مقاله

مقالات موضوع سیاست خارجی را اینجا می‌توانید بخوانید.

ترامپیسم

ترامپیسم، مدل جدید پوپولیسم امریکایی

| ترامپیسم اگرچه ریشه در دیدگاه ها و نظرات ترامپ دارد ولی در واقع آمیزه‌ای از لیبرالیسم آمریکای قرن بیست و یکم و فاشیسم اروپای قرن بیستم است.

ایده‌ها، رفتارها و اظهار نظرهای دونالد ترامپ رئیس جمهور ایالات متحده خاص و متفاوت از اسلاف خود و هم چنین هم نوعانش در جهان است. بسیاری از تحلیلگران این رفتار و طرز فکرِ وی را تحت عنوان واژه جدید «ترامپیسم» یا همان ترامپ گرایی نام گذاری کرده اند. اقدامات ترامپ در حوزه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی با آنکه بسیار به محافظه‌کاری نزدیک است اما تفاوت‌هایی با آن دارد؛ زیرا در بسیاری از موارد او ترکیبی از سیاست‌ها را به نمایش گذاشته و بر همین مبنا این باور به‌وجود آمده که ترامپ نماد پوپولیسم، ملی‌گرایی و مخالفت با تجارت آزاد و نهادهای بین‌المللی است.

ترامپیسم اگرچه ریشه در دیدگاه ها و نظرات ترامپ دارد ولی در واقع آمیزه‌ای از لیبرالیسم آمریکای قرن بیست و یکم و فاشیسم اروپای قرن بیستم است. ترامپیسم چند مولفه و ویژگی اصلی دارد که در این مطلب قصد داریم به بررسی آن ها بپردازیم.

یک) سلبریتی بودن (مشهور بودن)

یکی از مولف‌ های ترامپیسم، رفتارهای سلبریتی‌گونه است. دونالد ترامپ در واقع به گونه ای رفتار می‌کند که گویی نقش ریاست جمهوری را بر اساس یک فیلم نامه بازی می‌کند. او رفتارهایی از خود بروز می‌دهد که ستارگان سینما از خود نشان می‌دهند. ترامپ همانند  سلبریتی ها علاقه دارد که همیشه در رسانه‌ها خبر ساز باشد. این اقدام ترامپ باعث می‌شود که شهروندان آمریکایی او را فردی بدانند که از قید سیاست رها شده و به دنبال آمال و آرزوهای خود است. بسیاری از تحلیل گران این مسئله را یکی از عوامل پیروزی او در انتخابات 2016 عنوان کرده اند زیرا ترامپ با این گونه از رفتار توانست از طریق تغییرِ فرهنگِ رفتار سیاسی به فرهنگ رفتار سلبریتی، آرای کسانی که از سیاست‌ها و رفتارهای متعارف دل زده شده بودند را به دست بیاورد.

دو) بومی‌گرایی

دونالد ترامپ جزو افرادی محسوب می‌شود که برای مهاجران آمریکا ارزشی قائل نیست. او در واقع یک بومی‌گراست. بومی‌گرا به این معنی که از نظر او کسانی که نژاد و ریشه شان به بومیان اولیه آمریکا که از اروپا به آنجا مهاجرت کرده اند، برمی‌گردد صاحبان اصلی آمریکا هستند. طی نظر سنجی‌های مختلف نیز ثابت شده است بیش از 60 درصد از حامیان ترامپ از همین افراد هستند. ترامپ معتقد است مهاجرات به آمریکا باید محدود باشد تا بتوان بار دیگر قدرت آمریکا را احیا کرد. ساخت دیوار مرزی با مکزیک برای جلوگیری از ورود مهاجرین و سیاست‌های سختگیرانه در قابل مسلمانان در همین مقوله می‌گنجد.

 

شاید بتوان این منطق را این گونه فرمول بندی کرد: پیش بینی ناپذیر و تهاجمی ‌باش، به هرج و مرج دامن بزن، منطق را فراموش کن، عرف ها را بشکن، اغراق آمیز جلوه کن و اهداف بزرگ را به نمایش بگذار و درست در لحظه ای که هیچ کس انتظار ندارد مصالحه کن و جلوه ای انعطاف پذیر از خود به نمایش بگذار.

 

سه ) پوپولیسم (عوام گرایی)

دونالد ترامپ از همان ابتدا که به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری حزب جمهوری خواه مطرح شد در برنامه تبلیغاتی و مناظره هایش  سیاست های عوام گرایانه را دنبال کرد. ترامپ سعی کرد از طریق هیجان و حرارت بخشیدن به سخنانش خود را در مقابلِ طرف مقابل «حق» جلوه دهد. او نیز همانند اکثر پوپولیست‌ها تلاش کرد خود را نماینده عامه مردم معرفی نماید. اگرچه نوع عوام گرایی ترامپ با پوپولیسم قرن 20 متفاوت است اما در واقع رفتارهای او نشانگر رفتارهای یک رهبر پوپولیست است.

در این راستا او آشکارا به بسیاری از گروه‌های سیاسی و افراد حمله و آن‌ها را توطئه گر معرفی کرد، ترامپ به حامیان نامزدهای انتخاباتی احزاب سوم امریکا نیز مثل راس پروت و جوزف مک کارتی حمله کرد و برای آن‌ها ابراز تاسف کرد. لفاظی‌ها و سخنان ناشایستی که او در مقابل رقبا و مخالفینش به زبان می‌آورد نمونه ای از عوام‌گرایی‌های اوست. گذشته از این موارد ترامپ در مقابل شعار جنبش سیاهان که شعار« زندگی سیاهان مهم است» شعار «زندگی همه مردم آمریکا مهم است» را مطرح کرد تا بتواند حامیان بیشتری را جلب نماید. این اقدام نمونه آشکار تلاش ترامپ برای گرایش عوام به او بوده است. در مجموع می‌توان گفت پوپولیسمِ جدید ترامپ آمیزه‌ای از وطن پرستی افراطی، ملی گرایی اقتصادی، تعهدی سست به طبقه متوسط و سیاست خارجی تهاجمی ‌ولی محدودِ او است.

چهار) هرج‌ومرج‌طلبی

رئیس جمهور آمریکا فردی است که تار و پود وجودش عمیقا ساختاری هرج و مرج گونه دارند. این هرج‌ومرج‌طلبی در وجود ترامپ، به وضوح خود را در کنش ها و رفتارهای سیاسی وی نشان می‌دهد. به عنوان مثال، وی پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال 2016 و هنگامی‌که با نخست وزیر استرالیا در حال گفتگوی تلفنی بود، گوشی تلفن را بدون انجام آداب سیاسی و احترام دیپلماتیک قطع کرد. وی در جریان نشست گروه کشورهای صنعتی نیز توافقی را امضا کرد اما در هواپیما و زمانی که به آمریکا باز می‌گشت امضای خود را پس گرفت.

از زمان قدرت گیری ترامپ در آمریکا، وی ایالات متحده را از پیمان ها و عضویت در سازمان های مختلفی بیرون کشیده است که از آن جمله می‌توان به یونسکو، معاهده تغییرات آب و هوایی پاریس و معاهده هسته ای با ایران (برجام) اشاره کرد. او همچنین بارها و بارها تهدید کرده که از پیمان‌هایی مثل نفتا و معاهده موشک های میان برد و کوتاه برد هسته ای با روسیه نیز خارج خواهد شد. ترامپ جنگ تجاری گسترده ای را با چین، روسیه، و اتحادیه اروپا به راه انداخته است و موجب نوعی آشفتگی و هرج و مرج در سازوکار مالی و اقتصادی جهان شده است.

نمونه‌های این دست رفتارهای ترامپ بسیار زیاد است و اینگونه به نظر می‌رسد که منطقی خاص، رفتارهای هرج و مرج گونه ترامپ را راهبری می‌کند. شاید بتوان این منطق را این گونه فرمول بندی کرد: پیش بینی ناپذیر و تهاجمی ‌باش، به هرج و مرج دامن بزن، منطق را فراموش کن، عرف ها را بشکن، اغراق آمیز جلوه کن و اهداف بزرگ را به نمایش بگذار و درست در لحظه ای که هیچ کس انتظار ندارد مصالحه کن و جلوه ای انعطاف پذیر از خود به نمایش بگذار.

جمع بندی

ترامپیسم مجموعه این دیدگاه‌ها و عملکردهای رئیس‌جمهور آمریکاست و کارشناسان معتقدند این رویه‌ها و دیدگاه‌ها پس از او ادامه پیدا خواهد کرد؛ زیرا احزاب سنتی و نماینده‌های آنان طی سال های اخیر نتوانسته‌اند به نیازهای بخش‌های بزرگی از مردم پاسخ مناسب دهند. البته تردیدی نیز وجود ندارد که سیاست‌های ترامپ تبعات بسیار منفی برای اقتصاد آمریکا و جهان خواهد داشت. به نظر می‌رسد بسیاری از اقداماتی که ترامپ انجام می‌دهد بر خلاف آن چه که بسیاری از تحلیل گران و مردم فکر می‌کنند کاملا آگاهانه و با برنامه ریزی از پیش تعیین شده است. ترامپیسم باعث شده است که پیش بینی رفتار سیاسی مردم آمریکا برای انتخابات‌های آینده بسیار سخت و دشوار باشد.

دینداری در امریکا

دولت امریکا دیندار می‌شود

| به نظر می‌رسد که استفاده از عبارات مذهبی در آمریکا تا حد زیادی به دلایل سیاسی بوده است. شاید آبراهام لینکلن حدوداً یک قرن قبل از اینکه کنگره ما به خدا اعتقاد داریم را به عنوان شعار ملی تصویب کند، ماهیت چنین اقداماتی را دریافته بود.

در فوریه سال 1955 میلادی، دوایت آیزنهاور در افتتاحیه طرحی به نام‌ «بازگشت به خدا»1 در جمع ارتشیان آمریکا، چنین بیان می‌دارد:

«بدون خدا، هیچ شکلی از دولت و سبک زندگی آمریکایی نمی‌توانست به وجود آید. پذیرش وجود برتر، اولین و مهم‌ترین تجلی آمریکانیزم2 است.»

