنیم، اما انگلس و به دنبال او لنین چنین نمی کنند. از همین روست که من معتقدم انگلس آغاز جزم اندیشی در مارکسیسم است. کسی که اندیشه خود را رونوشت راستین واقعیت بداند، بالطبع خود را کلید دار دشت های درندشت دانایی هم خواهد دانست و این به استبداد اندیشه هم خواهد رسید. چنین تفکری فروتنی را که لازمه اندیشیدن است در پای میز ایدئولوژیک سر می برد و استبداد اندیشگی را در مقابل آن می نهد، «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» لنین را به دقت بخوانید. این کتاب مانیفست اندیشه رونوشتی است. این کتاب در نقد ماخیستهای روسی نوشته شده و قصد رد نظریات نوکانتی ها را دارد. لنین برای رد فلسفه کانت و انقلاب کپرنیکی او و معرفت شناسی اش به جای تحریر کتابی فلسفی بیانیه حزبی می نویسد و مراجع عمده او در این کتاب آثار پلخانف و آنتی دورینگ انگلس است. او تقسیم داهیانه کانت از معرفت شناسی را به پیشینی و پسینی رد کرده و یک تقسیم ایده آلیسم می نامد و نقش سوژه در شناخت را کم اهمیت می داند و خود او نمی داند که بخش بزرگی از کاپیتال مارکس نقش فکر مارکس است نه بیان واقعیات خشک.

* از مؤلفه های مدرنیته رشد فردیت است، آیا مارکس از موافقان فردیت به شمار می آید؟
– با اینکه مارکس نظریه پرداز اقتصاد جمعی است ولی بارها و بارها می گوید این برای آن است که فرد به رشد اساسی خود برسد، از تقسیم کاری که به او تحمیل شده است فرا رود و استعداد های خود را شکوفا کند و من می دانم که این مخالف چیزی است که بعدها به نام مارکس به وقوع پیوست.

* شما مارکس را از مارکسیسم جدا می کنید؟
– وقتی می گویید مارکسیسم کسانی مثل انگلس، لنین، مائو، استالین و غیره به دنبال آن می آیند. در تاریخ ایران خودمان مارکسیسم در ابتدا با کتاب های استالین آمد یعنی؛ با «ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی» . با تاریخ حزب کمونیست شوروی استالین با آثار پلخانف و بعد از دهه چهل با آثار مائو که من فکر می کنم به مارکس چسبیده است. بعد از فروپاشی، مارکس شناسی می کوشد مارکس بعد از مارکسیسم را دوباره بشناسد و کشف کند و این بیشتر برای مطالعه تاریخ اندیشه های سیاسی- اجتماعی است.

* یعنی مارکس را در ایران نخواندند و مارکسیسم شدند؟
– در ایران خودمان اول کتاب های استالین ترجمه شد و کمی بعد پلخانف و بعد مائو. بیشتر کسانی که خود را مارکسیسم می نامیدند برای آن به زندان رفتند و حتی کشته شدند .غالباً کارهای مارکس را نخوانده بودند. ما هنوز که هنوز است ترجمه های درستی از مارکس نداریم، کاپیتال مارکس ترجمه ایرج اسکندری ترجمه بسیار بدی است، قابل خواندن نیست، با انگلیسی بسیار متوسط آن را بهتر می توان فهمید. «گروندریسه» ترجمه باقر پرهام هم ترجمه بسیار بدی است، اصلاً نمی توان آن را درست خواند و فهمید. من فکر می کنم برای داشتن این کتاب ها با ترجمه فارسی خوب دولت و وزارت ارشاد باید بودجه بگذارند و چندین مترجم خوب، چندین سال روی آن زحمت بکشند.

* کدام یک از اندیشه های مارکس به درد امروز می خورند؟
– هیچ کدام، ولی می توان از او روش را آموخت، جهان ما چنان متحول شده است که با جهان هفتاد، هشتاد سال پیش حتی قابل قیاس نیست، اما روش مارکس، رده بندی ها و مفهوم سازی های او بی نظیر است. اما همین جا بگویم که اینها یعنی مفهوم سازی ها و پارادایم سازی ها مربوط به مارکس است نه کشف او. یعنی اینکه بسیاری از آنها مربوط به سوژه اندیشنده است. واقعیت مستقل بیرونی نیست که بنشینیم و آنها را همچون امری مقدس ستایش کنیم. رونوشت راستین واقعیت نیستند، می توانیم آنها را کمی این طرف و آن طرف کنیم، تغییر دهیم، بسیاری از مفاهیم او را که به درد تحلیل جامعه نمی خورد در ریسایکل بین (سطل زباله کامپیوترمان) بریزیم. اما آنها را در همان جا حفظ کنیم و حذف کامل نکنیم، چرا که برای نوشتن تاریخ اندیشه های اجتماعی به دردمان خواهند خورد.

* آیا می توان ریشه اندیشه های لنین را در اندیشه های مارکس جست وجو کرد؟
– وقتی اندیشه های مارکس از اروپا به روسیه می رود و لنین مترجم چنین تفکراتی می شود، نوع تفسیر خود را در ترجمه وارد می کند. یعنی اینکه ترجمه اندیشه را به رنگ سلائق فرد هم درمی آورد. مارکس در اندیشه های لنینی ترجمانی استبدادی می یابد. یعنی با استبداد روسی می آمیزد و ملغمه ای می آفریند که استالینیسم ثمره آن است. بدون تردید لنینیسم ضد مدرن است. توتالیتر است، کافی است یک بار دیگر لنین را با فاصله بخوانید تا استبداد ذهنی را که بعد از به حاکمیت رسیدن به استبداد سیاسی تبدیل می شود در آن ببینید.

* نظر شما درباره اتوپیای مارکس چیست؟
– من به اتوپیای مارکس معتقد نیستم. اصلاً چنین کاری غیرعلمی است. چگونه می توان به تحلیل چنین اتوپیایی رسید و نام آن را سوسیالیسم علمی نام نهاد؟
این علم نیست، یک نوع «مسیانیسم» است، یک مسیحیتی است که در قالبی دیگر سربرآورده است، همه چیز در آن هست به جز علم.

* شما گفتید اندیشه لنین ریشه در استبداد روسی دارد. اندیشه مارکس چه، آیا ریشه در دموکراسی دارد؟ می دانیم که دیکتاتوری پرولتاریا ساخته خود مارکس است و نه لنین.
– اولا مارکس، چهار پنج بار بیشتر این واژه را به کار نبرد. ولی لنین آنرا نظریه پردازی کرد و استالین آنرا به بازی های سیاسی کشاند. مارکس جامعه مدنی را برابر با جامعه سرمایه داری می دانست. پس از نظر او سوسیالیسم به مثابه نفی جامعه مدنی بود. مارکس دموکراسی بورژوازی و تفکیک قوای آن را نیز وسیله سلطه بورژوازی می دانست. نظریات مارکس در مورد دولت سوسیالیستی بیشتر بعد از تجربه کمون پاریس و شکست آن نگاشته شده است. «نقد برنامه گوتا»و بررسی تجربیات کمون است که مارکس را به دیکتاتوری پرولتاریا نزدیک می کند. نفی جامعه مدنی اما در آثار اولیه او آمده است. در ایدئولوژی آلمانی و…

* مارکس معتقد است دموکراسی های سرمایه داری صوری است و دموکراسی پرولتاریا محتوایی، دموکراسی محتوایی چه ارجحیتی بر دموکراسی صوری دارد؟
– به نظرم مارکس اشتباه می کند، اصلا دموکراسی امری صوری و فرمال است و محتوایی نیست. اگر محتوایی شود دیگر دموکراسی نیست. کسانی که می خواهند با وسیله حکومتی به شهر گمشده خود برسند که بر دروازه آن نوشته است «به هر کس به اندازه نیازش و از هر کس به اندازه استعدادش» امر صوری نمی شناسند، خود را صاحبان حوزه عمومی و خصوصی می دانند. پس تفکیک قوا و استقلال قوه قضائیه برای آنها امری صوری است. آنها به دنبال امر محتوایی اند . بله درست است، آزادی مطبوعات، دموکراسی، تفکیک قوا، آزادی بیان، آزادی اندیشه، همه و همه امور فرمال و صوری اند، محتوایی نیستند و نباید هم باشند؛ مثالی می زنم. حقوق زندانی سیاسی امری فرمال و صوری است. اگر آنرا محتوایی کنید آن وقت می گویید کدام زندانی سیاسی، با کدام اندیشه سیاسیی، آن وقت حقوق زندانی سیاسی را از امر صوری به امری محتوایی تبدیل می کنید و ارزش دموکراتیک آن را از بین می برید.

* اما چرا بعد از تجربه کمون پاریس تفکرات مارکس در مورد حکومت سوسیالیستی شکل گرفت؟
– چون کمون شکست خورد. چون کمونارها روشی دموکراتیک داشتند و نیروهای نظامی را به تصرف خود درنیاوردند، برای همین بود که لشکریان تی یر توانستند آنها را شکست دهند. بیشتر نقل قول های لنین از مارکس برای نظریه پردازی دیکتاتوری پرولتاریا از نوشته های بعد از شکست تجربه کمون پاریس است. دولت و انقلاب او را بخوانید و ببینید.

* شما در کتاب آیا مارکس فیلسوف هم بود؟ ماتریالیسم فویرباخ را از ماتریالیسم مارکس جدا کرده اید. همچنین دیالکتیک هگلی را هم از دیالکتیک مارکس؛ چرا؟
– ماتریالیسم فویرباخی ماتریالیسمی نظاره گر و منفعل است، در صورتی که سوژه مارکس فعال است و این فرق اساسی مارکس با ماتریالیست های قبلی است. هگل در پی مطالعه ای مشخص از پدیده مشخصی نیست ،او به دنبال کلی پردازی های خود می باشد. اما مارکس چنین نیست، او پارادایم های دیالکتیکی را به موضوع مورد مطالعه خود تحمیل نمی کند، خود او می گوید او مطالعه مشخصی با ابزارهای شناخت مشخص و دست آخر گرفتن نتایجی به زبان دیالکتیکی کاری که انگلس توانایی آن را در آنتی دورینگ ندارد.

* اسم کتاب شما «آیا مارکس فیلسوف هم بود» است.این «هم» یعنی چه؟
– یعنی این که مارکس اقتصاددان است، جامعه شناس است و تاریخ شناس و واضع نوعی فلسفه تاریخ است، اما سؤال اینجاست که آیا فیلسوف هم بود؟ من این سؤال را عملا برای پلخانف هم مطرح کرده ام. او می نویسد فلسفه مارکس یعنی درهم آمیزی ماتریالیسم و فویرباخ و دیالکتیک هگل. پس مارکس فیلسوف در اینجا کاره ای نیست، البته به زبان پلخانف. اما به نظر من مارکس درهم آمیزی نمی کند، خود تفلسف می کند و تفلسف او همان پراکسیس است. در ضمن اینکه اقتصاددان، جامعه شناس و فیلسوف تاریخ هم هست.

* نسبت جامعه مدنی را با اندیشه چپ چگونه ارزیابی می کنید؟
– مارکس معتقد است دولت انقلابی، دولتی موقت است که خود را نفی می کند و به جامعه بدون حکومت می رسد. ولی نه تنها او بلکه اسلاف او هم چگونگی این نفی را نشان نداده اند. فقط بعد از انقلاب اکتبر در مورد اتحادیه ها و اصناف کارگری سه نظر متفاوت وجود داشت. بخشی از متفکران انقلاب اکتبر معتقد بودند که اصناف و اتحادیه هایی که پایه دولت را تشکیل دهند به آنها آنارکو _ سندیکالیست می گفتند. بخش دیگری معتقد به ضمیمه شدن تمام تشکیلات کارگری به حزب بودند و نظر دیگر نظر لنین بود که می گفت شوراها و سندیکاها و دیگر تشکیلات کارگری باید جدا از حزب باشند، ولی عملا تفکر دوم در زمان استالین حاکم شد و کل حوزه عمومی را حوزه حکومتی و حزب بلعید و دیگر نشانی از تشکیلات جدا از حزب نبود. بعد از فروپاشی شوروی یکبار دیگر بحث جامعه مدنی در غرب داغ شد، و به اهمیت نهادهای مدنی تأکید شد. تشکیل O.G.Nهای مختلف تا انجمن های محلی و اصناف و گردهمایی های دیگر قدرت مردم است در مقابل حکومت. دموکراسی بدون چنین نهادهایی پایدار نخواهد بود. اهمیت این نهادهای مدنی بسیار بیشتر از احزاب سیاسی است. این نهادها به زبان هابرماس گستره ای همگانی هستند که حایل بین فرد و قدرت سیاسی اند، بدون آنها فرد تنها می ماند و قدر قدرتی حکومت تأکید بر این نهادها، ارزش گذاری بر قدرت مردمی و نظارت آنها بر حوزه عمومی است. حوزه عمومی ملک مشاع تمامی مردم اجتماع است. ملک اکثریت نیست. اکثریت نمی تواند به بهانه اکثریتش سهم مشاع اقلیت را نفی کند، حتی اگر این اقلیت یک نفر در مقابل میلیون ها باشد. مارکسیست ها، چنین سخنانی را درک نمی کنند، آنها حوزه عمومی را به حوزه حکومتی خود ضمیمه می کنند و به بهانه در اکثریت بودن آزادی اجتماعات، آزادی احزاب، مطبوعات و آزادی دین را از آن بورژوازی می دانند. من اینها را که گفته های لنین در اولین کنگره کمینترن است در مقدمه کتاب خود نقد کرده ام. ولی من نمی دانم و این برای من سؤال است که کمونیست ها با الحاق حوزه عمومی به حوزه حکومتی چگونه می خواستند پروژه نفی حکومت را عملی کنند در حالی که حوزه عمومی باید روزبه روز قوی تر شده و وظایف حکومت را بر عهده می گرفت.

* چرا در کشور ما از میان نحله های مختلف تفکر مارکسی فقط استالینیسم سر برآورد؟
– در غرب نحله های مختلف مارکسی داشتیم که برایتان بعضی ها را می شمارم:
۱ _ مرلوپونتی که مارکسیستی پدیدارشناسی است، ترکیبی از فلسفه هوسرل و مارکس است.
۲ _ لوکاچ که مارکسیستی هگلی است و تأکید بر آثار جوانی مارکس دارد که بیشتر هلگی اند. او عملا نقطه مقابل آلتوسر است.
۳ _ آدلر که مارکسیستی کانتی است.
۴ _ آلتوسر که مارکسیستی ساختارگرا و ضد هگل است و بر آن است که مارکسیسم را به عمل تبدیل کند و عناصر فلسفه هگلی را از مارکس حذف کند.
۵ _ ژان پل سارتر _ که عملا چپ اگزیستانسیالیست است.
۶ _ شولومو آوینری که مارکسیستی ضد انگلس است. او خط تنافری بین مارکس و اسلاف او مثل انگلس و لنین می کشد و مارکس را در آثارش دوباره معرفی می کند. شاید بتوان آوینری را ادامه لوکاچ و گلدمن دانست.
تام راکمور هم کتابی دارد به نام مارکس پس از مارکسیسم که شهریار خواجیان آنرا ترجمه کرده است و قرار است انتشارات بازتاب نگار آن را چاپ کند، کتاب پر اهمیتی است و او هم مثل شولومو آوینری خط تمایزی بین مارکس و اسلاف او کشیده است و نقد جانانه ای از آنتی دورینگ و دیالکتیک طبیعت دارد.
اما در ایران به تنهایی استالینیسم آمد. با استبداد تاریخی ما هم همخوانی داشت، پس جذاب هم بود، و ساده بود: یک، دو، سه، چهار. نیازمند اندیشه و تعمق نبود. کتاب لنینیسم استالین کل آثار لنین را بسیار ساده توضیح داده بود و در ضمن ساده و عامیانه بود و با تفکر استبداد شرقی هم می خواند. پس نیازی نداشتیم که لوکاچ را با پیچیدگی هایش بخوانیم که کاری بس روشنفکرانه است. بعد هم که مائو آمد و آن هم ساده تر از آن. کتاب «تضاد» مائو بهترین کتاب فلسفه می شود و کتاب «سرخ» او که باید روزی چند پاراگراف آن را خواند و به یاد آورد. چپ ایرانی عملا شده بود وردخوان، چشم ها را می بست، در گوش هایش پنبه می کرد و ورد می خواند ورد او هم به درد نیاندیشیدن می خورد. به جای مائو، انور خوجه و کیم ایل سونگ هم می شد خواند، هم ساده و سطحی و بی نیاز از اندیشه. دیگر نیازی به خواندن کانت و یافتن نحله آدلر اتریشی که بسیار سخت و دشوار است نبود.

* پس چپ ایرانی به نظر شما نمی توانست طرفدار دموکراسی و استقلال باشد؟
– استقلال که چه عرض کنم. از انقلاب اکتبر به بعد چپ ایرانی وابسته است، و اگر فرض پیروزی برایش می گذاشتیم همراه با وابستگی بود. بعد از سال های چهل هم که با پذیرفتن سوسیالیسم موجود دوباره دچار وابستگی شد؛اما راجع به دموکراتیک بودن چه بگویم. برای ما آمدن اندیشه های روشنگری، اندیشه های ولتر، دیدرو، روسو و غیره واجب تراز نان شب بود. منتسکیو و جان لاک و حرمت گذاری به حوزه خصوصی. باید اینها را از روشنفکران می آموختیم؛ یعنی تام پین و حقوق بشر و حاکمیت قانون. جریان فکری که قبل از مشروطه شروع شده بود و ناگهان با انقلاب اکتبر و بعد آن حکومت رضاخان تغییر جهت داد و استالینیسم و دیکتاتوری پرولتاریا آمد و به دست فراموشی سپرده شد و حال که دوران گذشته را با فاصله نگاه می کنیم و در می یابیم که انقلاب اکتبر برای هر کجا مفید بود در به انحراف کشاندن روشنفکری که از قبل از مشروطه شکل گرفته بود نقش اساسی داشت. همچون زهر هلاهلی روشنفکری را به انحراف کشاند و روشنفکر ایرانی نتوانست وظایف تاریخی خود را به انجام برساند، وظایفی همچون اسطوره زدایی در جامعه اسطوره ای، دفاع از حقوق فرد در جامعه عشیره ای، دفاع از حکومت قانون در جامعه عقب افتاده و بی قانون و… مارکس هم وقتی از فرد صحبت می کرد چه بسیار می گفت: «فرد محدود شده، فرد به درون خود خزیده» و جدایی انسان از انسان. می توانید چنین جملاتی را در کتاب درباره مسأله یهود که به فارسی هم ترجمه شده بیابید.
این جملات در جامعه ما که هنوز عشیره ای و قبیله ای بود و فردیت شکل نگرفته بود جذبه ای پرشکوه داشت. این جمع گرایی عملاً پوششی بر همان سنت ها شدند. پس چپ ها هم از احسان الله خان گرفته تا زمان حاضر بر همان طبل سنت می کوبیدند و در مقابل خرد علمی و فردیت قرار داشتند.

