فرهنگ در فلسفه هگل

فرهنگ در فلسفه هگل

  • نوشته شده : حامد حری
  • 23 آگوست 2020
  • تعداد نظرات :0

| هگل، انسان با فرهنگ را انسانی می‌شناسد که جنبه‌های گوناگون امور را باز می‌شناسد، همه آنها در دسترس اویند و اندیشه فرهیخته او به آنها صورت کلیت می‌دهد.

همان طور که در پایان مقالة پیش دیدیم، هگل روح را به عنوان بنیاد پدیدارها برای ما به شناسایی نشست، و تاریخ جهان را مواجهة این روح با خویش، و آگاهی به خویش و مراتب آن شناساند.

ملاحظه شد که جهان برای روح همچون خانه‌ی عقل است، و بدین ترتیب و با این دستگاه متافیزیکی است، که تاریخ انسان از جداافتادگی و از خودبیگانگی رهایی می‌یابد. تو گویی با نظام هگلی یک پیوستگی از ابتدا تا انتهای تاریخ برای عقل آدمی آشکار می‌شود و تاریخ از تاریک‌خانه عقل از ازل تا ابد خارج می‌گردد و آدمی سیر خویش را از ابتدای پیدایش تمدن تا انتهای آن بر محورکمال و به سوی قله‌ی امر مطلق می‌یابد. شاید پیش از هگل نیز در کلام فیلسوفان و شاعران بتوان سراغی و نشانی از پیشرفت و کمال انسان به عنوان محرک تاریخ گرفت.

اما یافت این کمال در بستر تاریخ و متصل‌کردن حلقه‌های تاریخ به یکدیگر بر پایة نظام منطقی-فلسفی، موضوعی خلاف‌آمد تاریخ متافیزیک است، توجهی که با هگل به منصة ظهور رسید. این اول بار است که تاریخ چنین و از این منظر مورد واکاوی و تامل قرار می‌گیرد.

«روح هر قوم، با انتقال به روحی دیگر، راه کمال را می‌پوید و بدین شیوه است که اصل هر قوم پدید می‌آید و گسترش می‌یابد و (پس از چندی) جای خود را به روح قومی دیگر می‌سپارد، وظیفة تاریخ فلسفی جهان آن است که پیوستگی این جنبش را نشان دهد»[1]

نظامی که هگل آن را در آثاری همچون پدیدارشناسی روح، دانش منطق، دانش‌نامة علوم فلسفی و … مفصل‌بندی کرد، در واقع شرح همین نگاه فلسفی به تاریخ جهان می‌باشد. همین نگاه فلسفی به تاریخ است که از آن به خلاف‌آمد عادت یاد کردیم، مگر نه شرح تاریخ و دقت در آن و داستان‌سرایی از حوادثی که بر انسان گذشته نقل محفل عام و خاص بوده است، چیزی که به نظر می‌رسد به نوعی در توجه متفکری چون ابن‌خلدون هم قرار داشته است!

به هر روی، هگل برآن است که موقف‌های اندیشة آدمی را به شناسایی بنشیند و با بررسی نسبت ذهن و عین[2]، فاصلة میان این دو را با ایدئالیسم خویش پر کند، بدین ترتیب، انسان قادر می‌شود همة هستی را انتزاع و تجرید کند و بر آن مهر انضمامیت بزند، او بدین ترتیب فرهنگ را صورت اندیشه می‌خواند و انسان با فرهنگ را انسانی می‌شناسد که «جنبه‌های گوناگون امور را باز می‌شناسد، همة آنها در دسترس اویند و اندیشة فرهیختة او به آنها صورت کلیت می‌دهد. و در رفتارش نیز همة آنها را به دیده می‌گیرد… . پس فرهنگ به معنای ساده عبارت است از این که انسان به محتوای اندیشة خود خصلت کلی بخشد»[3].

او بدین ترتیب فرهنگ را صورت اندیشه می‌خواند و انسان با فرهنگ را انسانی می‌شناسد که «جنبه‌های گوناگون امور را باز می‌شناسد، همة آنها در دسترس اویند و اندیشة فرهیختة او به آنها صورت کلیت می‌دهد. و در رفتارش نیز همة آنها را به دیده می‌گیرد… . پس فرهنگ به معنای ساده عبارت است از این که انسان به محتوای اندیشة خود خصلت کلی بخشد»

این سخن هگل را این گونه می‌فهمیم که برای انسان فرهنگی نظام اندیشه و دانش بشری به گونه‌ای استوار شده است که هیچ مفهوم جزئی در هستی قرار ندارد که در ذیل مفهومی کلی قرار نگرفته باشد.