اِنسون استوکس3، مورخ آمریکایی، در کتاب خویش به نام کلیسا و دولت در ایالات متحده، این سخنرانی و حوادثی را که پس از آن رخ داد، نتیجه مستقیم بحرانی که جامعه در آن قرار داشت می‌داند و گواهی بر این می‌داند که احساسات آن ملت می‌بایست از طریق روحیه دینی تقویت می‌شد. نباید چنین برداشتی را، یک فهم و تفسیر شخصی تلقی کرد؛ چراکه چنین ضرورتی به طرز صریحی از جانب سیاست‌مداران آمریکا ابراز می‌شد. اما چنین ضرورتی از کجا نشأت می‌گرفت؟ اندکی دقت به تاریخ درج شده در سطر نخست تا حد زیادی پاسخ این پرسش را مشخص خواهد کرد. بله، همانگونه که پیداست چنین رخدادها و تحولاتی در نقطه اوج جنگ سرد به وقوع پیوسته‌اند.

اقدامات دولت برای تقویت روحیه دینی

در بحبوحه جنگ سرد و بین سال‌های 1955 تا 1957، دولت آمریکا اقداماتی را برای تزریق روحیه دینی به ملت خویش انجام داد. اعلام رسمی روز ملی دعا4 (اولین پنج شنبه ماه مه)، اضافه کردن عبارت «تحت لوای خداوند»  به سوگند وفاداری به پرچم و نهایتاً و مهم‌تر از همه درج عبارت «ما به خدا اعتقاد داریم» روی سکه و پول رایج کشور در سال 1956 و اعلام عبارت فوق به‌عنوان شعار ملی ایالات متحده در سال بعد از جمله چنین اقداماتی بود. اما درج این عبارات چه کمکی به ملت آمریکا که در حال مبارزه با کمونیسمی که هر روز در حال گسترش بود می‌کرد؟! سخنان آیزنهاور دراین‌باره کاملاً روشن کننده موضوع خواهد بود: «پدران بنیانگذار این نکته را پذیرفته بودند که حقوق انسان‌ها نشأت گرفته از اراده الهی است و به همین دلیل در اعلامیه استقلال بیان داشتند که هدف دولت تضمین حقوق انسان‌هاست.» در مقابل چنین کشوری، به عقیده وی، دولتی قرار داشت که معتقد بود: «حقوق مردم توسط حکومت به آن‌ها اعطا شده و به همین دلیل نیز  به راحتی –و ضرورتاً- توسط دولت می‌توان آن‌ها را از حقوقشان محروم کرد.» در ادامه اشاره خواهیم کرد که در جهان آمریکایی نیز در مواردی دولت حقوق و آزادی‌های افراد را نقض نموده است؛ خصوصاً در ارتباط با حقوق مندرج در قانون اساسی درباره منع حمایت از دین یا عقیده خاص.

ما به خدا اعتقاد داریم ( We Trust In God)

دونالد ترامپ در هشتم فوریه 2019 در مراسم صبحانه دعای ملی، ملت آمریکا را  «ملت مؤمنان»5 خواند. وی در ادمه بیان کرد که درج عبارت ما به خدا اعتقاد داریم روی پول رایج کشور، نشان داهنده سبک و روش خاص آمریکایی برای بیان این نکته است که: «ایمان و خانواده، و نه حکومت و بوروکراسی، نقطه ثقل زندگی آمریکایی‌ها هستند.»  اما سخن از خداوند و ایمان و به خصوص عبارت ما به خدا اعتقاد داریم نه تنها به 63 سال قبل و تصویب قانون درباره درج عبارت «ما به خدا اعتقاد داریم» بر روی پول ملی و اعلام آن به‌‌عنوان شعار ملی، بلکه به قرن هفدهم و دوران مستعمرگی باز می‌گردد. در سال 1694 کارولینا بر روی سکه‌های خویش عبارت « خداوند کارولینا و اربابان مالک را حفظ نماید» را درج کرد؛ سایر ایالات نیز به تقلید از کارولینا اقداماتی از این دست را انجام دادند. اما نخستین مباحث جدی در این‌باره پس از استقلال در سال 1861 و در سال‌های آغازین جنگ‌های داخلی طرح شد. در آن سال‌ با درج چنین عباراتی روی سکه‌‌های پول با هدف اینکه «شمالی‌ها را دربرابر جنوبی‌ها تحت پوشش نوعی حمایت الهی قرار دهند»، توسط کنگره موافقت شد.

در سال‌های ریاست جمهوری تئودور روزولت، درج هرگونه عبارت مذهبی بر روی سکه‌ها ممنوع شد. در سال 1908 پس از خواست وی به جمع‌آوری انجیل‌ها در مدارس، روزنامه New York Sun  شعری را در حمایت از وی منتشر می‌نماید:

«ما به خدا اعتقاد داریم!

[اما] روی سکه‌هایمان!

خداوند مورد نیاز این ملت نیست

ما یک سیستم اداری شکوهمند داریم

و او برای تمامی نسل‌ها کافی است…

تدی ما…»

 

به‌ هر روی طرح دوباره چنین مباحثی تا شروع جنگ سرد به حالت تعلیق درآمد و در آن سال‌ها دوباره بازگشت به معنویات ضرورت می‌یابد! جالب اینکه سیاست‌مداران آمریکایی به صراحت هدف خویش را از طرح چنین مباحثی بیان می‌داشتند. چارلز بنت6 نماینده فلوریدا در مجلس نمایندگان در سال 1957 و در زمان تصویب قانون مربوط به تغییر شعار ملی، در نطقی مشهور بیان می‌کند : «در این روزها که کمونیسم امپریالیست و ماتریالست در پی حمله و نابودی آزادی است، ما باید به دنبال راه‌هایی برای تقویت بنیان‌های آزادی خویش باشیم… هیچ ملتی نمی‌تواند قوی باشد جز [در سایه] قدرت خداوند و امن باشد جز در پناه امنیت او.»

 

به نظر می‌رسد که استفاده از عبارات مذهبی در آمریکا تا حد زیادی به دلایل سیاسی بوده است.  بد نیست که اشاره‌ای به رأی دیوان در پرونده Lynch v. DonneU داشته باشیم؛ در این پرونده دیوان اذعان می‌دارد که استفاده از چنین عباراتی برای مواجهه با بحران‌هایی است که بر اساس فرهنگ عادی ما قابل حل نیست و نیاز به تزریق روحیه و الهام بخشیدن وجود دارد. شاید آبراهام لینکلن حدوداً یک قرن قبل از اینکه کنگره ما به خدا اعتقاد داریم را به عنوان شعار ملی تصویب کند، ماهیت چنین اقداماتی را دریافته بود.

 

معنویت‌گرایی تضییع کننده حقوق؟

شاید کمتر کسی از اصل جدایی کلیسا از دولت در نظام سیاسی آمریکا بی‌اطلاع باشد؛ به راستی در چنین نظامی درج چنین عباراتی بر روی پول رایج کشور و انتخاب آن به‌عنوان شعار ملی چه توجیه حقوقی و قانونی دارد؟ نکته جالب اینکه، بر اساس اصلاحیه نخست قانون اساسی آمریکا : «کنگره در خصوص ایجاد مذهب، یا منع پیروی آزادانه از آن یا محدود ساختن آزادی بیان یا مطبوعات یا حق مردم برای برپایی اجتماعات آرام و دادخواهی از حکومت برای جبران خسارت، هیچ قانونی وضع نمی‌کند.»

تا کنون دعاوی متعددی در دیوان عالی آمریکا با ادعای نقض متمم نخست قانون اساسی طرح شده است؛  دعوای طرح شده توسط مایکل نیودو7  درباره درج عبارت ما به خدا اعتقاد داریم روی دلار، آخرین مورد از این دسته دعاوی است. هرچند در این مورد دیوان عالی صرفاً دعوا را رد کرده و هیچ نظری نداده است اما رویه سابق این نهاد مؤید عدم وجود یک انسجام عقیده در خصوص انطباق چنین اعمالی و به خصوص درج عبارت ما به خدا اعتقاد داریم بر روی دلار است. دیوان برای توجیه عدم مغایرت ( و نه مطابقت) درج عبارت فوق با قانون اساسی، با استناد به تفاسیری ظاهراً سکولار، بین مواردی که ابراز اعتقاد به خدا ناشی از عرف بوده از مواردی که ابراز اعتقادات دینی، ناشی از تصمیمات جدید است تفاوت قائل شده است.

مورد اول به گفته دیوان، صرفاً ناشی از تشریفات و تهی از هرگونه جنبه قوی دینی است، مانند عبارت آخر سوگند ریاست جمهوری (خداوندا مرا یاری کن) و بیانیه آغازین تمامی دادگاه‌ها ( خداوندا این دادگاه را در پناه خویش حفظ کن) اما مورد دوم، درواقع نوعی ابداع است (مثلاً الزام خواندن انجیل و دعا در آغاز ساعات کار روزانه مدارس) و صرفاً مورد دوم را خلاف قانون اساسی اعلام کرده است. در پرونده Abington Township v. Schempp با تفکیک بین اعمال تشریفاتی که توسط افراد بالغ اداره می‌شوند و فعالیت‌های سازمان‌یافته‌ی دولتی برای تلقین دینداری به کودکانی که هنوز اعتقادات دینی منسجمی در آن‌ها شکل نگرفته، صرفاً حالت دوم را خلاف قانون اساسی بیان داشته است.

در پرونده Wooley v. Maynard دیوان عالی درج عبارت ما به خدا اعتقاد داریم بر روی پلاک خودروها را خلاف قانون اساسی علام کرده است؛ در همان پرونده دیوان با مقایسه درج عبارت فوق روی پلاک خودروها و سکه و پول رایج، بیان می‌کند که: « درج عبارت ما به خدا اعتقاد داریم روی پول که دائما دست به دست می‌شود، به نحو قابل توجهی با وضعیت درج آن روی پلاک خودروها که به طور مستقیم نشان دهنده مالک آن است تفاوت دارد… . پول معمولاً در جیب یا کیف پول حمل می‌شود و فرد حامل آن ملزم به تبلیغ محتوای آن نیست… . اینکه یک فرد آتئیست پولی را که روی آن عبارت ما به خدا اعتقاد داریم حمل می‌کند، به هیچ وجه مؤید اعتقاد آن فرد به خدا نیست…».  به نظر می‌رسد که دیوان عالی از ارائه استدلالی قوی مبنی بر عدم مغایرت عبارت مورد نظر با قانون اساسی عاجز مانده است.