* پاسخ مرا ندادید. آیا چپ می تواند طرفدار دموکراسی باشد؛ منظور من چپ ایرانی است؟
– چرا نمی تواند. خوب هم می تواند. در صورت ایدئولوژیک نبودن، در صورت استالینیست نبودن و در صورت لنینیست نبودن می توان طرفدار دموکراسی بود. اما تاریخچه چپ ایرانی چنین نیست. می توان چپ بود و طرفدار پلورالیسم بود، طرفدار وجود تفاسیر و تعابیر مختلف از وقایع بود، ولی با یکه نگری با نگاه رونوشت واقعیتی نمی توان از پلورالیسم سخن گفت. برایتان جمله ای نقل می کنم که چند ماه پیش به دستم رسیده است که بسیار جالب است. همان طور که می دانید من روی آثار شعاعیان کار کرده ام، چند وقت پیش در جایی جمله ای از اقاقیر وحیدا فراخته در کمیته مشترک ضد خرابکاری به دستم رسید که بسیار جالب توجه بود. همانطور که می دانید وحید افراخته از کسانی بود که در سازمان مجاهدین بوده و همراه کسانی چون احمد آرام و تقی شهرام به اصطلاح تغییر ایدئولوژی داده بود و مارکسیست شده بود. او به همراه تغییر ایدئولوژی داده ها شریف واقفی را به دلیل مقاومت او برای مارکسیست شدن کشته بود و جسدش را در بیابان های عسگرآباد همدان به آتش کشیده بود. وحید افراخته چند ماهی قبل از مرگ شعاعیان در اقاقیر خود نوشته است:
«هیچ بعید نیست در آینده فدایی ها اگر با تبلیغات علیه خود از طرف مصطفی روبه رو شوند او را ترور کنند زیرا آنها نمی توانند کسی را تحمل کنند که منکر رهبری و پیشتاز بودنشان شود.» و چه دردناک و غم انگیز. درست است که افراخته در بازجویی های خود واداده بود، و بدجوری واداده بود. ولی اینها داستان گویی نیست، قصه نگاه استبدادی و استالینیستی چپ ایرانی است، قصه ای پردرد که نباید آن را سرپوش گذاشت، بلکه باید تا می توان آن را باز کرد و به تحلیل آن نشست. نگاه چپ ایرانی نه تنها دموکراتیک نبود بلکه ضد مدرن هم بود، چنان پیوند نامیمونی با عقب افتاده ترین عناصر سنت یافته بود که خود هم نمی دانست. کالبد شکافی چنین پیوندهایی کاری اساسی است که من فکر می کنم واجب و ضروری است. همچون آسیب شناس باید با کارد جراحی به جان گذشته افتاد، آن را نقد کرد و از غدد چرکین اش خون جاری کرد تا آینده تاریخ خود را از آن رهاند.

* شما کتابی هم دارید به نام «گسست چیست؟» ابتدای آن بسیار هگلی است. آیا می خواستید آرای مارکس را از طریق فلسفه هگل توضیح دهید؟
– من در «گسست چیست؟» خواسته ام با استفاده از سه پایه هگلی امر گسست، تداوم و تحول را در جوامعی که به مدرنیته نرسیدند بررسی کنم. نظر من بیشتر روسیه، انقلاب اکتبر و چین و انقلاب مائو بوده است.
سوسیال دمکرات های روسی در مقابل سوسیال دمکراسی اروپا که می گفت انقلاب دموکراتیک و رهبری اش از آن بورژوازی است می گفتند: پرولتاریا پیگیرتر و قاطع تر امر انقلاب دموکراتیک را به انجام خواهد رساند. اما در عمل مطلقاً چنین نشد. کمونیست ها به محض رسیدن به پیروزی، امر انقلاب دموکراتیک را به فراموشی سپردند و شعار دیکتاتوری پرولتاریا را سر دادند و متحدان مرحله دموکراتیک را از خود رانده، سرکوبشان کردند. انحلال مجلس مؤسسان بعد از انقلاب اکتبر نمونه چنین مسأله ای است. آنها عملاً با چنین حرکتی در مقابل امر گسست و مرحله دموکراتیک ایستادند و سدی در مقابل تحول تاریخی این جوامع شدند. تمام شعارهای مرحله دموکراتیک انقلاب از آن بورژوازی خوانده شد و کنار گذاشته شد و عملاً گذشته ها در پوشش جدید ادامه یافت.
لنین میانه سال برخلاف لنین جوان د رظاهر رادیکال تر و انقلابی تر عمل کرد، ولی عملاً محافظه کار شده بود، و با طرح مرحله سوسیالیستی انقلاب به وظایف دموکراتیک انقلاب کم بها داد و باعث شد تا گسست با فرهنگ استبدادی به وجود نیاید و جامعه از یک شکل استبداد به شکل استبدادی دیگر در آید. روسیه قبل از این که آزادی احزاب را تجربه کند، از یک استبداد اسیر استبداد دیگر شد. قبل از این که تفکیک قوا را تجربه کند علیه آن شعار داد. قبل از این که جامعه مدنی و رشد نهادهای آن را تجربه کند علیه آن بسیج شد. قبل از این که آزادی مطبوعات را به خود ببیند علیه آن شعار داد و آن را آزادی صوری نامید. پس عملاً خواست پرش تاریخی لنین مسبب ادامه استبداد روسی شد و گسست صورت نگرفت. نمی دانم شاید اگر کرنسکی تیزهوشی بیشتری داشت و شعار ضد جنگ جهانی را می داد و تبدیل آن به جنگ علیه تزار را تئوریزه می کرد بهتر از لنین می توانست مسأله دموکراتیک روسیه را حل کند. لنین و بلشویک ها نتوانستند قدمی در این راه بردارند. باور آنها هم با دموکراسی فاصله بسیار داشت.
تازه بعد از فروپاشی روسیه بود که پی بردند به جای کتب استالین باید ثروت ملل آدام اسمیت را ترجمه کرد و نقش تنظیم کننده بازار را به کارکنان اقتصادی آموخت. تازه پی بردند کانت چگونه روش مندی ذهن مدرن را می آموزاند. تازه پی بردند شعارهای توخالی بعد از اکتبر که می گفتند، دموکراسی مبتذل غربی، چه شعارهای ارتجاعی بوده است. تازه پی بردند که با شعار و اعمال ولونتاریستی نمی توان جامعه را به تحولات دلخواه رساند. این همه کلکتیوهای شهری و روستایی چه شدند؟ آیا ریشه هایی در اجتماع یافتند یا زورکی و تحمیلی بودند؟
کسانی که تجربه خونبار و شکست خورده قرن بیستمی را نمی بینند و باز دم از مارکسیسم و سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا می زنند محکوم به تکرار همان گذشته هستند، ولی آن گذشته ها دیگر قابلیت تکرار خود را هم از دست داده اند. به صورت کمیک هم نمی تواند تکرار شود چه رسد به صورت تراژیک گذشته. اگر کمی چشممان را باز کنیم می بینیم دیگر در دنیا جایی برای چنین سخنانی نیست. نیاکان ما برای رسیدن به جامعه ای آزادتر و عادلانه تر نظریه پردازی های بی شمار کردند و در راه آن مبارزه کرده و ستم ها کشیدند از واژگان و مفاهیم و مقولاتی سود جستند که دیگر کاربرد امروزی ندارد.
باید توانست و شهامت نشان داد و رای به کنار گذاشتن آنها و به جایگزین کردن واژگانی دیگر همت گماشت، که دنیای امروزی به نظریه پردازی های جدید جهت عدالت و آزادی نیازمند است. کسانی که این ضرورت را درک نکنند آنچنان به واژگان و مفاهیم کهنه و مندرس می چسبند و به شکلی اسکولاستیک در پی تفسیر متونی هستند که عمر آنها به سر آمده است.

در ستایش شهرهای کوچک

با گسترش شهرنشینی و بیشتر شدن تعداد شهرنشینان از ساکنان روستاها، مردم ساکن در شهرها با مشکلاتی مختلف در حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی و زیست‌محیطی دست و پنجه نرم می‌کنند. نویسنده که خود در یک روستای کوچک به دنیا آمده است، با یادآوری ویژگی‌های انسانی و ارتباطی زندگی در روستاها و شهرهای کوچک، معتقد است که برای زندگی در شهرهای بزرگ، نباید ساکنان روستاها و شهرهای کوچک را فدا نمود. چرا که با سوق یافتن همه امکانات و ظرفیت‌های پیشرفته به شهرهایی بزرگ و غول‌پیکر، آینده زندگی در سایر مناطق، در‌هاله‌ای از ابهام قرار گرفته است.

شما برای درک گفته‌های من، لازم نیست که لزوماً در یک شهر کوچک زندگی کرده باشید. البته الگوی ذهنی مورد نظر شما صحیح است: رواج حرف‌های خاله‌زنکی همیشگی در سر میز صبحانه و قهوه‌خانه‌ای که همگی شما و سگتان را می‌شناسند. خیابان‌ها در اکثر شب‌ها خالی از رفت و آمدند و در آنها به جز چند نوجوان دوچرخه‌سوار، چیز دیگری دیده نمی‌شود.
البته من هم یکی از آن دوچرخه سواران نوجوان بودم؛ والدینم از من حمایت می‌کردند و البته معتقد بودند که زندگی همیشگی من در آن شهر می‌تواند استعداد من و زحمات طولانی ‌آنان را از بین ببرد.
من برای اولین بار در دوران جوانی‌ام، با نظر آنها موافقت نمودم. چرا که اگر آنجا را ترک نمی‌کردم، به هیچ جایی نمی‌رسیدم. بنابراین تصمیم گرفتم که برای تداوم زندگی‌ام، از آن شهر کوچک خارج شوم تا با ادامه تحصیلاتم، به شغل مناسبی دست پیدا کنم.
تابستان گذشته، با تشویق والدینم به یکی از کالج‌های حومه نیویورک رفتم. من تلاش می‌کردم که گذشته و شهرم را از دیگران مخفی کنم و حتی هنگامی که دیگران از محل تولدم از من سؤال می‌کردند، موضوع را عوض می‌کردم. اما روزی یکی از نخبگان دانشگاه به من چنین گفت: «مناطق روستایی ما در حال نابود شدن هستند، چرا که افراد جوان و خلاقی نظیر تو، آنجا را ترک می‌کنند.»
این وضعیت کاملاً روشن بود، اما من از این مسئولیت شانه خالی می‌کردم. همچنین والدینم و شهرم، با اعتقاد به این امر که ترک آن غیرقابل اجتناب بوده، از بار مسئولیت من کم می‌کردند.
اما مشکل این است که ظرفیت‌های بالقوه شهرهای کوچک به سختی شکوفا می‌گردد. به علاوه، تنها حفظ این شهرها کافی نخواهد بود. این شهرهای کوچک توانایی مقاومت نیز ندارند، مگر این‌که با اقبال جوانان به زندگی در خود روبه‌رو شوند.
امروزه بیش از گذشته این نیاز حس می‌شود که والدین به فرزندانشان بیاموزند که الگوی کهنه موجود در مورد ساکنان شهرهای کوچک و روستاها، به هیچ وجه شرم‌آور نیست. در واقع، این الگوهای شکل گرفته، نشانگر بهترین حقایق در مورد شهرهای کوچک است. به علاوه، از لحاظ اقتصادی، این نوع زندگی‌ها براساس طبیعت انسانی بنا می‌گردند.
البته صحیح است که زندگی در شهرهای کوچک، مشکلاتی نیز دارد. زندگی در این شهرها با موانعی به ویژه در حوزه حفظ حریم خصوصی افراد روبه‌روست، اما مطمئناً این نگرانی مهمی نخواهد بود. چرا که ما به روابطی فراموش نشدنی با یکدیگر خو می‌گیریم.
به علاوه به یاد داشته باشید که آموزش‌های مدرسه‌ای در این شهرها، منافع فراوانی به همراه دارد. تحصیل در کلاس‌های کوچک به معلمان اجازه می‌دهد که توجهی ویژه و فرد به فرد برای هدایت دانش‌آموزان به سوی موفقیت داشته باشند تا هیچ یک از آنان دچار عقب‌ماندگی تحصیلی نگردد. وضعیتی که قابل مقایسه با مدارس بزرگ شهرهای بزرگ نیست.
همچنین زندگی در شهرهای کوچک، وابسته به جایی نیست. زندگی آنان با مداخلات خارجی روبه‌رو نخواهد بود و همه ارتباطات رودررو است. و البته با توجه به فن آوری‌های جدید، دیگر هیچ نقطه‌ای در انزوا نخواهد بود.
من برای کسب استقلال در زندگی‌ام، شهر کوچکم را ترک کردم، اما اینک دریافته‌ام که باید همه جزیی از جامعه‌ای بزرگ‌تر باشند و این به معنای وابستگی نخواهد بود. همچنین در شهرهای کوچک، همکاری اقتصادی و مالی شهروندان، بسیار نزدیک‌تر و دوستانه‌تر است. البته این ویژگی‌ها یک ایده‌آل گرایی ذهنی نیست، بلکه جزیی از حقایق روزمره زندگی در شهرهای کوچک و یا روستاها است. هرچند بسیاری از شهروندان جامعه ما هرگز این تجربه را نداشته‌اند. اما راه رفتن در خیابان‌ها و پیاده‌روهای خلوت، جزو آرزوهای بسیاری از ماست.
من برای یافتن چیزهای جدید، شهرم را ترک کردم. اما هم‌اینک دریافته‌ام که آنچه از دست داده‌ام، احساس همدلی و داشتن ارتباطات دوستانه و نزدیک انسانی با دیگران می‌باشد، مفاهیمی که آنها را تنها در شهرهای کوچک می‌توان یافت.

تحلیل روابط قدرت از منظر فوکو (۱)

یکى از مجادله برانگیزترین منازعات فکرى در حوزه نظریه هاى سیاسى بحث پیرامون چرخش مفهوم قدرت در دیدگاه متفکرانى نظیر میشل فوکو است. این که متفکران هم سلک فوکو با عدول از دیدگاه هاى رایج، قدرت را نه صرفاً در ارتباط با سازوکارهاى ساختارهاى رسمى یا در قالبى صرفاً سیاسى، بلکه منتشر درتمام حوزه هاى اجتماعى مى دانند. فوکو خود مى گوید که مى خواهد راه دیگرى پیشنهاد کند که ما را زودتر به «اقتصاد جدید روابط قدرت» برساند، راهى که تجربى تر، داراى ارتباط نزدیک تر با وضعیت جارى ما و متضمن رابطه بیشترى میان نظریه و عمل است.
این راه عبارت است از این که اشکال مقاومت در مقابل انواع مختلف قدرت را به عنوان نقطه عزیمت خود اتخاذ کنیم.
در تحلیل فوکو، قدرت به معناى عملى است که موجب تغییر و یا جهت دهى (راهبرى) به رفتار دیگران مى شود. از این منظر، قدرت، ساختار کلى اعمالى است که بر روى اعمال ممکن دیگر تأثیر مى گذارد. قدرت برمى انگیزاند، امرى را تسهیل مى کند یا دشوار مى سازد، محدودیت ایجاد مى کند یا مطلقاً منع و نهى مى کند؛ با این حال، قدرت همواره شیوه انجام عمل بر روى فاعل عمل است، زیرا فاعل عمل، عمل مى کند و یا قادر به انجام عمل است. مکتوب حاضر گزیده اى تلخیص شده از مقاله مفصل و جامع دکتر على اشرف نظرى است.

«من مى خواهم راه دیگرى پیشنهادکنم که ما را زودتر به «اقتصاد جدید روابط قدرت» برساند، راهى که تجربى تر، داراى ارتباط نزدیک تر با وضعیت جارى ما و متضمن رابطه بیشترى میان نظریه و عمل است. این راه عبارت است از این که اشکال مقاومت در مقابل انواع مختلف قدرت را به عنوان نقطه عزیمت خود اتخاذ کنیم.»
با بهره گیرى فوکو از روش تبارشناسى، مطالعات وى پیرامون قدرت جدى تر مى شود. به عبارتى، شاهد آن هستیم که علایق و دغدغه هاى فکرى او از اواخر دهه ۱۹۶۰ و به طور دقیق تر، پس از سرکوب جنبش دانشجویى در مه، ۱۹۶۸ دچار تحولى اساسى مى شود و در راستاى «تحلیل روابط قدرت» تغییرمى کند. کتاب «مراقبت و تنبیه» که در آغاز دهة ۱۹۷۰ نوشته شد، حاصل توجه فوکو به قدرت در این مقطع است. هرچند فوکو، خود این امر را نمى پذیرد و مى گوید: «من از تئورى پردازان قدرت نیستم، حداقل مى توانم بگویم که قدرت به عنوان یک مسئله مستقل، مورد علاقه من نیست».
باید به این نکته توجه داشت که دیدگاه فوکو درباره قدرت، در چارچوب نظریه خاصى، که توصیفى فارغ از متن، غیرتاریخى و عینى عرضه کند؛ مطرح نمى شود. بلکه وى درصدد برمى آید به تحلیل منظم روابط قدرت یا به گفته خودش «تحلیلات قدرت» بپردازد. به اعتقاد او، «اگر بکوشیم نظریه اى درباره قدرت برپا کنیم، در آن صورت همواره مجبور خواهیم بود که آن [قدرت] را به عنوان پدیده اى که در مکان و زمانى خاص پدید مى آید، درنظر بگیریم»؛ که پیامد این امر، درانداختن نظریه هایى کلى و ارائه تبیینى یک دست و یکپارچه از قدرت است که با روش تبارشناسانه فوکو (که بر تحلیل کردارها به صورتى خاص و توجه به متن فرهنگى کردارهاى انجام شده مبتنى است) در تقابل است.
فوکو، تحلیل روابط قدرت را مستلزم اثبات چند نکته مى داند:
۱- نظام تمایزهایى نظیر شئون و امتیازات سنتى، تمایزهاى ایجادشده توسط قانون، زبان و فرهنگ، که به فرد امکان مى دهد تا به نحوى بر اعمال دیگران تأثیر بگذارد.
۲- انواع اهداف و مقاصدى که اعمال کنندگان قدرت تعقیب مى کنند، نظیر حفظ امتیازات، انباشت سود و…
۳- وسایل برقرارى روابط قدرت: برحسب این که آیا قدرت به واسطه تهدید کاربرد وسایل قوه قهریه، به واسطه اثرات ترغیبیِ کلام، با کاربرد وسایل کم وبیش پیچیده کنترل یا کاربرد سیستم هاى مراقبتى، با به کارگیرى بایگانى ها، به موجب قواعدى که آشکار یا ضمنى، ثابت یا قابل تغییر هستند، با کاربرد وسایل تکنولوژیکى براى اجراى همه اینها و یا بدون کاربرد این وسایل اجرا مى شود.
۴- اشکال نهادمندى: این اشکال ممکن است گرایش هاى سنتى، ساختارهاى حقوقى و پدیده هاى مربوط به رسوم و شیوه هاى رایج را با هم درآمیزند (مانند نهاد خانواده). همچنین ممکن است به شکل چارچوبى بسته ظاهر شوند که داراى کانون هاى دقیق، قواعد و ساختارهاى سلسله مراتبى و شخصى، و استقلال نسبى در عملکرد هستند؛ به علاوه این اشکال، ممکن است عبارت از نظام هاى بسیار پیچیده اى باشند که واجد دستگاه هایى چندگانه ( نظیر دولت) است و کار ویژه آن، اعمال سیطره بر همه امور، ایجاد نظم و مراقبت سراسرى، اعمال تنظیم و نظارت و تا اندازه اى هم توزیع همه روابط قدرت در درون نظام اجتماعى است.
۵- درجات عقلانى شدن: اجراى روابط قدرت به عنوان عمل در حوزه اى از امکانات، ممکن است به نسبت تأثیرگذارى ابزارها و قطعیت نتایج آنها و نیز به نسبت هزینه احتمالى (خواه هزینه اقتصادى وسایل مورد استفاده و یا هزینه به مفهوم مقاومتى که برانگیخته مى شود) پیچیده تر شود.
فوکو با توجه به این نکات، درصدد تحلیل روابط قدرت برمى آید. در تحلیل فوکو، قدرت به معناى عملى است که موجب تغییر و یا جهت دهى (راهبرى) به رفتار دیگران مى شود. از این منظر، قدرت «ساختار کلى اعمالى است که بر روى اعمال ممکن دیگر تأثیر مى گذارد. قدرت برمى انگیزاند، اغوا مى کند، تسهیل مى کند یا دشوار مى سازد، محدودیت ایجاد مى کند یا مطلقاً منع و نهى مى کند؛ با این حال، قدرت همواره شیوه انجام عمل بر روى فاعل عمل است، زیرا فاعل عمل، عمل مى کند و یا قادر به انجام عمل است». در این تعبیر، از آنجایى که اعمال طرف «الف» توانسته است حوزه عمل طرف «ب» را تعیین کند، طرف «الف» بر طرف «ب» اعمال قدرت کرده است.