فرد انسانی در این مقام با خود می‌گوید «من در کنش خود وجود دارم و می‌خواهم به غایت شخصی خویش برسم. ولی غایت من می‌تواند اخلاقی و حتی کلی باشد. دلبستگی و سود من می‌تواند کاملا خصوصی باشد، ولی الزاما مخالفت مصلحت کلی نباشد. زیرا کلی باید از راه جزئی تحقق یابد»[4].

چنین چیزی همان نظام دانشی است که در پیشگفتار پدیدارشناسی روح هگل وعدة تحقق آن را می‌دهد، و با طرح آن بر دیگر رقیبان ایدئالیست و رومانتیست خویش می‌تازد.

طرحی که آن را با عنوان «مدرنیته» در نظام هگل شناسایی می‌کنند و با آن طرح، عین و ذهن به وحدت رسیده و در یک سوبژکتیویتة غالی، آدمی چون معیار و محک تاریخ بر کرسی عرش نشسته و همه چیز طابق نعل به نعل وجود او چهر می‌شود، حال می‌توان در چنین نظامی و با این نوع از شناخت و پرسپکتیو به هستی، ظهور علوم انسانی و تکامل آن را بر بستر متافیزیک غربی به مداقه و مناظره نشست. امری که تا پیش از این در تاریخ انسان سابقة ظهور ندارد.

دقت داریم که مراد ما از تجربة «فرهنگ» در نظام همان طور که پیش از این تذکر دادیم تمام نظام را دربرمی‌گیرد و بدین معنا «فرهنگ» همان ظهور نظام است در بستر تاریخ. اما همان طور که اهل فلسفه آشنایی دارند هگلی عنوان موقفی از سیر آگاهی روح را نیز فرهنگ نامیده است که در این مختصر به چیزی که هگل آنجا از فرهنگ مراد می‌کند نظری می‌اندازیم، در مرحله‌ای از سیر آگاهی روح در بخش دیالکتیک سوژه هگل با اشاره به مفهوم فرهنگ اشاره به دوگانة فرد-دولت و مغاکی دارد که بین این دو قرار گرفته است، که ظهور آن را درعصر روشنگری و مسائلی چون انقلاب فرانسه شناسایی می‌کند.

در بخش «روح از خود بیگانه: فرهنگ» او تنها  اشاره به دوره‌ای از تجربة فرهیختگی روح را در تاریخ دارد. در حالی که ادب و فرهنگ در تمامیت خود، در نظام هگل ناظر به فصول آگاهی، خودآگاهی، عقل و روح است و تفصیل این فصول را در دیگر آثار ایشان شاهد هستیم.

اما چرا موقفی از سیر آگاهی را هگل در پدیدارشناسی با عنوان روح را ازخودبیگانه به ما می‌شناساند و این ازخودبیگانگی را با فرهنگ مورد خطاب قرار می‌دهد.

واقع این است که هگل تاریخ عصر ایمان، روشنگری، مدرن و رویدادهایی چون انقلاب فرانسه را در پی فروپاشی جامعة یونانی مورد ارزیابی قرار می‌دهد «درام بزرگ تاریخ با فروپاشی تمامیتِ خلل‌ناپذیر «اخلاق عینی» در جهان یونانی و تولد فردِ صاحبِ آگاهی کلی آغاز می‌شود، سپس، در طول قرن‌های به دنبال آمده، تحول تدریجی فرد (پرورش=(Bildung و نیز نهادهایی که تجسم « اخلاق عینی» اند، پی گرفته می‌شود، بدان گونه که این دو سرانجام در دولت(کشور) عقلانی با یکدیگر می‌آمیزند»[5] و یا تلاقی می‌کنند، هگل تاریخ بعد از این فروپاشی را تاریخ ازخودبیگانگی روح می‌خواند و اوج این خودبیگانگی را دوران روشنگری می‌داند، چنانکه اوج تلاش برای شناخت خود و جاری و ساری ساختن قانون عقل در شهر را نیز همین دوران روشنگری می‌شناسد «هگل انقلاب فرانسه را همچون نقطة اوج تلاش برای تحقق احکام خرد انسانی در جهان می‌داند»[6]