به نظر می‌رسد که استفاده از عبارات مذهبی در آمریکا تا حد زیادی به دلایل سیاسی بوده است.  بد نیست که اشاره‌ای به رأی دیوان در پرونده Lynch v. DonneU داشته باشیم؛ در این پرونده دیوان اذعان می‌دارد که استفاده از چنین عباراتی برای مواجهه با بحران‌هایی است که بر اساس فرهنگ عادی ما قابل حل نیست و نیاز به تزریق روحیه و الهام بخشیدن وجود دارد. شاید آبراهام لینکلن حدوداً یک قرن قبل از اینکه کنگره ما به خدا اعتقاد داریم را به عنوان شعار ملی تصویب کند، ماهیت چنین اقداماتی را دریافته بود. وی که رئیس جمهور ایالات متحده در دوران جنگ‌های داخلی بود، پس از تصمیم کنگره به درج عبارت مورد نظر بر روی سکه‌ها، بیان داشت که:

«هر دو یک انجیل را می‌خوانند و یک خدا را ستایش می‌کنند و هر یک خدای از خدای خویش، علیه دیگری استمداد می‌طلبند… دعای هر دو نمی‌توانست مستجاب شود و به همین علت هیچ یک به صورت کامل به خواسته‌هایشان نرسیدند.»

1Return to God

2 Americanism

3 Anson Phelps Stokes

4 National Day of Prayer

5 Nation of Believers

6 Charles E. Bennett

7 Michael Newdow

استقلال سیاسی

دشمن‌داری؛ امکان استقلال سیاسی

| ملتی که از تعیین دوست و دشمن خود به بهانه «صلح با همگان» دست کشد، امکان واقعی جنگ را از میان نبرده‌است، بلکه صرفا از حضور جدی خود در صحنه سیاست صرف نظر کرده.

کسانی که از جنگ می‌هراسند، از به زبان آوردن کلمه «دشمن» ابا می‌کنند. زیرا واژه دشمن، به خودی‌خود جنگ را چونان واقعیتی ممکن در نظر می‌گیرد. اینان برای آنکه به گفتار خود مشروعیتی ببخشند، از «سیاست» سخن می‌گویند؛ به این معنا که «نباید با دشمنان جنگید»، بلکه «باید با آنان سیاست‌ورزی کرد». حال آنکه «جنگ» و «سیاست» ، هر دو به یک بُن و اساس برمی‌گردند و آن نقطه ، نقطه دشمن‌داری و دوست‌داری است. کسانی که جنگ را در مقابل سیاست قرار می‌دهند، ملتفت این واقعیت نیستند که تنها در جهانی که جنگ ممکن است، سیاست امکان می‌یابد.

سیاست از یک درک اساسی نشات می‌گیرد، و آن اینکه انسان باید سررشته امور را به دست گیرد و امور را اداره کند. اگر چیزها به حال خود رها شوند ، هر چه باشند و حتی سخت و استواراند «دود می‌شوند و به هوا می‌روند». زندگی عادی اگر درست اداره نشود، می‌تواند به وضعی استثنائی منجر شود. از آنجایی که وضع استثنائی، وضع بی‌قانونی و هرج و مرج، و در یک کلام «جنگ» ممکن است، سیاست هم امکان و ضرورت می‌یابد.

آنانی که فاقد این درک اساسی از سیاست‌اند، جنگ را مقابل سیاست قرار می‌دهند و از این رو تاکید مداوم سیاستمدار بر «دشمن» برای اینان قابل فهم نیست. تصور آنان چنین است که باید ادبیات دشمن‌داری را کنار گذاشت و سیاست ورزید و مدام سخن از دشمن نباید گفت… ؛ درحالی که در جهان بدون دشمن، امکان جنگ مرتفع می‌شود، و در چنین جهانی دیگر نیازی به سیاست‌ورزی نیست. فرمانده متفکر نظامیان پروس؛ کلاوزویتس با اشعار به همین حقیقت به آن شعار معروفش رسید که «جنگ ادامه سیاست است» و کارل اشمیت در اثر فاخر خود با نام نظریه پارتیزان توضیح داده‌است که چطور عکس این جمله نیز صحیح است، بدین معنا جوهر سیاست در جنگ و جوهر جنگ در سیاست همواره حاضر است .

آنچه گفته شد بدین معنا نیست که باید از «دشمن» سخن گفت تا سیاست قدرتمند شود. بل با این مقدمه باید در این مطلب تامل کرد که اگر سیاست در جهان جاری است، پس در جهان دوستی و دشمنیِ واقعی حضور دارد. اگر سیاست در جهان، واقعی است پس جنگ هم یک امکان واقعی است، و نه شعار یا فرضی واهی. دولت‌ها به میزان وجود این فهم سیاسی در خود، می‌توانند در جهان سیاست نقش ایفا کنند.

ملتی که از تعیین دوست و دشمن خود به بهانه «صلح با همگان» دست کشد، امکان واقعی جنگ را از میان نبرده‌است، بلکه صرفا از حضور جدی خود در صحنه سیاست صرف نظر کرده. بدون او نیز جنگ و سیاست برپا است، او تنها بجای اینکه خود دوست و دشمنِ خود و نقطه نزاعِ خود را تعیین کند، به دیگر دولت‌ها اجازه داده است تا برای او دوست و دشمنی تعیین کنند. بر اساس همین حقیقت اشمیت در معروف‌ترین اثر خود یعنی مفهوم امرسیاسی اینگونه می‌نویسد: « اگر مردمی، دیگر توان یا خواست حفاظت از خود را در سپهر سیاست نداشته باشند، سپهر سیاسی از میان نمی‌رود. [بلکه] تنها [آن] مردمان ضعیف محو می‌شوند. » این چیزی است که ما ایرانیان آن را تجربه کرده‌ایم. در عهد پهلوی گرچه ایران خود توان تعیین نزاع سیاسی در جهان را از دست داده بود و مثلا در جنگ جهانی اعلام بی‌طرفی کرد، نتوانست اثرات واقعی جنگ را هم لمس نکند، بلکه به‌جای آنکه خود تصمیمی بگیرد و با گفتار اصیل سیاسی اعلام موضع سیاسی کند، دیگر دولت‌ها برای او تصمیم گرفتند و شد آنچه شد. به حکّام پهلوی چنین دیکته شد که دشمنِ تو دول آلمان و ایتالیا است و دوستِ تو نیز متفقین‌اند، حال آنکه می‌دانیم اولین حاکم پهلوی بیشتر به آلمان‌ها میل داشت. بنابراین مادامی که سیاست برپاست، دوستی و دشمنیِ واقعی‌نیز برپاست.

این ملت است که تصمیم می‌گیرد دوست و دشمنش را خود و با نظر به ناموس و اساس خود تعیین کند، یا دیگران برای او تعیین تکلیف نمایند. « وقتی ملت، دیگر توان یا اراده بر ساختن تمایز دوست و دشمن را برای خود نداشته باشد، دیگر از وجود سیاسی خویش دست می‌کشد. اگر اجازه دهد که این تصمیم را دیگری بگیرد، از آن پس به لحاظ سیاسی آزاد نیست[یعنی وابسته است] و در نظام سیاسی دیگری جذب می‌شود. » چنانکه در همان دوره پهلوی دولت ایران به‌جای آنکه نقطه نزاعی برای خود تعیین کند و خود معین کند که چه کسی دوست او است و چه کسی دشمنِ او، همواره از دوستی و دشمنی که ایالات متحده برای او تعیین می‌کرد پیروی می‌نمود. و از همین جهت لقب «ژاندارم منطقه» برای ایران آن دوره لقبی برازنده بود، چه دولتی که خودش در نقطه تصمیم سیاسی نباشد، لاجرم مجری تصمیمات سیاسی دیگران خواهد بود و این مجری‌گری معمولا در لباس نظامی‌گری ظهور می‌کند.

 

ملتی که از تعیین دوست و دشمن خود به بهانه «صلح با همگان» دست کشد، امکان واقعی جنگ را از میان نبرده‌است، بلکه صرفا از حضور جدی خود در صحنه سیاست صرف نظر کرده. بدون او نیز جنگ و سیاست برپا است، او تنها بجای اینکه خود دوست و دشمنِ خود و نقطه نزاعِ خود را تعیین کند، به دیگر دولت‌ها اجازه داده است تا برای او دوست و دشمنی تعیین کنند. بر اساس همین حقیقت اشمیت در معروف‌ترین اثر خود یعنی مفهوم امرسیاسی اینگونه می‌نویسد: « اگر مردمی، دیگر توان یا خواست حفاظت از خود را در سپهر سیاست نداشته باشند، سپهر سیاسی از میان نمی‌رود. [بلکه] تنها [آن] مردمان ضعیف محو می‌شوند. » این چیزی است که ما ایرانیان آن را تجربه کرده‌ایم.

 

حمله ارتش شاهنشاهی به چریک‌های عمان در منطقه اظفار یکی از نمودهای عینی این حقیقت است، که تصمیم سیاسی نزد بازیگران اصلی سیاست گرفته می‌شد و آنان صحنه رزم و نقطه نزاع را تعیین می‌کردند، و فرد نظامی‌ که آن زمان دولت پهلوی بود، ‌تنها در آن میان صحنه‌گردانی می‌کرد. آنانی که به قدرت نظامی پهلوی در منطقه می‌بالند نمی‌فهمند که سازمان یا شخصیت نظامی اساسا دلالتی بر قدرت سیاسی ندارد؛ چرا که در نهایت اعلام صلح و جنگ، اعلام وضعیت عادی یا وضعیت اضطراری، مسبوق به تصمیم سیاسی سیاستمدار است. مادامی که سیاستمدار تصمیم نگرفته و اعلام جنگ ننموده، نظامی باید در اتاق خود بماند. سیاستمدار است که تصمیم می‌گیرد نظامی باید علیه چه کسی بجنگد؟ «جنگ راهبردها، تاکتیک‌ها، قواعد و نظرگاه خود را دارد، اما همه این دارای این پیش‌فرض هستند که از قبل تصمیم سیاسی درباره‌ی این که چه کسی دشمن است گرفته شده باشد. » و این تصمیمات در عصر پهلوی در خارج دولت ایران گرفته می‌شد.