ادامه دارد …

تاریخ انتشار در سایت: ۲۷ خرداد ۱۳۸۷ منبع: / روزنامه / ایران ۱۳۸۷/۰۳/۲۱ نقش هانویسنده : علی اشرف نظری عناوین / سیاست و روابط یین الملل / سیاست / قدرت/ میشل فوکورسته: 3

توسعه اجتماعی و چالش‌های پیش رو

مطلب ذیل متن سخنرانی دکتر پرویز پیران با عنوان توسعه اجتماعی است که در دفتر طرح‌های ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایراد شده ،که به صورت مقاله تنظیم شده است .

جست‌وجو در مفهوم توسعه اجتماعی نشان می‌دهد که بیشترین موضوع قابل دسترسی کاربرد سنتی توسعه اجتماعی ،به مقوله روانشناسی کودک می‌پردازد و فرآیند اجتماعی شدن کودک در مراحل مختلف رشد را بررسی می‌کند . اساساً کاربرد توسعه اجتماعی سابقه چندانی ندارد شاید عجیب تر این باشد که در سال 1997 سازمان‌های جهانی مرتبط با مساله توسعه ، بانک جهانی و برنامه عمران سازمان ملل متحد (UNDP) این برنامه را به عنوان بخش مستقل در نظر گرفت و در واقع بخش مجزایی با عنوان توسعه اجتماعی افتتاح شد. به هر صورت، مفهوم روشنی از توسعه اجتماعی در دست نیست و مفاهیم مغشوشی وجود دارد. سالها توسعه اجتماعی – اقتصادی به صورت توام اجرا می‌شد و این سئوال برای برنامه ریزان مطرح بود که چرا باید مقوله اجتماعی را جدا از مفهوم توسعه اجتماعی به عنوان فردا یاد کرد.
بررسی بهترین لغت نامه های جامعه شناسی از سال 1950تا 1996 نشان می دهد که در آنها به مساله توسعه اجتماعی هیچ اشاره‌ای نشده است. برای ذکر مثال می‌توان از لغتنامه جامعه شناسی که «دانکن » در سال 1970 تدوین کرده و ده بار تجدید چاپ شده است و همچنین لغت نامه مدرن جامعه شناسی نام برد که به وسیله «تئودورسن » تدوین شده است و در آن نیز اشاره‌ای به موضوع توسعه اجتماعی نشده است. از سوی دیگر با بررسی لغتنامه های مختلفی که رویکرد چپ گرا دارد نیز به نکته‌ای درباره موضوع توسعه اجتماعی دست نخواهیم یافت. با توجه به فقر منابع اطلاعاتی موجود در زبان فارسی می‌توان پیش بینی کرد که وضعیت ایران نیز به همین صورت است. به طور مثال در بررسی چندین مجله سیاسی مانند «نامه علوم اجتماعی» یا «بولتن‌های انجمن جامعه شناسی ایران» فقط یک مقاله ارزشمند به قلم آقای فکوهی بود که البته در آن مقاله ،توسعه اجتماعی به معنای واقعی به کار نرفته است بلکه بحث از مدیریت و کاربرد توسعه اجتماعی مطرح شده در مجامع جهانی در سال 1995 است.

استقلال توسعه اجتماعی از توسعه اقتصادی
جان کتیرنی یکی از برجسته‌ترین کارشناسان سازمان ملل و بانک جهانی است که عهده دار برنامه ریزی برای توسعه جهانی در جوامع جهان است . استاد دانشگاه لس آنجلس به درخواست سازمان ملل و بانک جهانی در ژوئن سال 2002 جزوه تدوین شده‌ای از توسعه اجتماعی به عنوان مقوله‌ای که در برگیرنده بخشی از توسعه بوده است نام می‌برد و اظهار می‌دارد که توسعه اجتماعی بر کنش و واکنش‌ها و روابط انسانی تأکید می‌کند. با دقت به این تعریف درخواهیم یافت که این عبارت شامل ویژگی‌های سنتی یک تعریف نیست . تلاش و همکاری گروه‌های مختلف بر موضوع توسعه اجتماعی قابل توجه است . تلاش این گروه‌ها منجر به تدوین یک منبع اطلاعاتی با موضوع توسعه اجتماعی در قالب جزوه شد که در تاریخ سیزده نوامبر 2003 منتشر شد. توسعه اجتماعی در این جزوه به معنای تامین کننده آینده برای همگان به کار رفته است و این مساله را دگرگونی اجتماعی مثبت دانسته‌اند. در این مرحله نیز تنها از توسعه اجتماعی تعریفی به میان نیامده است بلکه یک واژه ارزش داورانه‌ای با نام دگرگونی اجتماعی مثبت ،مطرح شده است.
هدف تعاملی و بزرگ بنیان گذاران علم جامعه شناسی مانند هربرت اسپنسر، آگوست کنت و دورکیم و سایرین نیز رسیدن علم جامع شناسی به ارزش‌ها وفضایل جهان شمول بوده است. واژه مثبت نیز به همان میزان ارزش داورانه است که هدف بنیان گذاران جامعه‌شناسی به دگرگونی‌های اجتماعی مثبت و کشف ارزش‌های جهان شمول متمایل است.
رخدادهایی مانند انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب صنعتی، متفکران را بر آن داشت که دگرگونی‌ها به صورت انقلابی درنیاید و بنیان جامعه را از بین نبرد. بنابراین چه مستقیم و چه غیر مستقیم صحبت از دگرگونی‌های مثبت و منفی و بنیان نهادن علمی شد که دگرگونی‌های مثبت را در جامعه پیگیری کند. واژه‌ای که بعدها در دانشگاه هاروارد به نام مهندسی اجتماعی رایج شد. شاید بتوان با این موضوع کاربرد یک واژه ارزش داورانه‌ای مانند مثبت را توضیح داد ولی در نهایت متوجه خواهیم شد که توجیه جایگاهی ندارد وپذیرش این واژه کلی به صورت مقطعی چاره کار است. در یک تعریف ناکام دیگر از توسعه اجتماعی که با استناد به سند موجود در یونسکو، می‌توان از آن نام برد؛ می‌شود گفت که توسعه اجتماعی فرایند توانمند سازی گروه‌های فقیر و محروم، افزایش امکانات بالفعل و ظرفیت سازی و در اختیار گذاشتن ظرفیت‌های موجود برای فقر است.
با دقت به این تعریف، واژه های فقر محرومیت برجسته می‌شود. مساله دیگر نیز برابری و آماده سازی نهادها برای پیگیری الگوهای برابر خواه در زمینه های گوناگون است. این مشکل تا برگزاری گردهمایی سران 117 کشور جهان درماه مارس 1995 در کپنهاک دانمارک ادامه دارد.
این گردهمایی، سران را متعهد به انجام اقداماتی می‌کرد که می‌تواند اندیشمندان را به اجماع نظر درباره توسعه اجتماعی برساند و موارد تعهدات را موضوع توسعه اجتماعی تلقی کند. اقدامات فوق بدین شرح است:
1. ایجاد فضای توانمندساز یا قابلیت‌زا در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی در جهت دستیابی آحاد مردم به توسعه اجتماعی.
2. ریشه‌کنی فقر در جهان از طریق اقدامات مرتبط ملی و بین المللی به عنوان ضرورت اجتناب ناپذیر رسالت اخلاقی، اجتماعی سیاسی و اقتصادی نوع بشر و دولت‌ها به عنوان نمایندگان مردم.
3. تلاش برای تحقق اشتغال دائم به عنوان اولویت اساسی در سیاستهای اقتصادی و اجتماعی و توانمندسازی همه افراد برای تأمین نیازهای اساسی خود به وسیله اشتغال مولد و آزادنه.
4. بهبود یکپارچگی اجتماعی از طریق تقویت ثبات اجتماعی و ایجاد جامعه‌ای عادلانه و امن بر اساس رویکرد حقوق بشر.
5. رعایت کامل تمامی حقوق انسانی زنان و بهبود شرایط آنان در دستیابی به برابری با تاکید بر تقویت نقش مشارکتی آنان در زندگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی.
6.دستیابی همگانی به آموزش‌های کیفی با توجه به بالاترین استانداردهای سلامت فیزیکی و ذهنی و دسترسی همگانی به مراقبتهای بهداشتی اولیه.
7.بسیج و تخصیص بهینه و کارآمد منابع اولویت‌های توسعه، به‌ویژه توسعه نهادهای دموکراتیک.
8. هزینه کردن بیشتر و ارتقای سرمایه‌گذاری در برنامه‌های اجتماعی و ارزیابی دائمی با توجه به توسعه اجتماعی.
9. تلاش برای تأمین منابع لازم در جهت توسعه اجتماعی با توجه به منابع بین المللی و ملی.
10. تدوین برنامه ارزیابی و نظارت مستمر بر تمامی برنامه‌ها و اقداماتی که توسط دولت‌ها، بخش خصوصی و سازمان‌های غیر حکومتی و نهادهای اجتماعی محور در جهت تحقق اهداف توسعه اجتماعی در سطح ملی، منطقه‌ای و بین المللی به وجود می‌آید.
در صورت تبدیل موارد تعهد به کلید واژه می‌توان به سر فصل‌هایی برای موضوعات توسعه اجتماعی دست یافت. ظرفیت‌سازی و ایجاد فرصت، توانمندسازی، مشارکت اجتماعی، وفاق اجتماعی و سرمایه اجتماعی، تبعیض‌زدایی، شهروند محوری، امنیت فردی و جمعی، فقرزدایی مشارکتی و اداره مردمی و خردمندانه مسأله‌ای که متأسفانه در زبان فارسی به حاکمیت ترجمه شده است به عنوان سرفصل‌های موجود برای توسعه اجتماعی مطرح می‌شوند. با این توضیحات مشخص شد که توسعه اجتماعی در پی دستیابی به چه مواردی است و چرا با توسعه اقتصادی و سیاسی تفاوت دارد اگر چه برخی از واژه‌ها هنوز همپوشانی خود را با توسعه سیاسی حفظ کرده‌اند. چیستی و چرایی پرداختن به این هیاهو بحث دیگری است که مطرح می‌شود. با مراجعه به منطق درونی سرمایه‌داری سبب تبدیل این نظام به پویاترین نظام شناخته شده بشر و تبدیل به یک نظام دانائیدی و سیزیفی می‌شود. انباشت دائم التزاید سرمایه برای سرمایه‌گذاری مجدد مانند کشیدن آب اقیانوس با سطلی بدون ته است. به همین دلیل نظام سرمایه‌داری را نظام سیزیفی مطرح کرده‌اند. از آنجا که نظام سرمایه‌داری نظامی بحران‌زاست، اولین بحران سرمایه‌داری در سال 1825 در انگلستان با نام بحران مازاد تولید شکل گرفت. این بحران سبب می‌شود که نظام سرمایه‌داری ضمن حفظ نظام و اصل طلایی سود بتواند راه‌حل‌هایی برای گسترش نظام بیاید. از آنجا که راه‌حل‌ها با حفظ نظام همراه هستند به صورت کوتاه مدت طراحی می‌شوند. اقتصاددانان از دهه 1970میلادی متوجه ویژگی‌های خاص بحران‌های نظام سرمایه‌داری و ورود آن نظام به مرحله انحصاری شدند.
به دلیل حاکمیت بازارهای بورس و سهام و تبدیل بازار به قمارخانه با ورود بحث جهانی شدن، سرمایه‌داری به سرمایه‌گذاری تبدیل شده و مکانیزهای سنتی بازار به دلیل ورود سرمایه داری به دوران انحصاری پیش از جنگ دوم جهانی، پاسخگو نبودند. رکود و تورم یکی از مکانیزم‌های سنتی بازار محسوب می‌شود، اما در دوران انحصاری این مکانیزم‌ها عمل نمی‌کرد و به همین دلیل واژه‌های جدید مانند رکود تورمی به مفاهیم علوم اقتصادی اضافه شد.
بر اساس مطالعات کارشناسان آمار شوروی، نظام‌های سرمایه‌داری متوجه طولانی شدن دوره بحران ها و رکودها شدند که عمر متوسطی بین 7 تا 8 سال داشت. متفکران جهانی و سیاستگذاران در جست‌و‌جوی راهی برای رفع نوسانات بودند و راهی جز رفتن به سمت بازار جهانی واحد در زمینه های مختلف وجود نداشت. از آنجا بود که یکپارچه سازی جهان در دستور کار قرار گرفت و مفهوم گلوبالیزیشین مطرح شد. جهانی‌سازی در مسیر خود با دو مانع اساسی فنی و سیاسی – نظامی روبه رو بود. مانع فنی از تبدیل جهان به بازار واحد جهانی جلوگیری می‌کرد. ضرورت برقراری ارتباط بنگاه‌های اقتصادی در سطح جهان مطرح می‌شد . نکته دیگر چگونگی ذخیره حجم عظیمی از اطلاعات و دسترسی لحظه‌ای به آن بود. با وجود این مشکلات فنی ،امکان جهانی شدن فراهم نبود و انقلاب الکترونیک که منجر به دو اتفاق بزرگ در جهان شد، در دستور کار قرار گرفت.
با اختراع ریز پردازنده‌ها «میکروپروسسور» و ارتباطات ماهواره‌ای، موانع فنی جهان از میان برداشته و مفهوم مساحت، زمان و شب و روز دگرگون شد.
پس از رفع موانع فنی، اتحاد جماهیر شوروی به عنوان مانع سیاسی در مسیر جهانی‌سازی وجود داشت، زیرا بازار جهانی نمی‌توانست با جنگ سرد و تقسیم بازار جهان که مهم‌ترین درآمد آن نفت است، همراه باشد. با یک برنامه ریزی دقیق قیمت نفت کاهش می‌یابد و تحولات صنعتی به شوروی می‌آموزد که رقابت‌های سنتی غیر ممکن است و یک روز عقب ماندن، قرن ها عقب افتادگی محسوب می‌شود. پس از فروپاشی شوروی، مانع سیاسی نیز از میان می‌رود و جهان برای رفتن به سوی جهانی شدن کامل یعنی وحدت کامل بازارهای تولید، سرمایه و اشتغال آماده می‌شود. آنچه که در حال حاضر در جهانی‌شدن کمتر موفقیت آمیز است، شرکت کردن جهانیان در هر شغل است بنابراین دانشجویان ما باید توانمندی‌های خود را ارتقاء دهند تا بتوانند در عرصه جهانی به رقابت بپردازند . متاسفانه نظام آموزش عالی بیمار کشور نیز با این شرایط نمی‌تواند پاسخگو باشد.
رهبری جریان بازار واحد جهانی را سازمان INN (صندوق بین المللی پول ) بر عهده می‌گیرد و خوشبختانه بانک جهانی به فاصله گیری از اقدامات این صندوق می‌پردازد. کوچک شدن دولت ها، حذف یارانه ها، رها کردن قیمت کالاها و تنظیم قیمت در بازار از جمله دستورالعمل های جهانی سازی است که به کشورها پیشنهاد و تحمیل خواهد شد.
همچنین اصل گردش سرمایه‌گذاری نیز از میان خواهد رفت و از میان بردن تعرفه ها، حذف الگوهای حمایتی در اقتصاد و بازگذاشتن اقتصاد ازجمله سایر دستورالعمل های جهانی سازی به شمار می‌رود.
در حال حاضر وارد عصری می‌شویم که سرمایه داری برای اولین بار کاملاً عریان است و آنچه که وجود دارد را نیز انسان می‌دهد. در این فرایند دو جنبه سرمایه‌داری فعال می‌شود از یک سو پویاترین نظام‌جهان، به ظرفیت سازی چندین برابر از توانمندی های موجوددر جهان می‌پردازد که امکان شکوفایی خلاقیت افراد را به حداکثر میرساند و از سوی دیگر نیز میزان ویرانگری تشدید می‌شود. دستورالعمل‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول در جهت جهانی شدن با بروز شورش‌های نان (INF) در دنیا مطرح می‌شود .در این شرایط نگاه اندیشمندان جهان به آثار و تبعات دستاوردهای جهانی سازی جلب می‌شود و آنان دستاوردهای این فرایند را برای اقلیتی معنادار دانسته‌اند. در صورتی که انبوه مردم جهان با مسائل زیادی روبه رو می‌شوند. اگر از دریچه اقتصاد و از نگاه بالا به جهانی سازی بنگریم به تدریج مسائل جدید دیگری از زاویه دیگر یعنی مقوله فرهنگ و جنبش های اجتماعی جدید به میان می‌آید . اگرچه متأسفانه هزاره سوم نشان می‌دهد که جنبش های جدید افول کرده‌اند و مبارزه با مفاهیم و اشکال سنتی مانند فقر و لوکس شدن برخی از خواسته‌های جنبش‌های اجتماعی جدید رخ داده است، اما نکته دیگر سوق دادن جوامع به قطبی شدن است که در اثر دستورالعمل‌های جهانی سازی رخ می‌دهد. قطبی شدن جهان؛ رسیدن به ثروت افسانه‌ای گروه اقلیت، فقر انبوه طبقه متوسط و فلاکت‌زدگی بخش اعظم جامعه و خطرات دیگر را به دنبال خواهد داشت.
با وجود تکنولوژی عالی،سرمایه در زمینه‌های مختلف انباشته خواهد شد و فروش موردی کالا موضوعیت خود را از دست خواهد داد و دیگر نیاز به فروش لحظه‌ای کالا نیست. خواسته‌های توسعه اجتماعی با بررسی آثار جهانی شدن، مساله یکسان‌سازی را در جهان مطرح می‌کند. فرآیند یکسان سازی، فرهنگ‌های ملی ،محلی و آثار مادی و معنوی خرده فرهنگها را در معرض خطر نابودی قرار می‌دهد. بنابراین جوامع مجبور به پذیرش و نیز گرایش به چند فرهنگی خواهند شد. بنابراین مطرح کردن بحث حفظ هویت و فرهنگهای محلی در کنار مقوله اقتصاد و سیاست است. مواجهه با پیشرفت‌های تکنولوژی بسیار مشهود و تقویت فردگرایی و از میان رفتن مفاهیم برخی از نهادها یا سازمانها نیز از تبعات جهانی‌سازی است. بروز این تحولات در عرصه شهری بسیار نگران کننده است و منجر به جدایی‌گزینی خواهد شد. از سوی دیگر در کنار خطر نابودی فرهنگهای محلی و قومی، خطر بیگانه ستیزی و تحمل نکردن دیگران نیز بسیار زیاد وجود دارد که به منزوی سازی فرد منجر شده است. توسعه اجتماعی شدیداً در پی مبارزه با منزوی سازی است. مسأله بیگانه ستیزی نیز به خطر وقوع فاشیسم را مطرح کرده است که میتوان از مدارای اجتماعی و بالابردن وفاق به وسیله تساهل به عنوان یکی از اهداف توسعه اجتماعی یاد کرد . با نابودی دولتها جهانی سازی جامعه را در اختیار بخش خصوصی قرار خواهد ‌داد. با در نظر گرفتن قوانین سازمان تجارت جهانی بسیاری از کالاهایی که کشورهای جهان سوم از بعد اقتصادی در آن ذینفع بودند ،جدا شده است و این محدودیت‌ها مردم را در شرایطی بسیار وخیم تر قرار خواهد داد که با مرگ دولت رفاهی ،حداقل‌های خود را نیز از دست خواهند داد. در این شرایط جامعه مدنی ،ایجاد نهادهای مردمی و سازمانهای غیر حکومتی پس از کوچک شدن دولتها در دستور کار قرار می‌گیرد و مشارکت آحاد مردم، شهروند سازی و دخالت، نظارت و پاسخگویی نظام شفاف اقتصادی مطرح می‌شود.
از آنجایی که ثبات یکی از پیش شرط‌های جهانی‌سازی است، برای دستیابی به ثبات باید برنامه‌ریزی بلند مدت شده باشد. بنابراین باید به سوی تشکیل نظام‌هایی در عرصه سیاسی رفت که بتوانند دستیابی ثبات را در برنامه ریزی تضمین کنند.
اگر جهانی‌سازی در نظام‌های دیکتاتوری ترویج شود ،آن نظام‌ها با حرکات ساختار شکنانه‌ای روبه‌رو خواهند شد که امکان جهانی‌سازی‌ را با تردیدجدی روبه‌رو خواهد کرد. به طور مثال می‌توان روی آوردن به دموکراسی و تبلیغ آن از سوی افرادی که از نظر فکری به صهیونیسم مسیحی وابسته‌ هستند و ناگهان طرفدار آزادی جهان سوم می‌شوند را مطرح کرد.
مبحث توسعه پایدار با گرایش مشارکت جویانه شهروندان در اجتماع ،اقتصاد جهان‌، فرهنگ،جنسیت، اقوام و مسائل دیگر در کنار توسعه اجتماعی، در دستور کار قرار می‌گیرد.
سازمان ملل از دی ماه سال 1379 ،درباره میزان فعالیت شوراها در زمینه توسعه اجتماعی، پژوهشی انجام داد که مسئولیت این تحقیق با من نبود. البته باید یادآوری کرد که این مطالعه زمانی صورت گرفته است که بحث جامعه مدنی و تقویت نهادهای مدنی به عنوان راهبرد اساسی جامعه در این شرایط نامناسب مطرح شده است. به همین دلیل در حالی از جهانی شدن صحبت می‌شود که نیازهای ملی جامعه ایران جدا از نیازهای جهانی، همراه با مطرح شدن مصادیق توسعه اجتماعی در سطح جهانی، به سوی شهروندمداری، پایداری و… گرایش یافته است.