با وجود پرورش آگاهی که از دل طبیعت و جامعه روییده است، در این دوران شاهد شکاف و بیگانگی  با همان طبیعت و جامعه‌ای هستیم که فرد از آن روییده است، رویکرد اصیل این آگاهی «بیگانه‌شدن، فاصله‌گرفتن از هر نوع هستی بیگانه است”[7]. به زعم هگل جدایی و شکاف امرانسانی و امر الهی، فرد و دولت، انسان و طبیعت، قدرت و ثروت که در پولیس یونانی جوانه زده بوده و تراژدی آنتیگونه بیانگر آن بود در دوران روشنگری و خاصه در فرانسة دوران انقلاب به نهایت رشد و شکوفایی خویش رسیده است، یکی از مهم‌ترین این تقابل‌ها، تقابل ثروت و دولت برای آگاهی است، که رفت و شد آگاهی از یکی به دیگری را سبب می‌شود، آگاهی «در مواجهه با این تناقض می‌کوشد آن را از طریق بخشیدن صورتی متفاوت به امور حل کند، یعنی یا قدرت دولت و ثروت، هر دو را خوب بداند یا هر دو را بد بداند، هگل این وضع را تضاد میان آگاهی والا و پست می‌خواند ، به این معنی که آگهی والا راضی است که به خدمت دولت درآید و ارزیابی مثبتی از توفیق آن دارد، و آگاهی پست از فرودستی نسبت به حاکم متنفر است و از ثروتی که در هر صورت می‌جوید بیزار است.»[8]  تناقض دولت و فرد- که حاصل فردگرایی به وجود آمده در مدرنیته است- تحویل به تناقض قدرت و ثروت می‌شود و این تناقض نیز در گام بعدی برای آگاهی تحویل به تناقض عقل و ایمان می‌شود. قبلِ عبور از این تناقض‌های به‌وجود‌آمده برای آگاهی، سعی می‌کنیم پیچیدگی موجود در بیان هگل و تحویل این تناقصات در آگاهی را به یکدیگر اندکی توضیح دهیم.

فروپاشی پولیس یونانی، اصالت فرد را در تاریخ غربی به همراه داشت،- اصالتی که با گذشت زمان و پرشدن ظرف تاریخ اروپایی و سپری‌کردن دورانی چون قرون میانی و رنسانس در عصر روشنگری و انقلاب فرانسه به اوج خود رسید –  بدین ترتیب آگاهی در صورت فردی خویش بود که رضایت را در جهان- چون خانة خویش- می‌جست، سه وجهی که این رضایت فردی در جهان جست و یافت به ترتیب عبارت بودند از شکل لذت فردی، شکل رومانتیک، شکل زاهدانه و اخلاقی رضایت برای فرد.

به زعم هگل جدایی و شکاف امرانسانی و امر الهی، فرد و دولت، انسان و طبیعت، قدرت و ثروت که در پولیس یونانی جوانه زده بوده و تراژدی آنتیگونه بیانگر آن بود در دوران روشنگری و خاصه در فرانسة دوران انقلاب به نهایت رشد و شکوفایی خویش رسیده است، یکی از مهم‌ترین این تقابل‌ها، تقابل ثروت و دولت برای آگاهی است.

در رضایت لذت‌جویانه، آگاهی یافت لذت در جهان را همچون خانة خویش قرار می‌داد و قوانین شهر در سرعت دست‌یابی به لذایذ و یا جلوگیری از لذت‌جویی در معرض داوری او قرار می‌گرفتند، بدین ترتیب تعارض فرد و شهر در لذت‌جویی آشکار شده و تضاد آشکار می‌شود، به جز این تضاد موجود در رضایت لذت‌جویانه، آگاهی همچنین می‌یابد که ارضا لذت خود نیز به سلسله می‌افتد و آن را پایانی نیست.