بنا به آنچه پیش از این گفته شد، استقلال سیاسی یک ملت، به توان و اراده آن ملت بر تعیین دشمن و دوست خود باز می‌گردد. و ناتوانی ملت و دولت در تعیین محل نزاع خود با دشمنان، زمینه دخالت سیاسی از بیرون را فراهم می‌کند. توفیق تمامی جریانات سیاسی، از تاکید بر استقلال و طرح مستقل دوست و دشمن ناشی می‌شود. جریان‌های چپ با طرح طبقه بورژوا به عنوان دشمن مطلق خلق توانستند نیروی فراوان پارتیزان را در نیمی از جهان آن روز فعال کنند. بلوک غرب نیز همواره با طرح‌های ساختگی از «تروریسم، اسلام‌گرایی و…» به عنوان دشمن مردم سعی در تولید نیروهای سیاسی علیه جبهه مقابل داشته و دارد. در میان این دو طرح کلان، انقلاب اسلامی از ابتدا با شعار «نه شرقی، نه غربی» موضع مستقل خود را اعلام کرد. این موضع پیش از آنکه مصداق دشمن را تعیین کند، توضیح می‌دهد که انقلابیون نه از نظام دشمن‌دوست غرب پیروی می‌کنند و نه از نظام دشمن‌دوست شرق، بلکه تنها دوستی را دوست می‌دارند که خود آن را به عنوان دوست شناخته باشند، و تنها دشمنی را دشمن دارند که خود آن‌ را به عنوان دشمن شناخته باشند. شعار نه شرقی نه غربی به خودی خود تاکید بر تصمیم سیاسی مستقل ملی است. امام می‌دانست که حضور معنادار هر ملتی در سیاست، اولا مستلزم داشتن موضعی مستقل است، و این موضع مستقل ایجاب می‌کند که خود ملت دشمن و دوست خود را تعیین کند.

تاکیدات مکرر امام خمینی(ره) بر مسئله استقلال ناشی از درک اساسی ایشان از سیاست است. در واقع اصل تاکید امام در مبارزه خود، مسئله استقلال است، چه اساسا درک سیاسی تمامی علمای شیعه همین مطلب بوده است،«مذهب علما استقلال است. »( و ایشان مبانی فقهی این مطلب را در کتاب ولایت فقیه خود ذیل قاعده نفی سبیل طرح و بحث کرده‌اند.).

 

انقلاب اسلامی از ابتدا با شعار «نه شرقی، نه غربی» موضع مستقل خود را اعلام کرد. این موضع پیش از آنکه مصداق دشمن را تعیین کند، توضیح می‌دهد که انقلابیون نه از نظام دشمن‌دوست غرب پیروی می‌کنند و نه از نظام دشمن‌دوست شرق، بلکه تنها دوستی را دوست می‌دارند که خود آن را به عنوان دوست شناخته باشند، و تنها دشمنی را دشمن دارند که خود آن‌ را به عنوان دشمن شناخته باشند.

 

پیش از انقلاب در مصاحبه‌های مختلف امام با خبرنگاران، یکی از نقاطی که امام با قاطعیت اظهار نظر می‌کنند موضوع استقلال ملی است. ایشان در پاسخ به پرسش خبرنگاری که پرسیده بود آیا از مداخلات خارجی در حین انقلاب نمی‌ترسید، فرموده بودند: «خیر. ما با هر نوع دخالت خارجی به هر شکل در سرنوشت ملت‌های دیگر مخالفیم و با این دخالت‌ها مبارزه خواهیم کرد. » مخالفت امام با لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی و نامه ایشان به اسدالله علم، اعتراض ایشان به انقلاب سفید شاه ،همچنین مبارزه با کاپیتولاسیون و تقریبا تمامی موارد اعتراضات امام به حکومت پهلوی، همگی از سر مسئله استقلال است.

بنابراین استقلال، روح انقلاب خمینی بود. برای انقلابی که با چنین شعاری پاگرفته‌است، اولین دشمن، کسی است که بخواهد «موضع مستقل ملی» را به خطر اندازد. از این رو ، دخالت خارجی‌ صرف نظر از محتوا و موقعیت آن دخالت‌ اولین دشمن محسوب می‌شود. ماجرای تسخیر لانه جاسوسی را باید در ادامه آن درک اساسی از سیاست و این فهم از انقلاب طرح و بحث کرد. آمریکا به عنوان یک ابرقدرت مداخله‌گر قبلا توسط رهبران نهضت به مردم شناسانده شده بود. اقدامات مداخله‌گرانه آمریکا ماه‌های اول انقلاب و مخصوصا جاسوسی‌های مکرر آنان از رهبران نهضت مستقل مردم، ضرورت برخوردی جدی با آمریکا را نمایانده بود. روح استقلال‌طلبانه انقلاب چنین اقداماتی را تحمل نمی‌کرد. از این رو برای تثبیت هرچه بیشتر استقلال سیاسی کشور و انقلاب ، تسخیر مقر مداخله‌گران باید در دستور قرار می‌گرفت، کما اینکه قرار گرفت و تسخیر شد. امام این اقدام را انقلاب دوم خواند، و این بدین معنا است که در ماجرای تسخیر لانه جاسوسی، یکبار دیگر جوهره انقلاب احیاء شد، و انقلابیون دوباره بر استقلال ملی و مبارزه با مداخله گران تاکید کردند.

اکنون تاکید بر دشمن و دشمن‌داری ملت ایران، مفهوما و مصداقا ضامن استقلال سیاسی کشور و ایفای نقش اساسی ملت ایران در صحنه سیاست جهانی است. نباید به بهانه صلح، واقعیت دشمنی با ملت را نادیده گرفت. دشمن همانقدر واقعی است که سیاست واقعی است، و از این رو محافظه‌کاران در سیاست برکنار خواهند شد. «اگر مردمانی از آزمون‌ها و خطرهای نهفته در زیستن در سپهر سیاست حذر کنند، آنگاه مردمانی سربر می‌آورند که با محافظت از آن‌ها دربرابر دشمن خارجی ، تن به آزمون‌ها می‌دهند و اینچنین به حکمرانی سیاسی دست می‌یازند. »؛ زیرا سیاست عرصه مردانی است که دشمنی دشمن را واقعی می‌دانند و از این رو واقعاً و جداً سیاست می‌ورزند.

 

مجله تایم

تحلیل یا تحمیل؟ تایم چه چیزی را نادیده می‌گیرد؟

سیاست و اقتصاد | سیاست | سیاست خارجی

| نویسنده تایم، به طرزی مبتدیانه، اساسی‌ترین پرسش فکر غربی پیرامون علت دشمنی مردم ایران با آمریکا را، به مسئله‌ای روانشناسانه تغییر داده است.

فارغ از مواجهه‌ی عامه‌پسندانه‌ی بخشی از مردم و حتی برخی از نخبگان ایران با مطلب اخیر تایم، که وجهی از نمودش در کامنت‌های زیر پست اینستاگرامی این مجله‌، هویدا شد، آنچه مهم‌تر جلوه می‌کند، «بازنمایی» این مطلب در فضای بین‌المللی است. بازنمایی‌ها اما همیشه دارای کارکردی دوگانه‌اند، یا حقیقت را بی کم‌وکاست بیان می‌کنند، یا چنان دستخوش تغییرش می‌کنند که واژگون شود.

برای فهم بهترِ بازنمایی صورت گرفته از رهبر ایران، پرسش اولیه در مواجهه‌ با این مطلب، باید حول خاستگاه ذهن ادوارد فلسنتال، سردبیر یهودی مجله، مطرح شود. با توجه به تحولات بی‌سابقه‌ی ماه اخیر در خاورمیانه نظیر شکست نتانیاهو در انتخابات، عملیات زمینی و هوایی یمن علیه عربستان، بیعت علنی حوثی‌ها و حزب‌الله با رهبر انقلاب، سفر ناگهانی ظریف در حاشیه نشست G7 و…، طبیعی به نظر می‌رسد که افکار عمومی غرب، بیش از پیش درگیر مسائل خاورمیانه به طور عام و ایران به طور خاص شود. از آنجایی که لفظ ایران در اخبار، بماهو ایران، استعاره‌ای بی‌مصداق جلوه می‌کند، رسانه‌ها، هرطور که بخواهند این استعاره را به سرچشمه‌های گوناگونی متصل می‌کنند، به طور مثال برای آن تینیجر آمریکایی که در لابلای توییت‌هایش با عکس آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان صفحه‌ی اول مجله تایم مواجه می‌شود، تصویرش از ایران، به فرد در آن عکس محدود می‌شود، و این «محدودیت استعاری» شاید مهم‌ترین کاری است که رسانه‌ها به‌خصوص در بخش سیاست بین‌المللشان انجام می‌دهند.