نوواقعگرایی و نظم نوین جهانی

کریستف بلاث ، استاد روابط بین الملل در دانشکده علوم سیاسی و روابط بین الملل دانشگاه لیدز ، در مقاله پیش رو می خواهد ضمن نقد دیدگاههای نوواقعگرا در عرصه روابط بین الملل از وضعیت موجود در ساختار قدرت ، دفاع کند.

بلاث از یک سو می خواهد بگوید جنگ در عراق که مطابق اندیشه نومحافظه کاران بوقوع پیوست براساس دیدگاه های نوواقعگرایان بود که معتقدند نظم در جهان ، تنها با زور بوقوع می پیوندد و از سوی دیگر می خواهد بگوید نظر نوواقعگرایان با واقعیت منطبق نیست چون لیبرال دمکراسی ها نمی خواهند برای پیشبرد اهداف خود از جنگ استفاده کنند و این 2 امر با یکدیگر در تقابل و نهایتا در تناقض قرار می گیرند.

در سالهای دوره جنگ سرد ، مکتب واقعگرایی ، رهیافت تئوریک مسلط در روابط بین الملل به شمار می آمده است اما در سالهای اخیر ، رهیافت های دیگر ، بیشتر مورد پذیرش واقع شده اند. اهمیت یافتن رهیافت های جدید تنها به دانشگاهیان و پژوهشگران محدود نمی شود بلکه چنانکه آشکار است ، پس از بحران عراق به بخش عمده ای از افکار عمومی نیز رسوخ کرده است.
نظریه «نظم نوین جهانی» که بوسیله بوش پدر در سال 1990 و در شرایط جنگ خلیج فارس مطرح شد ، به یک نظام یا نظم بین المللی نوین از دولت ها اشاره داشت که جایگزین نظم دوقطبی دوران جنگ سرد بشود و با توافق قدرت های بزرگ بر هنجارهای بین المللی ، شکل بگیرد ؛ اما مفهوم «نظم نوین جهانی» به طور گسترده ای مورد انتقاد قرار گرفته است.
افراد بسیاری ، «نظم نوین جهانی» بوش را صرفا چارچوبی می دانند که ایالات متحده می خواهد از طریق آن ، منافع ملی خود را پی بگیرد و نقش مسلط خود را در نظام بین الملل حفظ کند. این دیدگاه ، نمونه ای از برداشت های رایج از جنگ خلیج فارس در سال 1991 است که تحلیلگران نو واقعگرا همچون «جان میرشایمر» و «کنت والتز» از امنیت همگانی ارائه دادند. براساس مکتب واقعگرایی ، آنارشی بر نظام بین المللی حاکم است و بر همین اساس ، روابط بین دولتها ماهیتا مستعد کشمکش است ؛ این دیدگاه ، رفتار دولتها را در راستای بیشینه سازی قدرت و امنیت خویش شاهد می گیرد و از آنجا که هر سازمان بین المللی از تحمیل نظم ناتوان است هر دولتی ، خود باید امنیت خویش را تامین کند. براساس این دیدگاه ، برای دستیابی به امنیت ، هر دولتی به دنبال بهبود موقعیت نسبی قدرت خویش است و بهبود موقعیت نسبی قدرت دولتها، به افزایش توانایی های نظامی و استفاده از نیروهای نظامی در زمان مناسب نیازمند است.
در مکتب نو واقعگرایانه ، کشاکش پدید آمده پس از جنگ جهانی دوم میان شرق – غرب ، نتیجه طبیعی موازنه قدرت پس از جنگ است و این کشاکش را به مثابه رقابت میان سامانه های 2 ابرقدرت نشان می دهد. بر این اساس ، فروپاشی سامانه دوقطبی به منزله بی ثباتی و کشمکش گسترده در سطح جهانی بود ، مگر آن که یک موازنه جدید قدرت به وجود بیاید. بر این اساس ، برای بازسازی ثبات در نظام بین المللی در اروپا ، امریکا و دولتهای غرب اروپا (به ویژه بریتانیا و آلمان) ، باید سامانه چندقطبی ظاهر شده در اروپا را با استفاده از نیروهای نظامی (شامل سلاح های هسته ای) علیه دولت هایی که تهدید به شروع جنگ می کنند ، متوازن ساخت.
این دستورالعمل بر برقراری یک موازنه جدید قدرت با هدف جبران ناتوانی آشکار روسیه در ایفای نقش یک قدرت بزرگ ، تاکید می کند. چنان که جان میرشایمر پیشنهاد کرد که آلمان به سلاح های هسته ای دست یابد. این موارد به همراه تعهد دایمی امریکا و اروپا و نیز ادامه موجودیت ناتو ، شرایطی هستند که برای چیره شدن کشاکش های نژادی ، رقابت های بالقوه میان دولتی در اروپا و حفظ ثبات در تمامی مناطق ، ضروری است.
با این حال ، تفسیری که نو واقعگراها از طبیعت جنگ سرد ارائه می دهند ، یک پرسش جدی ایجاد می کند. نیروی بالقوه کشمکش میان دولتی که جان میر شایمر مورد تاکید قرار می دهد ، بجز منطقه ای که دولتها از میان رفته ، منقرض و فروپاشیده اند ، در هیچ منطقه دیگری از اروپا دیده نمی شود. این کشمکش ها را می توان هم به عنوان کشمکش های مدنی و هم به منزله کشمکش های پسا استعماری تفسیر کرد. نمونه چنین کشمکش هایی در اروپا ، سقوط و فروپاشی اتحاد شوروی و دولت یوگسلاوی است.
این رخداد باعث شد ثبات در مناطق تحت کنترل شوروی از سوی نیروهای جدید ، مورد تهدید واقع شود. مهمتر از آن این است که کشمکش های پس از جنگ سرد ، در اصل ، کشمکش های درون – دولتی بودند. دولتهای پس از جنگ سرد در اروپای شرقی ، تمایلی به برخوردهای نظامی نداشتند بلکه اهداف اصلی و عمده تقریبا تمامی آنها ، پیوستن به سازمان های چندجانبه و متعدد غربی مانند ناتو و اتحادیه اروپا بود که با پذیرش هنجارهای بین المللی در زمینه استفاده و تهدید به استفاده از زور ، همراه شد. با این حال به نظر نو واقعگراها ، پیامدهای بنیادین سامانه بین المللی پس از پایان جنگ سرد ، فروپاشی ساختار دوقطبی قدرت و ظهور دوباره یک ساختار منطقه ای چندقطبی قدرت است که با ظهور امریکا به عنوان تنها دولت دارای قدرت جهانی همراه شده است.
سایر چشم اندازها ، دگرگونی عمیقتری را نشان می دهند ؛ گستره این چشم اندازها از نظریه برخورد تمدن های ساموئل هانتینگتون (که معتقد است الگوی نوینی از کشمکش و همکاری در امتداد خطوط فرهنگی ، جایگزین چالش قدرت جهانی دوقطبی شده است) تا اعتقاد فرانسیس فوکویاما (که به پیروزی نهایی لیبرالیسم غربی و پایان تاریخ معتقد است) را در بر می گیرد. دیدگاه های فوکویاما یا برخی از پیروان او بر روی این امر متمرکز است که ما در دوره جدیدی هستیم که جنگ میان قدرتهای اصلی ، نامحتمل ، بلااستفاده و منسوخ شده است.
در سراسر قرن بیستم ، تحولات چندی شکل گرفته است است که نشانگر این مسیر هستند. نخست این که هزینه جنگ ، به گونه ای شگفت چندان افزایش یافت که جنگ را غیرسودمند می ساخت.
آخرین کشمکش سیستماتیک میان قدرتهای بزرگ ، جنگ سرد بود که از قضا به این دلیل رخ نمود که هزینه های جنگ ، زیاد بود. مولفه دوم این است که گردش قدرت در حوزه امنیتی در تسلط دولتهای غربی است ؛ همچنین این گردش قدرت تا اندازه ای در روسیه و چین تغییر کرده است.
فروپاشی یک امپراتوری دارای ابرقدرت هسته ای که می توانست هر کشوری را در سراسر کره زمین از بین ببرد ، نماد قدرتمند این تغییر گردش قدرت به حساب می آمد. بعد دیگر این امر ، پدیده جهانی شدن است ؛ هم اکنون میزان وابستگی متقابل اقتصادی بسیار بالاست.
سقوط اقتصادی یک کشور می تواند بر ثروت مردم ، شرکتها و جوامع در بخش دیگری از جهان تاثیر بگذارد. کنار گذاشتن سیاست های اقتصادی مرکز – محور از سوی دولتهای کمونیستی سابق ، اهمیت عمده ای برای امنیت بین المللی دارد و اگر روسیه و چین ، تلاش بسیاری برای توسعه اقتصادهای سوسیالیستی خودمختار کردند، اما در مقابل ، هر 2 کشور دست به سازماندهی توسعه اقتصاد بازار زده اند ، چون که رفاه آنها به رفاه دیگر قدرتهای بزرگ ، بویژه ایالات متحده و اتحادیه اروپا وابسته است.
ثروت ، نه تصاحب زمین یا منابع طبیعی بلکه به سرمایه روشنفکری و نهادهای اجتماعی برای ایجاد تولیدات با کیفیت بالا وفناوری برتر وابسته است.
چنین سرمایه ای از راه جنگ یا تصرف و کشورگشایی به دست نمی آید. مولفه سوم بر نظارت مبتنی است حتی در یک محیط بین المللی آنارشیک ، تمام دولتها شبیه هم نیستند و طبیعت رژیم های سیاسی داخلی ، تاثیر مهمی بر رفتار سیاست خارجی آنها دارد. این واقعیت ، هم در شرح تحولات جنگ سرد و هم برای درک محیط پس از جنگ سرد – که در آن طبیعت سیاست داخلی برخی از شخصیت های اصلی نظام جهانی تغییر کرد – بسیار مهم است.
امروزه ، مفهوم جنگ کلان ، نامحتمل شده است و در حال تبدیل شدن به ابزار سیاستگذاری است ؛ اگر چه جنگ خلیج فارس در سالهای 1990 و 1991 ظاهرا با این پندار در تناقض بود. دیدگاه های در این باره به 2 دسته تقسیم می شود: یکی این که جنگ خلیج فارس ، یک نظم نوین جهانی را آشکار ساخت و دیگر این که این جنگ ، چنین نظمی را توجیه کرد اما در اینجا مقصود این است که جنگ خلیج فارس موید وجود محدودیت هایی بر سر راه استفاده از زور بود. تمامی این شواهد نشان می دهند که رهیافت های نو واقعگرا، نیروی مشارکت و همکاری بین المللی را برای رفع معضل جدید امنیتی کم اهمیت پنداشته اند.همکاری مشترک جمعی می تواند هنجارهای بین المللی نوظهور ، عمومیت ارزش ها و هم وابستگی کارکردی متقابل و فزاینده را میان دمکراسی های نوین و کهنه شکل بخشند. تناقض موجود در نظام بین المللی در دوره پس از جنگ سرد این است که در حالی که از یک سو، عملا تمامی دولت ها ، اشکال قدیمی مدیریت بین المللی را که در آن نیروی نظامی ، نقش مسلطی را ایفا می کرد رها کرده اند. اما گذار از سیستم دولت های اروپایی ، نیازمند یک سیستم امنیت جمعی به همراه ابزارهای نظامی موثر برای تقویت و حفظ صلح است.
این تناقض ، همان «معضل محوری امنیت اروپایی» است اما این معضل ، همانی نیست که تحلیلگران نو واقعگرا اشاره کرده اند. شگفت آور نیست که پیش بینی های میرشایمر درباره نظام بین المللی پس از جنگ سرد، یعنی کشمکش های نظامی میان دولتی متعدد ، دستیابی آلمان به سلاح های هسته ای و فروپاشی ناتو ، تاکنون صورت تحقق نیافته است.
به علاوه کشمکش های میان دولتی که استفاده از زور را نیز شامل می شود ، فوق العاده ، اندک شده است و بیشتر کشمکش های خشن ، یا ستیزه های درون دولتی هستند یا ستیزه هایی هستند که میان بازیگران غیردولتی ، جریان دارند. شکست نو واقعگرایی در راه پیش بینی دقیق و بی اشتباه ، نتیجه دیدگاه غیرتاریخی به نظام بین المللی است.
نو واقعگرایی ، برداشت های غلطی از طبیعت روابط بین المللی معاصر و نیروهای تعیین کننده روابط متقابل میان دولت ها دارد. به علاوه این پنداشت بنیادین که نظام بین المللی ، آنارشیک است ، با واقعیت همخوان نیست.
در عمل هنجارها و رژیم های بین المللی ، تمامی جنبه های روابط بین المللی را منظم و محدود کرده اند. سازمان تجارت جهانی به تجارت ، نظم بخشیده است و معاهدات جهانی نیز بر این امر موثر بوده اند. معاهده منع تکثیر سلاح های هسته ای ، معاهده استراتژیک نیروهای تهاجمی میان امریکا و روسیه و نیروهای غیر اتمی در پیمان اروپا که نیروهای نظامی تمام کشورهای منطقه آتلانتیک تا اورال را محدود می کند. از همه اینها مهمتر ، استفاده از زور ، به طور کلی به جز در مورد دفاع از خود یا مداخلاتی که از سوی شورای امنیت سازمان ملل متحد مجاز شمرده شد ، ممنوع شده است.
نخستین جنگ خلیج فارس به طور کلی به عنوان اقدامی ضروری برای اجرای حقوق بین الملل و جلوگیری از هرج ومرج پذیرفته شده است که اگر دولتی اجازه یابد از مجازات تجاوز به دیگر کشورها و ضمیمه ساختن آنها بگریزد، نظام بین الملل را نابود خواهد کرد. حتی اگر واقعگراها بتوانند موردی را نشان دهند که در آن مورد، منافع امریکا در خاورمیانه از سوی عراق به مخاطره افتاده است.
با این وجود، دفاع از هنجارهای بین المللی ، یک مولفه مهم در رخداد این جنگ است.
شاید اگر دولت عراق چنین گستاخانه هنجارهای بین المللی را زیر پا نمی گذاشت هرگز جنگ خلیج فارس رخ نمی داد. چنین امری در مورد جنگ فالکلند در سال 1982 نیز می تواند صادق باشد. رفتار بریتانیا در ایجاد زمینه برای تصرف جزایر توسط آرژانتین در سال 1982 نشانگر فقدان منافع ملی جدی در این منطقه بود. اگر پارلمان جلوگیری نمی کرد دولت بریتانیا ، جزایر را به آرژانتین اجاره داده بود. توجیه اقدام دولت بریتانیا برای بدست آوردن دوباره جزایر با استفاده از منافع ملی ، مشکل است و به همین دلیل است که دولت بریتانیا ، این اقدام را به منزله دفاع از حقوق بین الملل توجیه می کند. همچنین هنجارهای بین المللی در جریان جنگ دوم خلیج فارس در سال 2003 ، نقشی سرنوشت ساز ایفا کرد. تمامی فرآیندهای دیپلماتیک ، چنان طراحی شده بود که اجازه اقدام نظامی بر علیه عراق از شورای امنیت سازمان ملل گرفته شود. دلایل جنگ عبارت بودند از این که عراق از سلاح های کشتار جمعی (wmd) برخوردار است و طبیعت تهاجمی این رژیم ، تهدید برای امنیت جهانی به شمار می رود و رژیم عراق از بخش هفتم قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد ، تخلف اساسی کرده است.
این واقعیت که عراق ، هیچ تهدید قریب الوقوع قابل تشخیصی را بر علیه امنیت ایالات متحده یا هر دولت دیگری برنمی انگیخت ، دعوی واقعگرایی را سست می کند. به همین دلیل ، بسیاری از واقعگراهای برجسته مانند جان میرشایمر ، پیش از جنگ ، به جای دخالت ، از سیاست بازدارنده هواداری کردند. به علاوه پژوهشگران واقعگرا معتقدند دیدگاه نو محافظه کارهای امریکایی مبنی بر بازسازی سیستم منطقه ای دولت ها از راه تغییر رژیم آنها و تقدیم دمکراسی به آنها پروژه ای آرمانگرایانه است که شانس اندکی برای موفقیت دارد. «هنجارها» ، مانع اقدام علیه عراق نشدند بلکه حتی می توان استدلال کرد که این هنجارها تا اندازه ای ، اقدام نظامی را برانگیختند حتی اگر این مورد نبود عراق می توانست استثنایی برای قاعده باشد. فرض ممنوعیت کاربرد زور (بجز در مورد دفاع از خویش) در سیستم بین المللی ، همچنان قوی باقی مانده است. اگرچه دولت بوش ، سیاست خارجی خویش را بر پایه منطق واقعگرایی اداره کرد اما همچنان ناهمسانی هایی را میان «دولت های عادی» و «دولت های هرج ومرج طلب» که لقب «دولت های شورشی» یا «محور شرارت» گرفته اند. قائل شده است.
نمودهای اصلی این هرج ومرج ، رژیم های استبدادی غیردمکراتیک ، تروریسم دولتی و برنامه های دستیابی به سلاح های کشتار جمعی و تکثیر ابزارهای آن (موشک های بالستیک) هستند. به این ترتیب می توان گفت : نظریه نو واقعگرا ، تصویری قدیمی از سامانه بین المللی ارائه می دهد.