در شکل دوم آگاهی فردی که صورت رومانتیک[9] آن است، بنا، بر این قرار گذاشته می‌شود که فرد، نیک نهاد است و بنابر عمل به «قانون قلب» خویش انتخاب درست را خواهد داشت. اما از آنجا که اجتماع از افراد تشکیل یافته است باور به چنین قانونی برای افراد، شهر را به اضطراب و پریشانی می‌کشاند زیرا که قانون در خود متناقض است «کسی که این آیین را اتخاذ می‌کند ظاهرا تنها دربارة خودش سخن نمی‌گوید. اگر احساسات قلبی او درست باشند، ظاهرا بایستی احساسات قلبی کسان دیگر نیز درست باشند اما احساسات یک تن همیشه مورد قبول دیگران نیست. بنابراین هر کس زمانی که احساسات دیگران با احساسات خودش در تعارض قرار گیرند، احساسات آنها را محکوم می‌کند و به نحوی غیرعقلایی ارزش و اعتباری را که برای احساسات خودش قایل می‌شود، نسبت به احساسات دیگران روا نمی‌دارد»[10]

در شکل سوم فردگرایی ، آگاهی را به صورت «زاهدانه»[11] شاهد هستیم، در این صورت از آگاهی، فردگرایی محتوایی پارسایانه و اخلاقی به خود می‌گیرد ، دستورهای اخلاقی چون حقیقت امور خود را به فرد باز می‌نمایانند اما این دستورها انتزاعی و غیرکاربردی هستند چون دستورالعمل برابری همه افراد اجتماع با یکدیگر که در صورت عمل و درنظرگرفتن شرایط اجتماع خود را نقض خواهد کرد بنابراین در اینجا نیز «ما دچار تضادیم زیرا به مردم آرمانی پیشنهاد می‌کنیم تا آن را عملی سازند اما خود نمی‌دانیم که آن آرمان تا چه اندازه و چگونه تحقق‌پذیر است»[12]

بدین صورت و به بیان ساده روایات فوق صورت‌های تحقق فرد در جامعه تا قرن هجدهم را مشاهده کردیم صورت‌هایی که بواسطه آن، تجربه آگاهی فرد به عنوان فرد فرهنگی و فرهیخته شکل می‌گیرد– فرد فرهنگی بدان منظور که در این مرتبه از سیر آگاهی هگل از آن یاد می‌کند یعنی روح ازخودبیگانه: فرهنگ- همه این صورت‌های تحقق یافته چنانکه پیش از این متذکر شدیم رجوع به تاریخی دارد که در آن پولیس یونانی متلاشی شده و وحدت فرد و دولت در آن از دست رفته است. تمامی این صورت‌های تحقق فرد به تعارض و تقابل با دولت منجر می‌شود، در تمامی این تقابل‌ها فرد، دولت و شهر را ازخودبیگانه می‌یابد، بدین ترتیب و با ذکر توضیحات بالا به شکلی ملموس‌تر با عنوان «روح ازخودبیگانه: فرهنگ» آشنا شدیم.

اما آن چیزی که از این سلسله یادداشت مورد نظر قرار گرفت، فرهنگ به معنای اخیری که مورد تعرض پدیدارشناسی قرار دارد نبود، بلکه که فرهنگ نظامی است ظهور یافته در تاریخ بشر، که هگل شهروند مدرن غربی را تعلیم می‌دهد که این ظهور نیز، ظهور خود روح (غربی) در تاریخ بوده و بدین معنا فرهنگ، خودشناسی انسان در مسیر تاریخ است و پرده‌افکنده‌شدن این حقیقت که حقیقتی و بنیادی جز انسان پیچیده شده در خود وجود ندارد!  آری بدین ترتیب می‌بینیم مهمانی که نیچه می‌گفت بر در خانه‌ی آدمی حاضر شده و در حال در زدن است…! تق تق

[1] هگل، عقل در تاریخ، حمید عنایت، نشر شفیعی، 1394، ص69

[2]  «انسان چیزی نیست جز مجموع کارهایش… اقوام بشر همان کارهای خویش‌اند… » همان، ص70

[3] همان، ص69

[4] همان، ص 88

[5] چارلز تیلور، هگل و جامعة مدرن، منوچهر حقیقی راد، نشر مرکز، ص190

[6] همان، 195

[7] فیندلی، گفتارهایی دربارة فلسفه هگل، مرتضوی، نشر روزآمد، 1393، ص 149

[8]  استرن، هگل و پدیدارشناسی روح، اردبیلی، ققنوس، ص265

[9]  این نام گذاری آگاهی برای سه صورت فردگرایی بر گرفته از شرح فلسفه اجتماعی و سیاسی هگل نوشتة جان پلامنتز است.