این محدودیت اما، صرفا فرمی نیست، چرا که در گام بعدی به ارائه‌ی محتوایی منجر خواهد شد که فارغ از سنخ بازنمایی‌اش(حقیقت یا دروغ)، برای مای ساکن خاورمیانه اهمیت دارد؛ از چه جهت؟ از این سو که سرنوشت زندگی در خاورمیانه، از دوران استعمار به خواست مردم غیرخاورمیانه‌ای، رقم خورده است، مطالبه‌ای که برساخته‌ی بازنمایی‌های صاحبان قدرت و رسانه در غرب بوده است. این غیریت طمّاع، تمنای رسیدن به هویتی مستقل در خاورمیانه را، به خواستی بسیار پر هزینه تبدیل کرده است و دقیقا در همین نقطه‌ است که بازنمایی رهبر ایران برای افکار عمومی جهان، بر تکاپوی هویت‌طلبی ما، اثر خواهد گذاشت و یا به عبارت دیگر می‌توان اینطور گفت که ما ساکنین خاورمیانه، طعم واقعی استقلال را زمانی خواهیم چشید که فکر «دیگری» جواز تعیین سرنوشت ما را صادر نکند. با این تفاصیل شاید بشود تا حدودی، به جغرافیای ذهن آن حقوق خوانده‌ی دانشگاه هاروارد پیرامون انتخاب صفحه‌ی اول مجله‌اش رسید.

 

ما ساکنین خاورمیانه، طعم واقعی استقلال را زمانی خواهیم چشید که فکر «دیگری» جواز تعیین سرنوشت ما را صادر نکند. با این تفاصیل شاید بشود تا حدودی، به جغرافیای ذهن آن حقوق خوانده‌ی دانشگاه هاروارد پیرامون انتخاب صفحه‌ی اول مجله‌اش رسید.

 

حال که اهمیتِ روی جلد رفتن عکس آیت‌الله خامنه‌ای آشکار شد، جزئیاتی که نویسنده‌ی مطلب «جنگ آیت‌الله» ارائه می‌دهد، قابل بررسی است. کریم سجادپور که این‌روزها در توییتر به دلیل حمایتش از تشدید تحریم‌ها علیه ایران، به شدت مذمت می‌شود، در مطلب اخیرش  سعی کرده تا از جنبه‌هایی گوناگون، به بررسی شخصیت و عملکرد رهبر ایران بپردازد. وی به طرزی مبتدیانه، اساسی‌ترین پرسش فکر غربی پیرامون علت دشمنی مردم ایران با آمریکا را، به مسئله‌ای روانشناسانه تغییر داده است. او همواره به دنبال جا انداختن این ادبیات است که  دشمنی ایران، یک مسئله‌‌ی کاملا شخصی است و ریشه در  شکنجه‌‌های آیت‌الله خامنه‌ای توسط ساواک دارد؛ ادعایی که بیانگر ناتوانی نویسنده در فهم مفاهیمی چون «ایدئولوژی» و «تاریخ‌مندی» است. تاریخ دشمنی نخبگان وطن‌پرست ایران با آمریکا، دقیقا از زمان دخالت علنی دولت آمریکا در کودتای ٢٨ مرداد شروع، و با قوت گیری مجدد حزب توده، و جا افتادن ادبیات چپ در سنت روشنفکری، تبدیل به بخشی از هویت تاریخی روشنفکران ایرانی شده است. ادبیاتی که علاوه بر روشنفکران، توسط حرکت‌های مذهبی و به خصوص حرکت امام خمینی از سال ١٣۴٢ و با سخنرانی علیه کاپیتولاسیون، در میان بخش سنتی جامعه نیز فراگیر شد، تا جامعه‌ی سیاسیِ(طبقه متوسط مدرن و سنتی) ایران قبل از ۵٧ را سراسر ضدآمریکایی کند.

 

کریم سجادپور که این‌روزها در توییتر به دلیل حمایتش از تشدید تحریم‌ها علیه ایران، به شدت مذمت می‌شود، در مطلب اخیرش  سعی کرده تا از جنبه‌هایی گوناگون، به بررسی شخصیت و عملکرد رهبر ایران بپردازد. وی به طرزی مبتدیانه، اساسی‌ترین پرسش فکر غربی پیرامون علت دشمنی مردم ایران با آمریکا را، به مسئله‌ای روانشناسانه تغییر داده است. او همواره به دنبال جا انداختن این ادبیات است که  دشمنی ایران، یک مسئله‌‌ی کاملا شخصی است و ریشه در  شکنجه‌‌های آیت‌الله خامنه‌ای توسط ساواک دارد.

 

زایش انقلاب اسلامی را در  ایران نمی‌توان بدون فهم ایدئولوژی حاکم در آن زمان فهمید. ایدئولوژی انقلابی آن زمان دو وجه داشت، وجه ایجابی‌اش که در راستای شعارهایی چون صدور انقلاب مطرح می‌شد و وجه سلبی‌اش که نطفه‌اش در طول ٢۵ سال دشمنی با آمریکا بسته شده بود و مهم‌ترین جلوه‌‌اش تسخیر سفارت آمریکا بود.

روند دشمنی با آمریکا در میان جامعه‌ی سیاسی پس از دهه ۶٠  از جنبه‌ی تاریخی به دو دلیل، بسیار کند، سمبلیک و توخالی شد: جایگزینی ادبیات لیبرال به جای ادبیات چپ در میان روشنفکران و سرگرم قدرت شدن جریان مذهبی. این دشمنی اما از جهت ایدئولوژیک همواره به عنوان ادبیاتی زنده و پویا در فضای فرهنگی و سیاسی کشور مطرح بود. علت اصلی این پویایی را بیشتر  باید در انتقال این میراث ایدئولوژیک به نسل‌های جوان‌تر دهه شصتی و هفتادی، توسط رهبر انقلاب به عنوان مهم‌ترین و اثرگذار‌ترین مبشر ایدئولوژی انقلابی جستجو کرد. اما نکته‌ی بسیار مهم  این است که اگر در روزگار دهه شصت دشمنی آمریکا، وجه سلبی ایدئولوژی انقلابی را شامل می‌شد، امروز این دشمنی به وجه ایجابی‌اش بر‌می‌گردد. اگر آن زمان مهم‌ترین جلوه‌ی دشمنی با آمریکا تسخیر سفارت چندهزارمتری آمریکا در تهران بود، امروز مهمترین وجهش گسترش نفوذ منطقه‌ای ایران است. تفاوت دو مصداق مذکور، این گزاره را به ذهن متبادر می‌کند که اگر روزی آمریکا به دنبال براندازی نظام، با ابزار‌هایی چون کودتا، ترور و… بود، امروز به دنبال توافق با ایران، بر سر توقف نفوذ منطقه‌ای و استراتژیکش است.

این تفاوت درست در شرایطی خودش را نمایان می‌کند که غرب درگیرِ بحران، شاهد دیدن خاورمیانه‌ای است که مستقل‌تر از همیشه در جست‌وجوی هویت خویش است(حال به اعتراض یا مدارا). از شواهد اینطور برداشت می‌شود که آن بحران و این استقلال‌طلبی، اگر وارونه روایت نشود، شرش گریبان‌گیر خود غرب خواهد شد. این حرف به معنای این نیست که غرب سراسر پیرو مکتب انقلاب اسلامی شود، اما زنگ خطر برای غرب آنجا است که افکار عمومی غرب، به همان انگاره‌ای برسد که فوکو از نزدیک لمسش کرد: «انقلاب اسلامی روح یک جهان بی‌روح است.» انگاره‌ای که اگرچه فوکو را مسلمان نکرد، اما متحول کرد و ادوارد فلسنتال دقیقا همین نکته را فهمیده که حقیقت را اینچنین وارونه می‌نمایاند.

مداخله بشردوستانه

ابرقدرت عزیز، لطفا تحریمشان کنید!

سیاست و اقتصاد | سیاست | سیاست خارجی

| در عمل در اکثر موارد، تحریم، فشار و در نهایت مداخله‌ی نظامی به خصوص با اهداف حقوق بشری، اثر معکوس می‌گذارد و در واقع با معامله کردن رنج انسان‌ها خیری نیز نصیب آنها نمی‌شود.

این روزها که برخی فعالان ایرانی در صحن پارلمان‌ها و اتاق‌های ملاقات از مقامات کشورهای خارجی، مطالبه‌ی «نقش آفرینی فعالانه در توسعه‌ی تحریم‌ها»  و یا حتی گاهی «همراهی با سیاست‌های جنگ طلبانه آمریکا» را دارند، از مسئولیت حقوق بشری کشورها در قبال مردم ایران سخن می‌گویند. علی الظاهر اینطور به نظر می‌رسد که گویا کشورهای غربی رسالتی اخلاقی برای نجات مردم ایران از دست حکومتشان دارند و این فعالان در حال بیدار کردن وجدان انسان دوستانه آنان هستند. اما ارائه چنین تصویری از مسئله شدیدا مخدوش است.

با آغاز قرن بیست و یکم، کمیسیون بین المللی مداخله و استقلال کشورها یا ICISS در سازمان ملل و با هدف توسعه‌ی ادبیات «مداخله‌ی انسان‌‌دوستانه» شروع به فعالیت کرد و یک سال و چند ماه بعد و در اوج شرایط ایجاد شده پس از حوادث یازده سپتامبر گزارشی را تقدیم سازمان ملل کرد. عنوان این گزارش «مسئولیت محافظت» بود. اصطلاحی که اشاره به آن داشت که کشورها حتی در قبال شهروندان سایر کشورها درهنگامی که دچار فجایع حقوق بشری می‌شوند مسئولیت دارند. البته استدلال‌‌هایی مشابه مداخله‌ی انسان دوستانه که کشورهای اروپایی و آمریکا برای توجیه مداخلات نظامی‌شان بدان متوسل می‌شدند با سابقه‌تر از ابتدای قرن بیست و یکم است اما این اصطلاح تازه تر، زهر مداخله گری در کشورهای مستقل و همچنین ابهام در چگونگی ممکن بودن ذاتی یک مداخله‌ی انسان دوستانه را کم می‌کرد. همچنین آن را مسئولیتی اخلاقی، جهانی و عمومی جلوه می‌داد و لذا می‌توانست روحی تازه به این بحث در ادبیات بین المللی ببخشد.

اما این مسئولیت اخلاقی برای نجات مردم دیگر کشورها در برابر جنایت‌های حقوق‌بشری علی رغم آنکه به نظر می‌رسد می‌تواند به جلوگیری از جنایاتی مثل قتل عام‌های گسترده کمک کند در عالم واقع به شکلی وارونه عمل می‌کند.