تاریخ انتشار در سایت: -۱۱۰ فروردین -۶۵۸ منبع: / روزنامه / ایران نقش هانویسنده : کریستف بلاث عناوین / سیاست و روابط یین الملل / روابط بین الملل / نظام بین الملل / نظریات نظام بین الملل / نو واقع گرایی/ سیاست و روابط یین الملل / روابط بین الملل / نظام بین الملل / نظم نوین جهانی/ سیاست و روابط یین الملل / روابط بین المللرسته: 3

سیر تکامل مفهوم استراتژی

بررسی ادبیات استراتژی بیانگر پنج فاز مختلف در تکامل این پارادایم از جنگ جهانی دوم به بعد است. گلاک، کافمن، و والک(1980) سیر تکامل فرایند مدیریت استراتژیک را در چهار فاز تشریح کرده اند که فاز سوم آن طرح ریزی استراتژیک و فاز چهارم آن مدیریت استراتژیک بوده است. حال، با تکامل پارادایم از مدیریت استراتژیک دهه 1980 به شکل انعطاف پذیرتری از تفکر استراتژیک در دهه 1990، فاز پنجمی نیز قابل درک است (استیسی، 1993. هراکلیوس، 1998).

سیر تکامل پارادایم استراتژی

فاز 1. طرح‌ریزی مالی
اولین فاز در تکامل پارادایم استراتژی به طرح‌ریزی مالی در دهه 1950 معروف است که تمرکز طرح‌ریزی های شرکت، شامل آماده سازی بودجه مالی طی یک افق زمانی که به سختی از 12 ماه فراتر می‌رفت، بوده است. در ادبیات تحقیق، دراکر (1954‌، ص 77) با توجه به این موضوع اظهار می کند که نقش مدیریت ارشد آن است که این پرسشهای کلیدی را در رابطه با استراتژی موردنظر قرار دهد: ‌کسب و کار ما چیست؟ و چه باید باشد؟
سلتزنیک (1957، صص62، 68-67) در کتاب خود باعنوان: رهبری در مدیریت زیر بنای برخی از مفاهیم اصلی مکتب طراحی را در این مقطع زمانی پی‌ریزی می کند:
رهبری، هدف گذاری می کند، اما برای انجام کار، شرایطی را در نظر می‌گیرد که پیشاپیش تعیین کرده‌اند که سازمان چه کاری میهتواند انجام دهد و در چه گستره ای می‌تواند آن را انجام دهد…

فاز 2. طرح‌ریزی مبتنی بر پیش بینی
این فاز در دهه 1960 منجر به آن شد که سازمانها از یک افق زمانی گسترده‌تر تحلیل محیطی، پیشهبینی‌های چندساله و تخصیص منابع به صورت ایستا استفاده کنند. (گلاک و همکاران، 1980) در این دوره چندلر(1962)، اندروز(1965)، و آنسوف(1965) سهم علمی بسزایی در تکامل ادبیات استراتژی داشتند. بویژه اندروز(1965) و آنسوف(1965) نخستین نویسندگانی بودند که به صراحت به جوهره و فرایند استراتژی اشاره داشتند.
اندروز(1965، ص 28) با تلفیق مفاهیم استراتژی از دیدگاه چندلر و دراکر، استراتژی را این‌گونه توصیف می‌کند:… الگویی از عمده ترین هدف‌های عینی، منظورها یا هدف‌های کلان، که به گونه‌ای بیان شده است که بیانگر آن باشد که شرکت در چه کسب و کاری است یا باید باشد، نوع کسب وکار چیست و چه باید باشد… همچنین او برای نخستین بار مفهوم تحلیل قوت، ضعف، فرصت، تهدید: SWOT را برای تلاش در جهت جفت و جور کردن آنچه شرکت قادر است، انجام دهد(قوتها و ضعفهای داخلی) با آنچه شرکت ممکن است انجام دهد (فرصتها و تهدیدات خارجی) مطرح کرد.

فاز 3. طرح‌ریزی بر پایه محیط بیرون
دهه 1970 در پاسخ به بازار و رقابت شاهد جنبش جدید استراتژی و ورود به فاز سوم باعنوان طرح‌ریزی بر پایه محیط بیرون بود. در این مقطع طرح‌ریزی استراتژیک در اوج شهرت قرار داشت. طرح‌ریزی به این شیوه شامل یک تحلیل جامع وضعیت و بررسی رقابت، ارزیابی استراتژی های مختلف، و تخصیص منابع به صورت پویا بود. (گلاک و همکاران 1980) تکنیک‌های تجویزی برای استراتژی طی این دوره بویژه با غالب شدن مکتب طرح‌ریزی به اوج خود رسیده بود. (مینتزبرگ، آلستراند، و لمپل 1998) و چارچوبهای ساده شده متعددی برای تحلیل استراتژیک توسط افراد مختلف که به طور عمده از مشاوران صنایع بودند، مطرح شد. این چارچوبها شامل مواردی از جمله: منحنی تجربه، ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون، و پروژه تجربی تأثیر سود استراتژی‌های بازاریابی(PIMS) بود. ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون، متداولترین چارچوب توصیه شده برای تصمیمات مربوطه است. از این روش، ماتریسی با چهار خانه شامل ستاره ها، علامت پرسشها، گاوهای شیرده و سگها حاصل می شود. کاستی اصلی این ماتریس آن است که اشاره ای به استراتژی واحد کسب و کار ندارد. علاوه بر آن، این ماتریس عوامل بسیار معدودی را برای اعتباردهی به استراتژی توصیه شده در سطح شرکت، به کار میهگیرد و بر هزینه و رشد موثر بر نتایج واحدهای استراتژیک کسب و کار در محیط بازار متمرکز است. (هاکس و ماژولیف – 1983). هندرسون در دفاع از خود اظهار داشته که این ماتریس هرگز برای تجویز استراتژی طراحی نشده است، بلکه تمرکز این ماتریس بر این بوده است که به مدیران اجازه دهد به شیوه ها و با تجارب متفاوت به تعاملهای مختلف بین بخشهای یک شرکت بیندیشند و در باره آن گفتگو کنند. (کلاترباک و کرینر، 1990).
پروژه تجربی PIMS توسط استاد دانشگاه هاروارد، پروفسور سید شوئفلر که یک اقتصاد دان صنعتی بود، ابداع شد. کلاترباک و کرینر (1990، ص 145)در مورد این بانک اطلاعاتی اظهار کرده‌اند: شوئفلر اعتقاد دارد که اگر فقط بانک اطلاعات گسترده ای داشته باشید، می‌توانید رفتار بازار را بخوبی الگوسازی کنید تا بدین‌‌وسیله اهرمهای لازم را بخوبی فشار داده باشید و حصول نتایج سودآور امری معقول باشد. پورتر(1982) اظهار می‌کند که رویکرد PIMS کاستیهای ویژه خود را دارد و به طور کلی روشی بسیار استقرایی است که پرسشهای متعددی را در رابطه با مناسب بودن یا نبودن معیارهای به کار گرفته شده، بدون پاسخ گذاشته است. پرسشهای بیشتری در خلال کاربردهای PIMS در صنایع بویژه صنایعی که در بانک اطلاعاتی نیامده‌اند، باقی مانده است. انتقاد آخر آنکه PIMS از مشکلات احتمال وقوع عدم ثبات در تصمیمات مبتنی بر داده های تاریخی دوری جسته است. تیلور(1982) اظهار کرده است که فایده واقعی پروژه PIMS، خود همان بانک اطلاعات است نه کاربردهای تجویزی.
در ادبیات استراتژی مشاهده می‌شود که الگوهای طرح‌ریزی این دوره، تبدیل به فرایندی شده‌اند که انرژی و وقت کارکنان ستادی را صرف خود کرده‌اند، (ویلسون، 1994. مینتزبرگ، 1994) و به رابطه مثبتی با عملکرد مورد انتظار شرکت نینجامیده است. (شریدر، تیلور، و دالتون، 1984. اسکات، میچل، و برنباوم، 1981) کفایت نداشتن رویکردهای تجویزی در تدوین و پیاده سازی استراتژی هنگام مواجهه با یک محیط بی ثبات کسب و کار، (به عنوان مثال: شوکهای اقتصادی عمده مانند شوک اول و دوم اوپک) نشانگر کاستیهای رویکردهای اندروز (1965) و آنسوف (1965) است. در نتیجه این دوره شاهد شروع روند انقباضی بخشهای طرح‌ریزی استراتژیک در شرکتها و کاهش قدرت سازمانی آنهاست. (استیسی، 1993)
مینتزبرگ(1990) از مشاهدات خود در رابطه با تکامل پارادایم استراتژی در این دهه سه نتیجه بجا گرفته است. اول اینکه تدوین استراتژی را در واقع می توان به عنوان تعاملی بین محیط پویای کسب و کار و نیروی فزاینده ناشی از بوروکراسی دانست. دوم اینکه شکل گیری استراتژی در طول زمان منتج به دنبال کردن چرخه عمر می شود و درنهایت اینکه تحقیق بر روی تاثیر متقابل استراتژی موردنظر و محقق شده، می تواند ما را به مرکز یک فرایند سازمانی توام با کمی پیچیدگی رهنمون شود.

فاز 4. مدیریت استراتژیک
در دهه 1980 شرکتها با فاز جدیدی که از آن به عنوان مدیریت استراتژیک یاد می شود، مواجه شدند که عبارت بود از تلفیق منابع شرکت برای دستیابی به مزیت رقابتی. این فاز شامل موارد زیر بود:
1) یک چارچوب طرح‌ریزی که مرزهای سازمانی را در می نوردد و تصمیم‌گیری استراتژیک در رابطه با منابع و گروههای مشتریان را تسهیل می کند. 2) یک فرایند طرح‌ریزی که تفکر کارآفرینانه را ترغیب می کند. 3) یک سیستم از ارزشهای شرکت که تعهد مدیریت به استراتژی شرکت را تقویت می کند. گلاک و همکاران 1980 – ص 158). در این مقطع زمانی شاهد انتقال از پیش بینی های کمی به استفاده گسترده تر از تحلیلهای کیفی هستیم. (استیسی 1993) تلاشها بر ایجاد ماموریت و چشمهاندازی برای آینده، تحلیل مشتریان، بازارها، و قابلیتهای شرکت متمرکز شد (ویلسون 1994).
چارچوبهای تحلیلی که پورتر(1980، 1985، 1990) توصیه کرد، ازجمله تحلیل پنج نیرو، زنجیره ارزش، مدل الماسی مزیت رقابتی، و استراتژی به عنوان سیستم اجرایی، به ابزارهای ارزشمندی در مدیریت استراتژیک تبدیل شدند که توسط دانشگاهیان و صنعتگران مورد ستایش قرار گرفت. تلاش پورتر در این زمینه، به دلیل باریک بینی مدیریت استراتژیک، توسط مینتزبرگ(1990) و بارتلت و قوشال (1991) مورد انتقاد واقع شد. کار پورتر به خاطر تمرکز او بر‌روی موقعیت استراتژیک موسسه در بازار یا صنعت مربوطه و به دلیل غالب بودن آن در این دهه، توسط مینتزبرگ مکتب موقعیت‌یابی لقب گرفت. کار ارزشمند دیگری که در زمینه‌های اقتصادی انجام شد، به نویسندگانی مانند: ورنرفلت(1984)، بارنی(1991)، و پیتراف (1993) و دیگران بر مبنای کار اولیه پنروز (1959) در ارتباط با نظریه مبتنی بر منابع شرکت برمی‌گردد. نظریه مبتنی بر منابع، به ضعف‌هایی در این پارادایم در درک فرایندهای داخلی در کار اول اندروز(1965) اشاره دارد. نقطه قوت آن این است که شرح می‌دهد، چرا برخی سازمانها نسبت به رقبایشان سودآورتر عمل می کنند و چگونه می‌توان شایستگی‌های کلیدی را جامه عمل پوشاند و همچنین در تکوین آن دسته استراتژی‌های تنوع که عقلانی‌اند، کمک موثری کرد. نظریه مبتنی بر منابع به خاطر فقدان یک اتفاق نظر نمایان در رابطه با مفاهیم، عبارات و چارچوب‌های کلیدی برای ارزیابی قابلیت‌های شرکت مورد انتقاد واقع شد. علاوه بر این، نویسنده پیشرویی در این شاخه- مانند نقش پورتر در مزیت رقابتی- برای رهبری این گفتمان وجود نداشت(د ویت و مایر، 1998).

فاز 5. تفکر استراتژیک
در اواسط دهه 1980 اثر بخش نبودن فرایند مدیریت استراتژیک، بسیاری از متخصصان این زمینه را هدایت کرد تا بر لزوم تفکر استراتژیک تاکید داشته باشند. در دهه 1990 پارادایم استراتژی با ظهور تفکر استراتژیک تکامل بیشتری پیدا کرد تا به طرح‌ریزی استراتژیک و مدیریت استراتژیک کمک و آنها را تسهیل کند. تکامل پارادایم استراتژی از طرح‌ریزی استراتژیک به مدیریت استراتژیک و سپس به تفکر استراتژیک، بازتابی از تغییرات اقتصادی، فناوری، و اجتماعی است که از آغاز آن در اواسط دهه 1950 بود و بویژه از 1984 با سطوح بالاتری از بی ثباتی در محیط، اوج گرفت و فرایند استراتژی در سازمانها را با نیازهای جدیدی روبه‌رو کرد.
در یکسو نویسندگان ادبیات توصیفی و یکپارچه مانند اومایی(1982)، پیترز و واترمن(1982)، مینتزبرگ(1994) استراتژی را به عنوان یک هنر مطرح کرده‌اند و در سوی دیگر نویسندگانی مانند پورتر، اندروز(1965) و آنسوف (1965) که به ادبیات تجویزی تعلق دارند، استراتژی را به عنوان یک علم مطرح کرده‌اند. گروه دیگری از نویسندگان هستند که لزوم توازن برقرار کردن بین استفاده از شهود و تحلیل را در ادبیات استراتژی مطرح کرده‌اند (ویلسون، 1994. ریموند، 1996. لیدکا، 1998. هراکلیوس، 1998).
مینتزبرگ و همکاران (1998) در به روز کردن طبقه بندی مکتبهای طرح‌ریزی، اشاره به یک التقاط گرایی جدید در این پارادایم دارند که در پرتو پیشرفتهای اخیر، فرایند استراتژی در صدد فائق آمدن بر نیازهای یک محیط بی ثبات کسب وکار است. بطور مشخص در شرکتها نیز آگاهی بیشتری نسبت به مفید واقع نشدن چارچوب مدیریت استراتژیک، یادگیری سازمانی، خط مشی های سازمانی، فرهنگ سازمانی، ادراک و استدلال، زمینه های تصمیم گیری، پویایی گروهی، برای فائق آمدن شرکتها بر تغییرات و پیچیدگیهای محیط کسب و کار ایجاد شده است.

مکتب های طرح‌ریزی و درسهایی از تکامل این پارادایم
نویسندگان متعددی (شندل و هوفر 1979)، فاهی و کریستنسن (1986)، هاف و ریجر (1987)، مینتزبرگ (1990)، مونتگومری (1988)، مک کرنان(1997) بویژه در نیمه دوم 1980 تلاش کردههاند تا ادبیات به نسبت جوان استراتژی را در مکاتب فکری ویژه‌ای طبقههبندی کنند. طبقه بندی مورد استفاده در این بحث، اثر مینتزبرگ(1990) است که درک عمیق و بالایی از التقاط گرایی این پارادایم در دهه 1990 با توجه به نیازهای محیط به ما می دهد و به تفهیم دقیقتر پیشرفتهای این حوزه بویژه به درک عمیقتر جنبه‌های کلان مکتب قدرت و مکتب ادراکی کمک می کند.
از ویژگیهای مکاتب گفته شده می توان درسهای فراوانی کسب کرد که مهمترین آنها عبارت‌اند از:

1. از دهه 1990 شاهد آن هستیم که فشارهای متعددی به سازمانها وارد آمده است که از آن می‌توان به لزوم انعطاف‌پذیرتر و قابل تطبیق تر شدن فرایند استراتژی یاد کرد. این فشارها عبارت‌اند از: سطح بالایی از بی‌ثباتی در محیط فراروی سازمانها (پراهالاد و هامل، 1994)، مشکلات مستمر در اجرای استراتژی‌های بهبود (ویلسون، 1994. استیسی، 1993. بن و کریستودولو، 1996)، و اهمیت فزاینده فرهنگ سازمانی و سیاستهای درون سازمانی در تحقق استراتژی اثربخش(ویلسون، 1994). اثبات اینکه طرح‌ریزی های استراتژیک دهه 1970 و فرایندهای مدیریت استراتژیک دهه 1980 قادر به غلبه بر این فشارها نیستند، (استیسی، 1993) منجر به تکامل پارادایم استراتژی شد. (وال و وال، 1995. هراکلیوس، 1998). در دهه 1990 شاهد تأکید بیشتر بر استراتژی به عنوان یک فرایند متقابل اجتماعی و تأکید بیشتر بر تصمیم گیری در سطح فردی و سازمانی هستیم. استراتژی، اکنون یک فرایند کلی است. کارکنان در تمام سطوح سازمان از جمله هیئت مدیره، مدیرعامل، مدیران ارشد، مشاوران داخلی، مدیران اجرایی (لیدکا، 1998. لورنج، 1998) و ذی‌نفعان بیرونی ازجمله: مشاوران، تأمین کنندگان، اعتباردهندگان، سرمایه داران، وام دهندگان می توانند در تفکر استراتژیک دخالت داشته باشند تا با نیل به ورودیهای مستمر خود و تعهد خود به فرایند استراتژی در تسهیل اجرای استراتژی، کمک کنند. (ویلسون، 1994. استیسی، 1993. وال و وال، 1995. بن و کریستودولو، 1996. ریموند، 1996).
بویژه کارکنان صف در این میان می‌توانند نقشی کلیدی در تعیین حد و مرز شرکت ایفا کنند و بینش ارزشمندی در مورد روندهای بازار و مشتریان به شرکت انتقال دهند، (لیدکا، 1998. لورنج، 1998) که این بینش برای موفقیت استراتژیک جنبه حیاتی دارد (ویلسون، 1994).