[10] پلامناتز، فلسفه اجتماعی و سیاسی هگل، بشیریه، نشر نی، 1371، ص86

[11] Virtuouse

[12] همان،88

فرهنگ در متافیزیک هگلی چگونه قوام می یابد؟

فرهنگ در متافیزیک هگلی چگونه قوام می یابد؟‌ (2)

  • نوشته شده : حامد حری
  • 22 آوریل 2020
  • تعداد نظرات :0

| نظام فلسفی هگل، چونان جزء اخیر پازل معرفت متافیزیکی انسان غربی ظاهر می‌شود و آن را کامل می‌کند.

اشاره: این نوشته، قسمت دوم از سه مطلبی است که به بررسی فرهنگ از منظر هگل می‌پردازند. بخش‌ سوم نیز در روزهای آینده در باشگاه اندیشه منتشر خواهد شد. بخش اول را اینجا بخوانید!

پیش از این و در یادداشت اول یادآور شدیم گزارش هگل را مبنی بر به دنیا آمدن طفل نوپای مدرنیته، که در پدیدارشناسی بدان اشاره رفت، گوئی هگل همچون قابله‌ای است که این طفل مدرن را به دنیا آورده و چگونگی ادب این طفل را شرح می‌دهد.

در بند11  پدیدارشناسی روح، او سخن از ظهور عصر جدید و ادبی نو می‌کند، ادبی که قرار است به واسطه‌ی آن نوزادی پرورش یابد و به فرهیختگی برسد. شرح این ادب پس از این فراز از پیشگفتار در حدود سیصد صفحه‌ی ادامه‌ی کتاب می‌آید، بدین ترتیب حرکت تدریجی فروریختن نظام‌های کهن متافیزیک با همین شرح است که رخ می‌دهد، اما با ذکر این سخن نباید پنداشت که فلسفه‌ی او چون مهر باطلی است بر نظام‌های متافیزیکی پیشین، بلکه نظام فلسفی او چونان جزء اخیر پازل معرفت متافیزیکی انسان غربی ظاهر می‌شود و آن را کامل می‌کند و یا به تعبیری دیگر چون چراغی است که اتاقی تاریک را روشن می‌کند، تا همگان شیئی را که به کمک حواس خود گزارشی از هستی و بودن آن می‌دادند رؤیت کنند. به تنظیر داستان فیل و اتاق تاریک و اختلاف در چگونگی و شکل فیل در مثنوی، شرح زیبایی است از موقعیت فلسفه‌ی هگل در تاریخ متافیزیک:

“در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان  بیرون  شدی”  (مثنوی دفتر سوم)

گوئی فلسفه‌ی هگل همان شمعی است که به واسطه‌ی آن اختلاف در فهم فیل معرفت به کنار می‌رود و به وسیله‌ی آن ایده‌ی ایده‌ها، گزارشِ گزارش‌ها، معرفت شناسیِ همه‌ی معرفت‌ها در یکی از منسجم‌ترین متافیزیک‌های تاریخ فلسفه رخ می‌نماید.

« اما این پدیده‌ی نو همان اندازه از واقعیت کمال یافته به دور است که کودکِ نوزاد؛ و این چیزی است که نبایستی بی‌توجه بماند. نخستین برآمد چیز نو، ابتدا بی‌واسطگی یا مفهوم آن است. همان گونه که شالوده‌ریزی بنا به معنای اتمام آن نیست، همانطور نیز حصول مفهوم کل به معنای خود کل نخواهد بود.  وقتی ما دیدن یک نارون تنومند شاخه‌برکشیده و پربرگ را در سر داریم، دیدن نهال نارون ما را خرسند نمی‌کند. به همین سان علم، این تاج سر جهان روح در آغاز کمال یافته نیست. روح نو در سر آغاز خود محصول دگرگونی‌های گسترده‌ی اشکال فرهنگی لایه‌به‌لایه است، دستاورد یک راه پر نشیب و فراز و همچنین تکاپو و رنج چندجانبه است. روح یک کلی است که محتوای خود را در توالی (زمان) و گستره (مکان) از سر گذرانده، یک کل به خویش بازگشته است، مفهوم ساده‌ی منتج از آن است. اما واقعیت این کل ساده در آن ساختوارها و اشکالی است که دقایق آن شده‌اند، اینک دگربار توسعه و تطور خواهند یافت، البته در عنصر و در معنی نویافته‌ی خویش.»