در دفاع از دخالت خارجی معمولا استدلال آن است که در مواجهه با یک دولت اقتدارگرا محدود کردن منابع و دسترسی‌های افراد موثر در حاکمیت می تواند به نفع ایجاد تغییرات سیاسی عمل کند و اثر تغییرات سیاسی‌ای که در نتیجه آن ایجاد می‌شود به رنجی که مردم در نتیجه آن متحمل می‌شوند می‌چربد.

می‌توان پرسید که چرا محوریت ادبیات بحث در رابطه با دخالت کشورهای خارجی با اهداف حقوق بشری، اساسا با تصویری استعماری همراه است که قدرتهای بزرگ جهانی را منجی و مردم کشورهای دیگر را موجوداتی محتاج نجات‌داده‌شدن توسط آنها تصویر می‌کند؟ چرا محوریت بحث حول کسانی که جنگ بر روی زندگی شان اثر می‌گذارد نیست و بررسی ابعاد رنج و فشاری که مردم عادی در اثر این تحریم‌ها و یا حتی مداخلات نظامی باید پرداخت کنند در ارزیابی های ثانویه مورد توجه قرار می‌گیرند؟ در واقع استدلال فایده گرایانه‌ی فوق، رنج انسانی را وجه‌المعامله می‌کند.

پژوهش‌های متعددی در رابطه با اثرگذاری تحریم‌ها و مداخله‌های نظامی که با عناوین حقوق بشری و انسان دوستانه صورت گرفته‌‌اند انجام شده است. به عنوان مثال پکسن در دو مقاله‌ی خود در رابطه با تاثیر مداخله‌‌ی نظامی و تحریم‌های اقتصادی بر شاخص های حقوق بشری، اشاره می‌کند که تحریم‌های اقتصادی هم حتی در صورت هدف قرار دادن اشخاص و نهادهای مشخص، بیشتر به وضعیت اقتصادی مردم عادی آسیب می‌‌زنند تا آنها و از سوی دیگر نیز وضع تحریم‌های اقتصادی، احترام دولتها نسبت به حقوق بشر را کاهش می‌دهد و تعداد زندانیان سیاسی، موارد شکنجه و… به واسطه ایجاد شرایط فوق العاده افزایش می‌یابد. همچنین بررسی مداخلات نظامی نیز نشان از آن دارد که دخالت نظامی نیز باعث افزایش تعداد زندانیان سیاسی می‌‌گردد. نتایج مشابهی را می‌توان درکتابهای کورترایت و وایس نیز مشاهده کرد.

 

پژوهش‌های متعددی در رابطه با اثرگذاری تحریم‌ها و مداخله‌های نظامی که با عناوین حقوق بشری و انسان دوستانه صورت گرفته‌‌اند انجام شده است. به عنوان مثال پکسن در دو مقاله‌ی خود در رابطه با تاثیر مداخله‌‌ی نظامی و تحریم‌های اقتصادی بر شاخص های حقوق بشری، اشاره می‌کند که تحریم‌های اقتصادی هم حتی در صورت هدف قرار دادن اشخاص و نهادهای مشخص، بیشتر به وضعیت اقتصادی مردم عادی آسیب می‌‌زنند تا آنها و از سوی دیگر نیز وضع تحریم‌های اقتصادی، احترام دولتها نسبت به حقوق بشر را کاهش می‌دهد و تعداد زندانیان سیاسی، موارد شکنجه و… به واسطه ایجاد شرایط فوق العاده افزایش می‌یابد.

 

لذا به نظر می‌رسد که در عمل در اکثر موارد تحریم، فشار و در نهایت مداخله‌ی نظامی به خصوص با اهداف حقوق بشری اثر معکوس می‌گذارد و در واقع با معامله کردن رنج انسان‌ها خیری نیز نصیب آنها نمی‌شود. با این همه چرا کماکان تحریم‌های اقتصادی ادامه و مداخله‌های نظامی با اهداف حقوق بشری و انسان دوستانه به عنوان یک سیاست به کار گرفته می‌شود؟ و نکته‌ی جالب‌تر اینکه در برخی موارد واضح و روشنی از نقض حقوق بشر مثل فجایع یمن حمایتی از آنها صورت نمی‌گیرد. این انتخاب‌گری سوگیرانه که به نظر می رسد مبتنی بر منافع ملی هژمونهای جهانی در باب مداخله های بشردوستانه صورت می پذیرد سوال‌‌هایی جدی‌ را ایجاد می‌کند. در واقع احتمالا می‌توان گفت که با توجه به تاثیر مخرب تحریم‌ها و مداخلات نظامی بر حقوق بشر و اصرار مداوم قدرتهای جهانی به استفاده از این سیاستها، عرصه بین‌الملل، جهانی هابزی است که شعار مسئولیت‌پذیری برای محافظت از مردم دیگرها پوششی برای پنهان کردن ذات اقتدارگرایانه‌ و منفعت‌طلبانه‌ی قدرت است. گویا مداخله‌‌ی به اصطلاح انسان‌دوستانه ابزاری است در دست قدرتهای بزرگ برای ثمر نشاندن سیاست‌های مبتنی بر منافع‌شان و به قیمت بدتر شدن وضعیت حقوق بشر در کشورهای هدف.

حال بازگردیم به پرسش ابتدای بحث، اگر دخالت خارجی باعث محدود شدن حوزه عمل فعالان داخلی می‌گردد، باعث نقض بیشتر حقوق مردم می‌شود و تاثیر مثبتی هم بر تغییر رفتار حاکمیت ندارد با همه‌ی این اوصاف آیا ‌می‌توانیم دعوت از قدرت‌‌های جهانی برای افزایش فشار بر کشورها را خیرخواهانه تلقی کنیم؟

منابع:
Peksen, D. (2012). Does Foreign Military Intervention Help Human Rights Political Research Quarterly, 65(3), 558-571. Retrieved from
Weiss, Thomas G.; David Cortright, George A. Lopez & Larry Minear, eds, 1997. Political Gain and Civilian Pain: Humanitarian Impacts of Economic Sanctions. Lanham, MD: Rowman and Littlefield.
Cortright, David & George A. Lopez, 2000. ‘Learning from the Sanctions Decade’, Global Dialogue.
Peksen, D. (2009). Better or Worse? The Effect of Economic Sanctions on Human Rights. Journal of Peace Research, 46(1), 59-77.
Marks S. P. (1999). Economic sanctions as human rights violations: reconciling political and public health imperatives. American journal of public health, 89(10), 1509–1513.
https://www.iep.utm.edu/hum-mili/
جنگ ایران

جنگ با ایران؛ چه کسی ضرر می‌کند؟

سیاست و اقتصاد | سیاست | سیاست خارجی

| «جنگ با امریکا خیلی نزدیک است.» این پیامی است که هرازگاهی، از ماشین رسانه‌های داخلی و خارجی، به ذهن ایرانیان منتقل شده و در تاکسی و اتوبوس و بازار درباره‌اش صحبت می‌شود.

 

«جنگ با امریکا خیلی نزدیک است.» این پیامی است که هرازگاهی، از ماشین رسانه‌های داخلی و خارجی، به ذهن ایرانیان منتقل شده و در تاکسی و اتوبوس و بازار درباره‌اش صحبت می‌شود. در این نوشتار به چند نکته درباره جنگ ایران و آمریکا اشاره شده است:

 

یک. برخلاف آن‌ها، جنگ موقعیت سیاسی ایران را تحکیم می‌کند.

جنگ چندساعته اسرائیل در نوار غزه، ائتلاف پیروز در کابینه صهیونیستی را متلاشی کرد و رژیم اشغالگر قدس را به بحران سیاسی کشاند. ترامپ به سیاست‌های جنگ‌طلبانه اوباما تاخت و شروع جنگ جدید در خاورمیانه به معنای شکست قطعی او در انتخابات بعدی است. باتلاق جنگ با یمن برای امارات و سعودی، گزارش سازمان ملل در مورد مشارکت قطعی بن‌سلمان در قتل خاشاقچی و اعتراضات به نحوه عملکرد سلمان و پسرش، در کنار اولین ضربه غافلگیر کننده از سوی ایران، پایه‌های حکومت سعودی را به لرزه خواهد انداخت.

جنگ احتمالی با ایران، مردم را متحد خواهد کرد. این جمله‌ای است که همه روسای جمهور امریکا پس از انقلاب آن را بیان کرده‌اند. این به معنی درک و فهم آن‌ها از تأثیر شروع جنگ بر اتحاد و همبستگی ایرانی‌ها است. دولت ایران در میانه دومین دوره تصدی ریاست جمهوری است و هیچ گروه آلترناتیوی چه در داخل و چه در خارج برای جمهوری اسلامی ایران وجود ندارد. وقوع جنگ موقعیت سیاسی ایران را در منطقه و جهان نیز ارتقاء خواهد داد.

 

دو. جنگ نفت را گران می‌کند.

شروع هرگونه درگیری در منطقه خلیج‌فارس و دریای عمان، قیمت جهانی نفت را افزایش خواهد داد. در کمترین پیش‌بینی‌ها، با شروع جنگ این قیمت به مرز 300 دلار خواهد رسید. البته راه‌های فروش و انتقال نفت‌کش‌های دشمن برای ما مشخص است؛ آنچه مشخص نیست مسیرهای فروش و انتقال نفت ایران است. به‌هرحال دست‌کم بیست درصد از اقتصاد جهانی و 35 هزار میلیارد دلار متأثر از این جنگ خواهد بود. آمریکا مجبور به پرداخت هزینه‌های نجومی در این جنگ خواهد شد و همه این‌ها به معنای فرصت طلایی قدرت‌های اقتصادی جهان، برای سبقت گرفتن از آمریکا است. بماند که آمریکا اکنون بالغ‌بر بیست‌ودو هزار میلیارد دلار بدهی دارد که این مبلغ به‌اندازه حدود 15 سال بودجه سالیانه امریکا است.

 

سه. جنگ ایران و آمریکا، بلوک‌بندی جدیدی در جهان ایجاد خواهد کرد.