2. بررسی ادبیات استراتژی نشان می دهد که فرایند مدیریت استراتژیک چارچوب قابل قبولی برای تفکر استراتژیک ارائه می‌کند. (ویلسون، 1994) وضعیت استراتژیک رویاروی سازمان، منحصر به فرد، گنگ و متناقض (استیسی، 1993) و بیانگر سطوح مختلفی از بی ثباتی وابسته به محیط است (بویسات، 1995).
در یک محیط با ثبات و قابل پیش‌بینی یک رویکرد تحلیلی و همگرا به تفکر استراتژیک در چارچوب مدیریت استراتژیک امکان‌پذیر است. (بویسات، 1995) سطوح بالاتری از بیهثباتی، مدیران را در فعالیتهای روزمره خود با این چالش روبه رو می کند که باید تصمیم بگیرند از چارچوبها، آداب، قواعد و رویه های شرکت خود که به وضعیتهای استراتژیک اشاره دارند، چه موقع استفاده کنند و چه زمان دوری گزینند. در این زمینه لازم است کـه تفکر استراتژیک رویکردی، خلاق واگرا و شهودی شبیه آنچه عموماً در هنرها دیده می شود، داشته باشد. (استیسی، 1993) شون (1987) به این موضوع با عنوان بازتاب در عمل و هامل(1996) از آن با عنوان استراتژی به عنوان انقلاب یاد می کند.

3. در رابطه با سطح مناسبی از عمق تفکر استراتژیک و حد توازن استفاده از شهود و تحلیل، ممکن است آنچه برای یک شرکت و یا یک مدیر در یک وضعیت خاص مناسب پنداشته شود، الزاماً برای شرکت و یا مدیر دیگری در وضعیتی متفاوت مناسب نباشد. هراکلیوس (1998) با برداشتی بجا در این زمینه اظهار می‌کند که تفکر استراتژیک و طرح‌ریزی استراتژیک هر دو ضروری است و هیچ یک بدون دیگری کافی نیست. رویکردهای انعطاف‌پذیر در تفکر استراتژیک می توانند در رسیدن به طرح‌ریزی استراتژیک بهبود یافته ما را یاری کنند. ریموند(1996)، ویلسون(1998) و لیدکا(1998) نیز بر اهمیت توازن برقرار کردن بین شهود و تحلیل تاکید می کنند. هیچ فرمول منحصر به فردی برای موفقیت در تفکر استراتژیک وجود ندارد و رویکردی که برای یک شرکت یا مدیر کارساز باشد، ممکن است برای شرکت یا مدیر دیگری چنین نباشد.

4. با توجه به این بینش نو، بسیاری از شرکتها نمودار سازمانی خود را وارونه کردههاند و مشتری را در سطوح بسیار بالا نشانده اند. این شرکتها کارکنان صف را به ریسکهپذیری شخصی و مسئولیت فردی در حوزه فکر و عمل تشویق می کنند. (هامل و پراهالاد، 1994) انعطاف پذیری سازمانی باید در درون سازمان ایجاد شود، به گونه‌ای که بتواند با تغییر سازگار شود و در برابر آن واکنش نشان دهد. (تاشمن و اورایلی، 1997) در این شرایط تیم‌های چند وظیفه ای نقش مهمتری را در فرایند استراتژی ایفا میهکنند. (وال و وال، 1995) در این حالت، بسته به ضرورتهای هر وضعیت، تفکر و عمل به صورت متوالی (آیزنبرگ، 1984. لویرمان، 1998) یا همزمان رخ می دهند و هیئت مدیره و مدیریت ارشد شرکت محیط پشتیبان کننده‌ای را برای میسر ساختن این استقلال داخلی فراهم می آورند. انتخاب کارکنان و آموزش آنها در چنین شرایطی کلیدی خواهد بود. وقت مدیریت نیز از طریق تفویض اختیار به گونه بهینه‌ای صرف خواهد شد. (وال و وال، 1995)

5. استیسی (1993) اظهار کرده است که تضاد در درون سازمانها می تواند ناشی از تضاد ایجاد شده بر اثر یک رویکرد خلاقانه، واگرا و شهودی در برخورد با مسائل استراتژیک باشد. در نتیجه لازم است که تفکر استراتژیک، فرهنگ و سیاستهای سازمانی و همچنین رفتار گروهی را برای درک بهتر فرایندهای سازمانی مورد نظر قرار دهد.
از تکامل این پارادایم بدیهی است که مدیران و سازمانها باید به میدان گسترده‌ای از موضوعاتی مانند روان‌شناسی ادراکی(شناختی)، تئوری سیستم‌ها، تئوری اقتضایی، پویایی‌های گروهی و مفهوم سازمان‌های یادگیرنده وارد شوند تا تفکر استراتژیک اثربخش را تسهیل کنند. بخشی از این امر توسط مینتزبرگ در دهه 1970 با توجه به استراتژی موردنظر و استراتژی نوظهور مطرح شد و بعدها توسط سنگه (1990) در اثر برجسته‌اش باعنوان: سازمان یادگیرنده توسعه بیشتری یافت.

6. فناوری‌های ارتباطات، محاسبات، دانش‌، در سال‌های اخیر به صورت نمایی رشد داشته‌اند. همگرایی این فناوری‌ها نیز خود یک توسعه عمده است. رشد و همگرایی این فناوریها اکنون شرکتها را قادر ساخته است تا بر محدودیتهای پیشین استراتژی مانند: زمان، موقعیت و شکل غلبه کنند. (فرگوسن، 1996) در دسترس بودن داده‌ها، انعطاف پذیری چگونگی دسترسی به داده‌ها، بهره‌گیری از سیستم‌های پشتیبانی تصمیم‌گیری برای تقویت و ارتقای استفاده از شهود و تجزیه تحلیل، و همچنین سهولت آموزش کارکنان(ساوتر-1999) ابزارهای خوبی برای سست کردن نظر مینتزبرگ درباره بهنگام بودن و استفاده از داده های آماده و انعطاف ناپذیر است.

نتیجه گیری
وال و وال(1995، ص8) جمع بندی خوبی نسبت به سیر تکامل این پارادایم دارند:
تغییرات جاری، بیانگر آن است که تلاش سازمانها در انطباق با شرایط خارجی برای بقا، بیشتر تکامل طبیعی بوده است تا تلاش هشیارانه…. استراتژی بر اثر نیاز مبرم و فزاینده به واکنش نشان دادن به تغییرات بازار در حال تکامل است – همان نیازی که در مسطح کردن سلسله مراتب سازمانی نقش دارد- این حذف لایه های مدیریتی به نوبه خود، بر شیوه های خلق استراتژی های سازمانی اثرگذار است.
گفت و شنودهای ارتباطی و استراتژیک از اهمیت فزاینده ای برخوردار است. مدیران از سلسله مهارتها و تکنیکههای متعددی برای فائق آمدن بر تغییرات و پیچیدگیهای محیطی استفاده می‌کنند. تفکر استراتژیک می‌بایستی خود را با این نیاز به انعطاف پذیری وفق دهد.
تصویر هنوز کامل نیست. بینش حاصل از بررسی سیر تکامل پارادایم استراتژی مدخل ارزشمندی را برای عقلانی کردن اثربخش تفکر استراتژیک فراهم می‌کند، اما این فقط بخشی از مطلب است که می‌بایستی توسط شرکتهای نوی به کار گرفته شود. با وجود درسهای فراگرفته شده از تکامل این پارادایم، بر اهمیت بیشتر نقش مدیران صف در اداره کردن یک محیط بی ثبات تاکید می شود. همه کارکنان ستادی باید از آگاهی نسبت به چارچوب مدیریت استراتژیک برخوردار باشند. چنین چارچوبی انعطاف پذیری مناسبی برای آماده کردن تفکر استراتژیک فراهم می آورد.

منبع
O’Shannassy,T. Lessons from Evolution of the Strategy Paradigm, RMIT Business, School of Management
بررسی ادبیات استراتژی بیانگر پنج فاز مختلف در تکامل این پارادایم از جنگ جهانی دوم به بعد است. گلاک، کافمن، و والک(1980) سیر تکامل فرایند مدیریت استراتژیک را در چهار فاز تشریح کرده اند که فاز سوم آن طرح ریزی استراتژیک و فاز چهارم آن مدیریت استراتژیک بوده است. حال، با تکامل پارادایم از مدیریت استراتژیک دهه 1980 به شکل انعطاف پذیرتری از تفکر استراتژیک در دهه 1990، فاز پنجمی نیز قابل درک است (استیسی، 1993. هراکلیوس، 1998).

سیر تکامل پارادایم استراتژی

فاز 1. طرح‌ریزی مالی
اولین فاز در تکامل پارادایم استراتژی به طرح‌ریزی مالی در دهه 1950 معروف است که تمرکز طرح‌ریزی های شرکت، شامل آماده سازی بودجه مالی طی یک افق زمانی که به سختی از 12 ماه فراتر می‌رفت، بوده است. در ادبیات تحقیق، دراکر (1954‌، ص 77) با توجه به این موضوع اظهار می کند که نقش مدیریت ارشد آن است که این پرسشهای کلیدی را در رابطه با استراتژی موردنظر قرار دهد: ‌کسب و کار ما چیست؟ و چه باید باشد؟
سلتزنیک (1957، صص62، 68-67) در کتاب خود باعنوان: رهبری در مدیریت زیر بنای برخی از مفاهیم اصلی مکتب طراحی را در این مقطع زمانی پی‌ریزی می کند:
رهبری، هدف گذاری می کند، اما برای انجام کار، شرایطی را در نظر می‌گیرد که پیشاپیش تعیین کرده‌اند که سازمان چه کاری میهتواند انجام دهد و در چه گستره ای می‌تواند آن را انجام دهد…

فاز 2. طرح‌ریزی مبتنی بر پیش بینی
این فاز در دهه 1960 منجر به آن شد که سازمانها از یک افق زمانی گسترده‌تر تحلیل محیطی، پیشهبینی‌های چندساله و تخصیص منابع به صورت ایستا استفاده کنند. (گلاک و همکاران، 1980) در این دوره چندلر(1962)، اندروز(1965)، و آنسوف(1965) سهم علمی بسزایی در تکامل ادبیات استراتژی داشتند. بویژه اندروز(1965) و آنسوف(1965) نخستین نویسندگانی بودند که به صراحت به جوهره و فرایند استراتژی اشاره داشتند.
اندروز(1965، ص 28) با تلفیق مفاهیم استراتژی از دیدگاه چندلر و دراکر، استراتژی را این‌گونه توصیف می‌کند:… الگویی از عمده ترین هدف‌های عینی، منظورها یا هدف‌های کلان، که به گونه‌ای بیان شده است که بیانگر آن باشد که شرکت در چه کسب و کاری است یا باید باشد، نوع کسب وکار چیست و چه باید باشد… همچنین او برای نخستین بار مفهوم تحلیل قوت، ضعف، فرصت، تهدید: SWOT را برای تلاش در جهت جفت و جور کردن آنچه شرکت قادر است، انجام دهد(قوتها و ضعفهای داخلی) با آنچه شرکت ممکن است انجام دهد (فرصتها و تهدیدات خارجی) مطرح کرد.

فاز 3. طرح‌ریزی بر پایه محیط بیرون
دهه 1970 در پاسخ به بازار و رقابت شاهد جنبش جدید استراتژی و ورود به فاز سوم باعنوان طرح‌ریزی بر پایه محیط بیرون بود. در این مقطع طرح‌ریزی استراتژیک در اوج شهرت قرار داشت. طرح‌ریزی به این شیوه شامل یک تحلیل جامع وضعیت و بررسی رقابت، ارزیابی استراتژی های مختلف، و تخصیص منابع به صورت پویا بود. (گلاک و همکاران 1980) تکنیک‌های تجویزی برای استراتژی طی این دوره بویژه با غالب شدن مکتب طرح‌ریزی به اوج خود رسیده بود. (مینتزبرگ، آلستراند، و لمپل 1998) و چارچوبهای ساده شده متعددی برای تحلیل استراتژیک توسط افراد مختلف که به طور عمده از مشاوران صنایع بودند، مطرح شد. این چارچوبها شامل مواردی از جمله: منحنی تجربه، ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون، و پروژه تجربی تأثیر سود استراتژی‌های بازاریابی(PIMS) بود. ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون، متداولترین چارچوب توصیه شده برای تصمیمات مربوطه است. از این روش، ماتریسی با چهار خانه شامل ستاره ها، علامت پرسشها، گاوهای شیرده و سگها حاصل می شود. کاستی اصلی این ماتریس آن است که اشاره ای به استراتژی واحد کسب و کار ندارد. علاوه بر آن، این ماتریس عوامل بسیار معدودی را برای اعتباردهی به استراتژی توصیه شده در سطح شرکت، به کار میهگیرد و بر هزینه و رشد موثر بر نتایج واحدهای استراتژیک کسب و کار در محیط بازار متمرکز است. (هاکس و ماژولیف – 1983). هندرسون در دفاع از خود اظهار داشته که این ماتریس هرگز برای تجویز استراتژی طراحی نشده است، بلکه تمرکز این ماتریس بر این بوده است که به مدیران اجازه دهد به شیوه ها و با تجارب متفاوت به تعاملهای مختلف بین بخشهای یک شرکت بیندیشند و در باره آن گفتگو کنند. (کلاترباک و کرینر، 1990).
پروژه تجربی PIMS توسط استاد دانشگاه هاروارد، پروفسور سید شوئفلر که یک اقتصاد دان صنعتی بود، ابداع شد. کلاترباک و کرینر (1990، ص 145)در مورد این بانک اطلاعاتی اظهار کرده‌اند: شوئفلر اعتقاد دارد که اگر فقط بانک اطلاعات گسترده ای داشته باشید، می‌توانید رفتار بازار را بخوبی الگوسازی کنید تا بدین‌‌وسیله اهرمهای لازم را بخوبی فشار داده باشید و حصول نتایج سودآور امری معقول باشد. پورتر(1982) اظهار می‌کند که رویکرد PIMS کاستیهای ویژه خود را دارد و به طور کلی روشی بسیار استقرایی است که پرسشهای متعددی را در رابطه با مناسب بودن یا نبودن معیارهای به کار گرفته شده، بدون پاسخ گذاشته است. پرسشهای بیشتری در خلال کاربردهای PIMS در صنایع بویژه صنایعی که در بانک اطلاعاتی نیامده‌اند، باقی مانده است. انتقاد آخر آنکه PIMS از مشکلات احتمال وقوع عدم ثبات در تصمیمات مبتنی بر داده های تاریخی دوری جسته است. تیلور(1982) اظهار کرده است که فایده واقعی پروژه PIMS، خود همان بانک اطلاعات است نه کاربردهای تجویزی.
در ادبیات استراتژی مشاهده می‌شود که الگوهای طرح‌ریزی این دوره، تبدیل به فرایندی شده‌اند که انرژی و وقت کارکنان ستادی را صرف خود کرده‌اند، (ویلسون، 1994. مینتزبرگ، 1994) و به رابطه مثبتی با عملکرد مورد انتظار شرکت نینجامیده است. (شریدر، تیلور، و دالتون، 1984. اسکات، میچل، و برنباوم، 1981) کفایت نداشتن رویکردهای تجویزی در تدوین و پیاده سازی استراتژی هنگام مواجهه با یک محیط بی ثبات کسب و کار، (به عنوان مثال: شوکهای اقتصادی عمده مانند شوک اول و دوم اوپک) نشانگر کاستیهای رویکردهای اندروز (1965) و آنسوف (1965) است. در نتیجه این دوره شاهد شروع روند انقباضی بخشهای طرح‌ریزی استراتژیک در شرکتها و کاهش قدرت سازمانی آنهاست. (استیسی، 1993)
مینتزبرگ(1990) از مشاهدات خود در رابطه با تکامل پارادایم استراتژی در این دهه سه نتیجه بجا گرفته است. اول اینکه تدوین استراتژی را در واقع می توان به عنوان تعاملی بین محیط پویای کسب و کار و نیروی فزاینده ناشی از بوروکراسی دانست. دوم اینکه شکل گیری استراتژی در طول زمان منتج به دنبال کردن چرخه عمر می شود و درنهایت اینکه تحقیق بر روی تاثیر متقابل استراتژی موردنظر و محقق شده، می تواند ما را به مرکز یک فرایند سازمانی توام با کمی پیچیدگی رهنمون شود.

فاز 4. مدیریت استراتژیک
در دهه 1980 شرکتها با فاز جدیدی که از آن به عنوان مدیریت استراتژیک یاد می شود، مواجه شدند که عبارت بود از تلفیق منابع شرکت برای دستیابی به مزیت رقابتی. این فاز شامل موارد زیر بود:
1) یک چارچوب طرح‌ریزی که مرزهای سازمانی را در می نوردد و تصمیم‌گیری استراتژیک در رابطه با منابع و گروههای مشتریان را تسهیل می کند. 2) یک فرایند طرح‌ریزی که تفکر کارآفرینانه را ترغیب می کند. 3) یک سیستم از ارزشهای شرکت که تعهد مدیریت به استراتژی شرکت را تقویت می کند. گلاک و همکاران 1980 – ص 158). در این مقطع زمانی شاهد انتقال از پیش بینی های کمی به استفاده گسترده تر از تحلیلهای کیفی هستیم. (استیسی 1993) تلاشها بر ایجاد ماموریت و چشمهاندازی برای آینده، تحلیل مشتریان، بازارها، و قابلیتهای شرکت متمرکز شد (ویلسون 1994).
چارچوبهای تحلیلی که پورتر(1980، 1985، 1990) توصیه کرد، ازجمله تحلیل پنج نیرو، زنجیره ارزش، مدل الماسی مزیت رقابتی، و استراتژی به عنوان سیستم اجرایی، به ابزارهای ارزشمندی در مدیریت استراتژیک تبدیل شدند که توسط دانشگاهیان و صنعتگران مورد ستایش قرار گرفت. تلاش پورتر در این زمینه، به دلیل باریک بینی مدیریت استراتژیک، توسط مینتزبرگ(1990) و بارتلت و قوشال (1991) مورد انتقاد واقع شد. کار پورتر به خاطر تمرکز او بر‌روی موقعیت استراتژیک موسسه در بازار یا صنعت مربوطه و به دلیل غالب بودن آن در این دهه، توسط مینتزبرگ مکتب موقعیت‌یابی لقب گرفت. کار ارزشمند دیگری که در زمینه‌های اقتصادی انجام شد، به نویسندگانی مانند: ورنرفلت(1984)، بارنی(1991)، و پیتراف (1993) و دیگران بر مبنای کار اولیه پنروز (1959) در ارتباط با نظریه مبتنی بر منابع شرکت برمی‌گردد. نظریه مبتنی بر منابع، به ضعف‌هایی در این پارادایم در درک فرایندهای داخلی در کار اول اندروز(1965) اشاره دارد. نقطه قوت آن این است که شرح می‌دهد، چرا برخی سازمانها نسبت به رقبایشان سودآورتر عمل می کنند و چگونه می‌توان شایستگی‌های کلیدی را جامه عمل پوشاند و همچنین در تکوین آن دسته استراتژی‌های تنوع که عقلانی‌اند، کمک موثری کرد. نظریه مبتنی بر منابع به خاطر فقدان یک اتفاق نظر نمایان در رابطه با مفاهیم، عبارات و چارچوب‌های کلیدی برای ارزیابی قابلیت‌های شرکت مورد انتقاد واقع شد. علاوه بر این، نویسنده پیشرویی در این شاخه- مانند نقش پورتر در مزیت رقابتی- برای رهبری این گفتمان وجود نداشت(د ویت و مایر، 1998).