بدین ترتیب و در ادامه، آگاهی بشری در قالب روح در یکی از پیچیده‌ترین گزارش‌های متافیزیکی تاریخ اندیشه به خویش مؤدب و فرهیخته شده و به ذروه‌ی تاریخ فرازمند می‌گردد.

نباید پنداشت که فلسفه‌ی او چون مهر باطلی است بر نظام‌های متافیزیکی پیشین، بلکه نظام فلسفی او چونان جزء اخیر پازل معرفت متافیزیکی انسان غربی ظاهر می‌شود و آن را کامل می‌کند و یا به تعبیری دیگر چون چراغی است که اتاقی تاریک را روشن می‌کند، تا همگان شیئی را که به کمک حواس خود گزارشی از هستی و بودن آن می‌دادند رؤیت کنند.

در«پدیدارشناسی روح» فصل «روح» (Spirit, Geist) هگل از فرهنگ به عنوان «روح از خود بیگانه» سخن می‌گوید. اما قصدی که در این یادداشت از فرهنگ در نزد هگل داریم با این تلقّی از فرهنگ که بُرهه‌ای از سیر روح را نشانه می‌رود متفاوت است، مراد این یادداشت از فرهنگ در نزد هگل، کلیت نظام هگلی است، که «پدیدارشناسی روح» همچون تمهیدی برای آن شناخته می‌شود.

اما در ابتدا نیاز است به صورت اجمالی بحثی را مختصر درباره ی «روح» هگلی پی بگیریم، و روحی را که پدیدارشناسی داستانی است از سیر و صیرورت او بهتر بشناسیم.

در یادداشت بعدی نحوه ادب شدن این روح را و خودبنیادی و سوبژکتیویته‌ی حاصل از آن را در زاویه‌ی هگل به صورت اجمالی به تماشا خواهیم نشست.

«روح» در فلسفه‌ی هگل مفهومی است که با ضمیر «من» که همه با آن انسی داریم مورد اشاره قرار می‌گیرد، «من» همچون ظرفی که خود را با آن و در آن می‌یابیم و وجدان می‌کنیم، با آن و غور در آن خویشتن را می‌شناسیم و می‌شناسانیم.

گفتیم با «من» به خویشتن «اشاره» می‌کنیم. در خود مفهوم «اشاره» نیز در اینجا باید دقت داشت که معمولاً متعلق اشاره امور جزئی می‌باشد در حالی که هگل ما را به امر «کلی» در استفاده  از ضمیر «من» توجه می‌دهد که اشاره‌ناپذیر است.

«واژه‌ی «من» ارجاع انتراعی به خود را بیان می‌کند، و هر چیزی که در این وحدت قرار گیرد، تحت تأثیر آن است و به آن دگرگون می‌شود.»

اما این «من» چگونه کیفیتی دارد؟ آیا «من» همان منی است که در ارتباطات بین افراد اشاره به تشخص و تعینی خاص دارد؟ پاسخ هم آری است و هم خیر.

او در سیر و سیاحت خویش از من جزئی در یقین حسی می‌آغازد و به من کلی می‌رسد، فلسفه‌ی هگل تماماً فرارفتن از جزئی به  کل و کلی است، «من» هگلی چیزی نیست که بتوان به آن در زمان و مکان مشخصی اشاره کرد و در عین حال چیزی است که می‌توان به آن در هر زمانی و مکانی توجه داشت و یا به عبارتی بهتر می‌توان در همه‌ی زمان‌ها – بستر تاریخ – و در همه‌ی مکان‌ها –بستر جغرافیا- آنرا یافت، پس می‌توانیم نتیجه بگیریم که هگل گوئی به فصل اشتراک منهای جزئی افراد توجه دارد و این یعنی «کلی» من، آن حقیقتی که آن را می‌توان در هر فردی یافت و همچنین این «من» را می‌توان جمع همه‌ی «من»های افراد بشر، چون یک کل دانست، جمعی که در آن همه‌ی «من»های بشری از ابتدای تاریخ و در همه ی جغرافیاها حضور دارند و «ما» می‌شوند  و با سیر در تاریخ و گذشت زمان بر آنها افزوده نیز می‌شود و همه‌ی این افراد در آن به وحدت می‌رسند، همچنین به این ترتیب باید توجه داشت که با اضافه شدن هر یک از«من»ها به «ما» تجربه‌ای به تجربیات من  افزوده شده  و این جمعیت افرادِ «ما» است که حقیقت و کمال آن را نیز رقم خواهد زد.