وضعیت ساختار آنارشیستی نظام بین‌الملل برای بسیاری از کشورها غیرقابل‌تحمل است؛ اما کسی جرئت اعتراض به هژمونی آمریکا را ندارد. تعداد کشورهایی که مورد تحریم آمریکا قرار گرفته‌اند، به بیش از بیست کشور می‌رسد؛ جنگ تجاری با کشور چین را هم به آن اضافه کنید. جدی شدن جنگ با ایران می‌تواند ظرفیت‌های جهانی مبارزه با آمریکا را دوباره بیدار کند و دیوار آهنین جدیدی در سراسر جهان با محوریت مبارزه با آمریکا ایجاد کند. استفاده از ظرفیت‌های دشمنان بالفعل آمریکا مثل کره شمالی، کوبا و ونزوئلا در کنار ظرفیت‌ها و کشورهایی که در آینده جرئت رویارویی با آمریکا را پیدا خواهند کرد، می‌تواند منافع آمریکا را در سراسر جهان به خطر بیندازد.

 

چهار. برخلاف آن‌ها، ایران شرکای واقعی دارد.

آمریکا و رژیم صهیونیستی در منطقه ما هیچ شریک واقعی برای نبرد با جمهوری اسلامی ایران در اختیار ندارند. رژیم وهابی‌تکفیری سعودی و امارات، همین‌الآن‌هم برای جنگ با انصارالله یمن از نیروهای مزدور استفاده می‌کنند؛ اما ایران در کل منطقه با دولت‌ها و گروه‌های شناخته‌شده‌‌ و امتحان‌پس‌داده‌ای همکاری می‌کند. عراق، سوریه و لبنان و همچنین از حزب‌الله، گروه‌های فلسطینی چه در غزه و چه در کرانه باختری، حشدالشعبی عراق که خود شامل ده‌ها گروه مختلف است، دفاع محلی و دفاع وطنی سوریه، گروه‌های اسلام‌گرا و خمینیست در افغانستان و گروه‌های ناشناخته در خود عربستان، امارات، بحرین، کویت و… گرفته تا خود اروپا، آمریکا و حتی داخل رژیم صهیونیستی. مورد آخر هم کشور روسیه است که سابقه همکاری چندین ساله در جنگ با داعش در سوریه به تحکیم روابط دوجانبه و نزدیک شدن فرماندهان نظامی دو کشور کمک شایانی کرد.

 

آمریکا و رژیم صهیونیستی در منطقه ما هیچ شریک واقعی برای نبرد با جمهوری اسلامی ایران در اختیار ندارند. رژیم وهابی‌تکفیری سعودی و امارات، همین‌الآن‌هم برای جنگ با انصارالله یمن از نیروهای مزدور استفاده می‌کنند؛ اما ایران در کل منطقه با دولت‌ها و گروه‌های شناخته‌شده‌‌ و امتحان‌پس‌داده‌ای همکاری می‌کند.

 

پنج. برخلاف ایران، سلاح‌های آن‌ها فوتوشاپی است.

سرنگونی پهپاد آمریکایی گلوبال‌هاوک که غیرقابل‌شناسایی و غیرقابل‌انهدام معرفی می‌شد و سرنگونی پهپاد جاسوسی ارتش سعودی در آسمان منطقه «الفازه» در استان الحدیده با پدافند هوایی انصارالله یمن از تحولات نظامی منطقه است. چندی پیش یکی از مقامات آمریکایی قدرت موشکی ایران را فوتوشاپی دانسته بود! جالب اینجا است که در همین حال ترامپ از ایران به خاطر منهدم نکردن هواپیمای حامل نیروهای نظامی‌اش، توسط همین موشک‌های فوتوشاپی، تشکر کرد. سامانه گنبد آهنین که قرار بود پشه را پس از ورود بدون اجازه به آسمان رژیم اشغالگر قدس روی هوا بزند، از زمان جنگ 33 روزه و بعدازآن در پنج مرحله درگیری با نیروهای مقاومت فلسطینی و موشک‌پرانی‌ها، آن‌هم از نوع فجر 5، به دستمایه‌ای برای خنده کارشناسان نظامی تبدیل شده است.

مسئله نادیده گرفتن توان نظامی دشمن نیست؛ مسئله پایان عصر سلاح‌های قرن بیستمی است. در نظر بگیرید پیش‌ازاین تانک، هواپیما یا بالگرد مهم‌ترین عناصر هجومی در یک جنگ محسوب می‌شدند؛ اما دیگر این تجهیزات کارایی خاصی ندارند. دو سال پیش با آغاز فعالیت سامانه پدافند هوایی سوریه علیه تجاوزات هواپیماها و موشک‌های رژیم صهیونیستی، ناکارآمدی توان هجومی سلاح‌های آمریکایی به اثبات رسید. به‌جز بیشتر موشک‌های اسرائیلی، هواپیماهای F16 آمریکایی با سامانه‌ای معادل سامانه پدافند S200، یک‌بار در آسمان سوریه و یک‌بار در آسمان رژیم صهیونیستی مورد اصابت قرار گرفت و در اتفاقی نادر، هواپیمای F35 اسرائیل مجبور شد در زمان حمله پشت یک هواپیمای روس پنهان شود که یکی از بزرگ‌ترین افتضاحات نظامی قرن بیست‌ویک برای یک ارتش محسوب می‌شد. در اینجا حمله پهپادهای یمنی به خود سامانه پاتریوت و حمله اخیر به تاسیسات آرامکوی عربستان در عمق 1000 کیلومتری و عقب‌ماندگی سامانه‌های پدافندی آمریکا در عربستان هم به‌عنوان آخرین نمونه مطرح می‌شود.

 

مسئله نادیده گرفتن توان نظامی دشمن نیست؛ مسئله پایان عصر سلاح‌های قرن بیستمی است. در نظر بگیرید پیش‌ازاین تانک، هواپیما یا بالگرد مهم‌ترین عناصر هجومی در یک جنگ محسوب می‌شدند؛ اما دیگر این تجهیزات کارایی خاصی ندارند.

 

آنچه به‌عنوان پیشرفته‌ترین سامانه پدافند هوایی در دنیا معرفی می‌شود، نمی‌تواند از خود دفاع کند! پس چگونه قرار است از مراکز حساس سعودی و اماراتی حفاظت کند؟

حال کافی است تنها به 160 هزار موشک آماده شلیک حزب‌الله نگاهی بیندازیم. این تعداد موشک معادل کل موشک‌های موجود در اروپا است. بررسی بقیه موارد و قدرت دفاعی جمهوری اسلامی ایران را در مقالات دیگری خواهید یافت.

 

شش. نقاط آسیب‌پذیر ایران خیلی کمتر از آن‌ها است.

در صورت وقوع جنگ، آمریکایی‌ها کجای کشور را مورد هدف قرار خواهند داد؟ مثلاً کدام کارخانه یا کدام پل یا کدامیک از مراکز حساس نظامی؟ هیچ نقطه‌ای در سراسر کشور وجود ندارد که اهمیت استراتژیک داشته باشد و به‌سرعت قابل‌تبدیل به احسن نباشد؛ مثلاً فرض کنید موشک‌های آن‌ها برفرض محال از سامانه پدافند هوایی ما عبور کند و کارخانه سایپا را موشک‌باران کند و این کارخانه را با خاک یکسان کند. تصور اولیه بر این است که هیچ‌کس در ایران از این موضوع ناراحت نمی‌شود! چراکه کارخانه‌ای که با دانش فنی موجود در کشور دوباره احداث شود، قطعاً از کارخانه فعلی بهتر خواهد بود! بسیاری از صنایع ما از پتروشیمی گرفته تا فولاد و حتی صنایع نظامی ما نیاز به بازسازی دارند. هرگونه تخریب در این صنایع تغییری جدی در میزان سرمایه‌گذاری مورد نیاز برای افزایش بهره‌وری آن‌ها ایجاد نخواهد کرد. غربی‌ها در موفق‌ترین پروژه تخریب خود در قالب برجام، آب‌سنگین اراک را بتن‌ریزی کردند؛ اما آن‌هم به‌زودی به دست متخصصان داخلی بهتر از قبل بازسازی خواهد شد.

حالا تصور کنید یک موشک به برج دبی اصابت کند یا یکی از ناوهای عریض و طویل آمریکایی در خلیج‌فارس غرق شود. کارشناسان نظامی هزینه غرق شدن یک ناو آمریکایی را 100 میلیارد دلار برآورد کرده‌اند؛ یعنی انهدام یک ناو به‌اندازه کل بودجه کشور ما در یک سال به آن‌ها صدمه می‌زند. در کنار این‌ها، آرامکوی هزار میلیارد دلاری سعودی و فرودگاه‌های امارات و بندرهای سعودی و از همه مهم‌تر، نیروگاه دیمونا و فرودگاه بن‌گوریون رژیم صهیونیستی و هزاران نقطه استراتژیک فلج‌کننده دیگر را در نظر داشته باشید.

درست است که وقوع جنگ برای ما هزینه خواهد داشت، اما با هزینه‌ای که آن‌ها پرداخت می‌کنند قابل‌مقایسه نیست. از منابع غیررسمی اعلام شده است که در لحظه اولِ جنگ، ایران نزدیک به 20 هزار موشک به اهداف تعیین شده در منطقه شلیک خواهد کرد. یک درصد از این موشک‌های نقطه‌زنِ غیرقابل رهگیری هم به هدف برسد، در همان روز اول، جنگ تمام‌شده خواهد بود.

 

هفت. نفوذ و قدرت منطقه‌ای ایران، به‌مراتب از دشمن بیشتر است.