فاز 5. تفکر استراتژیک
در اواسط دهه 1980 اثر بخش نبودن فرایند مدیریت استراتژیک، بسیاری از متخصصان این زمینه را هدایت کرد تا بر لزوم تفکر استراتژیک تاکید داشته باشند. در دهه 1990 پارادایم استراتژی با ظهور تفکر استراتژیک تکامل بیشتری پیدا کرد تا به طرح‌ریزی استراتژیک و مدیریت استراتژیک کمک و آنها را تسهیل کند. تکامل پارادایم استراتژی از طرح‌ریزی استراتژیک به مدیریت استراتژیک و سپس به تفکر استراتژیک، بازتابی از تغییرات اقتصادی، فناوری، و اجتماعی است که از آغاز آن در اواسط دهه 1950 بود و بویژه از 1984 با سطوح بالاتری از بی ثباتی در محیط، اوج گرفت و فرایند استراتژی در سازمانها را با نیازهای جدیدی روبه‌رو کرد.
در یکسو نویسندگان ادبیات توصیفی و یکپارچه مانند اومایی(1982)، پیترز و واترمن(1982)، مینتزبرگ(1994) استراتژی را به عنوان یک هنر مطرح کرده‌اند و در سوی دیگر نویسندگانی مانند پورتر، اندروز(1965) و آنسوف (1965) که به ادبیات تجویزی تعلق دارند، استراتژی را به عنوان یک علم مطرح کرده‌اند. گروه دیگری از نویسندگان هستند که لزوم توازن برقرار کردن بین استفاده از شهود و تحلیل را در ادبیات استراتژی مطرح کرده‌اند (ویلسون، 1994. ریموند، 1996. لیدکا، 1998. هراکلیوس، 1998).
مینتزبرگ و همکاران (1998) در به روز کردن طبقه بندی مکتبهای طرح‌ریزی، اشاره به یک التقاط گرایی جدید در این پارادایم دارند که در پرتو پیشرفتهای اخیر، فرایند استراتژی در صدد فائق آمدن بر نیازهای یک محیط بی ثبات کسب وکار است. بطور مشخص در شرکتها نیز آگاهی بیشتری نسبت به مفید واقع نشدن چارچوب مدیریت استراتژیک، یادگیری سازمانی، خط مشی های سازمانی، فرهنگ سازمانی، ادراک و استدلال، زمینه های تصمیم گیری، پویایی گروهی، برای فائق آمدن شرکتها بر تغییرات و پیچیدگیهای محیط کسب و کار ایجاد شده است.

مکتب های طرح‌ریزی و درسهایی از تکامل این پارادایم
نویسندگان متعددی (شندل و هوفر 1979)، فاهی و کریستنسن (1986)، هاف و ریجر (1987)، مینتزبرگ (1990)، مونتگومری (1988)، مک کرنان(1997) بویژه در نیمه دوم 1980 تلاش کردههاند تا ادبیات به نسبت جوان استراتژی را در مکاتب فکری ویژه‌ای طبقههبندی کنند. طبقه بندی مورد استفاده در این بحث، اثر مینتزبرگ(1990) است که درک عمیق و بالایی از التقاط گرایی این پارادایم در دهه 1990 با توجه به نیازهای محیط به ما می دهد و به تفهیم دقیقتر پیشرفتهای این حوزه بویژه به درک عمیقتر جنبه‌های کلان مکتب قدرت و مکتب ادراکی کمک می کند.
از ویژگیهای مکاتب گفته شده می توان درسهای فراوانی کسب کرد که مهمترین آنها عبارت‌اند از:

1. از دهه 1990 شاهد آن هستیم که فشارهای متعددی به سازمانها وارد آمده است که از آن می‌توان به لزوم انعطاف‌پذیرتر و قابل تطبیق تر شدن فرایند استراتژی یاد کرد. این فشارها عبارت‌اند از: سطح بالایی از بی‌ثباتی در محیط فراروی سازمانها (پراهالاد و هامل، 1994)، مشکلات مستمر در اجرای استراتژی‌های بهبود (ویلسون، 1994. استیسی، 1993. بن و کریستودولو، 1996)، و اهمیت فزاینده فرهنگ سازمانی و سیاستهای درون سازمانی در تحقق استراتژی اثربخش(ویلسون، 1994). اثبات اینکه طرح‌ریزی های استراتژیک دهه 1970 و فرایندهای مدیریت استراتژیک دهه 1980 قادر به غلبه بر این فشارها نیستند، (استیسی، 1993) منجر به تکامل پارادایم استراتژی شد. (وال و وال، 1995. هراکلیوس، 1998). در دهه 1990 شاهد تأکید بیشتر بر استراتژی به عنوان یک فرایند متقابل اجتماعی و تأکید بیشتر بر تصمیم گیری در سطح فردی و سازمانی هستیم. استراتژی، اکنون یک فرایند کلی است. کارکنان در تمام سطوح سازمان از جمله هیئت مدیره، مدیرعامل، مدیران ارشد، مشاوران داخلی، مدیران اجرایی (لیدکا، 1998. لورنج، 1998) و ذی‌نفعان بیرونی ازجمله: مشاوران، تأمین کنندگان، اعتباردهندگان، سرمایه داران، وام دهندگان می توانند در تفکر استراتژیک دخالت داشته باشند تا با نیل به ورودیهای مستمر خود و تعهد خود به فرایند استراتژی در تسهیل اجرای استراتژی، کمک کنند. (ویلسون، 1994. استیسی، 1993. وال و وال، 1995. بن و کریستودولو، 1996. ریموند، 1996).
بویژه کارکنان صف در این میان می‌توانند نقشی کلیدی در تعیین حد و مرز شرکت ایفا کنند و بینش ارزشمندی در مورد روندهای بازار و مشتریان به شرکت انتقال دهند، (لیدکا، 1998. لورنج، 1998) که این بینش برای موفقیت استراتژیک جنبه حیاتی دارد (ویلسون، 1994).

2. بررسی ادبیات استراتژی نشان می دهد که فرایند مدیریت استراتژیک چارچوب قابل قبولی برای تفکر استراتژیک ارائه می‌کند. (ویلسون، 1994) وضعیت استراتژیک رویاروی سازمان، منحصر به فرد، گنگ و متناقض (استیسی، 1993) و بیانگر سطوح مختلفی از بی ثباتی وابسته به محیط است (بویسات، 1995).
در یک محیط با ثبات و قابل پیش‌بینی یک رویکرد تحلیلی و همگرا به تفکر استراتژیک در چارچوب مدیریت استراتژیک امکان‌پذیر است. (بویسات، 1995) سطوح بالاتری از بیهثباتی، مدیران را در فعالیتهای روزمره خود با این چالش روبه رو می کند که باید تصمیم بگیرند از چارچوبها، آداب، قواعد و رویه های شرکت خود که به وضعیتهای استراتژیک اشاره دارند، چه موقع استفاده کنند و چه زمان دوری گزینند. در این زمینه لازم است کـه تفکر استراتژیک رویکردی، خلاق واگرا و شهودی شبیه آنچه عموماً در هنرها دیده می شود، داشته باشد. (استیسی، 1993) شون (1987) به این موضوع با عنوان بازتاب در عمل و هامل(1996) از آن با عنوان استراتژی به عنوان انقلاب یاد می کند.

3. در رابطه با سطح مناسبی از عمق تفکر استراتژیک و حد توازن استفاده از شهود و تحلیل، ممکن است آنچه برای یک شرکت و یا یک مدیر در یک وضعیت خاص مناسب پنداشته شود، الزاماً برای شرکت و یا مدیر دیگری در وضعیتی متفاوت مناسب نباشد. هراکلیوس (1998) با برداشتی بجا در این زمینه اظهار می‌کند که تفکر استراتژیک و طرح‌ریزی استراتژیک هر دو ضروری است و هیچ یک بدون دیگری کافی نیست. رویکردهای انعطاف‌پذیر در تفکر استراتژیک می توانند در رسیدن به طرح‌ریزی استراتژیک بهبود یافته ما را یاری کنند. ریموند(1996)، ویلسون(1998) و لیدکا(1998) نیز بر اهمیت توازن برقرار کردن بین شهود و تحلیل تاکید می کنند. هیچ فرمول منحصر به فردی برای موفقیت در تفکر استراتژیک وجود ندارد و رویکردی که برای یک شرکت یا مدیر کارساز باشد، ممکن است برای شرکت یا مدیر دیگری چنین نباشد.

4. با توجه به این بینش نو، بسیاری از شرکتها نمودار سازمانی خود را وارونه کردههاند و مشتری را در سطوح بسیار بالا نشانده اند. این شرکتها کارکنان صف را به ریسکهپذیری شخصی و مسئولیت فردی در حوزه فکر و عمل تشویق می کنند. (هامل و پراهالاد، 1994) انعطاف پذیری سازمانی باید در درون سازمان ایجاد شود، به گونه‌ای که بتواند با تغییر سازگار شود و در برابر آن واکنش نشان دهد. (تاشمن و اورایلی، 1997) در این شرایط تیم‌های چند وظیفه ای نقش مهمتری را در فرایند استراتژی ایفا میهکنند. (وال و وال، 1995) در این حالت، بسته به ضرورتهای هر وضعیت، تفکر و عمل به صورت متوالی (آیزنبرگ، 1984. لویرمان، 1998) یا همزمان رخ می دهند و هیئت مدیره و مدیریت ارشد شرکت محیط پشتیبان کننده‌ای را برای میسر ساختن این استقلال داخلی فراهم می آورند. انتخاب کارکنان و آموزش آنها در چنین شرایطی کلیدی خواهد بود. وقت مدیریت نیز از طریق تفویض اختیار به گونه بهینه‌ای صرف خواهد شد. (وال و وال، 1995)

5. استیسی (1993) اظهار کرده است که تضاد در درون سازمانها می تواند ناشی از تضاد ایجاد شده بر اثر یک رویکرد خلاقانه، واگرا و شهودی در برخورد با مسائل استراتژیک باشد. در نتیجه لازم است که تفکر استراتژیک، فرهنگ و سیاستهای سازمانی و همچنین رفتار گروهی را برای درک بهتر فرایندهای سازمانی مورد نظر قرار دهد.
از تکامل این پارادایم بدیهی است که مدیران و سازمانها باید به میدان گسترده‌ای از موضوعاتی مانند روان‌شناسی ادراکی(شناختی)، تئوری سیستم‌ها، تئوری اقتضایی، پویایی‌های گروهی و مفهوم سازمان‌های یادگیرنده وارد شوند تا تفکر استراتژیک اثربخش را تسهیل کنند. بخشی از این امر توسط مینتزبرگ در دهه 1970 با توجه به استراتژی موردنظر و استراتژی نوظهور مطرح شد و بعدها توسط سنگه (1990) در اثر برجسته‌اش باعنوان: سازمان یادگیرنده توسعه بیشتری یافت.

6. فناوری‌های ارتباطات، محاسبات، دانش‌، در سال‌های اخیر به صورت نمایی رشد داشته‌اند. همگرایی این فناوری‌ها نیز خود یک توسعه عمده است. رشد و همگرایی این فناوریها اکنون شرکتها را قادر ساخته است تا بر محدودیتهای پیشین استراتژی مانند: زمان، موقعیت و شکل غلبه کنند. (فرگوسن، 1996) در دسترس بودن داده‌ها، انعطاف پذیری چگونگی دسترسی به داده‌ها، بهره‌گیری از سیستم‌های پشتیبانی تصمیم‌گیری برای تقویت و ارتقای استفاده از شهود و تجزیه تحلیل، و همچنین سهولت آموزش کارکنان(ساوتر-1999) ابزارهای خوبی برای سست کردن نظر مینتزبرگ درباره بهنگام بودن و استفاده از داده های آماده و انعطاف ناپذیر است.

نتیجه گیری
وال و وال(1995، ص8) جمع بندی خوبی نسبت به سیر تکامل این پارادایم دارند:
تغییرات جاری، بیانگر آن است که تلاش سازمانها در انطباق با شرایط خارجی برای بقا، بیشتر تکامل طبیعی بوده است تا تلاش هشیارانه…. استراتژی بر اثر نیاز مبرم و فزاینده به واکنش نشان دادن به تغییرات بازار در حال تکامل است – همان نیازی که در مسطح کردن سلسله مراتب سازمانی نقش دارد- این حذف لایه های مدیریتی به نوبه خود، بر شیوه های خلق استراتژی های سازمانی اثرگذار است.
گفت و شنودهای ارتباطی و استراتژیک از اهمیت فزاینده ای برخوردار است. مدیران از سلسله مهارتها و تکنیکههای متعددی برای فائق آمدن بر تغییرات و پیچیدگیهای محیطی استفاده می‌کنند. تفکر استراتژیک می‌بایستی خود را با این نیاز به انعطاف پذیری وفق دهد.
تصویر هنوز کامل نیست. بینش حاصل از بررسی سیر تکامل پارادایم استراتژی مدخل ارزشمندی را برای عقلانی کردن اثربخش تفکر استراتژیک فراهم می‌کند، اما این فقط بخشی از مطلب است که می‌بایستی توسط شرکتهای نوی به کار گرفته شود. با وجود درسهای فراگرفته شده از تکامل این پارادایم، بر اهمیت بیشتر نقش مدیران صف در اداره کردن یک محیط بی ثبات تاکید می شود. همه کارکنان ستادی باید از آگاهی نسبت به چارچوب مدیریت استراتژیک برخوردار باشند. چنین چارچوبی انعطاف پذیری مناسبی برای آماده کردن تفکر استراتژیک فراهم می آورد.

منبع
O’Shannassy,T. Lessons from Evolution of the Strategy Paradigm, RMIT Business, School of Management
بررسی ادبیات استراتژی بیانگر پنج فاز مختلف در تکامل این پارادایم از جنگ جهانی دوم به بعد است. گلاک، کافمن، و والک(1980) سیر تکامل فرایند مدیریت استراتژیک را در چهار فاز تشریح کرده اند که فاز سوم آن طرح ریزی استراتژیک و فاز چهارم آن مدیریت استراتژیک بوده است. حال، با تکامل پارادایم از مدیریت استراتژیک دهه 1980 به شکل انعطاف پذیرتری از تفکر استراتژیک در دهه 1990، فاز پنجمی نیز قابل درک است (استیسی، 1993. هراکلیوس، 1998).

سیر تکامل پارادایم استراتژی

فاز 1. طرح‌ریزی مالی
اولین فاز در تکامل پارادایم استراتژی به طرح‌ریزی مالی در دهه 1950 معروف است که تمرکز طرح‌ریزی های شرکت، شامل آماده سازی بودجه مالی طی یک افق زمانی که به سختی از 12 ماه فراتر می‌رفت، بوده است. در ادبیات تحقیق، دراکر (1954‌، ص 77) با توجه به این موضوع اظهار می کند که نقش مدیریت ارشد آن است که این پرسشهای کلیدی را در رابطه با استراتژی موردنظر قرار دهد: ‌کسب و کار ما چیست؟ و چه باید باشد؟
سلتزنیک (1957، صص62، 68-67) در کتاب خود باعنوان: رهبری در مدیریت زیر بنای برخی از مفاهیم اصلی مکتب طراحی را در این مقطع زمانی پی‌ریزی می کند:
رهبری، هدف گذاری می کند، اما برای انجام کار، شرایطی را در نظر می‌گیرد که پیشاپیش تعیین کرده‌اند که سازمان چه کاری میهتواند انجام دهد و در چه گستره ای می‌تواند آن را انجام دهد…

فاز 2. طرح‌ریزی مبتنی بر پیش بینی
این فاز در دهه 1960 منجر به آن شد که سازمانها از یک افق زمانی گسترده‌تر تحلیل محیطی، پیشهبینی‌های چندساله و تخصیص منابع به صورت ایستا استفاده کنند. (گلاک و همکاران، 1980) در این دوره چندلر(1962)، اندروز(1965)، و آنسوف(1965) سهم علمی بسزایی در تکامل ادبیات استراتژی داشتند. بویژه اندروز(1965) و آنسوف(1965) نخستین نویسندگانی بودند که به صراحت به جوهره و فرایند استراتژی اشاره داشتند.
اندروز(1965، ص 28) با تلفیق مفاهیم استراتژی از دیدگاه چندلر و دراکر، استراتژی را این‌گونه توصیف می‌کند:… الگویی از عمده ترین هدف‌های عینی، منظورها یا هدف‌های کلان، که به گونه‌ای بیان شده است که بیانگر آن باشد که شرکت در چه کسب و کاری است یا باید باشد، نوع کسب وکار چیست و چه باید باشد… همچنین او برای نخستین بار مفهوم تحلیل قوت، ضعف، فرصت، تهدید: SWOT را برای تلاش در جهت جفت و جور کردن آنچه شرکت قادر است، انجام دهد(قوتها و ضعفهای داخلی) با آنچه شرکت ممکن است انجام دهد (فرصتها و تهدیدات خارجی) مطرح کرد.

فاز 3. طرح‌ریزی بر پایه محیط بیرون
دهه 1970 در پاسخ به بازار و رقابت شاهد جنبش جدید استراتژی و ورود به فاز سوم باعنوان طرح‌ریزی بر پایه محیط بیرون بود. در این مقطع طرح‌ریزی استراتژیک در اوج شهرت قرار داشت. طرح‌ریزی به این شیوه شامل یک تحلیل جامع وضعیت و بررسی رقابت، ارزیابی استراتژی های مختلف، و تخصیص منابع به صورت پویا بود. (گلاک و همکاران 1980) تکنیک‌های تجویزی برای استراتژی طی این دوره بویژه با غالب شدن مکتب طرح‌ریزی به اوج خود رسیده بود. (مینتزبرگ، آلستراند، و لمپل 1998) و چارچوبهای ساده شده متعددی برای تحلیل استراتژیک توسط افراد مختلف که به طور عمده از مشاوران صنایع بودند، مطرح شد. این چارچوبها شامل مواردی از جمله: منحنی تجربه، ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون، و پروژه تجربی تأثیر سود استراتژی‌های بازاریابی(PIMS) بود. ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون، متداولترین چارچوب توصیه شده برای تصمیمات مربوطه است. از این روش، ماتریسی با چهار خانه شامل ستاره ها، علامت پرسشها، گاوهای شیرده و سگها حاصل می شود. کاستی اصلی این ماتریس آن است که اشاره ای به استراتژی واحد کسب و کار ندارد. علاوه بر آن، این ماتریس عوامل بسیار معدودی را برای اعتباردهی به استراتژی توصیه شده در سطح شرکت، به کار میهگیرد و بر هزینه و رشد موثر بر نتایج واحدهای استراتژیک کسب و کار در محیط بازار متمرکز است. (هاکس و ماژولیف – 1983). هندرسون در دفاع از خود اظهار داشته که این ماتریس هرگز برای تجویز استراتژی طراحی نشده است، بلکه تمرکز این ماتریس بر این بوده است که به مدیران اجازه دهد به شیوه ها و با تجارب متفاوت به تعاملهای مختلف بین بخشهای یک شرکت بیندیشند و در باره آن گفتگو کنند. (کلاترباک و کرینر، 1990).
پروژه تجربی PIMS توسط استاد دانشگاه هاروارد، پروفسور سید شوئفلر که یک اقتصاد دان صنعتی بود، ابداع شد. کلاترباک و کرینر (1990، ص 145)در مورد این بانک اطلاعاتی اظهار کرده‌اند: شوئفلر اعتقاد دارد که اگر فقط بانک اطلاعات گسترده ای داشته باشید، می‌توانید رفتار بازار را بخوبی الگوسازی کنید تا بدین‌‌وسیله اهرمهای لازم را بخوبی فشار داده باشید و حصول نتایج سودآور امری معقول باشد. پورتر(1982) اظهار می‌کند که رویکرد PIMS کاستیهای ویژه خود را دارد و به طور کلی روشی بسیار استقرایی است که پرسشهای متعددی را در رابطه با مناسب بودن یا نبودن معیارهای به کار گرفته شده، بدون پاسخ گذاشته است. پرسشهای بیشتری در خلال کاربردهای PIMS در صنایع بویژه صنایعی که در بانک اطلاعاتی نیامده‌اند، باقی مانده است. انتقاد آخر آنکه PIMS از مشکلات احتمال وقوع عدم ثبات در تصمیمات مبتنی بر داده های تاریخی دوری جسته است. تیلور(1982) اظهار کرده است که فایده واقعی پروژه PIMS، خود همان بانک اطلاعات است نه کاربردهای تجویزی.
در ادبیات استراتژی مشاهده می‌شود که الگوهای طرح‌ریزی این دوره، تبدیل به فرایندی شده‌اند که انرژی و وقت کارکنان ستادی را صرف خود کرده‌اند، (ویلسون، 1994. مینتزبرگ، 1994) و به رابطه مثبتی با عملکرد مورد انتظار شرکت نینجامیده است. (شریدر، تیلور، و دالتون، 1984. اسکات، میچل، و برنباوم، 1981) کفایت نداشتن رویکردهای تجویزی در تدوین و پیاده سازی استراتژی هنگام مواجهه با یک محیط بی ثبات کسب و کار، (به عنوان مثال: شوکهای اقتصادی عمده مانند شوک اول و دوم اوپک) نشانگر کاستیهای رویکردهای اندروز (1965) و آنسوف (1965) است. در نتیجه این دوره شاهد شروع روند انقباضی بخشهای طرح‌ریزی استراتژیک در شرکتها و کاهش قدرت سازمانی آنهاست. (استیسی، 1993)
مینتزبرگ(1990) از مشاهدات خود در رابطه با تکامل پارادایم استراتژی در این دهه سه نتیجه بجا گرفته است. اول اینکه تدوین استراتژی را در واقع می توان به عنوان تعاملی بین محیط پویای کسب و کار و نیروی فزاینده ناشی از بوروکراسی دانست. دوم اینکه شکل گیری استراتژی در طول زمان منتج به دنبال کردن چرخه عمر می شود و درنهایت اینکه تحقیق بر روی تاثیر متقابل استراتژی موردنظر و محقق شده، می تواند ما را به مرکز یک فرایند سازمانی توام با کمی پیچیدگی رهنمون شود.