«من» هگلی چیزی است بی‌تعین و بدون تشخص که با حد و قید خوردن، تشخص و تعین هر یک از «ما» را در پهنه‌ی تاریخ و جغرافیا نشانه می‌رود. به گفته‌ی هگل آن «کوره و آتشی» که همه‌ی احساس و عواطف «ما» در آن به وحدت می‌گراید. بدین ترتیب می‌بینیم که با این تعریف و سَلبیتی که همواره همراه خود دارد، برای رسیدن به کلی «من» می‌بایست اضافات احساس و عقاید و افکار از آن سلب شود، هگل در اینجا چون سنگ‌تراشی زبردست، گوئی من جزئی هر یک از ما را می‌تراشد تا بتواند به ذات و کلی هر یک از افراد انسانی دست یابد، او آنچنان به این تراشیدن‌ها ادامه می‌دهد که به صلب‌ترین و بسیط‌ترین حقیقت فردی ما دست یابد، آن چیزی که آن را هر یک از افراد نزد خود می‌یابد.

برای اینکه این شائبه پیش نیاید که این تعبیر لاکی است مثال دیگری را می‌توان طرح کرد، گوئی روح چون قالی‌ای است پیچیده در خود که با حرکت تاریخ پیچی از آن باز می‌گردد و با هر چرخشی، اجمالی از خود را به تفصیل می‌رساند و بدین ترتیب روح تعینات خود را در تاریخ رقم می‌زند!

هگل گوئی به فصل اشتراک منهای جزئی افراد توجه دارد و این یعنی «کلی» من، آن حقیقتی که آن را می‌توان در هر فردی یافت و همچنین این «من» را می‌توان جمع همه‌ی «من»های افراد بشر، چون یک کل دانست، جمعی که در آن همه‌ی «من»های بشری از ابتدای تاریخ و در همه ی جغرافیاها حضور دارند و «ما» می‌شوند  و با سیر در تاریخ و گذشت زمان بر آنها افزوده نیز می‌شود و همه‌ی این افراد در آن به وحدت می‌رسند.

به قول فیندلی «چیزی نیست که من نتوانم پیش خود در اندیشه به وجود آورم، هیچ موقعیت یا مجموعه‌ای از ویژگی‌ها وجود ندارد که در آن نتوانم درباره‌ی خودم بیندیشم، بدون آن که نیاز باشد هویت خود را قربانی کنم و در واقع، از طریق این قدرت پذیرش یا کنارنهادن هر تعین اندیشه‌پذیر است که هویت مینوی «من» تثبیت می‌شود .»

«روح» در فلسفه‌ی هگل به چنین حقیقتی اشاره دارد و با وجدان این حقیقت است که اندیشه و آگاهی از خویش در عرصه‌ی تاریخ برای آدمی پدیدار می‌شود، که اگر چنین نشود دیگر منی شکل نگرفته است، آگاهی از خود بسیط‌ترین چیزی است که نزد هر یک از ما وجود دارد و چنانچه این آگاهی از خود وجود نداشته باشد «من» انسانی شکل نگرفته است، این حقیقت بین الاذهانی و بدیهی همه‌ی تاریخ و جغرافیا و فرهنگ‌هاست، تعقل من درباره‌ی خود و آگاهی از خویش همان زمین سفتی است که هگل پای خود را بر آن می‌کوبد، آن سنگ‌بنایی که ساختمان عظیم و شکوه‌مند فلسفه‌ی هگل با آن ساخته می‌شود.

آری حال می‌توان گفت «انسان، عقل است امّا مراد از عقل صرفاً یکی از مراتبِ ادراکیِ انسان نیست، به قول گادامر، آنچه هگل را ورای موقفِ ایدئالیسم قرار می‌دهد بطور خاصّ، مفهومِ عقل است که از محدودة سوبژکتیویتة خویش، تعالی یافته و خود را چونان روح باز می‌شناسد و بعنوان بنیادِ اوّلین بخشِ پدیدارشناسی یعنی آگاهی، مفروض است. بازشناسی و تشخیصِ این مفهوم حتّی امروز بیش از درکِ ماست.»

ادامه دارد… .