درست در زمانی که آمریکایی‌ها ندای الرحیل در سوریه و عراق و افغانستان سر داده‌اند، سپاه پاسداران به درخواست دولت سوریه در نزدیکی مرزهای این کشور با رژیم صهیونیستی حضور دارد. نیروی دریایی ارتش هم که مرتب به باب‌المندب ناوگروه اعزام می‌کند. تکلیف عراق و حزب‌الله و گروه‌های فلسطینی هم که مشخص است. دیگر کشورهای همسایه نیز در صورت بروز جنگ با آمریکا چاره‌ای جز همکاری با ایران نخواهند داشت؛ چراکه پس از شروع درگیری هیچ‌کس دوست ندارد طرف بازنده باشد. البته پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه خلیج‌فارس، در کشورهایی مثل بحرین، کویت و امارات متحده عربی نیز قابل‌توجه‌اند؛ اما ریزترین اطلاعات همین پایگاه‌ها در اختیار ایران قرار دارد و هدف‌های مطمئنی برای شروع درگیری با آمریکا و گرفتن تلفات از نیروهای نظامی و جلوگیری از کشتار غیرنظامیان خواهد بود. تفاوت و مزیت حضور منطقه‌ای ما با آن‌ها در همین مردمی بودن حضور ما است.

 

هشت. برخلاف ایران، دشمن از هر زمان دیگری ضعیف‌تر به نظر می‌رسد.

اسرائیل در گرداب محاصره همه‌جانبه از شمال، حزب‌الله، از شمال شرقی، سوریه، از شرق، گروه‌های فلسطینی کرانه باختری و از غرب، حماس قرار گرفته است. امارات و سعودی در گرداب جنگ با کشور تحت محاصره یمن‌اند و در برابر نیروهای انصارالله در باتلاق گیر افتاده‌اند و دو استان جنوبی سعودی جولانگاه انصارالله شده است. در آمریکا هم کمتر کسی با جنگ با ایران موافق است و قطعاً هیچ اجماعی برای جنگ با ایران در آمریکا شکل نخواهد گرفت. در مقابل وضعیت ما در حال عادی شدن است و بحران‌های مالی و ارزی سال گذشته مهار شده‌اند. هیچ مشکل جدی و معارضی در داخل مرزهای ایران وجود ندارد و در صورت آغاز جنگ، تمام امکانات کشور روی مسئله جنگ با آمریکا متمرکز خواهد شد.

 

نه. ایران برخلاف آن‌ها از وسعت زیاد و عمق استراتژیک برخوردار است.

چند مرکز نظامی در اسرائیل باید سقوط کند تا بگوییم اسرائیل نابود شد؟ مساحت سرزمین‌های اشغال شده، چند کیلومترمربع است؟ چند مقر اصلی فرماندهی در سعودی یا امارات وجود دارد؟

سران این رژیم‌های وابسته با اولین برخورد موشک‌ها در کنار قصرهایشان بار سفر همیشگی خود به کاخ‌هایشان در اروپا را خواهند بست؛ اما در نقطه‌ مقابل، جمهوری اسلامی ایران کاملاً آماده هرگونه نبرد کوتاه‌مدت و بلندمدت است. از سال‌ها قبل طرح‌های دفاع موزاییکی و پدافند غیرعامل در ایران مورداجرا قرار گرفته و دشمن تا آخرین روستای ایران را برای برتری و تفوق نظامی باید اشغال کند. این گزاره به این معنا است که حتی اگر دشمن بخواهد به قول خودشان سرِ مار را بزنند و جمهوری اسلامی ایران را از بین ببرند، باید به ازای تسخیر هر شهر، حداقل یک لشکر و به ازای تسخیر هر روستا باید یک تیپ نیرو وارد منطقه کند و با یک حساب ساده، معادل حداقل دوونیم میلیون نیروی نظامی برای جنگ با ایران لازم است. تازه شهرهای بزرگ را باید جداگانه موردمحاسبه قرار داد؛ ضمناً عقبه استراتژیک ایران در عراق و سوریه را هم در نظر بگیرید و افغانستان و پاکستان را هم فراموش نکنید.

 

اسرائیل در گرداب محاصره همه‌جانبه از شمال، حزب‌الله، از شمال شرقی، سوریه، از شرق، گروه‌های فلسطینی کرانه باختری و از غرب، حماس قرار گرفته است. امارات و سعودی در گرداب جنگ با کشور تحت محاصره یمن‌اند و در برابر نیروهای انصارالله در باتلاق گیر افتاده‌اند و دو استان جنوبی سعودی جولانگاه انصارالله شده است. در آمریکا هم کمتر کسی با جنگ با ایران موافق است.

 

ده. ایران موشک دارد.

ما در همه‌ زمینه‌های دانش نظامی پیشرفت کرده‌ایم؛ اما موشک موضوع دیگری است. آن‌هم موشک‌هایی که در زمین و هوا و دریا تمامی رکوردهای جهانی را جابه‌جا کرده‌اند. این به معنای قدرت ضربه زدن به دشمن از هزاران نقطه نامعلوم است. موشک با کمترین هزینه از نیروهای دشمن تلفات می‌گیرد؛ تجهیزات جنگی آن‌ها را نابود و طرح‌های نظامی دشمن را مختل می‌کند. موشک‌های نقطه‌زن ما که چند سال پیش، انفجار یکی از آن‌ها تهران را لرزاند، چه بلایی بر سر پایگاه‌های نظامی آمریکا، شهرک‌های صهیونیست‌نشین و کاخ‌های شیوخ تروریست سعودی خواهد آورد؟

 

یازده. برخلاف آن‌ها، ایران از هر زمان دیگری برای جنگ آماده‌تر است.

ما هیچ‌گاه به این اندازه آماده جنگ نبوده‌ایم. هنوز فرماندهان نظامی زمان دفاع مقدس در سپاه و ارتش حضور دارند و این به معنای وجود عنصر تجربه در ساختار نظامی کشور است. در آن زمان به فرماندهان کم‌سن‌وسال و جوان اعتماد شد و اکنون بیشتر فرماندهان سپاه و ارتش سابقه حضور در قرارگاه‌ها، فرماندهی لشگر یا حداقل سابقه فرماندهی عملیات در زمان جنگ را دارند. کارشناسان نظامی و اهل‌فن می‌دانند سابقه حضور در میدان جنگ برای پیشبرد نبرد تا چه اندازه مؤثر است؛ اما عموم فرماندهان آمریکایی و صهیونیستی و برده‌های سیاسی آن‌ها در حاشیه خلیج‌فارس یا عموماً هیچ‌گاه در یک جنگ واقعی حضور نداشته‌اند یا با شرکت در معدود جنگ‌های نیابتی در سال‌های اخیر، طعم شکست را چشیده‌اند. در خصوص کادر جدید نظامی ایران هم باید به جنگ‌های اخیر در سوریه و عراق و تجربه حاصل از آن‌ها برای نیروهای جدیدِ شهادت‌طلبِ سپاه، ارتش و حتی نیروی انتظامی اشاره کرد. نعمت و برکات جنگ با داعش که در زمان اوج خود به‌تنهایی کشوری بزرگ‌تر از عراق و سوریه شده بود، به این زودی‌ها معلوم نمی‌شود.

 

دوازده. آمادگی روحی نیروهای ایران برای نبرد با آمریکا و اسرائیل، قابل‌مقایسه با روحیه دشمن نیست.

جنگ با آمریکا؛ چرا بترسیم؟ از چه چیز این دشمن باید ترسید؟ از ناوهای عریض‌وطویل آن‌که هدفی آسان برای موشک‌های برد کوتاه ما هستند؛ از پهپادهای فوق پیشرفته آن‌که یمنی‌ها آن‌ها را روی هوا شکار می‌کنند؛ از هواپیماهای جنگنده آن‌ها که با پدافند از دور خارج شده سوریه هم قابل‌انهدام است یا از نیروی زمینی آن‌ها که در عراق و افغانستان زمین‌گیر شدند؟

 

سیزده. جنگ با ایران یعنی خداحافظی با هژمونی آمریکا و سلام به ابرقدرت جدید.

شک نکنید جنگ با جمهوری اسلامی ایران آخرین رخداد سیاسی رژیم صهیونیستی در کتاب‌های درسی آینده خواهد بود. چه‌بسا نیروهای مردمی در کشورهای حاشیه خلیج‌فارس، فرصت حضور در عرصه سیاست را پیدا کنند و انصارالله کشور حجاز را از دست آخرین بازمانده‌های عبدالعزیز نجات دهد. اگرچه حتی همین امروز هم رسانه‌های غربی مثل نیوزویک، جمهوری اسلامی ایران را در کنار چین و روسیه به‌عنوان قدرت‌های آینده جهان معرفی می‌کنند؛ اما وقوع جنگ، قطعاً این روند را سرعت می‌بخشد.

 

چهارده. قدرت رهبری ایران با آن‌ها قابل‌مقایسه نیست.

یکی از مهم‌ترین عناصر تعیین‌کننده در میدان نبرد، قدرت فرماندهی و رهبری است. از زمان حضور رهبری به‌عنوان نماینده بنیانگذار جمهوری اسلامی در وزارت دفاع تا امروز، کسی بر میزان تسلط ایشان به مسائل نظامی و استراتژیک تردیدی نکرده است؛ اما در طرف مقابل کسانی قرار دارند که شروع به مقایسه آن‌ها با رهبران جبهه مقاومت مانند سیدحسن نصرالله، حتی عقلانی هم نیست؛ اما درهرصورت این تعالی رهبری در جنگ برای برتری ما بسیار ارزشمند خواهد بود.

بنابراین، واقعیت این است که تنها امید دشمن برای ضربه زدن به ما، ایجاد نارضایتی و ازهم‌گسستگی داخلی است. بااین‌همه برنامه‌ریزی، چرا آن‌ها باید با ورود به یک جنگِ ازپیش‌باخته، تمامی سرمایه‌گذاری 40 ساله خود را نابود کنند؟ غیرازاین مسائل، سلاح‌ها و نقاط قوت استراتژیک متعددی در اختیار ایران است که تنها با وقوع جنگ از آن‌ها رونمایی خواهد شد. ما هرگز شروع‌کننده جنگی در منطقه نخواهیم بود؛ دشمن ما نیز هرچقدر هم احمق باشد، این موارد را در کنار صدها نکته مشخص و نامشخص دیگر، نادیده نخواهد گرفت. فلذا با این تفاصیل، هر تحلیل‌گر منصفی متوجه می‌شود که هر اتفاقی هم بیافتد، جنگ نمی‌شود.

عکس: مرتضی آخوندی/ تسنیم