فاز 4. مدیریت استراتژیک
در دهه 1980 شرکتها با فاز جدیدی که از آن به عنوان مدیریت استراتژیک یاد می شود، مواجه شدند که عبارت بود از تلفیق منابع شرکت برای دستیابی به مزیت رقابتی. این فاز شامل موارد زیر بود:
1) یک چارچوب طرح‌ریزی که مرزهای سازمانی را در می نوردد و تصمیم‌گیری استراتژیک در رابطه با منابع و گروههای مشتریان را تسهیل می کند. 2) یک فرایند طرح‌ریزی که تفکر کارآفرینانه را ترغیب می کند. 3) یک سیستم از ارزشهای شرکت که تعهد مدیریت به استراتژی شرکت را تقویت می کند. گلاک و همکاران 1980 – ص 158). در این مقطع زمانی شاهد انتقال از پیش بینی های کمی به استفاده گسترده تر از تحلیلهای کیفی هستیم. (استیسی 1993) تلاشها بر ایجاد ماموریت و چشمهاندازی برای آینده، تحلیل مشتریان، بازارها، و قابلیتهای شرکت متمرکز شد (ویلسون 1994).
چارچوبهای تحلیلی که پورتر(1980، 1985، 1990) توصیه کرد، ازجمله تحلیل پنج نیرو، زنجیره ارزش، مدل الماسی مزیت رقابتی، و استراتژی به عنوان سیستم اجرایی، به ابزارهای ارزشمندی در مدیریت استراتژیک تبدیل شدند که توسط دانشگاهیان و صنعتگران مورد ستایش قرار گرفت. تلاش پورتر در این زمینه، به دلیل باریک بینی مدیریت استراتژیک، توسط مینتزبرگ(1990) و بارتلت و قوشال (1991) مورد انتقاد واقع شد. کار پورتر به خاطر تمرکز او بر‌روی موقعیت استراتژیک موسسه در بازار یا صنعت مربوطه و به دلیل غالب بودن آن در این دهه، توسط مینتزبرگ مکتب موقعیت‌یابی لقب گرفت. کار ارزشمند دیگری که در زمینه‌های اقتصادی انجام شد، به نویسندگانی مانند: ورنرفلت(1984)، بارنی(1991)، و پیتراف (1993) و دیگران بر مبنای کار اولیه پنروز (1959) در ارتباط با نظریه مبتنی بر منابع شرکت برمی‌گردد. نظریه مبتنی بر منابع، به ضعف‌هایی در این پارادایم در درک فرایندهای داخلی در کار اول اندروز(1965) اشاره دارد. نقطه قوت آن این است که شرح می‌دهد، چرا برخی سازمانها نسبت به رقبایشان سودآورتر عمل می کنند و چگونه می‌توان شایستگی‌های کلیدی را جامه عمل پوشاند و همچنین در تکوین آن دسته استراتژی‌های تنوع که عقلانی‌اند، کمک موثری کرد. نظریه مبتنی بر منابع به خاطر فقدان یک اتفاق نظر نمایان در رابطه با مفاهیم، عبارات و چارچوب‌های کلیدی برای ارزیابی قابلیت‌های شرکت مورد انتقاد واقع شد. علاوه بر این، نویسنده پیشرویی در این شاخه- مانند نقش پورتر در مزیت رقابتی- برای رهبری این گفتمان وجود نداشت(د ویت و مایر، 1998).

فاز 5. تفکر استراتژیک
در اواسط دهه 1980 اثر بخش نبودن فرایند مدیریت استراتژیک، بسیاری از متخصصان این زمینه را هدایت کرد تا بر لزوم تفکر استراتژیک تاکید داشته باشند. در دهه 1990 پارادایم استراتژی با ظهور تفکر استراتژیک تکامل بیشتری پیدا کرد تا به طرح‌ریزی استراتژیک و مدیریت استراتژیک کمک و آنها را تسهیل کند. تکامل پارادایم استراتژی از طرح‌ریزی استراتژیک به مدیریت استراتژیک و سپس به تفکر استراتژیک، بازتابی از تغییرات اقتصادی، فناوری، و اجتماعی است که از آغاز آن در اواسط دهه 1950 بود و بویژه از 1984 با سطوح بالاتری از بی ثباتی در محیط، اوج گرفت و فرایند استراتژی در سازمانها را با نیازهای جدیدی روبه‌رو کرد.
در یکسو نویسندگان ادبیات توصیفی و یکپارچه مانند اومایی(1982)، پیترز و واترمن(1982)، مینتزبرگ(1994) استراتژی را به عنوان یک هنر مطرح کرده‌اند و در سوی دیگر نویسندگانی مانند پورتر، اندروز(1965) و آنسوف (1965) که به ادبیات تجویزی تعلق دارند، استراتژی را به عنوان یک علم مطرح کرده‌اند. گروه دیگری از نویسندگان هستند که لزوم توازن برقرار کردن بین استفاده از شهود و تحلیل را در ادبیات استراتژی مطرح کرده‌اند (ویلسون، 1994. ریموند، 1996. لیدکا، 1998. هراکلیوس، 1998).
مینتزبرگ و همکاران (1998) در به روز کردن طبقه بندی مکتبهای طرح‌ریزی، اشاره به یک التقاط گرایی جدید در این پارادایم دارند که در پرتو پیشرفتهای اخیر، فرایند استراتژی در صدد فائق آمدن بر نیازهای یک محیط بی ثبات کسب وکار است. بطور مشخص در شرکتها نیز آگاهی بیشتری نسبت به مفید واقع نشدن چارچوب مدیریت استراتژیک، یادگیری سازمانی، خط مشی های سازمانی، فرهنگ سازمانی، ادراک و استدلال، زمینه های تصمیم گیری، پویایی گروهی، برای فائق آمدن شرکتها بر تغییرات و پیچیدگیهای محیط کسب و کار ایجاد شده است.

مکتب های طرح‌ریزی و درسهایی از تکامل این پارادایم
نویسندگان متعددی (شندل و هوفر 1979)، فاهی و کریستنسن (1986)، هاف و ریجر (1987)، مینتزبرگ (1990)، مونتگومری (1988)، مک کرنان(1997) بویژه در نیمه دوم 1980 تلاش کردههاند تا ادبیات به نسبت جوان استراتژی را در مکاتب فکری ویژه‌ای طبقههبندی کنند. طبقه بندی مورد استفاده در این بحث، اثر مینتزبرگ(1990) است که درک عمیق و بالایی از التقاط گرایی این پارادایم در دهه 1990 با توجه به نیازهای محیط به ما می دهد و به تفهیم دقیقتر پیشرفتهای این حوزه بویژه به درک عمیقتر جنبه‌های کلان مکتب قدرت و مکتب ادراکی کمک می کند.
از ویژگیهای مکاتب گفته شده می توان درسهای فراوانی کسب کرد که مهمترین آنها عبارت‌اند از:

1. از دهه 1990 شاهد آن هستیم که فشارهای متعددی به سازمانها وارد آمده است که از آن می‌توان به لزوم انعطاف‌پذیرتر و قابل تطبیق تر شدن فرایند استراتژی یاد کرد. این فشارها عبارت‌اند از: سطح بالایی از بی‌ثباتی در محیط فراروی سازمانها (پراهالاد و هامل، 1994)، مشکلات مستمر در اجرای استراتژی‌های بهبود (ویلسون، 1994. استیسی، 1993. بن و کریستودولو، 1996)، و اهمیت فزاینده فرهنگ سازمانی و سیاستهای درون سازمانی در تحقق استراتژی اثربخش(ویلسون، 1994). اثبات اینکه طرح‌ریزی های استراتژیک دهه 1970 و فرایندهای مدیریت استراتژیک دهه 1980 قادر به غلبه بر این فشارها نیستند، (استیسی، 1993) منجر به تکامل پارادایم استراتژی شد. (وال و وال، 1995. هراکلیوس، 1998). در دهه 1990 شاهد تأکید بیشتر بر استراتژی به عنوان یک فرایند متقابل اجتماعی و تأکید بیشتر بر تصمیم گیری در سطح فردی و سازمانی هستیم. استراتژی، اکنون یک فرایند کلی است. کارکنان در تمام سطوح سازمان از جمله هیئت مدیره، مدیرعامل، مدیران ارشد، مشاوران داخلی، مدیران اجرایی (لیدکا، 1998. لورنج، 1998) و ذی‌نفعان بیرونی ازجمله: مشاوران، تأمین کنندگان، اعتباردهندگان، سرمایه داران، وام دهندگان می توانند در تفکر استراتژیک دخالت داشته باشند تا با نیل به ورودیهای مستمر خود و تعهد خود به فرایند استراتژی در تسهیل اجرای استراتژی، کمک کنند. (ویلسون، 1994. استیسی، 1993. وال و وال، 1995. بن و کریستودولو، 1996. ریموند، 1996).
بویژه کارکنان صف در این میان می‌توانند نقشی کلیدی در تعیین حد و مرز شرکت ایفا کنند و بینش ارزشمندی در مورد روندهای بازار و مشتریان به شرکت انتقال دهند، (لیدکا، 1998. لورنج، 1998) که این بینش برای موفقیت استراتژیک جنبه حیاتی دارد (ویلسون، 1994).

2. بررسی ادبیات استراتژی نشان می دهد که فرایند مدیریت استراتژیک چارچوب قابل قبولی برای تفکر استراتژیک ارائه می‌کند. (ویلسون، 1994) وضعیت استراتژیک رویاروی سازمان، منحصر به فرد، گنگ و متناقض (استیسی، 1993) و بیانگر سطوح مختلفی از بی ثباتی وابسته به محیط است (بویسات، 1995).
در یک محیط با ثبات و قابل پیش‌بینی یک رویکرد تحلیلی و همگرا به تفکر استراتژیک در چارچوب مدیریت استراتژیک امکان‌پذیر است. (بویسات، 1995) سطوح بالاتری از بیهثباتی، مدیران را در فعالیتهای روزمره خود با این چالش روبه رو می کند که باید تصمیم بگیرند از چارچوبها، آداب، قواعد و رویه های شرکت خود که به وضعیتهای استراتژیک اشاره دارند، چه موقع استفاده کنند و چه زمان دوری گزینند. در این زمینه لازم است کـه تفکر استراتژیک رویکردی، خلاق واگرا و شهودی شبیه آنچه عموماً در هنرها دیده می شود، داشته باشد. (استیسی، 1993) شون (1987) به این موضوع با عنوان بازتاب در عمل و هامل(1996) از آن با عنوان استراتژی به عنوان انقلاب یاد می کند.

3. در رابطه با سطح مناسبی از عمق تفکر استراتژیک و حد توازن استفاده از شهود و تحلیل، ممکن است آنچه برای یک شرکت و یا یک مدیر در یک وضعیت خاص مناسب پنداشته شود، الزاماً برای شرکت و یا مدیر دیگری در وضعیتی متفاوت مناسب نباشد. هراکلیوس (1998) با برداشتی بجا در این زمینه اظهار می‌کند که تفکر استراتژیک و طرح‌ریزی استراتژیک هر دو ضروری است و هیچ یک بدون دیگری کافی نیست. رویکردهای انعطاف‌پذیر در تفکر استراتژیک می توانند در رسیدن به طرح‌ریزی استراتژیک بهبود یافته ما را یاری کنند. ریموند(1996)، ویلسون(1998) و لیدکا(1998) نیز بر اهمیت توازن برقرار کردن بین شهود و تحلیل تاکید می کنند. هیچ فرمول منحصر به فردی برای موفقیت در تفکر استراتژیک وجود ندارد و رویکردی که برای یک شرکت یا مدیر کارساز باشد، ممکن است برای شرکت یا مدیر دیگری چنین نباشد.

4. با توجه به این بینش نو، بسیاری از شرکتها نمودار سازمانی خود را وارونه کردههاند و مشتری را در سطوح بسیار بالا نشانده اند. این شرکتها کارکنان صف را به ریسکهپذیری شخصی و مسئولیت فردی در حوزه فکر و عمل تشویق می کنند. (هامل و پراهالاد، 1994) انعطاف پذیری سازمانی باید در درون سازمان ایجاد شود، به گونه‌ای که بتواند با تغییر سازگار شود و در برابر آن واکنش نشان دهد. (تاشمن و اورایلی، 1997) در این شرایط تیم‌های چند وظیفه ای نقش مهمتری را در فرایند استراتژی ایفا میهکنند. (وال و وال، 1995) در این حالت، بسته به ضرورتهای هر وضعیت، تفکر و عمل به صورت متوالی (آیزنبرگ، 1984. لویرمان، 1998) یا همزمان رخ می دهند و هیئت مدیره و مدیریت ارشد شرکت محیط پشتیبان کننده‌ای را برای میسر ساختن این استقلال داخلی فراهم می آورند. انتخاب کارکنان و آموزش آنها در چنین شرایطی کلیدی خواهد بود. وقت مدیریت نیز از طریق تفویض اختیار به گونه بهینه‌ای صرف خواهد شد. (وال و وال، 1995)

5. استیسی (1993) اظهار کرده است که تضاد در درون سازمانها می تواند ناشی از تضاد ایجاد شده بر اثر یک رویکرد خلاقانه، واگرا و شهودی در برخورد با مسائل استراتژیک باشد. در نتیجه لازم است که تفکر استراتژیک، فرهنگ و سیاستهای سازمانی و همچنین رفتار گروهی را برای درک بهتر فرایندهای سازمانی مورد نظر قرار دهد.
از تکامل این پارادایم بدیهی است که مدیران و سازمانها باید به میدان گسترده‌ای از موضوعاتی مانند روان‌شناسی ادراکی(شناختی)، تئوری سیستم‌ها، تئوری اقتضایی، پویایی‌های گروهی و مفهوم سازمان‌های یادگیرنده وارد شوند تا تفکر استراتژیک اثربخش را تسهیل کنند. بخشی از این امر توسط مینتزبرگ در دهه 1970 با توجه به استراتژی موردنظر و استراتژی نوظهور مطرح شد و بعدها توسط سنگه (1990) در اثر برجسته‌اش باعنوان: سازمان یادگیرنده توسعه بیشتری یافت.

6. فناوری‌های ارتباطات، محاسبات، دانش‌، در سال‌های اخیر به صورت نمایی رشد داشته‌اند. همگرایی این فناوری‌ها نیز خود یک توسعه عمده است. رشد و همگرایی این فناوریها اکنون شرکتها را قادر ساخته است تا بر محدودیتهای پیشین استراتژی مانند: زمان، موقعیت و شکل غلبه کنند. (فرگوسن، 1996) در دسترس بودن داده‌ها، انعطاف پذیری چگونگی دسترسی به داده‌ها، بهره‌گیری از سیستم‌های پشتیبانی تصمیم‌گیری برای تقویت و ارتقای استفاده از شهود و تجزیه تحلیل، و همچنین سهولت آموزش کارکنان(ساوتر-1999) ابزارهای خوبی برای سست کردن نظر مینتزبرگ درباره بهنگام بودن و استفاده از داده های آماده و انعطاف ناپذیر است.

نتیجه گیری
وال و وال(1995، ص8) جمع بندی خوبی نسبت به سیر تکامل این پارادایم دارند:
تغییرات جاری، بیانگر آن است که تلاش سازمانها در انطباق با شرایط خارجی برای بقا، بیشتر تکامل طبیعی بوده است تا تلاش هشیارانه…. استراتژی بر اثر نیاز مبرم و فزاینده به واکنش نشان دادن به تغییرات بازار در حال تکامل است – همان نیازی که در مسطح کردن سلسله مراتب سازمانی نقش دارد- این حذف لایه های مدیریتی به نوبه خود، بر شیوه های خلق استراتژی های سازمانی اثرگذار است.
گفت و شنودهای ارتباطی و استراتژیک از اهمیت فزاینده ای برخوردار است. مدیران از سلسله مهارتها و تکنیکههای متعددی برای فائق آمدن بر تغییرات و پیچیدگیهای محیطی استفاده می‌کنند. تفکر استراتژیک می‌بایستی خود را با این نیاز به انعطاف پذیری وفق دهد.
تصویر هنوز کامل نیست. بینش حاصل از بررسی سیر تکامل پارادایم استراتژی مدخل ارزشمندی را برای عقلانی کردن اثربخش تفکر استراتژیک فراهم می‌کند، اما این فقط بخشی از مطلب است که می‌بایستی توسط شرکتهای نوی به کار گرفته شود. با وجود درسهای فراگرفته شده از تکامل این پارادایم، بر اهمیت بیشتر نقش مدیران صف در اداره کردن یک محیط بی ثبات تاکید می شود. همه کارکنان ستادی باید از آگاهی نسبت به چارچوب مدیریت استراتژیک برخوردار باشند. چنین چارچوبی انعطاف پذیری مناسبی برای آماده کردن تفکر استراتژیک فراهم می آورد.

منبع
O’Shannassy,T. Lessons from Evolution of the Strategy Paradigm, RMIT Business, School of Management